|
|
#16 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Jan 2008
ارسالها: 270
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 398
از ایشان 257 بار سپاسگزاري شده است
|
جناب الماس
خوب بود به مطالبی اشاره می شد که نشان می داد چرا فاطمه به عنوان الگوی زنان بین شیعیان مطرح است؟اینکه مادر امامان شیعه بود؟اینکه مادر پدرش بود و همسری وفادار؟ یا اینکه سورهای به نام ایشان نازل شده و یا القابشان و اینکه خواستگارانشان چه کسانی بودند و حتی اینکه در قضیه فدک نقشی داشتند، به نظردلایل خوبی برای الگو بودن ایشان نمی تواند باشد.هست؟از کلمه شروع تاپیکتان انتظار می رفت که مطلب جدیدی گفته شود.شاید در ادامه امد و ما نیز از جهل خارج شدیم. واقعا چرا فاطمه را الگوی زنان معرفی می کنید؟
__________________
خسته , خسته از راه کوره های تردید می ایم! |
|
|
|
|
|
#17 (permalink) |
|
نگین سرخ عشق
![]() تاريخ عضويت: Sep 2007
محل سكونت: مشهد الرضا (ع)
ارسالها: 2,316
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 196
از ایشان 1,317 بار سپاسگزاري شده است
|
زندگانى زهرا (ع) در خانه شوهر
زندگانى زهرا (ع) در خانه شوهر نمونه است،چون سراسر زندگانى او نمونه است،چون خود او نمونه است،چون شوى او،پدر او و فرزندان او نمونهاند.نمونه مسلمانهايى آراسته بفضيلت و خوى انسانى.انسانهائى كه از ميان مردم،برمىخيزند،با مردم زندگى مىكنند،چون ديگر مردم راه مىروند،مىخورند،مىپوش د،اما از آن سوى اين غريزهها سرشتى دارند،برتر از فرشته،سرشتى پيوسته بخدا.انسانهائى كه درد ديگران را دارند،يا درد مردم را مىدانند و مىكوشند تا با رفتار و كردار خود درمان بخش آنان باشند و اگر نتوانند در تحمل رنج و دشوارى با ايشان شريك شوند.و گاه درد مىكشند تا ديگران درمان يابند.چنين كسان طبيبان الهى و شاگردان حقند و بحق مصداق كامل اين بيت كه: كل يريد رجاله لحياته×يا من يريد حياته لرجاله برترى را در بزرگى روح مىدانند نه در پروردن تن و آنچه تن بدان نيازمند است،و اگر به تن زندهاند براى آنست كه زندگى درست را بديگران بياموزند. بآنها مىگويند هنگامى كه با مردم زندگى مىكنى ديگر تو نيستى.اين مردمند كه بايد براى خدمت آنان زنده بمانى.در انسان دوستى تا آنجا پيش مىروند كه مىگويند چگونه سير بخوابم و در دور دستترين نقطهها انسانى گرسنه پهلو بر زمين نهد. (نگاه كنيد به نامه امير المؤمنين على عليه السلام به عثمان بن حنيف (نهج البلاغه ص 50 ج 4)) زهرا (ع) پرورده چنين مدرسهاى است.نو عروسى كه جهاز او بهاى يكى زره به قيمت چهار صد درهم و اثاث البيت وى چند كاسه و كوزه سفالين باشد،پيداست كه در خانه شوى چگونه بسر خواهد برد. اكنون فاطمه (ع) آماده رفتن بخانه شوهر است.پدرش آخرين درس را بدو مىدهد.او پيش از اين،درسهائى نظير اين درس را آموخته است.اما درسهاى اخلاقى بايد پى در پى تكرار شود تا با تمرين عملى بصورت ملكه نفسانى در آيد هر چند او نيازى به تمرين ندارد،اما هر چه باشد انسان است،و با زنان خويشاوند و همسايه در ارتباط: -دخترم به سخنان مردم گوش مده!مبادا نگران باشى كه شوهرت فقير است!فقر براى ديگران سرشكستگى دارد!براى پيغمبر و خاندان او مايه فخر است. -دخترم پدرت اگر مىخواست مىتوانست گنجهاى زمين را مالك شود.اما او خشنودى خدا را اختيار كرد! دخترم اگر آنچه را پدرت مىداند مىدانستى دنيا در ديدهات زشت مينمود. من در باره تو كوتاهى نكردم!ترا به بهترين فرد خاندان خود شوهر دادهام!شوهرت بزرگ دنيا و آخرتست . خدايا فاطمه از من است و من از اويم!خدايا او را از هر ناپاكى بركنار بدار!در پناه خدا!به خانه خود برويد.در بعض روايتها چنين آمده است: زنها براه مىافتند.اسماء دختر عميس مىماند. -تو كيستى؟چرا نرفتى؟ -من بايد نزد دخترت بمانم.چنين شبى دختر جوان بايد زنى را در دسترس خود داشته باشد.شايد بدو نيازى افتد. قسمت اخير اين داستان را مؤلف كشف الغمه بهمين صورت آورده است.ابو نعيم اصفهانى نيز هنگام نوشتن شرح حال اسماء بنت عميس آنرا نوشته است چنانكه نوشتيم جعفر بن ابى طالب و زن او اسماء بنت عميس جزء نخستين دسته مهاجران حبشهاند وى همراه شوهرش در سال هفتم هجرت هنگام فتح خيبر به مدينه بازگشت.هنگام بازگشت جعفر از حبشه پيغمبر (ص) فرمود بكدام يك از اين دو شادمان باشم«فتح خيبر يا بازگشت جعفر» . بنابر اين ممكن نيستبگوئيم اسماء شب عروسى فاطمه (ع) در مدينه بوده است.اگر روايت در اصل درستباشد و اگر روايت كنندگان در نوشتن نام دچار اشتباه نشده باشند،محتملا اين زن اسماء ذات النطاقين دختر ابو بكر و زن زبير بن عوام بوده است.شگفت اينست كه ابو نعيم خود نخست داستان هجرت اسماء را به حبشه و بازگشت او و مشاجره وى را با عمر بر سر اينكه مهاجران حبشه امتيازى بيش از مهاجران مدينه دارند،آورده و بلافاصله داستان گفتگوى او را با پيغمبر در شب عروسى فاطمه نوشته است . يكى از فاضلان معاصر كه كتابى بنام«فاطمه از گهواره تا گور» نوشته و كتاب او سه سال پيش در بيروت بچاپ رسيده است،پس از آنكه با چنين مشكلات روبرو گرديده و پس از آنكه گفتههاى علماى پيشين را مبنى بر ناممكن بودن حضور اسماء بنت عميس در اين عروسى آورده است.گويد: «راه حل معقول اينست كه بگوئيم اسماء همان اسماء بنت عميس است،لكن او پس از رفتن به حبشه چند بار به مكه آمده است.و چون مسافران بين اين دو نقطه بايد تنها عرض درياى سرخ را به پيمايند اين كار چندان مشكل نيست. اين مؤلف بزرگوار يك نكته مهم را فراموش كرده است،و آن اينكه وقايع تاريخى تابع فرض و تصور ما نيست.اگر اصولى و يا فقيه هنگام تعارض اخبار تا آنجا كه ممكن باشد به جمع عرفى و يا جمع فقاهتى متوسل مىشود،بخاطر اين است كه مدلول روايت اثر عملى دارد،يعنى بيان كننده يكى از احكام پنجگانه تكليفى است و تا آنجا كه ممكن باشد فقيه نبايد دست از امارات بردارد. اما چنين جمعى را در داستانهاى تاريخى نمىتوان پذيرفت.و بر فرض كه بپذيريم لا اقل بايد سندى داشته باشيم كه اشاراتى و لو با جمال به رفت و آمد مكرر مهاجران مكه به حبشه داشته باشد.ما مىدانيم دستهاى از مهاجران حبشه پيش از هجرت،به مكه بازگشتند،و آن هنگامى بود كه شنيدند و يا پيش خود تصور كردند،مردم مكه از مخالفتخود با پيغمبر دستبرداشتهاند. ابن هشام نام يك يك اين مهاجران و تيره آنان را نوشته است.در هيچ سندى كوچكترين اشارتى به بازگشت جعفر بن ابى طالب و يا زن او اسماء بنت عميس نيست. آنگاه اگر امروز مسافرت از حجاز به حبشه از راه پيمودن عرض درياى سرخ آسان باشد،دليل نمىشود كه هزار و چهار صد سال پيش هم چنين آسان بوده است.كسانى كه از بيم جان و يا آزار جسمانى به كشورى بيگانه پناه بردند مانند بازرگان يا سياحت پيشهاى نبودند كه پيوسته از نقطهاى به نقطه ديگر مىرود. از اينها گذشته ما سندى از قرن دوم هجرى در دست داريم كه داستان هجرت اسماء بنت عميس را بتفصيل تمام نوشته است.اين سند كتاب نسب قريش نوشته ابو عبد الله مصعب بن عبد الله بن مصعب زبيرى است.كتاب مصعب جنبه تبليغاتى ندارد.گزارشى دقيق است كه از روى روايتهاى دست اول نوشته شده وى درباره اسماء چنين نويسد: «چون جعفر بن ابى طالب به حبشه رفت زن خود اسماء بنت عميس را همراه خويش برد اسماء در حبشه،عبد الله،محمد و عون را براى او زاد.چند روز پس از زادن عبد الله براى نجاشى نيز فرزندى زاده شد،كس نزد جعفر فرستاد كه: -پسرت را چه ناميدهاند؟ -عبد الله! نجاشى فرزند خود را عبد الله ناميد،و اسماء شير دادن او را بعهده گرفت و بدين جهت نزد نجاشى منزلتى يافت،چون جعفر با مسافران دو كشتى عازم بازگشتشد،اسماء دختر عميس و فرزندانش را كه در حبشه زاده بودند،با خود برداشت و به مدينه آمدند و در مدينه بودند تا آنكه جعفر به موته رفت و در آنجا شهيد شد. اين سند ديرينهترين و در عين حال روشنترين ماخذ درباره اسماء بنت عميس است و ما مىدانيم جعفر بسال هفتم هجرت پس از فتح خيبر بمدينه آمد. نيز داستان هجرت جعفر جزء دومين دسته مهاجران،در سيره ابن هشام و انساب الاشراف بلاذرى آمده است.بلاذرى نويسد: جعفر با زن خود اسماء بنت عميس جزء دومين دسته بود و در حبشه ماند،ابو طالب در زندگانى خود هزينه او را مىفرستاد.سپس با گروهى از مسلمانان پس از فتح خيبر بمدينه بازگشت. پس رواياتى را كه حاضر بودن اسماء را در مكه بهنگام مرگ خديجه و يا بودن او را در مدينه بشب عروسى فاطمه (ع) متذكراند،بايد مبتنى بر تخليط حادثهها با يكديگر و شبيه دانستن نام شخصى با ديگرى دانست.چنين اشتباهات در چنان گزارش ها فراوان ديده مىشود. سه روز پس از عروسى بديدن دخترش مىرود.درباره زن و شوهر دعا مىكند.ديگر بار فضيلتهاى على (ع) را بر مىشمارد و بخانه بر مىگردد.اما چنان مىنمايد كه دورى دختر را، حتى در اين مسافت كوتاه نمىتواند تحمل كند.سالهاست فاطمه شب و روز در كنارش بوده است.او علاوه بر آنكه دخترش بود،ياد خديجه را براى او زنده نگاه ميداشت.«چه كسى جاى خديجه را مىگيرد؟!روزيكه مردم مرا دروغگو خواندند مرا راستگو دانست.و هنگامى كه همه مرا رها كردند دين خدا را با ايمان و مال خود يارى كرد» مىخواستيادگار خديجه پيوسته در كنارش باشد،اما او اكنون همسر على است و بايد در خانه او بماند.اگر حجرهاى نزديك خانه خود براى آنان آماده كند خاطرش آسوده خواهد بود،اما ممكن است مسلمانان مدينه در زحمتبيفتند،سرانجام خواست عروس و داماد را در حجره خود جاى دهد.ولى اين كارى دشوار است چه هم اكنون در خانه او دو زن (سوده و عايشه) بسر مىبرند.حارثة بن نعمان آگاه مىشود و نزد پيغمبر مىآيد: -خانههاى من همه بتو نزديك استخود و هر چه دارم از آن توست.بخدا دوستتر دارم كه مالم را بگيرى تا آنرا در دست من باقى بگذارى. -خدا تو را پاداش بدهد. از اين روز فاطمه و على به يكى از خانههاى حارثه منتقل ميشوند. سالهاى دوم هجرت و اند سال پس از آن براى پيغمبر و مسلمانان،سالهاى سختى بود چه از جهت اوضاع سياسى و چه از جهتشرائط اجتماعى و اقتصادى.روزى كه پيمان مدينه بسته شد ،يهوديان با آنكه از حقوق سياسى و اجتماعى برخوردار بودند،بعللى كه اين كتاب تاب تفصيل آنرا ندارد، دشمنى خود را با پيغمبر آغاز كردند و تا آنجا پيش رفتند كه به حكم قرآن مسلمانان به يكباره رابطه خود را با آنان بريدند.تغيير قبله از مسجد اقصى به خانه كعبه كينه آنانرا با پيغمبر بيشتر كرد.دسته ديگرى نيز در يثرب بسر مىبردند كه زير پوشش مسلمانى بزيان مسلمانان كار ميكردند. سركرده آنان عبد الله بن ابى بن ابى سلول بود.اين عبد الله پيش از رسيدن پيغمبر به مدينه سوداى حكومتشهر را در سر داشت و مقدمات رياست او را نيز آماده كرده بودند ليكن هجرت پيغمبر از مكه بدانجا او را از اين بزرگى محروم ساخت. عبد الله و كسان او بظاهر مسلمان شدند و جانب پيغمبر را گرفتند،ليكن دل آنان با او نبود. بخصوص شخص عبد الله كه هر گاه فرصتى دست مىداد ضربتى كارى باسلام و مسلمانان مىزد،چنانكه با عقب نشينى در جنگ احد عامل شكست مسلمانان گشت.حادثه رجيع و بئر معونه را نيز كه در آن بيش از چهل تن از زبده مسلمانان به شهادت رسيدند،زبان دشمنان را دراز ساخت.و قبيلههاى دنيا طلب خود را بدشمنان اسلام بستند. شرايط اقتصادى نيز دشوار بود،مسلمانان مدينه و انصار تا آنجا كه مىتوانستند از همراهى با مهاجران دريغ نمىكردند،بلكه با همه تنگدستى آنانرا بر خود مقدم ميداشتند.اما مگر توان مالى مشتى كشاورز و كاسب خرده پا چه اندازه است؟غنيمتهاى جنگى هم رقمى نبود كه نياز نو مسلمانان را بر طرف كند و محمد (ص) كه هدايت و رياست اين مردم را بعهده داشت، آنانرا بر خود و خويشاوندان و بستگان خود مقدم مىداشت.اگر گشايشى در كار پيدا مىشد حق مستمندان مهاجر و انصار بود.اين درس را قرآن بدو و خاندانش آموخته است.اگر خدا را دوست مىدارند بايد لقمه را از گلوى خود ببرند و به گدايان،يتيمان و اسيران بخورانند بى آنكه بر آنان منتى نهند.و بدانند كه اين لقمه حق آن مستمندان است.حقى كه خدا براى آنان معين فرموده در مقابل پرداخت اين حق نبايد چشم پاداش و يا سپاس داشته باشند.پاداش اين كار نيك را در جهان ديگر خواهند گرفت.روزيكه همه چهرهها ترش و در هم رفته است، چهره آنان شاداب و لبهاى ايشان خندان خواهد بود. مسلم است كه على پسر عموى پيغمبر و فاطمه دختر او در انجام دادن اين فرمان سزاوارتر از ديگران بودند.اين آيهها در خانه آنان و بر آنان نازل شده است.در اجراى همين دستور اخلاقى بود كه اين زن و شوهر بيش از توان انسان معمولى بر خود سخت گرفتند.چهل سال پس از اين تاريخ هنگامى كه على ديده از اين جهان پر رنج فرو بست و بجوار رحمت پروردگار رفت،با آنكه پنجسال آخر زندگانى را در حكومتبر جهان اسلام بسر برده بود،فرزندش حسن (ع) در نخستين خطبه خود او را چنين ستود:«مردم!دوش مردى بجوار خدا رفت كه از پيشينيان كسى بر او سبقت نگرفت و از پسينيان كسى بپاى او نخواهد رسيد.چون پيغمبر او را به ماموريتى مىفرستاد جبرئيل از سوى راست و ميكائيل از سوى چپ او را نگهبان بودند تا پيروز برگردد.آنچه از او بجا مانده هفتصد درم است»اين سند نوشته ابن سعد در كتاب الطبقات الكبرى و از قديمترين اسناد تاريخى و مورد استناد همه تاريخ نويسان است. ابن عبد ربه اندلسى كه در آغاز سده چهارم مرده و كتاب او در پايان سده سوم نوشته شده، مانده از او را سيصد درهم نوشته است . بسيار بى انصافى است كه كسى بگمان خود و يا براى گمراه ساختن مردمان ناآگاه،كتابى بنويسد و بخواهد اسلام را از ديدگاه فلسفه بشناساند آنگاه باتكاء ترجمهاى غلط از ماخذى متاخر و چند قرن پس از ابن سعد و ابن عبد ربه،على را سرمايهدار زمان خود معرفى كند. اين بى انصافان كه براهنمائى انديشه كوتاه بين مىخواهند هر حادثهاى را با تاويلهاى نادرست و دور از ذهن و منطق علمى،بر دريافتهاى غلط خويش منطبق سازند،اين رنج مختصر را هم بر خود هموار نمىكنند كه نخست همه اسناد را بررسى نمايند آنگاه آنرا طبقهبندى كنند و سپس با روشى كه همه تاريخ نويسان بدان آشنا هستند درست را از نادرست جدا سازند.نمىتوانند يا نمىخواهند خدا مىداند «و من يضلل الله فماله من هاد» . |
|
|
|
| 3 نفر از کاربران ، از دوست گرامي الماس به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#18 (permalink) |
|
نگین سرخ عشق
![]() تاريخ عضويت: Sep 2007
محل سكونت: مشهد الرضا (ع)
ارسالها: 2,316
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 196
از ایشان 1,317 بار سپاسگزاري شده است
|
فاطمه(س) همسر وفادار امير مؤمنان(ع)
لولم يخلق على لم يكن لفاطمة كفو «هر گاه على آفريده نمى شد، كسى كه لايق همسرى فاطمه باشد وجود نداشت». ازدواجى كه عقدش در ملكوت آسمان بسته شد! كمالات فوق العاده فاطمه(س) از يكسو. و انتسابش به شخص پيامبر از سوى ديگر. و شرافت خانوادگى او نيز از سوى ديگر. سبب شد كه مردان زيادى از بزرگان ياران پيامبر(ص) به خواستگارى او بيايند اما همه جواب رد شنيدند. و جالب اينكه غالباً پيامبر در پاسخ آنها مىفرمود: امرها الى ربها! «كار فاطمه به دست پروردگار فاطمه است»! از همه عجيبتر خواستگارى «عبدالرحمن بن عوف» بود، همان مرد ثروتمندى كه مطابق راه و رسم جاهليت، به همه چيز از دريچه مادى مىنگريست، و مهريه سنگين را دليل بر شخصيت زن و موقعيت ممتاز شوهر مىپنداشت. او به خدمت پيامبر(ص) آمد و عرض كرد: اگر فاطمه را به همسرى من درآورى يكصد شتر كه بار همه آنها پارچههاى گرانقيمت مصرى باشد به اضافه ده هزار دينار طلا مهريه او مىكنم!! پيامبر(ص) از اين خواستگارى زشت و بى معنى چنان خشمگين شد كه مشتى سنگريزه برداشت و به طرف عبدالرحمن پاشيد و گفت: «تو گمان كردى من بنده پولم و ثروتم كه با پول و ثروت مىخواهى بر من فخر بفروشى»؟ آرى بايد در خواستگارى فاطمه الگوهاى اسلامى مشخص شود، سنتهاى جاهليت پايمال گردد، و معيارهاى ارزش اسلامى معلوم شود. مردم مدينه در اين گفتگوها بودند ناگهان اين صدا در همه جا پيچيد كه پيامبر(ص) مىخواهد تنها دخترش را به همسرى على بن ابيطالب(ع) در آورد. على بن ابيطالب كه دستش از مال و ثروت دنيا كوتاه بود و از معيارهاى عصر جاهلى چيزى نداشت، اما وجودش از فرق تا قدم مملو از ايمان و ارزشهاى اصيل اسلامى بود. هنگامى كه تحقيق كردند، معلوم شد رهنمون پيامبر(ص) در اين ازدواج مبارك تاريخى وحى آسمانى بوده است، زيرا خودش فرمود: «اتانى ملك فقال يا محمد ان اللّه يقرأ عليك السلام و يقول لك: انى قد زوجت فاطمه ابنتك من على بن ابى طالب فى الملاءِ الاعلى، فزوجها منه فى الارض»: «فرشتهاى از سوى خدا آمد و به من گفت: خداوند بر تو سلام مىفرستد و مىگويد من دخترت فاطمه را در آسمانها به همسرى على بن ابيطالب درآوردم تو نيز در زمين او را به ازدواج على درآور»! هنگامى كه امير امؤمنان على(ع) به خواستگارى فاطمه سلام اللّه عليها آمد، چهره مباركش از شرم گلگون شده بود. پيامبر(ص) با مشاهده او شاد و خندان شد فرمود براى چه نزد من آمدهاى؟ ولى اميرمؤمنان على(ع) به خاطر ابهت پيامبر(ص) نتوانست خواسته خود را مطرح كند، و لذا سكوت كرد. پيامبر(ص) كه از درون اميرمؤمنان على(ع) باخبر بود، چنين فرمود: «لعلك جئت تخطب فاطمة». «شايد به خواستگارى فاطمه آمدى»؟!... عرض كرد: آرى، براى همين منظور آمدم. پيامبر فرمود: اى على! قبل از تو مردان ديگرى نيز به خواستگارى فاطمه آمدند، هر گاه من با خود فاطمه اين مطلب را در ميان مىنهادم روى موافق نشان نمى داد، و اكنون بگذار تا اين سخن را با خود او در ميان نهم. درست است كه اين ازدواج آسمانى است و بايد بشود، اما شخصيت فاطمه سلام اللّه عليها خصوصاً، و احترام و آزادى زنان در انتخاب همسر عموماً، ايجاب مىكند كه پيامبر(ص) بدون مشورت با فاطمه سلام اللّه عليها اقدام به اين كار نكند. هنگامى كه پيامبر(ص) فضائل امير مؤمنان على(ع) را براى دخترش بازگو كرد و فرمود: من مىخواهم تو را به همسرى بهترين خلق خدا در آوردم، نظر تو چيست؟ فاطمه كه غرق در شرم و حيا بود سر به زير انداخت و چيزى نگفت و سكوت كرد. پيامبر(ص) سربرداشت و اين جمله تاريخى را كه سندى است براى فقهاء در مورد ازدواج دختران باكره بيان فرمود: «اللّه اكبر! سكوتها اقرارها»: «خداوند بزرگ است، سكوت او دليل بر اقرار او است». و در پى اين ماجرا عقد ازدواج به وسيله پيامبر(ص) بسته شد. * * * مهر فاطمه اكنون ببينيم مهريّه فاطمه چه بود؟ بدون شك ازدواج بهترين مردان جهان با سيده زنان عالم دختر پيامبر بزرگ اسلام بايد از هر نظر الگو باشد، الگوئى براى همه قرون و اعصار لذا پيامبر(ص) رو به اميرمؤمنان على(ع) كرد و فرمود: چيزى دارى كه مهريه همسرت قرار دهى؟ عرض كرد: پدر و مادرم بفدايت، تو از زندگى من به خوبى آگاهى كه جز «شمشير» و «زره» و «شتر» چيز ديگرى ندارم. پيامبر(ص) فرمود: درست است، شمشيرت به هنگام كارزار با دشمنان اسلام مورد نياز است. و بايد با شتر نخلستان را آب دهى، و در مسافرتها از آن استفاده كنى. بنابراين تنها زره را مىتوانى مهريه همسرت بنمائى و من دخترم فاطمه را در برابر همين زره به عقد تو درآوردم! شايد بيشترين قيمتى كه در تواريخ درباره اين زره نوشته شده است، پانصد درهم است. آرى اين گونه بايد ارزشهاى غلط درهم بشكند، و ارزشهاى اصيل جانشين آن گردد، و اينگونه است راه و رسم مردان و زنان با ايمان، و اين چنين است برنامه زندگى رهبران راستين بندگان خدا. * * * جهيزيه فاطمه هميشه «مهريه» و «جهيزيه» و «تشريفات عروسى» سه مشكل بزرگ بر سر راه خانوادهها در مسئله ازدواج بوده است، مشكلاتى كه گاهى تمام دوران حيات ازدواج را مىپوشاند و آثار نكبت بارش تا پايان عمر دو همسر باقى مىماند. گاه دعواها و مشاجرات لفظى، و گاه نزاعهاى خونين، بر سر اين امور رخ داده است، و چه سرمايه هائى كه بر اثر چشم هم چشميها و رقابتهاى زشت و كودكانه در اين راه از بين رفته است، هنوز هم كه هنوز است اين رسوبات افكار جاهلى در كسانى كه دم از اسلام مىزنند، كم نيست. ولى بايد جهيزيه بانوى اسلام همچون مهريهاش الگوئى براى همگان باشد. اگر تعجب نكنيد پيامبر(ص) دستور داده زره اميرمؤمنان على(ع) را بفروشد و پولش را كه حدود پانصد درهم بود نزد او آوردند. پيامبر آن را سه قسمت كرد، قسمتى را به بلال داد، تا از آن عطرى خوشبو تهيه كند، و دو قسمت ديگر را براى تهيه وسائل زندگى و لباس تعيين فرمود. پيداست وسائلى كه با اين پول ناچيز مىتوان خريد چقدر ساده و ارزان قيمت بايد باشد؟! در تواريخ آمده كه هيجده قلم جهيزيه، با آن پول تهيه شد كه قلمهاى مهم آن چنين بود: يكعدد روسرى بزرگ به چهار درهم يك قواره پيران به هفت درهم يك تخت كه با چوب و برگ خرما تهيه شده بود. چهار عدد بالش از پوست گوسفند كه از گياه خوشبوى «اذخر» پر شده بود. يك پرده پشمى. يك قطعه حصير. يك عدد دستاس «آسياب كوچك دستى». يك مشك چرمى. يك طشت مسى. يك ظرف بزرگ براى دوشيدن شير. يك سبوى گلى سبزرنگ... و مانند اينها. آرى چنين بود جهيزيه بانوى زنان جهان. * * * مراسم جشن عروسى پيغمبر گرامى اسلام(ص) در اين مراسمى كه براى تشكيل خانوادهاى بود كه بخش مهمى از تاريخ اسلام را دگرگون ساخت و جانشينان معصوم پيامبر(ص) همگى از آن به وجود آمدند، آنچنان برنامهاى اجرا نمود كه دشمنان را خشمگين و دوستان را سربلند؟ و دور افتادگان را وادار به تفكر نمود. «ام سلمه» و «ام ايمن» كه دو زن با شخصيت در اسلام بودند و علاقه بسيارى به بانوى بزرگ فاطمه زهرا سلام اللّه عليها داشتند خدمت پيامبر(ص) آمدند و چنين گفتند: «اى پيامبر گرامى خدا، راستى اگر خديجه زنده بود با تشكيل مراسم جشن عروسى فاطمه چشمانش روشن مىشود، چنين نيست؟ رسول خدا(ص) از شنيدن نام آن بانوى فداكار، اشك در چشمانش حلقه زد، و به ياد آن همه مهربانيها و ايثارگريهاى خديجه افتاد و گفت: كجا مانند خديجه زنى پيدا مىشود؟ آن روز كه همه مردم مرا تكذيب كردند، او مرا تصديق نمود. و تمام ثروت و زندگى خود را براى نشر آئين خداوند در اختيار من گذارد. او همان بانوئى بود كه خداوند به من دستور داد به او مژده دهم كه قصرى از زمرد در بهشت برين به او عنايت خواهد فرمود. ام سلمه هنگامى كه اين سخن را شنيد و انقلاب و سوز درونى پيامبر(ص) را مشاهده كرد، عرض نمود، اى رسول خدا! پدر و مادرم فدايت باد. شما هر قدر درباره خديجه بگوئى عين حقيقت است، ولى به هر حال او دعوت الهى را لبيك گفته و به جوار رحمت او شتافته است اميد است خداوند او را در بهترين جاى بهشت جاى دهد. ولى مطلبى را كه به خاطر آن به محضر مباركت آمدم چيز ديگرى بود و آن اينكه برادر و پسر عمويت على دوست دارد اجازه دهيد همسرش فاطمه را به خانه خود ببرد، و از اين راه به زندگى خويش سر و سامانى بخشد. پيامبر(ص) فرمود: چرا على شخصاً اين پيشنهاد را با من در ميان نگذاشت؟ ام سلمه عرض كرد: شرم و حيا مانع بود. در اينجا پيامبر(ص) بهام ايمن فرمود: على را خبر كن. اميرمؤمنان على(ع) آمد و در مقابل پيامبر(ص) نشست. اما سر خود را از شرم به زير افكنده بود. پيامبر(ص) فرمود: آيا ميل دارى همسرت را به خانه برى؟ اميرمؤمنان على(ص) در حالى كه سرش را به زير انداخته بود، عرض كرد: آرى، پدرم و مادرم به قربانت باد. جالب اينكه بر خلاف آنچه در ميان مردم تجمل پرست معمول است كه از ماهها قبل دست به كار اين برنامهها مىشوند پيامبر(ص) با خوشحالى فرمود: همين امشب يا فردا شب ترتيب كار را خواهم داد. و همانجا دستور فراهم ساختن مقدمات جشن بسيار سادهاى كه مملو از روحانيت و معنويت بود صادر فرمود. اين جشن ملكوتى و مراسم مربوط به آن، آنقدر بى تكلف و ساده برگزار شد كه شنيدنش امروز براى ما تعجب آور است. اميرمؤمنان على(ع) مىگويد: مقدارى از پول همان زرهى را كه قبلا فروخته بودم پيامبر(ص) نزد ام سلمه به امانت گزارده بود، و به هنگام مراسم زفاف ده درهم از آن را از وى گرفت، و به من داد و فرمود: مقدارى روغن و خرما و كشك با اين پول خريدارى كن، من اين كار را انجام دادم سپس پيامبر(ص) شخصاً آستين را بالا زد و سفره تميزى طلبيد و آنها را با دست خود مخلوط كرد و غذائى تهيه نمود و با همان غذا از مردم پذيرائى به عمل آورد. امير مؤمنان(ع) شخصاً مأمور شد به مسجد بيايد و اصحاب را دعوت كند، هنگامى كه به مسجد آمد خواست فقط برخى را دعوت كند حيا مانع شد، از اين رو صداى خود را بلند كرد و فرمود: «اجيبوا الى وليمة فاطمة» شما را به ميهمانى عروسى فاطمه دعوت مىكنم! حضرت مىگويد: مردم دسته دسته به راه افتادند و من از كثرت جمعيت و كمى غذا شرمنده شدم، همينكه پيامبر(ص) از ماجرا آگاه شد، به من فرمود: غصه مخور، من دعا مىكنم تا خداوند غذا را بركت دهد و چنين شد همگى از آن غذاى كم خوردند و سير شدند. جالب اينكه در پايان مراسم، به هنگامى كه مردم به خانههاى خود بازگشتند و خانه خلوت شد پيامبر(ص) فاطمه(ع) را در سمت چپ و امير مؤمنان على(ع) را در سمت راست خود نشانيد و از آبى كه با دهانش تبرك كرده بود كمى بر بدن زهرا سلام اللّه عليها و كمى بر بدن امير مؤمنان على(ع) پاشيد و درباره آنها دعا كرد و گفت: «اللهم انهما منى و انا منهما، اللهم كما اذهبت عنى الرجس و طهرتنى تطهيراً فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيراً»: «خداوند اينها از منند و من از آنها هستم، بارالها همانطور كه هر گونه رجس و پليدى را از من دور كردى از آنها نيز دور كن و آنها را پاكيزه فرما». سپس فرمود: برخيزيد و به خانه خود رويد خداوند بر شما هر دو مبارك گرداند. دنيا پرستان مادى و مؤمنان ضعيف الايمانى كه تحت تأثير زرق و برق مادى اين جهانند و آبرو و شخصيت و عظمت يك خانواده و مباركى و شكوه مراسم عروسى را در آن تشريفات و تجملات كمرشكن و طاقت فرسا مىدانند ببينند وعبرت بگيرند، ببينيد و از اين برنامه انسان ساز كه مايه خوشبختى همه پسران و دختران جوان است الهام بگيرند، و نمونه تعليمات اسلام را به صورت زنده و عملى در ماجراى «خواستگارى»، «مهريه»، «جهيزيه» و «مراسم جشن عروسى» فاطمه زهرا سلام اللّه عليها با چشم خود در صفحات تاريخ مشاهده كنند. |
|
|
|
|
|
#19 (permalink) | |
|
نگین سرخ عشق
![]() تاريخ عضويت: Sep 2007
محل سكونت: مشهد الرضا (ع)
ارسالها: 2,316
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 196
از ایشان 1,317 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
اما به شرطي كه مطالب را با تامل و بدور از هر گونه ذهنيت منفي بخوانيد اگر جوابتون رو گرفتيد كه هيچ و گرنه پاسختان را مي دهم |
|
|
|
|
| 2 نفر از کاربران ، از دوست گرامي الماس به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#21 (permalink) |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Jan 2008
محل سكونت: گرگان
ارسالها: 873
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 413
از ایشان 352 بار سپاسگزاري شده است
|
واقعا تاپیکه به جایی بودش خیلی ممنون از نوشته هاتون
![]()
__________________
جیر جیرک به خرس گفت:عاشقت شدم خرس گفت الان وقت خواب زمستونیه منه باشه وقتی 6ماه دیگراز خواب بیدار شدم با هم صحبت میکنیم (چه بی احساس) وقتی خرس از خواب بیدار شد جیرجیرک را ندید نمیدونست جیرجیرکا فقط 3روز عمر میکنن... |
|
|
|
| 4 نفر از کاربران ، از دوست گرامي saharjoon به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#22 (permalink) |
|
نگین سرخ عشق
![]() تاريخ عضويت: Sep 2007
محل سكونت: مشهد الرضا (ع)
ارسالها: 2,316
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 196
از ایشان 1,317 بار سپاسگزاري شده است
|
ولادتامامحسن(ع)
«ان يمسسكم قرح فقد مس القوم قرح مثله» (قرآن كريم) رمضان سال سوم هجرت مىرسد، ولادت فرزندش حسن (ع) خاطره شيرين پيروزيهاى جنگ بدر را كه در رمضان سال پيش رخ داد شيرينتر مىسازد.اما روزهائى چند پس از اين ولادت فرخنده،گرد اندوه شهر را مىپوشاند.مكه و مدينه بار ديگر مقابل هم ايستادهاند.قريش و ابو سفيان كه نمىتوانستهاند شكستخود را در نبرد بدر تحمل كنند،با سپاهى گرداگرد مدينه را فرا گرفتند.اين بار بر خلاف سال گذشته مكه ضربهاى كارى به يثرب مىزند،چرا؟چون در جنگ بدر تمام توجه مسلمانان بخدا بود،ليكن در جنگ احد دستهاى از سپاهيان،خدا را فراموش كردند و بدنيا رو آوردند.گفته پيغمبر را كار نبستند،و در پى غنيمت رفتند و دشمن در كمينگاه به مسلمانان حمله برد،دستهاى هم كه با عبد الله بن ابى بودند،پيش از نبرد،ميدان كارزار را رها كرده بخانههاى خود بازگشتند.عبد الله از روز آمدن پيغمبر به مدينه از او دل خوش نداشت.چرا؟ چون مردم شهر مىخواستند او را به رياستبرگزينند.پس از آنكه بآرزوى خود نرسيد،پيوسته با پيغمبر به دو روئى رفتار مىكرد.در شوراى جنگى احد نيز نظر او كه گرفتن حالت دفاعى در داخل شهر بود پذيرفته نشد بهر حال دستهاى در اين جنگ بىخانمان و خانمانهايى بى سرپرست مىشوند.زنان بىشوهر،فرزندان بىپدر مىگردند.حمزه عموى پيغمبر (ص) سردار دلير مسلمانان و هفتاد و چهار تن نو مسلمان ديگر به شهادت مىرسند.اين رقم چندان درشت و چشمگير نيست.اما براى مدينه نو مسلمان و براى مسلمانانى كه ميان دو گروه متشكل يهود و منافقان زندگى مىكنند ضايعهاى به بار آورده است،چندان دلخراش كه خداى بزرگ ضمن آياتى آنان را تسليت مىدهد. «ان يمسكم قرح فقد مس القوم قرح مثله و تلك الايام نداولها بين الناس...و لقد كنتم تمنون الموت من قبل ان تلقوه فقد رايتموه و انتم تنظرون .» (آل عمران 140-143) به زهرا خبر مىدهند پدرش در جنگ آسيب ديده است.سنگى به چهره او رسيده و چهرهاش را خونين ساخته است.با دستهاى از زنان برمىخيزد.آب و خوردنى بر پشتخود بر مىدارند، به رزمگاه مىروند.زنان،مجروحان را آب مىدهند و زخمهاى آنها را مىبندند و فاطمه جراحت پدر را شست و شو مىدهند. خون بند نمىآيد.پاره بوريائى را مىسوزاند و خاكستر آن را بر زخم مىنهد.تا جريان خون قطع شود. شهادت اين مسلمانان با ايمان و نيز شهادت حمزه بر پيغمبر و بر كسان او و بر دختر او و بر همه مسلمانان سخت گران افتاد.واقدى نوشته است پيغمبر در مصيبتحمزه گريان شد و زهرا هم گريست .چون پيغمبر (ص) از رزمگاه برگشت و به طائفه بنى عبد الاشهل گذشت،بانگ شيون آنان را شنيد و گفت:اما بر حمزه كسى نمىگريد معنى اين سخن اين بود كه جاى ناله و شيون نيست،گريه موجب شادى دشمن است و گرنه من هم بايد بر عمويم حمزه گريان باشم.مردم مدينه چنين دانستند كه پيغمبر از اينكه عمويش نوحهگر ندارد آزرده است.از اين رو به ماتم دارى حمزه برخاستند و چون پيغمبر شنيد كه آنان چنين مىكنند گفت:از آن سخن چنين قصدى نداشتم و آنان را سخت از نوحهگرى منع فرمود . شهادت بيش از هفتاد تن سرباز پاكدل همه مسلمانان را آزرده ساخت،اما سرزنش دشمنان (يهوديان،منافقان) دردآورتر بود.يهوديان زبان درازى را آغاز كردند.و مسلمانان را سرزنش مىنمودند كه پيشواى شما اگر پيغمبر بود نبايد شكستى چنين بر او وارد شود.منافقان هم مىكوشيدند تا قبيلهها را از پيغمبر جدا كنند.رسول خدا با قرائت آيات قرآنى از يكسو و با دلجويى از بازماندگان شهيدان از سوى ديگر،اثر اين نفاق افكنى را مىزدود.گاهگاه به خوابگاه شهيدان مىرفت و براى آنان از خدا آمرزش مىخواست.دخترش نيز در اين دلجوئى پابپاى پدر رفتار مىكرد. واقدى نويسد:فاطمه (ع) هر دو يا سه روز خود را به احد مىرساند و بر مزار شهيدان مىگريست و آنانرا دعا مىكرد . |
|
|
|
| 3 نفر از کاربران ، از دوست گرامي الماس به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#23 (permalink) |
|
نگین سرخ عشق
![]() تاريخ عضويت: Sep 2007
محل سكونت: مشهد الرضا (ع)
ارسالها: 2,316
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 196
از ایشان 1,317 بار سپاسگزاري شده است
|
ولادت امام حسين(ع)
«و يؤثرون على انفسهم و لو كان بهم خصاصة» و در عين تنگدستى، (ديگران) را بر خود برمىگزينند (الحشر:9) . اندك اندك خاطره تلخ جنگ احد فراموش مىشود.خانههاى درهم ريخته از نو سر و سامان مىگيرد و زنان بىسرپرستبخانه شوى مىروند.حملههاى تعرضى بر فرصت جويان آغاز مىگردد.دستههاى اعزامى بخارج مدينه،به پيروزى مىرسند. در شعبان سال چهارم،ولادت حسين (ع) گرمى تازهاى بخانه على مىدهد و پس از اين دو فرزند زينب،ام كلثوم و محسن. بلاذرى نوشته است نخستحسن را حرب ناميدند،اما پيغمبر فرمود نام او حسن است،سپس حسين و محسن را هر يك حرب نام گذاردند،ليكن پيغمبر فرمود مىخواهم بنام فرزندان هارون باشند .اما در روايات اهل بيت آمده است كه على و فاطمه نامگذارى فرزندان خود را بدانحضرت وا گذاشتند و او آنانرا بدين نامها:حسن و حسين و محسن ناميد. بتدريج وضع مالى مسلمانان تنگدست هم سر و صورتى گرفت.قبيلههائى كه پس از شكست احد از پيغمبر جدا شده بودند،چون مقاومت مسلمانان و پيروزىهاى بعدى آنانرا ديدند،دو باره از مكه بريدند و رو به مدينه آوردند و يا لا اقل نسبتبه مكه حالتبى طرفى گرفتند. غنيمتهاى جنگى مختصر گشايشى در كارها پديد آورد.اما خانه دختر پيغمبر همچنان تهى و بىپيرايه بود على و زهرا زهد،قناعت،ايثار و حتى گرسنگى را شعار خود كرده بودند. ابن شهر آشوب مىنويسد:روزى على فاطمه را گفتخوردنى چيزى دارى؟ -نه بخدا سوگند دو روز است كه خود و فرزندانم حسن و حسين گرسنهايم! -چرا بمن نگفتى؟ -از خدا شرم كردم چيزى از تو بخواهم كه توانائى آماده كردن آنرا نداشته باشى. على از خانه بيرون مىرود.دينارى وام مىگيرد.روزى گرم است.آفتاب سوزان همه جا را گرفته در آن هواى گرم مقداد پسر اسود را با حالتى آشفته مىبيند. -مقداد چه شده است؟چرا در اين هواى گرم بيرون از خانه ايستادهاى؟ -مرا از پاسخ دادن معذور بدار! -نمىشود بايد مرا خبر دهى! -حال كه چنين است،بدان كه گرسنگى مرا از خانه بيرون كشانده است.ديگر نمىتوانستم گريه فرزندانم را تحمل كنم. -بخدا من نيز براى همين از خانه بيرون آمدم.اين دينار را وام گرفتهام.اما تو را بر خود مقدم مىشمارم.آن پول را به مقداد مىدهد . در اين مساوات دختر پيغمبر هم سهيم بود.بلكه گاه سهم بيشترى را بعهده مىگرفت.يك روز و دو روز و يا سه روز خود و فرزندان او گرسنه بسر مىبردند.فاطمه شوهر را آگاه نمىكرد،چون على مطلع مىشد مىپرسيد چرا بمن نگفتى بچهها گرسنه هستند؟ -پدرم فرموده است،چيزى از على مخواه مگر آنكه او خود براى تو آماده كند. در روايت ابن شهر آشوب است كه گفت: از خدا حيا مىكنم چيزى از تو بخواهم كه بر فراهم آوردن آن توانائى نداشته باشى . ابو نعيم اصفهانى كه از علماى سنت و جماعت است و در چهار صد و سى هجرى در گذشته و كتابى در وصف گزيدگان خدا بنام حلية الاولياء و طبقات الاصفياء در چند مجلد نوشته فصلى را به فاطمه (ع) اختصاص داده است.در ضمن اين فصل باسناد خود از عمران بن حصين چنين مىنويسد.روزى پيغمبر به من گفت: -با من بديدن فاطمه نمىآئى؟ -چرا.و با هم بخانه فاطمه رفتيم.پيغمبر رخصتخواست و دخترش اجازت داد. -با كسى كه همراه من است داخل شوم؟ -پدر بخدا جز عبائى ندارم. -دخترم خودت را با آن عبا چنين و چنان بپوش (دستور پوشيدن داد) . -سربند ندارم!پيغمبر چادر كهنهاى را كه بر دوش داشت پيش او افكند و گفت: -با اين چادر سرت را بپوش. -با هم بدرون حجره رفتيم. -دخترم چطورى؟ -درد مىكشم بعلاوه گرسنه هم هستم. -راضى نيستى كه سيده زنان جهان باشى؟ -پدر مريم دختر عمران؟مگر او سيده زنان نيست؟ -او سيده زنان عصر خود بود،تو سيده همه زنانى و شوهرت در دنيا و آخرت بزرگ است. اين عمران كه پيغمبر را تا خانه زهرا (ع) همراهى كرده و شاهد اين ماجرا بوده،از تيره خزاعه و از كسانى است كه پس از جنگ خيبر مسلمان شد از روايت وى نكته بسيار مهمى دانسته مىشود،و آن اينكه در اين ملاقات كه احتمالا پس از فتح مكه و يا اندكى پيش از آنست،و وضع اقتصادى مسلمانان تا حدى بهتر از پيش شده بود،باز خانواده پيغمبر در سختى بسر مىبردهاند،تا آنجا كه دختر او براى پوشيدن خود جز عبائى ندارد و با پارچهاى كه پدرش بدو مىدهد سر خود را مىپوشاند. ابو نعيم در آغاز فصلى كه براى ترجمه دختر پيغمبر (ص) گشوده است،زهرا (ع) را چنين مىشناساند: «زشتى و آفتهاى اين جهانرا ديد و خود را از دنيا و آنچه در آنستبريد» روزى سلمان بخانه دختر پيغمبر مىرود.فاطمه (ع) چادرى بر سر دارد كه از چند جا پينه خورده است.سلمان بتعجب در آن چادر مىنگرد و اندوهگين مىشود.چرا بايد چنين باشد؟ مگر او دختر پيشواى عرب و زن پسر عموى رهبر مسلمانان نيست؟سلمان حق دارد،نزد خود چنين بينديشد.او زندگانى اشراف زادههاى ايران و شكوه و جلال چشمگير آنان را ديده است. چون فاطمه (ع) بديدن پدر مىرود مىگويد: -پدر!سلمان از چادر وصله خورده من تعجب كرد.بخدا پنجسال است من در خانه على بسر مىبرم تنها پوست گوسفندى داريم كه روزها شترمان را بر آن علف مىخورانيم و شب روى آن مىخوابيم . او نه تنها در پوشاك و خوراك به حد اقل قناعت مىكرد و بر خود سخت مىگرفت كارهاى خانه را نيز بعهده ديگرى نمىگذاشت.از كشيدن آب تا روفتن خانه،دستاس كردن ذرت يا گندم،نگاهدارى كودك،همه را خود بعهده مىگرفت.گاه با يكدست دستاس مىكرد و با دست ديگرى طفلش را مىخواباند. ابن سعد به سند خود از على (ع) روايت كند:روزى كه زهرا را بزنى گرفتم فرش ما پوست گوسفندى بود كه شب بر آن مىخوابيديم و روز شتر آبكش خود را بر آن علف مىخورانديم و جز اين شتر خدمتگزارى نداشتيم . با اين همه خويشتندارى و زهد روزى پيغمبر بخانه او مىرود گردنبندى را كه على از سهم خود (فىء) خريده بود در گردن او مىبيند مىگويد:دخترم فريفته شدى كه مردم مىگويند دختر محمد هستى!و لباس جباران بپوشى.فاطمه گردن بند را فروخت و با بهاى آن بندهاى را آزاد كرد . على به مردى از بنى سعد مىگويد:مىخواهى داستانى از خود و فاطمه را براى تو بگويم: فاطمه محبوبترين كس در ديده پدر خود بود.او در خانه من چندان با مشك آب كشيد،كه بند مشك در سينه وى جاى گذاشت.و چندان دستاس كرد كه كف دست او پينه بست.و چندان خانه را روفت كه جامهاش رنگ خاك گرفت و چندان... روزى بدو گفتم چه مىشود كه از پدرت خادمى بخواهى تا اندكى در بر داشتن بار سنگين زندگى تو را يارى دهد؟زهرا نزد پدر رفت اما شرمش آمد از او چيزى بخواهد.پيغمبر (ص) دانست دخترش براى كارى نزد او آمده است.بامداد ديگر بخانه ما آمد.سلام كرد و ما خاموش مانديم عادت او چنين بود كه سه بار سلام مىگفت و اگر رخصت ورود نمىيافتبرمىگشت.ما سلام او را پاسخ گفتيم و از وى خواستيم تا به خانه در آيد،بخانه آمد و نزد ما نشست و گفت: -فاطمه!ديروز از پدرت چه مىخواستى؟من ترسيدم شايد وى آنچه را از او خواستهام نگويد. گفتم داستان فاطمه اين است،و او از سختى كار خانه رنج مىبرد،و اين رنجبر جسم او اثر گذاشته است.از او خواستم نزد تو آيد و خدمتكارى براى خود بخواهد.گفت آيا چيزى بشما نياموزم كه از خدمتگزار بهتر است؟ چون بجامه خواب رفتيد سى و سه بار خدا را تسبيح،و سى و سه بار حمد و سى و سه بار تكبير بگوييد . فاطمه سر از جامه خواب بيرون كرد و سه بار گفت از خدا و رسول راضى گشتم . ابن سعد در كتاب خود نوشته است پس از آنكه فاطمه از پدر درخواستخدمتكار كرد،در پاسخ گفتبخدا قسم در حاليكه اصحاب صفه در گرسنگى بسر مىبرند من خدمتكارى بشما نخواهم داد صدوق در امالى نويسد:كه پيغمبر چون از سفرى باز مىگشت خستبديدار فاطمه مىرفت و مدتى دراز نزد او مىنشست.در يكى از سفرهاى پيغمبر،زهرا دستبندى از نقره و گردن بند و گوشوارهاى براى خود فراهم آورده و پردهاى بدر خانه آويخته بود.پدرش به عادت هميشگى بخانه وى رفت و پس از توقفى كوتاه ناخرسندانه بيرون آمد و روى به مسجد نهاد.طولى نكشيد كه فرستاده فاطمه با دستبند و گوشوارهها و پرده نزد پيغمبر آمد و گفت:دخترت مىگويد اين زيورها را بفروش و در راه خدا صرف كن.پيغمبر گفت:پدرش فداى او باد آنچه بايد بكند كرد.دنيا براى محمد و آل محمد نيست . پدرش چون چنين صفات عالى انسانى را در او ميديد و تربيت اسلامى را در كردار و رفتار و گفتار او مشاهده مىكرد خوشحال مىشد.او را مىستود و درباره او دعاى خير مىگفت و براى اينكه منزلت و رتبت او را به مسلمانان نشان دهد مىگفت:«فاطمه پاره تن من است كسى كه او را بيآزارد مرا آزرده است» و گاه شدت محبتخود را بدو،با برخاستن و بوسه بر سر و دست او زدن نشان مىداد .چون از سفرى برمىگشت نخست دو ركعت نماز در مسجد مىخواند،و بديدن فاطمه مىرفتسپس از زنان خود ديدن مىكرد اما براى آنكه ديگران بدانند سرچشمه اين محبت تنها عطوفت پدرى نيست،و او فاطمه را بخاطر دارا بودن صفاتى كه از زنى والا مقام چون او انتظار مىرود دوست مىدارد،آنجا كه بايد،وى را به وظيفه سنگينى كه بر عهده دارد متوجه مىساخت و پاداش او را به لطف پروردگار و رسيدن به نعمتهاى آن جهان حوالت مىفرمود. روزى بديدن او آمد چون دخترش را ديد با يكدست دستاس مىكند و با دست ديگر فرزندش را شير مىدهد گفت دخترم تلخى دنيا را بچش تا در آخرت شيرين كام باشى.زهرا در پاسخ مىگفت: -خدا را بر نعمتهاى او سپاس مىگويم.و پدرش مىگويد خدا به من وعده داده است كه مرا چندان عطا بخشد كه خشنود شوم: پدرش انجام كارهاى درون خانه را بعهده او گذاشت و كارهاى بيرون از خانه را بعهده شوهرش. |
|
|
|
| 4 نفر از کاربران ، از دوست گرامي الماس به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#24 (permalink) |
|
نگین سرخ عشق
![]() تاريخ عضويت: Sep 2007
محل سكونت: مشهد الرضا (ع)
ارسالها: 2,316
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 196
از ایشان 1,317 بار سپاسگزاري شده است
|
لالايى بيدارى
اشبه اباك يا حسن و اخلع عن الحق الرسن و اعبد الها ذاالمننن و لا توال ذالاحن آنچه در پيش رو داريد، تحليل و تفسير دو بيت از اشعار اديبانهاى است كه حضرت زهرا(س) آنگاه كه با فرزند ارشدش حضرت حسن مجتبى(ع) نجواى مادرانه داشت و به تربيت روحى و پرورش فكرى و اخلاقى او مىپرداخت; سروده است. اين دو بيت كه هر مصراع و بند بند آن حاوى چند نكته آموزنده و پيام سازنده در باب تربيت و پرورش كودكان و نونهالان است، با ترجمهاى گويا و تفسيرى نه چندان عميق و پردامنه، به خوانندگان عزيز تقديم مىگردد بدان اميد كه مورد توجه همه اولياء و مربيان - به ويژه پدران و مادران - كه در راه تربيت و پرورش كودكان و نونهالان انقلاب اسلامى ايران گام برمىدارند، قرار گرفته و از آن بهره جويند. در آغاز نظر خوانندگان گرامى را به دو نكته شايان توجه جلب مىكنيم: 1- بىترديد نخستين آموزههايى كه اوليا و پدران و مادران به كودكان خود مىآموزند، در شكلگيرى شخصيت و ساختار فكرى و فرهنگى آنان نقش تعيينكننده دارد; از اينرو آنان بايد با دقت و وسواسى بسيار به محتواى آموزهها توجه كنند و در اين مساله حضرت زهرا(س) درسى بزرگ، به تمامى اوليا و مربيان كودكان آموخت ونيز تعليم داد كه ذهن خالى فرزندان را با چه آموزهها و دانستنيهايى مىتوان پر كرد. 2- شعر دو گونه است: 1- شعرهايى كه داراى مضامين بلند و محتواى آموزنده و نيز هدفمند و حكيمانه است. 2- اشعارى كه تنها از نظر ادبى شايان توجه است و از محتوا و مضامين مفيد و سازنده تهى است و بيشتر براى سرگرمى و گذران وقت، سروده مىشود. اما اشعارى كه حضرت زهرا(س) آنها را سروده است، از نوع نخست است و بدين ترتيب آن حضرت به همه ما آموخت كه براى كودكان خود چه شعرى بايد سرود و چه ترانهاى گفت. 1- اشبه اباك يا حسن حسن جان مانند پدرت على(ع) باش در اين مصرع حضرت زهرا(س) به اساسىترين و اولويتدارترين نكته در باب تربيت و پرورش كودكان پرداخته است زيرا از سويى تربيت و پرورش، بدون داشتن الگو و سرمشق ميسر نيست و از ديگر سوى كودكان و نونهالان هم به طور طبيعى به دنبال يافتن الگو و سرمشق مناسب و شايسته براى خويشند. حضرت زهرا(س) در آغاز سخن تربيتى خود با فرزندش به همين نكته مهم تربيتى و پرورشى و نيز به نياز طبيعى كودكان پرداخته و همسر عزيزش حضرت على(ع) را كه بهترين و كاملترين الگو و سرمشق زندگى براى بشريت است، به فرزندش حضرت مجتبى(ع) شناسانده و چنين فرمودند: فرزندم مانند پدرت على(ع) باش و از او الگو و سرمشق فرا گير. چرا كه على(ع) مظهر همه كمالات و فضايل انسانى و مصداق كامل ارزشها و اوصاف آدمى است. عدالتخواهى، حقطلبى، آزادىخواهى، جهاد عليه زر، زور و تزوير، تنها بخشى از بعد اجتماعى شخصيت على(ع) را مىنماياند و شجاعت، ايثار، علم، عرفان، تقوا، عقل و دورانديشى، بخش ديگرى از ابعاد وجودى آن حضرت را تشكيل مىدهد. اكنون بر يكايك شيعيان و پيروان آن بانوى نمونه فرض است كه چونان على(ع) و فرزندان و تربيتشدگان مكتب او را الگو براى تربيت فرزندان خود قرار مىدهند و همينان را به عزيزان خويش بشناسانند و در اين مساله به شرق و غرب عالم ننگرند چرا كه اميرالمؤمنين على(ع) - به تعبير نويسنده روشنفكر عرب - شخصيتبىهمتايى است كه شرق و غرب جهان مانند او را نديده و نخواهد ديد. 2- و اخلع عن الحق الرسن و ريسمان را از گردن حق بردار در اين مصرع حضرت زهرا(س) به مهمترين مسؤوليت اجتماعى انسان اشاره كرده و يادآور مىشود: اى فرزندم تو بايد ريسمانى را كه حقستيزان بر گردن حق نهادهاند بردارى و حق را از خفه شدن و جان سپردن برهانى و به آن حيات ببخشى; مطلب شايان توجه در اين كلام اين است كه حضرت زهرا(س) اصل حقمدارى و حقپذيرى را به فرزندش توصيه نمىكند زيرا اين دو از اصل مسلم و انكارناپذير دين اسلام استبلكه عزيزش را به حقطلبى و احياى حقوق ديگران فرا خوانده به مبارزه با حقستيزان تشويق كرده است. 3- و اعبد الها ذا المنن و خداى صاحب نعمت و احسانكننده را پرستش كن آنچه حضرت زهرا(س) در اين مصرع بدان اشاره فرمودند; اساسىتريناصل دينى يعنى توحيد و خدامحورى است زيرا عبادت به معناى پذيرش بندگى خدا و حركت هدفمند به سوى حقيقت مطلق است و قرآن كريم آن را هدف و فلسفه آفرينش انسان معرفى كرده و فرموده است: «و ما خلقت الجن ولانسالا ليعبدون.» و جن و آدميان را نيافريديم مگر تا مرا [به يگانگى] بپرستند. آنگاه آن حضرت يكى از اوصاف خدا را يادآور شده و فرمودند: عبادت كن خدايى را كه صاحب نعمت و احسانكننده است. بنابراين توحيد و خدامحورى در تمامى عرصههاى زندگى و همچنين توجه به نعمتهاى الهى و شكرگزارى در برابر آنها، از نكات مهم تربيتى و پرورشى است كه بانوى نمونه اسلام به وقت ايفاى نقش مادرى به آنها عنايت كرده و در تربيت فرزندش به كار برده است. 4- و لا توال ذالاحن و با افراد بدخواه و كينهتوز دوستى مكن در مصرع فوق، حضرت زهرا(س) به نكته مهم ديگرى در تربيت و پرورش پرداخته است كه همه كودكان و نوجوانان شديدا به شناخت آن نيازمندند و آن عبارت از معيار و ملاك گزينش رفيق و دوست است. ترديدى نيست كه داشتن دوست و رفيق، از نيازهاى اوليه و حياتى هر كودك و نوجوانى است و اين نياز هم در علوم تربيتى به اثبات رسيده است ولى مشكل اينجاست كه هم خود كودكان و هم مربيان و والدين آنان، معيار و ملاك گزينش دوست و رفيق را به درستى نمىشناسند و بايد حل اين مشكل را در همين مصرع و گفتار بانوى جهان جستجو كرد كه فرمود: فرزندم با افراد بدخو و كينهتوز دوستى مكن. اين سخن حاكى است كه بدخواهى و كينهتوزى، از اوصاف بسيار زشت و از امراض واگير و سرايتكننده روحى است و بايد كودكان و نونهالان را از ابتلاى به آن برحذر داشت. |
|
|
|
| 3 نفر از کاربران ، از دوست گرامي الماس به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#25 (permalink) |
|
خداحافظ همین حالا...
تاريخ عضويت: Aug 2006
محل سكونت: نا کجا ابادی به نام زمین
ارسالها: 3,493
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 3,201
از ایشان 3,325 بار سپاسگزاري شده است
|
ممنون اقای الماس لذت بردم
![]()
__________________
|
|
|
|
| 4 نفر از کاربران ، از دوست گرامي سایه به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#26 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Jan 2008
محل سكونت: ایساتیس
ارسالها: 6,696
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 27,704
از ایشان 3,265 بار سپاسگزاري شده است
|
دستت درد نكنه الماس جون.واقعا زحمت كشيدي.خيلي معرفت داري عزيز.
![]() |
|
|
|
| 3 نفر از کاربران ، از دوست گرامي yazahra02 به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#28 (permalink) |
|
نگین سرخ عشق
![]() تاريخ عضويت: Sep 2007
محل سكونت: مشهد الرضا (ع)
ارسالها: 2,316
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 196
از ایشان 1,317 بار سپاسگزاري شده است
|
ممنون از لطف همه دوستان
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي الماس به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#29 (permalink) |
|
نگین سرخ عشق
![]() تاريخ عضويت: Sep 2007
محل سكونت: مشهد الرضا (ع)
ارسالها: 2,316
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 196
از ایشان 1,317 بار سپاسگزاري شده است
|
آيا بين زن و شوهر كدورتى روى داده
«فى قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا» بقره:10. در روايتهاى شيعى و سنى به چند حديثبرمىخوريم.اين حديثها نشان مىدهد كه گاهى ميان فاطمه و شوهرش كدورتى پديد مىگشته است،تا آنجا كه براى داورى نزد پيغمبر مىرفتهاند. ابن سعد نوشته است روزى على (ع) به فاطمه تندى كرد زهرا گفتبخدا شكايت تو را به پيغمبر خواهم كرد.سپس براه افتاد و على (ع) نيز بدنبال او بخانه پيغمبر رفت و جائى ايستاد كه آواز زهرا (ع) را مىشنيد.زهرا از خشونت و سختگيرى على بر خود،به پدر شكايت كرد. پيغمبر در پاسخ او گفت: «دختركم!زن نبايد انتظار داشته باشد،كارى را كه شوهرش مىخواهد انجام ندهد،و با نافرمانى او،شوهر خاموش بماند». على (ع) گويد:من به زهرا گفتم بخدا پس از اين چيزى كه ترا ناخوش آيد نخواهم كرد .ابن حجر نوشته است: ميان على (ع) و فاطمه (ع) گفتگوئى شد.پيغمبر براى اصلاح بخانه ايشان رفت و برون آمد بدو گفتند با چهرهاى گرفته بخانه آنان رفتى و با چهرهاى شادمان بيرون آمدى؟فرمود ميان دو كس را كه دوسترين مردمان نزد من بودند آشتى دادم . در مقابل اين دسته روايتها،على بن عيسى اربلى از گفته على عليه السلام چنين نويسد: پيغمبر شب عروسى زهرا بمن گفتبا همسرت به لطف و مدارا رفتار كن!كه او پاره تن من است. هر كه او را بيازارد مرا آزرده است.سپس فرمود شما را بخدا مىسپارم.بخدا سوگند تا فاطمه زنده بود او را بخشم نياوردم.او نيز كارى نكرد كه مرا به خشم آرد.هر گاه باو مىنگريستم غم و اندوه من بر طرف مىشد . هر چند بسيار طبيعى است كه بين صميمىترين دوستان گاهگاه كدورتى پيش آيد،اما از نظر اعتقادات شيعى على عليه السلام و فاطمه (ع) داراى مقام عصمتاند،و نسبت اختلاف بين آنان،آنهم تا بدان درجه كه كار بداورى پيغمبر بكشد با چنان مقام سازگار نخواهد بود. براى همين است كه مجلسى از گفته صدوق نويسد: كه اين خبر نزد من درست نيست،چه روش آنان با يكديگر چنان نبوده است كه ميان ايشان رنجشى رخ دهد تا نياز به ميانجى افتد . و از جمله روى دادهائى كه نوشتهاند فاطمه (ع) را از على رنجاند،داستان خواستگارى على از جويريه دختر ابو جهل است.اين رويداد از گفته مسور بن مخرمه چنين آمده: على (ع) از دختر ابو جهل خواستگارى كرد.فاطمه (ع) شنيد و نزد پيغمبر (ص) رفت و گفت كسان تو مىپندارند تو جانب دختران خود را رعايت نمىكنى على از دختر ابو جهل خواستگارى كرده است! رسول الله برخاست،و به مسجد آمد و چون از تشهد فارغ شد،شنيدم كه مىگفت:دختر خود را به ابو العاص بن ربيع دادم و با من براستى رفتار كرد.فاطمه پاره تن من است آنچه او را ناخوش آيد دوست نمىدارم.بخدا سوگند دختر رسول خدا با دختر دشمن خدا نزديك كس جمع نخواهد شد و على ترك خواستگارى كرد .اين روايت كه جز مسلم و بخارى يك دو تن ديگر آنرا در كتاب خود آوردهاند بىگمان دروغ است.چه گذشته از ضعف سند الفاظ حديث مضمون آنرا تكذيب مىكند. نخست آنكه مىگويد پيغمبر گفت ابو العاص بن ربيع بمن راست گفت.مفهوم مخالف جمله اينست كه على (العياذ بالله) بمن دروغ گفته،در صورتيكه قبلا هيچگونه گفتگوئى با على بميان نيامده و على (ع) در ضمن عقد فاطمه (ع) تعهدى به پيغمبر نسپرده بود تا خلاف آن پديد شود. دوم اينكه مىگويد:دختر رسول خدا با دختر دشمن او نزد يك كس جمع نخواهد شد.ظاهر عبارت اينست كه هنگام گله رسول خدا،ابو جهل زنده بوده است.در صورتيكه ابو جهل در رمضان سال دوم هجرى در جنگ بدر كشته شد و تولد مسور چنانكه خواهيم نوشت در ذو الحجه سال دوم است. و اگر بگوئيم اين حادثه پس از كشته شدن ابو جهل و در سالهاى پس از جنگ بدر بوده است،عبارت«دختر رسول خدا و دختر دشمن خدا نزد يك كس جمع نخواهد شد»معنى نخواهد داشت.چه شرك ابو جهل كه سالها پيش به كيفر خود رسيده از نظر فقه اسلام تاثيرى در سرنوشت دختر او ندارد.سوم حادثهاى چنين مهم كه پيغمبر شكوه از آن را در مسجد و در جمع اصحاب خود بيان مىدارد بايد از طريقهاى متعدد نقل شود و به حد تواتر و يا لا اقل شيوع رسد،نه آنكه راوى آن تنها مسور بن مخرمه باشد. چهارم مسور بن مخرمه دو سال پس از هجرت پيغمبر بمدينه،در مكه متولد شد.پس از ذو الحجه سال هشتم با پدر خود به مدينه آمد و هنگام رحلت رسول اكرم هشتساله بود.در ربيع الاول سال شصت و چهارم هجرى در محاصره مكه از جانب حصين بن نمير،بر اثر سنگى كه از منجنيق بدو رسيد در گذشت ابن حجر نيز ولادت او را دو سال پس از هجرت نوشته است و گويد جمله بر اين سخن متفقند.سپس در باره حديث او كه گويد«از پيغمبر شنيدم حاليكه محتلم بودم»نويسد كه بعقيده بعضى اين صيغه از ماده حلم بكسر حاء استيعنى عاقل بودم و حديث را ضبط مىكردم .و منافاتى با كودك بودن او ندارد. و نيز داستانى را كه در باره برداشتن سنگ و افتادن شلوار وى از او آوردهاند،نشان مىدهد كه وى در زندگانى پيغمبر كودكى بوده و طاقتبرداشتن سنگ را نداشته است.بنابر اين نقل وى در مورد روايتخواستگارى على (ع) از دختر ابو جهل خالى از اعتبار است. آنچه بر اين جمله بايد افزود اين است كه علماى پيشين هنگام بررسى اخبار بيشتر به نقل روايت و كمتر به نقد آن از نظر درايت پرداختهاند.و اگر به نقد حديث پرداختهاند از نجهتبوده است كه بدانند گذشتگان،اين راويان را براستگوئى و درست كردارى ستودهاند يا نه.اگر راستگو شناخته باشند آنچه را روايت كردهاند پذيرفتهاند.اما يك نكته را نبايد نادانسته گذاشت و آن اينكه كسى يا كسانى كه حديثهائى بر مىسازند و ميان مردمان شايع مىكنند. همه جانبها را رعايت مىكنند.تا چنان باشد كه بتوان پذيرفت.اينجاست كه جز از توجه به علم الحديثبايد،قرينههاى خارجى را نيز از نظر دور نداشت.اين داستان حديثسازى از ربع دوم قرن اول هجرى آغاز شد،و تا نزديك دو قرن ادامه داشت. در طول هفتاد سال حكومت اموى و در فاصله بيش از صد سال از حكومت عباسى (يعنى تا دوره ثبت و ضبط اسناد در كتابها) دشمنان على (ع) تا آنجا كه توانستند در نكوهش او، حديثساختند.طبيعى است كه حديثهائى هم جعل كنند تا نشان دهد مردم نه تنها در بيرون خانه از على ناخشنود بودند،نزديكترين كسان وى درون خانه هم از او رضايت نداشت. هر چند بر فرض درستبودن اين حديثها منقصتى،در آن نمىبينيم.آنها هم انساناند و هر انسان در حالتهاى مختلف بسر مىبرد. اين حديثهاى ساختگى چنانكه نوشتيم در كتاب محدثان سادهدل نوشته مىشود و از آن كتابها به كتابهاى كسانى منتقل مىشود كه به گمان خود مىخواهند تاريخ اسلام را از ديدگاه علمى بنويسند بنابر اين طبيعى است كه در كتاب«اميل دورمنگام»بخوانيم:على پس از مشاجره با فاطمه پناه به مسجد مىبرد و در آنجا مىخوابيد.پسر عمويش به سر وقت او مىرفت.او را اندرز مىگفت و با زنش آشتى مىداد . بهر حال اينها سندهائى است كه دستاويز اينگونه تاريخ نويسان شده است و چنانكه نوشتيم پايهاى استوار ندارد.هر چند بر فرض درستبودن بعض اين روايتها باز هم نقار زود گذر زن و شوهر طبيعى آدمى است و گردى بر دامن مكارم اخلاق آن بزرگواران نمىافشاند. |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي الماس به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#30 (permalink) |
|
نگین سرخ عشق
![]() تاريخ عضويت: Sep 2007
محل سكونت: مشهد الرضا (ع)
ارسالها: 2,316
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 196
از ایشان 1,317 بار سپاسگزاري شده است
|
عبادت دختر پيغمبر
«و الذين يبيتون لربهم سجدا و قياما» و آنانكه براى پروردگارشان،در سجده و بر پا،شب زندهدارى مىكنند. (الفرقان:64) . دختر پيغمبر همچنانكه در زندگى زناشوئى نمونه بود،در اطاعت پروردگار نيز نمونه بود.هر چند كه زندگانى زناشوئى چون بر اساس پرهيزگارى و سازش باشد خود طاعتخداست. مقصودم از طاعت پروردگار،نماز بردن و روى بدرگاه خدا آوردنست.هنگامى كه از كارهاى خانه فراغت مىيافتبه عبادت مىپرداخت،به نماز،تضرع،و دعا بدرگاه خدا،دعا براى ديگران نه براى خود. امام صادق از پدران خويش از حسن بن على روايت كند: مادرم شبهاى جمعه را تا بامداد در محراب عبادت مىايستاد و چون دستبدعا برمىداشت مردان و زنان با ايمان را دعا مىكرد،اما درباره خود چيزى نمىگفت.روزى بدو گفتم: -مادر!چرا براى خود نيز مانند ديگران دعاى خير نمىكنى؟گفت: -فرزندم همسايه مقدم است . تسبيحهائى كه بنام تسبيحات فاطمه (ع) شهرت يافته و در كتابهاى معتبر شيعه و سنى و ديگر اسناد روايتشده نزد همه معروف است.و آنانكه خود را ملزم به سنت مىدانند،اين تسبيحها را پس از هر نماز مىخوانند:«سى و چهار بار الله اكبر، سى و سه بار سبحان الله و سى و سه بار الحمد لله» . نيز سيد بن طاوس در اقبال دعاهائى از او روايت كرده است كه پس از نمازهاى ظهر،عصر، مغرب،عشا و نماز بامداد بطور مرتب مىخوانده است.همچنين دعاهاى ديگرى نيز از او نقل شده است كه در مورد پارهاى گرفتارىها خوانده مىشود.كسانى كه خود را موظف به خواندن ادعيه و اداى مستحبات مىدانند،بدين دعاها آشنائى دارند. |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي الماس به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
![]() |
| ابزارهاي موضوع | |
| نحوه نمايش | |
|
|