|
|||||||
| داستان و داستان نویسی انجمن نویسندگان محلی برای تمام کسانی که از نوشتن لذت میبرند. |
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهاي موضوع | نحوه نمايش |
|
|
#76 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,337
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,160
از ایشان 1,763 بار سپاسگزاري شده است
|
وقتی از برگزار کننده مراسم بزرگداشت نجدی درباره کم بیودن مراسمهای گرامیداشت نویسندگان معاصری که هنوز زنده هستند سوال کردم گفت: خب برداشتها ی دیگران متفاوت هست و وجهه خوبی نداره!
شعار ما زین پس اینه: بمیرید تا برگ شوید! همین!
__________________
انگار نوبت ماست تا سفر کنیم به صفر! با اولین قطار سریع السیر که از غروب پاییز می آید! از رومئو به مجنون! فقط همین ![]() |
|
|
|
|
|
#77 (permalink) |
|
زنده به گور
![]() تاريخ عضويت: Jul 2006
محل سكونت: نزدیک دژ خداوند
ارسالها: 3,068
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 71
از ایشان 1,021 بار سپاسگزاري شده است
|
سلام
من نويسنده نيستم اما نويسنده ها را دوست دارم موافقم با كمي تلاش سعي كنيم نويسنده ها مون را پرورش و حمايت كنيم ...
__________________
باران خواهید بارید ... باران خواهید بارید و من زیر باران خیس میشوم نیاز دارم پاک شوم فراموش شوم www.tanha990.blogfa.com |
|
|
|
|
|
#78 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 3,158
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 4,210
از ایشان 1,464 بار سپاسگزاري شده است
|
سلام به همه با اجازه من معمولا میومدم پیشتون
داستانهای بعضی ها واقعا عالیه و در حد تصور نیست اینو بخونید و بهم راهنمایی کنید ممنون می شم. ((من مامانم مخالفه می گه اگه به امیر فکر کنی شیرمو حلالت نمی کنم, می گه حتی اگه من مردمم حق نداری به اون جواب بدی , امیر جان همه موافق ازدواج من و حسن هستند.)) هنوزم حرفهاش مثل زنگ تو گوشمه , کسی که هر روز از من و آینده ای که براش قراره بسازم می گفت , حالا چقدر راحت داره همه چیزو تموم می کنه چون خواستگار جدیدش همه چیز داره , هم از من خوشکل تره , هم پولدار تر و هم ... .به من می گه به خاطر مامانم و این حرفها ولی خبر نداره که خبرا خیلی زود میرسه که خانم با اومدن خواستگارش دست و پاشو گم کرده, الانه که تازه می فهمم چقدر بد بختم. برای اولین بار دل سپردم و نابود شدم چون دلم گنجایش رفت و برگشت نداشت , رفت و موند و مرد ودیگه بر نگشت. هر چی فکرشو می کنم من تا 100 سال دیگه هم به این پسره نمی رسم , حتی اگه برسم هم مهم نیست دیگه رسیدن به اون حد فایده ای نداره آخه که چی بشه, دیگه کاری نمی تونستم انجام بدم فقط رفتم تا با کسی حرف بزنم شماره صمیمی ترین دوستمو گرفتم , و قتی باهاش صحبت کردم وحید فقط خندید و مسخرم کرد , در این دنیا که حتی غم نمی گرید به حال من تو هم بگذار از این تنها تلفنو قطع کردم.امیدی به زندگی نداشتم یه لحظه با دیدن بسته قرصی که رو بروم بود مرگ برام شیرین شد و انگار همه چیز محیا بود برای یه مردن راحت و آروم , چند ساعت بعدشو نمی دونم تو بیمارستان به هوش اومدم و مادرمو دیدم که بالای سرم گریه می کرد , قطره های اشکم سرازیر می شدند مثل بارون شاید خدا می خواست به این زندگی ادامه بدم اما چرا... ![]() ببخشید نمی دونستم کجا باید بنویسمش
__________________
دنبال کسی نگرد که بتونی با اون زندگی کنی دنبال کسی بگرد که نتونی بدون اون زندگی کنی ............................ از دعای گیاه تا اجابت ماه راهی نیست . . . . . . دل را بیاورید...
|
|
|
|
| 3 نفر از کاربران ، از دوست گرامي moha به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#79 (permalink) |
|
كناره گرفته از مديريت
تاريخ عضويت: May 2005
ارسالها: 6,593
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 4,264
از ایشان 4,799 بار سپاسگزاري شده است
|
خوب دوستان گل انگار ما اینجا توی تالار داستان اصلا نظم مظم نداریم و نخواهیم داشت. یک چرخ توی تالار که بزنید خواهید دید که ما کلی تاپیکهای موازی داریم. آن وقتی که می توانستم بیایم کمر همت بسته بودم که سر و سامانی به اینجا بدهم ولی خوب نشد کارم را تمام کنم.
بهتر نیست اول از همه یک مقرارت نامه بنویسیم و بعد اجرایش کنیم؟ می شود لطف کنید و هر چیزی را سر جای خودش بگذارید دفتر و کتاب و چرکنویس و پاکنویسو قلم و مداد و فکر و داستان و ایده خطی خطی شده و نشده همه اینجا زیر دست و پا ولو است اینجوری که نمی شود داستان نوشت دوستان. برای شروع این دو تا تاپیک را ادغام می کنم که بدانیم دو تا خط مواز ی اینجا به هم می رسند! اوکی؟! بله فارسی را پاس بداریم موافق هستید حضار گرامی؟ |
|
|
|
|
|
#80 (permalink) | |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,337
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,160
از ایشان 1,763 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
ولی خب اینم تمرینی هست تا منظم شویم.![]() |
|
|
|
|
|
|
#82 (permalink) |
|
Expert
![]() تاريخ عضويت: Nov 2007
محل سكونت: world
ارسالها: 1,996
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 31
از ایشان 716 بار سپاسگزاري شده است
|
خونمون لبریز درد شد.
در و پنجره ها رو باز کردم و با زبون بی زبونی بهشون گفتم میخوام کمی بخندم.!" "می شه چند دقیقه برین بیرون؟" رفتن.نشستم توی ایوون.بهار از روی دیوار همسایه نگاهم می کرد. چند روزی بود مهمونشون شده بود.گفتم "می ای بازی؟" گفت:"چه بازی؟" یه چند ساعتی با بهار توی باغچه رقصیدیم.دستم دور کمرش می چرخید.لبمو گاز گرفت. زنی از توی کوچه بلند داد زد:"ارومتر!!مردم میشنون!!!زشته!!!مراعات کنید!!!! اونقدر خوش می گذشت که بی خیال 110 و حرف مذهبیون و سنت و غیره لخت و عور با بهار رفتیم بیرون. از سر کوچه رقصیدیم تا ته دنیا!!! همه لباس هاشونو کندنو اومدن توی جمع ما!!! منو بهار یهو دیدیم که شدیم ما و بهار!!!!!!!!!!!!!!!! ما و بهار!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!! الان خسته و کوفته اومدم خونه!! غم و غصه هام دلتنگ و گریون اومدن سراغم! هرکاری کردن طعم شاد بوسه های بهار از روی لبام نرفت!!! صدای خنده هامون توی هم رفت!!! و یهو دیدم همه ی دنیا داره می خنده!!! چه خوب بود!!! چه ناز بود!!! قشنگ بود!!!! اما امشب هم نازنین من دو.ر از من می گرید و من در پایتخت دربه در قصه هایم از او می خوانم. چه دردیست؟ نمی دانم. بهار کارم دارد. امده اند سر کوچه!!! مامور ها امده اند!!! من و بهار را بازداشت می کنند!! از تمام دوستانم تمنا دارم اگه دلشون به حال منو بهار می سوزه به هواخواهی ما یه روزی یه جایی،هر زمان و هر جا که شد،چشاشونو ببندن و بیان توی محفل ما!! بیان برقصیم!!!!!
__________________
http://kalagheshoureshi1.blogfa.com/ میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشتمیخواری و مستی ره و رسم دگری داشت
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي kalaghshouresh به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#84 (permalink) | |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 862
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 367
از ایشان 370 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
نگاهی که من به اکثر داستانهای هدایت دارم اینه که از لحاظ موضوع قابل تامل ولی از لحاظ نگارش و تدوین ضعیفه... بیشتر گزارش نویسی دخالت در نویسندگی هدایت داره...در چند قسمت داستان مواردی یافت میشود که فقط کشف و گزارش اونه...نه چیزی بیشتر نه چیزی کمتر... بهتره دوستان تحت تاثیر تبلیغات یا بزرگنمایی کاذب به اصطلاح بزرگان نویسندگی قرار نگیرند...ما معمولاً عادت داریم دنباله روی اکثریت باشیم...به عبارتی چون همه تایید میکنند ما هم تایید کنیم... من زجر هدایتو درک میکنم....و نیز عصری که اون زندگی میکرده... ولی اینها کافی نیست... ![]()
__________________
دیگر تاب تحمل این همه درد ورنج در من نیست...آیا پادشاه رستگاری توان بردن مرا به خانه ندارد؟!!!... |
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي death blooms به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#85 (permalink) |
|
Expert
![]() تاريخ عضويت: Apr 2007
ارسالها: 2,088
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 5,042
از ایشان 1,668 بار سپاسگزاري شده است
|
در مورد اينكه ميگيد نحوه گزارشي تو نوشتههاش دخيل درست ميگيد. و خاكستري بودن نوشتههاش هم براي من ملموسِ.
اين حرفتون هم قابل پذيريش هست كه اكثراً بزرگنمايي قلو كردن در مورد يه نويسنده و يه شخصيت مسير درست شناخت آدما رو به بيراهه ميبره . ولي من با نوشتههاي برخي نويسندگان به شخصه انقدر راحت و سريع ارتباط برقرار ميكنم انگاركه تو اون محيط حضور دارم و برخي از داستانهاي هدايت همچين احساسي در من به وجود مياره. اي كاش فرصت كنيد و بيشتر در زمينه پيشنهادي كه سروناز عزيز در مورد ديدگاه هدايت در نوشتههاش به زنان داره صحبت كنيم اگرهم پيشنهاد بهتري داريد با بيانش باعث خوشحالي خواهيد شد و اين كشتي به گِل نشسته به حركت واداشته ميشه. . . |
|
|
|
|
|
#86 (permalink) | |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,337
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,160
از ایشان 1,763 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
سلام. خیلی خوش اومدی! تا جاییکه میدونم تو نویسنده و در عین حال متفکر توانایی هستی و امیدوارم داستانهات رو اینجا ببینم و بخونم. یک چیزی که خیلی دوست داشتم بهت بگم این بود که فکر نکن همه ی نوشته هات باید خاص و منحصر بفرد باشن ... اینجا دفتر چرکنویسهای ماست ... چرکنویسهای ما گاهی طلان! ![]() |
|
|
|
|
|
|
#87 (permalink) | |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,337
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,160
از ایشان 1,763 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
من مفسر خوبی نیستم ولی چون شما خواستی چشم: ایده جالب و جای کار زیادی داره. میتونی بیشتر ازین بپرورونیش منظورم اطاله نیست بلکه نوع توصیفات هست. به عقیده ی من در حد قابل قبولی هست . استفاده از شعر توی یک مطلب بهش طراوت و شادابی میده! داستان مثل یک خوشه گندم میمونه. گاهی سبزو نارسه. گاهی طلایی و زیباست اما قابل استفاده نیست. باید آرد بشه...خمیر بشه...ورز داده بشه... تنوری بشه تا طعم داغ و تازش سراسر وجود مخاطب رو سیر کنه... به نظر من اغلب ایده های ما این قابلیت رو دارند اما خب هر چیزی در هر مقطعی که باشه جذابیتهایی داره از اون خوشه ی سبز و نارس و نوجوون بگیر تا نون مونده و کپک زده...بعزی از ایده های ما اینقدر روشون کار میشه که دیگه کپک میزنن....البته جسارت نشه منظورم ایده ی نوشته ی شما نیست کلا میبگم. در هر حال بهت پیشنهاد میدم بنویس و بیشتر بنویس. |
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Sarvenaz به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#88 (permalink) | |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,337
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,160
از ایشان 1,763 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
ای...حلزون... از کوه فوجی بالا برو...ولی... آرام...آرام...... |
|
|
|
|
|
|
#89 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,337
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,160
از ایشان 1,763 بار سپاسگزاري شده است
|
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Sarvenaz به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#90 (permalink) | |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 3,158
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 4,210
از ایشان 1,464 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
من عاشق نقدم اصلا هم ناراحت نمی شم می تونی راحت تر نقد کنی خیلی خوب بود ممنونم ![]() |
|
|
|
|
![]() |
| برچسب ها |
| محفل پوست انداخن, نقد آثار محفل پوستانداختن |
| ابزارهاي موضوع | |
| نحوه نمايش | |
|
|