بد نیست در اینجا خاطره یکی از فرماندهان ناحیه جلال آباد افغانستان در هنگام جنگ با طالبان را بیاورم :
هر روز دهها بار مناطق اندک باقی مانده بمباران می شدند و در آن هنگامه ، که افکار عمومی می پنداشت شیر تنگه پنجشیر به زانو در خواهد آمد، و اندک نیروی ملت افغانستان هم قربانی سیاستهای متجاوزانه پاکستان و امارات واقع شود .
در این خاطره زیبا می خوانیم ارد بزرگ هدیه ای برای احمد شاه مسعود می فرستد .
آن هدیه در واقع یکی از آثار هنرمندانه ترین آثار اوست. تابلویی فوق العاده زیبا ، با تمی شگفت انگیز …
در اثر شیر سنگی است که پایش زخم برداشته (احتمالا از پس یک نبرد) و آهوی ظریف و کوچک ، گونه خویش را بر زخم گذاشته تا خون بیرون نزند … این تشبیه و استعاره زیبا گویای درک عمیق ارد بزرگ از شرایط نه چندان مناسب احمد شاه مسعود را داشت . و در ادامه آن خاطره می خوانیم چهره احمد شاه مسعود فرماندهی که همیشه تبسمی زیبا بر لب داشت و نیروهایش از این منظر دلگرم به ادامه مبارزه بودند شدیدا اندوهگین و ناراحت بوده است و کسی دلیل آن را نمی دانست با دیدن هدیه ارد بزرگ چهره اش تبسم زیبای گذشته را باز می یابد در آن جا از خواب شب قبل خود برای نزدیکانش سخن می گوید بله خوابی که از ارد بزرگ برای قوم افغان آشنایی دیرین می شود …
احمد شاه می گوید "خواب می دیدم پایم در نبرد زخمی شده و در آن هنگامه تنهایی مردی با لهجه ایرانی می گفت احمد شاه ناراحت نباش ، تو فرزند ایرانی !! . و در ادامه می گوید آن مرد بزرگ بسرعت پایم را می بست تا جراحتم التیام یابد ! "
می گویند این دوستی تا هنگام کشته شدن احمد شاه مسعود ادامه داشته است .
آیا عشق آن دو فنا شدنی است ؟
یاد تابلوی از استاد افتادم در آن تابلو ، شاهد یک جمجمه انسان هستیم که دو صورت در دو طرف آن است . وسط آن جمحمه مشترک ، دوباره همان قلب زیبا با یک قطره خون است .
درست است که جمجمه سمبول مرگ است و نابودی! اما چرا قلب تازه است و شفاف و خون سرخ همچنان می درخشد آیا این انگاره در ما ایجاد نمی شود که او در این اثر سعی نموده آتش عشق خویش را آنگونه ترسیم کند که مرگ را هم پایانی بر آن نیست؟
