کاربر میهمان به هم میهن خوش آمدید. جهت ثبت نام در هم میهن اینجا را کلیک کنید. با ثبت نام از تمامی مزایای کاربران عضو هم میهن بهره مند شوید

تالارهای بحث و گفتگوی هم میهن | Hammihan Forum

بازگشت   تالارهای بحث و گفتگوی هم میهن | Hammihan Forum > تالارهای ادبی > داستان و داستان نویسی

داستان و داستان نویسی انجمن نویسندگان محلی برای تمام کسانی که از نوشتن لذت میبرند.

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 12-21-2005   #31 (permalink)
مدیران
 
Soltan's Avatar
 
تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 10,141
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 5,604
از ایشان 7,510 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض نقل قول : خاطرات روزانه

نمي دانم چه مي خواهم بگويم

زبانم دردهانم بازبسته است

درتنگ قفس باز است و افسوس

كه بال مرغ آوازم شكسته است

نمي دانم چه مي خواهم بگويم غمي دراستخوانم مي گذرد

خيال ناشناسي آشنا رنگ

گهي مي سوزدم گه مي نوازد

پريشان سايه اي آشفته آهنگ

زمغزم مي تراود گيج و گمراه

چو روح خواب گردي مات و مدهوش

كه بي سامان به ره افتد شبانگاه

درون سينه ام دردي است خونبار

كه همچون گريه مي گيرد گلويم

غمي آشفته دردي گريه آلود

نمي دانم چه مي خواهم بگويم .
Soltan آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي Soltan به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 12-21-2005   #32 (permalink)
مدیران
 
Soltan's Avatar
 
تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 10,141
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 5,604
از ایشان 7,510 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض نقل قول : خاطرات روزانه

من همون جزيره بودم خاكي وصميمي و گرم

واسه عشق بازي موجها قامتم يه بستر امن

يه عزيز دردونه بودم پيش چشم موجها

يه نگين سبزخالص روي انگشتر دريا

تا كه يك روز تو رسيدي توي قلبم پاگذاشتي

غصه هاي عاشقي رو تو وجودم جا گذاشتي

زير رگبار نگاهت دلم انگار زيرو رو شد

براي داشتن عشقت همه جونم آرزو شد

تو نفس كشيدي انگار نفسم بريد تو سينه

ابر و باد ودريا گفتن حس عاشقي همينه

اومدي تو سرنوشتم بي بهونه پا گذاشتي

اما تا قايقي اومد از منو دلم گذشتي

رفتي با قايق عشقت سوي روشني فردا

من و دل اما نشستيم چشم به راهت لب دريا

ديگه رو خاك وجودم نه گلي هست نه درختي

لحظه هاي بي تو بودن مي گذره اما به سختي

دل تنهاو غريبم داره اين گوشه مي ميره

ولي حتي وقت مردن باز سراغتو مي گيره

مي رسه روزي كه ديگه قعر دريا ميشه خونم

اما تو دريا عشقت باز يه گوشه اي مي مونم.
Soltan آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي Soltan به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 12-21-2005   #33 (permalink)
مدیران
 
Soltan's Avatar
 
تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 10,141
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 5,604
از ایشان 7,510 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض نقل قول : خاطرات روزانه

خدا

روزي از روزها زودتر از خواب بيدارشدم زيبايي آفرينش خداوند خارج از دايره توصيف بود



داشتم خدا را ستايش می كردم ناگهان حضور خداوندم را در قلبم احساس كردم


از من سوال كرد





آيا دوستم داري



جواب دادم بلی







اگر نقض عضوداشتي باز هم دلباخته ام بودی


مبهوت شدم نگاهي به دست واعضاي بدنم انداختم و گفتم در آن حال وضعيت دشواري داشتم اما





باز هم دلباخته ات بودم



اگر نابينا بودي باز مخلوقات مرا ستايش می كردی


تصورش برايم مشكل است اما باز دلباخته ات بودم


اگر ناشنوا بودى باز به كلامم گوش می دادی


بسيار دشوار بود اما به كلامت گوش می دادم







اگرلال بودي ذكر مرا می گفتی


به سختي گفتم بله


آيا مرا دوست داری


در كمال اراده واعتقاد گفتم بله


بس چرا گناه می كنی


انسانم و بري از اشتباه نيستم


هنگام آسايش از من دوري وهنگام مشكلات به سراغم می آيی


جوابي جز اشك نداشتم







تنها درخلوت مرا می ستايي وخودخواهانه از من حاجت می خواهی


تنها جوابم سيل اشكي بود كه صورتم را مخفي كره بود


در موقع گرفتاري به سراغ ديگران می روی و در موقع عبادت بهانه تراشي می كني جوابی



نداشتم


با شما صحبت كردم شما مردم جواب نداديد و نيازهايتان را شنيدم وبه آنها جواب دادم توان جواب



نداشتم







زندگي بزرگترين موهبت من به شماست آن را تباه نكنید







بار الها مرا ببخش


من رحمانم وبندهايم را می بخشم


تا كنون اين سان جانكاه گريه نكرده بودم


خدايا مرا دوست داری


به آن ميزان كه خارج از ادراك توست تو را دوست دارم


و آنجا بود كه خدا را با تمام وجود ستايش كردم





















ويرايش توسط Soltan : 12-21-2005 در ساعت 04:58 AM.
Soltan آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي Soltan به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 12-21-2005   #34 (permalink)
مدیران
 
Soltan's Avatar
 
تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 10,141
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 5,604
از ایشان 7,510 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض نقل قول : خاطرات روزانه

دنیا به کار خود مشغول است و به دردهای قلبمان اهمیتی نمی دهد و از جراحتهایی که بر قلب مان می نهد آنگاه نیست. بیایید شکر گزار باشیم کسی هست که نیازهای ما را می داند، رنج هایمان را می بیند و اضطراب درونمان را می خواند.«او» از سر رحمت یاری و شفا بر ما نازل می کند. یاریش به اندازه ای به ما می رسد که به دیگران یاری می رسانیم چنانچه به دیگران کمک کنیم، کمک را دریافت می کنیم، مشکلاتمان فرو می نشیند و اندوهمان ناپدید می شود.
Soltan آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 12-21-2005   #35 (permalink)
مدیران
 
Sarvenaz's Avatar
 
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,271
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,071
از ایشان 1,665 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض نقل قول : خاطرات روزانه

مترسك بودم و ريشه در خاك
روكردم به آسمان به ياد پرواز
راه غروب از كدوم سمت بود
كه خورشيد مرد در ته جاده
خونش تمام آسمان را سرخ كرده
توي تاريكي سياه
روي عمق غروب سرخ
نقش صليب ديدم
نقش مسيح ديدم
روش سياه بود ولي دلم روشن شد
به راه افتادم
به جنگ با خاك
خاك ناپاك
ريشه كندم
پاي خود از خانه خود بريدم
و به ره زدم
سينه خيز لباس صد چاك شد
ولي نه ديگر دل آزاد شد
هجوم سرد كلاغان بر تن لخت و عورم
كه مرو بازيچه خوبم
من رفتم و تنهاچيزي كه ماند
به جاده رد سرخ خونم
رفتم و رسيدم من در دل غروب
افسوس
كو مسيح
كو خورشيد
او هم مترسكي مرده چو من بود
كه از دور مي زد نقشي از صليب
كو مسيح ؟
كو خورشيد ؟
كو خاكم ، زندانم؟
كو نوك تيز كلاغان ؟
همدمان نامهربانم ؟
كو خاكم ، خاك ناپاكم ؟
بگو بينم
من حالا مترسكم يا آدمم ؟
__________________
در انتظار بهار، عريانم! فقط همين!
Sarvenaz آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 12-30-2005   #36 (permalink)
مدیران
 
Soltan's Avatar
 
تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 10,141
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 5,604
از ایشان 7,510 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض نقل قول : خاطرات روزانه

سلام به همه ي دوستاي گلم ...
يكي از آشناي بنده روزي توصيه اي برام گفت ...گفت به همه بدبين باش تا وقتي كه خلافش ثابت بشه .. ماهم گفتيم خب بذار ببينيم اين چطوري مي شه...اولش خوب بود ولي بعدا ديگه نمي تونسم به كسي اعتمادبكنم ..حتي اونايي هم كه خوب بودن رو داشتم از دست مي دادم ...
يه روز نشستم با خودم خلوت كردم . گفتم خب ما كه اينو امتحان كرديم ....بذار خلافشم امتحان بكنيم ...
از فردا به خودم گفتم همه ي آدما رو خوب فرض كن تا وقتي كه خلافش بهت ثابت بشه ...
بعد ا اون كلي از مسئله هام حل شد .. ديگه آدماي خوب رو از دست نمي دادم .. مي دوني عزيز .... وقتي كه تو براي يكي گارد دفاعي بگيري بدون اينكه خودت متوجه بشي توي طرفت هم حساسيت ايجاد مي كني .. ولي وقتي كه با محبت بري جلو طرفت هم بدون اينكه متوجه باشه با خوبي مي ياد طرفت ...ولي . ولي به شرطي كه نذاري كسي ازت سوء استفاده كنه ...
نفرتت رو به زنجير بكش ..در صندوق محبت رو بگشا ولي چشماتم باز كن و هوشيار باش.
Soltan آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي Soltan به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 12-30-2005   #37 (permalink)
مدیران
 
Soltan's Avatar
 
تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 10,141
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 5,604
از ایشان 7,510 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض نقل قول : خاطرات روزانه


بارها خواستم رازی را که مدتهاست در قلبم نگه داشته ام فاش کنم
خواستم بگویم که دوستت دارم اما نتوانستم. هرگاه از کنارم میگذشتی آرزو می کردم این راز را در چشمانم بخوانی افسوس تو بی اعتنا از کنارم میگذشتی
تا آنکه دیروز قلم بدست گرفتم و خواستم برایت بنویسم که از این همه بی مهریهایت متنفرم اما وقتی قلم را از روی کاغذ برداشتم با تعجب مشاهده کردم که نوشته ام


با تمام وجود دوستت دارم

Soltan آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي Soltan به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 12-30-2005   #38 (permalink)
مدیران
 
Soltan's Avatar
 
تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 10,141
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 5,604
از ایشان 7,510 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض نقل قول : خاطرات روزانه

در زير باران نشسته بودم… چشمم را به آسمان دوخته بودم…
چشمم را به ابرهاي سرگردان دوخته بودم…انتظار مي کشيدم…انتظار قطره اي
عاشق از باران که از آسمان بيايد و بر چشمانم بنشيند… تا شايد چشمانم عاشق آن
قطره شود…
باران مي باريد آسمان مي ناليد، ابرها بي قرار بودند…صداي رعد ابرها سکوت آسمان را در هم شکسته بود… خيس خيس شده بودم ، مثل پرنده اي در زير باران…!
دوست داشتم پرواز کنم در اوج آسمانها تا شايد خودم قطره عاشق را ميان اين همه قطره پيدا کنم… مي دانستم قطره هايي که از آسمان مي ريزد اشکهاي آسمان است… اشکهايي که هر قطره از آن خاطره اي بيش نبود…
در روياهايم پروازکردم ، در اوج آسمانها، در ميان ابرها، در ميان قطره ها! چطور مي شود از ميان اين همه قطره باران ، قطره عاشق را پيدا کرد؟! قطره هايي که هر وقت به زمين ميريخت يا به دريا مي رفت!، يا به رودخانه! ، يا به صحرا مي رفت و به زمين فرو مي رفت و يا بر روي گل مي نشست!… من به دنبال قطره اي بودم که بر روي چشمانم بنشيند…
نه قطره اي که عاشق دريا يا گل شود…و يا اينکه ناپديد شود!… من قطره عاشق را
مي خواستم که يک رنگ باشد!… همان رنگ باران عشق من…!
نگاهم به باران بود ، در دلم چه غوغايي بود!… انتظار به سر رسيد ، قطره عاشق به چشمانم نرسيد!…
باران کم کم داشت رد خود را گم مي کرد…و آسمان داشت آرام ميگرفت! دلم نمي خواست آسمان آرام بگيرد اما…! من نا اميد نشدم و باز هم منتظر ماندم… آنقدر انتظار کشيدم تا…قطره آخرباران را از آن بالاها مي ديدم… قطره اي که آرزو داشتم به
چشمانم بنشيند… آرزو داشتم بيايد و با چشمانم دوست شود… قطره باران داشت به سوي چشمانم مي آمد… نگاهم همچنان به آن قطره بود…طوفان سعي داشت
قطره را از چشمانم جدا کند و نگذارد به چشمانم بنشيند…
اما آن قطره عشق با طوفان جنگيد ، از طوفان گذشت و به چشمانم نشست…چه لحظه قشنگي…در همان لحظه که قطره باران عشقم داشت به زمين مي ريخت چشمان من هم شروع به اشک ريختن کرد… اشکهايم با آن قطره يکي شده بود…احساس کردم قطره عاشق در قلبم نشسته…به قطره وابسته شدم… آن قطره پاک پاک بود چون از آسمان آمده بود…همان قطره اي که باران عشقم به من هديه داد.
Soltan آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي Soltan به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 12-30-2005   #39 (permalink)
مدیران
 
Sarvenaz's Avatar
 
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,271
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,071
از ایشان 1,665 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض نقل قول : خاطرات روزانه

جمعه ساکت..جمعه متروک
جمعه ي چون خانه هاي کهنه..غم انگيز
جمعه انديشه هاي تنبل بيمار
جمعه خميازه هاي موذي کشدار
جمعه ي بي انتظار..جمعه ي تسليم
خانه ي خالي..خانه ي دلگير
خانه ي پرده..کتاب..گنجه..تصاوير
Sarvenaz آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-03-2006   #40 (permalink)
مدیران
 
Soltan's Avatar
 
تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 10,141
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 5,604
از ایشان 7,510 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض نقل قول : خاطرات روزانه

.آموخته ام... كه زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
. آموخته ام... كه كوتاهترين زماني كه من مجبور به كار هستم، بيشترين كارها و وظايف را بايد انجام دهم
آموخته ام... كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد كه در حال .بالا رفتن از كوه هستيم
آموخته ام... كه فرصتها هيچ گاه از بين نميروند، بلكه شخص ديگري فرصت از دست رفته ما را تصاحب خواهد كرد
.آموخته ام... كه هيچ كس در نظر ما كامل نيست تا زماني كه عاشق بشويم
.آموخته ام... كه لبخند ارزانترين راهي است كه ميتوان توسط آن نگاه را وسعت داد
.آموخته ام... كه نمي توانم احساسم را انتخاب كنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آن را انتخاب كنم
Soltan آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-03-2006   #41 (permalink)
مدیران
 
Soltan's Avatar
 
تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 10,141
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 5,604
از ایشان 7,510 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض نقل قول : خاطرات روزانه

سلام. کنار پنجره اي که عطر خوش آمدنت را مي پراکند ايستاده ام و صبح هاي بدون تو را مي شمارم....
هميشه از خودم مي پرسم: چند سوت قطار تا آمدنت، چند ماه تا به خواب ديدنت، و چند گلدان تا بهار مهرباني ات باقي مانده است؟
چقدر به اين خيابانها و آدمها که مثل عنکبوت فقط پنجره ها را کور مي کنند، خيره شوم؟... خسته ام ... خسته!...
نه!... بيهوده به آن دور دستها خيره نشده ام. مي دانم که آمدني در کار است و من به اميد همين آمدن همه ديوارها را به شکل پنجره نقاشي کرده ام.
شک ندارم که به زودي کنار همان تک درخت هميشگي شکوفه مي زني و به من آرامش تعارف مي کني!.
آن روز دوست دارم روزها و هفته ها فقط نگاهت کنم تا خستگي اين سالهاي انتظار را بدر کنم . همين!
Soltan آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي Soltan به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 01-03-2006   #42 (permalink)
مدیران
 
Sarvenaz's Avatar
 
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,271
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,071
از ایشان 1,665 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض نقل قول : خاطرات روزانه

دیروز تمام خاطرات با تو بودنم را دور ریختم....

و امروز هر چه میگردم خودم را پیدا نمیکنم....!!!!!
Sarvenaz آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-04-2006   #43 (permalink)
مدیران
 
Soltan's Avatar
 
تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 10,141
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 5,604
از ایشان 7,510 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض نقل قول : خاطرات روزانه

نقطه سر سطر بچه ها بنويسيد:
با خط درشت، عشق را بنويسيد
اين مشق شب شماست در دفتر دل
صد مرتبه از روي خـــدا بنويسيد
يادمان باشد از امروز خطائي نكنيم
گرچه در خود شكستيم،صدائي نكنيم
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بي سر و پائي نكنيم

Soltan آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي Soltan به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 01-04-2006   #44 (permalink)
مدیران
 
Soltan's Avatar
 
تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 10,141
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 5,604
از ایشان 7,510 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض نقل قول : خاطرات روزانه

یک روز زشتی و زیبایی کنار دریا همدیگر را دیدند و هر دو با هم –هر کدام به دیگری– گفتند: نمیایی کمی اب تنی و شنا کنیم ؟ ان وقت هر دو جامه از تن دراوردند و وارد اب شدند و شنا کردند . کمی بعد زشتی(تنها) به ساحل امد و جامه زیبایی را بر تن کرد و رفت . وقتی زیبایی به ساحل رسید هر چه گشت جامه اش نیافت و چون شرم داشت که برهنه بماند جامه زشتی را پوشید و راه خود را گرفت و رفت .از ان روز ادم ها هر وقت یکدیگر را می بینند به خطا می افتند . ولی برخی دقت می کنند و خوب به چهره زیبایی نگاه می کنند و او را می شناسند با انکه لباس زشتی را بر تن دارد . بعضی دیگر نیز چنین نیستند و هر چند چهره زشتی را می شناسند اما لباسی که پوشیده است زشتی چهره اش را بر ان ها می پوشاند
Soltan آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي Soltan به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 01-04-2006   #45 (permalink)
مدیران
 
Soltan's Avatar
 
تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 10,141
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 5,604
از ایشان 7,510 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض نقل قول : خاطرات روزانه

از زندگي از اينهمه تكرار خسته ام
از هاي و هوي كوچه و بازار خسته ام
دلگيرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر زهر چه و هر كار خسته ام
بيزارم از خموشي تقويم روي ميز
وز دنگ دنگ ساعت ديوار خسته ام
از او كه گفت يار تو هستم ولي نبود
از خود كه بي شكيبم و بيمار خسته ام
تنها و دلگرفته و بيزار و بي اميد
از حال من مپرس كه بسيار خسته ام.
Soltan آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي Soltan به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
پاسخ

برچسب ها
گذر زمان, اشکها و لبخندها, خاطرات روزانه, درد های پنـهان

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 08:49 AM با تنظيم GMT +3.5 مي باشد.


Powered by: vBulletin - © Jelsoft Enterprises Ltd
Copyright ©2005 - 2010, HamMihan
تمام حقوق محفوظ می باشد , پایگاه اینترنتی هم میهن
هم میهن - اخبار ایران و جهان  - کتابخانه -میهن نیوز - هواشناسی - تفریح و سرگرمیفیلم و سینما - حوادث - بیوگرافی شخصیت ها -  بازی آنلاینایرانگردی - فال حافظ - پزشکی و سلامتی - ورزش - تصاویر ماهوراه ای - دیدنی هاگالری تصاویر - تکنولوژی  -  ابزارهای موبایلجملات پندآموز - دیکشنری انگلیسی به فارسی - جستجوگر فارسی - درگاه تجاری لوکوپوک