تو بسیار بیش تر از آن را که می توانم بگویم ، می شنوی .
تو آگاهی را می شنوی .
تو با من ، به جایی می روی که واژه های من نمی توانند تو را ببرند .
( جبران خلیل جبران )
عطر گل فراموشم شده بود ، چشمانم ، آنقدر به چشمك زدنهاي ستارگان عادت كرده بود كه ستاره هميشه روشن باورش نميشد ، اين شد كه ندانستم گلي بود كه در آسمان درخشيد يا ستارهاي بود كه در بيابان روييد ! هرچه بود ، آنقدر بوي پاكي ميداد كه ايمان نياوردن به رايحهاش ، سختتر از دل كندن از هرزه گلهايي بود كه تنها يك رديف گلبرگ داشتند و آنقدر روشن بود كه در خواب ، باچشمان بسته هم نميشد او را نديد! از آن پس در هر لحظهام ، وضو با نورش ميگيرم و در بوييدنش ، غرق ركوعم .