|
|
#1 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 10,141
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 5,604
از ایشان 7,510 بار سپاسگزاري شده است
|
سلام.
اينجا يه دفتر خاطراته. هر كي دوست داره خاطراتشو بنويسه بياد جلو.................. |
|
|
|
| 2 نفر از کاربران ، از دوست گرامي Soltan به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#2 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 10,141
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 5,604
از ایشان 7,510 بار سپاسگزاري شده است
|
ماهی بی آب نمی تواند زنده باشد. خدایا! من هم بدون «تو» نمی توانم زنده باشم. «تو» مرا پدری ازلی هستی و همراه من در راه زندگی. «تو» برادر من هستی. بار مرا در همه اعصار بر دوش کشیده ای. «تو» هیچگاه مرا ترک نخواهی کرد و من تا ابد از آن «تو» هستم.
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Soltan به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#3 (permalink) |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 754
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 5
از ایشان 13 بار سپاسگزاري شده است
|
سلام
امروز خيلي اضطراب دارم تا 1 ساعت ديگه همه چيز روشن ميشه ميخام زنگ بزم حاجاقا واسم استخاره كنه نميدونم دعا كنم خوب بشه يا نه سپردم دست خودت خدا جونم هر چي خيره واسم همونو پيش بيار
__________________
التماس دعا
|
|
|
|
|
|
#4 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: Vancouver
ارسالها: 393
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 0
از ایشان 33 بار سپاسگزاري شده است
|
تنهاي تنها بودم ، با تنهايي درد دل ميكردم ، من بودم و يك دنيا تنهايي تو آمدي و مرا عاشق كردي، عاشق آن قلب پر از محبتت كردي مرا در اين دنياي عاشقي در به در كردي بدان كه من به آساني گرفتار تو نشدم ! در اين راه عاشقي سختي كشيدم ، درد كشيدم ، انتظار سختي كشيدم تا با تو و عاشق تو بمانم تو با ماندنت در كنارم كاري كن كه همه اين سختي ها را از ياد ببرم اينك كه من گرفتار تو شدم و راهي براي بازگشت به سوي تنهايي ندارم تا آخر راه با تو مي مانم ، بدان كه براي عشقت جان خواهم داد زندگي ام فداي تو ، اين قلب كوچك و پر از غمم براي تو ، اين همه احساس پر از عشق در وجودم نيز تقديم به تو بدان كه بيشتر از همه چيز دوستت دارم ، دوستت دارم ، دوستت دارم و دوستت دارم باز مي نويسم كه دوستت دارم ، عزيزم خيلي دوستت دارم تكرار مكرر كلمه دوستت دارم را باز به زبان خواهم آورد تا بيشتر از هر لحظه اي باور كني كه من بيشتر از هر زماني و بيشتر از هر چيزي دوستت دارم عزيزم اينهمه سختي و اينهمه انتظار و اينهمه غم و غصه در اين لحظه هاي عاشقي نشان از عشق و دوست داشتن من نسبت به تو مي باشد تو باور نكني خداي عاشقان باور دارد كه دوستت دارم كلمه مقدس دوست داشتن و ابراز آن به تو با گفتن آن كلمه نيست ، با نوشتن و يا حس كردن آن نيست ، بايد با ماندن تا آخرين لحظه زندگي ام به تو ثابت كنم كه دوستت دارم شايد زماني كه مرگم فرا برسد بفهمي كه من چقدر تو را دوست داشته ام ! بفهمي كه چقدر من براي رسيدن به تو سختي كشيدم ، و زمان مرگم باور كني كه به حرفم و عهدي كه با تو بستم پايبند بودم آري پس اي خداي بزرگ كاش زودتر مرگ من فرا رسد تا يارم باور كند چقدر او را دوست ميداشتم قدر مرا بدان اي يار ، غرورم را در آن سرزمين تنهايي ها شكستي ، مرا تسليم آن قلب پاك و از عشقت كردي ، مرا در اين دنياي عاشقي دربه در كردي ، مرا وابسته آن قلب پر از محبتت كردي ، اينك كه تو مرا عاشق كردي بيا و تا پايان راه با من باش بيا و مرا پشيمان از اين عاشق شدن نكن و مرا وسوسه نكن كه دوباره با تنهايي باشم تنهاي تنها بودم ، اما اينك با تو هستم ، هستم مي مانم و خواهم ماند و بارها گفته ام و ميگويم و خواهم گفت كه دوستت دارم ، باز ميگويم كه دوستت دارم … دوستت دارم و دوستت دارم ……. آري دوستت دارم اين كلمه را از حفظ نميگويم ، اين كلمه مقدس را از ته دلم ميگويم . آري از ته دلم با صداي خیلی آهسته آنقدر که خودم هم نشنوم ميگويم كه دوستت دارم
__________________
† ...در سكوتم رازيست .در دلم درديست .آنچه بر انديشه من ميگذرد را بر زبان ره نيست... † |
|
|
|
|
|
#5 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 10,141
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 5,604
از ایشان 7,510 بار سپاسگزاري شده است
|
سلام. ميدونم بد موقعيه واسه قصه شنيدن اما من ميخوام امشب واستون يه قصه بگم
![]() يكي بود يكي نبود.اون يكي كه اومد اولي رفته بود تو يه مسابقه سخت داشتم تمونم شانسمو امتحان ميكردم...... يك دو سه سوت داور بازي شروع شد دويدم دست و پا زدم غرق شدم دل شكستم عاشق شدم بي رحم شدم مهربان شدم بچه بودم بزرگ شدم پير شدم و سوت داور... بازي تموم شد زندگي رو باختم ..................... ويرايش توسط Soltan : 12-12-2005 در ساعت 03:54 AM. |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Soltan به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#6 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,270
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,071
از ایشان 1,665 بار سپاسگزاري شده است
|
مرسي زيبا بود...
سلام ؛ حال من خوب است ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور، که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند ... با این همه اگر عمری باقی بود ، طوری از کنار زندگی می گذرم، که نه دل کسی در سینه بلرزد، و نه این دل نا ماندگار بی درمانم ... تا یادم نرفته است بنویسم : دیشب در حوالی خواب هایم، سال پر بارانی بود... خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم، دعا کردم که بیایی، با من کنار پنجره بمانی، باران ببارد، اما دریغ که رفتن، راز غریب این زندگیست، رفتی پیش از آن که باران ببارد ... می دانم، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است! انگار که تعبیر همه رفتن ها، هرگز باز نیامدن است... بی پرده بگویمت : چیزی نمانده است، گونه هایم از گرمی شراب گر گرفته است، می خواهم تنها بمانم، در را پشت سرت ببند، بی قرارم، می خواهم بروم، می خواهم بمانم ؟! هذیان می گویم ! نمی دانم... نه عزیزم، نامه ام باید کوتاه باشد، ساده باشد، بی کنایه و ابهام، پس از نو می نویسم : سلام ! حال من خوب است، اما تو باور نکن ... .................
__________________
در انتظار بهار، عريانم! فقط همين! ![]() |
|
|
|
|
|
#7 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 10,141
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 5,604
از ایشان 7,510 بار سپاسگزاري شده است
|
![]() در رهگذر زمستان بودم که بهار چشمانت در نگاهم پیدا شد وچشمانم غرق نگاه تو بهاری شد بی انتها بود مثل آبی دریا زیبا بود مثل غروب خورشید دلچسب بود مثل بوییدن گلهای مریم سکوت همه ی فضای خالی وجودم را پر می کند کاش می شد این سکوت با پلک زدن هایت به پایان رسد تو دریایی ترین آبی وآرام بی پایان ولی من موجی گرفتار اسیر دست طوفان هستم. قشنگ ترین ترانه ها ، سبزترین بهارها، مهربانترین گلها را تقدیم تو می کنم . عشق من باش...عاشقم باش...اگر چه فرصتی نیست....اگر چه مهلتی نیست برای با تو بودن ![]() |
|
|
|
|
|
#8 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 10,141
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 5,604
از ایشان 7,510 بار سپاسگزاري شده است
|
داشتم یک دل و آن هم به تو کردم تقدیم
بیش از این از من بی دل چه تمنا داری؟! پروانه به فرزندش پند می داد عاشق نشو که عشق بال هایت را می سوزاند ، قلب سوخته ام را نشانش دادم و گفتم:عشق را فراری نیست بگذار اوهم لذت سوختن را بفهمد ![]() ![]() |
|
|
|
|
|
#9 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: Vancouver
ارسالها: 393
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 0
از ایشان 33 بار سپاسگزاري شده است
|
کاش می شد فراموش کرد و بی خیال شد! امشب بازم دلم گرفته یه حالیم بین اضطراب و انتظار و ترس دلم گرفته می خواد بباره کاش الان توی خلوت ترین و دراز ترین خیابون دنیا بودم و شدیدترین بارون در حال باریدن بود کفشامو در می آوردم تا سنگ ها و ریگ های خیابون حقیقت سختیه راه رو یه بار دیگه در باور پاهام زنده می کردند چند تا نفس عمیق می کشیدم هر از گاهی ماشینی که با سرعت از کنارم می گذشت منو یاد رفتن می انداخت یاد اینکه سواره یا پیاده بــــا ید بری و نا امید شدن قدم هات از متولد شدن یعنی مرگ و من نا امید شدم از رفتن کاش می شد فریاد کشید کاش می شد با صدای بلند گریه کرد بدون اینکه نگران نگاه های تمسخر آمیز و یا حتی دلسوزانه دیگران بود کاش می شد فراموش کرد و بی خیال همه چیز شد ![]() |
|
|
|
|
|
#10 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: Vancouver
ارسالها: 393
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 0
از ایشان 33 بار سپاسگزاري شده است
|
پشت اين قيافه خندان غمی ست و دلهايتان هرگز دل پائيزيم را لمس نخواهد کرد!غمی به نمناکی شبنم و لبخند فريبيست تا نگاهتان درونم را نشکافد چيزی نخواهيد فهميد پس به من خيره نشويد |
|
|
|
|
|
#11 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,270
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,071
از ایشان 1,665 بار سپاسگزاري شده است
|
ما نوشتيم و گريستيم
ما خنده كنان به رقص بر خاستيم ما نعره زنان از سر جان گذشتيم ... كسي را پرواي ما نبود. در دور دست مردي را به دار آويختند : كسي به تماشا سر برنداشت ما نشستيم و گريستيم ما با فريادي از قالب خود بر آمديم |
|
|
|
|
|
#12 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 10,141
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 5,604
از ایشان 7,510 بار سپاسگزاري شده است
|
سلام امروزم خيلي حالم روبه راهه . صبح خيلي قشنگيه اينجا . اميدوارم بتونم روز خوبي رو شروع كنم.
امروزم يه متن جالب پيدا كردم حيفم اومد نخوني .اميدوارم تو هم خوشت بياد در جزيره اي زيبا تمام حواس باهم زندگي ميكردند.شادي غم غرور عشق و.... روزي خبر رسيدكه بزودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساكنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترك كردند.اما عشق ميخواست تا آخرين لحظه بماند چون او عاشق جزيره بود. وقتي جزيره به زير آب فرو ميرفت عشق از ثروت كه با قايقي با شكوه جزيره راترك ميكرد كمك خواست و به او گفت: آيا ميتوانم با تو همسفر شوم؟ ثروت گفت نه مقدار زيادي طلا و جواهرداخل قايقم هست كه جايي براي تو وجود ندارد. پس عشق از غروركه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني بود كمك خواست. غرور گفت نه نميتوانم تو را با خودببرم چون تمام بدنت خيس و كثيف شده و قايقم راكثيف خواهي كرد. غم در نزديكي عشق بود. پس عشق به او گفت: اجازه بده باتو بيايم.غم با صداي حزن آلودي گفت من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم. عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آنقدر قرق شادي و هيجان بودكه حتي صداي عشق را نشنيد. آب هر لحظه بالاو بالاترمي آمد و عشق ديگر نا اميد شده بود كه نا گهان صدايي سالخورده گفت: بيا من تو را خواهم برد. عشق آنقدر خوشحال شده بود كه حتي فراموش كرد نام پير مرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترك كرد. وقتي به خشكي رسيدند پيرمرد رفت و عشق تازه متوجه شد كسي كه جانش را نجات داده چقدر به گردنش حق دارد. عشق نزد علم كه مشغول تماشاي اين جريان بود رفت و از او پرسيد او كه بود؟ علم پاسخ داد زمان. عشق با تعجب گفت:زمان؟ اما او چرا به من كمك كرد؟ علم لبخندي خردمندانه زدو گفت:تنها زمان قادر به درك عظمت عشق خواهد بود. |
|
|
|
|
|
#13 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,270
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,071
از ایشان 1,665 بار سپاسگزاري شده است
|
شب شد خورشيد رفت آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را جست وجو ميكرد ناگهان ستاره اي چشمك زد آفتابگردان سرش را به زير افكند گلها خيانت نميكنند... |
|
|
|
|
|
#14 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: Vancouver
ارسالها: 393
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 0
از ایشان 33 بار سپاسگزاري شده است
|
بهار لبریز از گفتن بود
اما نمی دانست تشنه شنیدن است نمی دانست کویر دلش سیراب نمی شود وقتی تو بارانش باشی آنگاه که بر آن شاخه خشکیده نشستی و از عشق سرودی نمی دانست دریای دل طوفان زده اش را تو آرامش باشی آنگاه که به صد شوق چو مرغان سبک بال اوج گرفتی نمی دانست گریه های بی صدایش را تو همصدا باشی آنگاه که نقش و نگار زدی بر چهره این باغ ویران زده نمی دانست دگربار بهارش تو باشی آنگاه که دستهای خسته همه شب غرق دعا بود بهار نمی دانست پهلو شکسته ای داد بغض شکسته اش باشد ..... |
|
|
|
|
|
#15 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 10,141
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 5,604
از ایشان 7,510 بار سپاسگزاري شده است
|
تنها یکروز در سراسر حیات کافیست
نگاه از گذشته برگیر و بر آن غم مخور چرا که از دست رفته است در غم آینده نیز مباش چرا که هنوز فرا نرسیده است زندگی را در همین لهظه بگذران و آن را چنان زیبا بیافرین که ارزش به یاد ماندن را داشته باشد سلام بچه ها خوبید؟ |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Soltan به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
![]() |
| برچسب ها |
| گذر زمان, اشکها و لبخندها, خاطرات روزانه, درد های پنـهان |
| ابزارهاي موضوع | |
| نحوه نمايش | |
|
|