کاربر میهمان به هم میهن خوش آمدید. جهت ثبت نام در هم میهن اینجا را کلیک کنید. با ثبت نام از تمامی مزایای کاربران عضو هم میهن بهره مند شوید

تالارهای بحث و گفتگوی هم میهن | Hammihan Forum

بازگشت   تالارهای بحث و گفتگوی هم میهن | Hammihan Forum > تالارهای ادبی > ادبيات , زبان شناسي و فرهنگ بومي

ادبيات , زبان شناسي و فرهنگ بومي انجمن ادبیات و شعر برای دوستدارن شعر و شاعران و بحث هایی در زمینه ادبیات

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 12-17-2009   #46 (permalink)
Enthusiast
 
blueboy's Avatar
 
تاريخ عضويت: Nov 2009
محل سكونت: در همین نزدیکی!
ارسالها: 333
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 69
از ایشان 113 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : احمد شاملو

جخ امروز
از مادر نزاده ام نه
عمر جهان بر من گذشته است.
نزديك ترين خاطره ام خاطره قرن هاست.
بارها به خون مان كشيدند
به ياد آر و تنها دستاورد كشتار
نان پاره بي قاتق سفره بي بركت ما بود.
اعراب فريبم دادند برج موريانه را به دستان پر پينه ي خويش برايشان در گشودم،
مرا و همگان را بر نطع سياه نشاندندو گردن زدند.
نماز گزاردم و قتل عام شدم
كه رافضي ام دانستند
نماز گزاردم و قتل عام شدم
كه قرمطي ام دانستند،
آنگاه قرار نهادند كه ما و برادرانمان يكديگررا بكشيم و اين كوتاه ترين طريق وصول به بهشت بود !
__________________
خداوندا
من در کلبه فقیرانه خویش چیزی دارم
که تو در عرش کبریایی خود نداری!
من چون تویی دارم و تو چون خود نداری...
blueboy آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي blueboy به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 12-17-2009   #47 (permalink)
کاربر
 
farid40's Avatar
 
تاريخ عضويت: Dec 2008
محل سكونت: تهرون
ارسالها: 200
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 52
از ایشان 101 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : احمد شاملو


اثری منتشر نشده:
بدون ‏در میان ‏آوردن هیچ ‏صغرا و كبرائى برآنیم ‏كه ‏میان ‏دو گونه ‏برداشت ‏از دستاوردهاى هنرى طى‏ استحكاماتى ‏بكشیم اگرچه ‏دست‏كم ‏از نظر ما جنگى ‏فیزیكى ‏در میان ‏نیست. این ‏خط، فقط مشخص‏كننده‏ى مرزهاى یك‏ عقیده ‏است ‏در برابر دو گروه متضادالعمل كه‏ یكى تنها به ‏درون‏مایه اهمیت ‏قایل ‏است حتا اگر این ‏درون‏مایه‏ مرثیه‏ئى ‏باشد كه ‏در قالب ‏دفى-روحوضى‏ ارائه ‏شود، وآن دیگرى تنها به ‏قالب ‏ارج ‏مى‏نهد حتا اگر این‏ قالب در غیاب ‏محتوا به ‏ارائه‏ى ‏هیچ ‏احساسى قادر نباشد. جنگ ‏نامربوط كهنه‏ئى‏كه ‏تجدید مطلع‏اش ‏را تنها شرایط اجتماعى‏ى نامربوطى تحمیل كرده ‏است ‏كه ‏در فضایى ‏غیرقابل ‏تشخیص‏ و غیرمنطقى معلق ‏است.
كسـانى ‏بر آن‏اند كه ‏هنر را جز خلق زیبائى، تا فراسوهاى زیبائى‏ى ‏مجرد حتا، وظیفه‏ئى نیست. همچون زیر و بمى كه‏ از حنجره‏ئى ‏ملكوتى‏ بر مى‏آید و آن‏ را نیازى به‏ كلام نیست.
ما از این ‏طایفه ‏نیستیم‏ و برخلاف ‏بهتانى ‏كه ‏آن‏ دسته‏ى ‏دیگر در رسانه‏هاى ‏رسمى‏ى ‏تبلیغاتى‏ى خود آشكارا عنوان ‏مى‏كنند در پس‏ حرف ‏خود نیز نیتى ‏شریرانه پنهان ‏نكرده‏ایم. ما نیز مى‏گوئیم: آرى چنان ‏حنجره‏ئى‏ نیازمند كلام ‏نیست چرا كه ‏كلمات به ‏سبب ‏مشخص‏ بودن ‏مصداق‏هاشان مى‏تواند، به‏ مثل، از خلوص‏ موسیقى ‏بكاهد. کلام به‏ مصداق ‏توجه ‏مى‏دهد و موسیقى ‏از راه ‏احساس ‏ادراك‏ مى‏شود. این‏ دو از یك‏ خانواده ‏نیستند، طبایع‏شان‏ متضاد است ‏و چون باهم‏ در آیند آن‏ چه ‏لطمه‏ مى‏بیند موسیقى است.
ما از این ‏طایفه ‏نیستیم و هرچند همیشه ‏اتفاق ‏مى‏افتد كه‏ در برابر پرده‏ئى ‏نقاشى‏ى ‏تجریدى یا قطعه‏ئى شعر مجرد ناب از خود بى‏خود شویم و از ته‏ دل ‏به‏ مهارت ‏ و خلاقیت آفریننده‏اش درود بفرستیـم، بى‏گمان ‏از این‏ كه ‏چرا فریادى‏ چنین‏ رسا تنها به‏ نمایش ‏قدرت ‏فنى ‏پرداخته كسانى ‏چون ما خاموشان نیازمند به ‏همدردى ‏را در برابر خود از یاد برده ‏است دریغ خورده‏ایم.
اما گرچه‏ ما از آن‏ طایفه ‏نیستیم ‏آثارشان ‏را مى‏خوانیم پرده‏هاشان‏را با اشتیاق ‏به‏ تماشا مى‏نشینیم به‏ موسیقى‏شان با دقت‏ گوش ‏مى‏دهیم و هر چیز مؤثرى را كه ‏در آنها بیابیم مى‏آموزیم، زیرا بر این ‏اعتقادیم كه ‏هرچه‏ بیان پالوده‏تر باشد به ‏پیام ‏اثر قدرت‏ نفاذ بیشترى مى‏بخشـد. چرا كه‏ قالب‏ را تنها براى‏ همین ‏مى‏خواهیم: پیرهن ‏را براى ‏تن، تا اگر نیت ‏اثر، به ‏مثل، نمایش شكوه‏ جسم ‏انسان‏ است تن ‏در آن هرچه ‏برازنده‏تر جلوه ‏كند.
ما برآنیم‏ كه ‏هنر حامل است‏ و محمول: و اثر هنرى ‏اگر فاقد محموله ‏باشد در نهایت ‏امر استرتیزتك‏ شكیل ‏و راهوارى ‏است ‏كه بى‏بار و بیعـار از علفزار به ‏سر طویله‏ى معتاد خود مى‏خرامد حال‏ آن ‏كه دستاورد شبا روز و ماها سال كشتگران‏ بسـیار خرمن‏ خرمن بر زمین ‏مانده ‏است و بازار‌هاى ‏نیاز از كالا تهى ‏است. استران ‏پیر و خسته ‏را دیگر طاقت‏ پاسخگوئى ‏به‏ نیازهاى ‏بدبار و تل ‏انبار روزگار نو نیست، و صاحبان ‏استران این ‏زمان تنها دربند اصـلاح نژاد چارپایان‏ خویش‏اند، چرا كه ‏در نمایشگاه‏ها گوش‏ چارپا را كوچك‏تر و میان‏اش‏ را لاغرتر، قوس‏ گردن‏اش ‏را چشم‏گیرتر و عضـلات ‏سینه‏اش ‏را پیچیده‏تر مى‏پسندند و نشان ‏افتخار را تقدیم‏ خربنده‏ئى ‏مى‏كنند كه ‏پسند گروه داوران ‏را بهتر و بیش‏تر برآورد. مكتب چارپا به‏ خاطر چارپا، نه چارپا درخور بارى كه باید نیازهاى سنگین شهروندان را تمهیدى‏ كنـد.

مطالعه‏ى ‏دستاوردهاى ‏هنرى‏ى ‏انسان بازخواندن ‏حماسه‏ئى ‏پرطبل ‏و پرتپش‏است: حماسه‏ى آفریده‏ئى كه ‏به ‏چند هزاره رازهاى تركیب‏ و تعبیه ‏را تجربه‏ مى‏كند تا سرانجام خود به ‏كرسى‏ى آفریننده‏گى ‏بنشیند. راهى ‏كه ‏شاید سرمنزل‏هایش دم‏ به ‏دم ‏كوتاه‏تر شده اما سرشار از كوشش و مجاهدت بوده ‏است: كوشش‏ و مجاهدتى كه ‏از راه‏هاى ‏بى‏شمار صورت‏ پذیرفته. گاه ‏به ‏حجم وگاهى به ‏صدا، گاهى ‏ به ‏حركت گاهى ‏به ‏نوا، گاه ‏به ‏خط وگاه ‏به ‏رنگ، گاهى‏ به ‏چوب وگاه ‏به ‏سنگ... ـ كوشش‏ و مجاهدتى از راه‏هاى ‏بسیار كه‏ با موانع‏ بى‏شمار پنجه‏ در پنجه ‏كرده ‏است اما اگرچه ‏هر بار پیروز از میدان ‏بازنیامده بارى ‏از هر شكست ‏تجربه‏ئى ‏اندوخته از هر سرخورده‏گى‏ معرفتى به‏ دست كرده‏است. جاده‏ئى ‏طولانى كه ‏چه‏ بسیار باشكم‏هاى به‏ پشت ‏چسبیده و پاهاى‏ خونین و ایثارهاى شگفت ‏پیموده ‏شده. اما سنگین‏ترین ‏لحظات ‏این‏ حماسه‏ى ‏رنج، دیگر امروز متعلق به ‏گذشته‏هاست: تاریخ‏اش‏ مدون ‏است ‏و پاسخ‏اش به ‏چند و چون و چراها و اگرها و مگرها روشن و آشكار. زنجیره‏ئى است‏ به ‏هم ‏پیوسته از حلقه‏هاى ‏منفرد و مجزاى‏ تلاش‏هاى ‏پراكنده. امروز دیگر تجربه‏ى ‏مجدد شیمى ‏از دوران ‏خون‏ دل ‏خوردن‏ كیمیاگر «گجسته‏دژ»، اگر سفاهت‏ مطلق ‏نباشد نشانه‏ى‏ كامل ‏بیگانه‏گى ‏با زمان حال ‏است. كه ‏آدمى، على‏رغم تمامى‏ى حماقت‏هائى ‏كه ‏از لحاظ اجتماعى در سراسر طول ‏تاریخ ‏خود نشان ‏داده، بارى طبیعت‏ خام ‏را توانسته ‏است رام ‏قدرت ‏آفریننده‏گى خود كند و معضل كنونى او به ‏جز این ‏نیست كه‏ گیج ‏و درمانده گرفتار چنبره‏ى هزار پیچ و گره ‏بر گره اجتماع خویش‏ است و هر بامداد با اندیشه‏ى ‏هول‏ناك ‏تحقیر تازه ‏درآمدى‏ كه ‏بر او خواهد رفت ‏از بستر كابوس‏هاى ‏شبانه بر مى‏خیزد.
دیگر امروز هنر با قوانین ‏مدون‏ و دستاوردهاى پر بار از آزمایشگاه‏هاى‏ ابتدائى ‏بیرون آمده دوره‏هاى ‏كاربرد جادوئى‏ یا تزئینى ‏بودن‏ صرف ‏را پس‏ پشت‏ نهاده ‏به ‏عرصه‏ى ‏پرگیر و دار كارزار دانش ‏با خرافه‏اندیشى، معرفت‏گرائى با خشك‏باورى‏ى تقدیرى، عدالت‏خواهى‏ى ‏شرافتمندانه با قدرت‏مدارى‏ى ‏لومپن‏مسلكانه پانهاده ناطق ‏چیره‏دستى ‏شده‏ است‏ كه ‏بانگ‏اش ‏انعكاس ‏جهانى دارد و سخن‏اش ‏مرز زبان ‏نمى‏شناسد. پس‏ دیگر باید بتواند به ‏حضور خود در این ‏معركه معنائى ‏بدهد، وجودش را با جسارت‏ به ‏اثبات ‏برساند، در عمل‏ از حق‏ حیات ‏خود دفاع ‏كند و در این ‏سنگر پرخون و آتشى كه‏ در آن تنها سخن‏ از مرگ‏ و زنده‏گى ‏مى‏رود و تنابنده‏ئى را با تنابنده‏ئى سرشوخى نیست مسوولیتى ‏آشكار متعهد شود.
امروزه ‏روز دیگر هیچ هنرى بومى و اقلیمى‏ى‏ صرف ‏نیست وحتا نویسنده ‏و شاعر نیز كه بناگزیر گرفتار حصار زبان ‏خویش ‏است و ابلاغ ‏پیام‏اش نیاز به ‏واسطه ‏دارد، باز به ‏هر زبان كه بنویسد نویسنده ‏و شاعر سراسر عالم ‏است. با وجود این مى‏توان بر هنرهائى چون ‏نقاشى انگشت نهاد كه ‏درك ‏سخن‏اش، در مقایسه ‏با هنرهاى‏ دیگر، به ‏مترجمان‏ چیره‏دست‏ چرب‏زبان نیاز چندانى ندارد و مجال‏ ارتباط بى‏واسطه‏ بر او تنگ ‏نیست. در این ‏حال، سخنورى‏ با این ‏همه ‏قدرت ‏و امتیاز را مى‏توان نادیده‏ گرفت و از او تنهـا به ‏شنیدن ‏افسـانه‏ى خواب‏آور چهل‏ قلندر دل‏خوش ‏بود؟ طبیبى‏ چنین‏ را مى‏توان به ‏خود وانهاد تا درمان را واگذارد و دردها را پس ‏پشت نسخه‏ى مسكن‏ها پنهان‏كند؟
اگر قرار بر این ‏است‏ كه «هنرمند» همچنان ‏به‏ تفنن ‏دل‏ مشغول ‏كشف ‏شگردهاى ‏بهت‏انگیز باشد: اگر همچنان‏ دربند خوش‏ طبعى ‏نمودن‏ها باقى ‏بماند كدام ‏پیام ‏و پیغام ‏مى‏باید خیل دم‏ افزون انسان‏هائى ‏را كه‏ درد مى‏كشند و وهن ‏مى‏بینند و تحقیر مى‏شوند یا همچنان‏ گرفتار توهمات‏ خویش‏اند و به ‏سود “پاى ‏تا سرشكمان”تحمیق‏ مى‏شوند از خواب خوش‏بینى بیداركند و طلسم ‏دیرباورى‏شان را بشكند؟
اگر قرار بر این ‏است كه نقاشى همچنان در بند صنعـت و تجرید و بندبازى و چشم‏بندى لوطى‏ صالح‌هاى زمانه باقى بماند، «وظایف مشترك انسانى» ـ كه همگامى چنین كارآیند او را به خود وانهاده ‏است ـ به كدام پایگاه مى تواند نقل مكان كند؟ اگر براستى چنان كه خود ادعا مى‏كند زبان باز كرده چرا سخنى نمى گوید كه به كار آید، و اگر چیزى براى گفتن ندارد دیگر این همه قیل و قال بر سر چیست؟
مرا ببخشید. مى‏دانم كه ‏این‏ها نه‏ تنها سخنان ‏تازه ‏درآمدى ‏نیست، كه‏ حتا از دوره‏ى كهنه‏گى‏شان تا فراسوهاى ‏اندراس ‏نیز دهه‏ها و دهه‏ها و دهه‏هاى ‏باورنكردنى‏ گذشته ‏است! ـ بى‏گمان بسیارى ‏از شما مرا از این ‏كه ‏شاید گمان ‏كرده‏ام ‏در پیام ‏خود، به ‏مثابه ‏درآمدى بر این‏ محفل گفت‏وگو از نوآورى‏ها، با پیش ‏كشیدن سخنى ‏مندرس‏تر از مصداق‏ ملموس‏ هر اندراس، چه‏ تحفه‏ئى به ‏طبق بر نهاده‏ام ‏سرزنش‏ مى‏كنید. اما آیا آن‏ دوستان‏ ملامت‏گو مى‏دانند كه ‏ما در این ‏زمانه‏ كجاى‏ كاریم؟
آن‏چه ‏بسیارى‏ها نمى‏دانند این ‏است ‏كه ‏به‏طور رسمى، ما تازه ‏به ‏دوره‏ى ‏كشف ‏غزل ‏عارفانه سقوط اجلال ‏فرموده‏ایم، و بدین‏ جهت آن‏چه‏ من‏ عرض ‏مى‏كنم قرن‏ها از زمانه‏ى ‏خود پیش ‏است و اگر معمولا در مطبوعات رسمى وطن‏مان تنها به ‏صورت ‏احكام ‏صادره‏ى “رسمى فرمایشى قانونى” (تو گیومه) فقط به ‏انحرافى ‏بودن ‏آن‏ها حكم ‏مى‏كنند علت‏اش‏ این ‏است ‏كه ‏هنوز از لحاظ تاریخى‏ به ‏آن جا نرسیده‏ایم ‏كه ‏بتوان منحرف‏ بودن‏ آن‏ها را از طریق‏ استدلال‏ منطقى ثابت ‏كرد!
به ‏هرحال، توضیحى ‏بود كه ‏فكر كردم لازم ‏است‏ عرض ‏شود.
نقاشى ‏و شعر و تئاتر و باقى‏ قالب‏هاى ‏هنرى امروز دیگر فقط ابزارى ‏براى‏ سرگرمى ‏ و تفنن نیست. بچه‏ى ‏بازیگوش كودكستانى‏ى دیروز، اكنون‏ انسان ‏پخته‏ى ‏كاملى ‏است فهیم ‏و پرتجربه ‏و خردمند، كه ‏مى‏تواند جامعه ‏را به ‏درك‏ خود و فرهنگ‏ و مفهوم‏ عمیق آزادى‏ى اندیشه و رهائى از قید و بندهاى ‏خرافات مدد برساند. و بى‏شك صرف «توانستن» ایجاد مسوولیت مى‏كند. اگر امروز هـم هنر نتواند پس‏ از آن ‏همه ‏كوشش‏ و جوشش ‏در به ‏دست ‏آوردن شیوه‏هاى ‏بیـان، اندیشه‏ئى كارآیند را به‏ معرفتى ‏فراگیر مبدل‏ كند حضورش‏ جز به‏ حضور قدحى‏ خالى اما سخت‏ پرنقش ‏و نگار بر سفره‏ى بى‏آش‏گرسنه‏گان به ‏چه‏ مى‏ماند؟
از اتهامات ما یكى ‏این ‏است كه گویا مثـلا شعر عاشقانه را نمى‏پسنـدیم به ‏این دلیل كوته‏فكرانه كه چنین اشعارى فردى است و اجتماعى (بخوانید «سیاسى») نیست. بگذارید براى آن‏كه ناگفته‏ئى بر زمین نماند این را گفته باشیم كه قضا را آنچه مـا نمى‏پسندیم شعر سیـاسى ‏است كه‏ بناگزیر از دریچه‏ تنگ تعصبات سخن مى‏گوید و آنچه سخت اجتماعى مى‏شماریم شعر عاشقانه ‏است كه درس محبت مى‏دهـد. ما در دنیائى سرشار از خصومت و نفرت زندگى مى‏كنیم. دنیائى به ‏وزن سرب و به رنگ سیاه و به طعم تلخ. مى‏بینید كه در فاصله‏ئى كوتاه از خانه خودمان، براى پاره‏ئى از مردم این روزگار، رهائى از یوغ وحشت و ادبـار به معنى آزادى تیغ بركشیدن و كشتن دیگران‏ است. مـا باید عشق را بیاموزیم تا بتوانیم از زندان تنگ تعصب و نفرت رها شویم.
گفته‏اند مشت زنى سبب تقویت عضـلات و سرعت واكنش مى‏شود. مى‏بینیم كه براى بسیارى كسـان این «وسیله» چنان به «هـدفى مجرد» تبدیل مى‏شود كه حاصـل آن به اصـطلاح سرعت واكنش و عضلات پولادین دیگر جز در همان صـحنه ‏پیكار و جز در برابر حریف مقابل در هیچ عرصه ‏دیگرى به دو پول سیاه نمى‏ارزد. آقـاى كلى كه روزگارى شرق و غرب عالم را براى نمایش دادن پتك مشت‌هایش در مى‏نوشت احتمالا موجود مزاحمى نیست، منتها این سوآل اهل تعقل براى همیشه باقى مـى‏ماند كه اگر دستكش و كیسه تمرین و رینگ و سوت و داوران ریز و درشت و خیل ستایشگران بیكار از وجودش ازاله شـود از او چه باقى مى‏مانـد كه جز تفوق بر همزادان بى سود و ثمر دیگرش خیر عـامى هـم دست كم براى جامعه گرفتار خویش داشته باشـد؟
به اعتقاد ما «هنـر» بسیارى از هنرمندان را تنـها مى‏توان با چیـزى نظیر «هنر» مشت بازان حرفه‏ئى سنجید. سرورانى كه براى آوردن آب به كنار جوى رفته‏انـد وآب جـوى ایشـان را با خود برده ‏است. همچنین مى‏توان گفت بسیـارى از هنرمندان هنر خود را گرفتار همان سرگذشتى كرده‏اند كه در تاریخ رقص مى‏توان دید: یعنى راه از صورت به معنا نبردن و در نیمراهه دچار بى‏حاصلى شدن.
[...]
مطالعه مجموعه‏هاى آثـار هر دوره مشخـص طبعا باید شناسه اجتماعى آن دوران باشـد. به مثل، در ایران، در قرن‏هـاى سكوت، انسـان دوران سلطه قاجاریه مثـلا، فاقد شناخت ابزار است. در پرده‏هاى نقاشان آن عصر هر آدمیزادى نمودار همه ابناى خویش ‏است: چیزى كه به دو ابروى پیوسته و چشمـانى خمـارآلوده تصویر مى‏شـده است. هیچ‏كس هیچ‏كس نیست و هركس همه است. و مى‏بینیم كه نقاشان عصر، از دیدگاه انتقـادى، رسالت تاریخى‏شـان را گرچه ناآگـاهـانه، اما دقیقـا از همین راه به انجام رسانده‏اند. «ناآگاهانه» از آن رو كه بى‏گمان آنان نمى‏توانسته‏اند قاضى هوشمند آثار یا داوران صاحب صلاحیت جامعـه خود باشنـد: پیشه‏ورانى بوده‏انـد كه از سـر ناگزیرى طبیعت طبقه خاصـى را چشم‏بسته عریان كرده‏اند بى این كه خود بدانند چه مى‏كنند. دوره فروش نمى‏دانـد كه مى‏توان با یك نظر به كالاهـاى درون كولبـاره‏اش مشتریان ویژه او را شناسائى و حتى حـدود استطاعت مالى و برداشت شان از زیبائى را برمـلا كرد. اگر آن نقاشان در پرده‏هاى خود تنها به جزئیات لباس و پرده و آذین‌ها پرداخته‏اند نه گناه ایشان ‏است نه تعمـدى آگاهانه در كارشـان: حقیقت این ‏است كه انسان پیرامون این نقاشان، خود را در فضاى سرد میان پرده‏ها و گلدان‏ها و احتمالا در برابر عشوه مبتذل و بى‏احساس رقاصگـان از یاد برده ‏است. این‏جـا نقاش بینـوا تصـویرگر واقعیت محصـوره‏ئى‏است كه در آن حقیقـتى مطرح نیست. محـدوده‏ئى كه آدمى درآن تنها به دو چشـم بادامى و دو ابروى پیوسته بازشناختـه مى‏شود و اگر در مثـل یكى چون كمال‏الملك به هر دلیل كه باشد گوشه پرده‏ئى از زندگى طبقات بیرون ارگ شاهى به كنار زند كارش راهى به دهكوره‏ئى نمى‏برد و حداكثر قضاوتى كه درباره آن مى‏شود این است كه شازده چیزمیزمیرزائى سرى بجنباند و بگوید:ـ با مزه‏س! خیلى با مزه‏س... فالگیر یهودى!
اما این حكایت ‏دیروزها و دیسال‏ها است. روزگار ما دیگر روزگار خاموشى ‏نیست، هرچند كه ‏بازار دهان‏بندسازى ‏همچنان ‏پررونق ‏باشد. روزگار تفنن‏ و این‏جور حرف‏ها هـم نیست، چرا كه‏ امروزه ‏روز آثار هنرى بر سر بازارها به ‏نمایش‏عام ‏در مى‏آید و دور نیست ‏كه ‏بیننده، مدعى‏ى بى‏گذشتى ‏از آب‏ درآید و براى ‏گرفتن ‏حق ‏خود چنگ‏ در گریبان ‏هنرمند افكند. دور نیست ‏كه كسانى اثر هنرى‏ى فاقد پیام ‏و اشارت ‏هنرمند فاقد بینش‏ را ـ به ‏هر اندازه ‏هم كه‏ با شگردها و فوت‏ و فن‌هاى ‏بهت‏انگیز عرضه ‏شده ‏باشد ـ تنها در قیاس با ماشین ‏ظریف ‏و پیچیده‏ئى ‏قضاوت كنند كه ‏در عمل كارى‏ از آن ‏ساخته ‏نباشد.
این را نیز ناگفته نگذاشته باشیـم كه هنرمند نیز ماننـد هر انسان دیگرى دست كم بدان اندازه آزاد هست كه چیزى را بپذیرد و چیزى را به دورافكند. یكى بر آن ‏است كه هنر به خودى خود فرهنگ و تربیت است، یكى بر آن است كه هنر مى‏تواند بر حسب پیام خود ضداخلاق باشـد و ضـد فرهنگ. در این میان كسان دیگرى هم هستند كه مى‏گویند اكنون كه هنرمنـد مى‏توانـد با گردش و چرخش جادوئى ابزار كارش چیزى بگوید تا ما (دست كم ما مردم چپاول شونده و فریب خورنده را كه بى هیچ تعارفى انسان‏هـاى جنوبى مى‏خوانند كه در انتقال از امروز به فرداى خویش حركتى ناگزیر در جهت فروتر شدن مى‏كنیـم و متأسفـانه از این حركت نیز توهمى تقدیرى داریـم آگاهـى بدهد) چرا باید این امكـان والا را دست كـم بگیرد؟ ـ سخنى كه راستى را به سـود هنرمند نیز هست كه خـود قطره‏ئى از همـین اقیـانوس است. به قولى: «هنرمنـد این روزگار همچون هنرمند دوران امپراتورى رم بر سكوهاى گرداگرد میدان ننشسته ‏است كه، خواه از سر همدردى و خواه از سر خصومت با آنان و خواه به مثابه یكى تماشاچى بى طرف، صحنه دریـده‏شدن فریب خوردگان به چنگال شیران گرسنه را نقش كند. هنرمند روزگار مـا بر هیچ سكوئى ایمن نیست، در هیچ میدانى ناظـر مصـون از تعرض قضایـا نیست. او خود مى‏تواند در هر لحظه هم شیر باشد هم قربانى. زیرا همه چیز گوش به فرمان جبر بى‏احساس و ترحمى‏ است كه سراسر جهان پهناور میدان كوچك تاخت و تـاز او است و گنهـكار و بیگناه و هواخواه و بى‏طرف نمى‏شناسـد.»
در چنین ‏شرایطى ‏كدام‏ انسان ‏شریف‏ مى‏پذیرد كه ‏خود را به ‏صرف ‏این ‏كه ‏اهل ‏هنر است ‏از معركه دور نگه ‏دارد؟ ما چنین «هنرى» را بهانه‏ى غیرقابل ‏قبول و عذر بتر از گناه كسانى مى‏شماریم كه‏ هنگام ‏تقسیم‏ مواجب‏ و رتبه ‏سرهنگ‏اند و در معركه‏ى ‏جدال ‏بنه‏پا! ـ هنرمند در حضور قاضى‏ى وجدان خود محكوم‏ است ‏در جبهه‏ى مبارزه ‏با خطر متعهد كوششى ‏بشود، و دریغا كه‏ سختى‏ى ‏كار او نیز درست در همین ‏است:
نقش چهره‏هاى ‏دردكشیده‏ئى كه‏ گرسنه‏گى ‏مچاله‏شان ‏كرده، به‏ نیت ارائه‏ دادن مشكلى جهانى چون‏گرسنه‏گى؟ ــ تصویر صفى‏ بى‏انتها از مشتى ‏انسان پا در زنجیر یوغ ‏برگردن، به ‏قصد باز نمودن فجایع ناشى‏ از بهره‏كشى‏ى آدمى ‏از آدمى؟ ــ یا تجسم ‏محبوسى ‏كه ‏میله‏هاى‏ سیاه ‏قفس‏اش‏ را به ‏رنگ ‏سفید مى‏انداید، به ‏رسم ‏هشدار دادن از خوش خیالى‏ها؟ ــ
نه، مسلما هیچ ‏كس‏ مشوق‏ ساده‏گرائى ‏و سطحى‏نگرى، مبلغ‏ خودفریبى ‏و رفع ‏تكلیف ‏و خواستار خلق ‏شعارهاى ‏آبكى‏ى بى‏ارز نیست. رویه‏ى دیگر هنر اعتلاى‏ فرهنگ ‏است، و بینش‏ هنرمند مبنائى استوار از منطـق وآگاهى‏ى‏ عمیق ‏و گسترده‏ مى‏طلبد تا بتواند جواب‏گوى علل ‏وجودى‏ خویش‏ در عرصه‏ى زمان ‏باشد، ـ چیزى ‏كه ‏نام ‏دیگرش مشاركت ‏در هم‏آوردى در صحنه‏ى‏ جهانى‏ى ‏فرهنگ‏ بشرى ‏است.
شمار زیادى ‏از هنرمندان ‏ما ترجیح ‏مى‏دهند از همان‏ مرز استادى‏ در چم ‏و خم‏ و ارائه‏ى ‏شگردهاى فنى‏ى‏ كار پا فراتر نگذارند. ترجیح مى‏دهند ناطقانى ‏بلبل‏زبان ‏باشند اما سخنى از آن‏ دست به میان ‏نیاورند كه ‏احتمالا مال‏شان‏ را بى‏خریدار بگذارد چه‏ رسد به ‏بازگفتن‏ حقایقى كه‏ جان‏ شیرین‏شان را به ‏مخاطره ‏اندازد.

اوضاع مملكت قاراشمیش است

احمد شاملو
اعتمادملی: احمد شاملو در سال‌های دهه هفتاد قصد داشت به شیوه سفرنامه‌های قجری مطالب طنزی بنویسد كه چندی از آنها را نوشت. این قطعه یكی از آن نوشته‌های كوتاه است كه تاكنون منتشر نشده است.

اوضاع مملكت قاراشمیش است. به طور دقیق نمى‏دانیـم چه اتفاقاتى افتاده است. بعضی نوكرهـا مى‏گوینـد از اطراف شنیده‏اند كه رعایا دست از كسب و كار كشیده دكان و بازار را تخته‏كرده‏اند كه آزادى مى‏خواهیم. هرچه فكر مى‏كنیم آزادى را مى‏خواهند چه‏كـار یا به‏ كدام دردشـان شفا است عقل‏مان قد نمى‏دهد. صـدراعظـم نامرد در مختصرجوابى كه به تلغراف تند و تیز ما عرض‏كرده و در آن ما را دركمال نمك‏به‏حرامى «شاه‏مخلوع» خوانده، تهدید نموده ‏است چنانچه به ‏خاك كشور خودمان پا بگذاریم بلافاصله دستگیر و استنطاق مى‏شویم وعندالاقتضا به‏دارمكافات‏ الصاق ‏مى‏شویم و در كفرآباد به ‏خیل محاربان ‏با خدا و رسول الحاق ‏مى‏شویم.
(بدنیست توضیحا این‏ را هم گفته ‏باشیم: اول‏ هر چه ‏زور زدیم كه ‏بفهمیم شاه ‏مخلوع چه ‏معنى ‏دارد هیچ سر در نیاوردیم. آسیدحسین ‏آمد نشست قدرى فعل یفعل كرد در نهایت‏ گفت مخلوع صیغه‏ ‏مفعولى ‏است و معنى‏اش‏ مى‏شود «شاه‏خلعت‏گرفته»، كه‏نوكرها همه ‏خندیدند گفتند براى‏ شاه ‏افت‏ دارد صیغه‏ ‏مفعولى ‏بشود و خلعت ‏بگیرد، تا باز میرزاطویل از راه ‏رسید و مشكل را حل ‏كرد.)
خلاصه، اوضاع اینطورهاست كه‏گفتیم. پول ‏هم ‏نداریم و با این ‏همه فى‏امان‏الله هم‏نیستیم. خلاصه ‏هیچ‏ چیزمان ‏به ‏آدم‏ نمى‏برد. از هتل ‏هم عذرمان را خواسته‏اند. عجالتا در جوار هتل كنار خیابان نشسته‏ایم. از آن‏ همه ‏سال سلطنت ‏با سلطه ‏و جبروت ‏برایمان ‏چه ‏باقى ‏مانده؟ مشتى‏ باسمه و صندوقچه‏اى ‏تیله‏ ‏ شیشه‏اى با یك قاب‏عكس‏گوش‏ماهى و یك‏ طغرا خرس‏ ماهوتى‏ كه ‏در كشاكش‏ ایام ‏یكى ‏از چشم‏هایش‏ هم ‏افتاده... به خودمان مى‏فرماییم: «خوشا كنج درویشى! این‏ نیز بگذرد!» - اما دل كجا فریب این یاوه مى‏خورد؟ـ به‏ همان‏ خداى ‏احد و واحد لم ‏یلد قسم كه‏ همین ‏الان دل‏مان براى یك‏شكم خورشت آلو اسفناج لم‏یولد على‏اكبرخانى ضعف‏ مى‏رود.
وزیر دربار رفته ‏است قاورنرصاحب‏ را پیدا كند از او به‏ گدایى براى ‏اقامت موقت ما در یك گوشه‏ ‏پارك جواز مخصوص‏ بگیرد، كه ‏تازه ‏معلوم ‏نیست بدهد یا نه. آقاسیدحسین را خواستیم فرمودیم برایمان ‏یك‏ دهن [...] بخواند. به اواسط [...] رسیده ‏بود كه‏ ناگهان ‏سر و كله‏ گزمه‏اى ‏پیدا شد. گریه ‏و بى‏قرارى‏ ‏ ما را كه ‏دید، سید بیچاره‏ اولاد پیغمبر را دستبندزده اشتلم‏كنان ‏با خود برد. درمانده‏ایم با این‏ اوضاع چه‏كنیم.


شعری منتشرنشده از احمد شاملو

سكوت‏آب
مى‏تواند
خشكى ‏باشد و فریاد عطش:
سكوت‏گندم
مى‏تواند
گرسنه‏گى ‏باشد و غریو پیروزمندانه‏ى قحط:
همچنان كه ‏سكوت ‏آفتاب
ظلمات ‏است ـ
اما سكوت ‏آدمى فقدان‏ جهان ‏و خداست:
غریو را
تصویر كن!



farid40 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر از کاربران ، از دوست گرامي farid40 به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند :
قديمي 01-03-2010   #48 (permalink)
Aficionado
 
Mahrad's Avatar
 
تاريخ عضويت: Apr 2008
ارسالها: 732
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 53
از ایشان 126 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : احمد شاملو

یکی بود یکی نبود
زير گنبد كبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسه بود.
زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.
گيسو شون قد كمون رنگ شبق
از كمون بلن ترك
از شبق مشكي ترك.
روبروشون تو افق شهر غلاماي اسير
پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه پير.

از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد
از عقب از توي برج شبگير مي اومد...


« - پريا! گشنه تونه؟
پريا! تشنه تونه؟
پريا! خسته شدين؟
مرغ پر بسه شدين؟
چيه اين هاي هاي تون
گريه تون واي واي تون؟ »


پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه ميكردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا
***
« - پرياي نازنين
چه تونه زار مي زنين؟
توي اين صحراي دور
توي اين تنگ غروب
نمي گين برف مياد؟
نمي گين بارون مياد
نمي گين گرگه مياد مي خوردتون؟
نمي گين ديبه مياد يه لقمه خام مي كند تون؟
نمي ترسين پريا؟
نمياين به شهر ما؟


شهر ما صداش مياد، صداي زنجيراش مياد-


پريا!
قد رشيدم ببينين
اسب سفيدم ببينين:
اسب سفيد نقره نل
يال و دمش رنگ عسل،
مركب صرصر تك من!
آهوي آهن رگ من!


گردن و ساقش ببينين!
باد دماغش ببينين!
امشب تو شهر چراغونه
خونه ديبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر ميان
داريه و دمبك مي زنن
مي رقصن و مي رقصونن
غنچه خندون مي ريزن
نقل بيابون مي ريزن
هاي مي كشن
هوي مي كشن:
« - شهر جاي ما شد!
عيد مردماس، ديب گله داره
دنيا مال ماس، ديب گله داره
سفيدي پادشاس، ديب گله داره
سياهي رو سياس، ديب گله داره » ...
***
پريا!
ديگه توک روز شيكسه
دراي قلعه بسّه
اگه تا زوده بلن شين
سوار اسب من شين
مي رسيم به شهر مردم، ببينين: صداش مياد
جينگ و جينگ ريختن زنجير برده هاش مياد.
آره ! زنجيراي گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
مي ريزد ز دست و پا.
پوسيده ن، پاره مي شن
ديبا بيچاره ميشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار مي بينن
سر به صحرا بذارن، كوير و نمكزار مي بينن


عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمي دونين پريا!]
در برجا وا مي شن، برده دارا رسوا مي شن
غلوما آزاد مي شن، ويرونه ها آباد مي شن
هر كي كه غصه داره
غمشو زمين ميذاره.
قالي مي شن حصيرا
آزاد مي شن اسيرا.
اسيرا كينه دارن
داس شونو ور مي ميدارن
سيل مي شن: گرگرگر!
تو قلب شب كه بد گله
آتيش بازي چه خوشگله!


آتيش! آتيش! - چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چيزي به شب نمونده
به سوز تب نمونده،
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن


الان غلاما وايسادن كه مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش كنن
عمو زنجير بافو پالون بزنن وارد ميدونش كنن
به جائي كه شنگولش كنن
سكه يه پولش كنن:
دست همو بچسبن
دور ياور برقصن
« حمومك مورچه داره، بشين و پاشو » در بيارن
« قفل و صندوقچه داره، بشين و پاشو » در بيارن


پريا! بسه ديگه هاي هاي تون
گريه تاون، واي واي تون! » ...


پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا ...
***
« - پرياي خط خطي، عريون و لخت و پاپتي!
شباي چله كوچيك كه زير كرسي، چيك و چيك
تخمه ميشكستيم و بارون مي اومد صداش تو نودون مي اومد
بي بي جون قصه مي گف حرفاي سر بسه مي گف
قصه سبز پري زرد پري
قصه سنگ صبور، بز روي بون
قصه دختر شاه پريون، -
شما ئين اون پريا!
اومدين دنياي ما
حالا هي حرص مي خورين، جوش مي خورين، غصه خاموش مي خورين
كه دنيامون خال خاليه، غصه و رنج خاليه؟


دنياي ما قصه نبود
پيغوم سر بسته نبود.


دنياي ما عيونه
هر كي مي خواد بدونه:


دنياي ما خار داره
بيابوناش مار داره
هر كي باهاش كار داره
دلش خبردار داره!


دنياي ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!


دنياي ما - هي هي هي !
عقب آتيش - لي لي لي !
آتيش مي خواي بالا ترك
تا كف پات ترك ترك ...


دنياي ما همينه
بخواي نخواهي اينه!


خوب، پرياي قصه!
مرغاي شيكسه!
آبتون نبود، دونتون نبود، چائي و قليون تون نبود؟
كي بتونه گفت كه بياين دنياي ما، دنياي واويلاي ما
قلعه قصه تونو ول بكنين، كارتونو مشكل بكنين؟ »


پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.
***
دس زدم به شونه شون
كه كنم روونه شون -
پريا جيغ زدن، ويغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
[ پائين اومدن پود شدن، پير شدن گريه شدن، جوون شدن
[ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر كنده شدن،
[ ميوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، اميد شدن ياس
[ شدن، ستاره نحس شدن ...


وقتي ديدن ستاره
يه من اثر نداره:
مي بينم و حاشا مي كنم، بازي رو تماشا مي كنم
هاج و واج و منگ نمي شم، از جادو سنگ نمي شم -
يكيش تنگ شراب شد
يكيش درياي آب شد
يكيش كوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد ...


شرابه رو سر كشيدم
پاشنه رو ور كشيدم
زدم به دريا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دويدم و دويدم
بالاي كوه رسيدم
اون ور كوه ساز مي زدن، همپاي آواز مي زدن:


« - دلنگ دلنگ، شاد شديم
از ستم آزاد شديم
خورشيد خانم آفتاب كرد
كلي برنج تو آب كرد.
خورشيد خانوم! بفرمائين!
از اون بالا بياين پائين
ما ظلمو نفله كرديم
از وقتي خلق پا شد
زندگي مال ما شد.
از شادي سير نمي شيم
ديگه اسير نمي شيم
ها جستيم و واجستيم
تو حوض نقره جستيم
سيب طلا رو چيديم
به خونه مون رسيديم ... »
***
بالا رفتيم دوغ بود
قصه بي بيم دروغ بود،
پائين اومديم ماست بود
قصه ما راست بود:


قصه ما به سر رسيد
غلاغه به خونه ش نرسيد،
هاچين و واچين
زنجيرو ورچين
استاد احمد شاملو
Mahrad آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي Mahrad به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 01-13-2010   #49 (permalink)
کاربر
 
bhshti's Avatar
 
تاريخ عضويت: Dec 2009
محل سكونت: تو کشور سبزه
ارسالها: 96
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 64
از ایشان 63 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : احمد شاملو

شاملو نه تنها شاعر است بلکه یک شاهد به تمام معناست شاملو آغازگر شعرهای مدرن جاودانه ای هست که خاطرش خاطرات تلخمان را شیرین می کند در واقع شاملو احمد نیست بلکه شاملو شاملوست
bhshti آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-13-2010   #50 (permalink)
کاربر
 
bhshti's Avatar
 
تاريخ عضويت: Dec 2009
محل سكونت: تو کشور سبزه
ارسالها: 96
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 64
از ایشان 63 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : احمد شاملو

بانگ در بانگ
خروسان می خوانند
تا دور دست های گمان اما
در این پهنه ی ماسه و شوراب
روستایی نیست
bhshti آفلاين است   پاسخ با نقل قول
پاسخ

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 01:48 PM با تنظيم GMT +3.5 مي باشد.


Powered by: vBulletin - © Jelsoft Enterprises Ltd
Copyright ©2005 - 2010, HamMihan
تمام حقوق محفوظ می باشد , پایگاه اینترنتی هم میهن
هم میهن - اخبار ایران و جهان  - کتابخانه -میهن نیوز - هواشناسی - تفریح و سرگرمیفیلم و سینما - حوادث - بیوگرافی شخصیت ها -  بازی آنلاینایرانگردی - فال حافظ - پزشکی و سلامتی - ورزش - تصاویر ماهوراه ای - دیدنی هاگالری تصاویر - تکنولوژی  -  ابزارهای موبایلجملات پندآموز - دیکشنری انگلیسی به فارسی - جستجوگر فارسی - درگاه تجاری لوکوپوک