|
|||||||
| ادبيات , زبان شناسي و فرهنگ بومي انجمن ادبیات و شعر برای دوستدارن شعر و شاعران و بحث هایی در زمینه ادبیات |
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهاي موضوع | نحوه نمايش |
|
|
#61 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Nov 2007
ارسالها: 1,580
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 530
از ایشان 310 بار سپاسگزاري شده است
|
شريعتي انديشمند
نظريه شريعتي در حوزه انديشه؛ در امتداد کار سياسي اوست که معني مي يابد.چرا هر بار که ايرانيان براي آزادي مبارز کرده اند، ديو استبداد از راهي ديگر بازگشته است؟ شريعتي پاسخ اين پرسش را در "فقر آگاهي" مردم جستجو مي کند. اين پاسخ گرچه امروز در ميان اکثريت روشنفکران و نيروهاي سياسي ايران مشترک است، ليکن شيوه اي که شريعتي در مبارزه با "فقر آگاهي" بکار ميگيرد منحصر به اوست. همان که نامش را "ابلاغ" مي نهد. اين انحصار روش، چنان است که با اطمينان مي توان گفت که ديگر کسي به مانند او و در قامت او ظهور نکرده است. شريعتي مي کوشد تا همان مفاهيمي را که به نظر مي رسد منجر به رکود و جمود اجتماعي ايران شده است تبديل به قواي محرکه جنبش جديد کند. رنسانس اسلامي شريعتي با بازخواني مفاهيم شيعي آغاز مي شود و ناگهان سيلي بنيان کن در انديشه ها سرازير مي کند . کار سترگ او از آنجا که در زمانه تاريخي خاصي صورت گرفت نهايتا و با رسيدن "انقلاب پيش از آگاهي" ناتمام ماند والبته حداقل آنکه راهي ناشناخته و مسيري نو را نيز کشف کرد. و چون اين مسير پيش از آن عابري نداشت او خود به ساختن و عبور کردن از اين راه نو مشغول شد. تاثير شريعتي بر همه جريانهاي فکري - سياسي همدوره اش و حتي جريانهاي ادبي و هنري آن زمان غير قابل انکار است. ليکن نميتوان بصورتي شتابزده، هرکس يا هر جرياني را که از او تاثير گرفته است، ثمره مستقيم کار او به حساب آورد. برفرض اگر بپذيريم که روحانيون سياسي پس از مشروطه، با فلسفه صدرايي آشنا بوده و تحت تاثير آن قرار گرفته اند، به اين معنا نخواهد بود که ثمره فلسفه صدرايي رشد فقه سياسي است. چنانچه بسياري از شاگران مکتب صدرا- و حتي خود او - قرباني همين فقه سياسي شده اند. بايد توجه کرد که ملاصدرا فقط اسفار اربعه نيست؛ آنچنان که شريعتي نيز فقط اسلاميات و اجتماعيات و يا کويرياتش نيست . بلکه اين هر سه با هم است. شريعتي در زمانه اي واقع شده بود که از بخشي از انديشه او جز بعنوان تئوري انقلابي بزرگ فهم نشد و هر چند که او تاکيد مي کرد انقلاب پيش از آگاهي فاجعه است، اما کسي منتظر نماند که پروژه آگاهي بخشي شريعتي به کمال خود رسد و آنگاه کار انقلاب آغاز شود. حادثه کسي را خبر نمي کند. پروژه فکري شريعتي را اگر در کنار پروژه سياسي او در نظر آوريم، فهم ديگري از کار او بدست مي آيد و البته براي تکميل اين فهم بايد به سروده هاي تنهايي او نيز توجه کنيم. __________________
__________________
كوه با نخستين سنگ ها آغاز می شود و انسان با نخستين درد در من زندانی ستمگری بود كه به آواز زنجيرش خو نمی كرد و من با نخستين نگاه تو آغاز شدم...
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي lele به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#62 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Nov 2007
ارسالها: 1,580
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 530
از ایشان 310 بار سپاسگزاري شده است
|
آخرین فراز زندگی فاطمه به قلم دکتر شریعتی
فاطمه، يك “زن” بود، آنچنان كه اسلام ميخواهد كه زن باشد. تصوير سيماي او را پيامبر خود رسم كرده بود و او را در كورههاي سختي و فقر و مبارزه و آموزشهاي عميق و شگفت انساني خويش پرورده و ناب ساخته بود. وي در همهي ابعاد گوناگون “زن بودن” نمونه شده بود. مظهر يك “دختر”، در برابر پدرش. مظهر يك “همسر” در برابر شويش. مظهر يك “مادر” در برابر فرزندانش. مظهر يك “زن مبارز و مسؤول” در برابر زمانش و سرنوشت جامعهاش. وي خود يك “امام” است، يعني يك نمونهي مثالي، يك تيپ ايدهآل براي زن، يك “اسوه”، يك “شاهد” براي هر زني كه ميخواهد “شدن خويش” را خود انتخاب كند. او با طفوليت شگفتش، با مبارزهي مدامش در دو جبههي خارجي و داخلي، در خانهي پدرش، خانهي همسرش، در جامعهاش، در انديشه و رفتار و زندگيش، “چگونه بودن” را به زن پاسخ ميداد. نميدانم چه بگويم؟ بسيار گفتم و بسيار ناگفته ماند. در ميان همه جلوههاي خيره كننده روح بزرگ فاطمه، آنچه بيشتر از همه براي من شگفتانگيز است اين است كه فاطمه همسفر و همگام و همپرواز روح عظيم علي است. او در كنار علي تنها يك همسر نبود، كه علي پس از او همسراني ديگر نيز داشت. علي در او به ديده يك دوست، يك آشناي دردها و آرمانهاي بزرگش مينگريست و انيس خلوت بيكرانه و اسرارآميزش و همدم تنهاييهايش. این است كه علي هم او را به گونه ديگري مينگرد و هم فرزندان او را. پس از فاطمه، علي همسراني ميگيرد و از آنان فرزنداني مييابد. اما از همان آغاز، فرزندان خويش را كه از فاطمه بودند با فرزندان ديگرش جدا ميكند. اينان را “بنيعلي” ميخواند و آنان را “بنيفاطمه”. شگفتا، در برابر پدر، آن هم علي، نسبت فرزند به مادر و پيغمبر نيز ديديم كه او را به گونهي ديگر ميبيند. از همهي دخترانش تنها به او سخت ميگيرد، از همه تنها به او تكيه ميكند. او را ـ در خردسالي ـ مخاطب دعوت بزرگ خويش ميگيرد. نميدانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟ خواستم از “بوسوئه” تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزي در مجلسي با حضور لويي، از “مريم” سخن ميگفت. گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخن دادهاند. هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملتها در شرق و غرب، ارزشهاي مريم را بيان كردهاند. هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه ذوق و قدرت خلاقهشان را به كار گرفتهاند. هزار و هفتصد سال است كه همه هنرمندان، چهرهنگاران، پيكرسازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمنديهاي اعجازگر كردهاند. اما مجموعه گفتهها و انديشهها و كوششها و هنرمنديهاي همه در طول اين قرنهاي بسيار، به اندازه اين كلمه نتوانستهاند عظمتهاي مريم را بازگويند كه: “مريم، مادر عيسي است”. و من خواستم با چنين شيوهاي از فاطمه بگويم. باز درماندم: خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجهي بزرگ است. ديدم فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد (ص) است. ديدم كه فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است. ديدم كه فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است. ديدم كه فاطمه نيست. خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است. باز ديدم كه فاطمه نيست. نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست. فاطمه، فاطمه است. __________________ |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي lele به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#63 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: May 2006
ارسالها: 16,358
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 8,259
از ایشان 9,465 بار سپاسگزاري شده است
|
چشمهايم را کور ميکنم ، گوشهايم را کر ميکنم ، پاهايم را ميشکنم، انگشتانم را قطع ميکنم، اما قلمم را به بيگانه نميدهم!
سوگند دكتر علي شريعتي به قلم و به خوني كه از حلقومش ميچکد را بارها شنيدهايم و زمزمه كردهايم، اما براي ما كه هر لحظه نيازمند اين سوگنديم، هر بار خواندش خوني تازه در رگهاي قلم ما است. قلم توتم ماست، توتم من است، به قلم سوگند، به خون سياهي که از حلقومش مي چکد سوگند، به رشحهي خوني که از زبانش مي تراود سوگند ، به ضجههاي دردي که از سينه اش بر ميآيد سوگند، که توتم مقدس را نميفروشم ، نميکشم ، گوشت و خونش را نميخورم ، به دست زورش تسليم نميکنم ، به کيسهي زرش نميبخشم ، بر سرانگشت تزويرش نميسپارم ، دستم را قلم ميکنم و قلمم را از دست نميگذارم ، چشمهايم را کور ميکنم ، گوشهايم را کر ميکنم ، پاهايم را ميشکنم، انگشتانم را قطع ميکنم ، سينهام را مي شکافم، قلبم را ميکشم ، حتي زبانم را مي برم .... اما قلمم را به بيگانه نميدهم ! قلم توتم من است ، امانت روح القدس من است ، وديعه مريم پاک من است .در وفاي اواسير قيصر نميشوم ! ، زر خريد يهود نميشوم! بگذار بر قامت بلند و راستين و استوارقلمم، به صليبم کشند، به چهار ميخم کوبند، تا او که استوانه حياتم بوده است صليب مرگم شود ، شاهد رسالتم گردد . گواه شهادتم باشد ، تا خدا ببيند که به نامجويي بر قلمم بالا نرفتم تا خلق بداند که به کامجويي بر سرگذشت حرام توتمم ننشستهام، تا زور بداند ، زربداند ، تزوير بداند، که امانت خدا را فرعونيان نميتوانند از من گرفت، وديعه عشق را قارونيان نمي توانند از من خريد ويادگار رسالت را بلعميان نميتوانند از من ربود.قلم زبان خدا است ، قلم امانت آدم است ، قلم وديعهي عشق است بي شك شريعتي نقطه حركت هاي دانشجويي و سمبل روشنفكري قرن است حركتي بديع و نو آنچنان كه خود بدان اشاره داشته است : روشنفكر كسي است كه جور ديگري بينديشد و خود را در گفتمان آزادي تعريف كند. اخلاق مبارزاتي شريعتي از ويژگي هاي بارز اوست شريعتي سياستمداريست كه سياسي نيست هرچند كه عده اي در اين باب انتقاداتي به او وارد كرده و مي كنند با اين حال شريعتي نه از نظر من كه از ديدگاه بسياري ازانديشمندان، روشنفكران و فعالان جنبش هاي دانشجويي سمبل روشنگري و روشنفكري در ايران است خدايا! مرا در ايمان "اطاعت مطلق" بخش، تا در جهان "عصيان مطلق" باشم ياد و راهش زنده ![]()
__________________
می توان از میان فاصله ها را برداشت دل من با دل تو هر دو بیزار از این فاصله هاست ![]() |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Hamid به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#64 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Nov 2007
ارسالها: 1,580
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 530
از ایشان 310 بار سپاسگزاري شده است
|
دکتر علی شريعتی (١٣٥٦-١٣١٢)
چکيده: دکتر علی شريعتی يکی از تاثيرگذارترين شخصيتهای اجتماعی و فکری ايران در نيم قرن اخير به شمار میرود. در اين نزديک به سی سالی که از درگذشت او میگذرد، موافقان و مخالفان در مدح و ذم او سخنان بسيار گفتهاند و طيفهای تندروی هر دو گروه بنا به يک قاعدهی تجربی، «چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند». آنچه در اين ميان کمتر مورد توجه قرار گرفته، واکاوی نوشتههای او به منظور کشف زوايای پنهان شخصيت او از لابهلای آنهاست. به بيان ديگر بيشتر انديشهها و عقايد صريح و هويدای او در ترازوی نقد قرار گرفته است -نظير آنچه در تشيع علوی و صفوی گفته است- و به ندرت سواحل دوردست وجود او يا «من ِ او» بررسی شده است. در اين نوشتار قطعاتی از کتاب کوير را که محصول لحظات تنهايی شريعتی است با نگاهی ادبی و با هدف آشکارسازی برخی از روحيات نگارشی او مرور میکنيم. ***** دکتر شريعتی در مقدمه ی کوير مینويسد: «وجودم تنها يک حرف است و زيستنم تنها گفتن همان يک حرف، اما بر سهگونه: سخن گفتن، معلمی کردن و نوشتن. آنچه تنها مردم میپسندند: سخن گفتن، آنچه هم من و هم مردم: معلمی کردن و آنچه خودم را راضی میکند و احساس میکنم که با آن نه کار که زندگی میکنم نوشتن». از اين جملات به خوبی آشکار میشود که نوشتن برای شريعتی مفهوم ديگری دارد و از نظر او صرفا رسانهای برای انتقال عقايد و نظريات نيست. حال اين سوال مطرح میشود که در ميان انبوه نوشتههايی که از او برجای مانده کدامشان بيشتر مورد توجه او بودهاند و در اين «زندگی» که از آن ياد میکند همدم و همراه صميمیتری بودهاند؟ شريعتی خود به اين سوال پاسخ میدهد: «نوشتنهايم بر سه گونهاند: اجتماعيات، اسلاميات و کويريات. آنچه تنها مردم میپسندند: اجتماعيات، آنچه هم من و هم مردم: اسلاميات و آنچه خودم را راضی میکند و احساس میکنم که با آن نه کار ... که زندگی میکنم: کويريات». البته در بيان اين جملات و تثليثی که از آن ياد میکند اشارهای دارد به کلام معروف شمس تبريزی که آن خطاط سهگونه خط نوشتی ... به اين ترتيب جايگاه کويريات در ميان نوشتههای شريعتی بهتر آشکار میشود و با توجه به اينکه جايی اشاره میکند که «من اين سيصد صفحه را با ترديد از ميان نزديک به ده هزار صفحه از نوشتههايم انتخاب کردهام ...» بهتر در میيابيم که منظور او از زندگی کردن با نوشتههايش و بهخصوص کويريات چيست. يکی از نکاتی که خواننده را در مواجهه با کوير شگفتزده میکند، انبوه اطلاعاتی است که در ذهن نويسنده موج میزده و هنگام نگارش بر روی صفحهی کاغذ جاری شده است. نامها و نمادها دو ويژگی شاخص نوشتههای شريعتی هستند. شريعتی در کويريات به دنبال ايجاد سبک تازهای در نوشتن نبوده١. بلکه اين نوشتهها را بثالشکوی٢ و نامههايی میداند که به «هيچکس» نوشته و سخنی سرشار از حقيقت که هيچ مصلحتی گفتن آن را ايجاب نکرده و از قيد عنوان و مخاطب آزاد است٣. همچنين تعابيری مانند شقشقيه٤، نفثةالمصدور٥ و بثالشکوی که گاه و بيگاه برای نامگذاری اين دست از نوشتههای خويش به کار میبرد، گويای اين واقعيت است که کويريات آيينه بیزنگار روح و روح بیزنگار اوست، روحی گريزپای و ناآرام و پر از اندوه، اندوههايی که نوشتن بهانهای برای فراموش کردن آن است. شريعتی در برخی از نوشتههايش به خواننده میقبولاند که مشغول خواندن رمز و رازی است و در پشت الفاظ پرکشش و جذابی که او را با خود میبرد حقيقتی پنهان شده که بايد نقاب از روی آن بردارد.در همين حال به او گوشزد میکند که نشانههايی برای دستيابی به راز کوير در گوشه و کنار قرار داده است: «با کاروان دل من بر روی جادهی تاريخ سرزمين من، بر سينهی اين کوير بران تا به بوی سخنم به دلالت٦ الفاظم به دل اين کويرها راه يابی ... و از آنجا به ماوراءالطبيعهی اين دنيا ... راه پيدا کنی.» شريعتی بر روی اين نمونه از کويريات که حاصل تنهايی و خلوت اوست بسيار کار کرده و دست کم مدتها در ذهن فعال و سيال خويش آنها را پرورش داده است. شريعتی در جایجای اين کتاب بهويژه در نوشتهی اول که نام اين کتاب را بر پيشانی دارد، در ترسيم فضاهای مورد نظر خويش از تشبيهات و توصيفات متصل و متوالی استفاده میکند. توصيفات او دربارهی مزينان (زاد بومش) و کوير، آدمی را به ياد نوشتههای نويسندگان قرن ١٨ و ١٩ فرانسه و امثال بالزاک و آندره ژيد میاندازد که توصيفگرايی و احساسگرايی دو ويژگی غالب آثار آنان است، جالب اينکه در جايی از اين کتاب٧ اظهار میکند که زمانی بسيار شيفتهی دکارت و آندره ژيد بوده است و با توجه به سالها زندگی در فرانسه طبيعی است که از ادبيات غنی اين کشور نيز بهره برده باشد، بنابراين نمیتوان تاثير نويسندگان فرانسوی بر فضای ادبی کوير را انکار کرد. يکی از نکاتی که خواننده را در مواجهه با کوير شگفتزده میکند انبوه اطلاعاتی است که در ذهن نويسنده موج میزده و هنگام نگارش بر روی صفحهی کاغذ جاری شده است. گويی هنگام مطالعهی کوير حجمی از اسامی و اصطلاحات ادبی، تاريخی، جغرافيايی و مذهبی در قالب نامها و نمادها - که دو ويژگی شاخص نوشتههای او هستند - به سوی خواننده هجوم میآورد، گاهی نيز رشتهای از اسطورهها را به هم پيوند میدهد از بودا تا مانی، تا محمد (ص)، تا ويرژيل، تا الهههای يونان و ... گويی هيچکدام از آنها او را راضی نمیکند و هر کدام برای تکميل مثالهای قبل آمده و باز خود به تکميل ديگری نياز دارد: «که روزگارم از روزگار سيزيف سختتر است و همجون لااوکون در شکنجهی افعیهايی که بر اندامم پيچيدهاند که کاهن معبد آپولونم، در اين ترازوی مجعولی که خود مستعمرهی آتن است و مردمش بندگان و پرستندگان پالس (الههی يونانی اغنام) و افعیها را نه سربازان يونانی، بل مدافعان و دروازهداران تروا بر گردنم پيچيدهاند»٨. با توجه به خاستگاه شريعتی که از دامن خراسان برخاسته و آموزشها و تحصيلات ادبی داشته، نوشتههای او سرشار از آرايههای ادبی و تضمين مصراعهايی از شاعران پيشين و معاصر است، از رودکی گرفته تا اخوان. گاه میبينيم با ظرافت جواهرسازی چيره دست اين مصراعها را چنان در نوشتههای خود میآورد که گويی بخشی از کلام اوست و با بافت نوشتار او سنخيت تام دارد؛ مثلاً: «بر سر راه عبور بادهای وحشی وحشت، به زمين نشسته و سايهی سياه اندوهی تلخ سيمايش را پوشانده، چه بگويم؟ شو تا قيامت آيد زاری کن! چه سود؟ دريا رحم ندارد ...»٩ که در اين فراز، مصراعی از رودکی را (شو تا قيامت آيد زاری کن) از قصيدهای که يازده قرن پيش در سوگ امير سامانی سروده در کلام خويش آورده است. شريعتی گذشته از شعر، از آيات قرآن، جملات نهجالبلاغه، سخنان نويسندگان و متفکران اروپايی، هندی، چينی و ... به کرات برای انتقال مقاصد خويش استفاده میکند مثل اين فراز: «در هيچ قالبی نتوانستم محصورش کنم که به قول جلال هرجايی جوری بود و همهجا يک جور ...» در اين عبارت هم که نمونهی کاملی از نثر شريعتی محسوب میشود، عبارت زيبايی از عينالقضات همدانی را با مصراعی از حافظ پيوند میدهد: «و من که جهان را با چشمهای شکاک و پرتفکر مترلينگ میديدم از اين افيون که ساقی در میام افکند ديدنی تازه يافتم که اين کار به درس و کتاب و کلاس ميسر نمیشود و به گفتهی عينالقضات همدانی اين کار را الم بايد نه قلم ...»١٠ شريعتی بسيار خوش میدارد که قاعدهای کلی را بيان کند و بعد استثنايی از ميان آن بيرون بکشد و به تقديس آن بپردازد. او هميشه تفاوتها را تحسين میکند و از هرچه معمولی و عادی است دلگير میشود شريعتی در کويريات در چندين مورد با عينالقضات «همذاتپنداری» میکند و حتی اين نابغهی ناکام را که در سی و دو سالگی شوکران مرگ نوشيد، برادر خويش میخواند. بررسی شباهتهای اين دو بزرگ مرد میتواند خود مقالهای مستقل باشد و به شناخت بهتر شريعتی رهنمون گردد. آنچه به اجمال میتوان گفت اين است که عينالقضات جان عاشقی بود که حقايق لطيفی از عالم هستی را درک کرده بود، پردههايی را کنار زده بود و جلوههايی را ديده بود که چشمان جاهلان زمانه و شيخان گمراه از تماشای آن ناتوان بود و عاقبت جان خود را بر سر هويدا کردن اين اسرار از کف داد و سرٍ دار را سربلند کرد. اما رويکرد شريعتی به طنز و شوخطبعی او هم از لابهلای کوير جلب توجه میکند که شايد در ديگر آثار جدی او مجال ظهور نيافته باشد. شريعتی گهگاه از طنز برای تغيير ذائقه و نحوهی بيان استفاده میکند، گاهی هم برای تلطيفکردن حملات خود به ديدگاههای مخالف. چند مثال را مرور میکنيم: - «مثل اين میماند که شما يک موسيقیدان بزرگ را که سراسر روحش مملو از هنر است به صفات خوشاندام، مهربان، سخاوتمند و «قهرمان شنای قورباغه» معرفی کنيد ...»١١ - «هر دو قرائت را ضبط کردهاند به دو اعتبار. توضيحش را از نيمهمرحوم معين بخواهيد و يا از تمام مرحومان حی و حاضر ...»١٢ (اشاره به سالهايی که دکتر معين در حالت کما بود تا جان داد.) - «با قيافهای که با همهی بلاهتی که از آن میريخت سخت حکيمانه مینمود و هرکس از آن احساس میکرد شاغلام چيزهای بسياری میداند که او نمیداند و او خود نيز بر اين عقيده سخت راسخ بود. میکوشيد لفظقلم هم حرف بزند تا ديگر نقصی نداشته باشد. تنها کمبودی که احساس میکرد همين لهجهی دهاتیاش بود که آن را هم به طرز مسخرهای جبران کرده بود. حقايق اصولی را از قبيل اينکه: «برای جلوگيری از ازدحام در رفت و آمد مردم بر روی جويی، اگر دو پل بزنند که آيندگان از يک پل و روندگان از پلی ديگر عبور کنند بهتر است از اين که يک پل بزنند و آيندگان و روندگان همگی بر آن پل عبور کنند»! با طمطراق و آبوتاب بسيار میگفت و سخت جديت میکرد تا به همه بفهماند و با لب و چشم و ابرو و اصرار و پشتکار از همهی حضار تصديق آميخته با تحسين بگيرد ...»١٣ بزرگنمايی يا اغراق هم يکی ديگر از ويژگیهای نوشتار شريعتی است اگرچه مبالغه، اغراق و غلو هر کدام با تعريقی که دارند در شعر و ادبيات يک نوع صنعت ادبی محسوب میشوند اما شايد از يک دانشمند جامعهشناس يا اسلامشناس توقع ديگری برود. شريعتی بهويژه آنجا که مهار کلام را به دست احساس میسپارد در دريای اغراق غرق میشود. مثلاً در توصيف استاد محبوب خويش ماسينيون مینويسد: «دست کوتاه بلندترين انديشهها به او نمیرسد.» او بسيار خوش میدارد که قاعدهای کلی را بيان کند و بعد استثنايی از ميان آن بيرون بکشد و به تقديس آن بپردازد. او هميشه تفاوتها را تحسين میکند و از هرچه معمولی و عادی است دلگير میشود: «چه بسيارند کسانی که هميشه حرف میزنند بیآنکه چيزی بگويند و چه کماند کسانی که حرف نمیزنند اما بسيار میگويند ...» اين نوشتار را با ذکر فرازی زيبا از کويريات دکتر شريعتی که تا حدودی متضمن نکتهی اخير است و نمونهی مناسبی از نثر او به شمار میرود به پايان میبريم: «هرکسی دو نفر است. نمیخواهم بگويم خاک و خدا ... يا شيطان و الله که دو عنصر متناقض ساختمان آدمیاند ... اما اين حرف ديگری است: هر اروپايی دو تن است: يک پاسکال و يک دکارت، در هر مسلمانی يک بوعلی و يک بوسعيد زندگی میکند زندگی و نه جنگ. در هر من چينی کنفسيوس و لائوتزو با هم در کشمکشاند ...مگر نه انسان يک عالم صغير است؟ پس شرق و غرب را در خويشتن خود داراست و انسان عبارت است از يک ترديد، يک نوسان دائمی. هر کسی يک سراسيمگی بلاتکليف است. يک دانتهی آواره و بیسامان در هيچستان نامعلوم برزخ تا ناگهان بر سر راه ويرژيلی قرار گيرد تا او را به غرب براند و به راه دکارت، کنفسيوس، ارسطو ... يا بئاتريسی و او را به شرق کشاند و ... اما گاه معجزهای در يک زندگی سرمیزند. کسی که از برزخ بلاتکليفی از پوچی نوسان و يا رنجهای بیثمر ترديد، به غرب خويش افتاده است و در آنجا سر و سامانی يافته و کاخی برافراشته و جايگاهی معتبر و رفيع دارد، ناگهان صاعقهای بر سرش فرو میکوبد و در يک حريق، يک انقلاب شگفت، يکباره افقهای پيش نظر، ديگر میشود و آسمان بالای سر ديگر میشود و هوای دم زدن ديگر و نگاه ديگر و دل ديگر و خيال ديگر و ... جهان هستی، و حتی خدا ديگر میشود ... و تولدی ديگر و عمری ديگر ... شمس چنين صاعقهای بود بر سر مولوی که در مغرب خويش به مرادی رسيده بود.»١٤ نتيجهگيری در اين نوشتار، نخست دلايل برجستگی کويريات در ميان آثار دکتر علی شريعتی نشان داده شد و بيان شد که کويريات آيينهی بیزنگار روح اوست و لذا دريچههای تازهای را برای شناخت بيشتر شخصيت او بر روی خواننده میگشايد. در ادامه برخی از ويژگیهای ادبی کويريات از قبيل تشبيهات متصل و متوالی، فضای رمزآلود، استفادهی فراوان از نامها و نمادها، تضمين اشعار و جملات ديگران، شوخطبعی و تمايل به اغراق با ذکر مثال واکاوی گرديد. همچنين اشاره شد که بررسی شباهتهای شريعتی و عينالقضات همدانی میتواند به شناخت بهتر دنيای درون شريعتی منجر گردد. |
|
|
|
|
|
#65 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Nov 2007
ارسالها: 1,580
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 530
از ایشان 310 بار سپاسگزاري شده است
|
وصيتنامه دکتر شريعتي
امروز دوشنبه سيزدهم بهمن ماه پس از يک هفته رنج بيهوده وديدار چهره هاي بيهوده ترشخصيتهاي مدرج,گذرنامه را گرفتم و براي چهارشنبه جا رزرو کردم که گفتند چهار بعد از ظهر در فرودگاه حاضر شويد که هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست.گرچه هنوز از حال تا مرز ,احتمالات ارضي و سماوي فراوان است اما به حکم ظاهر امور ,عازم سفرم و به حکم شرع ,در اين سفر بايد وصيت کنم .وصيت يک معلم که از 18 سالکي تا امروز که در 35 سالگي است ,جز تعليم کاري نکرده و جز رنج چيزي نيندوخته است ,چه خواهد بود؟جز اينکه همه قرضهايم را از اشخاص و از بانکها با نهايت سخاوت و بيدريغي ,تماما واگذار ميکنم به همسرم که از حقوقم و حقوقش و فروش کتابهايم ونوشته هايم و آنچه دارم و ندارم ,بپردازد که چون خود ميداند,صورت ريزش ضرورتي ندارد. همه اميدم به احسان است در درجه اول و به دو دخترم در درجه دوم.واينکه اين دو را در درجه دوم آوردم ,نه به خاطر دختر بودن آنها و امل بودن من است.بخاطر آنست که ,در شرايط کنوني جامعه ما ,دختر شانس آدم حسابي شدنش بسيا ر کم است.که دو راه بيشتر در پيش ندارد و به تعبير درست دو بيراهه: يکي همچون کلاغ شوم در خانه ماندن و به قار قار کردنهاي زشت و نفرتبار احمقانه زيستن,که يعني زن نجيب متدين.ويا تمام شخصيت انساني و ايده آل معنويش در ماتحتش جمع شدن, و تمام ارزشهاي متعاليش در اسافل اعضايش خلاصه شدن ,و عروسکي براي بازي ابله ها و کالايي براي بازار کسبه مدرن و خلاصه دستگاهي براي مصرف کالاعاي سرمايه داري فرنگ شدن که يعني زن روشنفکر متجدد.و اين هردو يکي است,گرچه دو وجه متناقض هم.اما وقتي کسي از انسان بودن خارج شود ,ديگر چه فرقي دارد که يک جغد يا يک چغوک(گنجشک ).يک آفتابه شود يا يک کاغذ مستراح .مستراح شرقي گردد يا مستراح فرنگي و آنگاه در برابر اين تنها دو بيراهه اي که پيش پاي دختران است .سرنوشت دختراني که از پدر محرومند تا چه حد ميتواند معجزه آسا و زمان شکن باشد ,و کودکي تنها ,در اين تند موج اين سيل کثيفي که چنين پر قدرت به سراشيب باتلاق فرو مي رود ,تا کجا ميتواند بر خلاف جريان شنا کند و مسيري ديگر را برگزيند؟ گرچه اميدوار هستم که گاه در روح هاي خارق العاده ,چنين اعجازي سر زده است.پروين اعتصامي از همين دبيرستانهاي دخترانه بيرون آمده و مهندس بازرگان از همين دانشگاه ها و دکتر سحابي از ميان همين فرنگ رفته ها, ومصدق از ميان همين دوله ها وسلطنه هاي "صلصال کالفخار من حماء مسنون ",و انشتين از همين نزاد **** ,و شوايتزر از همين اروپاي قصي آدمخوار ,و لو مومبا از همين نزاد بوده است,و مهراوه پاک از همين نجس هاي هند و پدرم از همين مدرسه هاي آخوند ريز و .. به هر حال آدم از لجن و ابراهيم از آزر بت تراش و محمد از خاندان بتخانه دار,به دل من اميد مي دهند که حسابهاي علمي مغز مرا ناديده انگارد و به سرنوشت کودکانم در اين لجنزار بت پرستي و بت تراشي که همه پرده دار بتخانه مي پرورد ,اميدوار باشم. دوست مي داشتم که احسان ,متفکر ,معنوي ,پر احساس ,متواضع ,مغرور و مستقل بار آيد. خيلي مي ترسم از پوکي و پوچي موج نويها و ارزان فروشي و حرس و نوکرمآبي اين خواجه ، تا شان نسلِ جوان معاصر و عقده ها و حسد ها و باد و بروت هاي بيخودي اين روشنفکران سياسي ، که تا نيمه هاي شب منزلِ رفقا يا پشت ميز آبجوفروشيها ، از کساني که به هر حال کاري مي کنند بد مي گويند ، و آنها را با فيدل کاستر و مائوتسه تونگ و چه گوارا مي سنجد و طبيعا محکوم مي کنند ، و پس از هفت هشت ساعت در گوشيهاي انقلابي و کارتند و عقده گشاييهاي سياسي ، با دلي پر از رضايت از خوب تحليل کردن قضاياي اجتماعي که قرن حاضر با آن درگير است ، و طرح درست مسائل ، آن چنان که به عقل هيچ کس ديگر نمي رسد ، به منزل برمي گردند و با حالتي شبيه به چه گوارا و در قالبي شبيه لنين زير کرسي مي خوابند. ونيز مي ترسم از اين فضلاي افواه الرجالي شود: از روي مجلات ماهيانه ، اگزيستانسياليست و مارکسيست و غيره شود و از روي اخبار خارجي راديو و روزنامه ، مفسٌر سياسي ، و از روي فيلم هاي خارجي دوبله شده به فارسي ، امروزي و اروپايي ، و از روي مقالات و عکس هاي خبري مجلات هفتگي و نيز ديدن توريستهاي فرنگي که از خيابانهاي شهر مي گذرند ، نيهيليست ، و هيپي و آنارشيست ، و يا نشخوار حرفهاي بيست سال پيش حوزه هاي کارگري حزب توده ، ماترياليست و سوسياليست چپ ، و از روي کتابهاي طرح نو «اسلام و ازدواج» ، «اسلام و اجتماع» ، «اسلام و جماع» اسلام و فلان بهمان .. اسلام شناش ، واز روي مردهِ ريگِ انجمنِ پرورش افکار دوران بيست ساله ، روشنفکر مخالفِ خرافات و از روي کتاب چه مي دانم؟ دربابِ کشورهاي در حالِ عقب رفتن ، متخصص کشورهاي در حال رشد. و از روي ترجمه هاي غلط و بي معني از شعر و ادب و موزيک و تئاتر و هنر امروز ، صاحبنظر وراج چرند باف لفاظ ضد بشر هذيان گوي مريض هروئين گراي خنک ، که يعني ، ناقد و شاعر نوپردازو... خلاصه ، من به او «چه شدن» را تحميل نمي کنم. او آزاد است. او خود بايد خود را انتخاب کند . من يک اگزيستانسياليسم هستم ، البته اگزيستانسياليسم ويژه ي خودم ، نه تکرار و تقليد و ترجمه که از اين سه«تا»ي منفور هميشه بيزارم. به همان اندازه از آن دو تاي ديگر ، تقي زاده و تاريخ ، از نصيحت نيز هم. از هيچ کس هيچ وقت نپذيرفته ام و به هيچ کس ، هيچ وقت نصيحت نکرده ام. هر رشته اي را بخواهد مي تواند انتخاب کند اما در انتخاب آن ، ارزش فکري و معنوي به بايد ملاک انتخاب باشد ، نه بازار داشتن و گران خريدنش. من مي دانستم که به جاي کار در فلسفه و جامعه شناسي و تاريخ اگر آرايش مي خواندم يا بانکداري و يا گاوداري و حتي جامعه شناسي به درد بخور ، «آنچنان که جامعه شناسان نو ظهور ما برآنند که فلان ده يا موًسسه يا پروژه را «اِتُود»(= تحقيق و مطالعه) مي کنند و تصادفا به همان نتايج علمي مي رسند که صاحب کار سفارش داده ، امروز وصيتنامه ام به جاي يک انشا ادبي ، شده بود صورتي مسبوط ، از سهام و منازل و مغازه ها و شرکتها و دم و دستگاهها که تکليفش را بايد معلوم مي کردم و مثل حال ، به جاي اقلام ، الفاظ رديف نمي کردم. اما بيرون از همهً حرف هاي ديگر ، اگر ملاک را لذت جستن تعيين کنيم مگر لذت انديشيدن ، لذت يک سخن خلٌاقه ، يک شعر هيجان آور ، لذت زيبايي هاي احساس و فهم و مگر ارزش برخي کلمه ها از لذت موخودي حساب جاري يا لذت فلان قبالهً محضري کمتر است؟ چه موش آدمي که فقط از بازي با سکه در عمر لذت مي برند و چه گاو انسانهايي که فقط از آخور آباد و زير سايهً درخت چاق مي شوند. من اگر خودم بودم و خودم ، فلسفه مي خواندم و هنر. تنها اين دو است که دنيا براي من دارد. خوراکم فلسفه و شرابم هنر و ديگر بس! اما من از آغاز متاهل بودم. ناچار بايد براي خانواده ام کار مي کردم و براي زندگي آنها زندگي مي کردم. ناچار جامعه شناسي مذهبي و جامعه شناسي جامعهًَ مسلمانان ، که به استطاعت اندکم شايد براي مردمم کاري کرده باشم ، براي خانوادهًَ گرسنه و تشنه و محتاج و بي کسم ، کوزهً آبي آورده باشم. |
|
|
|
|
|
#66 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Nov 2007
ارسالها: 1,580
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 530
از ایشان 310 بار سپاسگزاري شده است
|
اما چه رنجی است لذت را تنها بردن و چه زشت است زيبايی ها را تنها ديدن و چه بدبختی آزار دهنده اي است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است. در بهار، هر نسيمی که خود را بر چهره ات می زند ياد تنهـايی را در سرت بيدار می کند. هر گل سرخی بر دلت داغ آتشی است. در آن روزها که آفتاب و باران به هم در می آميزند، در آن شب های کوير که از آسمان ستاره می بارد و دشت دعوتی را با دل تو تکرار می کند، در سينه دشتی افق خونين را می نگری و مسافری تنها از پنجره کوپه قطارش سال نو را در گريبان سپيده تحويل می کند، بيشتر از همه وقت، دشوارتر از همه جا احسـاس می کنيم که در اين «مثنوی» بزرگ طبيعـت «مصـراعی» نا تماميم، بودنمان انتظار يک «بيت» شدن!
|
|
|
|
|
|
#67 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Nov 2007
ارسالها: 1,580
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 530
از ایشان 310 بار سپاسگزاري شده است
|
" به شريعتي بزرگ درود مي فرستيم و به همه ياران و پيروان او ، بويژه آناني که اينک دربندند و از آن ميان بويژه به يوسفي اشکوري که دلي سوخته و شيفته شريعتي داشت "
پيام دکتر عبدالکريم سروش به سمينار "شريعتي و احياي تفکر ديني |
|
|
|
|
|
#68 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Nov 2007
ارسالها: 1,580
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 530
از ایشان 310 بار سپاسگزاري شده است
|
و دریغ و دریغ که کسی در همه عالم نمیداند که چه میگویم ؟ که این عشق که در من افتاده است نه از آنها است که آدمیان می شناسند که آدمیان عشق خدا را می شناسند و عشق زن را و عشق زر را و عشق جاه را و از این گونه ... و آنچه با من است نه ،آنچه با اویم با این رنگها بیگانه است عشقی است به معشوقی که از آدمیان است ...اما...افسوس که ...نیست.
معشوق من چنان لطیف است که خود را به بودن نیالوده است که اگر جامه وجود بر تن میکرد نه معشوق من بود معشوق من ،رزاس من ، موعود بکت گودوی بکت است منتظری که هیچ گاه نمیرسد انتظاری که همواره پس از مرگ پایان میگیرد چنان که این عشق نیز...هم |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي lele به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#69 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Nov 2007
ارسالها: 1,580
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 530
از ایشان 310 بار سپاسگزاري شده است
|
شريعتي مرد انديشه
شريعتي را مي توان مرد انديشـه ناميد. مـردي که بـراي ننگ و نام مجاهـده نکرد بلکه از راه انسانيت و نوعدوستي پا به عرصه حضور گذاشت .او اهل درد بود ،با غربت ما آشنا بود، او زبان گوياي روزگار خودش بود . شريعتي يک شمع هميشه سوزان در پناه ايران و اسلام بود و تصميم داشت که با پرداختي جديد نسل زمان خودش را به حرکت وادارد او يک انسان صديق از تباري پاک بود او عمله تحجر و نکره عنا د نبود آنچنان در سير الي الله غرق بود که اصلا خودي براي خودش تصور نميکرد هرچه بود او بود و مردم.شريعتي ميگويد که خداوند با الله سر آغاز صحبت را دارد و با ناس به پايان ميبرد .يعني همه چيز وقف مردم تا نردباني باشد براي سير الي الله.او آنچنان از خود بيگانه است که آرزومندست که حنجر ه اش سوتکي شود در دست کودکي که با آن سرود آزادي سر دهد و حنجره اش نماد هنجار جامعه اي باشد توحيدي. شريعتي مصلح جامعه اش بود که متاسفانه هم از طرف متحجرين و از طرف روشنفکران مريض احوال مورد طعنه و آزار قرار گرفت. اورا نه به ظاهر الصلوه ها شناختند و نه تحصيلکردگان مدعي. شريعتي را يارانش نيز نشناختند.او با عمل وبا ظرافت رسومات کهنه در پرتو دين را به چالش کشيد و سعي داشت دين اصيل اسلام را از زنگارها بزدايد. خود ميداند که براي هميشه نه ميان دشمنانش بلکه ميان دوستانش ناشناس ميماند. اما عمل ميکند به آنچه که بايد عمل کند. گرچه همه خار مغيلان سد راه شوند کودک کوير از هيچ نمي هراسد .ميگويد که گفتن نشان اول درک است او ميگويد. او سعي دارد همانند پيشوايان ديني اش عامل امر به معروف و نهي از منکر باشد.او با تسلط کامل از حق و حقيقت صحبت ميکند،او از مباني صحيح به ارزش انساني اشارت دارد و به انسان معني قرانيش و الهي اش را در عصر نوين ياد آوري ميکند.اوهدف از رسالت رسولان و امامت امامان را در جامعه بسته دوران پهلوي به روز ميکند و معني اصيل اسلام توام با عمل را عينيت ميبخشد.او صداي راستين اسلام در زمان معاصر است.او هژموني دين و دنيا را بهم متصل ميکند و غفلت زدگان را بيدار و هشيار ميکند. دکتر علي شريعتي يک معلم است، معلمي بر تارک نشان جامعه ما |
|
|
|
|
|
#70 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Nov 2007
ارسالها: 1,580
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 530
از ایشان 310 بار سپاسگزاري شده است
|
و تو ای آموزگار بزرگ درسهای شگفت من !ای که دست کینه توز مرگ -در آن حال که عطشم به نوشیدن جرعه هائی که از چشمه ی جاوید درون پر از عجایبت در پیمانه های زرین کلماتت میریختی، مرا بیتاب کرده بود -در این کویر سوخته ی پر هول تنها رها کرد، ای که بمن آموختی که عشقی فراتر از انسان و فروتر از خدا نیز هست و آن دوست داشتن است و آن آسمان پر آفتاب و زیبای "ارادت" است و آن بیتابی پر نیاز و دردمند دو روح خویشاوند است، آشنایی دو تنهای سرگردان بی پناه، در غربت پر هراس و خفقان آور این عالم است .که عالمیان همه همزبانان و هموطنان همند، برادران و خواهران همند و در خانه ی خویشند و بر دامن زمین ، مادر خویش و در سایه ی زمان، پدر خویش ، که زادگان زمین و زمانه اند و ساکنان خاک و پروردگار چهار عنصر آب و باد و خاک و آتش و آرام اند و شادند، سیرند و سیرابند و خوش اند و خوشبختند و با هم آسوده سخن می گویند.که کلمات دلالان چست و چالاک آنانند و پادوهای وراج و سبک مغزی که میان حفره های تنگ و تاریک و بوناک دهانها و جویهای لجن گرفته و لزج و پرپیچ و خم گوشها، می آیند و میروند و چه ها می آورند و چه ها می برند؟و تو آموختی که آنچه دو روح خویشاوند را ، در غربت این آسمان و زمین بیدرد، دردمند میدارد و نیازمند بیتاب یکدیگر میسازد دوست داشتن است، و من در نگاه تو ، ای خویشاوند بزرگ من ، ای که در سیمایت هراس غربت پیدا بود و در ارتعاش پر اضطراب سخنت شوق فرار پدیدار!دیدم که تبعیدی این زمینی و قربانی معصوم این زمان
و من در آن تیغه ی مرموز و ناپیدای نگاه تو که از عمق چشمان پر غوغایت آن من پنهان شده در عمق خویشتنم را خبر میکرد و در گوشش قصه های آشنائی میسرود، خواندم که تو نیز ، ای "در وطن خویش غریب" ، هموطن منی و ما ساکنان سرزمین دیگریم و بیهوده اینجا آمده ایم و همچون مرغان ناتوانی، طوفان دیوانه ی عدم تو را در زیر این سقف ساده ی بسیار نقش بیگانه افکنده است. و چهره ی آشنای تو را در انبوه قیافه های راحت و بی اضطراب خلایق ، بازشناختم و محتاج تو شدم و بوی خوش دوست داشتن مشام"بودن"م را پر کرد و هوای دوست داشتن فضای خالی جانم را سرشار کرد و در "داشتن تو"و آرام گرفتم و در "تصور بودن تو در این غربت"آسودم و شکیبائیم در زیر صخره ی بیرحم و سنگین زیستن -که بر سینه ام افتاده است- به نیروی "آگاهی من به حضور تو در زیر همین سقف کوتاه و بیدردی که بر سرم ایستاده است "، نیرو گرفت و دم زدن را و بودن را و حضور خویشتن را و غربت را و تنهائی دردناک در انبوه جمعیت را و سکوت رنج آور در بحبوحه ی هیاهو را و بیکسی هراس آور در ازدحام همه کس را و اسارت در دیگران را و پنهان شدن در خویشتن را و خفقان نگفتن ها را و عقده ی ننوشتن ها را و مجهول ماندن در پس پرده ی زشت آوازه ها را و بیگانه ماندن در جمع شوم آشنائی ها را و آتش پر گداز انتظارهای بیحاصل را -که این همه را چشمان هوشیار تو درمن دید و زبان الهام تو از آن همه آگاهم کرد- همه و همه را با تسلیت مقدس و اعجازگر این که "میدانستم تو هستی "، در خود فرو میخوردم و، در زیر این آوار غم ، برپا میایستادم و دم میزدم و زنده میماندم و اکنون تو با مرگ رفته ای و من ، اینجا ، تنها به این امید دم میزنم که با هر"نفس" ،"گامی"به تو نزدیک تر میشوم و... ....این زندگی من است تقدیم به او که از زبان دل ما پیشتر از ما سخن گفت هر چند حضور او را در در درونم بروشنی احساس می کنم |
|
|
|
|
|
#71 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Nov 2007
ارسالها: 1,580
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 530
از ایشان 310 بار سپاسگزاري شده است
|
بیا ،هر شب بیا ، در خلوت هر مهتاب تنهایم، در سایه ی هر شب ، چشم به راهت گشوده ام ، در پس هر ستاره پنهانم، در پس پرده ی هر ابر در کمینم ، بر سر راه کهکشان ایستاده ام،بر ساحل هر افق منتظرم، بیا، خورشید که رفت ، بیا شب را تنها ممان، تاریکی را بی من ممان،من آنجا بر تو بیمناکم که با شب تنها نمانی ، با دیو شب تنها نمانی ، دیو شب بی رحم است ، گرسنه است،وحشی است، خطرناک است، وحشتناک است، پرنده کوچک و معصوم من!آفتاب که رفت پرواز کن، از روی خاک برخیز ، این خرابه ی غمزده را ترک کن، بس است، می دانم که دیگر طاقتت طاق است، می دانم که دیگر بجان آمده ای ، می دانم که زمین بر دوش های شکننده ونازکت سنگینی می کند، می دانم که این کوهای بلند سنگین بر سینه ی لطیف و مجروحت افتاده اندو راه نفس را بر تو سد کرده اند، می دانم که در زیر سفق کوتاه این آسمان رنجوری ، بر روی این توده ی خاک افسرده ای ، در سایه پژمرده ای ، بر سر راه بادهای سرد خزانی گلبرگهای نازکت میریزند، زرد می شوند، در کویر خشک و تافته ی این ملک خشک می شوی، در زیر گام های لزج و گل آلود نگاه های پلشت نابینایان چهارپای راست بالای پهن ناخن ساقه ی ناز اندام هستنت می شکند، در ترشح کثیف فهم های کرم مانند، مهتاب پاک دامنت می آلاید، در گندزار زندگی گندیده ی آدمیان عطر یاس آرزوهای معطرت می میرد، در سیلی دیوانه وار هر دیداری، شکوفه های سپید تمنایت می ریزد، در گذرگاه وزش گردبادهای زشت و ناهنجار هر بیهوده ای جوانه های بیتاب شکفتن امیدت کبود می شود، می خشکد، به خاک می افتد
گل من پرپر نشوی که بلبلی در باز شدن غنچه لبخند تو زبان به سرود باز کرده است، شمع من خاموش نگردی که چشمی در پرتو پیوند تو به دیدن آمده است، ساقه ی گلبن بهار من نشکنی که دلی در رویش امیدوار تو دل بسته است، آفتاب من غروب نکنی که شاخه ی آفتاب گردانی به جستجوی تو سر برداشته است . دامن من ترا بر نچینند که حلقومی عقده دار است ،صومعه ی من فرو نریزی که دلی نیازمند نیایش است، چشمه ی من نخشکی که جگری در عطش کویر سوخته است، بالین من تو را برنگیرند که سری بیمار است ، بستر من تو را برنبندند که تنی تب دار است ، کاشانه ی من ویران نگردی که آواره ای بی پناه مانده است، بازیافته ی من گم نشوی که بهشت بازیافته روحی هستی که در دوزخ نشیمن دارد. ای کالبد من روح سرگردان خویش را فراخوان.من لبهایم را در حلقوم تو خواهم نهاد و خود را در تو خواهم دمید تا حیاتت بخشم. ای روح من کالبدت را سراغ کن. لبهایت را در حلقوم من نه ، خود را در من بدم تا حیاتم بخشی که ما کالبد یکدیگریم، که ما روح یکدیگریم ، که ما آفریدگار یکدیگریم، که ما" پروردگار" یکدیگریم که ما تمام جمعیت جهانیم، که ما همه ایم،که ما همدیگریم ، که ما جایگاهمان زمین نیست، که ما در این ملک غریبیم ، بی کسیم ،تنهائیم، بیگانه ایم هبوط |
|
|
|
|
|
#72 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Nov 2007
ارسالها: 1,580
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 530
از ایشان 310 بار سپاسگزاري شده است
|
آثار شریعتی
عمده آثار وی در قالب سخنرانی و تعداد کمی نیز نوشتههایی است از وی بر جا ماندهاست. سخنرانیها: اسلام شناسی حسین وارث ادم علی تنهاست علی اسطوره تاریخ مذهب علیه مذهب شیعه علوی، شیعه صفوی نیایش با کاروان هله نوشتهها: هبوط کویر گفتگوهای تنهایی مذهب علیه مذهب میعاد با ابراهیم فاطمه فاطمهاست ابوذر دکتر علی شریعتی از جمله اندیشمندان دینی ایران است که به همان اندازه که موافقان و حامیانی دارد، به همان اندازه نیز منتقد و دشمن دارد. با این حال نام علی شریعتی برای همیشه زنده خواهد ماند چرا که او به اعتقاد اغلب ناظران، نقشی مهم در فرآیند گذار اندیشههای اسلامی به سمت و سوی اندیشههای انقلابی معطوف به انقلاب اسلامی ایران ایفا کرد نقشی که توسط برخی کتمان میشود، توسط برخی مورد نکوهش و انتقاد قرار میگیرد و توسط عدهای دیگر ستوده میشود زندگی دکتر شریعتی در دوم آذرماه سال ۱۳۱۲ در مزینان ازتوابع شهرسبزوار متولد شد. شریعتی در سال ۱۳۳۷ برای ادامه تحصیل در رشته دکترای جامعه شناسی به فرانسه رفت. شریعتی در سال ۱۳۴۳ بهایران بازگشت و ابتدا بهعنوان دبیر دبیرستان و سپس بهعنوان استادیار دانشگاه مشهد شروع به فعالیت کرد. دکتر شریعتی در سال ۱۳۴۸ به حسینیه ارشاد در تهران دعوت شد و از آن زمان با سلسله سخنرانیهای معروف خود به مبارزه ضد حکومت شاه پرداخت. از دکتر شریعتی دهها جلد کتاب و مقاله تحقیقی و متون سخنرانی برجای مانده است. علی شریعتی روز ۲۹ خرداد سال ۱۳۵۶ درگذشت. آرامگاه وی در سوریه است بیو گرافی و شرح حال دکتر علی شریعتی نگاهی به زندگی دکتر علی شریعتی با بازخوانی کتاب طرحی از یک زندگی نوشته پوران شریعت رضوی (همسر دکتر) در فاصله سالهای تدریسش، سخنرانیهایی در دانشگاهای دیگر ایراد میکرد، از قبیل دانشگاه آریامهر (صنعتیشریف)، دانش سرای عالی سپاه، پلیتکنیک تهران و دانشکده نفت آبادان. مجموعه این فعالیتها سبب شد که مسئولین دانشگاه درصدد برآیند تا ارتباط او را با دانشجویان قطع کنند و به کلاسهای وی که در واقع به جلسات سیاسی-فرهنگی، بیشتر شباهت داشت، خاتمه دهند. سال شمار زندگی دکتر : ۱۳۱۲: تولد ۲ آذر ماه ۱۳۱۹: ورود به دبستان ابن یمین ۱۳۲۵: ورود به دبیرستان فردوسی مشهد ۱۳۲۷: عضویت در کانون نشر حقایق اسلامی ۱۳۲۹: ورود به دانش سرای مقدماتی مشهد ۱۳۳۱: اشتغال در ادارهٔ فرهنگ به عنوان آموزگار. شرکت در تظاهرات خیابانی علیه حکومت موقت قوام السلطنه و دستگیری کوتاه. اتمام دوره دانش سرا. بنیانگذاری انجمن اسلامی دانش آموزان. ۱۳۳۲: عضویت در نهضت مقاومت ملی ۱۳۳۳: گرفتن دیپلم کامل ادبی ۱۳۳۵: ورود به دانشکده ادبیات مشهد و ترجمه کتاب ابوذر غفاری ۱۳۳۶: دستگیری به همراه ۱۶ نفر از اعضاء نهضت مقاومت ۱۳۳۷: فارقالتحصیلی از دانشکده ادبیات با رتبه اول ۱۳۳۸: اعزام به فرانسه با بورس دولتی ۱۳۴۰: همکاری با کنفدراسیون دانشجویان ایرانی، جبهه ملی، نشریه ایران آزاد ۱۳۴۲: اتمام تحصیلات و اخذ مدرک دکترا در رشته تاریخ و گذراندن کلاسهای جامعهشناسی ۱۳۴۳: بازگشت به ایران و دستگیری در مرز ۱۳۴۵: استادیاری تاریخ در دانشگاه مشهد ۱۳۴۷: آغاز سخنرانیها در حسینیه ارشاد ۱۳۵۱: تعطیلی حسینیه ارشاد و ممنوعیت سخنرانی ۱۳۵۲: دستگیری و ۱۸ ماه زندان انفرادی ۱۳۵۴: خانه نشینی و آغاز زندگی سخت در تهران و مشهد ۱۳۵۶: هجرت به اروپا و شهادت. سالهای کودکی و نوجوانی دکتر در کاهک ازروستاهای بخش داورزن شهرسبزوار متولد شد. مادرش زنی روستایی و پدرش مردی اهل قلم و مذهبی بود. سالهای کودکی را در کاهک گذراند. افراد خاصی در این دوران بر او تاثیر داشتند، از جمله: مادر، پدر، مادر بزرگ مادری و پدری و ملا زهرا (مکتب دار ده کاهک). دکتر در سال ۱۳۱۹ -در سن هفت سالگی- در دبستان ابنیمین در مشهد، ثبت نام کرد اما به دلیل اوضاع سیاسی و تبعید رضاخان و اشغال کشور توسط متفقین، استاد (پدر دکتر)، خانواده را بار دیگر به کاهک فرستاد. دکتر پس از برقراری صلح نسبی در مشهد به ابنیمین برمیگردد. در اواخر دوره دبستان و اوائل دوره دبیرستان رفت و آمد او و خانواده به ده به دلیل مشغولیتهای استاد کم میشود. در این دوران تمام سرگرمی دکتر مطالعه و گذراندن اوقات خود در کتاب خانه پدر بود. دکتر در ۱۶ سالگی سیکل اول دبیرستان (کلاس نهم نظام قدیم) را به پایان رساند و وارد دانش سرای مقدماتی شد. او قصد داشت تحصیلاتش را ادامه دهد. در سال ۳۱، اولین بازداشت او رخ داد و این اولین رویارویی او و نظام حکومتی بود. این بازداشت طولانی نبود ولی تاثیرات زیادی در زندگی آینده او گذاشت. در این زمان فصلی نو در زندگی او آغاز شد، فصلی که به تدریج از او روشنفکری مسئول و حساس نسبت به سرنوشت ملتش ساخت. آغاز کار آموزی با گرفتن دیپلم از دانش سرای مقدماتی، دکتر در ادارهٔ فرهنگ استخدام شد. ضمن کار، در دبستان کاتبپور در کلاسهای شبانه به تحصیل ادامه داد و دیپلم کامل ادبی گرفت. در همان ایام در کنکور حقوق نیز شرکت کرد. دکتر به تحصیل در رشته فیزیک هم ابراز علاقه میکرد، اما مخالفت پدر، او را از پرداختن بدان بازداشت. دکتر در این مدت به نوشتن چهار جلد کتاب دوره ابتدایی پرداخت. این کتابها در سال ۳۵، توسط انتشارات و کتابفروشی باستان مشهد منتشر و چند بار تجدید چاپ شد و تا چند سال در مقطع ابتدایی آن زمان تدریس شد. در سال ۳۴، با باز شدن دانشگاه علوم و ادبیاتانسانی در مشهد، دکتر و چند نفر از دوستانشان برای ثبت نام در این دانشگاه اقدام کردند. ولی به دلیل شاغل بودن و کمبود جا تقاضای آنان رد شد. دکتر و دوستانشان همچنان به شرکت در این کلاسها به صورت آزاد ادامه دادند. تا در آخر با ثبت نام آنان موافقت شد و توانستند در امتحانات آخر ترم شرکت کنند. در این دوران دکتر به جز تدریس در دانشگاه طبع شعر نوی خود را میآزمود. هفته ای یک بار نیز در رادیو برنامه ادبی داشت و گهگاه مقالاتی نیز در روزنامه خراسان چاپ میکرد. در این دوران فعالیتهای او همچنان در نهضت مقاومت ادامه داشت ولی شکل ایدئولوژیک به خود نگرفته بود. ازدواج در تاریخ ۲۴ تیرماه سال ۴۷ با پوران شریعت رضوی، یکی از همکلاسیهایش ازداوج کرد. دکتر در این دوران روزها تدریس میکرد و شبها را روی پایاننامهاش کار میکرد. زیرا میبایست سریعتر آن را به دانشکده تحویل میداد. موضوع تز او، ترجمه کتاب در نقد و ادب نوشته مندور (نویسنده مصری) بود. به هر حال دکتر سر موقع رسالهاش را تحویل داد و در موعد مقرر از آن دفاع کرد و مورد تایید اساتید دانشکده قرار گرفت. بعد از مدتی به او اطلاع داده شد بورس دولتی شامل حال او شدهاست. پس به دلیل شناخت نسبی با زبان فرانسه و توصیه اساتید به فرانسه برای ادامه تحصیل مهاجرت کرد. دوران اروپا عطش دکتر به دانستن و ضرورتهای تردید ناپذیری که وی برای هر یک از شاخههای علوم انسانی قائل بود، وی را در انتخاب رشته مردد میکرد. ورود به فرانسه نه تنها این عطش را کم نکرد، بلکه بر آن افزود. ولی قبل از هر کاری باید جایی برای سکونت مییافت و زبان را به طور کامل میآموخت. به این ترتیب بعد از جست و جوی بسیار توانست اتاقی اجاره کند و در موسسه آموزش زبان فرانسه به خارجیان (آلیس-آلیانس) ثبت نام کند. پس روزها در آلیس زبان میخواند و شبها در اتاقش مطالعه میکرد و از دیدار با فارسیزبانان نیز خودداری مینمود. با این وجود تحصیل او در آلیس دیری نپایید. زیرا وی نمیتوانست خود را در چارچوب خاصی مقید کند، پس با یک کتاب فرانسه و یک دیکشنری فرانسه به فارسی به کنج اتاقش پناه میبرد. وی کتاب نیایش نوشته الکسیس کارل را ترجمه میکرد. فرانسه در آن سالها کشور پرآشوبی بود. بحران الجزائر از سالها قبل آغاز شده بود. دولت خواهان تسلط بر الجزائر بود و روشنفکران خواهان پایان بخشیدن به آن. این بحران به دیگر کشورها نیز نفوذ کرده بود. تحصیلات و اساتید دکتر در آغاز تحصیلات، یعنی سال ۳۸، در دانشگاه سربن، بخش ادبیات و علوم انسانی ثبت نام کرد. وی به پیشنهاد دوستان و علاقه شخصی به قصد تحصیل در رشته جامعه شناسی به فرانسه رفت. ولی در آنجا متوجه شد که فقط در ادامه رشته قبلیاش میتواند دکتراییش بگیرد. پس بعد از مشورت با اساتید، موضوع رسالهاش را کتاب تاریخ فضائل بلخ، اثری مذهبی، نوشته صفیالدین قرار داد. بعد از این ساعتها روی رسالهاش کار میکرد. دامنه مطالعاتش بسیار گسترده بود. در واقع مطالعاتش گستردهتر از سطح دکترایش بود. ولی کارهای تحقیقاتی رسالهاش کار جنبی برایش محسوب میشد. درسها و تحقیقات اصلی دکتر، بیشتر در دو مرکز علمی انجام میشد. یکی در کلژدوفرانس در زمینه جامعه شناسی و دیگر در مرکز تتبعات عالی در زمینه جامعه شناسی مذهبی. دکتر در اروپا، به جمع جوانان نهضت آزادی پیوست و در فعالیتهای سازمانهای دانشجویی ایران در اروپا شرکت میکرد. در سالهای ۴۰-۴۱ در کنگرهها حضور فعال داشت. دکتر در این دوران در روزنامههای ایران آزاد، اندیشه جبهه در امریکا و نامهٔ پارسی حضور فعال داشت. ولی به تدریج با پیشه گرفتن سیاست صبر و انتظار از سوی رهبران جبهه، انتقادات دکتر از آنها شدت یافت و از آنان قطع امید کرد و از روزنامه استعفا داد. در سال ۴۱، دکتر با خواندن کتاب دوزخیان روی زمین، نوشته فرانس فانون با اندیشههای ایننویسنده انقلابی آشنا شد و در چند سخنرانی برای دانشجویان از مقدمه آن که به قلم ژانپل سارتر بود، استفاده کرد. دکتر در سال (۱۹۶۳) از رساله خود در دانشگاه دفاع کرد و با درجه دکترای تاریخ فارغالتحصیل شد. از این به بعد با دانشجویان در چای خانه دیدار میکرد و با آنان در مورد مسائل بحث و گفتگو میکرد. معمولا جلسات سیاسی هم در این محلها برگزار میشد. سال ۴۳ بعد از اتمام تحصیلات و قطع شدن منبع مالی از سوی دولت، دکتر علیرغم خواسته درونی و پیشنهادات دوستان از راه زمینی به ایران برگشت. وی با دانستن اوضاع سیاسی – فرهنگی ایران بعد از سال ۴۰ که به کسی چون او – با آن سابقه سیاسی – امکان تدریس در دانشگاهها را نخواهند داد و نیز علیرغم اصرار دوستان هم فکرش مبنی بر تمدید اقامت در فرانسه یا آمریکا، برای تداوم جریان مبارزه در خارج از کشور، تصمیم گرفت که به ایران بازگردد. این بازگشت برای او، عمدتاً جهت کسب شناخت عینی از متن و اعماق جامعهٔ ایران و تودههای مردم بود، همچنین استخراج و تصفیه منابع فرهنگی، جهت تجدید ساختمان مذهب. از بازگشت تا دانشگاه دکترسال ۴۳ به ایران برگشت و در مرز دستگیر شد. حکم دستگیری از سوی ساواک بود و متعلق به ۲ سال پیش، ولی چون دکتر سال ۴۱ از ایران از طریق مرزهای هوایی خارج و به فرانسه رفته بود، حکم معلق مانده بود. پس اینک لازمالاجرا بود. پس بعد از بازداشت به زندان غزلقلعه در تهران منتقل شد. اوائل شهریور همان سال بعد از آزادی به مشهد برگشت. بعد از مدتی با درجه چهار آموزگاری دوباره به اداره فرهنگ بازگشت. تقاضایی هم برای دانشگاه تهران فرستاد. تا مدتها تدریس کرد، تا بالاخره در سال ۴۴، بار دیگر، از طریق یک آگهی برای استادیاری رشته تاریخ در تهران درخواست داد. در سر راه تدریس او مشکلات و کارشکنیهای بسیاری بود. ولی در آخر به دلیل نیاز مبرم دانشگاه به استاد تاریخ، استادیاری او مورد قبول واقع شد و او در دانشگاه مشهد شروع به کار کرد. سالهای ۴۵-۴۸ سالهای نسبتاً آرامی برای خانوادهٔ او بود. دکتر بود و کلاسهای درسش و خانواده. تدریس در دانشکدهٔ ادبیات مشهد، نویسندگی و بقیه اوقات بودن با خانوادهاش تمام کارهای او محسوب میشد. دوران تدریس ازسال ۴۵، دکتر به عنوان استادیار رشته تاریخ، در دانشکده مشهد، استخدام میشود. موضوعات اساسی تدریسش تاریخ ایران، تاریخ و تمدن اسلامی و تاریخ تمدنهای غیر اسلامی بود. از همان آغاز، روش تدریسش، برخوردش با مقررات متداول دانشکده و رفتارش با دانشجویان، او را از دیگران متمایز میکرد. بر خلاف رسم عموم اساتید از گفتن جزوه ثابت و از پیش تنظیم شده پرهیز میکرد. دکتر، مطالب درسی خود را که قبلاً در ذهنش آماده کرده بود، بیان میکرد و شاگردانش سخنان او را ضبط میکردند. این نوارها به وسیله دانشجویان پیاده میشد و پس از تصحیح، به عنوان جزوه پخش میشد. از جمله، کتاب اسلامشناسی مشهد و کتاب تاریختمدن از همین جزوات هستند. اغلب کلاسهای او با بحث و گفتگو شروع میشد. پیش میآمد دانشجویان بعد از شنیدن پاسخهای او بیاختیار دست میزدند. با دانشجویان بسیار مانوس، صمیمی و دوست بود. اگر وقتی پیدا میکرد با آنها در تریا چای میخورد و بحث میکرد. این بحثها بیشتر بین دکتر و مخالفین اندیشههای او در میگرفت. کلاسهای او مملو از جمعیت بود. دانشجویان دیگر رشتهها درس خود را تعطیل میکردند و به کلاس او میآمدند. جمعیت کلاس آن قدر زیاد بود که صندلیها کافی نبود و دانشجویان روی زمین و طاقچههای کلاس، مینشستند. در گردشهای علمی و تفریحی دانشجویان شرکت میکرد. او با شوخیهایشان، مشکلات روحیشان و عشقهای پنهان میان دانشجویان آشنا بود. سال ۴۷، کتاب کویر را چاپ کرد. حساسیت، دقت و عشقی که برای چاپ این کتاب به خرج داد، برای او، که در امور دیگر بیتوجه و بینظم بود، نشانگر اهمیت این کتاب برای او بود. (کویر نوشتههای تنهایی اوست). در فاصله سالهای تدریسش، سخنرانیهایی در دانشگاهای دیگر ایراد میکرد، از قبیل دانشگاه آریامهر (صنعتیشریف)، دانش سرای عالی سپاه، پلیتکنیکتهران و دانشکده نفت آبادان. مجموعه این فعالیتها سبب شد که مسئولین دانشگاه درصدد برآیند تا ارتباط او را با دانشجویان قطع کنند و به کلاسهای وی که در واقع به جلسات سیاسی-فرهنگی، بیشتر شباهت داشت، خاتمه دهند. پس دکتر، با موافقت مسئولین دانشگاه، به بخش تحقیقات وزارت علوم در تهران، منتقل شد. به دلائل اداری دکتر به عنوان مامور به تهران اعزام شد و موضوعی برای تحقیق به او داده شد، تا روی آن کار کند. به هر حال عمر کوتاه تدریس دانشگاهی دکتر، به این شکل به پایان میرسد. __________________ |
|
|
|
|
|
#73 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Nov 2007
ارسالها: 1,580
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 530
از ایشان 310 بار سپاسگزاري شده است
|
این دوره از زندگی دکتر، بدون هیچ گفتگویی پربارترین و درعین حال پر دغدغهترین دوران حیات اوست. او در این دوران، با سخنرانیها و تدریس در دانشگاه، تحولی عظیم در جامعه به وجود آورد. این دوره از زندگی دکتر به دوران حسینیه ارشاد معروف است. حسینیه ارشاد در سال ۴۶، توسط عدهای از شخصیتهای ملی و مذهبی، بنیان گذاشته شده بود. هدف ارشاد طبق اساسنامهٔ آن عبارت بود از تحقیق، تبلیغ و تعلیم مبانی اسلام.
از بدو تاسیس حسینیه ارشاد در تهران، از شخصیتهایی چون آیتلله مطهری دعوت میشد تا با آنان همکاری کنند. بعد از مدتی از طریق استاد شریعتی (پدر دکتر) که با ارشاد همکاری داشت، از دکتر دعوت شد تا با آنان همکاری داشته باشد که این همکاری با ارائه دو مقاله با رویکرد جدید دینی از سوی دکتر اغاز شد که تمجید استاد مطهری را در یی داشت. در سالهای اول همکاری دکتر با ارشاد، به علت اشتغال در دانشکده ادبیات مشهد، ایراد سخنرانیهای او مشروط به اجازه دانشکده بود، برای همین بیشتر سخنرانیها در شبجمعه انجام میشد، تا دکتر بتواند روز شنبه سر کلاس درس حاضر باشد. پس از چندی همفکر نبودن دکتر و بعضی از مبلغین، باعث بروز اختلافات جدی میان مبلغین و مسئولین ارشاد شد. در اوائل سال ۴۸، این اختلافات علنی شد و از هیئت امنا خواسته شد که دکتر دیگر در ارشاد سخنرانی نکند. اما بعد از تشکیل جلسات و و نشستهایی، دکتر باز هم در حسینیه سخنرانی کرد. هدف دکتر از همکاری با ارشاد، تلاش برای پیش برد اهداف اسلامی بود. سخنرانیهای او، خود گواهی آشکار بر این نکتهاست. در سخنرانیها، مدیریت سیاسی کشور به شیوهای سمبلیک مورد تردید قرار میگرفت. در اواخر سال ۴۸، حسینیه ارشاد، کاروان حجی به مکه اعزام میکند تا در پوشش اعزام این کاروان به مکه، با دانشجویان مبارز مقیم در اروپا، ارتباط برقرار کنند. دکتر با وجود ممنوعالخروج بودن، با تلاشهای بسیار، با کاروان همراه میشود. تا سال ۵۰دکتر همراه با کاروان حسینیه، سه سفر به مکه رفت که نتیجه آن مجموعه سخنرانیهای میعاد با ابراهیم و مجموعه سخنرانیها تحت عنوان حج در مکه بود، که بعدها به عنوان کتابی مستقل منتشر شد. پس از بازگشت از آخرین سفر در راه برگشت به مصر رفت، که این سفر رهآورد زیادی داشت، از جمله کتاب آری این چنین بود برادر. در سالهای ۴۹-۵۰، دکتر بسیار پر کار بود. او میکوشید، ارشاد را از یک موسسه مذهبی به یک دانشگاه تبدیل کند. از سال ۵۰، شب و روزش را وقف این کار میکند، در حالی که در این ایام در وزارت علوم هم مشغول بود. به مرور زمان، حضور دکتر در ارشاد، باعث رفتن برخی از اعضا شد، که باعث به وجود آمدن جوی یکدستتر و همفکرتر شد. با رفتن این افراد، پیشنهادهای جدید دکتر، قابل اجرا شد. دانشجویان دختر و پسر، مذهبی و غیر مذهبی و از هر تیپی در کلاسهای دکتر شرکت میکردند. در ارشاد، کمیتهیی مسئول ساماندهی جلسات و سخنرانیها شد. به دکتر امکان داده شد که به کمیتههای نقاشی و تحقیقات نیز بپردازد. انتقادات پیرامون مقالات دکتر و استفاده از متون اهل تسنن در تدوین تاریخ اسلام و همچنین حضور زنان در جلسات، گذاشتن جلسات درسی برای دانشجویان دختر و مبلمان سالن و از این قبیل مسائل بود. این انتقادات از سویی و تهدیدهای ساواک از سوی دیگر هر روز او را بیحوصله تر میکرد و رنجش میداد. دیگر حوصله معاشرت با کسی را نداشت. در این زمان به غیر از درگیریهای فکری، درگیریهای شغلی هم داشت. عملاً حکم تدریس او در دانشکده لغو شده بود و او کارمند وزارت علوم محسوب میشد. وزارت علوم هم، یک کار مشخص تحقیقاتی به او داده بود تا در خانه انجام دهد. از اواخر سال۵۰ تا۵۱، کار ارشاد سرعت غریبی پیدا کرده بود. دکتر در این دوران به فعال شدن بخشهای هنری حساسیت خاصی نشان میداد. دانشجویان هنر دوست را تشویق میکرد تا نمایشنامه ابوذر را که در دانشکده مشهد اجرا شده بود، بار دیگر اجرا کنند. بالاخره نمایش ابوذر در سال ۵۱، درست یکی دوماه قبل از تعطیلی حسینیه، در زیر زمین ارشاد برگزار شد. این نمایش باعث ترس ساواک شد، تا حدی که در زمان اجرای نمایش بعد به نام سربداران در ارشاد، حسینیه برای همیشه بسته و تعطیل شد، درست در تاریخ ۱۹/۸/۵۱. آخرین زندان از آبان ماه ۵۱ تا تیر ماه ۵۲، دکتر به زندگی مخفی روی آورد. ساواک به دنبال او بود. از تعطیلی به بعد، متن سخنرانیهای دکتر با اسم مستعار به چاپ میرسید. در تیر ماه ۵۲، دکتر در نیمه شب به خانهاش مراجعه کرد. بعد از جمعآوری لوازم شخصیش و وداع با خانواده و چهار فرزندش دو روز بعد به شهربانی مراجعه کرد و خودش را معرفی کرد. بعد از آن روز به مدت ۱۸ ماه به انفرادی رفت. شکنجههای او بیشتر روانی بود تا جسمی. در اوائل ملاقات در اتاقی خصوصی انجام میشد و بیشتر مواقع فردی ناظر بر این ملاقاتها بود. دکتر اجازه استفاده از سیگار را داشت ولی کتاب نه!! بعد از مدتی هم حکم بازنشستگی از وزارت فرهنگ به دستش رسید. در تمام مدت ساواک سعی میکرد دکتر را جلوی دوربین بیاورد و با او مصاحبه کند. ولی موفق نشد. دکتر در این مدت بسیار صبور بود و از صلابت و سلامت جسم نیز برخوردار. او با نیروی ایمان بالایی که داشت، توانست روزهای سخت را در آن سلول تنگ و تاریک تحمل کند. در این مدت خیلی از چهرههای جهانی خواستار آزادی دکتر از زندان شدند. به هر حال دکتر بعد از ۱۸ ماه انفرادی در شب عید سال۵۴، به خانه برگشت و عید را در کنار خانواده جشن گرفت. بعد از آزادی یک سره تحت کنترل و نظارت ساواک بود. در واقع در پایان سال ۵۳، که آزادی دکتر در آن رخ داد، پایان مهم ترین فصل زندگی اجتماعی-سیاسی وی و آغاز فصلی نو در زندگی او بود. در تهران دکتر مکرر به سازمان امنیت احضار میشد، یا به در منزل اومیرفتند و با به هم زدن آرامش زندگیش قصد گرفتن همکاری از او را داشتند. با این همه، او به کار فکری خود ادامه میداد. به طور کلی، مطالبی برای نشریات دانشجویی خارج از کشور مینوشت. در همان دوران بود که کتابهایی برای کودکان نظیر کدو تنبل، نوشت. در دوران خانهنشینی (دو سال آخر زندگی) فرصت یافت تا بیشتر به فرزندانش برسد. در اواخر، بر شرکت فرزندانش در جلسات تاکید میکرد. بر روی فراگیری زبان خارجی اصرار زیادی میورزید. در سال۵۵، با هم فکری دوستانش قرار شد، فرزند بزرگش، احسان، را برای ادامه تحصیل به اروپا بفرستد. بعد از رفتن فرزندش، خود نیز بر آن شد که نزد او برود و در آنجا به فعالیتها ادامه دهد. راههای زیادی برای خروج دکتر از مرزها وجود داشت. تدریس در دانشگاه الجزایر، خروج مخفی و گذرنامه با اسم مستعار و … بعد از مدتی با کوشش فراوان، همسرش با ضمانت نامه توانست پاسپورت را بگیرد. در شناسنامه اسم دکتر، علی مزینانی بود، در حالی که تمام مدارک موجود در ساواک به نام علی شریعتی یا علی شریعتی مزینانی ثبت شده بود. چند روز بعد برای بلژیک بلیط گرفت. چون کشوری بود که نیاز به ویزا نداشت. از خانواده خداحافظی کرد و قرار به ملاقت دوباره آنها در لندن شد. در روز حرکت بسیار نگران بود. سر را به زیر میانداخت تا کسی او را نشناسد. اگر کسی او را میشناخت، مانع خروج او میشدند. و به هر ترتیبی بود از کشور خارج شد. دکتر نامهای به احسان از بلژیک نوشت و برنامه سفرش را به او در اطلاع داد و خواست پیرامون اخذ ویزا ازامریکا تحقیق کند. ساواک در تهران از طریق نامهیی که دکتر برای پدرش فرستاده بود، متوجه خروج او از کشور شده بود و دنبال رد او بود. دکتر بعد از مدتی به لندن، نزد یکی از اقوام همسرش رفت و در خانه او اقامت کرد. بدین ترتیب کسی از اقامت دوهفتهیی او در لندن با خبر نشد. پس از یک هفته، دکتر تصمیم گرفت با ماشینی که خریده بود از طریق دریا به فرانسه برود. در فرانسه به دلیل جوابهای گنگ و نامفهوم دکتر، که میخواست محل اقامتش لو نرود، اداره مهاجرت به او مشکوک میشود. ولی به دلیل اصرارهای دکتر حرف او را مبنی بر اقامت در لندن در نزد یکی از اقوام قبول میکند. این خطر هم رد میشود. بعد از این ماجرا، دکتر در روز ۲۸ خرداد، متوجه میشود که از خروج همسرش و فرزند کوچکش در ایران جلوگیری شده. بسیار خسته و ناباورانه به فرودگاه لندن میرود و دو فرزند دیگرش، سوسن و سارا را به خانه میآورد. دکتر در آن شب اعتراف میکند که جلوگیری از خروج پوران و دخترش مونا میتواند او را به وطن بازگرداند، او میگوید که فصلی نو در زندگیش آغاز شدهاست. در آن شب، دکتر به گفته دخترانش بسیار ناآرام بود و عصبی … شب را همه در خانه میگذرانند و فردا صبح زمانی که نسرین، خواهر علی فکوهی، مهماندار دکتر، برای باز کردن در خانه به طبقه پایین میآید، با جسد به پشت افتاده دکتر در آستانه در اتاقش روبهرو میشود. بینیاش به نحوی غیر عادی سیاه شده بود و نبضش از کار افتاده بود. چند ساعت بعد، از سفارت با فکوهی تماس میگیرند و خواستار جسد میشوند، در حالی که هنوز هیچ کس از مرگ دکتر با خبر نشده بود. پس از انتقال جسد به پزشکی قانونی، بدون انجام کالبد شکافی و علت مرگ را ظاهراً انسداد شرائین و نرسیدن خون به قلب اعلام کردند. و بالاخره در کنار مزار زینب آرام گرفت!… وصیت نامه وصیت نامه دکتر علی شریعتی از ویکینبشته Jump to: گشتن, search ... به هر حال پس از بر طرف شدن موانع خروج از کشور به قصد حج خود را آماده کرد و به عنوان یک مسلمان وصیت خود را نوشت. زمستان سال ۱۳۴۸ امروز دوشنبه سیزدهم بهمن ماه پس از یک هفته رنج بیهوده و دیدار چهرههای بیهوده تر شخصیتهای مدرج، گذرنامه را گرفتم و برای چهارشنبه جا رزرو کردم که گفتند چهار بعد از ظهر در فرودگاه حاضر شوید که هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست (نشانهای از تحمیل مدرنیزم قرن بیستم بر گروهی که به قرن بوق تعلق دارند). گر چه هنوز تا مرز احتمالات ارضی و سماوی فراوان است اما به حکم ظاهر امور، عازم سفرم و به حکم شرع، در این سفر باید وصیت کنم. وصیت یک معلم که از هیجده سالگی تا امروز که در سی و پنج سالگی است، جز تعلیم کاری نکرده و جز رنج چیزی نیندوختهاست چه خواهد بود؟ جز این که همه قرضهایم را از اشخاص و از بانکها با نهایت سخاوت و بی دریغی، تماما واگذار میکنم به همسرم که از حقوقم (اگر پس از فوت قطع نکردند) و حقوقش و فروش کتابهایم و نوشتههایم و آن چه دارم و ندارم بپردازد؛ که چون خود میداند، صورت ریزَش ضرورتی ندارد. همه امیدم به احسان است در درجه اول، و به دو دخترم در درجه دوم. و این که این دو را در درجه دوم آوردم، نه به خاطر دختر بودن آنها و امل بودن من است ــ به خاطر آن است که در شرایط کنونی جامعه ما، دختر شانس آدم حسابی شدنش بسیار کم است، که دو راه بیشتر ندارد و به تعبیر درست؛ دو بیراهه: یکی؛ همچون کلاغ ِ شوم در خانه ماندن و به قار قار کردنهای زشت و نفرت بار، احمقانه زیستن که یعنی زن نجیب متدین. و یا تمام شخصیت انسانی و ایدهآل و معنویش در ماتحتش جمع شدن، و تمام ارزشهای متعالیش در اسافل اعضایش خلاصه شدن و عروسکی برای بازی ابلهها و یا کالایی برای کسبه مدرن و خلاصه دستگاهی برای مصرف کالاهای سرمایهداری فرنگ شدن که یعنی زن روشنفکر متجدد. و این هر دو یکی است. گرچه دو وجهه متناقض ِ هم، اما وقتی از انسان بودن خارج شود، دیگر چه فرقی دارد که یک جغد باشد یا یک چُغوک ، یک آفتابه شود یا یک کاغذ مستراح؟ مستراح شرقی گردد یا مستراح فرنگی؟ و آنگاه در برابر این تنها دو بیراههای که پیش پای دختران است سرنوشت دخترانی که از پدر محرومند تا چه حد میتواند معجزآسا و زمانه شکن باشد؟ و کودکی تنها، در این تند موج ِ این سیل کثیفی که چنین پر قدرت به سراشیب باتلاق فرو میرود تا کجا میتواند بر خلاف جریان شنا کند و مسیری دیگر را برگزیند؟ ۱. به لهجه خراسانی یعنی گنجشک گر چه امیدوار هستم؛ که گاه در روحهای خارقالعاده چنین اعجازی سر زدهاست. پروین اعتصامی از همین دبیرستانهای دخترانه بیرون آمده، و مهندس بازرگان از همین دانشگاهها و دکتر سحابی از میان همین فرنگ رفتهها و مصدق از میان همین دولهها و سلطنههای صلصال کالفخار من حماء مسنون، و اینشتین از همین نژاد **** و شوایتزر از همین اروپای قسی آدمخوار و لومومباً از همین نژاد برده ومهراوهپاک از همین نجسهای هند و پدرم از همین مدرسههای آخوند ریزو ... به هر حالآدماز لجن وابراهیمازآزربت تراش ومحمد" از خاندان بتخانه دار ، به دل من امید میدهند که حسابهای علمی مغز را نادیده انگارد و به سر نوشت کودکانم در این لجنزار بت پرستی و بت تراشی که همه پرده دار بت خانه میپرورد امیدوار باشم. دوست میداشتم که احسان متفکر، معنوی، پراحساس، متواضع، مغرور و مستقل بار آید. خیلی میترسم از پوکی و پوچی موج نویها و ارزان فروشی و حرص و نوکر مآبی این خواجه تاشان نسل جوان معاصر؛ و عقدهها و حسدها و باد و بروتها ی بیخودی ِ این روشنفکران سیاسی. که تا نیمههای شب منزل رفقا یا پشت میز آبجو فروشیها، از کسانی که به هر حال کاری میکنند بد میگویند و آنها را با فیدل کاسترو مائوتسه تونگ و چه گوارا میسنجند و طبعا محکوم میکنند، و پس از هفت هشت ساعت در گوشیهای انقلابی و کارتند[؟] و عقده گشاییهای سیاسی با دلی پر از رضایت از خوب تحلیل کردن ِ قضایای اجتماعی که قرن حاضر با آن در گیر است و طرح درستِ مسایل ــ آنچنان که به عقل هیچکس دیگر نمیرسد ــ به منزل برمیگردند و با حالتی شبیه به چه گوارا و در قالبی شبیه لنین زیر کرسی میخوابند. و نیز میترسم از این فضلای افواهالرجالی شود: از روی مجلات ماهیانه، اگزیستانسیالیست و مارکسیست و غیره شود. و از روی اخبار خارجی رادیو و روزنامه، مفسر سیاسی، و از روی فیلمهای دوبله شده به فارسی، امروزی و اروپایی، و از روی مقالات و عکسهای خبری مجلات هفتگی و نیز دیدن توریستهای فرنگی که از خیابانهای شهر میگذرند، نیهیلیست و هیپی و آنارشیست، و یا [ از روی] نشخوار حرفهای بیست سال پیش حوزههای کارگری حزب توده، ماتریالیست و سوسیالیست چپ، و از روی کتابهای طرح نو ، اسلام و ازدواج ، اسلام و اجتماع، اسلام و جماع، اسلام و فلان و بهمان ... اسلام شناس، و از روی مرده ریگ انجمن پرورش افکار بیست ساله، روشنفکر مخالف خرافات، و از روی کتاب چه میدانم، در باب کشورهای در حال عقب رفتن، متخصص کشورهای در حال رشد، و از روی ترجمههای غلط و بیمعنی از شعر و ادب و موزیک و تئاتر و هنر امروز، صاحبنظر ِ وراج ِ لفاظِ ضد بشرِ هذیان گوی ِ مریض ِ هروئین گرای ِ خنگ، که یعنی: ناقد و شاعر نوپرداز و ... خلاصه من به او چه شدن را تحمیل نمیکنم. او آزاد است. او خود باید خود را انتخاب کند. من یک اگزیستانسیالیست هستم. البته اگزیستانسیالیستم ویژه خودم؛ نه تکرار و تقلید و ترجمه. که از این سه تا ی منفور همیشه بیزارم. به همان اندازه که از آن دو تای دیگر؛ تقی زاده و تاریخ، از نصیحت نیز هم، از هیچکس هیچوقت نپذیرفتهام. و به هیچکس، هیچوقت نصیحت نکردهام. هر رشتهای را بخواهد میتواند انتخاب کند. اما در انتخاب آن، ارزش فکری و معنوی باید ملاک انتخاب باشد، نه بازار داشتن و گران خریدنش. من میدانستم که به جای کار در فلسفه و جامعه شناسی و تاریخ، اگر آرایش میخواندم یا بانکداری و یا گاوداری و حتا جامعه شناسی به درد بخور، آنچنانکه جامعه شناسان نوظهور ما برانند که فلان ده یا موسسه یا پروژه را اتود میکنند و تصادفا به همان نتایج علمی میرسند که صاحبکار سفارش داده، امروز وصیتنامهام، به جای یک انشاء ادبی، شده بود صورتی مبسوط از سهام و املاک و منازل و مغازهها و شرکتها و دم و دستگاهها که تکلیفش را باید معلوم میکردم و مثل حال، به جای اقلام، الفاظ ردیف نمیکردم. اما بیرون از همه حرفهای دیگر اگر ملاک را لذت جستن تعیین کنیم، مگر لذت اندیشیدن، لذت یک سخن خلاقه، یک شعر هیجان آور، لذت زیباییهای احساس و فهم و مگر ارزش برخی کلمهها از لذت موجودی حساب جاری یا لذت فلان قباله محضری کمتر است؟ چه موش آدمیانی که فقط از بازی با سکه در عمر لذت میبرند! و چه گاوانسانهایی که فقط از آخورآباد و زیر سایه درخت چاق میشوند. من اگر خودم بودم و خودم، فلسفه میخواندم و هنر. تنها این دو است که دنیا برای من دارد. خوراکم فلسفه، و شرابم هنر، و دیگر بس. اما من از آغاز متأهل بودم، ناچار باید برای خانوادهام کار میکردم و برای زندگی آنها زندگی میکردم. ناچار جامعه شناسی مذهبی و جامعه شناسی جامعه مسلمانان که به استطاعت اندکم شاید برای مردمم کاری کرده باشم، برای خانواده گرسنه و تشنه و محتاج و بی کسم، کوزه آبی آورده باشم. او آزاد است که خود را انتخاب کند و یا مردم را، اما هرگز نه چیز دیگری را، که جز این دو هیچ چیز در این جهان به انتخاب کردن نمیارزد، **** است، ****. فرزندم! تو میتوانی هر گونه بودن را که بخواهی باشی، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخابی باید انسان بودن نیز همراه باشد و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است، که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچکس، هیچ چیز. انسان یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد (به خود و جهان) و میآفریند (خود را و جهان را) و تعصب میورزد و میپرستد و انتظار میکشد و همیشه جویای مطلق است؛ جویای مطلق. این خیلی معنی دارد. رفاه، خوشبختی، موفقیتهای روزمره زندگی و خیلی چیزهای دیگر به آن صدمه میزند. اگر این صفات را جزء ذات آدمی بدانیم، چه وحشتناک است که میبینیم در این زندگی مصرفی و این تمدن رقابت و حرص و برخورداری، همه دارد پایمال میشود. انسان در زیر بار سنگین موفقیتهایش دارد مسخ میشود، علم امروز انسان را دارد به یک حیوان قدرتمند بدل میکند. تو هر چه میخواهی باشی باش اما ... آدم باش. ۲. مقصود او در اینجا از خانواده اجتماع است و مقصود از تأهل، تعهد به مردم. اگر پیاده هم شدهاست سفر کن. در ماندن، میپوسی. هجرت کلمه بزرگی در تاریخ شدن انسانها و تمدنها است. اروپا را ببین. اما وقتی ایران را دیده باشی، وگرنه کور رفتهای، کر باز گشتهای. افریقا مصراع دوم بیتی است که مصراع اولش اروپا است. در اروپا مثل غالب شرقیها بین رستوران و خانه و کتابخانه محبوس ممان. این مثلث بدی است. این زندان سه گوش همه فرنگ رفتههای ماست. از آن اکثریتی که وقتی از این زندان روزنهای به بیرون میگشایند و پا به درون اروپا میگذارند، سر از فاضلاب شهر بیرون میآورند حرفی نمیزنم که حیف از حرف زدن است. اینها غالبا پیرزنان و پیر مردان خارجی دوش و دختران خارجی گز فرنگی را با متن راستین اروپا عوضی گرفتهاند. چقدر آدمهایی را دیدهام که بیست سال در فرانسه زندگی کردهاند و با یک فرانسوی آشنا نشدهاند. فلان آمریکایی که به تهران میآید و از طرف مموشهای شمال شهر و خانوادههای قرتی ِ لوس ِاشرافی ِکثیفِ عنتر ِفرنگی احاطه میشود، تا چه حد جو خانواده ایرانی و روح جاده [ساده؟] شرقی و هزاران پیوند نامرئی و ظریف انسانی خاص قوم را لمس کردهاست؟ اگر به اروپا رفتی اولین کارت این باشد که در خانوادهای اتاق بگیری که به خارجیها اتاق اجاره نمیدهند. در محلهای که خارجیها سکونت ندارند. از این حاشیه مصنوعی ِبیمغز ِآلوده دور باش. با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش. کن مع الناس و لا تکن مع الناس واقعا سخن پیغمبرانهاست. واقعیت، خوبی، و زیبایی؛ در این دنیا جز این سه، هیچ چیز دیگر به جستجو نمیارزد.. نخستین، با اندیشیدن، علم. دومین، با اخلاق، مذهب. و سومین، با هنر، عشق. [عشق] میتواند تو را از این هر سه محروم کند. یک احساساتی لوس سطحی هذیان گوی خنگ. چیزی شبیه جواد فاضل، یا متینترَش؛ نظام وفاً، یا لطیف تـَرَش؛لامارتین، یا احمق تـَرَش؛دشتی، یا کثیف تـَرَش؛بلیتیس! و نیز میتواند تو را از زندان تنگ زیستن، به این هر سه دنیای بزرگ پنجرهای بگشاید و شاید هم دری ... و من نخستینش را تجربه کردهام و این است که آن ردوست داشتن" نام کردهام. که هم، همچون علم و بهتر از علم آگاهی میبخشد و هم همچون اخلاق، روح را به خوب بودن میکشاند و خوب شدن. و هم زیبایی و زیباییها (که کشف میکند،که میآفریند) چقدر در این دنیا بهشتها و بهشتیها نهفتهاست. اما نگاهها و دلها همه دوزخی است. همه برزخی است که نمیبیند و نمیشناسد. کورند و کرند. چه آوازهای ملکوتی که در سکوت عظیم این زمین هست و نمیشنوند. همه جیغ و داد و غرغرو نق نق و قیل و قال و وراجی و چرت و پرت و بافندگی و محاوره. وای، که چقدر این دنیای خالی و نفرت بار برای فهمیدن و حس کردن سرمایه دار است! لبریز است! چقدر مایههای خدایی که در این سرزمین ابلیس نهفتهاست! زندگی کردن وقتی معنی مییابد که فن استخراج این معادن |
|
|
|
|
|
#74 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Nov 2007
ارسالها: 1,580
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 530
از ایشان 310 بار سپاسگزاري شده است
|
۳. با مردم باش و با مردم مباش
ناپیدا را بیاموزی و تو میدانی که چقدر این حرف با حرفهای ژید به ناتانائلش شبیهاست، با آن متناقض است! تنها نعمتی که برای تو در مسیر این راهی که عمر نام دارد آرزو میکنم، تصادف با یکی دو روح فوقالعادهاست، با یکی دو دل بزرگ، با یکی دو فهم عظیم و خوب و زیبا است. چرا نمیگویم بیشتر؟ بیشتر نیست. یکی بیشترین عدد ممکن است. دو را برای وزن کلام آوردم و، نیست. گرچه من به اعجاز حادثهای، این کلام موزون را در واقعیت ِ ناموزون زندگیم، به حقیقت، داشتم.برخوردم (به هر دو معنی کلمه. کویر را برای لمس کردن روحی که به میراث گرفتهام و به میراثت میدهم بخوان و آن دستخط پشت عکسم را که در پاسخ خبر تولدت فرستادم برای تنها و تنها نصیحت که در زندگی مرتکب شدهام حفظ کن(به هر دو معنی کلمه) اما تو سوسن ساده مهربان ِاحساساتی ِزیباشناس ِ منظم ِدقیق و تو "ساراًی رندِ عمیق ِ عصیانگرِ مستقل. برای شما هیچ توصیهای ندارم. در برابر این تند بادی که بر آینده پیش ساخته شما میوزد، کلمات که تنها امکاناتی است که اکنون در اختیار دارم چه کاری میتوانند کرد؟ اگر بتوانید در این طوفان کاری کنید، تنها به نیروی اعجاز گری است که از اعماق روح شما سر زند، جوش کند و ارادهای شود مسلح به آگاهیای مسلط بر همه چیز و نقاد هر چه پیش میآورند و دور افکننده هر لقمهای که میسازند. چه سخت و چه شکوهمند است که آدمی طباخ غذاهای خویش باشد. مردم همه نشخوار کنندگانند و همه خورندگان آنچه برایشان پختهاند. دعوای امروز بر سر این است که لقمه کدام طباخی را بخورند . هیچکس به فکر لقمه ساختن نیست. آنچه میخورند غذاهایی است که دیگران هضم کردهاند. و چه مهوع! ۴. مقصود دکتر احتمالا این کلمات باشد: پوران عزیزم این عکس را که چند لحظه پس از شنیدن خبر تولد احسان در یک کافه برداشتهام به رسم یادگار به تو تقدیم میکنم آثار پیری وباباً شدن به همین زودی در چهرهام نمایان است آن را به یادگار نگه دار تا بیست سال دیگر این خط شعر را که از زبان فردوسی به تو مینویسم بخواند و بداند که میراث اجدادی خویش را که جز کتاب و فقر و آزادگی نیست چگونه باید حفظ کند و او نیز جز رنج و علم و شرف در حیات خویش چیزی نیندوزد چنین گفت مر جفت را نره شیر که فرزند ما گر نباشد دلیر ببریم از او مهر و پیوند پاک پدرش آب دریا و مادرش خاک ۱۳۳۸ پاریس علی شریعتی آن هم کیها میسازند؟! رهبران روشنفکر ِزنان ِامروز ِاجتماع ما! آنها که مدل نوین زن بودن شدهاند! هفده دیای هاً! آزادزنان! این تنها صفتی است که آنها موصوفات راستین آنند؛ آزاد از ... عفت کلام اجازه نمیدهد. این چادرهای سیاه را، نه فرهنگ و تمدن جدید، و نه رشد فکری، و نه شخصیت یافتن واقعی، و نه آشنایی با روح و بینش و مدنیت اروپا، بلکه آجان و قیچی از سر اینان برداشت، بر اندام اینان درید، و آنگاه نتیجه این شد که همانشاباجی خانمشد که بود، منتها به جای حنا بستن، گلمو میزند و به جای خانه نشستن و غیبت کردن، شب نشینی میکند و پاسور میزند. یکملا باجی" اگر ناگهان تنبانش را در آورد و یا به زور درآوردند چه تغییراتی در نگاه و احساس و تفکر و شخصیتش رخ خواهد داد؟ اما مسأله به همین سادگیها نیست. زن روز آمار دادهاست که از ۱۹۵۶ تا ۶۶ (ده سال) موسسات آرایش و مصرف لوازم آرایش در تهران پانصد برابر شدهاست. و این تنها منحنی تصاعدی مصرف در دنیا و در تاریخ اقتصاد است و نیز تنها علت غایی همه این تجدد بازیها و مبارزه با خرافات و آزاد شدن نیمی از اندام اجتماع که تا کنون فلج بود و زندانی بود و از این حرفها ... اما اینها باز یک فضیلت را دارایند. یعنی یک امتیاز بر رقبای املشان. .... چه گرفتاری عجیبی در قضاوت میان این دو صفِ متجانس ِمتخاصم پیدا کردهام. هر وقت آن ملاباجی گشنیز خانمهاً را میبینم میگویم؛ باز هم آنها. و هر وقت آنجیگی جیگی ننه خانمهاً را میبینم، میگویم باز هم همینها. و اما تو همسرم. چه سفارشی میتوانم به تو داشت؟ تو که با از دست دادن من هیچکسی را در زندگی کردن از دست ندادهای. نه در زندگی، در زندگی کردن. به خصوص بدان گونه که مرا میشناسی و بدان صفات که مرا میخوانی. نبودن من خلائی در میان داشتنهای تو پدید نمیآورد. و با این حال که چنان تصویری از روح من در ذهن خود رسم کردهای وفای محکم و دوستی استوار و خدشه ناپذیرت به این چنین منی، نشانه روح پر از صداقت و پاکی و انسانیت توست. به هر حال اگر در شناختن صفات اخلاقی و خصایل شخصیت انسانی من اشتباه کرده باشی در این اصل هر دو هم عقیدهایم که: اگر من هم انسان خوبی بودهام همسر خوبی نبودهام. و من به هر حال آن قدر خوب هستم که بدیهای خویش را اعتراف کنم و آنقدر قدرت دارم که ضعفهایم را کتمان نکنم و در شایستگیم همین بس که خداوند با دادن تو آنچه را به من ندادهاست جبران کردهاست و این است که اکنون در حالی که همچون یک محتضر وصیت میکنم ، احساس محتضر ندارم. که با بودن تو، میدانم که نبودن ِمن، هیچ کمبودی را در زندگی کودکانم پدید نمیآورد و تنها احساسی که دارم همان است که در این شعر توللی آمدهاست که: برو ای مرد، برو چون سگ آواره بمیر/ که وجود تو به جز لعن خداوند نبود// سایه شوم تو جز سایه ناکامی و یأس/ بر سر همسر و گهواره فرزند نبود از طرف مالی، تنها یادآوری این است که به حساب خودم آنچه را از پول خود در هنگام زلزله خرج کردم از حساب ۲ بانک تعاونی و توزیع برداشت کردهام، و البته دلم از این کار چرکین بود و قصد داشتم در عید امسال که قرضی میکنم یا چیزی میفروشم، برای پول منزل آن را مجددا باز گردانم و امیدوارم تو این کار را بکنی. آرزوی دیگرم این بود که یک سهم آب و زمین از کاهه بخرم به نام مادرم وقف کنم و درآمدش صرف هزینه تحصیل شاگردان ممتاز مدرسه این ده شود که در سبزوار تحصیلاتشان را تا سیکل یا دیپلم ادامه دهند (ماهی جهارصد و پنجاه تومان برای هر فرد و بنا بر این سالی سه محصل میتوانند از این بابت درس بخوانند البته با کمکهای اضافی من و خانواده خودش) کار سوم این که جمعی از شاگردان آشنایم همه حرفها و درسهای چهار سال دانشکده را جمع و تدوین کنند و منتشر سازند که بهترین حرفهای من در لابلای همین درسهای شفاهی و گفت و شنودهای متفرقه نهفتهاست. ... و نیز کنفرانسهای دانشکاهیم جداگانه، و نوشتههای ادبیم در سبک کویر، جدا؛ و نوشتههای پراکنده فکری و تحقیقیم جدا، و آنچه در اروپا نوشتهام جمع آوری شود و نگهداری، تا بعدها که انشاءالله چاپ شود. . شعرهایم همه به دقت جمع آوری شود و سوزانده شود که نماند، مگر قوی سپید و غریب راه و در کشور و شمع زندان و درسهای اسلام شناسی، از سقیفه به بعد، با امت و امامت در ارشاد و کنفرانسهای مربوط به علی و علت تشیع ایرانیان و دیالکتیک پیدایش فرق در اسلام و هر چه به این زمینهها میآید از جمله بیعت در کانون مهندسین و علی حقیقتی بر گونه اساطیر و ... همه در یک جلد به نام جلد دوم اسلام شناسی تحت عنوان امت و امامت تدوین شود. اگر مترجمی شایسته پیدا شد متن مصاحبه مرا با گیوز به فارسی ترجمه کند. در باره این آثار بخصوص کتاب Desalienation Des Societes Musulmans مرا و همچنین مقاله Sociologie D’initiation مرا که با چهار جامعه شناس خارجی تحقیق کردهایم و اوت زتود چاپ کردهاست. کتاب L’ange Solitaire مرا دلم نمیخواهد ترجمه کنند. کار گذشتهای و رفتهای است. همه التماسهایت را از قول من نثار ... عزیزم کن که آنچه را از من جمع کرده و در بارهام نوشته از چاپش منصرف شود که خیلی رنج میبرم. از دوستانم که در سالهای اخیر به علت انزوایی که داشتم و خود معلول حالت روحی و فشار طاقت شکن فکری و عصبی بود، از من آزرده شدهاند، پوزش میطلبم.و امیدوارم بدانند که دوری از آنها نبود، گریز به خودم بود و این دو، یکی نیست. کتاب کویر را با اتمام آخرین مقاله و افزودن داستان خلقت یا دردبودن پس از پاکنویس تمام کنید و منتشر سازید. مقدمهاش تنها نوشته عین القضاة است. و در اولین صفحهاش این جمله توماس ولف: نوشتن برای فراموش کردن است نه برای به یاد آوردن در پایان این حرفها بر خلاف همیشه احساس لذت و رضایت میکنم که عمرم به خوبی گذشت. هیچوقت ستم نکردم. هیچوقت خیانت نکردم و اگر هم به خاطر این بود که امکانش نبود، باز خود سعادتی است. تنها گناهی که مرتکب شدهام، یک بار در زندگیم بود که به اغوای نصیحتگران ِبزرگتر، و به فن کلاهگذاری سر خدا ... ، در هیجده سالگی، اولین پولی که پس از هفت هشت ماه کار، یکجا حقوقم را دادند و پولی که از مقاله نویسی جمع کرده بودم، پنج هزار تومان شد. و چون خرجی نداشتم، گفتند به بیع وشرط بده. من هم از معنی این کثافتکاری بیخبر، خانه کسی را گرو کردم به پنج هزار تومان، و به خودش اجاره دادم ماهی صد تومان. و تا پنج شش ماه، ماهی صد تومان ربح پولم را به این عنوان میگرفتم . و بعد فهمیدم که بر خلاف عقیده علما و مصلحین دنیا، این یک کار پلیدی است و قطعش کردم و اصل پولم را هم به هم زدم. اما لکه چرکش هنوز بر زلال قلبم هست و خاطره اش بوی عفونت را از عمق جانم بلند میکند و کاش قیامت باشد و آتش و آن شعلهها که بسوزاندش و پاکش کند. و گناه دیگرم که به خاطر ثوابی مرتکب شدم و آن مرگ دوستی بود که شاید میتوانستم مانعش شوم، کاری کنم که رخ ندهد، نکردم. گر چه نمیدانستم که به چنین سرنوشتی میکشد و نمیدانم چه باید میکردم. در این کار احساس پلیدی نمیکنم. اما ده سال تمام گداختهام و هر روز هم بدتر میشود و سختتر. و اگر جرمی بودهاست آتش مکافاتش را دیدهام و شاید بیش از جرم. و جز این، اگر انجام ندادن خدمتی یا دست نزدن به فداکاری گناه نباشد، دیگر گناهی سراغ ندارم. و خدا را سپاس میگزارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترینشغل را در زندگی مبارزه برای آزادی مردم و نجات ملتم میدانستم و اگر این دست نداد بهترین شغل یک آدم خوب، معلمی است و نویسندگی و من از هیجده سالگی کارم، این هر دو. و عزیزترین و گرانترین ثروتی که میتوان به دست آورد، محبوب بودن و محبتی زاده ایمان، و من تنها اندوختهام این، و نسبت به کارم و شایستگیم، ثروتمند، و جز این، هیچ ندارم. و امیدوارم این میراث را فرزندانم نگاه دارند و این پول را به ربح دهند و ربای آن را بخورند که حلالترین لقمهاست. و حماسهام این که کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم. یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم و قلمم همیشه میان من و مردم در کار بود و جز دلم یا دماغم کسی را و چیزی را نمیشناخت و فخرم این که در برابر هر مقتدر تر از خودم متکبرترین بودم و در برابر هر ضعیف تر از خودم متواضعترین. و آخرین وصیتم، به نسل جوانی که وابسته آنم. و از آن میان به خصوص روشنفکران، و از این میان بالاخص شاگردانم که هیچوقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمیتوانستهاند به سادگی مقامات حساس و موفقیتهای سنگین به دست آورند اما آنچه را در این معامله از دست میدهند بسیار گرانبها تر از آن چیزی است که به دست میآورند. و دیگر این سخن یک لا ادری فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بودهاست که شرافت مرد همچون بکارت یک زن است. اگر یک بار لکه دار شد دیگر هیچ چیز جبرانش را نمیتواند. و دیگر این که نخستین رسالت ما کشف بزرگترین مجهول غامضی است که از آن کمترین خبری نداریم و آن متن مردم است و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم و اکنون گنگیم. ما از آغاز پیدایشمان زبان آنها را از یاد بردهایم و این بیگانگی، قبرستان همه آرزوهای ما و عبث کننده همه تلاشهای ماست. و آخرین سخنم به آنها که به نام روشنفکری، گرایش مذهبی مرا ناشناخته و قالبی میکوبیدند، این که: دین چو منی گزاف و آسان نبود / روشن تر از ایمان من ایمان نبود // در دهر چو من یکی و آن هم کافر! / پس در همه دهر یک مسلمان نبود ایمان در دل من، عبارت از آن سیر صعودیای است که پس از رسیدن به بام عدالت اقتصادی _ به معنای علمی کلمه _ و آزادی انسانی _ به معنای غیر بورژوازی اصطلاح _ در زندگی آدمی آغاز میشود |
|
|
|