نمايش پست تنها
قديمي 02-29-2008   #334 (permalink)
shakila
Addict
 
shakila's Avatar
 
تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,861
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,903
از ایشان 3,573 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستان های کوتاه و زیبا

يه روز يه بچه وارد يه مغازه ميشه كه توي تعداد زيادي جوجه يه روزه بوده براي فروش
پسر بچه بين همه جوجه ها ميگرده و يه جوجه رو اتنخاب ميكنه كه از قضا حالت مريضي و فلج داشته
بچه ميخاسته اونو از فروشنده بخره ولي فروشنده ميگه اين جوجه مرضه و به زودي ميميره بهتره يه جوجه ديگه اتنخاب كني
ولي پسر بچه اسرار داشته كه اونو بخره
بعد از اسرارهاي پسر بچه براي خريد اون فروشنده راضي ميشه و جوجه رو ميفروشه به پسر بچه
و وقتي پسر بچه داشته از مغازه خارج ميشده ميبيه خود پسر بچه هم لنگان لنگان خارج ميشه
فروشنده متوجه ميشه كه پسر بچه هم يه كودك فلج بوده
__________________
عجب صبری خدا دارد!
shakila آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر از کاربران ، از دوست گرامي shakila به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند :