|
|
#1306 (permalink) |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Nov 2009
محل سكونت: در همسایگی خدا ...
ارسالها: 806
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 235
از ایشان 401 بار سپاسگزاري شده است
|
چهل روز گذشت...
به پيراهن مشكي ام عادت كرده بودم ...جلوي آينه كه ميرفتم چقدر شبيه خودم بودم .... چقدر يكدست شده بودم ...حس و حال درون و بيرونم يكي شده بود... در اين مدت خودم بودم.... كسي كاري به كارم نداشت... تيكه هايي از دوست و آشنا ميشنيدم كه عزاداري به پيراهن مشكي نيست ولي من اهميت نميدادم!!! وقتي تنم بود حس خوبي داشتم مدام گريه همراهيم ميكرد و چقدر من سبك ميشدم .... امروز به اصرار مادرم پيراهن مشكي ام را دراوردم -ناراحت بودم .... كاش براي خودم زندگي ميكردم ولي چه ميشود كرد - مادر است ديگر نميتواند دخترش را در لباس تيره ببينيد... كشوي لباسم را بيرون كشيدم - پر از رنگ بود و در چشم من بيرنگ .... چقدر رنگ ها بيرنگ شده اند .... چقدر مشكي پر رنگ شده است... با بي ميلي يكي را انتخاب ميكنم و مي پوشم- چقدر آزاردهنده است-بر تنم سنگيني ميكند - تحملش برايم سخت است .... كاش هميشه محرم بود .... كاش ميتوانستم تا آخر عمر در عزاي حسين و در حسرت كربلايش پيراهن مشكي ام را بر تن كنم .... در انتظار محرمي ديگر مي مانم -اگر عمر باقي باشد... |
|
|
|
| 3 نفر از کاربران ، از دوست گرامي SETARE1 به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#1307 (permalink) |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Feb 2007
محل سكونت: گذشته!
ارسالها: 688
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 154
از ایشان 281 بار سپاسگزاري شده است
|
تو فرشته ی نجات منی
چه حس ششم داری تو میدونم حس کردی که زنگ زدی اینم یادت باشه روزی که خبر مهرداد و بیماری مادرم را بهت دادم دلتنگ دلتنگ بودم و تو مثل همیشه به موقع رسیدی همش چند کلمه بیشتر نبود ولی مثل نوری از آسمان امید را در دلم نشوندی هستم ![]()
__________________
امید...
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي MASUOD_M به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#1308 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Nov 2009
محل سكونت: تهران
ارسالها: 254
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 364
از ایشان 207 بار سپاسگزاري شده است
|
امروز به اندازه ی روز های دیگر معمولی نبود.
امروز فرزندی از من متولد شد. و اون هم حس خوب خوب بخشیدن بود.. امروز کسی رو بخشیدم که خودش هم راضی نبود به این بخشش.. امروز آرامش پیدا کردم من .. بسیار زیاد.. امروز به یاد جمله ای افتادم.. از اون تکراری ها.. که اغلب قدیمی ها هر بار که میشنون کلی به وجد می آن.. امروز به وجد اومدم.. ..... کاش دیر قضاوت کنیم، زود ببخشیم...
__________________
عشق، آن که پیش از همه زاد، عشق، که زان پس اندیشه را زاد... / ریگ ودا
|
|
|
|
| 3 نفر از کاربران ، از دوست گرامي leon به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#1309 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Jul 2008
ارسالها: 1,537
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,183
از ایشان 1,473 بار سپاسگزاري شده است
|
امروز ، بعد از ظهر : عصر یک چهارشنبه ی کسالت بار را سپری میکنم بی آنکه انتظار چیزی را بکشم یا آنکه چیزی انتظار مرا بکشد.. کتابی را بی هدف ورق میزنم تا شاید انگیزه ای پیدا کنم برای خواندنی، اما بی فایده است، انگار به جز من، حوصله ی این در و دیوار و حتی این کاغذها هم سر آمده باشد .. کتاب را می بندم و بلند می شوم، از پنجره ی اتاق مادر را نگاه میکنم که حیاط را آب و جارو میکند، کرته های کوچک سبزیجاتِ برادرم را آب میدهد، و به رسم عادت، مقداری نان خشک ریز شده را برای گنجشک ها در گوشه ای از باغچه می ریزد .. و بلافاصله یاد حسین پناهی می افتم و این جمله ی معروفش را در ذهنم مرور میکنم: "به بهشت نمیروم، اگر مادرم آنجا نباشد ..!" با خودم فکر میکنم بهشت، اگر زیر پای مادر نباشد، پس کجاست؟ از تماشای مادر تا پنجره ، و از پنجره تا دیوارهای عمود بر تختم راه میروم .. دوباره به این فکر میکنم که عجب بعد از ظهر کسل کننده ای است، و آرزو میکنم کاش ترم جدید کلاس زبانم زودتر شروع بشود تا بلکه از این بعد از ظهرهای خسته کننده خلاص بشوم. در همین فکرها بودم که انگار شنیدم کسی، با چیزی مثل سنگ یا کلید ( یا شبیه اینها ) به در می زند، حدس زدم پسرک شصت سانتی همسایه باشد که دستش به زنگ نمی رسد .. چادر پوشیدم و تا درب حیاط رفتم .. در را که باز کردم، دهانم برای لحظه ای از تعجب دیدنِ آنچه آن لحظه انتظارش را نداشتم باز ماند! .. بیشتر شبیه یک خواب بود تا واقعیتی در بیداری ... بی اختیار خم شدم، و با شوقی که تا زیر پوست تنم احساس میکردم، تن کوچک و نحیفش را به آغوش گرفتم و هی بوسیدمش ... ماه ها از آخرین باری که دیده بودمش می گذشت، و من حس آدم هایی را داشتم که از پس ِ سالها به معشوق شان رسیده باشند ! ( چقدر ناگهانی بود آمدنشان .. البته یادم می آید همیشه ی خدا کارشان همین بوده که بی خبر بیایند و بی خبر هم بروند .. ! ) کمی بعد بود که متوجه مابقی مهمان ها شدم .. احساسم از دیدن آنها چیزی نیست که در قالب کلمات گفته شوند .. مادر را دیدم که دوان دوان به سمت ما می آمد، و من خودم را می دیدم که صد و هشتاد درجه تغییر کرده بودم .. و فکرهایی که تند تند از ذهنم میگذشت: باز هم همان شور همیشگی نذری .. و تکرار روزهایی که سالها بود که تنها به شکل "خاطره ای خوش" مرور می شدند ... امشب در و دیوارهای خانه هم شادند .. !
__________________
Where can I search in this ruin ? To find you there
|
|
|
|
|
|
#1310 (permalink) |
|
Aficionado
![]()
تاريخ عضويت: Oct 2009
محل سكونت: in Dreams
ارسالها: 670
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 580
از ایشان 866 بار سپاسگزاري شده است
|
از صبح روزهای انتخاب واحد انتظار زیادی نمی رود. بی خوابی های شبانه هم که بیاید رویش صبح مزخرفی می شود. تا نیمه های شب با کلی ترفند و ابتکارات دانشجویی(!) سیستم امنیتی دانشگاه را دور زده و به طور هم زمان به تعداد درسهایی که نیاز بود صفحات را اماده کردم. اما ظرفیت درس ها از روزهای قبل پر شده بود. انقدر که مجبور شدم با جی بلک آپ* درس بردارم. با وضعیت دراماتیک ترم قبل ترم پیش رو بسیار دشوار به نظر می رسد. با این حال تا ساعت 10 تلاش خود را ادامه داده و صفحات را زیر و رو کرده که انگشت سمت چپ ِ اشاره مان پوستش نازک شده است. پدربزرگ در مطب منتظر بود. پدر را که به مطب رساندم وا ماندم در این شهر شلوغ کجا پارک بگیرم. پیدا کردن جای پارک بعید به نظر می رسید. انتظار طولانی شد. و من به ادم هایی که از مقابلم می گذشتند خیره بودم. این روزها هوا سرد بود. و امروز که هوا سرِ سازگاری داشت خیابان ها شلوغ تر شده بود. بعضی ها عجله ای نداشتند. بعضی شان چند بار خیابان را بالا و پایین می رفتند. بعضی ها اما کار مهمی داشتند. قدم هایشان حساب شده بود. گاهی به ساعتشان نگاه می کردند. برای انهایی که اشنایی اندکی داشتیم سری تکان می دادم و لبخند می زدم و می گذشتند. روبرویم داروخانه بود. و انتظار مقابل داروخانه ی شبانه روزی شهر بسیار سخت است. از پایین خیابان که به بیمارستان می رسید کسانی با نسخه ای در دست می رسیدند و مسیر برگشت را گاهی می دویدند. داستان برای عده ای که از مطب های بالای خیابان هم می امدند زیاد فرقی نداشت. تنها تصویر این روزها از مقابلم گذشت. تصویر شهر اران را مقابل شهر خودم گرفتم. این مردم و من مثل طاعون زده های ان شهر که اومیدی نبود.. داشتم وجه تشابه ها را بیشتر می کردم که پدربزرگ سوار ماشین شد. خسته و با لبخند همیشگی اش. پدر را دیدم که به سوی داروخانه می رفت.. *دکتر ج.سیاه بالایی !:دی
__________________
i have a dream
|
|
|
|
| 4 نفر از کاربران ، از دوست گرامي piremard به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#1311 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Dec 2006
ارسالها: 65
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 17
از ایشان 31 بار سپاسگزاري شده است
|
روز خوب و خسته کننده ای بود..
کاش میشد این چند روز تعطیلی رو میرفتیم بوشهر..
__________________
خداحافظ ای خونه ی خالیه من خداحافظ ای عشق پوشالیه من خداحافظ ای خاطرات پر از درد خداحافظ ای لحظه های غم و سرد خداحافظ ای عمر بیخود گذشته خداحافظ ای نامه های نوشته
|
|
|
|
|
|
#1312 (permalink) |
|
Aficionado
![]()
تاريخ عضويت: Oct 2009
محل سكونت: in Dreams
ارسالها: 670
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 580
از ایشان 866 بار سپاسگزاري شده است
|
بوی دود می دهم. دود ِ تمام دیگ های حلیم امشب شهر.
گفت که می رود ولایت ـش. قرار شام و قرار بعد ـش که به هم خورد، من تنها شدم. بیخیال زدم به تاریکی شب ِ شهر. تمام شهر را راه رفته ام. تمام خیابان ها شاهدند. تمام طول راه باد سر ناسازگاری داشت. باران را هم هم صدا کرده بود. می خورد توی صورتم. سرد ِ سرد. من ولی ارام. من عاشق سرمایم. اما می لرزیدم. راه می رفتم هنوز. همه جا دیگ های نذری به پا بود. ارامش می دهد هم زدن دیگ ِ نذری. گرم می شدم. باز راه می افتادم.. می ترسیدم به چهره ی رهگذرانی که گاهی از تاریکی سر بر می اوردند نگاه کنم. می ترسیدم به ساعتم نگاه کنم حتی. می ترسیدم زمان را بیابم. و دلشوره ی از دست دادن ـش را.. دیگر نایی ندارم.. یخ دست هایم باز نشده هنوز.. |
|
|
|
|
|
#1313 (permalink) |
|
Expert
![]() تاريخ عضويت: Jul 2008
محل سكونت: پایـتخـــت
ارسالها: 2,065
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 2,306
از ایشان 1,936 بار سپاسگزاري شده است
|
عجیـب است ..
روز ِ شـاد و عاشـقانه ی ولنتایـن _ کاری به غربی یا ایرانی بودنش ندارم ،گیـر ندهید_ صــاف بیفتد وسط دو روز غمگیـن وفات و شهادت .. سه عزیز و معصــوم .. صد البته برای ما مسلمان ها ! روز جالبیست برایم ، یک همسـایه ی سمت راسـتی ، ولوم روی 100 _شایدم 200 !!_ حسین تهی بخواند و صدای جیــغ و رقص فریاد های شادی .. ولنتاینشان است دیــگر ! همسـایه دست چپـی ، دو خانه آن طرف تر ، صـدای روضه و گــریه . گاهی برای حسین میخواند و مظلومیتش گاهی برای رضـا میخواند و غریبی اش .. شهـادت است دیگر ! گیـج شدم ! شـاید از سرو صـدا .. از مخلوط شدن دو صـدا . شـاید از این تضـاد وحشتناک دو تضـاد و دو تناقـض .. اینقدر نزدیــک به هم ؟! در فاصـله 100 متـر ؟ چه مان شده است ؟!
__________________
I am only a voice in a city of noise ?Can you hear me this time |
|
|
|
| 10 نفر از کاربران ، از دوست گرامي Golbanoo به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#1314 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Nov 2006
محل سكونت: در اوج
ارسالها: 3,309
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,241
از ایشان 1,023 بار سپاسگزاري شده است
|
بعد از چند روز مسافرت و خوش گذرانی و دوری از زندگی روزمره
امروز روز کسالت آوری بود. صبح که از خواب بیدار شدم در دل آرزو کردم کاش وقتی چشمانم را باز می کنم به جای دیدن دیوار های پر از نقاشیه اتاقم دیوار های کرم رنگ هتل را میدیدم ولی افسوس که این نشد. بنا بر عادت صبح زود بیدار شده بودم و همه خواب بودن. هوا, هوای عید بود مثل روز های آخر عید که غمگینم و در انتظار باز شدن مدارس و یک کوه تکالیف انجام نشده..! تا بعد از ظهر نشستم و از حجم تکالیف حسابان و فیزیک و شیمی کاستم ولی انگار هر چه می خواندم بیشتر از درس هایم میماند. ****************************************** در خیابان ها دست در دست هم راه رفتیمو به دختران پسرانی نگاه می کردیم که با جعبه های رنگی قرمز و صورتی به سوی مثلا معشوقه ی خود میرفتن.! اما ما مثل هر سال ولنتاینمان فقط 25 بهمن بود. خنده های دوستم توی گوشم می پیچد( چه خوب که امروز آزادیم . وگرنه باید قلک میشکستیم و دنبال کادو از این مغازه به اون مغازه) چه خوب بود..
__________________
او با خلوص دوست میدارد ذرات زندگی را ذرات خاک را غم های آدمی را غم های پاک را..
|
|
|
|
|
|
#1315 (permalink) |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Nov 2009
محل سكونت: در همسایگی خدا ...
ارسالها: 806
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 235
از ایشان 401 بار سپاسگزاري شده است
|
قسمت اول :
وااااااای باز خواب موندم – ساعت 7:30 –با صدای مامان بیدارشدم – گلم دیرت شد بازم بی صبحونه میخوای بری!!! با یه لبخند مثل همیشه دستامو تو دستای گرمش گرفت و از رختخواب جدام کرد-اخ که چقدر احساس خوشبختی میکنم – از وقتی یادم میاد مامان همیشه زودتر از همه بیدار میشد .... خدایا ببخش بازم نمازم قضا شد ....دیگه تکرار نمیشه ....خدایا یادت نره دوستت دارم ...اینا رو بلند گفتم تا خدا برگرده و نگام کنه – مامان میخنده و من سرمست از صدای خنده های مامان .... یه اهنگ ملایم گذاشتم و با ارامش آماده شدم – در هر شرایطی باید آهنگ صبح ام رو گوش کنم وگرنه تا آخر روز کسل میمونم ..... برسونمت؟؟؟ – صدای بابا اومد - نه مرسی با پاهام حرف دارم ..... خیابونا خلوت بود و کسل کننده – همیشه صبح ها از دیدن بچه هایی که مدرسه میرفتن واقعا خوشحال میشدم –امروز فهمیدم چقدر بهشون عادت کردم و چقدر جاشون خالیه !!! به ایستگاه رسیدم – هنوز یه جورایی گیج میزدم یه جورایی بی احساس .... با دیدن دوستم که با لبخند از دور میومد خوشحال شدم ولی هنوز احساسم گم شده بود .... جعبه کادویی که دستش بود توجهم رو به خودش جلب کرد – سلام کردیم ... این چیه؟؟؟- با لبخند بغلم کرد و گفت ولنتاین مبارک .... واااااااااااااااااای خدای من !!!! اون اونقدر مهربون بود که مثل هر سال برام کادوی ولنتاین گرفته بود و من .... مات و مبهوت مونده بودم چی بگم .... دوست داشتم زمین دهن وا کنه و منو تو خودش گم کنه !!! هیچ رقمه نمیتونستم خودم رو ببخشم ....زبونم بند اومده بود..... قسمت دوم : خوابش برده بود ....درست مثل یه بچه ی معصوم .... کنارم نشسته بود - اندام ظریفی داشت پوستی روشن با دستانی پینه بسته و چهره ای پر از چین و چروک که در پس هر کدام از آنها رازها نهفته بود ..... چادر عربی چقدر به قد کوتاهش زیبایی میبخشید...اندکی از موهای حنایی رنگش بر روی پیشانی اش خودنمایی میکرد و من مبهوت اینهمه جذابیت و زیبایی..... چقدر دوست داشتم دستانش را لمس کنم ولی ترسیدم رویای شیرین کودکانه اش رو ویران کنم .....با همه وجود نگاهش میکردم ....چقدر دوست داشتنی بود .... کاش میتوانستم اینهمه جذابیت را در چهارچوبی از قاب زمان جای دهم .....ولی فرصت اینکار نبود – سیر دل نگاهش کردم ..... از ته دل آرزو میکردم ای کا ش مسافر جاده ایی بی انتها بودیم تا هم من بیشتر او را میدیدم و هم رویای شیرین او شکسته نمیشد ....چه زود به ایستگاه آخر رسیدیم ....باید پیاده میشدیم ..... به سلامت – صدای راننده از خواب بیدارش کرد ..... پ.ن : زبان نوشتاری ام اومد ... قسمت سوم : هیچ وقت از کلید خوشم نمیاد – همیشه دوس دارم در رو واسم باز کنن .... آیفون رو زدم و بدون اینکه صدایی بشنوم در باز شد- مامان صدای زنگ منو میشناخت .... پرده ها کشیده و خونه در سکوت دلربایی فرو رفته بود .....آخ که چقدر این سکوت رو دوس داشتم ..... هنرنمایی مامان اشتها اور بود مثل همیشه.... ناهارم رو خوردم و نمازم رو خوندم و رفتم تو اتاقم .... یه موسیقی بی کلام گذاشتم و کادوی دوستم رو باز کردم – خوشگل بود یه قلب خوابیده ....- بی شباهت به قلب من نبود.....خیلی وقته خوابوندمش ....الحق که خوب منو شناخته بود...... تو افکارم غرق شده بودم – نمیدونم چند ساعت گذشت ..... با صدای گریه ایی به خودم اومدم .....صدای اهنگ رو کم کردم ....آره صدای گریه ی مامان بود .....قلبم به درد اومد-چشمام تر شد.... خواستم برم ببینم چرا مهربون ترین موجود دنیا دلش گرفته و داره گریه میکنه ولی انگار یکی نمیزاشت بلند شم- صدایی تو گوشم میگفت – تنهاش بزار ....یاد خودم افتادم که چه روز و شبایی رو تو تنهایی اشک میریختم و دوس نداشتم کسی رو ببینم –بهش حق دادم که یه روزایی سنگ صبور خانواده هم بخواد تنهایی اشک بریزه و دلیلش رو به کسی نگه ..... آخ که چقدر دوست داشتم برم و بغلش کنم .....تنها کاری که از دستم برمیومد این بود که صدای اهنگم رو بیشتر و بیشتر کنم تا مامان مجبور نشه بیصدا گریه کنه و بلند بلند داد بزنه ......شاید اینجوری آروم بشه .... صدای گریه مامان تو آهنگای من گم شد ...... و اشک های من بیصدا هق هق های مامان رو همراهی میکردن .... ![]() |
|
|
|
| 3 نفر از کاربران ، از دوست گرامي SETARE1 به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#1316 (permalink) |
|
Expert
![]() تاريخ عضويت: Jun 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 2,159
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,823
از ایشان 2,934 بار سپاسگزاري شده است
|
امروز برای خیلی ها روز عشقه.
خیلی ها "خاطره روزانه"ی امروزشون سرشار از محبت شد. خیلی ها پنهانی یا آشکار، کادو (هدیه، خرس، ...) بهمدیگه هدیه دادند. خیلی ها هم مثل من، چشم امیدشون به ولنتاین های بعد دوخته شد. سالها و قرنهاست که نقاش ازل نقش چنین لحظات قشنگی رو بر قاب روزگار آدم ها کشیده. آدم هایی که دیگر نیستند، آدم هایی که هستند و آدم هایی که خواهند آمد. این لحظات قشنگ و این "خاطرات روزانه"ی سرشار از عشق، بر همه ی "آشنایان با عشق" مبارک ![]() |
|
|
|
| 5 نفر از کاربران ، از دوست گرامي Pol به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#1317 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Sep 2008
محل سكونت: آن سوی مرزها
ارسالها: 249
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 318
از ایشان 177 بار سپاسگزاري شده است
|
تبسم شیرین عشق گوشه ای از نگاه خداست تنها به نگاه او می سپارمت
__________________
تا توانی دلی بدست آور دل شکستن هنر نمی باشد
|
|
|
|
|
|
#1318 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Feb 2010
محل سكونت: هر کجا هستم باشم آسمان مال من است
ارسالها: 155
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 165
از ایشان 91 بار سپاسگزاري شده است
|
امروز یه اتفاق بد افتاد خیلی بد
کسی که بهش اعتماد کردم به همه اعتماد پشت کرد چرا ... !؟ هر بار که کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم آنقدر در من ترس از گرفتن دست هست که از گم شدن نیست ...
__________________
دچار یعنی ..........عاشق و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي forooghjan به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#1319 (permalink) |
|
Addict
![]()
تاريخ عضويت: Aug 2008
محل سكونت: بین زمین و آسمون
ارسالها: 4,893
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,428
از ایشان 1,732 بار سپاسگزاري شده است
|
امروز،
یک روز گرم زمستانی، یک تئوری ساختم، و خودم آن را رد کردم....
__________________
و چنان بی تابم که دلم میخواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه دورها آوایی است که مرا میخواند... ![]() |
|
|
|
| 2 نفر از کاربران ، از دوست گرامي Niloofar-92 به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#1320 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Dec 2007
محل سكونت: پشت هیچستانم
ارسالها: 18,411
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 7,974
از ایشان 6,106 بار سپاسگزاري شده است
|
چند بار خواستم ننویسم
چه روز گندی بود اما خب انگار هی میاد این تاپیک جلوی چشمم خب خیلی روزگندی بود ![]() ![]()
__________________
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي mina83 به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
![]() |
| برچسب ها |
| گذر زمان, اشکها و لبخندها, خاطرات روزانه, درد های پنـهان |
| ابزارهاي موضوع | |
| نحوه نمايش | |
|
|