کاربر میهمان به هم میهن خوش آمدید. جهت ثبت نام در هم میهن اینجا را کلیک کنید. با ثبت نام از تمامی مزایای کاربران عضو هم میهن بهره مند شوید

تالارهای بحث و گفتگوی هم میهن | Hammihan Forum

بازگشت   تالارهای بحث و گفتگوی هم میهن | Hammihan Forum > تالارهای ادبی > ادبيات , زبان شناسي و فرهنگ بومي

ادبيات , زبان شناسي و فرهنگ بومي انجمن ادبیات و شعر برای دوستدارن شعر و شاعران و بحث هایی در زمینه ادبیات

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 12-11-2007   #91 (permalink)
Connoisseur
 
lele's Avatar
 
تاريخ عضويت: Nov 2007
ارسالها: 1,580
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 530
از ایشان 310 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : دکتر علي شريعتي

فاطمه، فاطمه است
خواستم از “بوسوئه” تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزي در مجلسي با حضور لويي، از “مريم” سخن مي‌گفت . گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه‌ سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده‌اند .

هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت‌ها در شرق و غرب، ارزش‌هاي مريم را بيان كرده‌اند .

هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه‌ ذوق و قدرت خلاقه‌شان را به كار گرفته‌اند .

هزار و هفتصد سال است كه همه‌ هنرمندان، چهره‌نگاران، پيكرسازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندي‌هاي اعجاز‌گر كرده‌اند .

اما مجموعه‌ گفته‌ها و انديشه‌ها و كوشش‌ها و هنرمندي‌هاي همه در طول اين قرن‌هاي بسيار، به اندازه‌ اين كلمه نتوانسته‌اند عظمت‌هاي مريم را بازگويند كه: “مريم، مادر عيسي است ”.

و من خواستم با چنين شيوه‌اي از فاطمه بگويم. باز درماندم :

خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجه ‌ي بزرگ است .

ديدم فاطمه نيست .

خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد است .

ديدم كه فاطمه نيست .

خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است .

ديدم كه فاطمه نيست .

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است .

ديدم كه فاطمه نيست .

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است .

باز ديدم كه فاطمه نيست .

نه، اين‌ها همه هست و اين همه فاطمه نيست .

فاطمه، فاطمه است ».
__________________
كوه با نخستين سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستين درد
در من زندانی ستمگری بود
كه به آواز زنجيرش خو نمی كرد
و من با نخستين نگاه تو آغاز شدم...
lele آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 12-11-2007   #92 (permalink)
Connoisseur
 
lele's Avatar
 
تاريخ عضويت: Nov 2007
ارسالها: 1,580
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 530
از ایشان 310 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : دکتر علي شريعتي

خواستم از “بوسوئه” تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزي در مجلسي با حضور لويي، از “مريم” سخن مي‌گفت . گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه‌ سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده‌اند .

هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت‌ها در شرق و غرب، ارزش‌هاي مريم را بيان كرده‌اند .

هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه‌ ذوق و قدرت خلاقه‌شان را به كار گرفته‌اند .

هزار و هفتصد سال است كه همه‌ هنرمندان، چهره‌نگاران، پيكرسازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندي‌هاي اعجاز‌گر كرده‌اند .

اما مجموعه‌ گفته‌ها و انديشه‌ها و كوشش‌ها و هنرمندي‌هاي همه در طول اين قرن‌هاي بسيار، به اندازه‌ اين كلمه نتوانسته‌اند عظمت‌هاي مريم را بازگويند كه: “مريم، مادر عيسي است ”.

و من خواستم با چنين شيوه‌اي از فاطمه بگويم. باز درماندم :

خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجه ‌ي بزرگ است .

ديدم فاطمه نيست .

خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد است .

ديدم كه فاطمه نيست .

خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است .

ديدم كه فاطمه نيست .

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است .

ديدم كه فاطمه نيست .

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است .

باز ديدم كه فاطمه نيست .

نه، اين‌ها همه هست و اين همه فاطمه نيست .

فاطمه، فاطمه است ».
lele آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي lele به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 12-11-2007   #93 (permalink)
Connoisseur
 
lele's Avatar
 
تاريخ عضويت: Nov 2007
ارسالها: 1,580
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 530
از ایشان 310 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : دکتر علي شريعتي

-خدايا رحمتي کن تا ايمان ، نان ونام برايم نياورد ، قدرتم بخش تا نانم را و حتي نامم را در خطر ايمانم افکنم ، تا از

آنهايي باشم که پول دنيا را مي گيرند و براي دين کار مي کنند ، نه از آنهايي که پول دين مي گيرند و براي دنيا کار

مي کنند
lele آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي lele به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 12-11-2007   #94 (permalink)
Connoisseur
 
lele's Avatar
 
تاريخ عضويت: Nov 2007
ارسالها: 1,580
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 530
از ایشان 310 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : دکتر علي شريعتي

خدايا به من زيستني عطا کن، که در لحظه ي مرگ بر بي ثمري لحظه اي که براي زيستن گذشته است حسرت

نخورم ، و مردني عطا کن که بربيهودگيش سوگوار نباشم . براي اينکه هر کس آنچنان مي ميرد که زندگي مي کند.

خدايا تو چگونه زيستن را به من بياموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت .
lele آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي lele به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 12-11-2007   #95 (permalink)
Connoisseur
 
lele's Avatar
 
تاريخ عضويت: Nov 2007
ارسالها: 1,580
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 530
از ایشان 310 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : دکتر علي شريعتي

وصیت نامه دکتر علی شریعتی
به هر حال پس از بر طرف شدن موانع خروج از کشور به قصد حج خود را آماده کرد و به عنوان یک مسلمان وصیت خود را نوشت. زمستان سال ۱۳۴۸ «امروز دوشنبه سیزدهم بهمن ماه پس از یک هفته رنج بیهوده و دیدار چهره‌های بیهوده تر شخصیتهای مدرج، گذرنامه را گرفتم و برای چهارشنبه جا رزرو کردم که گفتند چهار بعد از ظهر در فرودگاه حاضر شوید که هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست (نشانه‌ای از تحمیل مدرنیزم قرن بیستم بر گروهی که به قرن بوق تعلق دارند).

گر چه هنوز تا مرز احتمالات ارضی و سماوی فراوان است اما به حکم ظاهر امور، عازم سفرم و به حکم شرع، در این سفر باید وصیت کنم.

وصیت یک معلم که از هیجده سالگی تا امروز که در سی و پنج سالگی است، جز تعلیم کاری نکرده و جز رنج چیزی نیندوخته‌است چه خواهد بود؟ جز این که همه قرضهایم را از اشخاص و از بانکها با نهایت سخاوت و بی دریغی، تماما واگذار میکنم به همسرم که از حقوقم (اگر پس از فوت قطع نکردند) و حقوقش و فروش کتاب‌هایم و نوشته‌هایم و آن چه دارم و ندارم بپردازد؛ که چون خود می‌داند، صورت ریزَش ضرورتی ندارد.

همه امیدم به «احسان» است در درجه اول، و به دو دخترم در درجه دوم. و این که این دو را در درجه دوم آوردم، نه به خاطر دختر بودن آن‌ها و امل بودن من است ــ به خاطر آن است که در شرایط کنونی جامعه ما، دختر شانس آدم حسابی شدنش بسیار کم است، که دو راه بیشتر ندارد و به تعبیر درست؛ دو بیراهه:

یکی؛ همچون کلاغ ِ شوم در خانه ماندن و به قار قار کردن‌های زشت و نفرت بار، احمقانه زیستن که یعنی زن نجیب متدین. و یا تمام شخصیت انسانی و ایده‌آل و معنویش در ماتحتش جمع شدن، و تمام ارزش‌های متعالیش در اسافل اعضایش خلاصه شدن و عروسکی برای بازی ابله‌ها و یا کالایی برای کسبه مدرن و خلاصه دستگاهی برای مصرف کالاهای سرمایه‌داری فرنگ شدن که یعنی زن روشنفکر متجدد. و این هر دو یکی است. گرچه دو وجهه متناقض ِ هم، اما وقتی از انسان بودن خارج شود، دیگر چه فرقی دارد که یک جغد باشد یا یک چُغوک ، یک آفتابه شود یا یک کاغذ مستراح؟ مستراح شرقی گردد یا مستراح فرنگی؟ و آنگاه در برابر این تنها دو بیراهه‌ای که پیش پای دختران است سرنوشت دخترانی که از پدر محرومند تا چه حد می‌تواند معجزآسا و زمانه شکن باشد؟ و کودکی تنها، در این تند موج ِ این سیل کثیفی که چنین پر قدرت به سراشیب باتلاق فرو می‌رود تا کجا می‌تواند بر خلاف جریان شنا کند و مسیری دیگر را برگزیند؟

۱. به لهجه خراسانی یعنی گنجشک

گر چه امیدوار هستم؛ که گاه در روح‌های خارق‌العاده چنین اعجازی سر زده‌است. پروین اعتصامی از همین دبیرستان‌های دخترانه بیرون آمده، و مهندس بازرگان از همین دانشگاه‌ها و دکتر سحابی از میان همین فرنگ رفته‌ها و مصدق از میان همین «دوله»ها و «سلطنه»های «صلصال کالفخار من حماء مسنون»، و «اینشتین» از همین نژاد **** و «شوایتزر» از همین اروپای قسی آدمخوار و «لومومباً از همین نژاد برده و»مهراوه«پاک از همین نجس‌های هند و پدرم از همین مدرسه‌های آخوند ریزو ... به هر حال»آدم«از لجن و»ابراهیم«از»آزر«بت تراش و»محمد" از خاندان بتخانه دار ، به دل من امید می‌دهند که حساب‌های علمی مغز را نادیده انگارد و به سر نوشت کودکانم در این لجنزار بت پرستی و بت تراشی که همه پرده دار بت خانه می‌پرورد امیدوار باشم.


دوست می‌داشتم که «احسان» متفکر، معنوی، پراحساس، متواضع، مغرور و مستقل بار آید. خیلی می‌ترسم از پوکی و پوچی موج نوی‌ها و ارزان فروشی و حرص و نوکر مآبی این خواجه تاشان نسل جوان معاصر؛ و عقده‌ها و حسد‌ها و باد و بروت‌ها ی بیخودی ِ این روشنفکران سیاسی. که تا نیمه‌های شب منزل رفقا یا پشت میز آبجو فروشی‌ها، از کسانی که به هر حال کاری می‌کنند بد می‌گویند و آنها را با فیدل کاسترو مائوتسه تونگ و چه گوارا می‌سنجند و طبعا محکوم می‌کنند، و پس از هفت هشت ساعت در گوشی‌های انقلابی و کارتند[؟] و عقده گشایی‌های سیاسی با دلی پر از رضایت از خوب تحلیل کردن ِ قضایای اجتماعی که قرن حاضر با آن در گیر است و طرح درستِ مسایل ــ آنچنان که به عقل هیچکس دیگر نمی‌رسد ــ به منزل برمی‌گردند و با حالتی شبیه به چه گوارا و در قالبی شبیه لنین زیر کرسی می‌خوابند.

و نیز می‌ترسم از این فضلای افواه‌الرجالی شود:

از روی مجلات ماهیانه، اگزیستانسیالیست و مارکسیست و غیره شود.

و از روی اخبار خارجی رادیو و روزنامه، مفسر سیاسی،

و از روی فیلم‌های دوبله شده به فارسی، امروزی و اروپایی،

و از روی مقالات و عکس‌های خبری مجلات هفتگی و نیز دیدن توریست‌های فرنگی که از خیابان‌های شهر می‌گذرند، نیهیلیست و هیپی و آنارشیست،

و یا [ از روی] نشخوار حرف‌های بیست سال پیش حوزه‌های کارگری حزب توده، ماتریالیست و سوسیالیست چپ،

و از روی کتاب‌های طرح نو ، «اسلام و ازدواج» ، «اسلام و اجتماع»، «اسلام و جماع»، اسلام و فلان و بهمان ... اسلام شناس،

و از روی مرده ریگ انجمن پرورش افکار بیست ساله، روشنفکر مخالف خرافات،

و از روی کتاب چه می‌دانم، در باب کشور‌های در حال عقب رفتن، متخصص کشور‌های در حال رشد،

و از روی ترجمه‌های غلط و بی‌معنی از شعر و ادب و موزیک و تئاتر و هنر امروز، صاحبنظر ِ وراج ِ لفاظِ ضد بشرِ هذیان گوی ِ مریض ِ هروئین گرای ِ خنگ، که یعنی: ناقد و شاعر نوپرداز و ...


خلاصه من به او «چه شدن» را تحمیل نمی‌کنم. او آزاد است. او خود باید خود را انتخاب کند. من یک اگزیستانسیالیست هستم. البته اگزیستانسیالیستم ویژه خودم؛ نه تکرار و تقلید و ترجمه. که از این سه تا ی منفور همیشه بیزارم. به همان اندازه که از آن دو تای دیگر؛ تقی زاده و تاریخ، از نصیحت نیز هم، از هیچکس هیچوقت نپذیرفته‌ام. و به هیچکس، هیچوقت نصیحت نکرده‌ام. هر رشته‌ای را بخواهد می‌تواند انتخاب کند. اما در انتخاب آن، ارزش فکری و معنوی باید ملاک انتخاب باشد، نه بازار داشتن و گران خریدنش. من می‌دانستم که به جای کار در فلسفه و جامعه شناسی و تاریخ، اگر آرایش می‌خواندم یا بانکداری و یا گاوداری و حتا جامعه شناسی به درد بخور، آنچنانکه جامعه شناسان نوظهور ما برانند که فلان ده یا موسسه یا پروژه را اتود می‌کنند و تصادفا به همان نتایج علمی می‌رسند که صاحبکار سفارش داده، امروز وصیتنامه‌ام، به جای یک انشاء ادبی، شده بود صورتی مبسوط از سهام و املاک و منازل و مغازه‌ها و شرکت‌ها و دم و دستگاه‌ها که تکلیفش را باید معلوم می‌کردم و مثل حال، به جای اقلام، الفاظ ردیف نمی‌کردم.

اما بیرون از همه حرف‌های دیگر اگر ملاک را لذت جستن تعیین کنیم، مگر لذت اندیشیدن، لذت یک سخن خلاقه، یک شعر هیجان آور، لذت زیبایی‌های احساس و فهم و مگر ارزش برخی کلمه‌ها از لذت موجودی حساب جاری یا لذت فلان قباله محضری کمتر است؟

چه موش آدمیانی که فقط از بازی با سکه در عمر لذت می‌برند! و چه گاوانسان‌هایی که فقط از آخورآباد و زیر سایه درخت چاق می‌شوند. من اگر خودم بودم و خودم، فلسفه می‌خواندم و هنر. تنها این دو است که دنیا برای من دارد. خوراکم فلسفه، و شرابم هنر، و دیگر بس. اما من از آغاز متأهل بودم، ناچار باید برای خانواده‌ام کار می‌کردم و برای زندگی آنها زندگی می‌کردم. ناچار جامعه شناسی مذهبی و جامعه شناسی جامعه مسلمانان که به استطاعت اندکم شاید برای مردمم کاری کرده باشم، برای خانواده گرسنه و تشنه و محتاج و بی کسم، کوزه آبی آورده باشم.

او آزاد است که خود را انتخاب کند و یا مردم را، اما هرگز نه چیز دیگری را، که جز این دو هیچ چیز در این جهان به انتخاب کردن نمی‌ارزد، **** است، ****.

فرزندم! تو می‌توانی هر گونه «بودن» را که بخواهی باشی، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخابی باید انسان بودن نیز همراه باشد و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است، که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچکس، هیچ چیز.

انسان یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد (به خود و جهان) و می‌آفریند (خود را و جهان را) و تعصب می‌ورزد و می‌پرستد و انتظار می‌کشد و همیشه جویای مطلق است؛ جویای مطلق. این خیلی معنی دارد. رفاه، خوشبختی، موفقیت‌های روزمره زندگی و خیلی چیز‌های دیگر به آن صدمه می‌زند. اگر این صفات را جزء ذات آدمی بدانیم، چه وحشتناک است که می‌بینیم در این زندگی مصرفی و این تمدن رقابت و حرص و برخورداری، همه دارد پایمال می‌شود. انسان در زیر بار سنگین موفقیت‌هایش دارد مسخ می‌شود، علم امروز انسان را دارد به یک حیوان قدرتمند بدل می‌کند. تو هر چه می‌خواهی باشی باش اما ... آدم باش.

۲. مقصود او در اینجا از خانواده اجتماع است و مقصود از تأهل، تعهد به مردم.

اگر پیاده هم شده‌است سفر کن. در ماندن، می‌پوسی. هجرت کلمه بزرگی در تاریخ «شدن» انسان‌ها و تمدن‌ها است. اروپا را ببین. اما وقتی ایران را دیده باشی، وگرنه کور رفته‌ای، کر باز گشته‌ای. افریقا مصراع دوم بیتی است که مصراع اولش اروپا است. در اروپا مثل غالب شرقی‌ها بین رستوران و خانه و کتابخانه محبوس ممان. این مثلث بدی است. این زندان سه گوش همه فرنگ رفته‌های ماست. از آن اکثریتی که وقتی از این زندان روزنه‌ای به بیرون می‌گشایند و پا به درون اروپا می‌گذارند، سر از فاضلاب شهر بیرون می‌آورند حرفی نمی‌زنم که حیف از حرف زدن است. این‌ها غالبا پیرزنان و پیر مردان خارجی دوش و دختران خارجی گز فرنگی را با متن راستین اروپا عوضی گرفته‌اند. چقدر آدم‌هایی را دیده‌ام که بیست سال در فرانسه زندگی کرده‌اند و با یک فرانسوی آشنا نشده‌اند. فلان آمریکایی که به تهران می‌آید و از طرف مموش‌های شمال شهر و خانواده‌های قرتی ِ لوس ِاشرافی ِکثیفِ عنتر ِفرنگی احاطه می‌شود، تا چه حد جو خانواده ایرانی و روح جاده [ساده؟] شرقی و هزاران پیوند نامرئی و ظریف انسانی خاص قوم را لمس کرده‌است؟

اگر به اروپا رفتی اولین کارت این باشد که در خانواده‌ای اتاق بگیری که به خارجی‌ها اتاق اجاره نمی‌دهند. در محله‌ای که خارجی‌ها سکونت ندارند. از این حاشیه مصنوعی ِبیمغز ِآلوده دور باش. با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش. «کن مع الناس و لا تکن مع الناس» واقعا سخن پیغمبرانه‌است.

واقعیت، خوبی، و زیبایی؛ در این دنیا جز این سه، هیچ چیز دیگر به جستجو نمی‌ارزد.. نخستین، با اندیشیدن، علم. دومین، با اخلاق، مذهب. و سومین، با هنر، عشق.

[عشق] می‌تواند تو را از این هر سه محروم کند. یک احساساتی لوس سطحی هذیان گوی خنگ. چیزی شبیه «جواد فاضل»، یا متین‌ترَش؛ «نظام وفاً، یا لطیف تـَرَش؛»لامارتین«، یا احمق تـَرَش؛»دشتی«، یا کثیف تـَرَش؛»بلیتیس«! و نیز می‌تواند تو را از زندان تنگ زیستن، به این هر سه دنیای بزرگ پنجره‌ای بگشاید و شاید هم دری ... و من نخستینش را تجربه کرده‌ام و این است که آن را»دوست داشتن" نام کرده‌ام. که هم، همچون علم و بهتر از علم آگاهی می‌بخشد و هم همچون اخلاق، روح را به خوب بودن می‌کشاند و خوب شدن. و هم زیبایی و زیبایی‌ها (که کشف می‌کند،که می‌آفریند) چقدر در این دنیا بهشت‌ها و بهشتی‌ها نهفته‌است. اما نگاه‌ها و دل‌ها همه دوزخی است. همه برزخی است که نمی‌بیند و نمی‌شناسد. کورند و کرند. چه آوازهای ملکوتی که در سکوت عظیم این زمین هست و نمی‌شنوند. همه جیغ و داد و غرغرو نق نق و قیل و قال و وراجی و چرت و پرت و بافندگی و محاوره.

وای، که چقدر این دنیای خالی و نفرت بار برای فهمیدن و حس کردن سرمایه دار است! لبریز است! چقدر مایه‌های خدایی که در این سرزمین ابلیس نهفته‌است! زندگی کردن وقتی معنی می‌یابد که فن استخراج این معادن

۳. با مردم باش و با مردم مباش

ناپیدا را بیاموزی و تو می‌دانی که چقدر این حرف با حرف‌های «ژید» به «ناتانائل»ش شبیه‌است، با آن متناقض است! تنها نعمتی که برای تو در مسیر این راهی که عمر نام دارد آرزو می‌کنم، تصادف با یکی دو روح فوق‌العاده‌است، با یکی دو دل بزرگ، با یکی دو فهم عظیم و خوب و زیبا است. چرا نمی‌گویم بیشتر؟ بیشتر نیست. «یکی» بیشترین عدد ممکن است. «دو» را برای وزن کلام آوردم و، نیست. گرچه من به اعجاز حادثه‌ای، این کلام موزون را در واقعیت ِ ناموزون زندگیم، به حقیقت، داشتم.«برخوردم» (به هر دو معنی کلمه.

«کویر» را برای لمس کردن روحی که به میراث گرفته‌ام و به میراثت می‌دهم بخوان و آن دستخط پشت عکسم را که در پاسخ خبر تولدت فرستادم برای تنها و تنها «نصیحت» که در زندگی مرتکب شده‌ام حفظ کن(به هر دو معنی کلمه)

اما تو «سوسن» ساده مهربان ِاحساساتی ِزیباشناس ِ منظم ِدقیق و تو "ساراًی رندِ عمیق ِ عصیانگرِ مستقل. برای شما هیچ توصیه‌ای ندارم. در برابر این تند بادی که بر آینده پیش ساخته شما می‌وزد، کلمات که تنها امکاناتی است که اکنون در اختیار دارم چه کاری می‌توانند کرد؟ اگر بتوانید در این طوفان کاری کنید، تنها به نیروی اعجاز گری است که از اعماق روح شما سر زند، جوش کند و اراده‌ای شود مسلح به آگاهی‌ای مسلط بر همه چیز و نقاد هر چه پیش می‌آورند و دور افکننده هر لقمه‌ای که می‌سازند. چه سخت و چه شکوهمند است که آدمی طباخ غذاهای خویش باشد. مردم همه نشخوار کنندگانند و همه خورندگان آنچه برایشان پخته‌اند. دعوای امروز بر سر این است که لقمه کدام طباخی را بخورند . هیچکس به فکر لقمه ساختن نیست. آنچه می‌خورند غذاهایی است که دیگران هضم کرده‌اند. و چه مهوع!


۴. مقصود دکتر احتمالا این کلمات باشد: «پوران عزیزم این عکس را که چند لحظه پس از شنیدن خبر تولد احسان در یک کافه برداشته‌ام به رسم یادگار به تو تقدیم می‌کنم آثار پیری و»باباً شدن به همین زودی در چهره‌ام نمایان است آن را به یادگار نگه دار تا بیست سال دیگر این خط شعر را که از زبان فردوسی به تو می‌نویسم بخواند و بداند که میراث اجدادی خویش را که جز کتاب و فقر و آزادگی نیست چگونه باید حفظ کند و او نیز جز رنج و علم و شرف در حیات خویش چیزی نیندوزد

چنین گفت مر جفت را نره شیر

که فرزند ما گر نباشد دلیر

ببریم از او مهر و پیوند پاک

پدرش آب دریا و مادرش خاک

۱۳۳۸ پاریس علی شریعتی

آن هم کی‌ها می‌سازند؟! رهبران روشنفکر ِزنان ِامروز ِاجتماع ما! آن‌ها که مدل نوین زن بودن شده‌اند! «هفده دی‌ای هاً! آزادزنان! این تنها صفتی است که آن‌ها موصوفات راستین آنند؛ آزاد از ... عفت کلام اجازه نمی‌دهد. این چادرهای سیاه را، نه فرهنگ و تمدن جدید، و نه رشد فکری، و نه شخصیت یافتن واقعی، و نه آشنایی با روح و بینش و مدنیت اروپا، بلکه آجان و قیچی از سر اینان برداشت، بر اندام اینان درید، و آنگاه نتیجه این شد که همان»شاباجی خانم«شد که بود، منتها به جای حنا بستن، گلمو می‌زند و به جای خانه نشستن و غیبت کردن، شب نشینی می‌کند و پاسور می‌زند. یک»ملا باجی" اگر ناگهان تنبانش را در آورد و یا به زور درآوردند چه تغییراتی در نگاه و احساس و تفکر و شخصیتش رخ خواهد داد؟

اما مسأله به همین سادگی‌ها نیست. «زن روز» آمار داده‌است که از ۱۹۵۶ تا ۶۶ (ده سال) موسسات آرایش و مصرف لوازم آرایش در تهران پانصد برابر شده‌است. و این تنها منحنی تصاعدی مصرف در دنیا و در تاریخ اقتصاد است و نیز تنها علت غایی همه این تجدد بازی‌ها و مبارزه با خرافات و آزاد شدن نیمی از اندام اجتماع که تا کنون فلج بود و زندانی بود و از این حرف‌ها ... اما این‌ها باز یک فضیلت را دارایند. یعنی یک امتیاز بر رقبای املشان. .... چه گرفتاری عجیبی در قضاوت میان این دو صفِ متجانس ِمتخاصم پیدا کرده‌ام. هر وقت آن «ملاباجی گشنیز خانم‌هاً را می‌بینم می‌گویم؛ باز هم آن‌ها. و هر وقت آن»جیگی جیگی ننه خانم‌هاً را می‌بینم، می‌گویم باز هم همین‌ها.

و اما تو همسرم. چه سفارشی می‌توانم به تو داشت؟ تو که با از دست دادن من هیچکسی را در زندگی کردن از دست نداده‌ای. نه در زندگی، در زندگی کردن. به خصوص بدان گونه که مرا می‌شناسی و بدان صفات که مرا می‌خوانی. نبودن من خلائی در میان داشتن‌های تو پدید نمی‌آورد. و با این حال که چنان تصویری از روح من در ذهن خود رسم کرده‌ای وفای محکم و دوستی استوار و خدشه ناپذیرت به این چنین منی، نشانه روح پر از صداقت و پاکی و انسانیت توست.

به هر حال اگر در شناختن صفات اخلاقی و خصایل شخصیت انسانی من اشتباه کرده باشی در این اصل هر دو هم عقیده‌ایم که: اگر من هم انسان خوبی بوده‌ام همسر خوبی نبوده‌ام. و من به هر حال آن قدر خوب هستم که بدی‌های خویش را اعتراف کنم و آنقدر قدرت دارم که ضعف‌هایم را کتمان نکنم و در شایستگیم همین بس که خداوند با دادن تو آنچه را به من نداده‌است جبران کرده‌است و این است که اکنون در حالی که همچون یک محتضر وصیت می‌کنم ، احساس محتضر ندارم. که با بودن تو، می‌دانم که نبودن ِمن، هیچ کمبودی را در زندگی کودکانم پدید نمی‌آورد و تنها احساسی که دارم همان است که در این شعر توللی آمده‌است که:

برو ای مرد، برو چون سگ آواره بمیر/ که وجود تو به جز لعن خداوند نبود// سایه شوم تو جز سایه ناکامی و یأس/ بر سر همسر و گهواره فرزند نبود

از طرف مالی، تنها یادآوری این است که به حساب خودم آنچه را از پول خود در هنگام زلزله خرج کردم از حساب ۲ بانک تعاونی و توزیع برداشت کرده‌ام، و البته دلم از این کار چرکین بود و قصد داشتم در عید امسال که قرضی می‌کنم یا چیزی می‌فروشم، برای پول منزل آن را مجددا باز گردانم و امیدوارم تو این کار را بکنی.

آرزوی دیگرم این بود که یک سهم آب و زمین از «کاهه» بخرم به نام مادرم وقف کنم و درآمدش صرف هزینه تحصیل شاگردان ممتاز مدرسه این ده شود که در سبزوار تحصیلاتشان را تا سیکل یا دیپلم ادامه دهند (ماهی جهارصد و پنجاه تومان برای هر فرد و بنا بر این سالی سه محصل می‌توانند از این بابت درس بخوانند البته با کمک‌های اضافی من و خانواده خودش)

کار سوم این که جمعی از شاگردان آشنایم همه حرف‌ها و درس‌های چهار سال دانشکده را جمع و تدوین کنند و منتشر سازند که بهترین حرف‌های من در لابلای همین درس‌های شفاهی و گفت و شنود‌های متفرقه نهفته‌است. ... و نیز کنفرانس‌های دانشکاهیم جداگانه، و نوشته‌های ادبیم در سبک کویر، جدا؛ و نوشته‌های پراکنده فکری و تحقیقیم جدا، و آنچه در اروپا نوشته‌ام جمع آوری شود و نگهداری، تا بعد‌ها که انشاءالله چاپ شود. . شعرهایم همه به دقت جمع آوری شود و سوزانده شود که نماند، مگر «قوی سپید» و «غریب راه» و «در کشور» و «شمع زندان» و درس‌های اسلام شناسی، از «سقیفه به بعد»، با «امت و امامت» در ارشاد و کنفرانس‌های مربوط به علی و علت تشیع ایرانیان و دیالکتیک پیدایش فرق در اسلام و هر چه به این زمینه‌ها می‌آید از جمله «بیعت» در کانون مهندسین و «علی حقیقتی بر گونه اساطیر» و ... همه در یک جلد به نام جلد دوم اسلام شناسی تحت عنوان «امت و امامت» تدوین شود.

اگر مترجمی شایسته پیدا شد متن مصاحبه مرا با «گیوز» به فارسی ترجمه کند. در باره این آثار بخصوص کتاب Desalienation Des Societes Musulmans مرا و همچنین مقاله Sociologie D’initiation مرا که با چهار جامعه شناس خارجی تحقیق کرده‌ایم و «اوت زتود» چاپ کرده‌است. کتاب L’ange Solitaire مرا دلم نمی‌خواهد ترجمه کنند. کار گذشته‌ای و رفته‌ای است.

همه التماس‌هایت را از قول من نثار ... عزیزم کن که آنچه را از من جمع کرده و در باره‌ام نوشته از چاپش منصرف شود که خیلی رنج می‌برم.

از دوستانم که در سال‌های اخیر به علت انزوایی که داشتم و خود معلول حالت روحی و فشار طاقت شکن فکری و عصبی بود، از من آزرده شده‌اند، پوزش می‌طلبم.و امیدوارم بدانند که دوری از آن‌ها نبود، گریز به خودم بود و این دو، یکی نیست.

کتاب «کویر» را با اتمام آخرین مقاله و افزودن «داستان خلقت» یا «دردبودن» پس از پاکنویس تمام کنید و منتشر سازید. مقدمه‌اش تنها نوشته عین القضاة است. و در اولین صفحه‌اش این جمله «توماس ولف»: «نوشتن برای فراموش کردن است نه برای به یاد آوردن»

در پایان این حرف‌ها بر خلاف همیشه احساس لذت و رضایت می‌کنم که عمرم به خوبی گذشت. هیچوقت ستم نکردم. هیچوقت خیانت نکردم و اگر هم به خاطر این بود که امکانش نبود، باز خود سعادتی است. تنها گناهی که مرتکب شده‌ام، یک بار در زندگیم بود که به اغوای نصیحتگران ِبزرگتر، و به فن کلاهگذاری سر خدا ... ، در هیجده سالگی، اولین پولی که پس از هفت هشت ماه کار، یکجا حقوقم را دادند و پولی که از مقاله نویسی جمع کرده بودم، پنج هزار تومان شد. و چون خرجی نداشتم، گفتند به بیع وشرط بده. من هم از معنی این کثافتکاری بیخبر، خانه کسی را گرو کردم به پنج هزار تومان، و به خودش اجاره دادم ماهی صد تومان. و تا پنج شش ماه، ماهی صد تومان ربح پولم را به این عنوان می‌گرفتم . و بعد فهمیدم که بر خلاف عقیده علما و مصلحین دنیا، این یک کار پلیدی است و قطعش کردم و اصل پولم را هم به هم زدم. اما لکه چرکش هنوز بر زلال قلبم هست و خاطره اش بوی عفونت را از عمق جانم بلند می‌کند و کاش قیامت باشد و آتش و آن شعله‌ها که بسوزاندش و پاکش کند. و گناه دیگرم که به خاطر ثوابی مرتکب شدم و آن مرگ دوستی بود که شاید می‌توانستم مانعش شوم، کاری کنم که رخ ندهد، نکردم. گر چه نمی‌دانستم که به چنین سرنوشتی می‌کشد و نمی‌دانم چه باید می‌کردم. در این کار احساس پلیدی نمی‌کنم. اما ده سال تمام گداخته‌ام و هر روز هم بدتر می‌شود و سخت‌تر. و اگر جرمی بوده‌است آتش مکافاتش را دیده‌ام و شاید بیش از جرم. و جز این، اگر انجام ندادن خدمتی یا دست نزدن به فداکاری گناه نباشد، دیگر گناهی سراغ ندارم.

و خدا را سپاس می‌گزارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترین«شغل» را در زندگی مبارزه برای آزادی مردم و نجات ملتم می‌دانستم و اگر این دست نداد بهترین شغل یک آدم خوب، معلمی است و نویسندگی و من از هیجده سالگی کارم، این هر دو. و عزیزترین و گران‌ترین ثروتی که می‌توان به دست آورد، محبوب بودن و محبتی زاده ایمان، و من تنها اندوخته‌ام این، و نسبت به کارم و شایستگیم، ثروتمند، و جز این، هیچ ندارم. و امیدوارم این میراث را فرزندانم نگاه دارند و این پول را به ربح دهند و ربای آن را بخورند که حلال‌ترین لقمه‌است.

و حماسه‌ام این که کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم. یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم و قلمم همیشه میان من و مردم در کار بود و جز دلم یا دماغم کسی را و چیزی را نمی‌شناخت و فخرم این که در برابر هر مقتدر تر از خودم متکبرترین بودم و در برابر هر ضعیف تر از خودم متواضعترین.

و آخرین وصیتم، به نسل جوانی که وابسته آنم. و از آن میان به خصوص روشنفکران، و از این میان بالاخص شاگردانم که هیچوقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمی‌توانسته‌اند به سادگی مقامات حساس و موفقیت‌های سنگین به دست آورند اما آنچه را در این معامله از دست می‌دهند بسیار گرانبها تر از آن چیزی است که به دست می‌آورند.

و دیگر این سخن یک لا ادری فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بوده‌است که «شرافت مرد همچون بکارت یک زن است. اگر یک بار لکه دار شد دیگر هیچ چیز جبرانش را نمی‌تواند».

و دیگر این که نخستین رسالت ما کشف بزرگ‌ترین مجهول غامضی است که از آن کمترین خبری نداریم و آن «متن مردم» است و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم و اکنون گنگیم. ما از آغاز پیدایشمان زبان آنها را از یاد برده‌ایم و این بیگانگی، قبرستان همه آرزوهای ما و عبث کننده همه تلاش‌های ماست.

و آخرین سخنم به آن‌ها که به نام روشنفکری، گرایش مذهبی مرا ناشناخته و قالبی می‌کوبیدند، این که:

دین چو منی گزاف و آسان نبود / روشن تر از ایمان من ایمان نبود // در دهر چو من یکی و آن هم کافر! / پس در همه دهر یک مسلمان نبود

ایمان در دل من، عبارت از آن سیر صعودی‌ای است که پس از رسیدن به بام عدالت اقتصادی _ به معنای علمی کلمه _ و آزادی انسانی _ به معنای غیر بورژوازی اصطلاح _ در زندگی آدمی آغاز می‌شود.»

۵.بوعلی سینا

منبع: ویکی پدیا
lele آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي lele به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 12-11-2007   #96 (permalink)
Connoisseur
 
lele's Avatar
 
تاريخ عضويت: Nov 2007
ارسالها: 1,580
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 530
از ایشان 310 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : دکتر علي شريعتي

سلام بر شما عزیزان
من این تایپیک را همین جا به پایان می رسانم
امیدوارم استفاده کنید
باتشکرفراوان
bay
lele آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر از کاربران ، از دوست گرامي lele به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند :
قديمي 03-01-2008   #97 (permalink)
خداحافظ همین حالا...
 
سایه's Avatar
 
تاريخ عضويت: Aug 2006
محل سكونت: نا کجا ابادی به نام زمین
ارسالها: 3,493
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 3,201
از ایشان 3,325 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : دکتر علي شريعتي

معشوق من خاطره ای است که همه درونم را گرم میکند
دکتر علی شریعتی
__________________
سایه آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي سایه به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 03-01-2008   #98 (permalink)
خداحافظ همین حالا...
 
سایه's Avatar
 
تاريخ عضويت: Aug 2006
محل سكونت: نا کجا ابادی به نام زمین
ارسالها: 3,493
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 3,201
از ایشان 3,325 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : دکتر علي شريعتي

اکثر مردم اندیشیدن درباره مطالبی چون مرگ،ستایش عشق روحانی،برتری روح برماده وگرایش به معنویات رارهاکرده زندگی عادی خودرا دنبال میکنند برخی به این راضی میشوند که پاسخی بیابند اما شمار اندکی همچون مترلینگ برای دستیابی به حقیقت تلاش میکنند
دکتر علی شریعتی
سایه آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي سایه به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 03-02-2008   #99 (permalink)
رهگذر
 
Zahra Khanoom's Avatar
 
تاريخ عضويت: Feb 2008
ارسالها: 10
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 4
از ایشان 3 بار سپاسگزاري شده است
Icon17 پاسخ : دکتر علي شريعتي

همه چیز خیلی عالی بود. موفق باشید.
Zahra Khanoom آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 07-22-2008   #100 (permalink)
کاربر
 
mohsen.bakefi's Avatar
 
تاريخ عضويت: Jul 2008
محل سكونت: اردبیل
ارسالها: 173
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 185
از ایشان 105 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : دکتر علي شريعتي

اگر اجباری که به زنده ماندن دارم نبود ، خود را در برابر دانشگاه آتش میزدم همانجایی که سه سال پیش آذرمان در آتش بیداد سوخت ، او را در پیش پای نیکسون قربانی کردند !
این سه یار دبستانی که هنوز مدرسه را ترک نکرده اند ... هنوز از تحصیلشان فراغت نیافته اند ...نخواستند - همچون دیگران - کوپن نانی بگیرند و از پشت میز دانشگاه به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خویش فرو برند .
از آن سال ، چندین دوره آمده اند و کارشان را تمام کرده و رفته اند . اما این سه تن ماندند تا هر که را می آید، بیاموزند . هر که را می رود ، سفارش کنند . آنها هر گز نمی روند و همیشه خواهند ماند آنها شهیدند . این سه قطره خون که بر چهره دانشگاه ما همچنان تازه و گرم است .
کاش می توانستم این سه آذر اهورائی را با تن خاکستر شده ام بپوشانم تا در این سموم که می وزد ، نفسرند ... اما نه ! باید زنده بمانم و این سه آتش را در سینه ام نگاه دارم
mohsen.bakefi آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 11-20-2008   #101 (permalink)
yas
کاربر
 
yas's Avatar
 
تاريخ عضويت: Nov 2008
ارسالها: 123
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 45
از ایشان 129 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : دکتر علي شريعتي

انسان نمیتواند به آسمان نیاندیشد.
چگونه می تواند؟!
مگر انسان هایی که عمر را بی چرا، به چریدن مشغولند و سر به زمین فرو برده اند و پوزه در خاک دارند و غرق در آب و علفند.اینها که"گوسفندان" دوپایند!
__________________
تنهایی بدترین چیز دنیا نیست
چیزهای بدتری هم هست
ولی معمولا دهه ها طول میکشه تا اینو بفهمی
و معمولا وقتی می فهمی که خیلی دیر شده
و توی این دنیا
هیچ چیز بدتر از خیلی دیر شده نیست.
yas آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر از کاربران ، از دوست گرامي yas به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند :
قديمي 11-20-2008   #102 (permalink)
yas
کاربر
 
yas's Avatar
 
تاريخ عضويت: Nov 2008
ارسالها: 123
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 45
از ایشان 129 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : دکتر علي شريعتي

علی مظهر حق است، حقیقت، در تاریخ بیش از سه جبهه جنگ ندارد، قاسطین: قدرت های آشکار ضد مردم، ناکثین: عناصر دوست اما خیانتکار، مارقین:قربانی جهل و بازیچه بیگناه جور!


....
مارقین!
این مردم عابد متعصب خدا که نه مزدور قاسطان اند و نه اهل خیانت، اما....علی را همین ها درهم میشکنند، علی را همین ها به گناه و حتی کفر متهم میکنند، برای مسلط شدن بنی امیه بر سرنوشت اسلام همین ها زمینه سازی میکنند
بالاخره علی را که آخرین شانس مردم مظلوم و بشریت محکوم و انقلاب عدالتخواهانه جهان بود، همین ها میکشند!!!


این ها که برای رضای حق ، حق را می کشند ...همین ها که متعصبترین مقدسان اند و کفر، یارانی فداکارتر از این ها ندارد.

و شیعه علی بودند
و علی ، دشمنانی بدتر از اینها نداشت
مارقین!
این مومنان بی دین!
آه ، خدایا که علی از این ها چه میکشید؟!



از کتاب قاسطین ، مارقین، ناکثین
yas آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر از کاربران ، از دوست گرامي yas به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند :
قديمي 11-23-2008   #103 (permalink)
مدیران
Asteroids2000 Champion, Attack by Night 2 Champion, Asteroids 2k3 Champion, Bam Bam Champion, Beer Mini Golf Champion, Bin Laden Liquors Champion, Starcastle Champion, Alien Attack Champion, Blast Em! Champion, Balloon Shooter Champion
 
ruya's Avatar
 
تاريخ عضويت: Oct 2007
ارسالها: 4,824
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,465
از ایشان 3,009 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : دکتر علي شريعتي و فرهنگ و ادب

__________________

گريه كردم گريه هم اين‌بار آرامم نكرد
هرچه كردم... هرچه... آه! انگار آرامم نكرد

بي تو خشكيدند پاهايم كسي راهم نبرد
درد دل با سايه و ديوار آرامم نكرد


سوختم آنگونه در تب، آه! از مادر بپرس
دستمال تب بر نمدار آرامم نكرد


ذوق شعرم را كجا بردي كه بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خودكار آرامم نكرد


ruya هم اکنون آنلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي ruya به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 11-23-2008   #104 (permalink)
مدیران
Asteroids2000 Champion, Attack by Night 2 Champion, Asteroids 2k3 Champion, Bam Bam Champion, Beer Mini Golf Champion, Bin Laden Liquors Champion, Starcastle Champion, Alien Attack Champion, Blast Em! Champion, Balloon Shooter Champion
 
ruya's Avatar
 
تاريخ عضويت: Oct 2007
ارسالها: 4,824
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,465
از ایشان 3,009 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : دکتر علي شريعتي و فرهنگ و ادب

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است ( دکتر علی شریعتی)


اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است
ruya هم اکنون آنلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي ruya به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 11-24-2008   #105 (permalink)
کاربر
 
masuodi's Avatar
 
تاريخ عضويت: Nov 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 67
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 5
از ایشان 17 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض Re: دکتر علي شريعتي و فرهنگ و ادب

مصلحت تیغی است که حقیقت را همیشه با آنذبح شرعی دادند.
دکتر علی شریعتی

ويرايش توسط masuodi : 12-13-2008 در ساعت 01:49 PM.
masuodi آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي masuodi به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
پاسخ

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 06:07 PM با تنظيم GMT +3.5 مي باشد.


Powered by: vBulletin - © Jelsoft Enterprises Ltd
Copyright ©2005 - 2010, HamMihan
تمام حقوق محفوظ می باشد , پایگاه اینترنتی هم میهن
هم میهن - اخبار ایران و جهان  - کتابخانه -میهن نیوز - هواشناسی - تفریح و سرگرمیفیلم و سینما - حوادث - بیوگرافی شخصیت ها -  بازی آنلاینایرانگردی - فال حافظ - پزشکی و سلامتی - ورزش - تصاویر ماهوراه ای - دیدنی هاگالری تصاویر - تکنولوژی  -  ابزارهای موبایلجملات پندآموز - دیکشنری انگلیسی به فارسی - جستجوگر فارسی - درگاه تجاری لوکوپوک