|
|||||||
| ادبيات , زبان شناسي و فرهنگ بومي انجمن ادبیات و شعر برای دوستدارن شعر و شاعران و بحث هایی در زمینه ادبیات |
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهاي موضوع | نحوه نمايش |
|
|
#46 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Nov 2009
محل سكونت: در همین نزدیکی!
ارسالها: 333
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 69
از ایشان 113 بار سپاسگزاري شده است
|
جخ امروز
از مادر نزاده ام نه عمر جهان بر من گذشته است. نزديك ترين خاطره ام خاطره قرن هاست. بارها به خون مان كشيدند به ياد آر و تنها دستاورد كشتار نان پاره بي قاتق سفره بي بركت ما بود. اعراب فريبم دادند برج موريانه را به دستان پر پينه ي خويش برايشان در گشودم، مرا و همگان را بر نطع سياه نشاندندو گردن زدند. نماز گزاردم و قتل عام شدم كه رافضي ام دانستند نماز گزاردم و قتل عام شدم كه قرمطي ام دانستند، آنگاه قرار نهادند كه ما و برادرانمان يكديگررا بكشيم و اين كوتاه ترين طريق وصول به بهشت بود !
__________________
خداوندا من در کلبه فقیرانه خویش چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری! من چون تویی دارم و تو چون خود نداری...
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي blueboy به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#47 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Dec 2008
محل سكونت: تهرون
ارسالها: 200
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 52
از ایشان 101 بار سپاسگزاري شده است
|
اثری منتشر نشده: بدون در میان آوردن هیچ صغرا و كبرائى برآنیم كه میان دو گونه برداشت از دستاوردهاى هنرى طى استحكاماتى بكشیم اگرچه دستكم از نظر ما جنگى فیزیكى در میان نیست. این خط، فقط مشخصكنندهى مرزهاى یك عقیده است در برابر دو گروه متضادالعمل كه یكى تنها به درونمایه اهمیت قایل است حتا اگر این درونمایه مرثیهئى باشد كه در قالب دفى-روحوضى ارائه شود، وآن دیگرى تنها به قالب ارج مىنهد حتا اگر این قالب در غیاب محتوا به ارائهى هیچ احساسى قادر نباشد. جنگ نامربوط كهنهئىكه تجدید مطلعاش را تنها شرایط اجتماعىى نامربوطى تحمیل كرده است كه در فضایى غیرقابل تشخیص و غیرمنطقى معلق است. كسـانى بر آناند كه هنر را جز خلق زیبائى، تا فراسوهاى زیبائىى مجرد حتا، وظیفهئى نیست. همچون زیر و بمى كه از حنجرهئى ملكوتى بر مىآید و آن را نیازى به كلام نیست. ما از این طایفه نیستیم و برخلاف بهتانى كه آن دستهى دیگر در رسانههاى رسمىى تبلیغاتىى خود آشكارا عنوان مىكنند در پس حرف خود نیز نیتى شریرانه پنهان نكردهایم. ما نیز مىگوئیم: آرى چنان حنجرهئى نیازمند كلام نیست چرا كه كلمات به سبب مشخص بودن مصداقهاشان مىتواند، به مثل، از خلوص موسیقى بكاهد. کلام به مصداق توجه مىدهد و موسیقى از راه احساس ادراك مىشود. این دو از یك خانواده نیستند، طبایعشان متضاد است و چون باهم در آیند آن چه لطمه مىبیند موسیقى است. ما از این طایفه نیستیم و هرچند همیشه اتفاق مىافتد كه در برابر پردهئى نقاشىى تجریدى یا قطعهئى شعر مجرد ناب از خود بىخود شویم و از ته دل به مهارت و خلاقیت آفرینندهاش درود بفرستیـم، بىگمان از این كه چرا فریادى چنین رسا تنها به نمایش قدرت فنى پرداخته كسانى چون ما خاموشان نیازمند به همدردى را در برابر خود از یاد برده است دریغ خوردهایم. اما گرچه ما از آن طایفه نیستیم آثارشان را مىخوانیم پردههاشانرا با اشتیاق به تماشا مىنشینیم به موسیقىشان با دقت گوش مىدهیم و هر چیز مؤثرى را كه در آنها بیابیم مىآموزیم، زیرا بر این اعتقادیم كه هرچه بیان پالودهتر باشد به پیام اثر قدرت نفاذ بیشترى مىبخشـد. چرا كه قالب را تنها براى همین مىخواهیم: پیرهن را براى تن، تا اگر نیت اثر، به مثل، نمایش شكوه جسم انسان است تن در آن هرچه برازندهتر جلوه كند. ما برآنیم كه هنر حامل است و محمول: و اثر هنرى اگر فاقد محموله باشد در نهایت امر استرتیزتك شكیل و راهوارى است كه بىبار و بیعـار از علفزار به سر طویلهى معتاد خود مىخرامد حال آن كه دستاورد شبا روز و ماها سال كشتگران بسـیار خرمن خرمن بر زمین مانده است و بازارهاى نیاز از كالا تهى است. استران پیر و خسته را دیگر طاقت پاسخگوئى به نیازهاى بدبار و تل انبار روزگار نو نیست، و صاحبان استران این زمان تنها دربند اصـلاح نژاد چارپایان خویشاند، چرا كه در نمایشگاهها گوش چارپا را كوچكتر و میاناش را لاغرتر، قوس گردناش را چشمگیرتر و عضـلات سینهاش را پیچیدهتر مىپسندند و نشان افتخار را تقدیم خربندهئى مىكنند كه پسند گروه داوران را بهتر و بیشتر برآورد. مكتب چارپا به خاطر چارپا، نه چارپا درخور بارى كه باید نیازهاى سنگین شهروندان را تمهیدى كنـد. مطالعهى دستاوردهاى هنرىى انسان بازخواندن حماسهئى پرطبل و پرتپشاست: حماسهى آفریدهئى كه به چند هزاره رازهاى تركیب و تعبیه را تجربه مىكند تا سرانجام خود به كرسىى آفرینندهگى بنشیند. راهى كه شاید سرمنزلهایش دم به دم كوتاهتر شده اما سرشار از كوشش و مجاهدت بوده است: كوشش و مجاهدتى كه از راههاى بىشمار صورت پذیرفته. گاه به حجم وگاهى به صدا، گاهى به حركت گاهى به نوا، گاه به خط وگاه به رنگ، گاهى به چوب وگاه به سنگ... ـ كوشش و مجاهدتى از راههاى بسیار كه با موانع بىشمار پنجه در پنجه كرده است اما اگرچه هر بار پیروز از میدان بازنیامده بارى از هر شكست تجربهئى اندوخته از هر سرخوردهگى معرفتى به دست كردهاست. جادهئى طولانى كه چه بسیار باشكمهاى به پشت چسبیده و پاهاى خونین و ایثارهاى شگفت پیموده شده. اما سنگینترین لحظات این حماسهى رنج، دیگر امروز متعلق به گذشتههاست: تاریخاش مدون است و پاسخاش به چند و چون و چراها و اگرها و مگرها روشن و آشكار. زنجیرهئى است به هم پیوسته از حلقههاى منفرد و مجزاى تلاشهاى پراكنده. امروز دیگر تجربهى مجدد شیمى از دوران خون دل خوردن كیمیاگر «گجستهدژ»، اگر سفاهت مطلق نباشد نشانهى كامل بیگانهگى با زمان حال است. كه آدمى، علىرغم تمامىى حماقتهائى كه از لحاظ اجتماعى در سراسر طول تاریخ خود نشان داده، بارى طبیعت خام را توانسته است رام قدرت آفرینندهگى خود كند و معضل كنونى او به جز این نیست كه گیج و درمانده گرفتار چنبرهى هزار پیچ و گره بر گره اجتماع خویش است و هر بامداد با اندیشهى هولناك تحقیر تازه درآمدى كه بر او خواهد رفت از بستر كابوسهاى شبانه بر مىخیزد. دیگر امروز هنر با قوانین مدون و دستاوردهاى پر بار از آزمایشگاههاى ابتدائى بیرون آمده دورههاى كاربرد جادوئى یا تزئینى بودن صرف را پس پشت نهاده به عرصهى پرگیر و دار كارزار دانش با خرافهاندیشى، معرفتگرائى با خشكباورىى تقدیرى، عدالتخواهىى شرافتمندانه با قدرتمدارىى لومپنمسلكانه پانهاده ناطق چیرهدستى شده است كه بانگاش انعكاس جهانى دارد و سخناش مرز زبان نمىشناسد. پس دیگر باید بتواند به حضور خود در این معركه معنائى بدهد، وجودش را با جسارت به اثبات برساند، در عمل از حق حیات خود دفاع كند و در این سنگر پرخون و آتشى كه در آن تنها سخن از مرگ و زندهگى مىرود و تنابندهئى را با تنابندهئى سرشوخى نیست مسوولیتى آشكار متعهد شود. امروزه روز دیگر هیچ هنرى بومى و اقلیمىى صرف نیست وحتا نویسنده و شاعر نیز كه بناگزیر گرفتار حصار زبان خویش است و ابلاغ پیاماش نیاز به واسطه دارد، باز به هر زبان كه بنویسد نویسنده و شاعر سراسر عالم است. با وجود این مىتوان بر هنرهائى چون نقاشى انگشت نهاد كه درك سخناش، در مقایسه با هنرهاى دیگر، به مترجمان چیرهدست چربزبان نیاز چندانى ندارد و مجال ارتباط بىواسطه بر او تنگ نیست. در این حال، سخنورى با این همه قدرت و امتیاز را مىتوان نادیده گرفت و از او تنهـا به شنیدن افسـانهى خوابآور چهل قلندر دلخوش بود؟ طبیبى چنین را مىتوان به خود وانهاد تا درمان را واگذارد و دردها را پس پشت نسخهى مسكنها پنهانكند؟ اگر قرار بر این است كه «هنرمند» همچنان به تفنن دل مشغول كشف شگردهاى بهتانگیز باشد: اگر همچنان دربند خوش طبعى نمودنها باقى بماند كدام پیام و پیغام مىباید خیل دم افزون انسانهائى را كه درد مىكشند و وهن مىبینند و تحقیر مىشوند یا همچنان گرفتار توهمات خویشاند و به سود “پاى تا سرشكمان”تحمیق مىشوند از خواب خوشبینى بیداركند و طلسم دیرباورىشان را بشكند؟ اگر قرار بر این است كه نقاشى همچنان در بند صنعـت و تجرید و بندبازى و چشمبندى لوطى صالحهاى زمانه باقى بماند، «وظایف مشترك انسانى» ـ كه همگامى چنین كارآیند او را به خود وانهاده است ـ به كدام پایگاه مى تواند نقل مكان كند؟ اگر براستى چنان كه خود ادعا مىكند زبان باز كرده چرا سخنى نمى گوید كه به كار آید، و اگر چیزى براى گفتن ندارد دیگر این همه قیل و قال بر سر چیست؟ مرا ببخشید. مىدانم كه اینها نه تنها سخنان تازه درآمدى نیست، كه حتا از دورهى كهنهگىشان تا فراسوهاى اندراس نیز دههها و دههها و دهههاى باورنكردنى گذشته است! ـ بىگمان بسیارى از شما مرا از این كه شاید گمان كردهام در پیام خود، به مثابه درآمدى بر این محفل گفتوگو از نوآورىها، با پیش كشیدن سخنى مندرستر از مصداق ملموس هر اندراس، چه تحفهئى به طبق بر نهادهام سرزنش مىكنید. اما آیا آن دوستان ملامتگو مىدانند كه ما در این زمانه كجاى كاریم؟ آنچه بسیارىها نمىدانند این است كه بهطور رسمى، ما تازه به دورهى كشف غزل عارفانه سقوط اجلال فرمودهایم، و بدین جهت آنچه من عرض مىكنم قرنها از زمانهى خود پیش است و اگر معمولا در مطبوعات رسمى وطنمان تنها به صورت احكام صادرهى “رسمى فرمایشى قانونى” (تو گیومه) فقط به انحرافى بودن آنها حكم مىكنند علتاش این است كه هنوز از لحاظ تاریخى به آن جا نرسیدهایم كه بتوان منحرف بودن آنها را از طریق استدلال منطقى ثابت كرد! به هرحال، توضیحى بود كه فكر كردم لازم است عرض شود. نقاشى و شعر و تئاتر و باقى قالبهاى هنرى امروز دیگر فقط ابزارى براى سرگرمى و تفنن نیست. بچهى بازیگوش كودكستانىى دیروز، اكنون انسان پختهى كاملى است فهیم و پرتجربه و خردمند، كه مىتواند جامعه را به درك خود و فرهنگ و مفهوم عمیق آزادىى اندیشه و رهائى از قید و بندهاى خرافات مدد برساند. و بىشك صرف «توانستن» ایجاد مسوولیت مىكند. اگر امروز هـم هنر نتواند پس از آن همه كوشش و جوشش در به دست آوردن شیوههاى بیـان، اندیشهئى كارآیند را به معرفتى فراگیر مبدل كند حضورش جز به حضور قدحى خالى اما سخت پرنقش و نگار بر سفرهى بىآشگرسنهگان به چه مىماند؟ از اتهامات ما یكى این است كه گویا مثـلا شعر عاشقانه را نمىپسنـدیم به این دلیل كوتهفكرانه كه چنین اشعارى فردى است و اجتماعى (بخوانید «سیاسى») نیست. بگذارید براى آنكه ناگفتهئى بر زمین نماند این را گفته باشیم كه قضا را آنچه مـا نمىپسندیم شعر سیـاسى است كه بناگزیر از دریچه تنگ تعصبات سخن مىگوید و آنچه سخت اجتماعى مىشماریم شعر عاشقانه است كه درس محبت مىدهـد. ما در دنیائى سرشار از خصومت و نفرت زندگى مىكنیم. دنیائى به وزن سرب و به رنگ سیاه و به طعم تلخ. مىبینید كه در فاصلهئى كوتاه از خانه خودمان، براى پارهئى از مردم این روزگار، رهائى از یوغ وحشت و ادبـار به معنى آزادى تیغ بركشیدن و كشتن دیگران است. مـا باید عشق را بیاموزیم تا بتوانیم از زندان تنگ تعصب و نفرت رها شویم. گفتهاند مشت زنى سبب تقویت عضـلات و سرعت واكنش مىشود. مىبینیم كه براى بسیارى كسـان این «وسیله» چنان به «هـدفى مجرد» تبدیل مىشود كه حاصـل آن به اصـطلاح سرعت واكنش و عضلات پولادین دیگر جز در همان صـحنه پیكار و جز در برابر حریف مقابل در هیچ عرصه دیگرى به دو پول سیاه نمىارزد. آقـاى كلى كه روزگارى شرق و غرب عالم را براى نمایش دادن پتك مشتهایش در مىنوشت احتمالا موجود مزاحمى نیست، منتها این سوآل اهل تعقل براى همیشه باقى مـىماند كه اگر دستكش و كیسه تمرین و رینگ و سوت و داوران ریز و درشت و خیل ستایشگران بیكار از وجودش ازاله شـود از او چه باقى مىمانـد كه جز تفوق بر همزادان بى سود و ثمر دیگرش خیر عـامى هـم دست كم براى جامعه گرفتار خویش داشته باشـد؟ به اعتقاد ما «هنـر» بسیارى از هنرمندان را تنـها مىتوان با چیـزى نظیر «هنر» مشت بازان حرفهئى سنجید. سرورانى كه براى آوردن آب به كنار جوى رفتهانـد وآب جـوى ایشـان را با خود برده است. همچنین مىتوان گفت بسیـارى از هنرمندان هنر خود را گرفتار همان سرگذشتى كردهاند كه در تاریخ رقص مىتوان دید: یعنى راه از صورت به معنا نبردن و در نیمراهه دچار بىحاصلى شدن. [...] مطالعه مجموعههاى آثـار هر دوره مشخـص طبعا باید شناسه اجتماعى آن دوران باشـد. به مثل، در ایران، در قرنهـاى سكوت، انسـان دوران سلطه قاجاریه مثـلا، فاقد شناخت ابزار است. در پردههاى نقاشان آن عصر هر آدمیزادى نمودار همه ابناى خویش است: چیزى كه به دو ابروى پیوسته و چشمـانى خمـارآلوده تصویر مىشـده است. هیچكس هیچكس نیست و هركس همه است. و مىبینیم كه نقاشان عصر، از دیدگاه انتقـادى، رسالت تاریخىشـان را گرچه ناآگـاهـانه، اما دقیقـا از همین راه به انجام رساندهاند. «ناآگاهانه» از آن رو كه بىگمان آنان نمىتوانستهاند قاضى هوشمند آثار یا داوران صاحب صلاحیت جامعـه خود باشنـد: پیشهورانى بودهانـد كه از سـر ناگزیرى طبیعت طبقه خاصـى را چشمبسته عریان كردهاند بى این كه خود بدانند چه مىكنند. دوره فروش نمىدانـد كه مىتوان با یك نظر به كالاهـاى درون كولبـارهاش مشتریان ویژه او را شناسائى و حتى حـدود استطاعت مالى و برداشت شان از زیبائى را برمـلا كرد. اگر آن نقاشان در پردههاى خود تنها به جزئیات لباس و پرده و آذینها پرداختهاند نه گناه ایشان است نه تعمـدى آگاهانه در كارشـان: حقیقت این است كه انسان پیرامون این نقاشان، خود را در فضاى سرد میان پردهها و گلدانها و احتمالا در برابر عشوه مبتذل و بىاحساس رقاصگـان از یاد برده است. اینجـا نقاش بینـوا تصـویرگر واقعیت محصـورهئىاست كه در آن حقیقـتى مطرح نیست. محـدودهئى كه آدمى درآن تنها به دو چشـم بادامى و دو ابروى پیوسته بازشناختـه مىشود و اگر در مثـل یكى چون كمالالملك به هر دلیل كه باشد گوشه پردهئى از زندگى طبقات بیرون ارگ شاهى به كنار زند كارش راهى به دهكورهئى نمىبرد و حداكثر قضاوتى كه درباره آن مىشود این است كه شازده چیزمیزمیرزائى سرى بجنباند و بگوید:ـ با مزهس! خیلى با مزهس... فالگیر یهودى! اما این حكایت دیروزها و دیسالها است. روزگار ما دیگر روزگار خاموشى نیست، هرچند كه بازار دهانبندسازى همچنان پررونق باشد. روزگار تفنن و اینجور حرفها هـم نیست، چرا كه امروزه روز آثار هنرى بر سر بازارها به نمایشعام در مىآید و دور نیست كه بیننده، مدعىى بىگذشتى از آب درآید و براى گرفتن حق خود چنگ در گریبان هنرمند افكند. دور نیست كه كسانى اثر هنرىى فاقد پیام و اشارت هنرمند فاقد بینش را ـ به هر اندازه هم كه با شگردها و فوت و فنهاى بهتانگیز عرضه شده باشد ـ تنها در قیاس با ماشین ظریف و پیچیدهئى قضاوت كنند كه در عمل كارى از آن ساخته نباشد. این را نیز ناگفته نگذاشته باشیـم كه هنرمند نیز ماننـد هر انسان دیگرى دست كم بدان اندازه آزاد هست كه چیزى را بپذیرد و چیزى را به دورافكند. یكى بر آن است كه هنر به خودى خود فرهنگ و تربیت است، یكى بر آن است كه هنر مىتواند بر حسب پیام خود ضداخلاق باشـد و ضـد فرهنگ. در این میان كسان دیگرى هم هستند كه مىگویند اكنون كه هنرمنـد مىتوانـد با گردش و چرخش جادوئى ابزار كارش چیزى بگوید تا ما (دست كم ما مردم چپاول شونده و فریب خورنده را كه بى هیچ تعارفى انسانهـاى جنوبى مىخوانند كه در انتقال از امروز به فرداى خویش حركتى ناگزیر در جهت فروتر شدن مىكنیـم و متأسفـانه از این حركت نیز توهمى تقدیرى داریـم آگاهـى بدهد) چرا باید این امكـان والا را دست كـم بگیرد؟ ـ سخنى كه راستى را به سـود هنرمند نیز هست كه خـود قطرهئى از همـین اقیـانوس است. به قولى: «هنرمنـد این روزگار همچون هنرمند دوران امپراتورى رم بر سكوهاى گرداگرد میدان ننشسته است كه، خواه از سر همدردى و خواه از سر خصومت با آنان و خواه به مثابه یكى تماشاچى بى طرف، صحنه دریـدهشدن فریب خوردگان به چنگال شیران گرسنه را نقش كند. هنرمند روزگار مـا بر هیچ سكوئى ایمن نیست، در هیچ میدانى ناظـر مصـون از تعرض قضایـا نیست. او خود مىتواند در هر لحظه هم شیر باشد هم قربانى. زیرا همه چیز گوش به فرمان جبر بىاحساس و ترحمى است كه سراسر جهان پهناور میدان كوچك تاخت و تـاز او است و گنهـكار و بیگناه و هواخواه و بىطرف نمىشناسـد.» در چنین شرایطى كدام انسان شریف مىپذیرد كه خود را به صرف این كه اهل هنر است از معركه دور نگه دارد؟ ما چنین «هنرى» را بهانهى غیرقابل قبول و عذر بتر از گناه كسانى مىشماریم كه هنگام تقسیم مواجب و رتبه سرهنگاند و در معركهى جدال بنهپا! ـ هنرمند در حضور قاضىى وجدان خود محكوم است در جبههى مبارزه با خطر متعهد كوششى بشود، و دریغا كه سختىى كار او نیز درست در همین است: نقش چهرههاى دردكشیدهئى كه گرسنهگى مچالهشان كرده، به نیت ارائه دادن مشكلى جهانى چونگرسنهگى؟ ــ تصویر صفى بىانتها از مشتى انسان پا در زنجیر یوغ برگردن، به قصد باز نمودن فجایع ناشى از بهرهكشىى آدمى از آدمى؟ ــ یا تجسم محبوسى كه میلههاى سیاه قفساش را به رنگ سفید مىانداید، به رسم هشدار دادن از خوش خیالىها؟ ــ نه، مسلما هیچ كس مشوق سادهگرائى و سطحىنگرى، مبلغ خودفریبى و رفع تكلیف و خواستار خلق شعارهاى آبكىى بىارز نیست. رویهى دیگر هنر اعتلاى فرهنگ است، و بینش هنرمند مبنائى استوار از منطـق وآگاهىى عمیق و گسترده مىطلبد تا بتواند جوابگوى علل وجودى خویش در عرصهى زمان باشد، ـ چیزى كه نام دیگرش مشاركت در همآوردى در صحنهى جهانىى فرهنگ بشرى است. شمار زیادى از هنرمندان ما ترجیح مىدهند از همان مرز استادى در چم و خم و ارائهى شگردهاى فنىى كار پا فراتر نگذارند. ترجیح مىدهند ناطقانى بلبلزبان باشند اما سخنى از آن دست به میان نیاورند كه احتمالا مالشان را بىخریدار بگذارد چه رسد به بازگفتن حقایقى كه جان شیرینشان را به مخاطره اندازد. اوضاع مملكت قاراشمیش است احمد شاملو اعتمادملی: احمد شاملو در سالهای دهه هفتاد قصد داشت به شیوه سفرنامههای قجری مطالب طنزی بنویسد كه چندی از آنها را نوشت. این قطعه یكی از آن نوشتههای كوتاه است كه تاكنون منتشر نشده است. اوضاع مملكت قاراشمیش است. به طور دقیق نمىدانیـم چه اتفاقاتى افتاده است. بعضی نوكرهـا مىگوینـد از اطراف شنیدهاند كه رعایا دست از كسب و كار كشیده دكان و بازار را تختهكردهاند كه آزادى مىخواهیم. هرچه فكر مىكنیم آزادى را مىخواهند چهكـار یا به كدام دردشـان شفا است عقلمان قد نمىدهد. صـدراعظـم نامرد در مختصرجوابى كه به تلغراف تند و تیز ما عرضكرده و در آن ما را دركمال نمكبهحرامى «شاهمخلوع» خوانده، تهدید نموده است چنانچه به خاك كشور خودمان پا بگذاریم بلافاصله دستگیر و استنطاق مىشویم وعندالاقتضا بهدارمكافات الصاق مىشویم و در كفرآباد به خیل محاربان با خدا و رسول الحاق مىشویم. (بدنیست توضیحا این را هم گفته باشیم: اول هر چه زور زدیم كه بفهمیم شاه مخلوع چه معنى دارد هیچ سر در نیاوردیم. آسیدحسین آمد نشست قدرى فعل یفعل كرد در نهایت گفت مخلوع صیغه مفعولى است و معنىاش مىشود «شاهخلعتگرفته»، كهنوكرها همه خندیدند گفتند براى شاه افت دارد صیغه مفعولى بشود و خلعت بگیرد، تا باز میرزاطویل از راه رسید و مشكل را حل كرد.) خلاصه، اوضاع اینطورهاست كهگفتیم. پول هم نداریم و با این همه فىامانالله همنیستیم. خلاصه هیچ چیزمان به آدم نمىبرد. از هتل هم عذرمان را خواستهاند. عجالتا در جوار هتل كنار خیابان نشستهایم. از آن همه سال سلطنت با سلطه و جبروت برایمان چه باقى مانده؟ مشتى باسمه و صندوقچهاى تیله شیشهاى با یك قابعكسگوشماهى و یك طغرا خرس ماهوتى كه در كشاكش ایام یكى از چشمهایش هم افتاده... به خودمان مىفرماییم: «خوشا كنج درویشى! این نیز بگذرد!» - اما دل كجا فریب این یاوه مىخورد؟ـ به همان خداى احد و واحد لم یلد قسم كه همین الان دلمان براى یكشكم خورشت آلو اسفناج لمیولد علىاكبرخانى ضعف مىرود. وزیر دربار رفته است قاورنرصاحب را پیدا كند از او به گدایى براى اقامت موقت ما در یك گوشه پارك جواز مخصوص بگیرد، كه تازه معلوم نیست بدهد یا نه. آقاسیدحسین را خواستیم فرمودیم برایمان یك دهن [...] بخواند. به اواسط [...] رسیده بود كه ناگهان سر و كله گزمهاى پیدا شد. گریه و بىقرارى ما را كه دید، سید بیچاره اولاد پیغمبر را دستبندزده اشتلمكنان با خود برد. درماندهایم با این اوضاع چهكنیم. شعری منتشرنشده از احمد شاملو سكوتآب مىتواند خشكى باشد و فریاد عطش: سكوتگندم مىتواند گرسنهگى باشد و غریو پیروزمندانهى قحط: همچنان كه سكوت آفتاب ظلمات است ـ اما سكوت آدمى فقدان جهان و خداست: غریو را تصویر كن! |
|
|
|
|
|
#48 (permalink) |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Apr 2008
ارسالها: 732
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 53
از ایشان 126 بار سپاسگزاري شده است
|
یکی بود یکی نبود
زير گنبد كبود لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسه بود. زار و زار گريه مي كردن پريا مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا. گيسو شون قد كمون رنگ شبق از كمون بلن ترك از شبق مشكي ترك. روبروشون تو افق شهر غلاماي اسير پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه پير. از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد از عقب از توي برج شبگير مي اومد... « - پريا! گشنه تونه؟ پريا! تشنه تونه؟ پريا! خسته شدين؟ مرغ پر بسه شدين؟ چيه اين هاي هاي تون گريه تون واي واي تون؟ » پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه ميكردن پريا مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا *** « - پرياي نازنين چه تونه زار مي زنين؟ توي اين صحراي دور توي اين تنگ غروب نمي گين برف مياد؟ نمي گين بارون مياد نمي گين گرگه مياد مي خوردتون؟ نمي گين ديبه مياد يه لقمه خام مي كند تون؟ نمي ترسين پريا؟ نمياين به شهر ما؟ شهر ما صداش مياد، صداي زنجيراش مياد- پريا! قد رشيدم ببينين اسب سفيدم ببينين: اسب سفيد نقره نل يال و دمش رنگ عسل، مركب صرصر تك من! آهوي آهن رگ من! گردن و ساقش ببينين! باد دماغش ببينين! امشب تو شهر چراغونه خونه ديبا داغونه مردم ده مهمون مان با دامب و دومب به شهر ميان داريه و دمبك مي زنن مي رقصن و مي رقصونن غنچه خندون مي ريزن نقل بيابون مي ريزن هاي مي كشن هوي مي كشن: « - شهر جاي ما شد! عيد مردماس، ديب گله داره دنيا مال ماس، ديب گله داره سفيدي پادشاس، ديب گله داره سياهي رو سياس، ديب گله داره » ... *** پريا! ديگه توک روز شيكسه دراي قلعه بسّه اگه تا زوده بلن شين سوار اسب من شين مي رسيم به شهر مردم، ببينين: صداش مياد جينگ و جينگ ريختن زنجير برده هاش مياد. آره ! زنجيراي گرون، حلقه به حلقه، لابه لا مي ريزد ز دست و پا. پوسيده ن، پاره مي شن ديبا بيچاره ميشن: سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار مي بينن سر به صحرا بذارن، كوير و نمكزار مي بينن عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمي دونين پريا!] در برجا وا مي شن، برده دارا رسوا مي شن غلوما آزاد مي شن، ويرونه ها آباد مي شن هر كي كه غصه داره غمشو زمين ميذاره. قالي مي شن حصيرا آزاد مي شن اسيرا. اسيرا كينه دارن داس شونو ور مي ميدارن سيل مي شن: گرگرگر! تو قلب شب كه بد گله آتيش بازي چه خوشگله! آتيش! آتيش! - چه خوبه! حالام تنگ غروبه چيزي به شب نمونده به سوز تب نمونده، به جستن و واجستن تو حوض نقره جستن الان غلاما وايسادن كه مشعلا رو وردارن بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش كنن عمو زنجير بافو پالون بزنن وارد ميدونش كنن به جائي كه شنگولش كنن سكه يه پولش كنن: دست همو بچسبن دور ياور برقصن « حمومك مورچه داره، بشين و پاشو » در بيارن « قفل و صندوقچه داره، بشين و پاشو » در بيارن پريا! بسه ديگه هاي هاي تون گريه تاون، واي واي تون! » ... پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا ... *** « - پرياي خط خطي، عريون و لخت و پاپتي! شباي چله كوچيك كه زير كرسي، چيك و چيك تخمه ميشكستيم و بارون مي اومد صداش تو نودون مي اومد بي بي جون قصه مي گف حرفاي سر بسه مي گف قصه سبز پري زرد پري قصه سنگ صبور، بز روي بون قصه دختر شاه پريون، - شما ئين اون پريا! اومدين دنياي ما حالا هي حرص مي خورين، جوش مي خورين، غصه خاموش مي خورين كه دنيامون خال خاليه، غصه و رنج خاليه؟ دنياي ما قصه نبود پيغوم سر بسته نبود. دنياي ما عيونه هر كي مي خواد بدونه: دنياي ما خار داره بيابوناش مار داره هر كي باهاش كار داره دلش خبردار داره! دنياي ما بزرگه پر از شغال و گرگه! دنياي ما - هي هي هي ! عقب آتيش - لي لي لي ! آتيش مي خواي بالا ترك تا كف پات ترك ترك ... دنياي ما همينه بخواي نخواهي اينه! خوب، پرياي قصه! مرغاي شيكسه! آبتون نبود، دونتون نبود، چائي و قليون تون نبود؟ كي بتونه گفت كه بياين دنياي ما، دنياي واويلاي ما قلعه قصه تونو ول بكنين، كارتونو مشكل بكنين؟ » پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا. *** دس زدم به شونه شون كه كنم روونه شون - پريا جيغ زدن، ويغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن [ پائين اومدن پود شدن، پير شدن گريه شدن، جوون شدن [ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر كنده شدن، [ ميوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، اميد شدن ياس [ شدن، ستاره نحس شدن ... وقتي ديدن ستاره يه من اثر نداره: مي بينم و حاشا مي كنم، بازي رو تماشا مي كنم هاج و واج و منگ نمي شم، از جادو سنگ نمي شم - يكيش تنگ شراب شد يكيش درياي آب شد يكيش كوه شد و زق زد تو آسمون تتق زد ... شرابه رو سر كشيدم پاشنه رو ور كشيدم زدم به دريا تر شدم، از آن ورش به در شدم دويدم و دويدم بالاي كوه رسيدم اون ور كوه ساز مي زدن، همپاي آواز مي زدن: « - دلنگ دلنگ، شاد شديم از ستم آزاد شديم خورشيد خانم آفتاب كرد كلي برنج تو آب كرد. خورشيد خانوم! بفرمائين! از اون بالا بياين پائين ما ظلمو نفله كرديم از وقتي خلق پا شد زندگي مال ما شد. از شادي سير نمي شيم ديگه اسير نمي شيم ها جستيم و واجستيم تو حوض نقره جستيم سيب طلا رو چيديم به خونه مون رسيديم ... » *** بالا رفتيم دوغ بود قصه بي بيم دروغ بود، پائين اومديم ماست بود قصه ما راست بود: قصه ما به سر رسيد غلاغه به خونه ش نرسيد، هاچين و واچين زنجيرو ورچين استاد احمد شاملو |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Mahrad به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#49 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Dec 2009
محل سكونت: تو کشور سبزه
ارسالها: 96
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 64
از ایشان 63 بار سپاسگزاري شده است
|
شاملو نه تنها شاعر است بلکه یک شاهد به تمام معناست شاملو آغازگر شعرهای مدرن جاودانه ای هست که خاطرش خاطرات تلخمان را شیرین می کند در واقع شاملو احمد نیست بلکه شاملو شاملوست
|
|
|
|