پاسخ : داستانهای کوتاه جالب (بخون و عبرت بگير) :
مردي صبح از خواب بيدار شد وديد تبرش ناپديد شده، شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده باشد.براي همين تمام روز اورازير نظر گرفت.
متوجه شد كه همسايه اش در دزدي مهارت دارد مثل يك دزد راه مي رود، مثل دزدي كه مي خواهد چيزي را پنهان كند پچ پچ مي كند. آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه اش برگردد لباسش را عوض كند و نزد قاضي برود و از او شكايت كند.
اما همين كه وارد خانه شد تبرش راپيدا كرد.زنش آن را جابه جا كرده بود.مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه اش را زير نظر گرفت و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه ميرود ،حرف ميزند و رفتار مي كند. !!!!
__________________
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ز هرچه بار تعلق پذیرد آزاد است حضرت مولانا ( علیه الرحمة ) : این کفر نباشد سخن کفر نه اینست *** تا هست علی باشد و تا بود علی بود کار گُل زار شــود گر تو به گلـــزار آیی نرخ یوسف شکند چون تو به بازار آیی الهم عجل لِولیّک الفرج
|