06-17-2007
|
#1 (permalink)
|
|
مدیر تالار عکس
تاريخ عضويت: Aug 2006
ارسالها: 9,450
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,648
از ایشان 3,417 بار سپاسگزاري شده است
|
خداوندگار کاریکاتور ایران - ارد بزرگ

سخن گفتن از ارد بزرگکار ساده ای نیست او و خواست هایش را نمی تواندر یک مجموعه کوچک و یا حتی دریک کتاب تعریف نمود آنچه من از این نابغه اندیشه وهنر می دانم آنست که زاده شهر توس نو (مشهد )است اما پدرش از دیار شیروان یکی ازشمالی ترین شهرهای خراسان بزرگ است به لحاظ نژادی به سلاجقه متصل می شوند چنانچه میدانیم هزار سال قبل سلجوقیان ایل بزرگی در ناحیه آمودریا و فرارود بودند (ناحیه ایکه همکنون کشورهای تاجیکستان ، جنوب شرقی ازبکستان ، شرق ترکمنستان و قسمت شمالیافغانستان است ) که طغرل سلجوقی منصور جانشین محمود غزنوی را از سلطنت به زیر کشیدو رفته رفته گستره ای پهناوری از مرز چین تا مدیترانه به فرمانش در آمد آنان گستردهترین حکومت ایرانی را پس از اسلام بر سراسر منطقه گسترانیدن بازماندگان آنان درنواحی از مناطق شمال خراسان و منطقه بختیاری ایران ساکن شدند زبان آنان ترکی استالبته با زبان ترکی آذربایجان کاملا متفاوت است آنان دارای گویشی روان و آمیخته بافارسی دارند. بله خواجه نظام الملک توسی صدر اعظم دولت سلجوقی در سایه قدرتی که ازعلم و اندیشه های فردوسی بدست آورده بود ، توانست از خرابه غزنویان ، نظام اداری واجتماعی درخشانی همچون تاسیس مدارس نظامیه و بفرمان ملک شاه سلجوقی که عاشق فرهنگنیاکان و فردوسی بود تقویم خورشیدی ( جلالی ، شمسی ) را با کمک خیام و گروهی دیگراز نخبگان سرزمینمان ایران در مقابل هجری قمری تازیان ایجاد نمود .
مهمترین رکناداره کشور در این دوره در اختیار مجلس ریش سفیدان بود آنان امرا و پادشاهان سلسهسلجوقی را بر می گزیدند و از قدرتی نظارتی و گاها تنبیهی برخوردار بودند ( شبیهسلسله اشکانیان )آنان معتقد به اصل فکر برتر بودند شاهنامه فردوسی و صدها اثرتاریخی دیگر را احیا کردند آنان حاکمیت تازیان (اعراب) را بطور کلی در خاورمیانهمحدود به منطقه شبه جزیره عربستان نمودند نکته جالب در مورد گسترش حاکمیت این قومبزرگ وجود داشت و آن مطلب این است که آنها هیچ گاه به شهرهای بین راه وارد نمی شدندتنها سفیری را به داخل شهر مربوطه می فرستادند و اولین خواستشان آن بود که دیگرخطبه ای به نام خلیفه بغداد خوانده نشود و رسما حکومت سلجوقی را بپذیرند .ذکر اینحوادث تاریخی باعث می شود بهتر با اندیشمندی آشنا شویم که بر پیرامون خود دارایشناخت و ریشه است بقول حکیم فردوسی:
پدر چون به فرزند ماند جهان کند آشکارابرو بر نهانگر او بفگند فر و نام پدر تو بیگانه خوانش مخوانش پسرکرا گم شود راه آموزگار سزد گر جفا بیند از روزگار
به نظر من ما با شخصیتی روبرو هستیم که در این پیشینه کهن شناور استاهل خرد همواره در دوران زندگی این جهانی خویش در چنین وضعیتی قرار دارند . شما بهزندگی سراسر رنج و اندوه فردوسی بزرگ نظری بیفکنید و سپس هزار سال بعد در همان شهرو همان خاک اخوان ثالث متولد می شود رشد می کند برگ می دهد و شاخسارش پر میوه میشود با همان غمها و همان محنت ها با همان آواز با همان آثار تراژیک …
هر چند خوداخوان داشتن ریشه باستانی خویش را در قالب شعری رد می کنداما اگر این ریشهنبود وصیت نمی کرد در کنار فردوسی بزرگ دفنش کنند …
آری اُرد نیز با آثارش ازریشه های مشترکی سخن می گوید که شاید امروز در مرزهای کنونی ایران نباشد اما رواناو همچنان در دره های شگفت انگیز بدخشان و کوههای مرتفع پامیر و رود بزرگ جیهونپرواز می کندوقتی از خجند و کولاب و یا از مزار و سمرقند سخن می گوید چشمانشپر اشک می شود و صدایش به لرزه می افتد برای سرزمیتنی که همیشه دور از آن زیسته واما انگار تک تک برگهای درختان آنجا را هر بار لمس کرده و می شمارد . وقتی او را درحال صحبت با تاجیکان و یا اهالی شمال افغانستان و یا جنوب ازبکستان که گاها برایدیدنش می آیند می بینید متوجه می شوید که پرواز روح در دل تاریخ یعنی چه ، آنوقت کهچشمان متعجب و مبهوت میهمانان را می بینید با آهنگ صدای او همراه می شوید و بهژرفای روان او فرو می روید.
اُرد بزرگ به غیر از نوشته هایش در اثر جاودانه اش " قاره کهن " سهاثر زیبا دارد به شکل تابلو ،که بر کاغذ مومی نقش شده آنها تابلوها یک سوژه مشترکرا دنبال می کنند نام اثر " تاجیکستان " است .
تابلوی نخست تصویر نقش برجستهبانویی تاجدار است که در دست یک دل دارد (مام میهن) بروی آن یک قطره خون است دست راجلو بُرده ، گویا می خواهد آن را به کسی هدیه کند ، اما کسی رو در رویش نیست.
در اثر دوم ، رخ آن بانو از دختر نوجوان به زنی زیبا دگر گون شدهو توانسته میزبانی شایسته برای این هدیه پیدا کند و آن کسی نیست جز فرزند خویش .
و اثر سوم و آخر ، مام میهن رخش غرق در اندوه است .
یک شکاف برروی نقش برجسته ایجاد شده و ترک پیش آمده و قلب را زخمی نموده است مادر دست کودک رامحکم گرفته بدانگونه که تمام رگهای دستش برآمده است .
قطرات خون از کنار دست درحال چکیدن است .
جالب اینجاست که در تابلوی آخر امضای استاد دیده نمی شود وقتی یکیاز شاگردانش علت را می پرسد چنین پاسخی می دهد که : دو سال پس از آفرینش اثر بهاین داستان پی بردم ! .
ناگفته نماند امضای استاد در دو تابلوی اول دقیقا دریک نقطه است و در تابلوی سوم دقیقا همان جای که باید امضا می شده قطره ای خون سرخجای گرفته ناخودآگاه می لرزید و از خود می پرسید چرا ؟…
ما می دانیم هنرمند برای خاموش کرد و یا حداقل کنترل احساسات خویشدست به آفرینش و خلق آثار جدید می زند .
آیا او خود فرزندی دور از مادر است ؟ واین همان نیرویست که باعث شده ماهها زمان خویش را صرف اجرای این اثر ماندگاربنماید ؟ آیا این یک تراژدی نیست ؟

|
|
|