نمايش پست تنها
قديمي 01-05-2008   #275 (permalink)
cast away
Connoisseur
 
cast away's Avatar
 
تاريخ عضويت: Jun 2007
محل سكونت: جنازه ي ايران
ارسالها: 1,389
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 402
از ایشان 992 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستان های کوتاه و زیبا

"داستانی بسیار کوتاه" از ارنست همینگوی

در یک بعدازظهر گرم در پادوا، آنها او را روی پشت بام بردند و او توانست از آن بالا تمام شهر را ببیند. پرستوها در آسمان چرخ میزدند. بعد از مدتی هوا رو به تاریکی رفت و نورافکنها را روشن کردند؛ همه پایین رفتند و بطریهایشان را هم با خود بردند. او و لوز همهمهشان را از ایوان میشنیدند. لوز روی تخت نشست. در آن شب داغ، لوز آرام و با نشاط بود.
لوز برای سه ماه در شیفت شب باقی ماند و این باعث خوشحالی بود که به او اجازه داده بودند شبکار باشد. هنگامی که او را جراحی کردند، لوز او را آماده کرد و همهی آن مدت دربارهی دوستانشان و امالهکردن با هم شوخی کردند و خندیدند.
زیر بیهوشی خیلی به خودش فشار آورد که در آن لحظات چرند نگوید و اظهارنظرهای احمقانه نکند. بعد از اینکه توانست با چوبهای زیر بغل راه برود، اغلب خودش دماسنج را میگذاشت تا لوز مجبور نشود از جایش بلند شود. تعداد بیماران اندک بود و همه شان قضیه او و لوز را میدانستند و همگی لوز را دوست داشتند. همانطور که در راهروها قدم میزد، به لوز که حالا در تختش بود فکر کرد.
پیش از آنکه او به جبهه ی جنگ برگردد، با هم به دومو رفتند و دعا کردند. آنجا آرام و کمنور بود و کسان دیگری هم دعا میخواندند. دوست داشتند با هم ازدواج کنند اما نه وقت کافی برای انجام مراسم رسمی ازدواج در کلیسا داشتند و نه شناسنامه. فکر کردند بههر حال با هم ازدواج خواهند کرد، اما دوست داشتند که همه این را بدانند.
لوز، نامههای بسیاری برای او نوشت اما تا پایان جنگ هیچکدام از آنها به دستش نرسیدند. پانزدهنامه را با هم تحویلش دادند و او همه را با دقت و به ترتیب زمان نوشتهشدن از ابتدا تا انتها خواند. همهشان راجعبه بیمارستان بودند و اینکه لوز چهقدر او را دوست دارد و چقدر تنهایی سخت است و شبها بدون او چه وحشتناک است.
بعد از جنگ آنها توافق کردند که او به وطن بازگردد و شغل مناسبی پیدا کند تا شاید بتوانند ازدواج کنند. لوز دوست نداشت تا زمانی که او شغل مناسبی پیدا نکرده و نتواند برای دیدنش به نیویورک بیاید به وطن بازگردد.
قابل فهم بود که مرد دوست نداشت تا زمانی که شغل مناسبی نیافته و ازدواج نکرده، دوستانش یا هر شخص دیگری را در سرتاسر ایالات متحده ببیند. در ترن پادوا به میلان سر اینکه لوز مایل نبود بلافاصله به آمریکا برگردد جر و بحث کردند. در ایستگاه میلان که مجبور شدند از هم جدا شوند، برای خداحافظی یکدیگر را بوسیدند اما نتوانستند بدون جر و بحث از هم جدا شوند. از اینجور خداحافظی احساس ناخوشایندی به او دست داد.
در جنوا سوار کشتی شد و به آمریکا رفت. لوز هم به پوردونون بازگشت تا در آنجا بیمارستانی باز کند. آنجا شهری دورافتاده و بارانی بود و گردانی از ارتش در آن پناه گرفته بود. در طول اقامت لوز در آن شهر گلآلود و بارانی در زمستان، فرماندهی قرارگاه عاشق او شد و لوز هرگز قبل از آن ماجرا ایتالیایی ها را نمیشناخت.
لوز به ایالات متحده نوشت که از عشقبازی صاحب یک پسر و یک دختر شده است؛ نوشت که بسیار متاسف است و میداند که این مساله برای او غیرقابل درک است اما امیدوار است او روزی همه چیز را فراموش کند و او را ببخشد و سپاسگزار او شود و اینکه اگرچه کمی غیرمنتظره بود اما او در بهار ازدواج میکرد. لوز نوشته بود که همیشه او را دوست خواهد داشت اما اکنون فهمیده که آن ماجرا تنها عشق بین یک دختر و پسر جوان بوده و بس. لوز به او ایمان داشت و برایش آرزوی زندگی خوب داشت.
فرمانده نه در بهار و نه هیچوقت دیگر با لوز ازدواج نکرد. لوز هم هیچگاه جواب نامهای که در همین رابطه به شیکاگو فرستاده بود دریافت نکرد. کمی بعد مرد هنگامی که سوار بر تاکسی از لینکلن پارک میگذشت، از دختر فروشندهای که در یک فروشگاه زنجیرهای کار میکرد، سوزاک گرفت.
__________________
كوروش پدرم ، افتخار وطنم
بغض خاموش من امروز تو را مي خواند
در دياري كه منم وارث آن ، ايرانم
هست خصمي كه مرا ، خون تو را
خس و خاشاك زمان مي نامد
cast away آفلاين است   پاسخ با نقل قول