پاسخ : سه داستان از فئودور داستایوفسکی
زمین رنگارنگ
يكي بود، يكي نبود، اين اتفاق خيلي خيلي وقت پيش، وقتي افتاد که زمين ما كاملاً بي رنگ بود. در آن زمان 4 خواهر زندگي مي كردند، چهار استاد بزرگ. نام آنها، زمستان، بهار، تابستان و پاييز بود. زمستان بزرگترين و عاقل ترين خواهر بود ، بهار شاد و بي قرار، تابستان صبور و زيبا و پاييز غمگين ترين و گوشه گير ترين خواهر بود.
خواهرها از پرندگان مهاجر دانستند كه زمين يك سياره بي رنگ است و تصميم گرفتند تمام مهارت و استادي خود را به نمايش بگذارند. قوطي هاي بزرگ رنگ و قلم مو ها را برداشتند تا بروند و زمين را رنگ بزنند. زمستان كتاب جادو را از صندوق بيرون آورد و جادويي خواند و بلافاصله خواهر ها روي زمين ما ظاهر شدند.
واقعاً هم همه چيز بي رنگ بود. خواهر ها قلم مو ها را برداشتند و مشغول كار شدند. حتي خواهر تابستان تقريباً استراحت نكرد، بهار خودش را كنترل و زياد ورجه وورجه نكرد و پاييز هم غم خودش را فراموش كرد. اما آنها نمي توانستند با هم به توافق برسند كه كي چه چيزي را چه رنگي بزند. تا بهار گلي را آبي مي كرد، تابستان مي آمد و آن را قرمز مي كرد . صداي بهار درمي آمد که: “ای فضول، چرا كارهاي مرا خراب مي كني؟” تابستان مي گفت: “ خراب نكردم، رنگ كردم!”. داد و بيداد و دعواي آنها بلند مي شد. در اين موقع زمستان دوان دوان مي آمد و آنها را از هم جدا و آرام مي كرد. مثلاً تابستان از رنگي كه بهار به گلهاي سيب زده بود خوشش نمي آمد. زمستان از اين جر و بحث ها خسته شد و فكر كرد بايد راه چاره اي پيدا شود. فكر كرد و فكر كرد تا چاره اي انديشيد. آخر او عاقلترين خواهر بود و علاوه بر اين كتاب جادويي فقط مال او بود.
يك روز عصر او همه را جمع كرد و گفت: “خواهر هاي عزيزم، شما از دعوا و جر و بحث خسته نشديد؟ همه يكصدا جواب دادند: “ نگو كه خيلي خسته شديم! در اين موقع زمستان گفت: “ پس گوش كنيد ببينيد من چي به شما مي گويم. ” زمستان به آنها پيشنهاد كرد سال را به چهار قسمت مساوي تقسيم كنند و هر يك از خواهر ها يك قسمت آن را در نوبت خود به هر رنگي كه بخواهد رنگ كند. به اين ترتيب ديگر دعوايشان نخواهد شد. آخر سال خواهيم ديد كار كدام يك از آنها بهتر بوده است. خواهر ها خوشحال شدند: بهار شروع كرد به بالا و پايين پريدن و دست زدن، تابستان با محبت زمستان را در بغل خود فشرد و حتي پاييز غمگين لبخند زد. رنگها و قلم موها را نيز بطور مساوي تقسيم كردند. بعد حساب كردند كه كي بعد از ديگري مشغول كار خواهد شد.
اول نوبت بهار بود. بهار رنگ و قلم مو را برداشت و رفت كارش را شروع كند. تابستان پريد روي تخت تا استراحت كند، پاييز گوشه اي نشست و به فكر فرو رفت و زمستان تصميم گرفت بهار را زير نظر داشته باشد. زمستان خيلي خوب خواهر كوچكتر خود را مي شناخت و مي ترسيد به خاطر ناآرامي و بي قرار بودنش چيزي را خراب كند. حدسش درست بود. بهار شروع كرد به رنگ كردن درخت صنوبر. رنگ سبز روشن را انتخاب كرد و مشغول شد، اما هنوز نصف درخت را رنگ نزده بود كه توجهش را پروانه اي جلب كرد و دنبال پروانه دويد تا او را رنگ كند. صنوبر همينطور ايستاده بود، نصف بدنش بي رنگ بود و نصف ديگرش سبز. زمستان با صداي بلند گفت: “ هي، كجا رفتي؟ كجا؟ پس برگهاي اين درخت چي؟ اينها كه همه بي رنگ هستند! اما هيچ خبري از بهار نبود. فقط صداي خنده شادش از آن دور دورها شنيده مي شد. زمستان توي رنگهاي خودش گشت و گشت تا همان رنگ سبز را پيدا كرد و شروع كرد باقي بدنه درخت را رنگ زدن. بالاخره بهار به پروانه رسيد. با قلم مو بالش را رنگ زرد زد ، ولي باز كارش را ناتمام گذاشت و حواسش رفت پيش گلهاي كوچكي كه كنار كنده درخت قديمي باز شده بودند. زمستان صنوبر را رنگ كرد و رفت ببيند بهار چه دست گل ديگري به آب داده است. ديد پروانه هم وضعش خراب است، اما چون مسن تر از بهار بود نمي توانست دنبال پروانه بدود. اين بود كه صبر كرد تا پروانه روي درخت بنشيند تا بعد همه جايش را رنگ بزند. پروانه زيبا، ليمويي رنگ شد.
زمستان در تمام وقتي كه به بهار تعلق داشت ناظر كار خواهر كوچك خود بود. زمستان از اين كار خسته شده بود و فكر كرد: خدا را شكر كه حالا نوبت تابستان است و من مي توانم استراحت كنم. تابستان خيلي جدي است و لازم نيست من مواظب كارهاي او باشم…
تابستان قلم مو را برداشت و خيلي جدي و با دقت مشغول كار شد. هيچ برگي را از ياد نبرد و همه جا را آنطور كه دلش مي خواست رنگ زد. اما بعد از مدتي خسته شد و زير درختي دراز كشيد و خوابيد. زمستان وقتي اين وضع را ديد سعي كرد او را بيدار كند، اما نشد. تابستان فقط از يك پهلو به پهلوي ديگر مي چرخيد و چشم از خواب شيرين باز نمي كرد. مگر مي شد صبر كرد تا اين تنبل بيدار شود! اردكها همينطور بي رنگ مانده بودند! زمستان باز توي رنگهاي خودش گشت و دست به كار شد. بعد از مدتي تابستان بيدار شد، خميازه كشيد، كش و واكش كرد. گرمش شده بود این بود که دوباره دنبال جاي خنكي گشت و رفت آنجا دراز کشيد. در اينموقع توي جنگل تمشكها داشتند مي رسيدند، گلهاي زيادي همه جا شكوفه داده بودند، ولي همه آنها بي رنگ بودند. اين بود كه زمستان دوباره مشغول كار شد.
وقت تابستان هم بسر رسيد و نوبت پاييز رسيد. پاييز با جديت زياد كار مي كرد و حتي لحظه اي هم استراحت نمي كرد. زمستان به كار خواهرش نگاه كرد و پيش خود فكر كرد:“ عاليه! بالاخره من مي توانم استراحت كنم. اما تا زمستان رفت و در صندلي راحتی لم داد و كتاب دوست داشتني اش را باز كرد، صداي داد و فرياد پر از خشم تابستان و بهار و گريه تلخ پاييز به گوشش رسيد. زمستان رفت ببيند چه خبر است:« چي شده؟ باز چي شده؟» دو خواهر او، تابستان و بهار يكصدا گفتند: ببين اين ديوونه چكار كرده؟ ما رنگهاي سبز زيبايي براي برگها انتخاب كرديم و آنها را رنگ زديم! ولي او همه چيز را خراب كرد! بيچاره پاييز گريه مي كرد و دو جويبار اشك روي گونه اش روان بود. زمستان عصباني شد و گفت: واي، واي، خواهر هاي من، مگر قول و قرارمان يادتان رفته است؟ وقتي شما زمين را رنگ مي زديد، مگر پاييز چيزي گفت؟ اگر بخواهيد دعوا كنيد و همديگر را اذيت كنيد، من در يك چشم برهم زدن شما را روانه خانه مي كنم و ديگر هيچوقت اجازه نمي دهم زمين را رنگ بزنيد! چشمان زمستان بطور وحشتناكي برق زد و او دست برد كتاب جادويي را برداشت. بهار و تابستان از حرفهاي عادلانه و درخشش سرد زمستان ترسيدند و شرمگينانه از زمستان و پاييز عذرخواهي كردند. پاييز كه همچنان مشغول گريه بود گفت: زمستان عزيزم، آنها قوطي هاي رنگ قرمز و زرد مرا خالي كردند. حالا من با چي رنگ كنم. زمستان موهاي طلايي پاييز را نوازش كرد و رنگهاي نارنجي و قرمز و زرد خود را به او داد.
اينطور شد كه وقتي نوبت زمستان رسيد، فقط رنگ سفيد برايش باقي مانده بود. برف بي رنگ زيادي از آسمان پايين مي آمد. زمستان رنگ سفيد را برداشت و شروع كرد به رنگ كردن آنها. زمستان كار مي كرد و آواز مي خواند. خواهر ها تعجب كردند كه چرا همه چيز سفيد مي شود؟ بعد فهميدند موضوع از چه قراراست. هر كس هر قدر كه از رنگ خودش باقي مانده بود آورد و در مقابل زمستان تعظيم كرد و گفت: آه، خواهر عزيز، تو به ما كمك كردي و با حرفها و كارهاي خودت ما را سر عقل آوردي. بيا اين رنگها را هر چند كم هستند بگير شايد به دردت بخورد. زمستان لبخند زد و نگاه محبت آميزي به خواهرهايش انداخت. رنگها را گرفت و هر چيز كوچولويي را كه مي ديد آن را رنگ قرمز و زرد و نارنجي مي زد. فقط رنگ سبز را تماماً صرف كاج كرد. همينكه خواهر ها كاج را ديدند آهي كشيدند و دوستانه گفتند: آه، زمستان واقعاً كه تو بهترين استاد هستي! دست همديگر را گرفتند و آرام آرام دور كاج چرخيدند. به اين ترتيب بود كه زمين رنگارنگ شد.
ويرايش توسط yalda-63 : 07-10-2008 در ساعت 09:10 PM.
|