کاربر میهمان به هم میهن خوش آمدید. جهت ثبت نام در هم میهن اینجا را کلیک کنید. با ثبت نام از تمامی مزایای کاربران عضو هم میهن بهره مند شوید

تالارهای بحث و گفتگوی هم میهن | Hammihan Forum

بازگشت   تالارهای بحث و گفتگوی هم میهن | Hammihan Forum > تالارهای ادبی > ادبيات , زبان شناسي و فرهنگ بومي

ادبيات , زبان شناسي و فرهنگ بومي انجمن ادبیات و شعر برای دوستدارن شعر و شاعران و بحث هایی در زمینه ادبیات

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 12-10-2007   #31 (permalink)
Addict
 
agany aunt's Avatar
 
تاريخ عضويت: Jun 2007
ارسالها: 2,522
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 755
از ایشان 1,083 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : احمد شاملو

شب، تار
شب، بیدار
شب، سرشار است.
زیباتر شبی برای مردن.

آسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجری به من دهد.
***
شب، سراسر شب، یک سر
ازحماسه دریای بهانه جو
بیخواب مانده است.

دریای خالی
دریای بی نوا ...
***
جنگل سالخورده به سنگینی نفسی کشید و جنبشی کرد
و مرغی که از کرانه ماسه پوشیده پر کشیده بود
غریو کشان به تالاب تیره گون در نشست.
تالاب تاریک
سبک از خواب بر آمد
و با لالای بی سکون دریای بیهوده
باز
به خوابی بی رؤیا فرو شد...
***
جنگل با ناله و حماسه بیگانه است
و زخم تر را
با لعاب سبز خزه
فرو می پوشد.

حماسه دریا
از وحشت سکون و سکوت است.
***
شب تار است
شب بیمار ست
از غریو دریای وحشت زده بیدار است
شب از سایه ها و غریو دریا سر شار است،
زیبا تر شبی برای دوست داشتن.

با چشمان تو
مرا
به الماس ستاره های نیازی نیست،
با آسمان
بگو
__________________
سالها پیش تیجه گرفتم که با خوک نباید کشتی گرفت اول اینکه خیلی کثیف میشوی و مهم تر اینکه خوک از این کار لذت میبرد
agany aunt آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي agany aunt به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 12-10-2007   #32 (permalink)
Connoisseur
 
IRANSHAHR's Avatar
 
تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: کتابخانه ی اتاقم
ارسالها: 1,593
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 39
از ایشان 1,463 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : احمد شاملو

مشتا جان شعر مرغ باران خیلی قشنگ بود.
__________________
خری را پرسیدند: احوالت چون است؟
گفت: خوراکم کم و بارم زیاد است اما مطیع و شاکرم.
گفتند: حقا که خری.
IRANSHAHR آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 12-10-2007   #33 (permalink)
Addict
 
agany aunt's Avatar
 
تاريخ عضويت: Jun 2007
ارسالها: 2,522
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 755
از ایشان 1,083 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : احمد شاملو

صحرا آماده روشن بود
و شب، از سماجت و اصرار خویش دست می کشید

من خود، گرده های دشت را بر ارابه ئی توفانی در نور دیدم:
این نگاه سیاه آزرمند آنان بود - تنها، تنها - که از روشنائی صحرا
جلوه گرفت
و در آن هنگام که خورشید، عبوس و شکسته دل از دشت می گذشت،
آسمان ناگزیر را به ظلمتی جاودانه نفرین کرد.

بادی خشمنک، دو لنگه در را بر هم کوفت
و زنی در انتظار شوی خویش، هراسان از جا برخاست.
چراغ، از نفس بوینک باد فرو مرد
و زن، شرب سیاهی بر گیسوان پریش خویش افکند.

ما دیگر به جانب شهر تاریک باز نمی گردیم
و من همه جهان را در پیراهن روشن تو خلاصه می کنم.
***
سپیده دمان را دیدم که بر گرده اسبی سرکش، بر دروازه افق به انتظار
ایستاده بود
و آنگاه، سپیده دمان را دیدم که، نالان و نفس گرفته، از مردمی که
دیگر هوای سخن گفتن به سر نداشتند،
دیاری نا آشنا را راه می پرسید.
و در آن هنگام، با خشمی پر خروش به جانب شهر آشنا نگریست
و سرزمین آنان را، به پستی و تاریکی جاودانه دشنام گفت.

پدران از گورستان باز گشتند
و زنان، گرسنه بر بوریاها خفته بودند.
کبوتری از برج کهنه به آسمان ناپیدا پر کشید
و مردی، جنازه کودکی مرده زاد را بر درگاه تاریک نهاد.

ما دیگر به جانب شهر سرد باز نمی گردیم
و من، همه جهان را در پیراهن گرم تو خلاصه می کنم.
***
خنده ها، چون قصیل خشکیده، خش خش مرگ آور دارند.
سربازان مست در کوچه های بن بست عربده می کشند
و قحبه ئی از قعر شب با صدای بیمارش آوازی ماتمی می خواند.

علف های تلخ در مزارع گندیده خواهد رست
و باران های زهر به کاریزهای ویران خواهد ریخت
مرا لحظه ئی تنها مگذار،
مرا از زره نوازشت روئین تن کن:
من به ظلمت گردن نمی نهم
همه جهان را در پیراهن کوچک روشنت خلاصه کرده ام و دیگر
به جانب آنان باز نمی گردم
agany aunt آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 12-10-2007   #34 (permalink)
Addict
 
agany aunt's Avatar
 
تاريخ عضويت: Jun 2007
ارسالها: 2,522
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 755
از ایشان 1,083 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : احمد شاملو

مرگ ‚ من را

اینک موج سنگین گذرزمان است که در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چون جوبار آهن در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چو نان دریائی از پولاد و سنگ در من می گذرد
***
در گذر گاه نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذرگاه باران سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذر گاه سایه سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام

نیلوفر و باران در تو بود
خنجر و فریادی در من
فواره و رؤیا در تو بود
تالاب و سیاهی در من

در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز کردم
***
من برگ را سرودی کردم
سر سبز تر ز بیشه

من موج را سرودی کردم
پرنبض تر ز انسان

من عشق را سرودی کردم
پر طبل تر زمرگ

سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودی کردم

پرتپش تر از دل دریا
من موج را سرودی کردم

پر طبل تر از حیات
من مرگ را
سرودی کردم
agany aunt آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 03-04-2008   #35 (permalink)
Aficionado
 
Nazz's Avatar
 
تاريخ عضويت: Feb 2008
محل سكونت: OLD SOIL
ارسالها: 939
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 2,755
از ایشان 887 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : احمد شاملو

زمستان
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،
سرها در گريبان ست.
كسى سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند،
كه ره تاريک و لغزان است.
وگر دست محبت سوى كس يازى،
به اكراه آورد دست از بغل بيرون؛
كه سرما سخت سوزان است.
. نفس ، كز گرمگاه سينه می آيد برون ، ابرى شود تاريک
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت.
نفس كاينست، پس ديگر چه دارى چشم
زچشم دوستان دور يا نزديک ؟
مسيحاى جوانمرد من ! اى ترساى پير پيرهن چركين!
هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آى...
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوى، در بگشاى!
منم من، ميهمان هر شبت، لولى وش مغموم.
منم من، سنگ تيپا خورده ى رنجور.
منم، دشنام پست آفرينش، نغمه ى ناجور.
نه از رومم، نه از زنگم، همان بی رنگ بی رنگم.
بيا بگشاى در، بگشاى، دل تنگم.
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج
می لرزد.
تگرگى نيست، مرگى نيست.
صدايى گر شنيدى، صحبت سرما و دندان ست.
من امشب آمدستم وام بگزارم.
حسابت را كنار جام بگذارم.
چه مى گويى كه بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد ؟
فريبت مى دهد، بر آسمان اين سرخى بعداز سحرگه نيست.
حريفا ! گوش سرما برده است، اين يادگار سيلى سرد
زمستان ست.
و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده،
به تابوت ستبر ظلمت نه توى مرگ اندود، پنهان ست.
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يكسان ست.

. سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دست ها پنهان،
نفس ها ابر، دل ها خسته و غمگين،
درختان اسكلت هاى بلورآجين،
غبارآلوده مهر و ماه،
زمستان ست.

Nazz آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 03-04-2008   #36 (permalink)
مدیر بازنشسته
 
Toranj's Avatar
 
تاريخ عضويت: Oct 2007
ارسالها: 3,039
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 2,014
از ایشان 3,184 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : احمد شاملو

من شعر پریا احمد شاملو خیلی خیلی دوست دارم
سپاس از جناب ایرانشهر
يكي بود يكي نبود
زير گنبد كبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسه بود.
زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.
گيس شون قد كمون رنگ شبق
از كمون بلن ترك
از شبق مشكي ترك.
روبروشون تو افق شهر غلاماي اسير
پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه پير.

از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد
از عقب از توي برج شبگير مي اومد...

" - پريا! گشنه تونه؟
پريا! تشنه تونه؟
پريا! خسته شدين؟
مرغ پر شسه شدين؟
چيه اين هاي هاي تون
گريه تون واي واي تون؟ "

پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه ميكردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا
***
" - پرياي نازنين
چه تونه زار مي زنين؟
توي اين صحراي دور
توي اين تنگ غروب
نمي گين برف مياد؟
نمي گين بارون مياد
نمي گين گرگه مياد مي خوردتون؟
نمي گين ديبه مياد يه لقمه خام مي كند تون؟
نمي ترسين پريا؟
نمياين به شهر ما؟

شهر ما صداش مياد، صداي زنجيراش مياد-

پريا!
قد رشيدم ببينين
اسب سفيدم ببينين:
اسب سفيد نقره نل
يال و دمش رنگ عسل،
مركب صرصر تك من!
آهوي آهن رگ من!

گردن و ساقش ببينين!
باد دماغش ببينين!
امشب تو شهر چراغونه
خونه ديبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر ميان
داريه و دمبك مي زنن
مي رقصن و مي رقصونن
غنچه خندون مي ريزن
نقل بيابون مي ريزن
هاي مي كشن
هوي مي كشن:
" - شهر جاي ما شد!
عيد مردماس، ديب گله داره
دنيا مال ماس، ديب گله داره
سفيدي پادشاس، ديب گله داره
سياهي رو سياس، ديب گله داره " ...
***
پريا!
ديگه تو روز شيكسه
دراي قلعه بسّه
اگه تا زوده بلن شين
سوار اسب من شين
مي رسيم به شهر مردم، ببينين: صداش مياد
جينگ و جينگ ريختن زنجير برده هاش مياد.
آره ! زنجيراي گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
مي ريزد ز دست و پا.
پوسيده ن، پاره مي شن
ديبا بيچاره ميشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار مي بينن
سر به صحرا بذارن، كوير و نمك زار مي بينن

عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمي دونين پريا!]
در برجا وا مي شن، برده دارا رسوا مي شن
غلوما آزاد مي شن، ويرونه ها آباد مي شن
هر كي كه غصه داره
غمشو زمين ميذاره.
قالي مي شن حصيرا
آزاد مي شن اسيرا.
اسيرا كينه دارن
داس شونو ور مي ميدارن
سيل مي شن: گرگرگر!
تو قلب شب كه بد گله
آتيش بازي چه خوشگله!

آتيش! آتيش! - چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چيزي به شب نمونده
به سوز تب نمونده،
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن

الان غلاما وايسادن كه مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش كنن
عمو زنجير بافو پالون بزنن وارد ميدونش كنن
به جائي كه شنگولش كنن
سكه يه پولش كنن:
دست همو بچسبن
دور ياور برقصن
" حمومك مورچه داره، بشين و پاشو " در بيارن
" قفل و صندوقچه داره، بشين و پاشو " در بيارن

پريا! بسه ديگه هاي هاي تون
گريه تاون، واي واي تون! " ...

پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا ...
***
" - پرياي خط خطي، عريون و لخت و پاپتي!
شباي چله كوچيك كه زير كرسي، چيك و چيك
تخمه ميشكستيم و بارون مي اومد صداش تو نودون مي اومد
بي بي جون قصه مي گف حرفاي سر بسه مي گف
قصه سبز پري زرد پري
قصه سنگ صبور، بز روي بون
قصه دختر شاه پريون، -
شما ئين اون پريا!
اومدين دنياي ما
حالا هي حرص مي خورين، جوش مي خورين، غصه خاموش مي خورين
[ كه دنيامون خال خاليه، غصه و رنج خاليه؟

دنياي ما قصه نبود
پيغوم سر بسته نبود.

دنياي ما عيونه
هر كي مي خواد بدونه:

دنياي ما خار داره
بيابوناش مار داره
هر كي باهاش كار داره
دلش خبردار داره!

دنياي ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!

دنياي ما - هي هي هي !
عقب آتيش - لي لي لي !
آتيش مي خواي بالا ترك
تا كف پات ترك ترك ...

دنياي ما همينه
بخواي نخواهي اينه!

خوب، پرياي قصه!
مرغاي شيكسه!
آبتون نبود، دونتون نبود، چائي و قليون تون نبود؟
كي بتونه گفت كه بياين دنياي ما، دنياي واويلاي ما
قلعه قصه تونو ول بكنين، كارتونو مشكل بكنين؟ "

پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.
***
دس زدم به شونه شون
كه كنم روونه شون -
پريا جيغ زدن، ويغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
[ پائين اومدن پود شدن، پير شدن گريه شدن، جوون شدن
[ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر كنده شدن،
[ ميوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، اميد شدن ياس
[ شدن، ستاره نحس شدن ...

وقتي ديدن ستاره
يه من اثر نداره:
مي بينم و حاشا مي كنم، بازي رو تماشا مي كنم
هاج و واج و منگ نمي شم، از جادو سنگ نمي شم -
يكيش تنگ شراب شد
يكيش درياي آب شد
يكيش كوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد ...

شرابه رو سر كشيدم
پاشنه رو ور كشيدم
زدم به دريا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دويدم و دويدم
بالاي كوه رسيدم
اون ور كوه ساز مي زدن، همپاي آواز مي زدن:

" - دلنگ دلنگ، شاد شديم
از ستم آزاد شديم
خورشيد خانم آفتاب كرد
كلي برنج تو آب كرد.
خورشيد خانوم! بفرمائين!
از اون بالا بياين پائين
ما ظلمو نفله كرديم
از وقتي خلق پا شد
زندگي مال ما شد.
از شادي سير نمي شيم
ديگه اسير نمي شيم
ها جستيم و واجستيم
تو حوض نقره جستيم
سيب طلا رو چيديم
به خونه مون رسيديم ... "
***
بالا رفتيم دوغ بود
قصه بي بيم دروغ بود،
پائين اومديم ماست بود
قصه ما راست بود:

قصه ما به سر رسيد
غلاغه به خونه ش نرسيد،
هاچين و واچين
زنجيرو ورچين!
__________________




Toranj آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 03-04-2008   #37 (permalink)
Addict
 
BaD_BoY's Avatar
 
تاريخ عضويت: Feb 2007
محل سكونت: همین حوالی
ارسالها: 8,515
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,301
از ایشان 3,802 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : احمد شاملو

یه سوال دارم از زندگی خصوصی شاملو...
من شنیدم که همسر دوم شاملو یعنی آیدا فاحشه بوده....
این شایعه حقیقت داره یا نه؟!
__________________

توی این انتخابات به شعور میلیونها انسان توهین شد...
از این به بعد من انتخابات رو تحریم میکنم و دیگه رای نخواهم داد
BaD_BoY آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 03-05-2008   #38 (permalink)
کاربر
 
Moh3n_1987's Avatar
 
تاريخ عضويت: Oct 2007
محل سكونت: Persian Gulf
ارسالها: 88
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 13
از ایشان 50 بار سپاسگزاري شده است
Thumbs up پاسخ : احمد شاملو

نقل قول:
نوشته اصلي بوسيله ناز نمايش نوشته ها
زمستان


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،


سرها در گريبان ست.


كسى سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.


نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند،


كه ره تاريک و لغزان است.


وگر دست محبت سوى كس يازى،


به اكراه آورد دست از بغل بيرون؛


كه سرما سخت سوزان است.



. نفس ، كز گرمگاه سينه می آيد برون ، ابرى شود تاريک


چو ديوار ايستد در پيش چشمانت.


نفس كاينست، پس ديگر چه دارى چشم


زچشم دوستان دور يا نزديک ؟


مسيحاى جوانمرد من ! اى ترساى پير پيرهن چركين!


هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آى...


دمت گرم و سرت خوش باد!


سلامم را تو پاسخ گوى، در بگشاى!



منم من، ميهمان هر شبت، لولى وش مغموم.


منم من، سنگ تيپا خورده ى رنجور.


منم، دشنام پست آفرينش، نغمه ى ناجور.



نه از رومم، نه از زنگم، همان بی رنگ بی رنگم.


بيا بگشاى در، بگشاى، دل تنگم.


حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج


می لرزد.


تگرگى نيست، مرگى نيست.


صدايى گر شنيدى، صحبت سرما و دندان ست.



من امشب آمدستم وام بگزارم.


حسابت را كنار جام بگذارم.


چه مى گويى كه بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد ؟


فريبت مى دهد، بر آسمان اين سرخى بعداز سحرگه نيست.


حريفا ! گوش سرما برده است، اين يادگار سيلى سرد


زمستان ست.


و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده،


به تابوت ستبر ظلمت نه توى مرگ اندود، پنهان ست.


حريفا ! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يكسان ست.



. سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت


هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دست ها پنهان،


نفس ها ابر، دل ها خسته و غمگين،


درختان اسكلت هاى بلورآجين،


غبارآلوده مهر و ماه،


زمستان ست.
این شعر از شاملو نیست و از جناب اخوانه ...
__________________
ما چقدر به سادگی نیاکانمان خندیدیم !
روزی می آید که آیندگان به خرافات ما خواهند خندید ...

Moh3n_1987 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 03-05-2008   #39 (permalink)
کاربر
 
Moh3n_1987's Avatar
 
تاريخ عضويت: Oct 2007
محل سكونت: Persian Gulf
ارسالها: 88
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 13
از ایشان 50 بار سپاسگزاري شده است
Thumbs up پاسخ : احمد شاملو

ترانه ی اندوه بار ِ سه حماسه


« _ مرگ را پروای آن نیست
که به انگیزه یی اندیشد . »

اینو یکی می گُف
که سر پیچ خیابون وایساده بود .

« _ زنده گی را فرصتی آن قَدَر نیست
که در آیینه به قدمت خویش بنگرد
یا از لبخنده و اشک
یکی را سنجیده گزین کند . »

اینو یکی می گُف
که سرِ سه راهی وایساده بود .

« _ عشق را مجالی نیست
حتا آن قدر که بگوید
برای چه دوست ات می دارد . »

والّاهه این ام یکی دیگه می گُف :
سروِ لرزونی که
راست
وسط چهارراهِ هَر ور باد
وایساده بود .


16 اردیبهشت 1367
Moh3n_1987 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 03-11-2008   #40 (permalink)
Expert
 
RFDR's Avatar
 
تاريخ عضويت: Dec 2007
محل سكونت: Eastern Azerbaijan/Antalya/Europe
ارسالها: 1,914
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,123
از ایشان 706 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : احمد شاملو

بودن

گر بدينسان زيست بايد پست
من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوايي نياويزم
بر بلند كاج خشك كوچه ي بن بست

گر بدينسان زيست بايد پاك
من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود چون كوه
يادگاري جاودانه ، برتراز بي بقاي خاك



پيغام
پسر خوب ام ،ماهان
پاشو
برو آن كوچه ي پائيني.
پيرمردي لاغر مي بيني
روي سكوي دم خانه نشسته ست
با قباي قدك گل ناري ؛
غصه ي عالم بر شانه ي مفلوك اش
پنداري.
شايد از چشمان تركمني ش
زودتر بشناسي ش.
مي روي پيش و
بلند
( گوش هاي اش آخر
تازگي قدري سنگين شده )
مي گوئي : “ قورقومي !”
سر تكان خواهد داد
با تاثر به تو لبخندي خواهد زد
و تو را خواهد بوسيد ،
و تو آن وقت به او خواهي گفت
نوه ي كوچك من هستي و اسم ات ماهان
و براي اش از من پيغامي داري.
( خود او اسم اش مختومقلي ست
سعي كن يادت باشد .)
بعد ، از قول من
اين ها را
يك به يك خدمت او خواهي گفت :
آه ، مختومقلي
اين چه روياي شگفتي است كه در بي خوابي مي گذرد
بر دو چشم نگران من ؟
اين چه پيغام پر از رمز پر از رازي ست
كه كشد عربده بي گفتار
اين چنين از تك كابوس شبان من ؟
خواب سنگين پريشاني ست
ليك اشارت به مجازش نيست
به گمان من .
خواب مي بينم
چند تن مرديم
در ظلمت قيرين شبان گاهي
كه به گورستان بي تاريخ
پي چيزي مي گرديم .
شب پر رازي ست :
ظلماتي راكد
در فراسوي مكان ،
و مكان
پنداري
مقبره ي پوده ي بي آغازي ست
در سرانجام زمان .

ديرگاهي ست زمين مرده ست
و به قنديل كبود
روشنان فلكي
در فساد ظلمات افسرده ست .
ما وليكن
گوئي مي دانيم
كه به دنبال چه ايم ،
ليك اگر چند بدان
نمي انديشيم
در عمل گوئي مرداني هستيم
كز اراده ي خود پيش ايم .
راستي را
هرچند
شعله ي سردي آن سان كه برآن بتوان انگشت نهاد
سبب غلغله ي جوشش ما نيست ،
هيچ انگيزه يِ بيرون و درون نيز
مانع كوشش ما نيست :
بيل و كج بيل و كلنگ
بي امان در كار است
تا ز رازي كه به كشف اش مي كوشيم
پرده بردارد .
( آه ، مختومقلي
بارها ديده ام اين رويا را
با سري خالي
با نگاهي عريان .)


ناگهان
مدخل سردابي
آنك !
( همگي
مات و حيرت زده در يك ديگر مي نگريم .)
نه ، غلط بودم آن گاه كه گفتم مي دانستيم
كه به دنبال چه ايم !)
مي خزم در سرداب
و بدان منظر خوف
چشم برمي دوزم :
خفته بر چربي و پوسيدگي يِ تيره مغاك
پدران را مي بينم يك يك
مرده و خاك شده ،
استخوان ها از گوشت
رفته و پاك شده .
چشم هاشان را مي بينم تنها
كه هنوز
زنده است و نگران مي گردد
درته كاسه ي ِ خشكيده ي ِ خويش .
من به زانو در مي آيم
و سرافكنده به زاري مي گويم :
“ پدران ، اي پدران !
نگراني تان از چيست ؟ما خطاهامان را معترف ايم .
به مكافات خطاهاست كه اكنون اين سان سرگردانيم
در زمان هائي مجهول
به دياري پرهول .
وزن زنجير كمرهامان را مي شكند
زخم هاي تن مان خون مي بارد
و چنان باري از خفت مان بر دوش است
كه نه اشكي برچشم توانيم آورد از شرم
و نه آهي بر لب از بيم …
نگراني تان از چيست ؟
ما خطاهان را معترف ايم
و به جبران خطاهامان مي كوشيم .”
پدران
اما

در پاسخ
با نگاهي از نفرت
سوي من مي نگرند
با نگاهي كه به آهي مي ماند -
و به آرامي
دركاسه ي ِ سر
چشم هاشان را مي بينيم
( انگوركِ چندي از قير )
كه به حسرت مي جوشد
مي كشد راه و فرو مي چكد آهسته به خاك
و به حسرت مي ماسد –
و تمام !

همه روياي ام اين است .

شايد اين رويا اخطاري باشد ،
شايد اين رويا مي گويد كفاره ي ناداني يِ ما چندان سنگين است
كه به جبران اش ديري بايد
هر زمان منتظر فاجعه ئي ديگر باشيم .
من نمي دانم تعبيرش چيست
يا اشارت به چه دارد ، اما
همه يِ زندگي يِ من شده اين وحشت
اين كابوس
اين تكرار.
با خودم مي گويم :
“ قصه ي بي سروته !
من نبايد در فكرش باشم .
علت اش معلوم است :
بس كه لاينقطع از مرده و از قاري
بس كه لاينقطع از گور و كفن ، مرگ و عزاداري
شايد
صبح تا شام سخن مي گويند …
نه ،
با كمي كوشش
از خاطره پاك اش خواهم كرد ! ”
اما لحظه ئي ديگر
اين رويا
باز از نو !
لحظه ئي ديگر و
پيمودن اين راه دراز
از نو !
راستي را
مختوم
من به تقدير و به پيشاني و اين گونه اباطيل
ندارم باور
اگر ازمن شنوائي داري
مي گويم
هر كسي قطره ي خردي است دراين رود عظيم
كه به تنهائي بي معني و بي خاصيت است ،
و فشار آب است
آن ناچاري
كه جهت بخش حقيقي ست .
ابلهان
بگذار
اسم اش را
تقدير كنند.

حرف من اين است :
قطره ها بايد آگاه شوند
كه به هم كوشي
بي شك
مي توان برجهتِ تقديري فايق شد.
بي گمان نا آگاهي است
آن چه آسان جو را وامي دارد
كه سرآشيبي را
نام بگذارد تقدير
ومقدر را
چيزي پندارد
كه نمي يابد تغيير.
رودِ سر در شيب اين را مفت خود مي شمرد ؛
رودسر درشيب
به همين ناآگاهي زنده ست
و به نيروي همين باور تقديري
زنده و تازنده ست .
اين چنين است كه ما هم – من و تو –
سرنوشتي اينسان مي يابيم .
تو
غمين و مأيوس
مي نشيني ساعت ها
سر سكو
جلو خانه ي تاريك ات
غرق انديشه ي بي حاصلي ي اين همه سال
كه چه بي هوده گذشت ؛
و من
اين گوشه
در اين فكر عبث
كه بيابم جائي هم نفسي :
غم گساري كه غمي بگذارم با او
باري از دل بردارم با او .
و دراين ساعت
رود
سرخوش از باور تقديري يِ آسان جويان
هم چنان در تك و در تاز است ؛
كه چنين باور
تا هست
عمر آن بهره كش ِ قحبه دراز است



آه ،مختومقلي
من گه گاه
سر دستي
به لغت نامه
نگاهي مي اندازم :
چه معادل ها دارد پيروزي ! ( محشر !)
چه معادل ها دارد شادي!
چه معادل ها دارد انسان !
چه معادل ها دارد آزادي !
مترادف هاشان
چه طنين پر و پيماني دارد
واي ، مختومقلي
شعر سرودن با آن ها
چه شكوه و هيجاني دارد !
نه !
من نمي خواهم باشم
تنها
نوحه خواني گريان . –
مي بيني ؟
كار من اين شده است
كه بيايم به اتاق ام هر شام
و به خاموشي ي خورشيدي ديگر
كلماتي ديگر گريه كنم .
گاه با خود مي گويم :
“‌سهم ما
پنداري
شادي نيست .
لوح پيشاني ما مهر كه را خورده ؟ خدا يا شيطان ؟ ”
باز مي گويم :
“‌هر چند
دائما مرثيه ئي هست كه بنويسي
يا غريو دردي
كه دل ات را بچلاند در مشت اش ،
و به هر حالي
هست
دائما اشك غمي گرده شكن در چشم

كه سراپاي جهان را لرزان بنگر ي از پشت اش –
هرچند
نا به كاراني هستند آن سو
چيره دستاني در حرفه ي ِ “ كت بسته به مقتل بردن ”)
و دليراني دريا دل اين سو
( چربدستاني در صنعت ِ “زيبا مردن ” ) –
همه جا هست اگر چند
( به خود مي گويم باز )
پل متروكي بر بستر خشك آبي
در يكي جاده ي ِ كم آمد و شد
كه پسين منزل و پايان ره مردم دريا دل باشد ،
باز
زير پل
دريا
از جوش نمي ماند
زير پل
دريا
پر صلابت تر مي خواند .”
روزگاري
با خود
دردمندانه مي انديشم
كه پيام از توفان ها نرسيد
و نسيمي كه فراز آمد از گردنه هاي صعب
برجسدهائي بي هوده وزيد –
به جسدهائي
آونگ
بر اميدي موهوم –
ليك اكنون ديگر
مختوم
من هراس ام نيست
اگر اين رويا در خواب پريشان شبي مي گذرد
يا به هذيان تبي
يا به چشمي بيدار
يا به جاني مغموم …
نه
من هراس ام نيست:
زنگاه و زسخن عاري
شب نهاداني از قعر قرون آمده اند
آري
كه دل پر تپش نورانديشان را
وصله ي چكمه ي خود مي خواهند
و چو بر خاك در افكندندت
باور دارند
كه سعادت باايشان به جهان آمده است .
باشد! باشد !
من هراس ام نيست
چون سرانجام پر از نكبت هر تيره رواني را
كه جنايت را چون مذهب حق موعظه فرمايد مي دانم چيست
خوب مي دانم چيست .
20تير 1360



كويری
براي زيور كليدر
نيمي ش آتش و نيمي اشك
مي زند زار
زني
بر گهواره ي خالي
گل ام واي !
در اتاقي كه در آن
مردي هرگز
عريان نكرده حسرت جان اش را
بر پينه هاي كهنه نهالي
گلم واي
گل ام !
در قلعه ي ويران
به بي راهه ي ريگ
رقصان در هرم سراب
به بي خيالي .
گل ام واي
گل ام واي
گل ام ! 1364

در شب …

فردا تمام را سخن از او بود .-
گفتند :
“ – بر زمينة تاريك آسمان
تنها
سياهي شنلش نقش بسته است،
و تا زمان درازي
جز جِنگ جِنگ لخت ركابش بر آهن ِ سگك تنگ اسب او
و تيك و تاك رو به افول سمش به سنگ
نشنيده گوش شب بيداران
آوازي.”
تنها ،يكي دو تني گفتند :
“ – در شگفت
از هيبت سكوت بناهنگام ،
انبوه ظلمتي متفكر را كه مي گذشته است
و اسب خسته ئي را از دنبال
مي كشيده است
از پشت قاب پنجره در كوچه ديده اند ،
و سگ ها
احساس رازناك غريبش را
تا ديرگاه در شب پائيزي
لائيده اند؛
زيرا چنان سكوت شگرفي با او
بر دشت نقش بسته ست
كآواز رويش نگران جوانه ها
بر توسه هاي آن سوي مرداب
چون غريو
در گوش ها نشسته ست !”

يادش به خير مادرم !
از پيش
در جهد بود دائم ،تا واژگون كند
ديوار اندهي كه ،خبر داشت
در دلم
مرگش به جاي خاليش احداث مي كند.-

خنديد و زير لب گفت :
“ – اين جور وقت ها
كه مرگ
از وظيفة بي حاصلش
ملال
احساس مي كند ! ”
بهمن 1353

فراقی

چه بي تابانه مي خواهمت اي دوريت آزمون تلخ زنده به گوري !
چه بي تابانه تو را طلب مي كنم !
بر پشت سمندي
گوئي
نوزين
كه قرارش نيست .
و فاصله
تجربه ئي بيهوده است .
بوي پيراهنت
اين جا
و اكنون .-

كوه ها در فاصله
سردند .

دست
در كوچه و بستر
حضور مأنوس دست تو را مي جويد ،
و به راه ْ انديشيدن
يأس را
رج مي زند .

بي نجواي انگشتانت
فقط .-
و جهان از هر سلامي خالي است .
رم فروردين 1354

خطابة تدفين

غافلان
همسازند ،
تنها توفان
كودكان ناهمگون مي زايد .

همساز
سايه سانانند ،
محتاط
در مرزهاي آفتاب .
در هيأت زندگان
مردگانند.

وينان
دل به دريا افگنانند،
به پاي دارندة آتش ها
زندگاني
دوشادوش مرگ
پيشاپيش مرگ
هماره زنده از آن سپس كه با مرگ
و همواره بدان نام
كه زيسته بودند،
كه تباهي
از درگاه بلند خاطره شان
شرمسار و سرافكنده مي گذرد .

كاشفان چشمه
كاشفان فروتن شوكران
جويندگان شادي
در مجري آتشفشانها
شعبده بازان لبخند
در شبكلاه درد
با جا پائي ژرف تر از شادي
در گذرگاه پرندگان .

در برابر تندر مي ايستند
خانه را روشن مي كنند .
و مي ميرند.
ارديبهشت 1354

سميرمي

با سمضربة رقصان اسبش مي گذرد
از كوچة سرپوشيده
سواري ،
بر تسمه بند قرابينش
برق هر سكه
ستاره ئي
بالاي خرمني
در شب بي نسيم
در شب ايلاتي عشقي .
چارسوار از تنگ دراومد
چار تفنگ بر دوش شون.
دختر از مهتابي نظاره مي كند
و از عبور سوار
خاطره ئي
همچون داغ خاموش زخمي .
چارتا ماديون پشت مسجد
چارتا جنازه پشت شون .
1354شهريور

از منظر

در دل مه
لنگان
زارعي شكسته مي گذرد
پا در پاي سگي
گامي گاه در پس و
گاه گامي در پيش .

وضوح و مه
در مرز ويراني
در جدالند،
با تو در اين لكة قانع آفتاب اما
مرا
پرواي زمان نيست .

خسته
باكولباري از ياد اما ،
بي گوشة بامي بر سر
ديگر بار .
اما اكنون بر چار راه زمان ايستاده ايم
و آنجا كه بادها را انديشة فريبي در سر نيست
به راهي كه هر خروس بادنمات اشارت مي دهد
باور كن !

كوچة ما تنگ نيست
شادمانه باش !
و شاهراه ما
از منظر تمامي آزادي ها مي گذرد !
رم دي 1355


مرثيه

به جست و جوي تو
بر درگاه كوه مي گريم،
در آستانة دريا و علف.

به جست و جوي تو
در معبر بادها مي گريم
در چار راه فصول ،
در چارچوب شكستة پنجره ئي
كه آسمان ابرآلوده را
قابي كهنه مي گيرد .
…………
به انتظار تصوير تو
اين دفتر خالي
تا چند
ورق خواهد خورد ؟

جريان باد را پذيرفتن
و عشق را
كه خواهر مرگ است .-

و جاودانگي
رازش را
با تو در ميان نهاد .
پس به هيئت گنجي در آمدي:
بايسته و آزانگيز
گنجي از آن دست
كه تملك خاك را و دياران را
از اين سان
دلپذير كرده است !

نامت سپيده دمي ست كه بر پيشاني آسمان مي گذرد
متبرك باد نام تو! –

و ما همچنان
دوره مي كنيم
شب را و روز را
هنوز را …

در آستانه

نگر
تا به چشم زرد خورشيد اندر
نظر
نكني
كت افسون
نكند.
بر چشم هاي خود
از دست خويش
سايباني كن
نظارة آسمان را
تا كلنگان مهاجر را
ببيني
كه بلند
از چار راه فصول
در معبر بادها
رو در جنوب
همواره
در سفرند.

ديدگان را به دست
نقابي كن
تا آفتاب نارنجي
به نگاهيت
افسون
نكند ،
تا كلنگان مهاجر را
ببيني
بال در بال
كه از درياها همي گذرند .-
از درياها و
به كوه

كه خوش به غرور ايستاده است ؛

و به تودة نمناك كاه
بر سفرة بي رونق مزرعه؛

و به قيل و قال كلاغان
در خرمنجاي متروك ؛

و به رسم ها و
بر آيين ها ،
بر سرزمين ها.

و بر بام خاموش تو
بر سرت ؛
و بر جان اندهگين تو
كه غمي نشسته اي
هم از آن گونه
به زندان سال هاي خويش.

و چندان كه باز پسين شعلة شهپر شاهان
در آتش آفتاب مغربي
خاكستر شود ،
اندوه را ببيني
با ساية درازش
كه پا همپاي غروب
لغزان
لغزان
به خانه در آيد
وكنار تو
در پس پنجره بنشيند .

او به دست سپيد بيمارگونه
دست پير تو را …

و غروب
بال سياهش را …

عقوبت

ميوه بر شاخه شدم
سنگپاره در كف كودك .
طلسم معجزتي
مگر پناه دهد از گزند خويشتنم
چنين كه
دست تطاول به خود گشاده
منم !
بالا بلند !
بر جلو خان منظرم
چون گردش اطلسي ابر
قدم بردار .

از هجوم پرندة بي پناهي
چون به خانه باز آيم
پيش از آن كه در بگشايم
بر تختگاه ايوان
جلوه ئي كن
با رخساري كه باران و زمزمه است .

چنان كن كه مجالي اندكك را درخور است ،
كه تبردار واقعه را
ديگر
دست خسته
به فرمان
نيست .

كه گفته است
من آخرين بازماندة فرزانگان زمينم ؟–
و آن غول زيبايم كه در استواي شب ايستاده است
غريق زلالي همه آب هاي جهان ،
وچشم انداز شيطنتش
خاستگاه ستاره ئي ست .

در انتهاي زمينم كومه ئي هست ،-
آن جا كه
پا در جائي خاك
همچوم رقص سراب
بر فريب عطش
تكيه مي كند .
در مفصل انسان و خدا
آري
در مفصل خاك و پوكم كومه ئي نا استوار هست ،
و بادي كه بر لكة تاريك مي گذرد
بر ايوان بي رونق سردم
جاروب مي كشد .

بردگان عاليجاه را ديده ام من
در كاخ هاي بلند
كه قلاده هاي زرين به گردن داشتند
و آزاده مردم را
در جاده هاي مرقع
كه سرود گويان
پياده به مقتل مي رفتند .
خانة من در انتهاي جهان
در مفصل خاك و
پوك.

با ما گفته بودند:
“ آن كلام مقدس را
با شما خواهيم آموخت،
ليكن به خاطر آن
عقوبتي جانفرساي را
تحمل مي بايدتان كرد .”
عقوبت دشوار را چندان تاب آورديم
آري
كه كلام مقدس مان
باري
از خاطر
گريخت!

فصل ديگر

بي آن كه ديده بيند ،
در باغ
احساس مي توان كرد
در طرح پيچ پيچ مخالفسراي باد
يأس موقرانة برگي كه
بي شتاب
برخاك مي نشيند.

بر شيشه هاي پنجره
آشوب شبنم است .

ره بر نگاه نيست
تا با درون در آئي و در خويش بنگري .

با آفتاب و آتش
ديگر
گرمي و نور نيست ،
تا هيمه خاك سرد بكاوي
در
رؤياي اخگري

اين
فصل ديگري ست
كه سرمايش
از درون
درك صريح زيبايي را
پيچيده مي كند .

يادش به خير پائيز
با آن
توفان رنگ و رنگ
كه بر پا
در ديده مي كند !

هم برقرار منقل ارزيز آفتاب
خاموش نيست كوره
چو ديسال :
خاموش
خودم
منم!

مطلب از اين قراراست :
چيزي فسرده است و نمي سوزد
امسال
در سينه
در تنم !


بر كدام جنازه مي گريد

بر كدام جنازه زار مي زند اين ساز ؟
بر كدام مرده ي پنهان مي گريد
اين ساز بي زمان ؟
در كدام غار
بر كدام تاريخ مي مويد اين سيم و زه ، اين پنجه ي نادان؟
بگذار برخيزد مردم بي لب خند
بگذار برخيزد !
زاري در باغچه بس تلخ است
زاري بر چشمه ي صافي
زاري بر لقاح شكوفه بس تلخ است
زاري بر شراع بلند نسيم
زاري بر سپيدار سبز بالا بس تلخ است .
بر بركه ي لاجوردين ماهي و باد چه مي كند اين مديحه گوي تباهي ؟
مطرب گورخانه به شهر اندر چه مي كند
زير دريچه هاي بي گناهي ؟
بگذار برخيزد مردم بي لب خند
بگذار برخيزد !


بچه هاي اعماق

در شهر بي خيابان مي بالند
درشبكه ي مورگي يِ پس كوچه و بن بست ،
آغشته ي دود كوره و قاچاق و زردزخم
قاب رنگين در جيب و تير و كمان در دست ،
بچه هاي اعماق
بچه هاي اعماق
باتلاق تقدير بي ترحم در پيش و
دشنام پدران خسته در پشت ،
نفرين مادران بي حوصله در گوش و
هيچ از اميد و فردا در مشت ،
بچه هاي اعماق
بچه هاي اعماق

بر جنگل بي بهار مي شكفند
بر درختان بي ريشه ميوه مي آرند ،
بچه هاي اعماق
بچه هاي اعماق
با حنجره يِ خونين مي خوانند و از پا در آمدنا
درفشي بلند به كف دارند
كاوه هاي اعماق
كاوه هاي اعماق 1354


در اين بن بست

دهان ات را مي بويند
مبادا كه گفته باشي دوست ات مي دارم .
دل ات را مي بويند
روزگار غريبي ست نازنين
و عشق را
كنار تيرك راه بند
تازيانه مي زنند .
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
در اين بن بست كج و پيچ سرما
آتش را
به سوختْ بارِ سرود و شعر
فروزان مي دارند .
به انديشيدن خطر مكن .
روزگار غريبي ست نازنين
آن كه بر در مي كوبد شباهنگام
براي كشتن چراغ آمده است .
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد
آنك قصابان اند

بر گذرگاه ها مستقر
با كنده وساتوري خون آلود
روزگار غريبي ست، نازنين
و تبسم را بر لب ها جراحي مي كنند
و ترانه ها را بر دهان .
شوق را در پستوي خانه نهان بايدكرد
كباب قناري
بر اتش سوسن و ياس
روزگار غريب ست، نازنين
ابليس پيروزْ مست
سور عزاي ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد 31تير 1358

خطابه يِ آسان ، در اميد

وطن كجاست كه آواز آشناي تو چنين دور مي نمايد ؟
اميدكجاست
تا خود
جهان
به قرار
باز آيد ؟
هان ، سنجيده باش
كه نوميدان را معادي مقدر نيست!

معشوق در ذره ذره ي جان توست
كه باور داشته اي ،
و رستاخيز
در چشم اندازهميشه ي تو
به كار است .
در زيج جست و جو
ايستاده يِ ابدي باش
تا سفر بي انجام ستاره گان بر تو گذر كند،
كه زمين
از اين گونه حقارت بار نمي مانْد
اگر آدمي
به هنگام
ديده ي حيرت مي گشود .

زيستن
و ولايت والاي انسان بر خاك را
نماز بردن ؛
زيستن
و معجزه كردن ؛
ور نه
ميلاد تو جز خاطره ي دردي بي هوده چيست
هم از آن دست كه مرگ ات ،
هم از آن دست كه عبور قطار عقيم استران تو
از فاصله ي كويري ميلاد و مرگ ات ؟

معجزه كن معجزه كن
كه معجزه
تنها
دست كار توست
اگر دادگر باشي ؛
كه در اين گستره
گرگان اند
مشتاق بر دريدن بي دادگرانه ي آن
كه دريدن نمي تواند. –
ودادگري
معجزه يِ نهائي است .

و كاش در اين جهان
مرده گان را
روزي ويژه بود ،
تا چون از برابر اين همه اجساد گذر مي كنيم
تنها دست مالي برابر بيني نگيريم ؛
اين پر آزار
گند جهان نيست
تعفنِ بي داد است .

و حضور گران بهاي ما
هر يك
چهره در چهره ي جهان
( اين آينه ئي كه از بودِ خودآگاه نيست
مگر آن دم كه در او در نگرند ) –
تو
يامن ،
آدمي ئي
انساني
هر كه خواهد گو باش
تنها
آگاه از دست كارِ عظيم نگاه خويش -
تا جهان
از اين دست
بي رنگ و غم انگيز نماند
تا جهان
از اين دست
پلشت و نفرت خيز نماند .

يكي
از دريچه ي ِ ممنوع خانه
بر آن تلِ خشك خاك نظر كن :
آه ، اگر اميد مي داشتي
آن خشك سار
كنون اين گونه
از باغ و بهار
بي برگ نبود
و آن جا كه سكوت به ماتم نشسته
مرغي مي خواند .

نه
نوميدمردم را
معادي مقدر نيست .
چاووشي ي اميدانگيز توست
بي گمان
كه اين قافله را به وطن مي رساند.
تير 1359

آخر بازي

عاشقان
سرشكسته گذشتند ،
شرم سار ترانه هاي بي هنگام خويش .
وكوچه ها
بي زمزمه ماند و صداي پا .

سربازان
شكسته گذشتند ،
خسته
بر اسبان تشريح ،
و لته هاي بي رنگ غروري
نگون سار
بر نيزه هاي شان .

تو را چه سود
فخر به فلك بر
فروختن
هنگامي كه
هر غبار راه ِ لعنت شده نفرين ات مي كند؟

تو را چه سود از باغ و درخت
كه با ياس ها
به داس سخن گفته اي .
آن جا كه قدم بر نهاده باشي
گياه
از رستن تن مي زند
چرا كه تو
تقواي خاك و آب را
هرگز
باور نداشتي .

فغان! كه سرگذشت ما
سرود بي اعتقاد سربازان تو بود
كه از فتح قلعه ي روسبيان
باز مي آمدند .

باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد ،
كه مادران سياه پوش
داغ داران زيباترين فرزندان آفتاب و باد –
هنوز از سجاده ها
سر برنگرفته اند!
26 دي ،لندن1357

شب بيداران

همه شب حيران اش بودم ،
حيرانِ شهر بيدار
كه پي سوز چشمان اش مي سوخت و
انديشه ي خواب اش به سر نبود
و نجواي اورادش
لخت لخت
آسمان سياه را مي انباشت
چون لترمه باتلاقي دمه بو ناك
كه فضا را .
حيران بودم همه شب
شهر بيدار را
كه آواز دهان اش
تنها
همهمه ي عفن اذكارش بود:
شهر بي خواب
با پي سوز پر دود بيداري اش
در شب قدري چنان .-
در شب قدري .

گفتم “ بنخفتي ،شهر !
همه شب
به نجوا
نگران چه بودي ؟”
گفتند :
“برآمدن روز را
به دعا
شب زنده داري كرديم .
مگر به يمن دعا
آفتاب
برآيد .”

گفتم : “ حاجت روا شديد
كه آنك سپيده !”

به آهي گفتند : “كنون
به جمعيت خاطر
دل به درياي خواب مي زنيم
كه حاجت نوميدانه
چنين معجزْ آيت
بر آمد .”
8/1/1373

RFDR آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي RFDR به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 02-24-2009   #41 (permalink)
مدیران
Attack by Night 2 Champion, Asteroids 2k3 Champion, Bam Bam Champion, Beer Mini Golf Champion, Bin Laden Liquors Champion, Starcastle Champion, Alien Attack Champion, Blast Em! Champion, Balloon Shooter Champion
 
ruya's Avatar
 
تاريخ عضويت: Oct 2007
ارسالها: 4,824
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,464
از ایشان 3,006 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : احمد شاملو

شاملو چه زیبا میگه که:

هنگام آن است
که تمات نفرتم را به فریادی بی پایان تف کنم
اما
ما شکیبا بودیم و
این است آن کلامی
که ما را به تمامی وصف می توان کرد
__________________

گريه كردم گريه هم اين‌بار آرامم نكرد
هرچه كردم... هرچه... آه! انگار آرامم نكرد

بي تو خشكيدند پاهايم كسي راهم نبرد
درد دل با سايه و ديوار آرامم نكرد


سوختم آنگونه در تب، آه! از مادر بپرس
دستمال تب بر نمدار آرامم نكرد


ذوق شعرم را كجا بردي كه بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خودكار آرامم نكرد


ruya آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 02-24-2009   #42 (permalink)
مدیران
Attack by Night 2 Champion, Asteroids 2k3 Champion, Bam Bam Champion, Beer Mini Golf Champion, Bin Laden Liquors Champion, Starcastle Champion, Alien Attack Champion, Blast Em! Champion, Balloon Shooter Champion
 
ruya's Avatar
 
تاريخ عضويت: Oct 2007
ارسالها: 4,824
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,464
از ایشان 3,006 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : احمد شاملو

هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش از ابتذال، شکنده تر بود.
هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است

که مزد گورکن
از آزادی آدمی
افزون تر باشد...
ruya آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 12-15-2009   #43 (permalink)
مدیران
Attack by Night 2 Champion, Asteroids 2k3 Champion, Bam Bam Champion, Beer Mini Golf Champion, Bin Laden Liquors Champion, Starcastle Champion, Alien Attack Champion, Blast Em! Champion, Balloon Shooter Champion
 
ruya's Avatar
 
تاريخ عضويت: Oct 2007
ارسالها: 4,824
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,464
از ایشان 3,006 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : احمد شاملو

کیستی که من
. این گونه
. به اعتماد
نام خود را
با تومی گویم
کلید خنه ام را
در دست ات میگذارم
نان شادی هایم را
با تو قسمت میکنم
به کنارت مینشینم و
. بر زانوی تو
اینچنین آرام
به خواب میروم؟


کیستی که من
. این گونه به جد
در دیار رؤیای خویش
با تو درنگ میکنم؟

ruya آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 12-15-2009   #44 (permalink)
مدیران
Attack by Night 2 Champion, Asteroids 2k3 Champion, Bam Bam Champion, Beer Mini Golf Champion, Bin Laden Liquors Champion, Starcastle Champion, Alien Attack Champion, Blast Em! Champion, Balloon Shooter Champion
 
ruya's Avatar
 
تاريخ عضويت: Oct 2007
ارسالها: 4,824
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,464
از ایشان 3,006 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : احمد شاملو

شب، تار
شب، بیدار
شب، سرشار است.
زیباتر شبی برای مردن.

آسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجری به من دهد.
***
شب، سراسر شب، یک سر
ازحماسه دریای بهانه جو
بیخواب مانده است.

دریای خالی
دریای بی نوا ...
***
جنگل سالخورده به سنگینی نفسی کشید و جنبشی کرد
و مرغی که از کرانه ماسه پوشیده پر کشیده بود
غریو کشان به تالاب تیره گون در نشست.
تالاب تاریک
سبک از خواب بر آمد
و با لالای بی سکون دریای بیهوده
باز
به خوابی بی رؤیا فرو شد...
***
جنگل با ناله و حماسه بیگانه است
و زخم تر را
با لعاب سبز خزه
فرو می پوشد.

حماسه دریا
از وحشت سکون و سکوت است.
***
شب تار است
شب بیمار ست
از غریو دریای وحشت زده بیدار است
شب از سایه ها و غریو دریا سر شار است،
زیبا تر شبی برای دوست داشتن.

با چشمان تو
مرا
به الماس ستاره های نیازی نیست،
با آسمان
بگو
ruya آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 12-15-2009   #45 (permalink)
مدیران
Attack by Night 2 Champion, Asteroids 2k3 Champion, Bam Bam Champion, Beer Mini Golf Champion, Bin Laden Liquors Champion, Starcastle Champion, Alien Attack Champion, Blast Em! Champion, Balloon Shooter Champion
 
ruya's Avatar
 
تاريخ عضويت: Oct 2007
ارسالها: 4,824
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,464
از ایشان 3,006 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : احمد شاملو

شبانه

مرا

تو
بی سببی
نیستی.
به راستی
صلتِ کدام قصیده ای
ای غزل؟
ستاره باران ِ جواب ِ کدام سلامی
به آفتاب
از دریچه ی تاریک؟


کلام از نگاه تو شکل می بندد.
خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی !



پس ِ پُشت ِ مردمکان ات
فریاد ِ کدام زندانی ست
که آزادی را
بر لبان ِ بر آماسیده
گل ِ سرخی پرتاب می کند؟ -
ورنه
این ستاره بازی
حاشا
چیزی بدهکار ِ آفتاب نیست.



نگاه از صدای تو ایمن می شود.
چه مؤمنانه نام ِ مرا آواز می کنی !



و دل ات
کبوتر ِ آشتی ست ،
در خون تپیده
به بام ِ تلخ.

با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز می کنی !
ruya آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي ruya به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
پاسخ

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 02:30 PM با تنظيم GMT +3.5 مي باشد.


Powered by: vBulletin - © Jelsoft Enterprises Ltd
Copyright ©2005 - 2010, HamMihan
تمام حقوق محفوظ می باشد , پایگاه اینترنتی هم میهن
هم میهن - اخبار ایران و جهان  - کتابخانه -میهن نیوز - هواشناسی - تفریح و سرگرمیفیلم و سینما - حوادث - بیوگرافی شخصیت ها -  بازی آنلاینایرانگردی - فال حافظ - پزشکی و سلامتی - ورزش - تصاویر ماهوراه ای - دیدنی هاگالری تصاویر - تکنولوژی  -  ابزارهای موبایلجملات پندآموز - دیکشنری انگلیسی به فارسی - جستجوگر فارسی - درگاه تجاری لوکوپوک