|
|||||||
| ادبيات , زبان شناسي و فرهنگ بومي انجمن ادبیات و شعر برای دوستدارن شعر و شاعران و بحث هایی در زمینه ادبیات |
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهاي موضوع | نحوه نمايش |
|
|
#46 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Nov 2007
ارسالها: 1,580
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 530
از ایشان 310 بار سپاسگزاري شده است
|
خواستم که بگويم: فاطمه دختر خديجه بزرگ است.
ديدم که فاطمه نيست. خواستم که بگويم: فاطمه دختر محمد (ص) است. ديدم که فاطمه نيست. خواستم که بگويم: فاطمه همسر علی است. ديدم که فاطمه نيست. خواستم که بگويم: فاطمه مادر حسنين است. ديدم که فاطمه نيست. خواستم که بگويم: فاطمه مادر زينب است. باز ديدم که فاطمه نيست. نه اينها همه است و اين همه فاطمه نيست دکتر علي شريعتي 29 خرداد سالروز درگذشت دکتر علي شريعتي است. به همين مناسبت هر ساله به پاس خدمات ارزنده او به نسل جوان اين کشور آثار و انديشه هاي او همچون استاد شهيد مرتضي مطهري مورد نقد و بازخواني مستمر قرار مي گيرد. بي شک او و استاد مطهري دو انديشمند و دو متفکر تأثيرگذار در جامعه ايراني بوده و هستند که انديشه هاي آنان مقدمات نظري انقلاب اسلامي ايران را فراهم کرد. مجموعه آثار شريعتي که تاکنون بالغ بر 37 اثر رسيده است شامل آثار مختلفي چون، تاريخ، دين، جامعه شناسي، سياست، عرفان، هنر و ..... است. در اين ميان او اهتمام ويژه اي به معرفي الگوهاي خاص ديني دارد. شخصيتهايي چون ابوذر، علي(ع)، حسين(ع)، اقبال لاهوري و .... کساني هستند که در تاريخ اندیشه او به تدريج مشاهده مي شوند. از منظر او معرفي الگوهاي بزرگ در واقع نشان دادن توانمنديها و بستر مساعد تمدني است که توانسته است آنان را در خود پرورش دهد. او مي گويد: « اين يک افتخار بزرگي است که هنوز عليرغم همة علل و عوامل سياسي و استعماري و ارتجاعي و مادي که مانع رشد و پيشرفت شخصيت ها و نبوغ ها در جامعه اسلامي هست، اسلام چون گذشته ، قدرت سازندگي انسان و پرورش دهندگي نبوغ را در خود حفظ کرده، نشانه اش اقبال است از نظر جهاني» (مقدمه « ما و اقبال » / ص 11) ـ نوشتار حاضر مي کوشد تا يکي از آثار متأخر او را معرفي کند. کتاب « ما و اقبال » يکي از آثار مهم و قابل تأمل دکتر شريعتي است که در آن با معرفي اقبال، متني را که چنين انديشمنداني را پرورش داده است، معرفي مي شود. در مقدمه همين کتاب آمده است که: « اقبال عنوان يک فصل است و با شناختن وي و سيد جمال وارد متني مي شويم که عنوانش اين شخصيت ها هستند، متنش خود ما، انديشة ما، مشکلات و راه حل هاي ماست. » کتاب حاضر حاوي دو دفتر است، دفتر اول سخنراني وي در جلسة بزرگداشت اقبال لاهوري است، که از طرف حسينية ارشاد در ارديبهشت ماه 1349 برگزار شد و دفتر دوم نوشتار او در باب اقبال است. هر دو متن (گفتار اول و نوشتار دوم) با عنوان ما و اقبال آمده است که مجموعاً در پي شناخت شخصيت اقبال و انديشه هاي اوست با اين تفاوت که در نوشتار دوم، بيشتر درسهايي که از اقبال می گيريم مطرح شده است. ـ در پيشگفتار اين کتاب دکتر شريعتي مي گويد: « اسلام در همة ابعاد گوناگون روح انساني، انسان بزرگ ساخته است و خانواده عظيم بشري بسياري از شخصيتهاي برجستة خويش را مرهون آن مي داند و اقبال يکي از آنان است، اما آنچه اقبال را در توصيف اين مردان بزرگ ممتاز مي کند اين است که: اين درخت بلند بارآور در عصري سرزد و به برگ و بار نشست که مزرعة فرهنگي اسلام را آفت گرفته و در سکوت غم انگيز و مرگبار پائيزي فرو رفته و در همين حال ناگهان سيل و طوفان ريشه برانداز استعمار از غرب بر آن تاخته و اين مزرعة آفت گرفته پائيز زده را سراسر آب گرفته بود و دهقانان مصيبت زده را خواب. » .... اقبال مردي است با يک روح و در چندين بفعد ... ـ در چشم فيلسوفان اروپايي وي چهره اي است در کنار هانري برگسون اما هرگز فلسفه او را از رنج مردم و سرنوشت ملت گرسنةواسيرش غافل نساخت. از نظر داخلي هم در جامعه اسلامي در آن سکوت مرگبار دورة استعمار جامعه اسلامي بخصوص در جامعه شرقي اسلامي يعني هند، اندونزي و مالزي و امثال اين کشورها اقبال يک فرياد بلند بيداري است که بزرگترين ضربه بر پيکر دشمن اسلام و قدرت استعماري است که همواره داروي لاي لائي خواب و داروي تخدير بخورد انديشه ها و احساس هاي مسلمانان مي دهد. ـ او در بخش اول اين کتاب به معرفي اقبال به عنوان يک مصلح بزرگ مي پردازد که مي تواند پاسخ گوي رنجها و پرسشهاي « من مسلمان اين عصر » يعني انسان قرن بيستم، انسان شرقي و متعلق به جامعه اسلامي باشد. (ص 25) براي اين منظور او به معرفي اسلامي مي پردازد که اکنون (مراد زمان وي است) در جوامع اسلامي رايج است که به عقيده او اسلام تجزيه شده است، اسلامي که در ابعاد مختلف رهبري، زندگي، انسان شناسي،..... متلاشي شده است .(ص29) لذا براي اصلاح اين چنين ساختاري بايد به تجديد بناي آن پرداخت. « يعني اينکه بازگرديم و بجوئيم در فرهنگ خودمان و در همة معاني و معارفي که موجود است .... ابعاد اصيل انسان نمونه را که در شخصيتهاي تربيت شده بصورت واقعي و عيني و نه به صورت سمبل و مثل اساطير و قهرمانهاي افسانه اي، هستند و اين شخصيتها را و اين مکتب را تجديد بنا کنيم. يعني باز انسان نمونه بسازيم و اين کتاب بهم ريخته را که هر فصلش و هر ورقش در دست کسي است شيرازه بندي کنيم و از نو همچون اول تدوين کنيم ». (ص 32) اين تجديد حيات شخصيت نمونه انسان مسلمان بصورت تجديد بنا و تأليف عناصر انساني دور از هم و پاشيده از هم، در قرن بيستم در يک اندام تجلي نوين کرد. اين شخصيت نو ساخته و نو خاسته محمد اقبال است. ـ در بخشهاي ديگر اين کتاب به تفضيل درباره موضوعاتي ديگر چون: فهم ما از اسلام و تفسير عيني آن در جامعه، زن متجدد، روشنفکران غزب زده، سياست و اقتصاد در اسلام و .... سخن گفته است که به دليل نبودن فهرست بندی مناسب بايد با مطالعه دقيق کتاب به آراء مختلف وي در اين زمينه ها و تأثيري که يک مصلح مي تواند در احياء و تصحيح آنها داشته باشد، پي برد. مطالعه اين کتاب را به علاقه مندان آثارش توصيه مي کنيم. __________________
__________________
كوه با نخستين سنگ ها آغاز می شود و انسان با نخستين درد در من زندانی ستمگری بود كه به آواز زنجيرش خو نمی كرد و من با نخستين نگاه تو آغاز شدم...
|
|
|
|
|
|
#47 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Nov 2007
ارسالها: 1,580
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 530
از ایشان 310 بار سپاسگزاري شده است
|
كودكي تا جواني : 1312-1332
ـ دكتر علي شريعتي در سال 1312 در روستاي مزينان از حوالي شهرستان سبزوار متولد شد. اجداد او همه از عالمان دين بوده اند.... پدر پدر بزرگ علي، ملاقربانعلي، معروف به آخوند حكيم، مردي فيلسوف و فقيه بود كه در مدارس قديم بخارا و مشهد و سبزوار تحصيل كرده و از شاگردان برگزيده حكيم اسرار (حاج ملاهادي سبزواري) محسوب مي شد. پدرش استاد محمد تقي شريعتي (موسس كانون حقايق اسلامي كه هدف آن «تجديد حيات اسلام و مسلمين» بود) و مادرش زهرا اميني زني روستايي متواضع و حساس بود .... علي حساسيتهاي لطيف انساني و اقتدار روحي و صلاحيت عقيده اش را از مادرش به وديعه گرفته بود..... ـ علي به سال 1319 در سن هفت سالگي در دبستان ابن يمين، ثبت نام مي كند، اما به دليل بحراني شدن اوضاع كشور ـ تبعيد رضا شاه و اشغال كشور توسط متفقين ـ خانواده اش را به ده مي فرستد. .... و پس از برقراري آرامش نسبي در مشهد علي و خانواده اش به مشهد باز مي گردند و اوبه همان دبستان وارد مي شود. ـ پس از اتمام تحصيلات مقدماتي در 16 سالگي سيكل اول دبيرستان (كلاس نهم نظام قديم) را به پايان رساند و وارد دانشسراي مقدماتي شد. در سال 31، اولين بازداشت علي كه در واقع نخستين رويارويي مستقيم وي با حكومت و طرفداري همه جانبه او از حكومت ملي بود، واقع شد و اين نشانه ورود وي به دنياي سياست و بريدن از عزلت صوفيان بود.... بازداشتش اعتراضی بود كه عده بسياري نسبت به روي كار آمدن قوام ابراز داشته و علي نيز با آنها بود.... ـ در همين زمان يعني 1331 وي كه در سال آخر دانشسرا بود به پيشنهاد پدرش شروع به ترجمه كتاب ابوذر (نوشته عبدالحميد جوده السحار) مي كند.... در اواسط سال 1331 تحصيلات علي در دانشسرا تمام شد و پس از مدتي شروع به تدريس در مدرسه كاتب پور احمدآباد كرد. و همزمان به فعاليتهاي سياسيش ادامه داد. كتاب «مكتب واسطه» نيز در همين دوره نوشته شده است. جواني و تحصيل و مبارزه : ـ ...... او در سال 1334 پس از تاسيس دانشكده علوم و ادبيات انساني مشهد وارد آن دانشكده شد ...... او در دانشكده مسئول انجمن ادبي دانشجويان بود در همين سالهاست كه آثاري از اخوان ثالث مانند كتاب ارغنون (1330) و كتاب زمستان (1335) و آخر شاهنامه (1328) به چاپ رسيد و او را سخت تحت تاثير قرار داد. ـ در اين زمان فعاليتهاي سياسي ـ اجتماعي شريعتي در نهضت (جمعيتي كه پس از كودتاي 28 مرداد توسط جمعي از مليون خراسان ايجاد شده كه علي شريعتي يكي از اعضا آن جمعيت بود) همچنان ادامه داشت اگرچه در اين دوره هنوز رنگ و شكلي كاملاً ايدئولوژيك به خود نگرفته بود در مهرماه سال 1336 وي همراه 16 تن از اعضا و پيروان نهضت مقاومت از جمله استاد محمد تقي شريعتي و ... دستگير شدند. ـ آشنايي او با خانم پوران شريعت رضوي در دانشكده ادبيات منجر به ازدواج آن دو در سال 1337 مي گردد . و پس از چند ماه زندگي مشترك به علت موافقت با بورسيه تحصيلي او در اوايل خرداد ماه 1338 براي ادامه تحصيل راهي فرانسه مي شود... دوران اروپا 1343 ـ 1338 : ...... وي به پيشنهاد دوستان و علاقه شخصي خود، به قصد تحصيل در رشته جامعه شناسي به پاريس رفت، اما پس از ورودش به پاريس مطلع شد كه بايد دكترايش در ادامه رشته تحصيليش ـ ادبيات فارسي ـ باشد. از اين رو با آقاي پروفسور ژيلبرت لازار كه استاد شرق شناسي زبان و ادبيات فارسي بود گفتگو كرد و به راهنمايي و پيشنهاد ايشان قرار شد، موضوع رساله (وي)، كتاب « تاريخ فضائل بلخ» اثري مذهبي متعلق به قرن 13 ميلادي كه توسط «صفي الدين» نوشته شده بود، باشد. از اين تاريخ علي (شريعتي) تحت نظر آقاي دكتر ژيلبر لازار، مشغول تهيه رساله اش شد......... در اين ايام علاوه بر نهضت آزاديبخش الجزاير با ديگر نهضتهاي ملي افريقا و آسيا، آشنايي پيدا كرده بود. به دنبال افشاي شهادت پاتريس لومومبا در 1961 تظاهرات وسيعي از سوي سياهپوستان در مقابل سفارت بلژيك در پاريس سازمان يافته بود كه منجر به حمله پليس و دستگيري عده زيادي از جمله دكتر علي شريعتي شد...... دولت فرانسه كه با بررسي وضع سياسي (او)، تصميم به اخراج وي گرفته بود، با حمايت قاضي سوسياليست دادگاه، مجبور مي شود اجراي حكم را معوق گذارد........ ـ (او) در اروپا، به جمع جوانان نهضت ملي ايران پيوست و در فعاليتهاي سازمانهاي دانشجويي ايران در اروپا از جمله اتحاديه دانشجويان ايراني مقيم فرانسه و كنفد راسيون دانشجويان ايراني خارج از كشور مي كرد. در نوشتن اعلاميه ها و قطعنامه ها همكاري لازم و بسيار نزديكي با آنها داشت....... ـ وي در سال 1963 از رساله خود نيز دفاع كرد و رسماً از دانشگاه با درجه دكتري يونيورسيته فارغ التحصيل شد پس از مدتی او به همراه خانواده و سه فرزندش به ايران بازگشت و در مرز بازرگان توسط مأموران ساواك دستگير شد. از بازگشت تا دانشگاه 1348 ـ 1344: ـ ...... اوايل شهريور 1343، دكتر علي شريعتي از زندان آزاد شده ..... و پس از مدتي حكم انتساب مجدد او با رتبه چهار آموزگاري برايش فرستاده شد.... ـ پس از پنج سال تحصيل و آموختن و فعاليت سياسي، در فضاي باز سياسي و فرهنگي اروپا، بازگشت به فضاي راكد و بسته جامعه ايران و آن هم تدريس در دبيرستان بسيار رنج آور بود، سال بعد (وي) پس از قبولي در امتحان به عنوان كارشناس كتب درسي به تهران منتقل مي شود و با آقايان برقعی و باهنر و دكتر بهشتي كه از مسئولين بررسي كتب ديني بودند، همكاري مي كند. ترجمه کتاب «سلمان پاك» اثر پروفسور لوئي ماسينيون حاصل تلاش او در اين دوره است (سال 45 ـ 1344) .... ـ از سال 1345 او به استاديار رشته تاريخ در دانشكده مشهد استخدام مي شود. موضوعات اساسی تدرس او را مي توان به چند بخش تقسيم كرد: تاريخ ايران، تاريخ و تمدن اسلامي و تاريخ تمدنهاي غير اسلامي. از همان آغاز روش تدريس، برخوردش با مقررات متداول در دانشكده و رفتارش با دانشجويان، او را از ديگر استادان متمايز مي كرد و برخلاف رسم عمومي اساتيد ديگر ... از تدريس براساس جزوه ثابت و از پيش تنظيم شده پرهيز مي كرد و برنامه تعيين شده اي را اعلام نمي كرد ... كه اين مسئله مورد اعتراض و شكايت مديران گروه آموزشي در دوره هاي مختلف بود... ـ كتاب اسلام شناسي درسهاي دكتر در دانشكده ادبيات مشهد در سالهاي 46 ـ 1345 است توسط چند نفر از دانشجويان ضبط و پلي كپي شده بود و بعد توسط او تصحيح و به چاپ رسيد. همچنين در سال 1347 كتاب « كوير» را چاپ مي كند. به گفته وي: «من در كوير از لائوتزو و بودا تا هايدگر و سارتر، پلي زده ام و بهتر بگويم، پلي كشف كرده ام كه آنرا مديون « قصه آدم» درفرهنگ ابراهيمي ام و تجسم عيني سمبليكش «حج»، تئاتري كه در آن كارگردان خداست و بازيگر انسان و نمايشنامه؟ فلسفه وجود و داستان آفرينش و قصه خلقت انسان و تكوينش در تاريخ و حركت در ذات، بر مبناي جهان بيني توحيد!» از نوشته هاي ديگرش در اين سال « توتم پرستي» است كه نوشته های او در رثاي قلم و حركت اوست. ـ چاپ اسلام شناسي و موفقيت درسهاي دكتر علي شريعتي در دانشكده مشهد و ايراد سخنرانيهاي او در حسينيه ارشاد در تهران موجب شد. كه دانشكده هاي ديگر ايران از او تقاضاي سخنراني كنند اين سخنرانيها از نيمه دوم سال 1347 آغاز شد. از ارشاد تا زندان 1354 – 1348 در پايان سال 1348، با كاروان «حج» حسينيه ارشاد به مكه رفت و در بازگشت در اسفند 48 سخنراني «معياد با ابراهيم» را ابتدا در دانشگاه مشهد و پس از آن در حسينيه ارشاد ايراد كرد. در فاصله سالهاي 48 تا 50 وي همچنان به فعاليت در دانشگاه مشهد ادامه مي داد و در ضمن آن، سخنرانيهايي نيز در دانشگاههاي ديگر ايراد مي كرد... مجموعه اين فعاليتها مسئولين دانشگاه را بر آن داشت كه ارتباط او با دانشجويان را قطع كنند و به كلاسهاي وي كه در واقع به جلسات سياسي ـ فرهنگي بيشتر شباهت داشت، خاتمه دهند... در پي اين كشمكشها و دستور شفاهي ساواك به دانشگاه مشهد كلاسهاي درس او، از مهرماه 1350، رسماً تعطيل شد. ـ ..... نگاهي به سخنرانيهاي وي كه به همت حسينيه ارشاد منتشر گرديد (نيايش 1349- اقبال مصلح قرن اخير 490 – مذهب عليه مذهب 49- روشنفكر و مسئوليت آن در جامعه 49 – حسين وارث آدم 49- مسئوليت شيعه بودن 50- تشيع علوي و صفوي 50) نشان از پر كاري وي در اين سالهاست. او كوشيد تا ارشاد را ازيك موسسه مذهبي به يك دانشگاه تبديل كند. لذا از سال 1350 شب و روزش را وقف اين كار كرد، در حالي كه در اين ايام در گروه تحقيق وزارت علوم هم كار مي كرد. ـ به مرور زمان حضور وي در حسينيه ارشاد، موجب رفتن برخي كه وجود او بر ايشان ناخوشايند و غير قابل تحمل بود، شد و بافت اعضاء و مخاطبان ارشاد يكدست تر و برنامه آن شكل مشخص تري پيدا كرد... لذا اين امكان را مي يابد تا با پيشنهاد و قوانين جديد به سازماندهي جلسات بحث و گفتگو، كميته هاي هنري، نقاشي وگروههاي تحقيقاتي بپردازد. اين گروهها شامل: گروه تاتر، گروه كودكان و نوجوانان، گروه ادبيات، گروه تحقيقات قرآن و نهج البلاغه، بود كه با استقبال وسيع از طبقات تحصيكرده خصوصاً دانشجويان روبه رو شد.... ـ از اواخر سال 50 تا آبان 51، كار وي در حسينيه ارشاد سرعت غريبي پيدا كرد، به طوري كه براي انجام سخنرانيهايش فرصت تحقيق قبلي نداشت و بيشتر از حافظه اش كمك مي گرفت. نمايش ابوذر درمرداد ماده 1351 درست سه ماه قبل از اينكه حسينيه بسته شود اجرا شد. نمايش بعدي در فاصله كمتر از دو ماه در حسينيه به اجرا در آمد كه منجر به بسته شدن حسينيه ارشاد شد. و از اواخر آبان ماه 51 زندگي مخفي وي آغاز شد و پس از چند ماه زندگي مخفي درمهرماه سال 1352 خود را به ساواك معرفي كرد كه تا 18 ماه او را در سلول انفرادي زنداني كردند..... ـ آقاي عبدالطيف خميشي (از اعضاي نهضت مقاومت آزاديبخش الجزاير) كه از همكلاسيها و همرزمان دكتر شريعتي بود، در ديداري كه با شاه در كنفرانس اپك داشت (يكي دو هفته پيش از عيد سال 54، شاه براي گذراندن تعطيلات زمستاني، به سوئيس و از آنجا براي شركت دركنفرانس سران اپك به الجزاير مي رود) از او مي خواهد كه دكتر شريعتي را آزاد كند. شاه در آنجا قول آزادي وي را مي دهد كه نهايتاً در اواخر اسفند ماه سال 53 او از زندان آزاد مي شود و بدين ترتيب مهمترين فصل زندگي اجتماعي و سياسي وي خاتمه مي يابد. از خانه نشيني اجباري تا هجرت ـ ... در دوران خانه نشيني (دو سال آخر زندگي) فرصت يافت تا به فرزندانش توجه بيشتري كند.. در رفتار بچه ها دقيق و نسبت به انتخابهايي كه مي كردند حساس بود. مثلا اگر لباس را به اين دليل انتخاب مي كردند كه ديگران آن را انتخاب كرده بودند و احيانا مد روز بود، دلخور مي شد اما مستقيما اظهار نمي كرد با شوخي ناخشنوديش را بفهماند.... در اين اواخر، بر شركت بچه ها در جلسات سخنراني اش تاكيد فراواني مي كرد.. گاه مسئوليت پياده كردن نوارها را به آنها مي داد و سعي مي كرد با آنها رابطه فكري برقرار كند. در سال 55، با فرستادن پسرش (احسان) به خارج از كشور فرصت يافت تا مقدمات برنامه هجرت خود را فراهم كند. ـ دكتر شريعتي نهايتا در روز 26 ارديبهشت سال 1356 از ايران، به مقصد بلژيك هجرت كرد و پس از اقامتي سه روزه در بروكسل عازم انگلستان شد و در منزل يكي از بستگان نزديك همسر خود اقامت گزيد و پس از گذشت يك ماه در 29 خرداد همان سال به نحو مشكوك درگذشت و با مشورت استاد محمد تقي شريعتي و كمك دوستان و ياران او از جمله شهيد دكتر چمران و امام موسي صدر در جوار حرم مطهر حضرت زينب (س) در سوريه به خاك سپرده شد __________________ |
|
|
|
|
|
#48 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Nov 2007
ارسالها: 1,580
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 530
از ایشان 310 بار سپاسگزاري شده است
|
سخنان زنده ياد شريعتي
اشک : دکتر علی شریعتی چه زبانی صادقتر وزلالتر و بی ریاتر از زبانی که کلماتش ، نه لفظ است ونه خط .اشک است وهر عبارتش نامه ای ، ضجه ی دردی ،فریاد عاشقانه ی شوقی؟ مگر نه اشک زیبا ترین شعر ، وبی تابترین عشق وگدازترین ایمان وداغترین اشتیاق و تب دار ترین احساس وخالصانه ترین گفتن ولطیف ترین دوست داشتن است .که همه در کوره ی یک دل ، بهم امیخته وذوب شده اند و قطره ای گرم شده اند نامش اشک . اشک که می میبارد وناله که بر می اید وگریه که اندک اندک در دل می رود وناگهان در گلو میگیرد وراه نفس را می بندد وناچار منفجر می شود این زبان صادق و طبیعی شوق واندوه ودرد وعشق یک انسان است __________________ |
|
|
|
|
|
#50 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Nov 2007
ارسالها: 1,580
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 530
از ایشان 310 بار سپاسگزاري شده است
|
خدا،انسان و عشق.... اين است «امانتي» كه بر دوش آدم سنگيني مي كند و اين است آن«پيماني» كه در نخستين بامداد خلقت با خدا بستيم، و «خلافت» او را در كوير زمين تعهد كرديم ما براي همين هبوط كرديم، و اين چنين است كه به سوي او باز مي گرديم. انسان بيش از زندگي است آنجا كه هستي پايان مي يابد او،ادامه مي يابد.... دكتر علي شريعتي |
|
|
|
|
|
#51 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Nov 2007
ارسالها: 1,580
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 530
از ایشان 310 بار سپاسگزاري شده است
|
قلم توتم من است.
قلم توتم ماست. به قلم سوگند، به خون سياهى كه از حلقومش مىچكد سوگند، به رشحهء خونـى كه از زبانش مىتـراود سوگند، به ضجههاى دردى كه از سينهاش بر مىآيـد سوگند، كه توتم مقدسم را نـمىفروشم. به دست زورش تسليم نـمىكنم، به كيـسهء زرش نـمىبـخشم، به سرانگشت تزويرش نـمىسپارم، دستم را قلم مىكنم و قلمم را از دست نـمىگذارم. چشمهايم را كور مىكنم، گوشهايم را كر مىكنم، پاهايم را مىشكنم، انگشتانم را بندبند مىبُرم، سينهام را مىشكافم، قلبم را مىكُشم، حتى زبانم را مىبُرم و لبم را مىدوزم، اما قلمم را به بيگانـه نمىدهم! __________________ |
|
|
|
|
|
#52 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Nov 2007
ارسالها: 1,580
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 530
از ایشان 310 بار سپاسگزاري شده است
|
شريعتي سياسي
شريعتي متاثر از سنت پدر در مبارزات نهضت ملي ايران به رهبري دکتر مصدق شرکت کرد و تا پايان زندگي اش سخت تحت تاثير مصدق بود. محمد مصدق نخست وزير ملي ايران که طي دوره کوتاه و طوفاني زمامداري اش ، در عمل؛ انديشه اي جديد را به ايرانيان آموخت که هنوز هم در جستجوي آن هستيم : دموکراسي پايداري مصدق برسر آرمان ملي شدن نفت نهايتا منجر به کودتاي نظامي عليه او شد و گرچه از سرير قدرت به زير آمد ليکن به عنوان مرد سياسي فساد ناپذير ايران لقب گرفت. اسطوره مصدق حتي در زمان حياتش نيز گروه کثيري از فعالان سياسي- خصوصا دانشجويان- را تحت تاثير خود قرار مي داد و علي شريعتي نيز يکي از آنان بود. آنجا که مي گويد : "من پرورده آزادي ام، استادم علي است ، مرد بي بيم و بي ضعف و پرصبر و پيشوايم مصدق؛ مرد آزاد مرد، که هفتاد سال براي آزادي ناليد" و يا آنجا که در تنهايي اش مي سرايد: "اگر اين پير وطن پرست 28 مرداد را از پيش مي ديد و خاموشي مي گزيد و لب بسته به گوشه احمد آبادش مي رفت و مي نشست و تنها مي زيست و مي مرد و اين نسل او را نمي شناخت و به سخنانش و به غمهايش و انديشه ها و عاطفه هايش دل نمي بست خدمتي بهتر نکرده بود؟!... و ايران به چه کارش مي آيد اشکهاي مصدق و دفترهاي من؟" کاملا ميزان تاثير مصدق بر او را نمايان مي کند. در ميان اسناد بجا مانده از دوران دانشجويي شريعتي در فرانسه نامه اي است که او از زبان کنفدراسيون محصلين و دانشجويان ايراني در اروپا - به تاريخ 5 ژانويه 1962 - خطاب به مصدق نوشته و آورده است: "اي سردار پير ما ، سر از زانوي انديشه ات بردار و خروش فرزندانت را بشنو که با سينه هايي مالامال از اميد به فرداي پيروزي، نام تو را مي برند. اي دهقان سالخورده تاريخ ما....کاش ميتوانستي ديوارهاي قلعه اي را که در آن به زنجيرت کشيده اند، بشکافي و بيرون آيي تا بچشم خويش ببيني از بذري که در مزرعه انديشه ها افشانده اي، نسلي روئيده است که جز به جهاد نمي انديشد و جز به راه تو گام نمي گذارد ... ما به تو اعلام مي کنيم بنايي را که پي ريختي مي سازيم،جهادي را که آغاز کردي به پايان مي بريم و ديواره هاي استبدادي را که شکافتي فرو ميريزيم." شيفتگي شريعتي به مصدق نه در اسطوره سازي، بلکه در الگوبرداري از راه مصدق تجلي يافت و او برخلاف بسياري از دوستان همرزمش، باپايان يافتن تحصيل در اروپا به ايران بازگشت تا آنچنان که خطاب به مصدق نوشته بود ، کار نيمه تمام او را پايان دهد. شريعتي در جايي به نقل از افلاطون انسان را حيوان سياسي نام مي نهد و البته سياست را توجه به وضعيت "ما" و مهمترين شاخصه روشنفکر مي نامد. شخصيت سياسي شريعتي از آنجهت که هيچگاه به پيگيري شيوه هاي خشونت آميز گرايش نيافت و در اوج جنبش چريکي و با وجود زمينه هاي فراوان، به آنها نپيوست و حتي متهم به سازشکاري شد، امروز جذابتر شده است. او با اينکه انديشه اي راديکال داشت در روش به رفورميسم مصدق پايبند ماند و به پروژه آگاهي بخشي روي آورد. __________________ |
|
|
|
|
|
#53 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Nov 2007
ارسالها: 1,580
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 530
از ایشان 310 بار سپاسگزاري شده است
|
به نام خداوند مهربان
« زندگي » با شدتي وحشيانه و جنون آميز ، آن چنان که قلبم را سخت به درد آورد ، آرزو کردم اي کاش هم اکنون همچون مسيح ، بي درنگ ، آسمان از روي زمين برم دارد . يا لا اقل همچون قارون ، زمين دهان بگشايد و مرا در خود فرو بلعد ، اما ... نه ، من نه خوبي عيسي را داشتم و نه بدي قارون را . من يک « متوسط » بي چاره بودم و ناچار ، محکوم که پس از آن نيز « باشم و زندگي کنم » . نه ، باشم و زنده بمانم . و در اين « وادي حيرت » پر هول و بيهودگي سرشار ، گم باشم . و همچون دانه اي که شور و شوق هاي روييدن در درونش خاموش مي ميرد و آرزوهاي سبز در دلش مي پژمرد ، در برزخ شوم اين « پيداي زشت » و آن « ناپيداي زيبا » خرد گردم . که اين سرگذشت دردناک و سرنوشت بي حاصل ماست . در برزخ دو سنگ اين آسياي بي رحمي که ... « زندگي » نام دارد ! دکتر شريعتي __________________ |
|
|
|
|
|
#54 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Nov 2007
ارسالها: 1,580
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 530
از ایشان 310 بار سپاسگزاري شده است
|
نيما غم دل گو كه غريبانه بگرييم
سر پيش هم آريم و دوبيگانه بگرييم "كوير" پوپك پوپكم،پوپك شيرين سخنم! اين همه غافل از اين شاخه به آن شاخه مپر اين همه قصه شوم از كس و ناكس نشنو غافل از دام هوس اين همه در بر هرناكس و هركس منشين پوپكم،پوپك شيرين سخنم! تويي آن شبنم لغزنده گلبرگ اميد من از آن دارم بيم كاين لجنزار تو را پوپكم آلوده كند اندر اين دشت مخوف كه تو آزاديش اي پوپك من مي خواني زير هر بوته گل زير هر جوي آب پشت آن كهنه فسونگر ديوار كه كمين كرده تو را زير درختان كهن پوپكم!دامي هست گرگ خونخوارهء بدكارهء بد نامي هست سالها پيش دل من كه به عشق ايمان داشت تا كه آن نغمه جانبخش تو از دور شنيد اندر اين مزرع آفت زدهء شوم حيات شاخ اميدي كاشت چشم بر راه تو بودم كه تو كي مي آيي بر سر شاخه سرسبز اميد دل من كه تو كي مي خواني پوپكم! يادت هست؟ در دل آن شب افسانه اي مهتابي كه بر آن شاخه پريدي لحظه اي چند نشستي نغمه اي چند سرودي گفتم:اين دشت سيه خوابگه غولان است همه رنگ است و ريا همه افسون و فريب صيد هم چون تويي اي پوپك خوش پروازم مرغ خوش خوان و خوش آوازم به خدا آسان است اين همه برق كه روشنگر اين صحراهاست پرتو مهري نيست نور اميدي نيست آتشين برق نگاهي ز كمينگاهي است همه گرگ و همه ديو در كمين تو و زيبايي تو پاكي و سادگي وخوبي و رعنايي تو مرو اي مرغك زيبا كه به هر رهگذري همه ديوند كمين كرده نبينند تو را دور از دست وفا پنهان از ديده عشق نفريبند تو را نفريبند تو را شهريور 1336 دكتر شريعتي __________________ |
|
|
|
|
|
#55 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Nov 2007
ارسالها: 1,580
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 530
از ایشان 310 بار سپاسگزاري شده است
|
**دوست داشتن برتر از عشق است**
**دوست داشتن برتر از عشق است** او بود كه به من آموخت كه دوست داشتن برتر از عشق است!..... عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي.اما دوست داستن پيوندي است خود آگاه و از روي بصيرت روشن وزلال.عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هر چه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع مي كند و تا هر جا يك روح ارتفاع دارد،دوست داشتنن نيز همگام با آن اوج مي يابد. عشق در غالب دلها،در شكلها ورنگهاي تقريبا مشابهي ،متجلي مي شود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است. اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خويش را دارد و از روح رنگ مي گيرد و چون روحها ،بر خلاف غريزه ها،هر كدام رنگي وارتفاعي و بعدي و طعم و عطري ويژه خويش دارد،مي توان گفت به شماره هر روحي دوست داشتني هست. عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصلها وعبور سالها بر آن اثر مي گذارد،اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي مي كند و بر آشيانه بلندش ، روزگار را دستي نيست....... عشق در هر رنگي و سطحي،با زيبايي محسوس،در نهان يا آشكار،رابطه دارد. چنانچه شوپنهاور مي گويد: "شما بيست سال بر عمر معشوقتان بيافزاييد ،آنگاه تاثير مستقيم آن را بر احساستان مطالعه كنيد."! اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيباييهاي روح كه زيباييهاي محسوس را به گونه اي ديگر مي بيند.عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت. عشق با دوري و نزديكي در نوسان است.اگر دوري به طول انجامد ضعيف مي شود،اگر تمام دوام يابد به ابتذال مي كشد. و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و "ديدار و پرهيز"، زنده و نيرومند مي ماند. اما دوست داشتن با اين حالات نا آشنا است.دنيايش دنياي ديگري است.عشق جوششي يك جانبه است. به معشوق نمي انديشد كه كيست؟! يك "خود جوشي" ذاتي است، و از اين رو هميشه اشتباه مي كند و در انتخاب به سختي مي لغزد و با همواره يك جانبه مي ماند و گاه، ميان دو بيگانه نا همانند، عشقي جرقه مي زند و چون در تاريكي است و يكديگر را نمي بينند، پس ار انفجار اين صاعقه است كه در پرتو روشنايي آن، چهره يكديگر را مي توانند ديد و در اينجاست كه گاه پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق كه در چهره هم مي نگرند،احساس مي كنند كه يكديگر را نمي شناسند و بيگانگي و نا آشنايي پي از عشق- كه درد كوچكي نيست- فراوان است. اما دوست داشتن در روشنايي ريشه مي بندد و در زير نور سبز مي شود ورشد مي كند و از اين رو است كه همواره پس از آشنايي پديد مي آيد ،در حقيقت ،در آغاز دو روح خطوط آشنايي را در سينا و نگاه يكديگر مي خوانند، و پس از"آشنا شدن " است كه خودماني مي شوند،- دو روح ، نه دو نفر، كه ممكن است دو نفر با هم در عين رودربايستي ها،اجساس خودماني بودن كنندو اين حالت بهقدري ظريف و فرار است كه به سادگي از زير دست احساس و فهم مي گريزد- و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار وآهنگ كلام يكديگري احساس مي شود و از اين منزل است كه ناگهان "خود بخود" دو همسفر به چشم مي بينند كه به پهن دشت بي كرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لك دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است وافقهاي روشن و پاك وصميمي "ايمان" در برابرشان باز مي شود. و نسيمي نرم و لطيف – همچون يك معبد متروك كه در محراب پنهاني آن،خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه درد آلود نيايشش، مناره تنها و غريب آن را به لرزه مي آورد- هر لحظه پيام الهام هاي تازه آسمانهاي ديگر را به همراه دارد و خود را به مهر و عشوه اي بازيگر و شيرين و شوخ ، هر لحظه، بر شر روي اين دو مي زند. عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني "فهميدن" و "انديشيدن" نيست. اما دوست اشتن ، در اوج معراجش، از سر حد عقل فراتر مي رود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين مي كند و با خود به قله بلند اشراق مي برد. عشق زيباييهاي دلخواه را دردوست مي آفريند و دوست داشتن زيباييهاي دلخواه را "دوست" مي بيند مي يابد. عشق يك فريب بزرگ و قوي است ودوست داشتن يك صداقت راستين وصميمي،بي انتها و مطلق. عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن. عشق بينايي را مي گيرد و دوست داشتن مي دهد...... __________________ |
|
|
|
|
|
#56 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Nov 2007
ارسالها: 1,580
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 530
از ایشان 310 بار سپاسگزاري شده است
|
و تو اى علي
و تو اى علي و تو اى علي! اى شير! مرد خدا و مردم، رب النوع عشق و شمشير، ما شايستگى "شناخت تو را" از دست داده ايم. شناخت تو را از مغزهاى ما برده اند، اما " عشق تو را " على رغم روزگار، در عمق وجدان خويش ،در پس پرده هاي دل خويش ، همچنان مشتعل نگه داشته ايم. چگونه تو عاشقان خويش را در خواري رها مي داري؟ تو ستمي را بر يك يهودي كه در ذمه حكومتت مي زيست تاب نياوردي، و اكنون، مسلمانان را در ذمه يهود ببين. و ببين كه بر آنان چه مي گذرد! اي صاحب آن بازو كه " يك ضربه اش از عبادت هر دو جهان برتر است." ضربه اي ديگر! __________________ |
|
|
|
|
|
#57 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Nov 2007
ارسالها: 1,580
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 530
از ایشان 310 بار سپاسگزاري شده است
|
دوست داشتن از عشق برتر است
دکتر علی شریعتی دوست داشتن ازعشق برتراست .عشق یک جوشش کوراست و پیوندى ازسرنابینایى .اما دوست داشتن پیوندى خودآگاه و ازروى بصیرت روشن و زلال . عشق، بیشترازغریزه آب مى خورد و هرچه ازغریزه سرزند بى ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع مى کند و تا هرجا که یک روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیزهمگام با آن اوج مى یابد . عشق درغالب دل ها ، درشکل ها و رنگ هاى تقریبا مشابهى ، متجلى می شود وداراى صفات و حالات و مظاهرمشترکى است ، اما دوست داشتن درهرروحى جلوه اى خاص خویش دارد و از روح رنگ مى گیرد و چون روح ها برخلاف غریزه ها هرکدام رنگى وارتفاعى و بعدى و طعم وعطرى ویژه ى خویش دارد ، مى توان گفت که به شماره ى هرروحى ، دوست داشتنى هست . عشق با شناسنامه بى ارتباط نیست و گذر فصل ها و عبورسال ها برآن اثرمى گذارد ، اما دوست داشتن در وراى سن و زمان ومزاج زندگى مى کند و برآشیانه ى بلندش روز و روزگار را دستی نیست ... عشق ، درهررنگى وسطحی ، با زیبایى محسوس ، درنهان یا آشکار، رابطه دارد . چنانکه شوپنهاورمى گوید : شما بیست سال بر سن معشوق تان بیفزایید ، آنگاه تا ثیر مستقیم آنرا بر روى احساستان مطالعه کنید ! اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیبایى های روح که زیبایى محسوس را بگونه اى دیگر می بیند . عشق طوفانى و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت . عشق با دورى و نزدیکى در نوسان است . اگر دورى به طول انجامد ضعیف مى شود ، اگر تماس دوام یابد به ابتذال مى کشد . و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و«دیدار و پرهیز» زنده ونیرومند مى ماند .اما دوست داشتن با این حالات نا آشنا ست . دنیایش دنیاى دیگرى است . عشق جوششى یکجانبه است .به معشوق نمى اندیشد که کیست .یک «خود جوششى ذاتی » است ، و ازاین روهمیشه اشتباه مى کند و درانتخاب به سختى می لغزد و یا همواره یکجانبه مى ماند و گاه میان دو بیگانه ى ناهمانند ،عشقى جرقه مى زند و چون تاریکى است ویکدیگررانمى بینند، پس ازانفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایى آن ، چهره ى یکدیگر را مى توانند دید و در اینجا ست که گاه ، پس ازجرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق که در چهره ى هم مى نگرند، احساس مى کنند که همدیگر را نمى شناسند و بیگانگى و نا آشنایى پس ازعشق ـ که درد کوچکى نیست ـ فراوان است . اما دوست داشتن درروشنایى ریشه مى بندد و درزیرنور،سبزمى شود و رشد مى کند و ازاین رواست که همواره پس ازآشنایى پدید مى آید . و درحقیقت ، درآغاز، دو روح خطوط آشنایى را درسیما و نگاه یکدیگر مى خوانند ، و پس از«آشنا شدن» است که«خودمانى» می شوند ـ دو روح ، نه دونفر، که ممکن است دو نفر با هم درعین رودربایستى ها احساس خودمانى بودن کنند و این حالت به قدرى ظریف و فرار است که به سادگى از زیردست احساس و فهم مى گریزد ـ و سپس طعم خویشاوندى و بوی خویشاوندى و گرمای خویشاوندى از سخن و رفتاروآهنگ کلام یکدیگر احساس می شود و ازاین منزل است که ناگهان ،خود به خود ، دو همسفر به چشم مى بینند که به پهن دشت بى کرانه ى مهربانى رسیده اند وآسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالاى سرشان خیمه گسترده است و افق هاى روشن و پاک و صمیمى «ایمان» دربرابرشان باز مى شود و نسیمى نرم و لطیف ـ همچون روح یک معبد متروک که درمحراب پنهانى آن ،خیال راهبى بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه ى دردآلود نیایشش مناره ى تنها وغریب آن را به لرزه مى آورد ـ هرلحظه پیام الهام های تازه ى آسمان های دیگر و سرزمین هاى دیگر وعطر گل هاى مرموز و جانبخش بوستان هاى دیگر را به همراه دارد و خود را ، به مهر وعشوه اى بازیگروشیرین و شوخ ،هرلحظه ، برسرو روی این دو مى زند . عشق ،جنون است و جنون چیزى جزخرابى و پریشانى «فهمیدن» و «اندیشیدن» نیست . اما دوست داشتن ، دراوج معراجش ،ازسرحد عقل فراتر می رود و فهمیدن واندیشیدن را نیزاز زمین مى کند و با خود به قله ى بلند اشراق مى برد . عشق زیبایى هاى دلخواه را درمعشوق مى آفریند و دوست داشتن زیبایی هاى دلخواه را در «دوست» مى بیند و مى یابد . عشق یک فریب بزرگ و قوى است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمى ، بى انتها و مطلق . عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن . عشق بینای را می گیرد و دوست داشتن می دهد . عشق خشن است و شدید و درعین حال ناپایدار و نامطمئن . و دوست داشتن ، لطیف است و نرم و درعین حال پایدار و سرشا ر ازاطمینان . عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر . از عشق هرچه بیشتر مى نویسم ،سیراب تر مى شویم و از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر . عشق هرچه دیرتر مى پاید کهنه تر مى شود و دوست داشتن نوتر . عشق نیرویى ست درعاشق که او را به معشوق مى کشاند ؛ و دوست داشتن جاذبه ایست در دوست ، که دوست را به دوست مى برد . عشق ، تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگى محو شدن دردوست . عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا درانحصار او بماند ،زیرا عشق جلوه اى از خودخواهى و روح تاجرانه یا جانورانه ی آدمی است .و چون خود به بدى خود آگاه است ، آن را در دیگرى که می بیند ،از او بیزار می شود و کینه برمى گیرد . اما دوست داشتن ، دوست را محبوب وعزیزمى خواهد و مى خواهد که همه ى دل ها آنچه را او ازدوست درخود دارد ، داشته باشند ؛ که دوست داشتن جلوه اى از روح خدائى و فطرت اهورایى آدمى است و چون خود به قداست ماورایی خود بیناست ، آن را در دیگرى که می بیند ، دیگرى را نیز دوست مى دارد و با خود آشنا و خویشاوند می یابد . در عشق ،رقیب ، منفور است و در دوست داشتن است که «هوادارن کویش را چو جان خویشتن دارند» ؛ که حسد شاخصه ى عشق است چه ، عشق معشوق را طعمه ى خویش می بیند و همواره در اضطراب است که دیگرى از چنگش نرباید و اگر ربود ،با هردو دشمنى می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد . ولى دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است . یک ابدیت بى مرز است ،از جنس این عالم نیست . ... عشق مامور تن است و دوست داشتن پیغمبر روح . عشق یک «اغفال» بزرگ و نیرومند است تا انسان به زندگى مشغول گردد و به روزمرگى ـ که طبیعت سخت آن را دوست می دارد ـ سرگرم شود ، و دوست داشتن زاده ى وحشت ازغربت و خودآگاهى ترس آورآدمی دراین بیگانه بازار زشت و بیهوده . عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن . عشق غذا خوردن یک گرسنه است و دوست داشتن «همزبانى درسرزمین بیگانه یافتن » است . ... عشق گاه جابه جا مى شود و گاه سرد مى شود و گاه مى سوزاند ،اما دوست داشتن از جاى خویش ، از کنار دوست خویش ، بر نمى خیزد ؛ سرد نمی شود که داغ نیست ؛ نمى سوزاند که سوزاننده نیست . عشق رو به جانب خود دارد . خود خواه است و «خودپا» و حسود ،و معشوق را براى خویش مى پرستد و مى ستاید ،اما دوست داشتن رو به جانب دوست دارد ، دوست خواه است و دوست پا و خود را برای دوست مى خواهد و او را برای او دوست می دارد و خود در میانه نیست . عشق ،اگر پاى عاشق در میان نباشد ،نیست . اما دردوست داشتن جزدوست داشتن ودوست، سومى وجود ندارد ... ... که دوست داشتن از عشق برتر است و من ،هرگز خود را تا سطح بلندترین قله ى عشق هاى بلند ،پایین نخواهم آورد . |
|
|
|
|
|
#58 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Nov 2007
ارسالها: 1,580
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 530
از ایشان 310 بار سپاسگزاري شده است
|
دوست داشتن از عشق برتر است دکتر علی شریعتی دوست داشتن ازعشق برتراست .عشق یک جوشش کوراست و پیوندى ازسرنابینایى .اما دوست داشتن پیوندى خودآگاه و ازروى بصیرت روشن و زلال . عشق، بیشترازغریزه آب مى خورد و هرچه ازغریزه سرزند بى ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع مى کند و تا هرجا که یک روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیزهمگام با آن اوج مى یابد . عشق درغالب دل ها ، درشکل ها و رنگ هاى تقریبا مشابهى ، متجلى می شود وداراى صفات و حالات و مظاهرمشترکى است ، اما دوست داشتن درهرروحى جلوه اى خاص خویش دارد و از روح رنگ مى گیرد و چون روح ها برخلاف غریزه ها هرکدام رنگى وارتفاعى و بعدى و طعم وعطرى ویژه ى خویش دارد ، مى توان گفت که به شماره ى هرروحى ، دوست داشتنى هست . عشق با شناسنامه بى ارتباط نیست و گذر فصل ها و عبورسال ها برآن اثرمى گذارد ، اما دوست داشتن در وراى سن و زمان ومزاج زندگى مى کند و برآشیانه ى بلندش روز و روزگار را دستی نیست ... عشق ، درهررنگى وسطحی ، با زیبایى محسوس ، درنهان یا آشکار، رابطه دارد . چنانکه شوپنهاورمى گوید : شما بیست سال بر سن معشوق تان بیفزایید ، آنگاه تا ثیر مستقیم آنرا بر روى احساستان مطالعه کنید ! اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیبایى های روح که زیبایى محسوس را بگونه اى دیگر می بیند . عشق طوفانى و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت . عشق با دورى و نزدیکى در نوسان است . اگر دورى به طول انجامد ضعیف مى شود ، اگر تماس دوام یابد به ابتذال مى کشد . و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و«دیدار و پرهیز» زنده ونیرومند مى ماند .اما دوست داشتن با این حالات نا آشنا ست . دنیایش دنیاى دیگرى است . عشق جوششى یکجانبه است .به معشوق نمى اندیشد که کیست .یک «خود جوششى ذاتی » است ، و ازاین روهمیشه اشتباه مى کند و درانتخاب به سختى می لغزد و یا همواره یکجانبه مى ماند و گاه میان دو بیگانه ى ناهمانند ،عشقى جرقه مى زند و چون تاریکى است ویکدیگررانمى بینند، پس ازانفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایى آن ، چهره ى یکدیگر را مى توانند دید و در اینجا ست که گاه ، پس ازجرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق که در چهره ى هم مى نگرند، احساس مى کنند که همدیگر را نمى شناسند و بیگانگى و نا آشنایى پس ازعشق ـ که درد کوچکى نیست ـ فراوان است . اما دوست داشتن درروشنایى ریشه مى بندد و درزیرنور،سبزمى شود و رشد مى کند و ازاین رواست که همواره پس ازآشنایى پدید مى آید . و درحقیقت ، درآغاز، دو روح خطوط آشنایى را درسیما و نگاه یکدیگر مى خوانند ، و پس از«آشنا شدن» است که«خودمانى» می شوند ـ دو روح ، نه دونفر، که ممکن است دو نفر با هم درعین رودربایستى ها احساس خودمانى بودن کنند و این حالت به قدرى ظریف و فرار است که به سادگى از زیردست احساس و فهم مى گریزد ـ و سپس طعم خویشاوندى و بوی خویشاوندى و گرمای خویشاوندى از سخن و رفتاروآهنگ کلام یکدیگر احساس می شود و ازاین منزل است که ناگهان ،خود به خود ، دو همسفر به چشم مى بینند که به پهن دشت بى کرانه ى مهربانى رسیده اند وآسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالاى سرشان خیمه گسترده است و افق هاى روشن و پاک و صمیمى «ایمان» دربرابرشان باز مى شود و نسیمى نرم و لطیف ـ همچون روح یک معبد متروک که درمحراب پنهانى آن ،خیال راهبى بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه ى دردآلود نیایشش مناره ى تنها وغریب آن را به لرزه مى آورد ـ هرلحظه پیام الهام های تازه ى آسمان های دیگر و سرزمین هاى دیگر وعطر گل هاى مرموز و جانبخش بوستان هاى دیگر را به همراه دارد و خود را ، به مهر وعشوه اى بازیگروشیرین و شوخ ،هرلحظه ، برسرو روی این دو مى زند . عشق ،جنون است و جنون چیزى جزخرابى و پریشانى «فهمیدن» و «اندیشیدن» نیست . اما دوست داشتن ، دراوج معراجش ،ازسرحد عقل فراتر می رود و فهمیدن واندیشیدن را نیزاز زمین مى کند و با خود به قله ى بلند اشراق مى برد . عشق زیبایى هاى دلخواه را درمعشوق مى آفریند و دوست داشتن زیبایی هاى دلخواه را در «دوست» مى بیند و مى یابد . عشق یک فریب بزرگ و قوى است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمى ، بى انتها و مطلق . عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن . عشق بینای را می گیرد و دوست داشتن می دهد . عشق خشن است و شدید و درعین حال ناپایدار و نامطمئن . و دوست داشتن ، لطیف است و نرم و درعین حال پایدار و سرشا ر ازاطمینان . عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر . از عشق هرچه بیشتر مى نویسم ،سیراب تر مى شویم و از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر . عشق هرچه دیرتر مى پاید کهنه تر مى شود و دوست داشتن نوتر . عشق نیرویى ست درعاشق که او را به معشوق مى کشاند ؛ و دوست داشتن جاذبه ایست در دوست ، که دوست را به دوست مى برد . عشق ، تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگى محو شدن دردوست . عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا درانحصار او بماند ،زیرا عشق جلوه اى از خودخواهى و روح تاجرانه یا جانورانه ی آدمی است .و چون خود به بدى خود آگاه است ، آن را در دیگرى که می بیند ،از او بیزار می شود و کینه برمى گیرد . اما دوست داشتن ، دوست را محبوب وعزیزمى خواهد و مى خواهد که همه ى دل ها آنچه را او ازدوست درخود دارد ، داشته باشند ؛ که دوست داشتن جلوه اى از روح خدائى و فطرت اهورایى آدمى است و چون خود به قداست ماورایی خود بیناست ، آن را در دیگرى که می بیند ، دیگرى را نیز دوست مى دارد و با خود آشنا و خویشاوند می یابد . در عشق ،رقیب ، منفور است و در دوست داشتن است که «هوادارن کویش را چو جان خویشتن دارند» ؛ که حسد شاخصه ى عشق است چه ، عشق معشوق را طعمه ى خویش می بیند و همواره در اضطراب است که دیگرى از چنگش نرباید و اگر ربود ،با هردو دشمنى می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد . ولى دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است . یک ابدیت بى مرز است ،از جنس این عالم نیست . ... عشق مامور تن است و دوست داشتن پیغمبر روح . عشق یک «اغفال» بزرگ و نیرومند است تا انسان به زندگى مشغول گردد و به روزمرگى ـ که طبیعت سخت آن را دوست می دارد ـ سرگرم شود ، و دوست داشتن زاده ى وحشت ازغربت و خودآگاهى ترس آورآدمی دراین بیگانه بازار زشت و بیهوده . عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن . عشق غذا خوردن یک گرسنه است و دوست داشتن «همزبانى درسرزمین بیگانه یافتن » است . ... عشق گاه جابه جا مى شود و گاه سرد مى شود و گاه مى سوزاند ،اما دوست داشتن از جاى خویش ، از کنار دوست خویش ، بر نمى خیزد ؛ سرد نمی شود که داغ نیست ؛ نمى سوزاند که سوزاننده نیست . عشق رو به جانب خود دارد . خود خواه است و «خودپا» و حسود ،و معشوق را براى خویش مى پرستد و مى ستاید ،اما دوست داشتن رو به جانب دوست دارد ، دوست خواه است و دوست پا و خود را برای دوست مى خواهد و او را برای او دوست می دارد و خود در میانه نیست . عشق ،اگر پاى عاشق در میان نباشد ،نیست . اما دردوست داشتن جزدوست داشتن ودوست، سومى وجود ندارد ... ... که دوست داشتن از عشق برتر است و من ،هرگز خود را تا سطح بلندترین قله ى عشق هاى بلند ،پایین نخواهم آورد . |
|
|
|
|
|
#59 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Nov 2007
ارسالها: 1,580
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 530
از ایشان 310 بار سپاسگزاري شده است
|
نمى دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمى خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد گلويم سوتكي باشد بدست كودكي گستاخ و بازيگوش و او يكريز و پي در پي دم خويش را بر گلويم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدين سان بشكند درمن سكوت مرگبارم را.. __________________ |
|
|
|
|
|
#60 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Nov 2007
ارسالها: 1,580
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 530
از ایشان 310 بار سپاسگزاري شده است
|
آزادى
چه زندانها برايت كشيدم1 و چه زندانها خواهم كشيد و چه شكنجه ها تحمل كردم و چه شكنجه ها تحمل خواهم كرد. اما خود را به استبداد نخواهم فروخت من پرورده آزاديم استادم علي است مرد بي بيم و بي ضعف وپر صبر و پيشوايم مصدق مرد آزاد مردي كه هفتاد سال براي آزادي ناليد. من هرچه كنند جز در هواي تو دم نخواهم زد اما من به دانستن از تو نيازمندم دريغ مكن بگو هر لحظه كجايي و چه مي كني؟ تا بدانم آن لحظه كجا باشم و چه كنم... __________________ |
|
|
|