پاسخ : داستان های کوتاه و زیبا
يه روز يه بچه وارد يه مغازه ميشه كه توي تعداد زيادي جوجه يه روزه بوده براي فروش
پسر بچه بين همه جوجه ها ميگرده و يه جوجه رو اتنخاب ميكنه كه از قضا حالت مريضي و فلج داشته
بچه ميخاسته اونو از فروشنده بخره ولي فروشنده ميگه اين جوجه مرضه و به زودي ميميره بهتره يه جوجه ديگه اتنخاب كني
ولي پسر بچه اسرار داشته كه اونو بخره
بعد از اسرارهاي پسر بچه براي خريد اون فروشنده راضي ميشه و جوجه رو ميفروشه به پسر بچه
و وقتي پسر بچه داشته از مغازه خارج ميشده ميبيه خود پسر بچه هم لنگان لنگان خارج ميشه
فروشنده متوجه ميشه كه پسر بچه هم يه كودك فلج بوده
|