|
|
#31 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,283
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,115
از ایشان 1,672 بار سپاسگزاري شده است
|
باشد. من که تاحالا صبر کردم بازم سبر میکنم. خدا این سبرو به آدمیزاد نمیداد واقعن چی به سر ما میومد؟ همش توی سورت هم چنگ میزدیم اونوقت!
شاعر میگه: برماگذشت خوب وبد اما تو روزگار .......... فکری به حال خویش کن این روزگار نیست
__________________
یک فیلسوف هرگز یک روحانی را نکشته است در حالیکه روحانیون فلاسفه زیادی را از دم تیغ گذرانده اند.... "دنيس ديروت" ![]() |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Sarvenaz به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#32 (permalink) | |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: کتابخانه ی اتاقم
ارسالها: 1,593
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 39
از ایشان 1,463 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
من فکر کنم همین امروز و فردا این تالار مجزا بشه. ![]()
__________________
خری را پرسیدند: احوالت چون است؟ گفت: خوراکم کم و بارم زیاد است اما مطیع و شاکرم. گفتند: حقا که خری.
|
|
|
|
|
|
|
#33 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,283
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,115
از ایشان 1,672 بار سپاسگزاري شده است
|
آخه ادمین فکر نمیکنند ما نویسندگان با این روهیه ی حساس و لتیف که داریم و با این تلاش بی وقفه جهت پاسداری از زبان و ادبیات پارسی خب احتیاج به یک تالار جدا داریم تا توش با فراغ بال نوشتن آغاز کنیم..
خب این کار که به منوال سبرو تحمل و این گونه حرفها پیش رفت. موضوع بعدی جهت انجام لتفن! |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Sarvenaz به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#34 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: کتابخانه ی اتاقم
ارسالها: 1,593
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 39
از ایشان 1,463 بار سپاسگزاري شده است
|
موضوع بدی اینه که خاهشا پس از جدا سازی یه تقییر هسابی توی تالار داستان نویسی بدین.دوباره راکد نشه هااااااا
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي IRANSHAHR به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#35 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,283
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,115
از ایشان 1,672 بار سپاسگزاري شده است
|
خب من به شخصه هر زمان وارد فاروم میشم سعی میکنم یکی دو تا پست توی تالار بزنم. اما این تالار هیچ زمان راکد نمیشه چون آدمی را به نون و القلم قسم داده اند!
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Sarvenaz به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#37 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,283
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,115
از ایشان 1,672 بار سپاسگزاري شده است
|
سحسحه. کاری که از دست ما برمیاد خلاقیت و نوآوری هست طوریکه بچه ها جذب این تالار بشند. انسان ذاتا طبع نوشتن داره آدمی هر هنری که نداشته باشه اما قصه گوی خوبیه پس تنها کاری که باید بکنیم اینه که بچه ها زوایای ذهنشون رو بیل بزنن تا گنج هنرشون رو پیدا کنند اونوقت با ما قسمتش کنند.!البته دقیقن الان برنامه خاسی مد نظرم نیست
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Sarvenaz به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#38 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 10,141
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 5,604
از ایشان 7,513 بار سپاسگزاري شده است
|
خوبه منم بعضی وقتا میام از پشت شیشه نیگاتون میکنم و کیف میبرم
![]() |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Soltan به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#39 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 10,141
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 5,604
از ایشان 7,513 بار سپاسگزاري شده است
|
خوبه... آخه سبر کردنتون دیدنیه... امیدوارم خسته نشید.
من هنوزم دارم نیگاتون میکنم از پشت شیشه هاااااااااااا ![]() |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Soltan به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#40 (permalink) |
|
Expert
![]() تاريخ عضويت: Apr 2007
ارسالها: 2,138
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 5,042
از ایشان 1,666 بار سپاسگزاري شده است
|
درود به دوستان اهل قلم وبا احساس خوب و مهربان
من هم به اندازه يه پرنده كوچولو در خدمت هستم ![]()
__________________
. . .
ويرايش توسط Parandeh : 02-24-2008 در ساعت 08:14 AM. |
|
|
|
|
|
#41 (permalink) |
|
Expert
![]() تاريخ عضويت: Apr 2007
ارسالها: 2,138
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 5,042
از ایشان 1,666 بار سپاسگزاري شده است
|
براي گرما بخشيدن به تاپيك داستان زيباي آينه شكسته صادق هدايت را براي دوستان قرار ميدم تا شما نيز چون من لذت ببريد .
آينةشكسته صادق هدايت اودِت، مثلگلهاياولبهارتروتازهبود،بايكجفتچشمخماربه رنگآسمانوزلفهاي بـوري كـه هميشـه يكدسته ازآن روي گونهاشآويزانبود . ساعتهايدراز بانيمرخظريـفرنـگپريـدهجلـوپنجـرةاطـاقشمـينشست . پارويپايش ميانداخت، رمانميخواند جورابشرا وصله ميزدوياخامـهدوزي ميكـرد، مخصوصـا "وقتي كه والسگريزري را در ويلن ميزد،قلب من ازجا كنده ميشد . پنجرة اطاق من روبروي پنجره اطاق اودت بود، چقدردقيقهها، ساعتها و شايد روزهـاي يكشـنبه رامـن ازپشت شيشةپنجرةاطاقم به اونگاه ميكردم . بخصوص شبها وقتي كه جورابهايش را درميآورد ودر رختخـوابش ميرفت ! باين ترتيب رابطة مرموزي ميان من و اوتوليد شد . اگر يك روز او را نميديدم،مثل اين بودكه چيزي گم كرده باشم . گاهي روزها ازبسكه باونگاه ميكردم، بلند ميشد ولنگه درپنجرهاش راميبست . دوهفته بودكه هرروزهمديگرراميديديم، ولي نگاه اودت سرد وبياعتنابود، بدون اينكه لبخند بزند و ياحركتي ازاوناشي بشود كه تمايلش را نسبت به من آشكاربكند . اصلا صورت او جدي وتودار بود. اول باري كه با او روبرو شدم،يكروزصبح بود كه رفته بودم در قهوهخانة سركوچهامان صبحانه بخورم. ازآنجا كه بيرون آمدم، اودت راديدم،كيف ويلن دستش بود و بطرف مترو ميرفت . من سلام كـردم، او لبخنـد زد، بعداجازه خواستم كه آن كيف را همراهش ببرم . اودرجواب سرش راتكان داد و گفت " مرسي " ، ا همين يك كلمه آشنائي ما شروع شد . ازآنروزبه بعد پنجرة اطاقمان راكه بازميكرديم، از دور با حركت دست وبه علم اشاره باه حرف ميزديم. ولي هميشه منجرميشد باينكه برويم پائين در باغ لوگزامب ورگ باهم ملاقات بكنيم وبعد بـه سـينما يـا تـآتر ويـاكافه برويم، يابطورديگرچندساعت وقت رابگذرانيم . اودت تنهادرخانه بود،چون ناپدري ومادرش به مسافرت رفته بودند و او بمناسبت كارش درپاريس مانده بود. اوخيلي كمحرف بود. ولي اخلاق بچهها راداشت : سمج ولجبازبود، گاهي مرا ازجا در ميكرد. دوماه بودكه باهم رفيق شده بوديم . يكروز قرارگذاشتيم كه شب را برويم به تماشاي جشن جمعـهبـازار " نـوييي ". درايـن شب اودت لباس آبي نواَش راپوشيده بود وخوشحالتر ازهميشه بنظرميآمد . ويرايش توسط Parandeh : 02-23-2008 در ساعت 04:02 PM. |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Parandeh به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#42 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: کتابخانه ی اتاقم
ارسالها: 1,593
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 39
از ایشان 1,463 بار سپاسگزاري شده است
|
درود بر نویسندگام عزیز.
جدا شدن تالار داستان نویسی رو به همه ی عزیزان نویسنده تبریک می گم. سروناز گرامی گام نخست با موفقیت انجام شد.حالا گام دوم چیه؟ هرچه نویسندگان اراده کنید. ![]() |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي IRANSHAHR به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#43 (permalink) |
|
Expert
![]() تاريخ عضويت: Apr 2007
ارسالها: 2,138
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 5,042
از ایشان 1,666 بار سپاسگزاري شده است
|
. ازرستوران كه درآمـديم،تمـام راه رادرمترو برايم اززندگي خودش صحبت كرد . تا اينكه جلو لوناپارك از مترو درآمديم .گروه انبوهي درآمد و شد بودند . دوطرف خيابان اسباب سرگرمي و تفريح چيده شده بود . بعضيها معركـه گرفته بودند، تيراندازي، بختآزمائي، شيرينيفروشي، سيرك، اتومبيلهاي كوچكي كه باقوةبرق بدور يك محور ميگرديدند، بالنهائي كه دورخود ميچرخيدند، نشيمنهاي متحرك و نمايشهاي گوناگون وجود داشت . صـداي جيغ دخترها، صحبت، خنده، همهمه صداي موتور و موزيكهاي مختلف درهم پيچيده بود .
ماتصميم گرفتيم سوار واگن زرهپوش بشـويم وآن نشـيمنمتحركـي بـود كـه بـدور خـودش ميگشـت و درموقع گردش يك روپوش از پارچه رويآن راميگرفت وبشكل كرم سبزي درميآمد . وقتي كه خواسـتيم سـوار بشويم، اودت دستكشها وكيفش را به من داد،تادرموقع تكان وحركت ازدسـتش نيفتـد . مـا تنـگ پهلـو يهـم نشستيم، واگن براه افتاد و روپوش سبز آهسته بلند شد و پنج دقيقه ما را ازچشم تماشا كنندگان پنهان كرد .روپوش واگن كه عقب رفت، هنوز لبهاي ما بهم چسبيده بود من اودت را ميبوسيدم و او هم دفاعي نميكرد بعد پياده شديم ود رراه برايم نقل ميكرد كه اين دفعه سوم است كه بجشن جمعه بازار ميآيد. چون مادرش او را قدغن كرده بود . چندين جاي ديگر بتماشا رفتيم، بالاخره نصف شب بودكه خسته و مانده برگشتيم. ولي اودت از اينج دل نميكند، پاي هرمعركهاي ميايستاد ومن ناچار بـودم كـه بايسـتم . دوسـه بـار بـازوي او را بـزور كشيدم، او هم خواهي نخواهي با من راه ميافتاد تا اينكه پاي معركه كسي ايستاد كه تيغ ژيلت ميفروخـت، نطـق ميكرد وخوبي آن را عملا نشان ميداد و مردم را دعوت به خريـدن ميكـرد . اين دفعـه از جـا در رفـتم، بـازوي او را سخت كشيدم و گفتم : " اينكه ديگر مربوط به زنها نيست ." |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Parandeh به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#44 (permalink) |
|
Expert
![]() تاريخ عضويت: Apr 2007
ارسالها: 2,138
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 5,042
از ایشان 1,666 بار سپاسگزاري شده است
|
ولي او بازويش را كشيد و گفت :"خودم ميدانم . ميخواهم تماشا بكنم ." من هم بدون اينكه جوابش را بدهم، بطرف مترو رفت. بخانه كه برگشتم، كوچه خلوت و پنجرة اطـاق اودت خاموش بود . وارد اطاقم شدم، چراغ راروشن كردم،پنجره را بـاز كـردم وچـون خـوابم نميآمـد مـدتي كتـاب خواندم . يك بعد از نصف شب بود، رفتم پنجره را به بندم و بخوابم. ديدم اودت آمده پائين پنجرة اطاقش پهلوي چراغگاز دركوچه ايستاده. من از اين حركت او تعجب كردم،پنجره را به تغير بستمهمين كـه آمـدم لباسـم را در بياورم، ملتفت شدم كه كيف منجقدوزي و دستكشهاي اودت درجيبم است و ميدانستم كه پول و كليدِ درِخانـهاش در كيفش است، آنها را بهم بستم و از پنجره پائين انداختم. سه هفته گذشت و در تمام اين مدت من باو بياعتنائي ميكردم، پنجرة اطاق او كه باز ميشد من پنجـرة اطـاقم راميبستم. در ضمن برايم مسافرت به لندن پيش آمد . روزپيش از حركتم به انگليس سرپيچ كوچه به اودت بـرخوردم كه كيف ويلن دستش بود و بطرف مترو پيشميرفت. بعد ازسلام وتعـارف مـن خبـرمسـافرتم را بـه او گفتم و از حركت آنشب خودم نسبت باو عذرخواهي كردم . اودت با خونسردي كيـف منجـقدوزي خـود را بـازكرد آينة كوچكي كه از ميان شكسته بود بدستم داد و گفت : "آنشب كه كيفم را از پنجره پرت كردي اينطورشد . ميداني اين بدبختي ميآورد ." من درجواب خنديدم و او را خرافاتپرست خواندم و باو وعده دادم كه پيش از حركت دوبـاره او راببيـنم، ولي بدبختانه موفق نشدم . تقريبا ً يك ماه بود كه در لندن بودم، اين كاغذ از اودت به من رسيد: |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Parandeh به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#45 (permalink) |
|
Expert
![]() تاريخ عضويت: Apr 2007
ارسالها: 2,138
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 5,042
از ایشان 1,666 بار سپاسگزاري شده است
|
پاريس21 ستامبر" 1930
" جمشيد جانم " نميداني چقدر تنها هستم، اين تنهائي مرا اذيت ميكند، ميخواهم امشب با تو چند كلمه صحبت بكنم . چون وقتي كه بتو كاغذ مينويسم، مثل اينست كه باتو حرف ميزنم . اگردراينكاغذ " تو " مينويسم مرا ببخش . اگـر ميدانستي درد روحي من تا چه اندازه زياداست ! " روزهاچقدردرازاست– عقربك ساعت آنقدر آهسته و كند حركت ميكند كه نميـدانم چـه بكـنم . آيـا زمـان بنظر تو هم اينقدر طولاني است؟ شايد در آنجا با دختري آشنائي پيدا كـرده باشـي، اگـر چـه مـن مطمئـنم كـه هميشه سرت توي كتاب است، همانطوري كه در پاريس بودي ، در آن اطاق محقر كه هر دقيقه جلو چشم من است. حالا يك محصل چيني آنرا كرايه كرده، ولي من پشت شيشههايم را پارچة كلفت كشيدهام تـا بيـرون رانبيـنم، چون كسي را كه دوست داشتم آنجا نيست، همانطوري كه برگردان تصنيف ميگويد : " پرندهاي كه به ديار ديگر رفت بر نميگردد ." ديروز باهلن در باغ لوگزامبورك قدم ميزديم، نزديك آن نيمكت سنگي كه رسيديم يـاد آنروز افتـادم كـه روي همان نيمكت نشسته بوديم و تو از مملكت خودت صحبت ميكردي، وآن همـه وعـده ميـدادي و مـن هـم آن وعدهها را باور كردم و امروز اسباب دست و مسخره دوستانم شدهام و حرفم سر زبانها افتـاده ! مـن هميشـه بياد تو والس " گريزري " را ميزنم، عكسي كه دربيشة ونسنبر داشتيم روي ميز ماسـت، وقتـي عكسـت را نگـاه ميكنم، همان بمن دلگرمي ميدهد : باخود ميگويم " نه،اين عكس مرا گول نميزند !" ولي افسـوس ! نميـدانم تـو هـم معتقدي يا نه . اما از آن شبي كه آينهام شكست، همان آينهاي كه تو خودت به من داده بـودي، قلـبم گـواهي پـيشآمدناگواري را ميداد . روز آخري كه يكديگر را ديديم و گفتي كه به انگليس ميروي، قلبم بمن گفت كه تو خيلـي دور ميروي و هرگز يكديگر را نخواهيم ديدو از آنچه كه ميترسيدم بسرم آمد . مادام بـورل بمـن گفـت : چـرا آنقـدر غمناكي؟ و ميخواست مرا به برتاني ببرد ولي من با او نرفتم، چون ميدانستم كه بيشتر كسل خواهم شد . " باري بگذريم گذشته ها،گذشته. اگر به تو كاغذ تند نوشتم، از خلقتنگي بوده . مرا بـبخش و اگـر اسـباب زحمتت را فراهم آوردم،اميداورم كه فراموشم خواهي كرد . كاغذهايم را پاره و نابود خواهي كرد،همچين نيست،ژيمي؟ " اگر ميدانستي درين ساعت چقدر درد و اندوهم زياد است، از همـه چيـز بيـزار شـدهام، ازكـار روزانـةخودم سرخوردهام، در صورتي كه پيش ازين اينطورنبود. ميداني من ديگر نميتوانم بيش ازين بيتكليف باشم، اگر چه اسباب نگراني خيليها ميشود. اما غصة همه آنها بپاي مال من نميرسد همانطوري كه تصميم گرفتـم امروز يكشنبه ازپاريسخارج خواهم شد . ترن ساعت شش و سي و پنج دقيقه را ميگيرم و به كاله ميروم، آخـرين شهري كه تو از آنجا گذشتي، آن وقت آب آبي رنگ دريا را ميبينم، اين آب همة بدبختيهـا را مـيشـويد. و هـر لحظه رنگش عوض ميشود، و با زمزمههاي غمناك وافسونگر خودش روي ساحل شني ميخورد، كـف ميكنـد، آن كفها را شنها مزمزه ميكنند و فرو ميدهند، و بعد همين موجهاي دريا آخرين افكار مرا با خـودش خواهـد بـرد. چون بكسي كه مرگ لبخند بزند با اين لبخند او را بسوي خودش ميكشاند . لابد ميگـوئي كـه او چنـين كـاري را نميكند ولي خواهي ديد كه من دروغ نميگويم . بوسههايم را از دور بپذير اودت لاسور ." |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Parandeh به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
![]() |
| برچسب ها |
| محفل پوست انداخن, نقد آثار محفل پوستانداختن |
| ابزارهاي موضوع | |
| نحوه نمايش | |
|
|