|
|
#1 (permalink) |
|
نگین سرخ عشق
![]() تاريخ عضويت: Sep 2007
محل سكونت: مشهد الرضا (ع)
ارسالها: 2,316
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 196
از ایشان 1,317 بار سپاسگزاري شده است
|
سلام به همه دوستان هم ميهني
با نزديك شدن به ايام فاطميه و شهادت اين بانوي يگانه عالم تصميم گرفتم زندگانيه ايشان رو براي شما دوستان عزيز باز نويسي كنم البته من اين تاپيك رو قصد داشتم توي تالار بانوان ايجاد كنم اما از اونجايي كه اون تالار هم جزو تالارهاي محدود شده است و بايد همه تاپيكها از فيلتر مديريت بگذره تصميم گرفتم توي اين تالار كه البته با اجازه سايه خانوم تالاره خودمونه (شرمنده اينقدر خودموني شدم )ايجاد كنم از سايه خانوم هم تقاضا ميكنم اين تاپيك رو نه به تالار مذهب منتقل كنه (چون جو اونجا زياد مناسب نيست و خيلي در هم ور هم شده ) و نه با تاپيكهاي ديگه ادغام كنه از دوستان عزيز هم (چه مخالف و چه موافق ) تقاضا ميكنم از ايجاد بحثهاي جنجالي و تشنج زا پرهيز كنند و دعواهاي مذهبي و مليتي و قومي رو به اين تاپيك وارد نكنند مقصود از اين تاپيك فقط آشنايي با شخصيت و فضيلتهاي حضرت فاطمه زهرا (س) به عنوان يك الگوي برتر براي تمام زنان دنياست ويرايش توسط الماس : 03-31-2008 در ساعت 10:43 AM. |
|
|
|
| 7 نفر از کاربران ، از دوست گرامي الماس به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#2 (permalink) | |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Nov 2007
ارسالها: 5,295
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,553
از ایشان 2,469 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
اينم يه شعر از من براي شروع .................... سني و صوفي به گرداگرد يك خاك و گلند شيعه ال محمد كعبه اش زهراستي ............. و ادامه ![]()
__________________
بشکست اگر دل من،به فدای چشم مستت
سر خم می سلامت شکند اگر سبویی از دید و بازدید عید در هم میهن با دوستان باصفا و بامرام فراموش نکنید http://forum.hammihan.com/thread25848.html ![]() |
|
|
|
|
|
|
#3 (permalink) |
|
نگین سرخ عشق
![]() تاريخ عضويت: Sep 2007
محل سكونت: مشهد الرضا (ع)
ارسالها: 2,316
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 196
از ایشان 1,317 بار سپاسگزاري شده است
|
خديجه : نسب او «و اين مثل خديجة.صدقتنى حين كذبنى الناس» كجا مثل خديجه يافت مىشود؟روزى كه همه مردم مرا دروغگو خواندند،او مرا راستگو خواند. (سفينة البحار ج 1 ص 1/3) . چنانكه مىدانيم فاطمه (ع) دختر محمد (ص) ،رسول خدا،پيغمبر اسلام،و مادر او خديجه دختر خويلد است.از زندگانى خديجه پيش از آنكه بازدواج پيغمبر (ص) در آيد،جز اشارتهائى كوتاه در دست نداريم.در مصادر دست اول گاه بگاه نام او و پدر و عموزاده او بمناسبت ارتباط آنان با پارهاى حادثهها ديده ميشود.خويلد بن اسد بن عبد العزى بن-قصى بن كلاب،از تيرهاى معروف و از محترمان قريش است.خويلد در دوره جاهليت مهتر طائفه خود بود.در جنگ فجار دوم،در روزى كه بنام شمطه معروف است،و در آن روز قريش آماده جنگ با كنانه شد،رياست طائفه اسد را داشت. نوشتهاند هنگامى كه تبع مىخواستحجر الاسود را به يمن ببرد،خويلد با او به نزاع برخاست اين ايستادگى نشان دهنده موقعيت ممتاز او در آن عصر است.پسر عموى خديجه ورقة بن نوفل از كاهنان عرب بوده است و چنانكه نوشتهاند از كتابهاى اديان پيشين اطلاع داشت.چون رسول اكرم بهنگام نزول نخستين دستههاى وحى مضطرب گرديد،خديجه او را نزد ورقه،برد.ورقه پس از آنكه از او پرسشهائى كرد به خديجه مژده داد كه او پيغمبر اين امتخواهد بود خديجه پيش از ظهور اسلام از زنان بر جسته قريش بشمار مىرفته است تا آنجا كه او را طاهره و سيده زنان قريش مىخواندند.پيش از آنكه به عقد رسول اكرم در آيد نخست زن ابو هاله هند بن نباش بن زراره و پس از آن زن عتيق بن عائذ از بنى مخزوم گرديد وى از ابو هاله صاحب دو پسر و از عتيق صاحب دخترى گرديد.اينان برادر و خواهر مادرى فاطمه (ع) اند. پس از اين دو ازدواج،با آنكه زنى زيبا و مالدار بود و خواهان فراوان داشت،شوى نپذيرفت و با مالى كه داشتبه بازرگانى پرداخت.تا آنگاه كه ابو طالب از برادرزاده خود خواست او هم مانند ديگر خويشاوندانش عامل خديجه گردد،و از سوى او به تجارت شام رود و چنين شد.پس از اين سفر تجارتى بود كه به زناشوئى با محمد (ص) مايل گرديد،و چنانكه ميدانيم او را به شوهرى پذيرفت.چنانكه بين مورخان شهرت يافته و سنت نيز آنرا تاييد ميكند،خديجه بهنگام ازدواج با محمد (ص) چهل سال داشت.ولى با توجه به تعداد فرزندانى كه از اين ازدواج نصيب او گشت،مىتوان گفت،تاريخ نويسان رقم چهل را از آنجهت كه عدد كاملى است انتخاب كردهاند.در مقابل اين شهرت،ابن سعد باسناد خود از ابن عباس روايت مىكند كه سن خديجه هنگام ازدواج با محمد (ص) بيست و هشتسال بوده است. جز ابراهيم كه از كنيزكى آزاد شده بنام ماريه قبطيه متولد شد،ديگر فرزندان پيغمبر:زينب. رقيه.ام كلثوم.فاطمه (ع) قاسم و عبد الله همگى از خديجهاند.قاسم در سن دو سالگى پيش از بعثت و عبد الله در مكه پيش از هجرت مرد.اما دختران به مدينه هجرت كردند و همگى پيش از فاطمه (ع) زندگانى را بدرود گفتند.خديجه نخستين زنى است كه به پيغمبر ايمان آورد.هنگامى كه پيغمبر دعوت خود را آشكار كرد و ثروتمندان مكه رودرروى او ايستادند،و بآزار پيروان او و خود وى نيز برخاستند،ابو طالب برادر زاده خود را از گزند اين دشمنان سرسختحفظ مىكرد،اما خديجه نيز براى او پشتيبانى بود كه درون خانه بدو آرامشو دلگرمى مىبخشيد.براى همين خوى انسانى و خصلت مسلمانى است كه رسول خدا پيوسته ياد او را گرامى مىداشت. فاطمه اطهر بانوى بزرگ اسلام،از چنان پدر و چنين مادرى زائيده شد.كى و در چه تاريخ؟، روز و بلكه سال آن بدرستى روشن نيست.يعنى تاريخ نويسان در آن همداستان نيستند.روشن كردن زاد روز و يا سال مرگ شخصيتهاى بزرگ (زن يا مرد) هر چند از نظر تاريخى با ارزش و قابل بحث است،و ما نيز در اين باره به جستجو خواهيم پرداخت،اما از نظر تحليل شخصيتها چندان مهم بنظر نمىرسد.آنچه از زندگانى مردمان برجسته و استثنائى براى نسلهاى بعد اهميت دارد،اينستكه بدانند آنان كه بودند؟چگونه تربيتشدند؟چگونه زيستهاند.؟چه كردهاند؟چرا كردند؟چه اثرى در محيط خود،و پس از خود نهادند.اما كى زادند؟و كى مردند؟اينان مىپرسند چرا در اين زمينه بايد جستجو كرد؟معلومست روزى بدنيا آمدهاند،و در روزى در گذشتهاند.شايد هم حق بطرف اينان باشد.چنين شخصيتها هرگز نمىميرند و هميشه با تاريخ زندهاند.اما تاريخ نويس تعيين سال زادن و مردان چنين كسان را جزء پيشه خود ميداند.هم بخاطر پيروى از سنتى كه مورخان و يا نويسندگان سيره و شرح حال،خود را موظف به پيروى آن مىبينند.و هم بدان جهت كه اين تاريخها با همه حوادثى كه در زندگانى قهرمان تاريخ پديد شده بنوعى مربوط مىشود. در اين كتاب،اگر چنين ضرورتى در كار باشد،بايد بگويم با همه كوششى كه بكار رفته است متاسفانه درباره سال تولد دختر پيغمبر (ص) اطلاع درست و دقيقى نمىتوان داد.تنها زاد روز دخترپيغمبر نيست كه تاريخ نويسان در آن همداستان نيستند،تاريخ پيشوايان دين و ائمه معصومين و نيز تاريخ تولد و مرگ رسول اكرم،هيچيك مورد اتفاق مورخان نيست.اينهمه اختلاف براى چه پديد آمده است؟در فصل نخستين،پاسخى كوتاه داده شد. در آن دورهها ضبط وقايع و نوشتن آن معمول نبود.راويان آنچه مىشنيدند بخاطر مىسپردند،و مردم آنچه سالخوردگان قوم مىگفتند مىپذيرفتند.گاهى رويدادهاى مهم و يا حادثههائى كه تازگى داشت مبدا تاريخى مىشد و آنرا زاد روز يا سال مرگ شخصيتهاى بزرگ به حساب مىگرفتند.چنانكه ما،در زندگانى خود از بزرگتران شنيدهايم:سالى كه فلان سيل آمد.سال خرابى فلان شهر.سال گرانى.سال وبائى و همچنين...معلوم است كه مردم معاصر با اين حادثه و نيز تا ساليانى چند پس از آن،اين تاريخ را بخاطر داشته و حساب خود را بر پايه آن مىنهادهاند اما پس از گذشت مدتى دراز،خود آن حادثه نيز در شمار مجهولات قرار ميگيرد. مورخان نوشتهاند پيغمبر (ص) در عام الفيل متولد شد،سالى كه ابرهه با پيلان خود براى ويران كردن خانه كعبه به مكه آمد.عام الفيل تا ساليانى براى مردم مكه معلوم بوده است،اما براى ما كه مىخواهيم بدانيم اين حادثه در چه سالى رخ داده خود مسالهاى است.تازه اگر پيش آمدها را كه مبدا تاريخ مىشود درستبدانيم و فراموش شدن تاريخ دقيق آنها را براى شاهدان عينى ناديده بگيريم،اين پرسش پيش مىآيد:مگر حافظه راويان هر چند هم نيرومند باشد براى هميشه از اشتباه مصون مىماند؟بر فرض كه دسته نخست راويان اشتباه نكنند،در طول يكصد سال تقريبا سه نسل جاى خود را بديگرى مىدهد،چه كسى ضمانت مىكند كه همه راويان اين سلسلهها از قوت حافظه به درجه كمال برخوردار باشند؟اينكه دو پا چند گواه مورد اعتماد،كسى را به قوت حفظ بستايند،شايد از نظر علم روايت و يا درايت و يا از جنبه كارفقيه و يا اصولى دليلى بحساب آيد،ولى در رويدادها كه اثر عملى ندارد،چنين ضابطهها كافى نيست.اين دو سبب كه نوشتيم براى پيدا شدن اختلاف در ضبط حادثههاى تاريخى كافى است،چه رسد كه سببهاى ديگر نيز بدان افزوده شود.و اتفاقا چنانكه خواهيم ديد در مورد شخصيت مورد بحث ما چنين است. در حالى كه عموم نويسندگان سيره و مورخان اهل سنت و جماعت،تولد فاطمه (ع) را نجسال پيش از بعثت نوشتهاند،تذكره نويسان و علماى بزرگ شيعه معتقدند وى سال پنجم بعثت متولد شده است. ابن سعد در طبقات و طبرى در تاريخ و بلاذرى در انساب الاشراف و ابن اثير در كامل و ابو الفرج اصفهانى در مقاتل الطالبين و محمد بن اسحاق و ابن عبد البر در استيعاب و جمعى ديگر تاريخ نخست را پذيرفتهاند و عموما نوشتهاند:آن سالى بود كه قريش خانه كعبه را مىساختند.بلاذرى چنين روايت كند: روزى عباس بن عبد المطلب نزد على رفت،على (ع) و فاطمه در گفتگو بودند كه كدام يك از ديگرى بسال بزرگتر است.عباس گفت تو على!ساليانى چند پيش از ساختن كعبه متولد شدى.اما دخترم (زهرا) سالى بدنيا آمد كه قريش خانه كعبه را مىساختند و نيز طبرى و ديگران تصريح كردهاند كه سن زهرا (ع) بهنگام وفات در حدود بيست و نه سال بوده ليكن يعقوبى كه در بيشتر روايتهاى خود متفرد استسن زهرا (ع) را بهنگام مرگ بيست و سه سال نوشته است و بنا بر نوشته وى تولد فاطمه (ع) سال بعثت پيغمبر بوده است. در مقابل اين شهرت دانشمندان و محدثان شيعه چون كلينى در كافى و ابن شهر آشوب در مناقب و على بن عيسى اربلى در كشف الغمه و مجلسى در بحار از دلائل الامامه و كتب ديگر ،نوشتهاند كه زهرا (ع) پنجسال پس از آنكه محمد (ص) به پيغمبرى مبعوث گرديد متولد شده است.تنها نوشته شيخ طوسى در مصباح المتهجد با اين شهرت مخالف است.چه او سن فاطمه (ع) را هنگام ازدواج با امير المؤمنين سيزده سال نوشته است.و اگر ازدواج او را پنج ماه پس از هجرت بدانيم تولد وى سال اول بعثتخواهد بود.و اين راى با آنچه يعقوبى نوشته مطابقت دارد.با چنين اختلاف در نقل روايات،پذيرفتن سندى و رها كردن سند ديگر،بسيار دشوار مىنمايد.اين جاست كه چنانكه در مقدمه اشارت شد،بايد قرينههاى خارجى را نيز از نظر دور نداشت،شايد بتوان با استفاده از آن قرينهها كفه اختيار يكى از دو دسته را سنگينتر كرد و در نتيجه آنرا مرجح دانست. قرينهاى قابل توجه و قوى در عموم روايتهاى علما و محدثان شيعه وجود دارد و نشان دهنده اينست كه ولادت دختر پيغمبر پس از بعثتبوده است.اين قرينه ارتباط زادن زهرا (ع) ،با معراج رسول اكرم است.ضمن روايتهاى معراج،رسول خدا فرموده است در شب معراج سيب بهشتى بمن دادند و نطفه دخترم زهرا از آن ميوه تكوين يافت. اگر مورخان،تاريخ معراج را بطور دقيق معين كرده بودند كه مثلا سال چندم بعثتبوده است،مشكلى نداشتيم،اما باز اين پرسش پيش مىآيد كه معراج رسول اكرم در چه سالى بوده است؟پاسخ اين پرسش نيز بدرستى روشن نيست.ابن سعد بروايتى آنرا هجده ماه پيش از هجرت به مدينه،و بروايتى يكسال پيش از هجرت و ابن اثير سه سال و بروايتى يك سال پيش از هجرت دانسته است. در حاليكه علماى شيعه معراج را از دو سال بعد از بعثت تا شش ماه پيش از هجرت نوشتهاند و چون با اختلاف روايات مواجه شدهاند،گفتهاند اين اختلاف بخاطر اين است كه پيغمبر چند بار بآسمان رفته است اما قرينهاى كه گفته مورخان و محدثان سنت و جماعت را تاييد مىكند اين است كه آنان نوشتهاند فاطمه (ع) سالى متولد شد كه قريش خانه كعبه را مىساختند. داستان تجديد بناى خانه كعبه در همه تاريخها آمده است.و همه آشنايان بتاريخ زندگانى پيغمبر (ص) آنرا مىدانند،خلاصه آنكه سالى خانه كعبه بر اثر سيل ويران گرديد،و بنياد آنرا از نو نهادند.همينكه كار بنا بجائى رسيد كه بايد حجر الاسود را نصب كنند،بزرگان قريش بر سر گذاشتن سنگ در جاى آن،با يكديگر به رقابتبرخاستند.مهتر هر دسته مىخواست اين افتخار نصيب او گردد و نزديك شد كار به درگيرى برسد.سرانجام پذيرفتند كه هر كس از در داخل شود داور آنان باشد،و نخستين كسى كه در آمد محمد (ص) بود.همه گفتند او امين است و ما وى را بداورى مىپذيريم.چون ما جرا را بدو گفتند محمد (ص) فرمود:ردائى يا پارچهاى بگسترانند،سپس حجر الاسود را ميان آن پارچه گذاشت و چهار مهتر قبيله را گفت تا هر يك گوشهاى از ردا را بگيرد و از زمين بردارد.و چون آنان چنين كردند خود سنگ را از ميان ردا برداشت و بر جاى آن گذاشت.و با چنين ابتكار از خونريزى بزرگ و دامنهدارى جلوگيرى كرد.داستان داورى كردن محمد (ص) و نصب حجر الاسود،اگر با چنين مقدمات باشد مسلما پيش از بعثتبوده است،زيرا سال پنجم بعثت،قريش با پيغمبر (ص) التخصمانه داشتند و چنين داورى را بدو نمىدادند. قرينههاى خارجى ديگر نيز بطور خلاصه چنين است: 1:روزى بدستور ابو جهل فضولات شتر را بر دوش پيغمبر (ص) ريختند.چون فاطمه (ع) آگاه شد به مسجد رفت و آن فضولات را از جامه پدر پاك كرد اين گونه بىاحترامىها سبتبه پيغمبر ظاهرا پيش از سال دهم بعثت و پيش از هجرت رسول خدا به طائف و نيز پيش از محاصره در شعب ابو طالب بوده است.و اگر تولد فاطمه (ع) را سال پنجم عثتبدانيم،سن وى در اين وقت از سه تا پنجسال افزون نبوده و بعيد است دخترى خردسال به مسجد رود و چنين وظيفهاى را تعهد كند. 2:در روز احد چون فاطمه (ع) شنيد چهره پدرش آسيب ديده استبا گروهى از زنان نزد او رفت و چون پدر را ديد دست در گردن او انداخت و گريست،سپس آن خون را شست اگر معراج را پيش از سال پنجم بعثتبدانيم هيچگونه استبعادى در انجام اين تعهد ديده نمىشود،ولى اگر روايت هجده ماه و يا شش ماه پيش از هجرت درستباشد،بايد پذيرفت كه فاطمه بهنگام جنگ احد پنجسال و يا كمتر از پنجسال داشته است،در صورتيكه خواهيم ديد عروسى زهرا در ذو الحجه سال دوم و پيش از جنگ احد است.يعنى نه سال و يا بيشتر داشته است. 3:در روايتهاى شيعى چنانكه خواهيم نوشت،آمده است كه فاطمه (ع) پنجسال پس از بعثت متولد شد و آن سالى بود كه قريش خانه كعبه را مىساخت.داورى پيغمبر در كار مهتران قريش مسلما پيش از بعثتبوده است زيرا سال پنجم بعثت و سالهائى پيش او پس از آن قريش به رسول خدا روى خوش نشان نمىدادند،چه رسد بدانكه او را امين بداند و به داورى او،آنهم در چنان كار بزرگى گردن نهد. 4:مىدانيم كه سن خديجه را هنگام ازدواج با پيغمبر چهل سال نوشتهاند،اگر بگوئيم فاطمه (ع) در سال پنجم بعثت متولد شده باشد گفتخديجه در اين تاريخ شصتساله بوده است و اين موضوع هر چند محال نمىنمايد اما بعيد بنظر مىرسد.از طرفى مجلسى از امالى صدوق روايتى بدين مضمون آورده است: «چون خديجه به رسول خدا شوهر كرد،زنان مكه از وى دورى كردند.نه بديدن او مىرفتند و نه بر وى سلام مىكردند و نه مىگذاشتند زنى از او ديدن كند.چون ولادت فاطمه (ع) نزديك شد،خديجه از زنان قريش و بنى هاشم يارى خواست.ليكن آنان نپذيرفتند و گفتند تو نصيحت ما را نشنيدى و به يتيم ابو طالب شوهر كردى » اگر اين روايت را بهمين صورتيكه هستبپذيريم،و تولد دختر پيغمبر را سال پنجم بعثتبدانيم فاصله ازدواج خديجه با پيغمبر (ص) و ولادت زهرا (ع) بيستسال خواهد بود.در اين بيستسال گروهى از آن زنان ملامت گو مرده و زنان جوان پير شده و دختركان به جوانى رسيدهاند و داستان رنگ ديگرى بخود گرفته است.محمد (ص) در اين تاريخ ديگر يتيم ابو طالب نيست.پيغمبرى است كه گروهى از جان و دل پيرو او هستند.مردان قريش آرزو مىكنند وى دست مساعدت به سوى آنان دراز كند و چنين استمداد را مغتنم مىشمارند،تا بگمان خود آنرا مقدمهاى براى سازش به حساب آورند. آنگاه زنان قريش كه شوهران آنان دشمن پيغمبراند،ممكن استخواهش خديجه را نپذيرند، اما زنان بنى هاشم چرا؟و اصولا خديجه چه نيازى به يارى زنان كافر و بت پرست قريش داشت؟.مگر زنان مسلمان نمىتوانستند در اين كار كوچك او را يارى دهند.اينجاست كه بايد گفتبه نقل روايت راويانى كه تنها بر حافظه خود اعتماد كردهاند نمىتوان تكيه كرد. در كشف الغمه روايت ديگرى آورده است:فاطمه پنجسال پس از بعثت پيغمبر (ص) متولد شد،و آن سالى بود كه قريش خانه كعبه را مىساختند... بنظر مىرسد راوى نخستين يا يكى از راويان اين حديث را اشتباهى دست داده و كلمه پيش از بعثت را بعد از بعثتبخاطر سپرده است زيرا چنانكه گفتيم تجديد ساختمان خانه كعبه پنجسال پيش از بعثتبود.و بر فرض كه بگوئيم بناى خانه كعبه پس از آن تاريخ نيز چند بار تجديد شده (چنانكه بعض از متاخران احتمال دادهاند) مسلم است كه دوباره داستان درگيرى قبيلهها پيش نمىآمده،و اگر اين داستان هم تجديد مىشده چنانكه نوشتيم ديگر در اين تاريخ محمد (ص) را بداورى نمىخواندهاند.و اگر هيچيك از اين اتفاقات با تجديد بنا همراه نبوده ديگر تجديد بنا اهميتى نمىيافته كه مبدا تاريخ گردد.بهر حال آنچه مسلم است اينكه همزمانى ولادت زهرا (ع) با نوسازى خانه كعبه در چند روايت از روايتهاى شيعه و سنى ديده مىشود. چنانكه نوشته شده بحث در اين روايات جز از نظر روشن شدن تاريخ،فايدهاى ندارد.دختر پيغمبر پنجسال پس از بعثت،يا پيش از بعثت متولد شده باشد،نه سال شوهر كرده باشد يا هجده ساله،هجده ساله بجوار پروردگار رفته باشد يا بيست و هشتساله،او دختر پيغمبر اسلام و نمونه كامل زن تربيتشده و برخوردار از اخلاق عالى اسلامى است.آنچه هر زن و مرد مسلمان بايد از زندگانى دختر پيغمبر بياموزد،پارسائى او،پرهيزگارى او،بردبارى،فضيلت، ايمان به خدا و ترس از پروردگار و ديگر خصلتهاى عالى انسانى است كه در خود داشت و در جاى خويش خواهيم نوشت. اين بحث را از آن رو با تفصيل بيشترى نوشتيم تا سنت تاريخ نويسان و محدثان رعايتشده باشد. ويرايش توسط الماس : 03-31-2008 در ساعت 10:52 AM. |
|
|
|
|
|
#4 (permalink) |
|
نگین سرخ عشق
![]() تاريخ عضويت: Sep 2007
محل سكونت: مشهد الرضا (ع)
ارسالها: 2,316
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 196
از ایشان 1,317 بار سپاسگزاري شده است
|
ولادت پرشكوه فاطمه(س) فاطمه بضعة منى و هى نور عينى و ثمرة فؤادى و روحى التى بين جنبى و هى الحوراء الانسية: * * *«فاطمه پاره تن من است، و نور چشمان من، و ميوه دلم و روح من است و او حورى انسان صفت است» پيامبر اسلام(ص) در آن سال كه سال پنجم بعثتش بود در سختترين شرائط و حالات به سر مىبرد. اسلام منزوى بود، و مسلمانان اندك نخستين، شديداً تحت فشار.محيط مكه بر اثر شرك و بت پرستى و جهل و خرافات و جنگهاى قبايل عرب و حاكميت زور و بينوائى تودههاى مردم، تيره و تار بود. پيامبر(ص) به آينده مىانديشيد، آيندهاى درخشان از پشت اين ابرهاى سياه و ظلمانى، آيندهاى كه با توجه به اسباب عادى و ظاهرى بسيار دور دست و شايد غير ممكن بود. در همين سال حادثه بزرگى در زندگى پيامبر رخ داد، به فرمان خدا براى مشاهده ملكوت آسمانها به معراج رفت، و به مصداق «لنريه من آياتنا الكبرى» آيات عظيم پروردگار در پهنه بلند آسمان را با چشم خود ديد، و روح بزرگش بزرگتر شد، و آماده پذيرش رسالتى سنگيتتر توأم با اميد بيشتر. در روايتى از اهل سنت و شيعه - كه هر دو بر آن تأكيد دارند - مىخوانيم: پيامبر(ص) در شب معراج از بهشت عبور مىكرد، جبرئيل از ميوه درخت طوبى به آن حضرت داد، و هنگامى كه پيامبر(ص) به زمين بازگشت نطفه فاطمه زهرا سلام اللّه عليها از آن ميوه بهشتى منعقد شد. لذا در حديث مىخوانيم كه پيامبر(ص) فاطمه سلام اللّه عليها را بسيار مىبوسيد، روزى همسرش عايشه بر اين كار خرده گرفت، كه چرا اينهمه دخترت را مىبوسى؟! پيامبر(ص) در جواب فرمود: «من هر زمان فاطمه را مىبوسم، بوى بهشت برين را از او استشمام مىكنم». و به اين ترتيب اين مولود بزرگ از عصاره پاك ميوههاى بهشتى و از پدرى همچون پيامبر(ص)، و مادر ايثارگر و فداكارى همچون «خديجه» در روز بيستم جمادى الثانى گام به دنيا نهاد، و طعن و سرزنشهاى مخالفين كه پيامبر را بدون «نسل جانشين» مىپنداشتند، همگى نقش بر آب شد، و به مضمون سوره «كوثر» فاطمه زهرا چشمه جوشان براى ادامه دودمان پيامبر و ائمه هدى و خير كثير در طول قرون و اعصار، تا روز قيامت شد. اين بانوى بهشتى (ص) نام داشت كه هر كدام از ديگرى پر معنىتر بود: 1- فاطمه، 2- صديقه، 3- طاهره، 4- مباركه، 5- زكيه، 6- راضيه، 7- مرضيه، 8- محدثه، 9- زهرا و هر يك بيانگر اوصاف و بركات وجود پربركت او است. همين بس كه در نام معروفش «فاطمه» بزرگترين بشارت براى پيروان مكتبش نهفته است، چرا كه «فاطمه» از ماده «فطم» به معنى جدا شدن، يا باز گرفتن از شير است، و طبق حديثى كه از پيامبر گرامى اسلام(ص) روايت شده به امير مؤمنان على(ع) فرمود: «مى دانى چرا دخترم، فاطمه ناميده شد؟ عرض كرد: بفرمائيد. فرمود: براى آنكه او و شيعيان و پيروان مكتبش از آتش دوزخ باز گرفته شدهاند»! از ميان نامهاى او نام «زهراء» نيز درخشندگى و فروغ خاصى دارد، از امام صادق(ع) پرسيدند: چرا فاطمه را «زهراء» مىنامند؟ فرمود: «زيرا زهراء به معنى درخشنده است و فاطمه چنان بود كه چون در محراب عبادت مىايستاد و نور او براى اهل آسمانها پرتو افكن مىشد، همانگونه كه نور ستارگان براى اهل زمين [پرتو افكن است]. لذا زهراء نام نهاده شد». هنگامى كه خديجه زنى با شخصيت و معروف به بزرگى بود، با پيامبر اسلام(ص) ازدواج كرد زنان مكه از او قطع رابطه كردند، و گفتند: او با جوان تهى دست و يتيمى ازدواج كرده و شخصيت خود را پائين آورده است! اين وضع همچنان ادامه يافت تا اينكه خديجه باردار شد و جنينش كسى جز فاطمه زهرا نبود. به هنگام وضع حمل به سراغ زنان قريش فرستاد و از آنها خواست كه در اين ساعات حساس و پردرد و رنج به يارى او بيايند و تنهايش نگذارند، اما او با اين پاسخ سرد و درد آلود روبرو شد كه: «تو سخن ما را گوش نكردى، با يتيم ابوطالب كه مالى نداشت ازدواج نمودى، ما نيز به كمك تو نخواهيم شتافت»! خديجه با ايمان، از اين پيام زشت و بى معنى سخت غمگين شد، اما در اعماق دلش نور اميدى درخشيد كه خدايش او را در اينحال تنها نخواهد گذاشت. لحظات سخت و بحرانى وضع حمل آغاز شد، او در محيط خانه تنها بود، و زنى كه او را كمك كند وجود نداشت، قلب او فشردهتر مىشد، و امواج خروشان بى مهريهاى مردم روح پاكش را آزار مىداد. ناگهان برقى در افق روحش درخشيد، چشم بگشود و چهار زن را نزد خود ديد، سخت نگران شد. يكى از آن چهار زن صدا زد: نترس و غمگين مباش. پرودرگار مهربانت ما را به يارى تو فرستاده است ما خواهران توايم. من سارهام! و اين يك آسيه همر فرعون است كه از دوستان تو در بهشت خواهد بود. آن ديگر مريم دختر عمران. و اين چهارمى را كه مىبينى دختر موسى بن عمران، كلثوم است! ما آمدهايم كه در اين ساعت يار و ياور تو باشيم. و نزد او ماندند تا فاطمه بانوى اسلام ديده به جهان گشود. آرى به مصداق ان الذين قالوا ربنا اللّه ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكة الاتخافوا و لاتحزنوا». كسانى كه بگويند پروردگار ما اللّه است، فرشتگان بر آنها نازل مىشوند و مىگويند نترسيد و اندوهى به خود راه ندهيد» در اينجا نيز علاوه بر فرشتگان، ارواح زنان با شخصيت جهان به يارى خديجه با ايمان و پر استقامت شتافتند. تولد اين مولود خجسته آنچنان پيامبر(ص) را خشنود كرد كه زبان به مدح و ثناى پرورگار گشود، و زبان بدخواهان كه او را ابتر مىخواندند، براى هميشه كوتاه شد. خداوند مژده اين مولود پربركت را در سوره كوثر به پيامبرش داد و فرمود: انا اعطيناك الكوثر. فصل لربك وانحر ان شانئك هو الابتر»: ما سرچشمه جوشان خير كثير را به تو بخشيديم. اكنون كه چنين است، براى پرودگارت نماز بجاى آور و تكبير گو! مسلماً دشمن تو، ابتر است! |
|
|
|
|
|
#5 (permalink) |
|
نگین سرخ عشق
![]() تاريخ عضويت: Sep 2007
محل سكونت: مشهد الرضا (ع)
ارسالها: 2,316
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 196
از ایشان 1,317 بار سپاسگزاري شده است
|
نام و لقبهاى دختر پيغمبر نويسندگان سيره و محدثان اسلامى براى دختر پيغمبر لقبهائى چند نوشتهاند: زهرا،صديقه،طاهره،راضيه،مر ضيه،مباركه،بتول و لقبهاى ديگر.از اين جمله لقب زهرا از شهرت بيشترى برخوردار است،و گاه با نام او همراه مىآيد (فاطمه زهرا) و يا بصورت تركيب عربى (فاطمة الزهرا) .زهرا كه در تداول بيشتر بجاى نام او بكار مىرود در لغت،درخشنده، روشن و مرادفهائى از اين گونه،معنى مىدهد.و اين لقب از هر جهتبرازنده اين بانوست.او چهره درخشان زن مسلمان،فروغ تابان معرفت و نمونه روشن پرهيزگارى و خداپرستى است. اين درخشندگى به ساعتى مخصوص و روزى معين اختصاص ندارد.از آن روز كه وظيفه خود را تعهد كرد تا امروز و براى هميشه چون گوهرى بر تارك تربيت اسلامى مىدرخشد. محدثان ذيل بعض اين لقبها و سبب آن روايتهائى نوشتهاند.باز نوشتن آن گفتهها موجب درازى گفتار خواهد شد.آنچه ازمجموع اين روايتها دانسته مىشود،بزرگى قدر و خصيتبرجسته دختر پيغمبر در ديده پدر و شوهر و مقام ارجمند او در اسلام و ميان مسلمانان است.اين حقيقتى است كه پيروان همه مذاهب اسلامى بدان اعتراف دارند.براى همين است كه در عموم كتابهاى شيعه و گاه در كتابهاى معتبر اهل سنت و جماعت كتابى جداگانه در فضيلت دختر پيغمبر ديده مىشود و يا فصلى را براى روايتهائى كه درباره اوست گشودهاند. نام او فاطمه است.فاطمه وصفى است از مصدر فطم.و فطم در لغت عرب بمعنى بريدن،قطع كردن و جدا شدن آمده است.اين صيغه كه بر وزن فاعل معنى مفعولى مىدهد،به معنى بريده و جدا شده است.فاطمه از چه چيز جدا شده است؟در كتابهاى شيعه و سنى روايتى مىبينيم كه پيغمبر فرمود او را فاطمه ناميدند،چون خود و شيعيان او از آتش دوزخ بريدهاند مجلسى از عيون اخبار الرضا و او باسناد خويش از على بن موسى الرضا و محمد بن على (ع) و آنان از مامون و او از هارون و او از مهدى و او به سند خويش از ابن عباس روايت كنند كه:وى از معاويه پرسيد مىدانى چرا فاطمه را فاطمه ناميدند؟گفت نه!ابن عباس گفت چون او و شيعيان او به دوزخ نمىروند . فتال نيشابورى ضمن حديثى از امام صادق آورده است كه چون از بدىها بريده شد او را فاطمه ناميدهاند . بدين مضمون روايتهاى ديگر هم آمده است آنچنانكه براى صيغه وصفى نيز معناهاى ديگر جز آنچه نوشتيم ضبط كردهاند. پيش از ظهور اسلام دو سه تن از زنان بدين نام موسوم بودهاند كه در اسلام به فواطم مشهوراند،مانند فاطمه دختر اسد بن هاشم و فاطمه دختر عتبة بن ربيعه و نيز فاطمه دختر عمرو بن عائذ . بارى پرورش زهرا در كنار پدرش رسول خدا و در خانه نبوت بود،آنجا كه فرود آمد نگاه فرشتگان،و مركز نزول وحى و آيههاى قرآن است.آنجا كه نخستين گروه از مسلمانان به يكتائى خدا ايمان آوردند،و بر ايمان خويش استوار ماندند.آنانكه پروردگار دلهايشان را آزمود، و در قرآن كريم مدح فرمود.تربيت دينى را هم از آموزگارى چون محمد (ص) فرا گرفت، پيغمبرى كه معلم انسانهاى جهان است.و تا جهان باقى است مشعل دين و دانش بنام او فروزان. كودك خردسال اين نو مسلمانان را مىديد كه هر روز با شور و هيجان براى فرا گرفتن آيتهاى قرآن و آموختن روش پرستش پروردگار نزد پدرش مىآيند.در اين خانه بود كه تكبير گفتن،روى به خدا ايستادن،و هر شبانروز در اوقاتى خاص پروردگار يكتا را به بزرگى ياد نمودن آغاز شد.آن سالها در سراسر عربستان و همه جهان اين تنها خانهاى بود كه چنين بانگى از آن بر مىخواست.«الله اكبر»و زهرا تنها دختر خردسال مكه بود كه چنين جنب و جوشى را در كنار خود مىديد.اين بانگ آسمانى اين مراسم بىمانند،در روح اين طفل خردسال چه اثرى نهاد،سالها بعد آشكار گرديد. او در خانه تنها بود و دوران خردسالى را به تنهائى مىگذراند.دو خواهر او رقيه و ام كلثوم ساليانى چند از او بزرگتر بودند.او در اين خانه همبازى نداشت.شايد اين تنهائى هم يكى از انگيزههائى بوده است كه بايد از دوران كودكى همه توجه وى به رياضتهاى جسمانى و آموزشهاى روحانى معطوف گردد.الله اكبر،اشهد ان محمدا رسول الله.اندك اندك آيههاى ديگر مىرسد و درسهاى وسيعتر داده مىشود.درسهائى از اخلاق قرآنى و سفارشهائى براى تحصيل خوى انسانى.مردم همه برابر خدا و حكم الهى يكسانيد!كسى بر ديگرى برترى ندارد! برده و ارباب در پيشگاه حق تعالى مساوى هستند.شما موظفيد با بردگان،با اسيران،با مستمندان،مهربانى كنيد و با آنان خوشرفتار باشيد.به دختران چون پسران حرمت نهيد و با آنان درشتى نكنيد!و در كنار رسيدن اين تعليمات و آموختن آن بمسلمانان،و شورى كه آنان در فرا گرفتن اين درسها نشان مىدادند،دشمنى همشهريان و خويشاوندان را با پدرش مىديد.آنان چنين سخنانى را خوش نداشتند.نمىخواستند مردم با اين گفتهها كه تا آنروز سابقه نداشت آشنا شوند.گسترش اين تعليمات موجب درهم ريختن زندگانى آنان مىشد.اما براى اينكه بيم خود را پنهان سازند و به گمان خويش گفتههاى او را از تاثير بيندازند،بدو تهمت مىزدند:جادوگر است،ديوانه است،يتيم ابو طالب كجا و پيغمبرى كجا؟چرا اين وحى به مرد بزرگ و دولتمندى از مكه و يثرب فرود نيامده. تا دير نشده بايد اين كار را چاره كرد. اما اگر او را بكشيم با ابو طالب و بنى هاشم درگيرى خواهيم داشت.بهتر است پيروان او را از گردش پراكنده سازيم.و اگر بزبان خوش پند نگرفتند و او را رها نكردند،بزور متوسل شويم. سلاح مردم بى منطق چيست؟دشنام،آزار،و اگر ممكن شود كشتار.در شهر كوچك خبرها بسرعت پخش مىشود و خانه پدرش مركز انعكاس جريانهاى آنروز مكه بود.امروز بلال را شكنجه كردند!امروز به عمار آسيب رسيد!امروز مادر عمار را كشتند!عموى پدرش ابو لهب چنين گفت و ابو جهل چنان،و گزارشهاى ناخوشايندى از اين قبيل.تا روزيكه شنيد پدرش پيروان خود را فرموده است مكه را ترك گويند و به حبشه بروند،چون نمىتوانسته استبيش از اين شاهد آزار نو مسلمانان باشد.چرا اين مردمان بايد از خانه و زندگى خود دستبردارند و خطر سفر را بر خود هموار سازند؟به جائى بروند كه نمىدانند كجاست،و از كسى پناه بخواهند كه نمىدانند كيست؟و روش او چيست.پدرش بآنان گفته است نجاشى با پناهندگان خود خوشرفتارى مىكند،اما مگر اينان چه گناهى كردهاند كه بايد نزد او بروند؟چرا بايد رنج غربت را تحمل كنند؟راستى اين سنگ پارهها و قطعه چوبها كه بنام خدا درون خانه كعبه نهادهاند،اين اندازه حرمت دارد؟آيا بزرگان قريش نمىدانند كه اين دست پرداخت كارگران نه سودى دارد نه زيانى؟نه!آنان از چيز ديگرى مىترسند.از زيانهائى كه با پخش اين دعوت محمد (ص) دامنگير آنان مىشود: «الذى جمع مالا و عدده.يحسب ان ماله اخلده.كلا لينبذن فى الحطمة .» (سوره همزه) آرى پيكار در گرفته است.دستهاى مىخواهند از طاعت مخلوق باطاعتخالق بگريزند،طوق بندگى را بشكنند و آزاد شوند.و براى همين است كه همه اين بلاها را بجان مىخرند و از پرستش خدا باطاعتشيطان باز نمىگردند،و دستهاى كه مىخواهند،اينان همچنان ابزار افزايش مكنت آنان باشند.هر يك از اين حادثهها به نوعى در قلب بظاهر كوچك و بمعنى بزرگ او اثرى مىنهاد و هر پيش آمد بدو درسى مىداد.درس پايدارى،آنان كه به حكومت الله گردن نهند،و بر سر گفته خود بايستند،فرشتگان بر آنان فرود مىآيند. امنيت و آسايش روحى اينجهان و بهشت جاودان آن جهان در انتظار كسى است كه برابر پيش آمدها استقامت ورزد و از كيد شيطان نهراسد.اينها درسهائى بود كه به مسلمانان داده مىشد،و او كه مستقيم با گيرنده دستورات مربوط بود جداگانه مىآموخت.او بايد اين آزمايشها را يكى پس از ديگرى ببيند تا چون فولادى كه پى در پى آبش مىدهند مقاومتش افزوده گردد.اما آزمايشها پايان يافتنى نيست،هر روز آزمايشى و هر شب رياضتى. دورههاى آزمايش يكى پس از ديگرى مىگذرد،و هر آزمايش تلختر از آزمايش پيشين است. آزمايشها پيوسته دشوارتر و دردناكتر مىشود.تهديد،خشونت،آزار،گ رسنگى و سختى زندگانى. روزى مىشنود دشمنان شكنجه شترى را بر سر پدرش افكنده و رخت او را آلوده ساختهاند. دوان دوان خود را به پدر مىرساند و جامه او را از آن آلودگى پاك مىسازد.روز ديگر خبر مىدهند كه پاى پدرش را با پرتاب سنگ آزردهاند.هيچيك از اين رفتارهاى خشونت آميز نتيجهاى چنانكه دشمنان مىخواهند نمىدهد.نه محمد (ص) از دعوت دست مىكشد و نه نو مسلمانان از گرد او پراكنده مىشوند.ديرى نمىگذرد كه قريش شكستخورده و خشمگين، تصميم سختترى مىگيرند.بايد رابطه بنى هاشم با مردم قطع شود.آنان بايد در محاصره اقتصادى و اجتماعى قرار گيرند،گرسنگى و جدائى از مردم براى ايشان درس خوبى است. چندى كه بدين حال بمانند خسته مىشوند.بستوه مىآيند،و براى آسايش خود هم كه شده است از حمايت محمد (ص) دستبر مىدارند.آنگاه محمد يكى از دو راه را پيش روى خود خواهد داشت:از كارى كه پيش گرفته استباز ايستادن،يا بدست قريش كشته شدن.شعب ابو طالب در فاصله كمى از شهر مكه براى تبعيد شدگان در نظر گرفته مىشود.خوراك،پوشاك، ديد و بازديد براى آنان ممنوع است.چه مدت در اين دره مخوف بسر بردهاند؟دقيقا معلوم نيست.ابن هشام مدت را دو يا سه سال نوشته است در اين مدت بر زهرا چه گذشته ستخدا مىداند.بيشتر سنگينى بار چنين زندگى بدوش اوست.اما دشوارتر و دردناكتر از همه اين رنجها مرگ عزيزانست. مرگ مادرش و مرگ ابو طالب: قضاى الهى چنان بود كه مرگ اين زن فداكار-خديجه نخستين بانوى مسلمان-با مرگ ابو طالب در يكسال اتفاق افتد آنهم در فاصلهاى كوتاه فاطمه (ع) چنانكه از قرآن كريم درس گرفته استبايد اين آزمايش را هم به بيند مرگ خويشاوندان براى او آزمايش دگرى است.بايد برابر اين دشوارى بردبارى نشان دهد و منتظر بشارت پروردگار باشد آن آزمايشها آزمايش جسمانى بود و اين امتحان،آزمايش قدرت نفسانى است.مادرش تنها غمخوار پدر در خانه بود و ابو طالب او را برابر دشمنان بيرونى حمايت مىكرد.با بودن ابو طالب مشركان مكه نمىتوانستند قصد جان پدرش را بكنند.زيرا خويشاوندان او-تيره بنى هاشم-تيرهاى بزرگ بودند اگر مكنت و مال آنان در حد بنى زهره،بنى مخزوم و يا بنى حرب نبود،هيچ قبيلهاى در شرافت و بزرگوارى با آنان برابرى نمىكرد.مهتران مكه و ثروتمندان شهر مىدانستند اگر به قصد جان محمد (ص) برخيزند،بنى هاشم خاموش نمىنشينند،و بسا كه تيرههاى ديگر نيز به حمايت آنان برخيزند.ناچار درون پر تلاطم خود را با آزار او آرام مىكردند.دشنام،ريشخند، سنگ پرانى،دهن كجى،تهمت:حربههائى كه ناتوانان از آن استفاده مىكنند.تقدير چنين بود كه فاطمه (ع) شاهد همه اين منظرهها باشد،و پس از تحمل اين رنجها آن دو صحنه دلخراش را نيز به بيند. اكنون فاطمه ديگر دختر خانواده نيست.او جانشين عبد الله،عبد المطلب،ابو طالب و خديجه است. (ام ابيها) چه كنيه مناسبى!مام پدر.او بايد وظيفه مادرش را عهدهدار شود.بايد براى پدرش هم دختر و هم مادر باشد. اگر قبول كنيم زهرا (ع) پنجسال پيش از بعثت متولد شده است،بخاطر همين مادر خانگى است كه تا هفده سالگى نتوانست و يا نخواستبخانه شوهر برود.او نمىخواست پدرش را تنها بگذارد.او مىدانست تا آنجا كه مىتواند بايد در داخل خانه پدر را آرامش دهد.اكنون كه پدرش سرپرستى چون ابو طالب و غمخوارى چون خديجه را ندارد،دشمنان بر او گستاختر شدهاند،و او به دلجوئى نياز دارد.پدر نيز چون اين فداكارى را از او مىديد با نمودن محبت، خشنودى خويش را از وى اعلام مىكرد.سالها پس از اين روزگار از عايشه مىپرسند،چرا به جنگ جمل برخاستى؟مىگويد:«اين داستان را باز مگوئيد بخدا سوگند كسى از مردان جز على و از زنان جز فاطمه نزد پيغمبر محبوبتر نبود و نيز مىگويد كسى را راستگوتر از فاطمه نديدم جز پدرش ممكن است كسانى كه در سيره پيغمبر و خاندان او تتبعى دقيق ندارند،يا روح اسلام و شريعت محمد (ص) را چنانكه بايد لمس نكردهاند چنين به پندارند كه اين محبت مانند دوستى هر پدر به فرزندى ناشى از غريزه انسانى است.اين پندار شايد از يك جهت درستباشد.ما نمىگوئيم محبت رسول خدا به فاطمه رنگى از عاطفه پدر سبتبدختر را نداشت،چه محمد (ص) پدر بود و فاطمه فرزند.اما اين روايت و روايتهاى ديگر كه با اندك اختلافى در الفاظ از پيغمبر رسيده نشان دهنده حقيقتى ديگر است- بزرگى فاطمه در ديده پيغمبر و بزرگان اسلام در عصر رسول و زمانهاى پس از وى-فاطمه اين مقام را نه تنها از آنجهتيافت كه دختر پيغمبر است،آنچه او را شايسته اين حرمتساخت از خود گذشتگى،پارسائى،زهد،دانش و ديگر ملكات انسانى است كه در او به حد كمال بوده است.و همه مورخان شيعه و سنى اين امتيازات را براى وى در كتابهاى معتبر خويش نوشتهاند. از امام صادق (ع) پرسيدند:بعض جوانان حديثى از شما باز ميگويند كه باور كردنى نيست. ميگويند«خدا از خشم فاطمه بخشم مىآيد »امام صادق فرمود-مگر شما اين روايت را در كتابهاى خود نداريد كه خدا از خشم بنده مؤمن بخشم مىآيد؟ -چرا -پس چرا باور نمىداريد كه فاطمه زنى با ايمان باشد و خدا از خشم او بخشم آيد . مرگ خديجه و ابو طالب،پيغمبر را نيز سخت آزرده ساخت.او ديگر خود را تنها و بى غمخوار و پشتيبان ميديد،اما در همه حال خدا مدد كار او بود.و دعوت به خداپرستى شعار او.سفرى به طائف كرد شايد در آن شهر از ميان مردم ثقيف كه تيرهاى قدرتمند بودند كسانى را بدين خدا در آورد.ولى مهتران آنجا نه تنها روى خوش بدو نشان ندادند،از آزارش نيز دريغ نكردند. مكه همه كوششهاى خود را براى خاموش ساختن اين فروغ خدائى بكار برد،اما از اين كوشش سودى نبرد.هر روز بانگ دعوت اسلام رساتر شد و بگوش گروهى تازه رسيد.طرح محاصره اقتصادى-آخرين مبارزه قريش-با شكست روبرو گرديد،تا آنجا كه سران قوم،خود آن معاهده شوم را بهم زدند.اما تصميم ديگرى گرفتند.حال كه ديگر محمد در مكه پشتيبانى ندارد بايد خود او را از ميان بردارند.بايد همه تيرهها در كشتن او شريك باشند،تا بنى هاشم نتوانند كسى را به قصاص او بكشند.اما مكرهاى شيطانى برابر تقديرات ربانى نمىپايد.از چندى پيش مركز دعوت از مكه به يثرب كه شهرى در پانصد كيلومترى مكه است منتقل شده بود،يا بهتر بگوئيم مركزى تازه براى دعوت اسلام تاسيس گرديد.ياران پدرش تك تك يا دسته دسته خانه و زندگانى خود را رها مىكنند و به يثرب مىروند.مردم اين شهر كه از آن پس در تاريخ اسلام لقب«انصار»را يافتند از آنان هر چه نيكوتر پذيرائى كردند.تا آنجا كه آنان را بر خود مقدم داشتند.شبى كه بنا بود توطئه قريش عملى گردد،و پيغمبر (ص) بدست گروهى مركب از همه تيرههاى قريش كشته شود،على (ع) را بجاى خود خواباند و با ابو بكر راه يثرب را پيش گرفت.اين همان روى داد بزرگى است كه چند سال بعد،مبدا تاريخ مسلمانان گرديد و تا امروز هم بنام«تاريخ هجرى»متداول است. چون اندك اندك كارها سر و سامانى يافت،و مسجدى آماده گرديد،و مهاجران در خانههاى تازه جاى گرفتند،پدرش دستور هجرت وى را داد.بلاذرى نويسد:زيد بن حارثه و ابو رافع مامور همراهى فاطمه (ع) و ام كلثوم بودند اما ابن هشام نوشته است عباس بن عبد المطلب مامور بردن او بود بهر حال زهرا و ام كلثوم با سرپرستخود سوار شدند كاروان آماده حركت استحويرث بن نقيذ،از دشمنان محمد (ص) كه پيوسته بد گوى او بود نزد آنان مىآيد و شتر آنان را آسيبى مىزند.شتر مىرمد و فاطمه و ام كلثوم بر زمين مىافتند.ابن هشام و ديگر مورخان از آسيبى كه فاطمه (ع) از اين صدمه ديده است نامى نبردهاند،لكن پيداست كه دختر پيغمبر از اين حادثه بىرنج نمانده است.اين مرد پست فطرت در شمار كسانى است كه در روز فتح مكه پيغمبر (ص) فرمود اگر به پردههاى كعبه چسبيده باشند بايد خونشان ريخته شود حويرث بدست على شوى فاطمه كشته شد در مقابل اين سندها يعقوبى كه او نيز از تاريخ نويسان طبقه اول است نويسد على بن ابى طالب (ع) او را بمدينه آورد و روايتهاى شيعى نوشته يعقوبى را تاييد ميكنند.سرانجام وعده خدا تحقق يافت. مسلمانان از گزند مشركان و دشمنان آسوده گرديدند.در تاريخ اسلام فصل تازهاى گشوده شد. از اين تاريخ ديگر نه تنها از بجاى آوردن مراسم دينى بيمى ندارند،بايد ديگران را هم به پذيرفتن دين بخوانند،و اگر نپذيرفتند با آنان پيكار كنند. |
|
|
|
| 4 نفر از کاربران ، از دوست گرامي الماس به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#6 (permalink) | |
|
Expert
تاريخ عضويت: May 2007
محل سكونت: http://j-sabz.dom.com
ارسالها: 2,237
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,115
از ایشان 1,421 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
برخی تالارهایی که نمی شه توش استارت زد تاپیک رو در جامعه سبز می زنیم بعد سایه خانم خودش زحمت می کشند می فرستندش تالار مربوطه! اینجوری سریعتر کار ما راه می افته!!! کار سایه خانم هم سخت می شه به ما مربوط نیست!!!خودمونیه دیگه!!! |
|
|
|
|
|
|
#7 (permalink) |
|
نگین سرخ عشق
![]() تاريخ عضويت: Sep 2007
محل سكونت: مشهد الرضا (ع)
ارسالها: 2,316
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 196
از ایشان 1,317 بار سپاسگزاري شده است
|
فرهنگ القاب فاطمه(س)
نامگذارى نوزاد تنها رسمى ديرينه در ميان بشر نيست، از سنتهاى خدايى است كه با آفرينش نخستين آفريده، همراه بوده است. «آدم» و «حوا» اولين نامهاى بشرى است. بعد از آن نيز لازمترين و مهمترين چيزهايى كه به آدمى آموخته شد اسمهايى چند بود. وعلم آدم الاسماء (پروردگار به آدم اسمهايى آموخت.) پس از آن، بشر براى برقرارى روابط خود هيچ راهى جز نامگذارى اشخاص و اشيا نداشت. چه اينكه گفتگوها و آموختنهايش جز از طريق شناخت نامها ميسر نمىشد. در اين ميان، نامگذارى افراد آدمى از اهميت ويژهاى برخوردار بود و چنين معلوم مىشود كه بعضى اسمها از سوى خداى متعال براى افراد نهاده شده است. از جمله نام فرزند حضرت زكريا است كه پيش از تولد، از سوى خداوند، يحيى خوانده شد. فهب لى من لدنك ... سميا [زكريا گفت]: پروردگارا، برايم ياور و جانشينى قرار ده كه از من و آل يعقوب ارث برد و او را مورد رضايتخويش گردان. (خداى متعال به وى فرمود:) تو را به داشتن فرزندى به نام يحيى بشارت مىدهيم كه قبل از او كسى را به اين نام ننهاده بوديم. اين در حالى است كه براى بانو حضرت صديقه طاهره(س) نامها و القابى است كه برخى آسمانىاند و از سوى آفريدگار تعيين شده و بعضى از سوى برگزيدگان الهى. اما نامهاى آسمانى نه (9) اسم است كه در حديث ذيل آمده است. امام جعفر صادق(ع) فرمود: براى فاطمه(س) نزد خداى عز و جل نه اسم است: «فاطمه، صديقه، مباركه، طاهره، زكيه، راضيه، مرضيه، محدثه، زهرا» آنچه اين نامها را براى حضرت فضيلت قرار داده اينكه نامهاى حضرتش حاكى از صفتى والاست كه در وى وجود داشته است و چون نامهاى ديگر افراد نيست كه صاحب نام از معنى نام خود هيچ بهرهاى نبرده باشد. ما در ذيل، نامها، لقبها و كنيههاى آن حضرت را به ترتيب حروف الفبا ياد مىكنيم. ام الائمه (مادر امامان): به موجب روايات نقل شده از سوى اهل تسنن و شيعه، نسل پاك پيامبر به وسيله دخترش به وجود آمده و گسترش يافته است. رسول اكرم(ص) فرموده است: پروردگار عزيز و بلند مرتبه نسل هر پيامبر را در صلب خود آن پيامبر قرار داد، حال آنكه نسل مرا در صلب على جاى قرار داد. آن حضرت چندين بار به دختر عزيزش فرمود: اى فاطمه، تو را بشارت مىدهم كه از نسل تو يازده فرزند معصوم، امام مردم خواهد شد و آخرين آنها مهدى عليه السلام است. ام ابيها يعنى: مادر (و دلسوز) پدرش كنيهاى است كه پدر بزرگوارش حضرت رسول اكرم(ص) وى را بدان خواند. چه اينكه پيامبر در خردسالى مادر را از دست داد و سراسر عمر عزيزش را بسختى گذراند و تا قبل از ازدواج با بانو خديجه و حتى پس از آن، پيوسته مورد آزار مشركان بود، يا در جنگها به اين سو و آن سو مىرفت و دشوارى تحمل مىكرد. در اين همه پس از تولد دختر عزيزش فاطمه، با اينكه وى كودكى بيش نبود همواره چون پروانه به گرد شمع، از پدر جدا نمىشد و در رفع اندوه او آنچه مىتوانست مىكوشيد و از پدر دلجويى مىكرد. اگر آن بزرگوار در جنگى آسيب مىديد فاطمه خردسالش بود كه بر زخم و رنج پدر مرهم مىنهاد و بر آرامش و سلامت جانش اصرار داشت. چون رسول خدا(ص) دلسوزى وى را مىديد اشك مىريخت و مىفرمود: او مادر پدرش است. «ام» به معنى مادر و اصل و ريشه است و در حقيقت آن بانو را بايد مادر نبوت دانست. ام ابيها بود آن خوش خصال چونكه بود بانوى كاخ جلال (حيدر تهرانى) اين كنيه را شيعه و سنى نقل كرده و در معناى آن وجوهى بيان نمودهاند. در ميان معانى آن شايد بهترين وجه اين باشد كه: «ام» در لغتبه معنى مقصود و هدف نيز آمده است و چون فاطمه ثمره درخت نبوت و حاصل عمر حضرت ختمى مرتبتبود او را ام ابيها گفتند. او بود كه مقصود حقيقى و هدف و ثمره واقعى زندگانى پيغمبر بود و فرزندى شناخته مىشد كه پيامبر مىخواست. ام الحسن. ام الحسين (مادر حسن(ع). مادر حسين(ع)) امام مجتبى عليه السلام نخستين فرزند حضرت زهرا(س) است كه در پانزدهم رمضان سال سوم هجرت (در حالى كه مادرش دوازده ساله بود) در مدينه به دنيا آمد. اى فاطمه، تو را بشارت مىدهم كه از نسل تو يازده فرزند معصوم، امام مردم خواهد شد و آخرين آنها مهدى عليه السلام است. پس از شش ماه و اندى از اين تاريخ، وجود مقدس حسين(ع) در سوم شعبان سال چهارم هجرى به دنيا آمد. ام المحسن (مادر محسن(ع)) آن حضرت را پنج فرزند بود: حسن(ع)، حسين(ع)، زينب3، ام كلثوم عليها السلام و محسن(ع). محسن آخرين فرزند آن بانو و اولين شهيد اهل بيت: پس از پيامبر بود كه در ماه آخر حمل، در رحم كشته و سقط شد. بتول (بتول يعنى جدا و ممتاز از ديگران، يا آن كه حيض نبيند) ابن اثير در النهايه مىنويسد: فاطمه را بتول ناميدند زيرا از زنان زمان خويش [و زمانهاى قبل و بعد خود] از نظر فضيلت و دين و حسب جدا و ممتاز بود. يا آنكه از دنيا منقطع گشته و به خداى تعالى روى آورده بود. از حضرت رسول(ص) پرسيده شد به چه كسى بتول گويند؟ فرمود: آن كه سرخى (حيض و...) نبيند. بدرستى كه حيض براى دختران پيامبران ناپسند است. حانيه (آن كه به شوهر و فرزندانش بسيار مهربان است.) الحرة (بانوى آزاد) چون فاطمه ثمره درخت نبوت و حاصل عمر حضرت ختمى مرتبتبود او را ام ابيها گفتند. حصان (پارسا و عفيف) حورا/حوراى انسيه (انسانى زمينى كه از حوريان بهشتى است.) [حوريهاى شبيه آدمى]در يكى از معراجهاى پيامبر اكرم(ص) به آسمان، آن حضرت از ميوهها و از خرماى تازه و سيب بهشتى تناول كرد و خداوند متعال آن غذاهاى بهشتى را در صلب پيامبر قرار داد و هنگامى كه ايشان از معراج به زمين بازگشتبا حضرت خديجه همبستر شد و بدين ترتيب حضرت فاطمه(س) در رحم حضرت خديجه قرار گرفت. بدين سبب حضرت فاطمه(س) «حوراى انسيه» نام گرفت. راضيه (كسى كه به تقدير و قوانين الهى خشنود بود.) اين صفت از والاترين درجات ايمان است و آن حضرت در تمام مراحل زندگى به آنچه كه از سوى خداى عزيز - از ترس و آزار در راه دين و ظلم و اندوه و غم - برايش مقدر شده بود رضايت داشت و هيچ گاه از وضع خود گله نكرد تا آنكه اين آيه شريف از آن صفت وى ياد كرد: يا ايتها النفس المطمئنه ارجعى الى ربك راضية مرضية: اى دارنده روان قدسى مطمئن، به سوى پروردگارت بازگرد در حالى كه تو از او راضى و خدا نيز از تو خشنود است. زكيه از ديگر نامهاى حضرت است كه به معنى پاك و پاكدامن يا وجود پربركت است. قرآن هر يك از اين معانى را در سه آيه مختلف بيان فرموده است. در جايى از پاكدامنى و مقام عصمتحضرت عيسى عليه السلام چنين ياد مىكند: قال انما انا رسول ربك لاهب لك غلاما زكيا . يعنى جبرئيل به مريم گفت من فرستاده پروردگار توام تا از جانب او پسرى پاكيزه به تو بخشم. در آيه ديگر آمده است: فانطلقا حتى اذا لقيا غلاما فقتله قال اقتلت نفسا زكية بغير نفس. يعنى چون خضر آن پسر را كشت موسى گفت آيا جوانى پاكيزه و بىگناه را بى آنكه كسى را كشته باشد، كشتى؟ در جايى ديگر مىفرمايد: قد افلح من زكها . يعنى: رستگار شد هر كه روان خود را پاك ساخت. در حقيقت زكيه به بانويى گويند كه از همه ناپاكيهاى اخلاقى دور باشد و هرگز در وجودش هيچ صفتبد يافت نشود. زهرا (درخشان، نورانى و درخشنده) «زهر» به معنى روشنى و درخشندگى است. امام عسكرى(ع) فرموده است: اينكه فاطمه(س) را زهرا ناميدند بدان لتبود كه هر روز سه بار آن بانوى بزرگوار براى على(ع) مىدرخشيد. امام صادق(ع) فرموده است: علت آنكه ايشان را زهرا ناميدند آن است كه به او بارگاهى از ياقوت سرخ در بهشت رحمتخواهد شد كه اهل بهشت آن بارگاه را به بلندى و عظمتى كه دارد مانند ستارهاى درخشان كه در آسمان ستخواهند ديد و به يكديگر مىگويند اين بارگاه درخشنده از آن فاطمه(س) است. از امام صادق(ع) پرسيدند چرا فاطمه را زهرا ناميدند؟ فرمود: زيرا فاطمه چنان بود كه چون در محراب مىايستاد نورى از او براى اهل آسمان درخشش مىكرد همان طور كه ستارگان براى اهل زمين درخشش دارند. سماويه (گرانبها گوهرى آسمانى) سيدة/سيدة نساء العالمين (بزرگ بانوى جهانيان) شيخ صدوق در كتاب امالى حديثى را از حضرت رسول خدا(ص) چنين نقل كرده كه فرمود: ابنتى فاطمه سيدة نساء العالمين. يعنى: دخترم فاطمه بزرگ بانوى زنان جهانيان است. رسول خدا(ص) به دخترش فرمود: اى فاطمه، بدرستى كه خداوند تو را بر همه زنان جهان و بر همه زنان اسلام كه بهترين دين استبرگزيد. چون رسول خدا(ص) از نزديك بودن وفات خود از طريق وحى با اطلاع شد دخترش فاطمه را از اين موضوع آگاه ساخت و آن بانو گريست. در اين حال رسول خدا(ص) به وى فرمود: تو اولين كسى از خانوادهام هستى كه به من خواهى پيوست. آيا دوست ندارى كه ارجمندترين زنان بهشتباشى! صديقه/صديقه كبرى «صديقه» يعنى كسى كه در راستگويى كامل است. يا آن كه هرگز دروغ نگفته است. يا كسى كه سخن خود را با عمل خويش تصديق مىكند. فاطمه چنان بود كه چون در محراب مىايستاد نورى از او براى اهل آسمان درخشش مىكرد همان طور كه ستارگان براى اهل زمين درخشش دارند. مرتبه صديقين در رديف پيامبران و شهيدان است. اين مطلب را آيات بسيارى روشن مىكنند كه از آن جملهاند: و من يطع الله و الرسول فاولئك مع الذين انعم الله عليهم من النبيين و الصديقين و الشهداء و الصالحين و حسن اولئك رفيقا. مريم(س) را از اين نظر صديقه مىگفتند كه آيات الهى را با گفتار و عملش تصديق مىكرد و آنچه كه پروردگار درباره فرزندش به وى خبر داد كاملا پذيرفت. در تاييد اين سخن حديثى از رسول خدا(ص) اينچنين رسيده است كه به على(ع) فرمود: «سه چيز به تو داده شده كه به هيچ كس حتى به من داده نشده است: 1 - تو داماد كسى مانند رسول خدا هستى و من داماد كسى نيستم كه پدر زنم مانند پدر زن تو باشد. 2 - همسرى صديقه مانند دختر من به تو داده شده كه من چنين همسرى ندارم. 3 - به تو فرزندانى مانند حسن و حسين عنايتشد. در حالى كه من فرزندانى مانند آنان ندارم. ولى با اين حال شما از من هستيد و من از شما.» مفضل بن عمر گويد از امام صادق(ع) سؤال كرد: چه كسى فاطمه را غسل داد؟ فرمود: اميرالمؤمنين. اين مطلب بر من سنگين آمد. فرمود: مثل اينكه اين مطلب بر تو گران آمد! عرض كردم آرى، فدايتشوم. فرمود: قبول اين مطلب بر تو دشوار نيايد زيرا كه جدهام فاطمه زهرا صديقه بود و كسى جز صديق را نرسد كه صديقه را غسل دهد. آيا نمىدانستى كه مريم را جز عيسى هيچ كسى غسل نداد! اهل تسنن از عايشه روايتى را چنين نقل كردهاند: ما رايت احدا اصدق من فاطمه(س) غير ابيها: پس از رسول خدا(ص) هرگز كسى را راستگوتر از فاطمه نديدم. طاهره (به معنى پاكيزه، بىعيب، پاك و معصوم) در حقيقت آيه شريفى كه در پاكيزه دانستن اهل بيت نازل شده است اين نام را براى حضرت زهرا(س) ثابت مىكند. خداى تعالى در سوره احزاب (آيه33) مىفرمايد: «انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا» يعنى خداوند چنين مىخواهد كه پليدى هر آلايش را از شما خاندان نبوت ببرد و از هر عيب پاكتان گرداند. در اين مطلب مفسران و محدثان شيعه و سنى به گونهاى انبوه رواياتى ذكر كردهاند كه به مفاد آنها معنى اهلبيت هر چه باشد صديقه طاهره را شامل مىشود. آنچه از كتب لغت و تصريح روايات و گفتار مفسران برمىآيد اين است كه نتيجه دور بودن «رجس» از اهل بيت همان دارا بودن مقام عصمت است. در حقيقت نام طاهره با توجه به آيه مورد نظر تاييد عصمت آن بانوست و آنكه آن حضرت حتى پس از رحلت، طاهر خواهد بود و پيكر مطهرش نه در زمان حيات و نه پس از مرگ همچون ديگر مردم نجس نخواهد شد و لمس پيكر پاكش غسل ندارد، چنانكه در روايتى بدين موضوع تصريح شده است. روايت چنين است: مردى به نام حسن بن عمير مىگويد: به امام صادق(ع) گفتم: آيا اميرالمؤمنين پس از غسل دادن رسول خدا(ص) غسل كرد؟ فرمود: با وجود آنكه نبى اكرم(ص) مطهر بود، اميرالمؤمنين(ع) غسل انجام داد تا اين امر سنت گردد. (منظور آنكه سنت غسل كردن پس از مس ميت ترك نشود والاترين حديث در مقام طهارت حضرت زهرا(س) حديثشريف كساء است كه شيعه و سنى با دهها سند صحت آن را تاييد كردهاند. بر پايه اين حديث، زمانى رسول اكرم(ص) به خانه دخترش فاطمه(س) آمد و خود را در چيزى شبيه عبا پيچيد. زمانى بعد اميرالمؤمنين على(ع) و پس از وى حضرت مجتبى عليه السلام و حسين(ع) نزد حضرتش رفتند و آنگاه فاطمه(س) به پيش ايشان رفت. در همين هنگام بود كه آيه تطهير (انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت .. .) نازل شد. اى فاطمه، بدرستى كه خداوند تو را بر همه زنان جهان و بر همه زنان اسلام كه بهترين دين استبرگزيد. عذرا (يعنى آن بانو پيوسته همچون دوشيزگان بود.) از فرموده رسول خدا(ص) كه آن بانو را حوريهاى به صورت انسان معرفى كرده استبر مىآيد كه آن حضرت همچون حوريان بهشت پيوسته دوشيزه باقى خواهد ماند. چه آن كه حضرتش از طعام بهشتى آفريده شد. از امام صادق(ع) در اين باره پرسش شد كه چگونه حوريه بهشتى هر زمان كه همسرش نزد وى مىرود او را دوشيزه مىيابد؟ فرمود: چون او از مادهاى پاك آفريده شده و هيچ گونه فسادى به جسم وى راه نمىيابد و بدنش دچار آفتى نمىگردد ... فاطمه يعنى آن كه خود و شيعيانش از آتش بازداشته (و در امان نگاه داشته) شدهاند. يا به معنى آن كه شر و بدى در وجود او راهى ندارد. و به معنى آن كه از طفوليتبا علم رشد يافته است. شيخ صدوق در علل الشرايع و علامه مجلسى در بحارالانوار از امام باقر(ع) روايت كردهاند كه فرمود: چون فاطمه(س) متولد شد خداى عز و جل به يكى از فرشتگان وحى فرمود كه به زمين برود و اين نام را بر زبان پيغمبر جارى سازد و بدين ترتيب رسولخدا(ص) نام فاطمه(س) را براى نوزاد انتخاب فرمود. «فطم» يعنى طفل از شير گرفته شد. در حديثى از امام باقر(ع) چنين رسيده است كه خداى متعال پس از تولد فاطمه(س) به وى خطاب فرموده كه «انى فطمتك بالعلم و فطمتك عن الطمث»: من تو را به وسيله علم از شير گرفتم و از پليديها و ناپاكيها دور داشتم. گويى چنانكه طفل را پس از بازداشتن از شير به غذايى ديگر عادت مىدهند آن حضرت از زمان شيرخوارگى نخستين غذايش پس از شير، علم بوده و به وسيله علم از شير گرفته شده است. حضرت رضا عليه السلام از پدرش و ايشان از رسول خدا(ص) نقل كردهاند كه فرمود: اى فاطمه، آيا مىدانى چرا فاطمه ناميده شدهاى؟ على(ع) پرسيد چرا؟ فرمود: زيرا كه وى و شيعيانش را از آتش بازداشتهاند . و در جاى ديگر فرمود: زيرا آتش بر وى و شيعيانش ممنوع گرديده است. اميرالمؤمنين على(ع) فرمود: شنيدم كه رسول خدا(ص) مىفرمود: فاطمه را فاطمه ناميدهاند زيرا خداى تبارك و تعالى او و فرزندانش را از آتش بركنار داشته است. البته آن فرزندانى كه با ايمان از دنيا بروند و بر آنچه كه بر من نازل گرديده اعتقاد داشته باشند. امام صادق(ع) فرمود: او را فاطمه گفتند چون شر و بدى در وجود او راهى ندارد و اگر براى همسرى اين بزرگوار، على(ع) نبود تا قيامت كسى همشان پس از رسول خدا(ص) هرگز كسى را راستگوتر از فاطمهنديدم. ايشان يافت نمىشد. اين حديث را بسيارى از علماى عامه هم نقل كردهاند; از جمله ابن شيرويه ديلمى و طبرى در دلائل الامامه. گفتنى است كه نام مقدس فاطمه نزد اهل بيت: بسيار دوست داشتنى بوده است و آنان اين نام و صاحبش را پيوسته گرامى مىداشتهاند. «امام صادق(ع) از يكى از يارانش كه خدا به وى دخترى عنايت فرموده بود، پرسيد او را چه نام نهادهاى؟ گفت: فاطمه. حضرت فرمود: فاطمه! درود خدا بر فاطمه باد. پس بدان چون اين نام را بر او نهادهاى مواظب باش سيلى بر صورتش نزنى و به او بد نگويى و گرامىاش بدارى.» مردى گويد: بر امام صادق(ع) وارد شدم در حالى كه افسرده بودم. حضرت پرسيد: چه غمى دارى؟ گفتم: دخترى برايم به دنيا آمده است. فرمود: او را چه ناميدهاى؟ گفتم: فاطمه. فرمود: آه، آه، آه! بدان اگر او را فاطمه نام نهادى لعن و دشنامش مده و او را مزن. مباركه از نامهاى ديگر حضرت زهرا(س) و به معنى وجود پربركت است. راغب در مفردات گويد: جايى كه خير الهى به صورتى كه در خور نگهدارى و شمارش و اندازهگيرى نباشد و هر كسى به آن بنگرد فزونى محسوسى در آن ببيند گويند در آن بركت است و آن چيز مبارك است. بر اين اساس است كه زهرا(س) را مباركه ناميدند چون به وجود آن حضرت نسل رسول خدا باقى ماند و گسترش يافت، در حالى كه ايشان پس از شهادت بيش از دو پسر و دو دختر نداشت. علاوه بر آنكه بعد از واقعه جانگداز كربلا تمام پسران امام حسين(ع) جز يك تن (حضرت سجاد(ع)) باقى نماندند و از فرزندان حضرت مجتبى عليه السلام هم بنا به قولى هفت تن شهيد شدند و از زينب كبرى نيز دو فرزند به شهادت رسيدند و امكلثوم هم بدون فرزند از دنيا رفت. پس از واقعه كربلا نيز جنايتها و كشتارها نسبتبه فرزندان پاك رسول اكرم(ص) و فاطمه(س) ادامه يافت. در زمان حجاج و بنىعباس كشتن علويان رسم شده بود. با همه اينها خداى متعال در نسل فاطمه(س) بركت قرار داد و آن بزرگوار را منشا خير كثير گردانيد. شمارى از مفسران، كلمه كوثر در سوره انا اعطيناك الكوثر را همان وجود مقدس فاطمه زهرا(س) دانستهاند. سيوطى در كتاب الدر المنثور در تفسير «كوثر»، و بخارى و ابن جرير و حاكم نيشابورى از سعيد بن جبير از ابن عباس نقل كردهاند كه كوثر همان خير كثيرى است كه خدا به پيامبر(ص) عنايت فرمود. در همين روايت ابو بشير گويد به سعيد به جبير گفتم: برخى از مردم مىپندارند كه كوثر نهرى است در بهشت. او گفت: آن نهر هم كه در بهشت است از همان خير كثير است كه خدا به وى عطا كرده است. شيخ طبرسى در مجمع البيان در تفسير سوره كوثر مىنويسد: مراد از كوثر همان زيادى نسل از فاطمه(س) و اولاد رسول خداست كه آنچنان فزونى يافتند كه عددشان را نمىتوان شماره كرد و اين بركت تا قيامت ادامه خواهد يافت. هم اكنون آمارها نشان مىدهد در سراسر جهان از فرزندان فاطمه(س) بيش از چهل ميليون انسان وجود دارند. هم اينجا پيشنهاد مىشود رايانههاى ثبت احوال از طريق واژههاى سيد، سادات، بى بى، شريفه و... آمارى از فرزندان فاطمه(س) كه هم اكنون در جمهورى اسلامى ايران زندگى مىكنند، جهت اثبات اين حقيقت قرآنى ارائه نمايند. محدثه يعنى آن كه فرشتگان با او سخن گويند. در اينكه آيا فرشتگان با غير پيامبر هم سخن مىگويند و از غير پيامبر كس ديگرى مىتواند آنان را ببيند يا صدايشان را بشنود در اخبار و تفاسير شيعه و سنى مطالبى نقل كردهاند. در آياتى از قرآن بدين موضوع پرداخته شده است. خداى متعال در قرآن كريم درباره وجود مقدس حضرت مريم مىفرمايد: او با فرشته الهى ديدار كرد و سخن گفت. در سوره آل عمران آيه 42 آمده است كه: فرشتگان با مريم سخن گفتند و به وى خبر دادند كه خداوند او را پاك گردانيده و بر همه زنان برترى بخشيده است. روايتى چنين نقل شده است: مردى به نام اسحاق بن جعفر گويد: از امام صادق(ع) شنيدم كه فرمود: فاطمه را محدثه ناميدهاند زيرا فرشتگان پيوسته بر او از آسمان فرود مىآمدند و چنانكه مريم دختر عمران را ندا مىكردند او را همسخن خويش قرار مىدادند و به وى مىگفتند: اى فاطمه، ان الله اصطفيك و طهرك و اصطفيك على نساء العالمين يا مريم اقنتى لربك و اسجدى و اركعى مع الراكعين. يعنى اى فاطمه، خداى تعالى تو را برگزيده و پاكت گرداند و بر همه زنان عالم برترى بخشيد. اى فاطمه، پروردگارت را فرمانبردار باش و سجده كن و با ركوع كنندگان ركوع نما. اما اينكه فرشتگان جز اين در باره چه با حضرتش سخن مىگفتند احاديث چنين است: آنان از حوادث آينده و پادشاهانى كه در زمين حكومتخواهند كرد و بسيارى از احكام الهى، براى آن بانو سخن مىگفتند و به تقاضاى حضرت، اميرالمؤمنين على(ع) آن مطالب را مىنگاشت تا آن كه كتابى بزرگ گرديد و به مصحف فاطمه(س) خوانده شد. والاترين حديث در مقام طهارت حضرت زهرا(س) حديثشريف كساء است كه شيعه و سنى با دهها سند صحت آن را تاييدكردهاند. امام صادق(ع) به ابوبصير فرمود: مصحف فاطمه(س) نزد ماست و مردم نمىدانند كه اين مصحف چيست آن مصحف از نظر حجم سه برابر اين قرآن استحال آنكه يك كلمه از اين قرآن شما در اين مصحف نيست. بلكه مندرجات آن عبارت از امورى است كه پروردگار بزرگ بر مادرمان زهرا(س) املا و وحى فرمود. مرضيه آن كه خداوند پيوسته از او و كردارش راضى است. از آنجا كه آن حضرت معصوم است و آيه تطهير شامل اوست، آنچه مىكند همان خواسته الهى است. اگر او از چيزى خرسند باشد نشان خرسندى خداست و در صورتى كه نسبتبه كسى يا عملى ناخرسند باشد دليل مبغوض بودن آن چيز يا كس نزد خداست. رسول اكرم(ص) درباره او فرمود: «آن كه فاطمه را بيازارد مرا آزرده ساخته و كسى كه مرا آزار رساند خداوند را ناخرسند و آزرده ساخته است. و اين همان فرموده الهى است كه: ان الذين يوذون الله و رسوله (كسانى كه خدا و پيامبرش را بيازارند پروردگار در دنيا و آخرت آنها را لعنت مىكند و از رحمتخود دور مىسازد ...)» نيز فرمود: اى فاطمه، خداوند همانا به غضب تو غضب مىكند و به رضايتتخشنود مىشود. مريم كبرى (مريم بزرگ) مقام وى در نزد مسلمانان والاتر از مقامى است كه حضرت مريم(س) در نزد مسيحيان دارد. در اين باره دهها روايت وجود دارد، از جمله آنكه رسول خدا(ص) فرمود: مريم ارجمندترين بانوى زمان خويش بود و فاطمه ارجمندترين بانوى همه زمانهاست. منصوره (يارى شده از سوى پروردگار) در تفسير فرات كوفى، روايتى از حضرت رسول خدا(ص) چنين نقل شده است كه روزى در جمع ياران خود فرمود: مىدانيد فاطمه چگونه آفريده شده است؟ آنان گفتند خدا و رسولش به اين امر داناترند. فرمود: فاطمه از بشر نيست. از حوريانى استشبيه بشر و از عرق و پر جبرئيل آفريده شده است. گفتند: اى رسول خدا، درك اين سخنان براى ما دشوار است. نخست فرموديد: او حوريهاى استبشر مانند و آنگاه فرموديد از عرق و پر جبرئيل! مريم ارجمندترين بانوى زمان خويش بود و فاطمه ارجمندترين بانوى همه زمانهاست. پيامبر(ص) فرمود: حال توضيح خواهم داد. زمانى پروردگارم سيبى از بهشتبه وسيله جبرئيل عليه السلام برايم هديه فرستاد. هنگامى كه جبرئيل آن را مىآورد به سينهاش چسبانده بود و سيب همچون بدن جبرئيل عرق كرده بود. آن دو عرق به هم در آميخت و ضمن حديث طولانى آمده كه جبرئيل براى پيامبر سيبى آورد و گفت: اى محمد، آن را بخور. گفت: اى دوست من جبرئيل، هديه خدايم را بخورم؟ گفت: آرى. چون به خوردن آن امر شد آن را خورد ولى با تعجب ديد نورى از آن برخاست كه وى را بسيار شگفت زده كرد. جبرئيل گفت: اى رسول خدا، آن را فاطمه وجودى از نور است و انوار او تا ابد آفاق زندگى بشريت را روشن مىسازد. سلام خدا و فرشتگان و همه پاكان بر او، روز ولادت و روز شهادتش و تا قيام قيامت. بخور كه آن نور وجود «منصوره» است كه در زمين فاطمه ناميده مىشود. گفتم اى جبرئيل، منصوره كيست؟ گفتبانويى از صلب تو بيرون آيد و اسمش در آسمان منصوره و در زمين فاطمه باشد! نوريه فاطمه وجودى از نور است و انوار او تا ابد آفاق زندگى بشريت را روشن مىسازد. سلام خدا و فرشتگان و همه پاكان بر او، روز ولادت و روز شهادتش و تا قيام قيامت. |
|
|
|
| 2 نفر از کاربران ، از دوست گرامي الماس به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#9 (permalink) | |
|
نگین سرخ عشق
![]() تاريخ عضويت: Sep 2007
محل سكونت: مشهد الرضا (ع)
ارسالها: 2,316
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 196
از ایشان 1,317 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
چون دوست دارم اين تاپيك توي تالارخودمون باشه انشاءالله مابقيه مطلب رو هم در فرصت مناسب مي زارم |
|
|
|
|
| 3 نفر از کاربران ، از دوست گرامي الماس به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#10 (permalink) |
|
نگین سرخ عشق
![]() تاريخ عضويت: Sep 2007
محل سكونت: مشهد الرضا (ع)
ارسالها: 2,316
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 196
از ایشان 1,317 بار سپاسگزاري شده است
|
فاطمه(س) در كنار پدر
ان اول شخص يدخل على الجنة فاطمه بنت محمد: «نخستين كسى كه در بهشت بر من وارد مىشود، فاطمه دختر محمد است». (اين حديث را «كلينى» در «كافى» و جمعى از اهل سنت در كتب خود مانند «كنز العمال» و «ميزان اعتدال» و غير آن نقل كردهاند) در آن روزگار كه مسلمانان دوران آمادگى خود را در مكه مىگذراندند، محيط زندگى آنان سخت طوفانى و شرائط فوق العاده بحرانى بود. آغاز اسلام بود و مسلمانان در اقليت شديدى قرار داشتند، و تمام قدرت و نيرو و حاكميت و ثروت دست دشمنان بى رحم و بى منطق اسلام بود و هر كارى مىخواستند، مىكردند. آزارى نبود كه بر سر مسلمانان نياورند، و جسارت و توهينى نبود كه نسبت به مقام شامخ پيامبر(ص) روا ندارند. در اين دوران دو نفر بيش از همه ايثار و فداكارى كردند: از ميان زنان «خديجه» بود كه بر زخمهاى قلب و جسم پيامبر(ص) مرهم مىنهاد، و غبار غم و اندوه را با فداكاريهايش، با محبت و صفايش با همدردى و دلسوزى اش، از قلب مباركه پيامبر مىزدود. و ديگر «ابوطالب پدر بزرگوار اميرمؤمنان على(ع) بود كه نفوذ و اعتبارى بسيار در ميان مردم مكه داشت، و از تدبير و هوش و ذكاوت فوق العادهاى برخوردار بود، او خود را سپرى نيرومند در برابر پيامبر(ص) كرده بود و يار و ياور و حامى مهربان پيامبر اسلام(ص) بود. ولى با نهايت تأسف اين هر دو يار وفادار، و دو شخصيت بزرگ و انسانهاى ايثارگر، در سال دهم هجرت به فاصله كمى چشم از جهان پوشيدند، و پيغمبر(ص) را در مرگ خود عزادار ساختند، و رسول خدا(ص) از اين نظر تنها ماند. شدت اندوه پيامبر(ص) در سوگ اين دو شخصيت كه به حق هر كدام سهم قابل ملاحظهاى در پيشرفت اسلام داشتند، از اينجا روشن مىشود كه آن سال را «عام الحزن» نام نهادند يعنى «سال غم و اندوه»!. اما از آنجا كه خداوند هر نعمتى را از بندگان برگزيدهاش مىگيرد نعمت ديگرى را جانشين آن مىكند هر كدام از اين دو بزرگوار فرزندى از خود به يادگار گذاشتند كه درست نقش آنها را ايفا مىكردند. اميرمؤمنان على(ع) يادگار «ابوطالب» همانند پدر حامى و مدافع و يار و ياور پيامبر(ص) بود، قبلا نيز چنين بود اما بعد از ابوطالب جاى خالى او را نيز پر كرد. و خديجه دخترش «فاطمه» را به يادگار گذاشت، دخترى مهربان، فداكار و شجاع و ايثارگر كه همواره در كنار «پدر» بود و گرد و غبار و رنج و محنت را از قلب پاك پدر مىزدود. امير مؤمنان على(ع) در آن هنگام 19 سال داشت در حالى كه فاطمه سلام اللّه عليها طبق احاديث معروف بيش از پنجسال از سن مباركش نگذشته بود، قابل توجه اينكه هر دو در خانه پيامبر(ص) زندگى مىكردند و مونس ساعتهاى تنهائى او بودند. هنوز سه سال به هجرت باقى مانده بود، سه سال مملو از حوادث سخت و طوفانهاى شديد زندگى، مملو از مرارتها و ملالتها، مملو از آزارها و اهانتها و تلاشهاى دشمنان براى محو اسلام و مسلمين. گاه دشمنان سنگدل، خاك، يا خاكستر بر سر پيامبر(ص) مىپاشيدند، هنگامى كه پيامبر(ص) خانه مىآمد، فاطمه سلام اللّه عليها خاك و خاكستر از سر و صورت پدر پاك مىكرد، در حالى كه اشك در چشمانش حلقه زده بود، پيامبر(ص) مىفرمود: دخترم غمگين مباش و اشك مريز كه خداوند حافظ و نگهبان پدر تواست. گاه دشمنان در حجر اسماعيل اجتماع داشتند و به بتها سوگند مىخوردند كه هر كجا «محمّد» را پيدا كنند، او را به قتل برسانند. فاطمه سلام اللّه عليها اين خبر را مىشنيد و به اطلاع پدر مىرساند تا مراقب بيشترى از خود كند و اين نشان مىدهد كه نه تنها در درون خانه كه در بيرون نيز فاطمه سلام اللّه عليها در فكر دفاع و نجات پدر بود. در يكى از همان سالها، ابوجهل مشتى اراذل مكّه را تحريك كرد كه به هنگامى كه پيامبر(ص) در مسجد الحرام به سجده رفته بود، شكمبه گوسفندى را بياورند و بر سر حضرت بيفكنند، هنگامى كه اين عمل انجام شد ابوجهل و اطرافيانش صدا به خنده بلند كردند و پيامبر(ص) را به باد مسخره گرفتند. بعضى از ياران، منظره را ديدند اما دشمن بيرحم چنان آماده بود كه توانائى بر دفاع نداشتند، ولى هنگامى كه اين خبر به گوش دختر كوچكش فاطمه(س) رسيد به سرعت به مسجد الحرام آمد و آن را برداشت و با شجاعت مخصوص خودش، ابوجهل و يارانش ر با شمشير زبان مجازات كرد، و به آنها نفرين فرمود. آرى در آنجا كه گاهى مردن دلاور جرأت دفاع از پيامبر(ص) را نداشتند، اين دختر شجاع و خردسال، حضور داشت و به دفاع از پيامبر(ص) مىپرداخت. اين دوران هر چه بود، سپرى شد، پيامبر(ص) عازم هجرت به مدينه گشت. فاطمه سلام اللّه عليها بايد موقتاً از پدر جدا شود و در خانه تنها بماند، تا زمانى كه اجازه هجرت به او داده شود، در حالى كه 8 سال بيشتر از سن مباركش نمى گذشت. ولى همانگونه كه اميرمؤمنان على(ع) در لحظات حساس و بحرانى هجرت با خوابيدن در بستر پيامبر(ص) امتحان ايثار و فداكارى خود را داد و بدن خويش را در معرض شمشيرهاى دشمن گذارد، فاطمه(ص) نيز بدون جزع و بيتابى آمادگى خود را براى پذيرش اين رسالت جديد اعلام داشت. ولى دوران جدائى او نمى توانست زياد طولانى باشد، و بايد در كنار پدر همچنان بماند. و در محيط مدينه همچون مكه به دفاع خود ادامه دهد، و گردو غبار اندوه و حوادث سخت را از قلب نورانى پدر بشويد، لذا بعد از چند روز به اتفاق چند نفر از همسران پيامبر(ص) به همراهى امير مؤمنان على(ع) به مدينه آمد. فاطمه نه تنها در روزهاى عادى (هر چند پيامبر(ص) روز عادى نداشت) بكله در روزهاى جنگ و طوفانى نيز همچون يك مرد شجاع در شعاعى كه مأموريت داشت، از پيامبر(ص) دفاع مىكرد. هنگامى كه جنگ «احد» پايان گرفت و تازه لشگر دشمن صحنه را ترك گفته بود و پيامبر(ص) با دندان شكسته و پيشانى مجروح هنوز در ميدان احد بود فاطمه سلام اللّه عليها با سرعت به «احد» آمد و با اينكه هنوز نوجوان كم سن و سالى بود فاصله ميان «مدينه» و «احد» را با پاى پياده و با شوق زياد طى كرد، صورت پدر را با آب شستشو داد، خون را از چهرهاش زدود، اما زخم پيشانى همچنان خونريزى مىكرد. قطعه حصيرى را سوزاند، و خاكستر آن را برجاى زخم ريخت و مانع خونريزى شد، و عجيبتر اينكه براى جنگى كه در روز بعد اتفاق مىافتاد. اسلحه براى پدر فراهم مىكرد. در جنگ احزاب كه از پررنجترين غزوات اسلامى بود، و در ماجراى فتح مكه در آن روز كه سپاه پيروزمند اسلام با احتياطهاى لازم آخرين سنگر شرك را از دست مشركان گرفت و خانه را از لوث وجود بتها پاك كرد، باز مىبينيم فاطمه سلام اللّه عليها در كنار پيامبر قرار گرفته، و به كنار خندق مىآيد و براى پيامبر(ص) كه چند روز گرسنه مانده، غذاى سادهاى كه از قرض نانى تجاوز نمى كرد، تهيه مىكند، و به هنگام فتح مكه براى او خميه مىزند، آب براى شستشو و غسل آماده مىكند، تا گردو غبار را از تنش بشويد و لباس پاكيزهاى بپوشد و رهسپار مسجد الحرام شود. |
|
|
|
| 2 نفر از کاربران ، از دوست گرامي الماس به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#11 (permalink) |
|
نگین سرخ عشق
![]() تاريخ عضويت: Sep 2007
محل سكونت: مشهد الرضا (ع)
ارسالها: 2,316
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 196
از ایشان 1,317 بار سپاسگزاري شده است
|
محبت فراوان پيامبر(ص) نسبت به فاطمه(س)
اذا اشتقت الى الجنة قبلت نحر فاطمة: هنگامى كه شوق بهشت در دلم پيدا مىشود گلوى فاطمه را مىبوسم! (پيامبر اكرم (ص) فضائل الخمسة جلد 43 صفحه .127) همه مورخان و ارباب حديث نوشتهاند كه پيامبر(ص) نسبت به دخترش فاطمه(س) علاقه عجيبى داشت. بديهى است علاقه پيامبر تنها به خاطر رابطه پدرى و فرزندى نبود، هر چند اين عاطفه در وجود پيامبر(ص) موج مىزد، اما تعبيرات و سخنانى كه پيامبر(ص) به هنگام اظهار علاقه نسبت به دخترش فاطمه(س) بيان مىكرد، نشان مىداد كه در اينجا معيارهاى ديگرى مطرح است. و: اين محبت از محبتها جدا است حب محبوب خدا، حب خدا است از ميان روايات فراوانى كه در اين زمينه رسيده است كافى است به چند روايت زير كه در كتب معروف شيعه و اهل سنت آمده اشاره كنيم: 1- ما كان احد من الرجال احب الى رسول اللّه من على و لا من النساءٍ احب اليه من فاطمة: «احدى از مردان نزد پيامبر(ص) محبوبتر از امير مؤمنان على(ع) نبود و نه از زنان، محبوبتر از فاطمه(س). جالب اين است كه اين حديث را گروه زيادى از عايشه نقل كردهاند. 2- هنگامى كه آيه شريفه: لا تجعلوا دعاء الرسول بينكم كدعاءٍ بعضكم بعضاً: پيامبر را آن گونه كه يكديگر را صدا مىزنيد، صدا نزنيد نازل شد مسلمانان پيامبر(ص) را با خطاب «يا محمد» صدا نكردند، بلكه «يا رسول اللّه و يا ايها النبى» مىگفتند. فاطمه(س) مىگويد: بعد از نزول اين آيه من ديگر جرأت نكردم پدرم را به عنوان «يا ابتاه» (پدرجان!» صدا كنم، و هنگام كه خدمتش مىرسيدم «يا رسولاللّه» مىگفتم. يكى دوبار اين خطاب را تكرار كردم، ديدم پيامبر(ص) ناراحت شد و از من روبرگردانيد. دفعه سوم رو به من كرد و گفت: يا فاطمة انها لم تنزل فيك و لا فى اهلك و لا نسلك، انت منى و انا منك، انما نزلت فى اهل الجفاء و الغلظة من قريش!: اى فاطمه اين آيه درباره تو نازل نشده، و نه درباره خاندان و نسل تو، تو از منى و من از توأم، اين در مورد جفاكاران و تند خويان بى ادب از قريش نازل شده است! سپس اين جمله عجيب و روح پرور را افزود: قولى: يا ابه! فانها احيا للقلب و ارضى للرب! «بگو پدرجان! كه اين سخن قلب مرا زنده مىكند و خدا را خشنود مىسازد». آرى آهنگ دلنواز پدرجان فاطمه(ع) با روح پيامبر(ص) همان مىكرد كه امواج نسيم بهارى با شكوفههاى لطيف درختان. 3- در حديث ديگرى آمده است پيامبر چنان مشتاق فاطمه(س) بود كه هر گاه به سفر مىرفت آخرين كسى را كه با او وداع مىكرد زهرا(س) بود، و به هنگامى كه از سفر باز مىگشت نخستين كسى را كه به ديدنش مىشتافت فاطمه(س) بود. 4- اين حديث را نيز بسيارى از محدثان شيعه و اهل سنت نقل كردهاند كه پيامبر فرمود: من آذاها فقد آذانى. و من اغضبها فقد اغضبنى. من سرها فقد سرنى. و من سائه فقد سائنى. هر كس او را آزار دهد مرا آزار داده است. و هر كس او را خشمگين كند مرا خمشگين ساخته. هر كس او را مسرور كند مرا مسرور ساخته نموده. و هر كس او را اندوهگين سازد مرا اندوهگين ساخته است! بدون شك شخصيت والاى فاطمه(س) عليها و آينده درخشان و مقام عرفان و ايمان و عبادتش اينهمه احترام را ايجاب مىكرد. چرا كه امامان، همه، از نسل او بودند. و بعلاوه او همسر بزرگمرد اسلام امير مؤمنان على(ع) بود. اما پيامبر(ص) با اين عمل مىخواست حقيقت ديگرى را نيز به مردم تفهيم كند و ديدگاه اسلام را در زمينه ديگرى روشن سازد و انقلاب فكرى و فرهنگى بيافريند و بگويد: دختر موجودى نيست كه بايد زنده به گور شود. ببينيد من دست دخترم را مىبوسم، او را بر جاى خود مىنشانم، و اينهمه عظمت و احترام براى او قائلم. دختر انسانى است همچون ساير انسانها، نعمتى است از نعمتهاى پرودرگار، موهبتى است الهى. دختر نيز مىتواند مانند پسر مدارج كمال را طى كند و به حريم قرب خدا راه يابد. و به اين ترتبيب شخصيت در هم شكسته زن را در آن محيط تاريك احياء فرمود. |
|
|
|
| 2 نفر از کاربران ، از دوست گرامي الماس به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#12 (permalink) |
|
نگین سرخ عشق
![]() تاريخ عضويت: Sep 2007
محل سكونت: مشهد الرضا (ع)
ارسالها: 2,316
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 196
از ایشان 1,317 بار سپاسگزاري شده است
|
خواستگاران فاطمه (ع)
«لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة» احزاب:21. دو سال،يا اندكى بيشتر از اقامت مهاجران در مدينه گذشت.در اين دو سال دگرگونى چشمگيرى در وضع سياسى و اجتماعى مسلمانان پديد گرديد.نيز بعض سريهها با پيروزى برگشتند.و نتيجه پيروزى آنان گشايشى اندك در كار مسلمانان،و تثبيت موقعيت ايشان در ديده قبيلههاى مخالف بود.نيز قبيلههايى چند كه پس از درگيرى مسلمانان با يهوديان،و منافقان مدينه در حالت دو دلى بسر مىبردند،كم و بيش بى طرف ماندند و يا به مسلمانان پيوستند. مهمتر از همه پيروزى در غزوه بدر بود كه قدرت افسانهاى مكه را در هم ريخت،و شمتخيره كننده سران قريش را از ميان برد.و آنانكه هنوز هم نمىخواستند مكه را از خود برنجانند دانستند كه قريش و بازرگانان آنان هم شكست پذيرند. در زندگانى داخلى رسول خدا (ص) نيز تغييرى رخ داد.سوده دختر زمعة بن قيس و عايشه دختر ابو بكر،در خانه او بسر مىبردند. عروسى سوده چند ماه پيش از هجرت و عروسى عايشه در شوال سال نخستين هجرت صورت گرفت .هر چند هيچ يك از اين دو زن-چه در نظر او و چه در نظر پدرش،جاى خالى خديجه را پر نميكردند اما بهر حال هر يك از جهتى مراقب حال پيغمبر بودند و فاطمه (ع) از اين نظر ديگر براى پدر نگرانى نداشت.عايشه دخترى نه ساله و سوده بيوه سكران بن عمرو بن عبد شمس بود.سكران با مهاجران دسته دوم به حبشه رفت و در اين سفر سوده را نيز همراه خود برد وى پس از بازگشتبه مكه در گذشت و پيغمبر آن بيوه را خواستگارى كرد.حال اگر فاطمه (ع) به خانه شوى برود،در خانه پدرش كسانى هستند كه نگاهبان حال او باشند. مسلم است كه فاطمه (ع) خواهان بسيارى داشته است.در اين باره نيازى بذكر روايات نداريم.پدرش پيش از آنكه به پيغمبرى رسد در ديده همشهريان مقامى ارجمند داشت.دو خواهر فاطمه (ع) پيش از ظهور اسلام زن دو پسر مرد سرشناس خاندان هاشم،عبد العزى بن عبد المطلب (ابو لهب) شدند،و نزد شوهران گرامى بودند.اگر سوره تبت در نكوهش پدر شوى آنان نازل نمىشد،و اگر آن مرد لجوج و يا زن او با سرسختى تمام از فرزندانشان نمىخواستند زنان خود را رها كنند،آنان از اين پيوند خشنود و شادمان بودند.ليكن باصرار ابو لهب بين آنان جدائى صورت گرفت. اين زنان پس از آنكه از همسران خود جدا شدند و اسلام آوردند،يكى پس از ديگرى به عثمان بن عفان مرد مالدار و ارجمند قريش شوهر كردند.زينب خواهر ديگر او زن پسر خاله خود ابو العاص بن ربيع بود چون محمد (ص) به پيغمبرى مبعوث شد،و خديجه و دخترانش بدو گرويدند،ابو العاص بر دين قريش باقى ماند.بزرگان طائفه وى از او خواستند زن خود را طلاق گويد و آنان هر دخترى را كه دوست ميدارد بزنى بدو دهند.ابو العاص نپذيرفت و گفت او بهترين همسر است.ابو العاص در جنگ بدر اسير شد،و پيغمبر دستور آزادى او را داد،بدان شرط كه زينب را بمدينه بفرستد.اين چند تن همگى مردانى بنام بودند،و نزد كسان خود و ديگران حرمت داشتند.اكنون كه محمد (ص) به پيغمبرى رسيده و يثرب در اطاعت اوست و مكه از او در حالتبيم و احتياط بسر مىبرد،طبيعى است كه كسانى با موقعيتبهتر آماده خواستگارى فاطمه (ع) باشند.و اگر زينب و ام كلثوم و رقيه پيش از اسلام به شوى رفتند، تربيت زهرا (ع) چنانكه نوشتيم در خانه وحى و مركز نزول قرآن بود.چنانكه در صفحات اين كتاب خواهيد ديد و سند آن ماخذ دست اول تاريخ اسلام است،عمر و ابو بكر هر يك خواهان فاطمه بودند،ليكن چون خواستخود را با پيغمبر در ميان نهادندوى گفت منتظر قضاء الهى هستم نسائى كه از محدثان بزرگ اهل سنت است در سنن گويد:پيغمبر (ص) در پاسخ آنان گفت:«فاطمه خردسال است،و چون على (ع) او را از وى خواستگارى كرد،پذيرفت اما نسائى اين حديث را ذيل بابى كه بعنوان«برابرى سن زن و مرد»نوشته آورده است.بارى از ميان خواستگاران نام اين دو تن را از آنجهت نوشتهاند كه از لحاظ شخصيتسرشناستر از ديگراناند،نه آنكه خواستگاران دختر پيغمبر تنها اين دو مرد سالخورده بودند.يعقوبى نوشته است گروهى از مهاجران فاطمه را از پدرش خواستگارى كردند آنچه درباره خواستگارى فاطمه (ع) و زناشوئى او با على عليه السلام خواهيم نوشت،در كتابهاى شيعه و سنى آمده است.روايتهاى ديگر نيز موجود است و مضمون آنها همين است كه در اين روايتها خواهيد ديد.تنها ممكن است اندك اختلافى در لفظ روايتها ديده شود.اين روايتها و نيز آنچه مورخانى چون بلاذرى،ابن اسحاق،ابن هشام،طبرى و عالمانى چون كلينى و مفيد و شيخ طوسى نوشتهاند،تنها سند نويسندگان پس از آنهاست.شيعه يا سنى،شرقى يا غربى،هر كس بخواهد درباره حوادث قرن اول و دوم كتابى بنويسد يا تحقيقى كند،بايد به همين كتابها مراجعه كند،و اين كارى است كه نويسنده اين كتاب كرده است.اگر مطلبى در كتابهاى شرق شناسان ديده شود كه در هيچيك از اين سندها نيامده باشد بايد آنرا نپذيرفت،و يا لا اقل در درستى آن ترديد كرد،نه آنكه بگوئيم آنها مداركى داشتهاند كه در اختيار ما نيست.كدام مدرك؟آنها اين مداركها را از كجا آوردهاند؟.نوشتن تاريخ صدور اسلام،چون تحقيق درباره تمدن سيا و حمير و يا خواندن سنگ نبشتههاى عصر هخامنشى و يا پژوهش درباره تحقيقات علمى قرن نوزدهم و بيستم ميلادى نيست كه بگوئيم غربيان وسيلههائى در اختيار دارند كه ما نداريم.اينگونه تصديقهاى يك جانبه و تسليم كوركورانه ناشى از عقده حقارت و يا بعهده گرفتن ماموريت و يا نداشتن فرصت تتبع و مراجعه به مدارك گوناگون است. البته انكار نمىكنم كه در مواردى روش غربيان در تحليل مسائل تاريخى،دقيقتر از روش بعض مورخان گذشته مشرق زمين است.اما آنجا كه اصل حادثه در سندهاى دست اول بروشنى موجود باشد،اجتهاد برابر نص معنى نخواهد داشت. ما از بعضى شرق شناسان كه بخود اجازه مىدهند حقيقت را دگرگون كنند،يا آنرا چنان تفسير كنند كه با عقيده خودشان-يهودى يا ترسا-منطبق باشد گلهاى نداريم.از آنان شكايتى نبايد كرد چون معذورند.از دوستان تاريخ دان خود تعجب داريم كه چگونه دربست تسليم گفته ايشان مىشوند،و آنچه را آنان مينويسند حقيقت مسلم و غير قابل جرح مىدانند،و چون خطاهاى اين پژوهندگان نشان داده مىشود به عذر اينكه آنان بر ما حق استادى دارند،خطاها را ناديده مىگيرند.نتيجه اين بىهمتى يا سهل انگارى يا ناآگاهى است كه امروز بيشتر كرسىهاى تاريخ اسلام را شرق شناسان يهودى در تصرف دارند و آنچه مىخواهند مىنويسند و به زبانهاى عربى و فارسى ترجمه مىشود و مايه تحقيق تاريخ نويسان مسلمان مىگردد. گاه برادران ايرانى ما بخاطر حسن ظنى كه به برادران عرب خود دارند،همين كتابها را بى هيچگونه اظهار نظر از عربى بفارسى بر مىگردانند و اين نوشتههاست كه پايه معلومات گروهى مىگردد كه چنانكه بايد از تاريخ صدر اسلام آگاهى ندارند: «فاطمه چون زشتبود تا سن هفده سالگى-يا بيشتر-در خانه پدر ماند و كسى براى خواستگارى او نمىآمد.روزى كه پدرش باو گفت على تو را مىخواهد،يكه خورد كه مگر چنين چيزى ممكن است»پناه بر خدا،حقيقت پوشى،ستيزه جوئى و يا بد گوهرى كار را بكجا مىكشاند؟. اينها دانشمندانى هستند كه مىخواهند حادثههاى تاريخى را در پرتو دانش جديد تجزيه و تحليل كنند،اما اين دانش را چگونه و از كدام منبع اندوختهاند؟معلوم نيست! اگر دختر پيغمبر سال پنجم بعثت متولد شده باشد بهنگام ازدواج نه يا دهساله بوده است و جاى سخن نيست.و اگر پنجسال پيش از بعثت متولد شده و در هجده سالگى بخانه شوهر نرفته باشد،دليل آنرا نوشتيم:وضع اجتماعى مسلمانان،بيم آزار و شكنجه،نابسامانى كارها، مهاجرت به حبشه،محاصره بنى هاشم از يكسو،حادثههائى كه در زندگى خصوصى او اثر مىگذاشت چون مردن مادرش خديجه و عموى پدرش ابو طالب از سوى ديگر،مجال چنين وصلتى را بدو نمىداد. او نمىخواست پس از مرگ مادر،پدرش در خانه غمخوارى نداشته باشد.در حاليكه ديديم روايتهاى معتبرى نيز تولد او را بسال پنجم بعثت نوشته بودند،و اگر چنين باشد داستان از بن درست نيست.و اگر از اين روش بگذريم و شيوه مؤلف دانشمند!را پيش بگيريم،بخواهيم حادثهها را برابر روشنائى تحقيق تازه،و از ديد اجتماعى بنگريم،باز هم نتيجه آن نيست كه شرق شناس دانشمند دريافته است.چرا؟چون: عموم تاريخ نويسان و نويسندگان سيره،محمد (ص) را به زيبائى چهره و تناسب اندام ستودهاند.خديجه را نيز تا آنجا كه مىدانيم زنى زيبا بوده است-طبيعى است كه فرزندان پدر و مادر زيبا چهره نيكو صورت باشند.سه خواهر فاطمه (ع) ،زينب،رقيه و ام كلثوم بخانه شوهرانى جوان،مالدار و سرشناس رفتند.در آنروزگار پدر آنان رياستى يا مالى نداشت كه بگوئيم جوانان قريش دختران زشت چهره او را بخاطر مقام و يا مال پدرشان خواستگارى كردند. چه شد كه آن خواهران هر سه زيبا بودند و اين يكى زشت.اين امر هر چند محال نيست اما مدرك تاريخى مىخواهد.دليل شرق شناس محقق چيست؟ نويسندگان سيره عموما دختران هاشمى را تا نسل دوم و سوم بزيبائى چهره وصف كردهاند. هنگامى كه حسن بن حسن نزد عموى خود حسين (ع) (سيد الشهدا) براى خواستگارى يكى از دو دختر او رفت، حسين (ع) بدو گفت پسرم هر يك از دو دختر را مىخواهى خواستگارى كن!حسن شرمگين خاموش ماند و پاسخ نداد.حسين (ع) گفت من فاطمه را براى تو انتخاب مىكنم كه به مادرم شبيهتر است تا آنجا كه مىدانيم اين فاطمه از زيبائى خاص برخوردار بوده است مفيد نويسد:در زيبائى چنان بود كه او را به حورى همانند مىكردند . حال كشف علمى اين شرقشناس بزرگوار كه مىخواهد هر داستانى را با روشنائى علم بررسى كند بر اساس چه ماخذى است؟اجتهادى است مقابل نص؟يا تخليطى در متن تاريخ؟به عمد يا از روى نقصان عربيت؟نمىدانم.اما از آنجا كه دروغگو كم حافظه است،نويسنده كتاب،رد پائى از جعل و افترا و يا اشتباه خود بجا مىگذارد.او مدرك خود را نوشته بلاذرى مىشناساند كه قاعدة كتاب معروف او انساب الاشراف است.اين كتاب را من هم اكنون پيش چشم دارم: پيغمبر به زهرا (ع) گفت تو زودتر از همه افراد خانواده من به من خواهى پيوست.فاطمه يكه خورده پيغمبر فرمود نمىخواهى سيده زنان بهشتباشى؟زهرا (ع) تبسم كرد.نمىدانم شرقشناس متعهد در نتيجه تحقيق علمى،اين دو روايت را بهم ريخته؟يا چنانكه نوشتم نقصان عربيت او موجب ارتكاب چنين اشتباهى گرديده،يا مانند بيشتر شرق شناسان امين، رسالتى خاص بعهده داشته است؟.بهر حال نتيجه يكى است و ما از اين نمونه رعايت امانتها در كتابهاى آنان و يا شرقيان شرقشناستر از غربيان فراوان مىبينيم. خوانندگانى كه پدر در پدر با محبتخاندان پيغمبر (ص) زيستهاند و به سخنان دشمنان آنان و يا كج انديشان در بحثهاى علمى،توجهى ندارند،ممكن استبر نويسنده خرده گيرند كه اين اندازه پىجوئى و مراجعه باسناد در اين موضوع بخصوص چه لزومى دارد؟درست است. اينان محبت آل پيغمبر را با شير اندرون برده و با جان به خداى بزرگ مىسپارند.و گوش استماع به سخنان چنين محققانى ندارند و شايد هيچگاه نوشتههاى آنانرا نخوانند،اما نبايد فراموش كرد كه اين كتاب و كتابهاى ديگر از اين نمونه كه در سيرت خاندان پيغمبر نوشته مىشود براى همگانست. متاسفانه بايد گفت،يا خوشبختانه،نمىدانم،صد سال يا بيشتر است كه فرهنگ ما با فرهنگ مغرب زمين نزديك شده و در مواردى بهم آميخته است.چنانكه مىدانيم سالهاست،هر يك يا هر دسته از شرقشناسان غرب،كار تحقيق و تتبع در رشتهاى از فرهنگ اسلامى را بعهده گرفته و در اين باره كتابها نوشتهاند.استادان كرسى اسلام شناسى اروپا و امريكا سالى چند كتاب پيرامون اسلام و تمدن آن و شخصيتهاى بزرگ اسلامى مىنويسند.در باره زندگانى رسول اكرم و بعض از امامان و نيز دختر پيغمبر كتابها منتشر شده و بعض اين كتابها را بفارسى برگرداندهاند و يا تنى چند مطالب آنرا اقتباس كردهاند. ترجمه نوشتههاى لامنس،گلدزيهر،دورمنگام،لو ئى ماسينيون،برناردلويس،پتروش وفسكى، ردينسن،گپب،و دهها شرق شناس ديگر را در كتابفروشىهاى تهران و شهرستانها مىتوان خريد. بيشتر اينان امانت علمى ندارند.دانشمندى چون بلاشر كه سالها عمر خود را در برگرداندن قرآن بفرانسه و تحقيق درباره ترتيب نزول آيات صرف كرده است،در ترجمه خود از قرآن بى هيچ اظهار نظر دو آيه بسوره پنجاه و سوم مىافزايد-همان دو آيهاى كه داستان پردازان پايان قرن نخستين هجرت بر ساختند و دستاويز دشمنان اسلام شد و نگارنده سى سال پيش بنام افسانه غرانيق فصلى درباره آن نوشت.اين سوء نيت را از بلاشر در اين مورد،بر حسب تصادف يافتم،چند جاى ديگر چنين كارى كرده؟خدا مىداند. از هم ميهمان،كسانى را مىبينيم كه بگمان خود مىخواهند اسلام را از ديدگاه علمى و فلسفى بشناسانند،اينان نوشتههاى اين شرق شناسان و يا ايران شناسان را سند تحقيق خود قرار مىدهند.نتيجه آن مىشود كه باتكاء ترجمه غلط فصل ابن حزم،على بن ابى طالب (ع) سرمايهدار بزرگ عصر خويش معرفى ميگردد.حال ابن حزم چگونه بدين كشف علمى موفق شده،نويسنده كتاب بدان اهميتى نمىدهد.اما چندى بعد ممكن است نوشته اين مؤلف پايه تحقيقات كسانى شود كه نه از اسلام اطلاع درستى دارند و نه از عربيت. من در عين حال كه كوشش مترجمان محترم را در بر گرداندن اين كتابها تقدير مىكنم،از آنان-اگر تعهدى نسبتبه بعض مكتبها ندارند-استدعا دارم رنج ديگرى را نيز بر خود هموار كنند.مندرجات اين كتابها را با مطالب كتابهاى دست اول (تا آخر قرن پنجم هجرى) مقايسه فرمايند.مبادا خداى نخواسته نادانسته موجب شوند،كسى يا كسانى از حقيقتبدور افتند. بعض آثار اين شرق شناسان به عربى ترجمه شده و چون ايرانيان به نويسندگان عرب حسن ظنى دارند آن ترجمهها را در بست پذيرفته و بفارسى برگرداندهاند.من كم و بيش از نقاط ضعف اين ترجمهها آگاه هستم.من نمىگويم همه اين مؤلفان بد انديش و يا دشمن اسلاماند. ممكن استبخاطر درست ندانستن زبان عربى و يا دسترسى نداشتن به سندهاى خالى از تعصب قضاوتى كرده باشند.اما با بعض آنان از نزديك آشنا هستم و يا با ايشان در اين باره گفتگو كردهام و مىدانم كينهاى از مسلمانان در دل دارند كه هيچگاه آنرا فراموش نخواهند كرد.چرا سببش را بايد از ايشان پرسيد. اسلام شناس دانشمندى را مىشناسم كه در كار خود بىهمتا و يا كم نظير است.گذشته از چند زبان اروپائى از عربيتبهره فراوان دارد.بنابر اين بايد از روح اسلام و مقررات اين دين چنانكه هست مطلع باشد.او خوب مىداند كه فاتحان عرب همه از يكدست نبودند.بسيارى از آنان غم دين داشتند و اندكى غم دنيا. بنيان گذار اسلام خود اين دو دسته را خوب شناخته است چنانكه گويد:«آنكس كه براى خدا بميدان جهاد مىرود اجر او با خداست و آنكس كه ديده بمال دنيا دوخته جز آن نصيبى ندارد». محتملا اين شرق شناس محترم زودتر از من بدين حديثبرخورده است.اما او چون متعهد است كتاب خود را با اين جمله آغاز مىكند:«سرزمين غله خيز مصر بهترين انبار خواروبار بود، كه مىتوانستشكم عربهاى گرسنه را سير سازد».من نمىگويم عمرو بن العاص براى رضاى خدا و پيشرفت اسلام قدم در سرزمين مصر گذاشت.او مسلما اخلاصى را كه عقبة بن نافع در فتح افريقا داشت نداشته است. (هر چند در اينجا هم نمىخواهم كارى را كه عقبه در شمال افريقا كرد،از هر جهت درستبدانم) . |
|
|
|
| 2 نفر از کاربران ، از دوست گرامي الماس به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#13 (permalink) |
|
نگین سرخ عشق
![]() تاريخ عضويت: Sep 2007
محل سكونت: مشهد الرضا (ع)
ارسالها: 2,316
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 196
از ایشان 1,317 بار سپاسگزاري شده است
|
ادامه خواستگاران فاطمه (ع)
اما آن دسته از ياران مؤمن پيغمبر كه در ركاب عمرو به وادى نيل قدم نهادند چسان؟آنها هم در پى سير كردن شكم گرسنه خود بودند؟بيش از اين گفتار را در اين باره دراز نمىكنم.و از خداوند براى خود توفيق و براى اينان راهنمائى را مسالت دارم. چنانكه نوشتيم و آنچنانكه كتابهاى محدثان و مؤرخان طبقه اول و سندهاى اصلى شيعه و سنى به صراحت تمام نوشتهاند،و آنچنانكه قرينههاى خارجى نوشته اين مورخان را تاييد مىكند،دختر پيغمبر خواستگارانى داشت،ليكن پدرش از ميان همه پسر عموهاى خود على بن ابى طالب را براى شوهرى او برگزيد.و بدخترش گفت ترا به كسى بزنى مىدهم كه از همه نيكو خوىتر و در مسلمانى پيش قدمتر است. ابن سعد نويسد:چون ابو بكر و عمر از پيغمبر پاسخ موافق نشنيدند على را گفتند تو بخواستگارى او برو!و هم او نويسد:تنى چند از انصار على را گفتند:فاطمه را خواستگارى كن! وى بخانه پيغمبر رفت و نزد او نشست،پيغمبر پرسيد: -پسر ابو طالب براى چه آمده است؟ -براى خواستگارى فاطمه! مرحبا و اهلا!و جز اين جمله چيزى نفرمود. چون على نزد آن چند تن آمد پرسيدند: -چه شد؟ -در پاسخ من گفت،مرحبا و اهلا. -همين جمله بس است.به تو اهل و رحب بخشيد گويا اين اختصاص كه نصيب على (ع) گرديد و امتياز قبول كه در خواستگارى فاطمه يافتبر تنى چند گران افتاده است. مجلسى بنقل از عيون اخبار الرضا چنين نوشته است: پيغمبر (ص) على (ع) را گفت مردانى از قريش از من رنجيدند كه چرا دخترم را بآنان ندادم. من در پاسخ آنان گفتم:اين كار به اراده خدا بوده است.كسى جز على شايستگى همسرى فاطمه را نداشت بعض روايتها در خواستگارى دختر پيغمبر (ص) ،ام سلمه را نيز دخالت دادهاند.على بن عيسى اربلى در كشف الغمه بنقل از مناقب خوارزمى ضمن داستانى طولانى مىگويد:ابو بكر و عمر چون در خواستگارى فاطمه (ع) پاسخ موافق نشنيدند،نزد على رفتند و گفتند: -چرا بخواستگارى فاطمه (ع) نمىروى. -تنگدستى مانع چنين درخواستى از پيغمبر است.ابو بكر گفت: -يا ابو الحسن دنيا و آنچه در آنست نزد خدا و رسول ارزش ندارد. پس از اين گفتگو على شتر آبكش خود را بخانه برد و نعلين پوشيد و نزد پيغمبر رفت. در اين وقت پيغمبر در خانه ام سلمه دختر ابى اميه مخزومى بود.على در كوفت.ام سلمه گفت كيست؟پيغمبر گفت ام سلمه بر خيز و در را باز كن و بگو در آيد.اين مردى است كه خدا و رسول را دوست دارد و آنان نيز او را دوست مىدارند.ام سلمه گفت چنان برخاستم كه نزديك بود بر روى در افتم... اين روايت كه حديثى است مرفوع،يعنى سند آن متصل نيست،باحتمال قوى و بلكه مطمئنا بدين صورت درست نيست.زيرا ام سلمه كه نام او هند و دختر ابو اميه حذيفة بن مغيرة بن عبد الله بن عمر از تيره بنى مخزوم است،پيش از آنكه بخانه پيغمبر آيد زن ابو سلمة عبد الاسد بن هلال بن عبد الله بن عمرو بن مخزوم بود. ابو سلمه و زنش از مهاجران حبشهاند؟ كه هنگام اقامت پيغمبر در مكه،بازگشتند ابو سلمه بمدينه هجرت كرد،در جنگ بدر حاضر بود و در جنگ احد ابو اسامه جشمى تيرى بدو افكند وى از اين جنگ جان بدر برد و سى ماه پس از هجرت بفرماندهى سريهاى به و از غنائم بنى نضير هم بهره برد سرانجام در جمادى الآخر سال چهارم هجرى در گذشت و پيغمبر (ص) پس از گذشتن عده ام سلمه در شوال سال چهارم با او عروسى كرد .البته ممكن است گفت:ام سلمه در زندگانى شوهرش،بخانه پيغمبر رفت و آمد داشته است اما ظاهر روايت چنانست كه وى هنگام آمدن على (ع) براى خواستگارى فاطمه،زن پيغمبر (ص) بوده است و اين گفته درست نيست.بارى مجلسى به نقل از امالى شيخ طوسى چنين نويسد: على (ع) گفت،ابو بكر و عمر نزد من آمدند و گفتند چرا فاطمه را از پيغمبر خواستگارى نمىكنى؟من نزد پيغمبر رفتم.چون مرا ديد خندان شد.پرسيد ابو الحسن،براى چه آمدهاى؟ من پيوندم را با او،و سبقتخود را در اسلام،و جهادم را در راه دين بر شمردم.فرمود راست ميگوئى!تو فاضلتر از آنى كه بر مىشمارى!گفتم براى خواستگارى فاطمه آمدهام.گفت على! پيش از تو كسانى بخواستگارى او آمده بودند اما دخترم نپذيرفت.بگذار ببينم وى چه مىگويد.سپس به خانه رفت و بدخترش گفت على تو را از من خواستگارى كرده است.تو پيوند او را با ما و پيشى او را در اسلام مىدانى و از فضيلت او آگاهى.زهرا (ع) بى آنكه چهره خود را برگرداند خاموش ماند.پيغمبر چون آثار خشنودى در آن ديد گفت الله اكبر.خاموشى او علامت رضاى اوست شيخ طوسى در امالى آورده است كه:چون پيغمبر به زناشوئى على و فاطمه رضايت داد،فاطمه (ع) گريان شد پيغمبر گفتبخدا اگر در اهل بيت من بهتر از او كسى بود ترا بدو ميدادم. و نيز مؤلف كشف الغمه و بنقل از او مجلسى نوشته است:على (ع) به پيغمبر گفت: -پدر و مادرم فداى تو باد تو ميدانى كه مرا در كودكى از پدرم ابو طالب و مادرم فاطمه بنت اسد گرفتى،و در سايه تربيتخود پروردى،و در اين پرورش از پدر و مادر بر من مهربانتر بودى، و از سرگردانى و شك كه پدران من دچار آن بودند رهانيدى.تو در دنيا و آخرت تنها مايه و اندوخته من هستى اكنون كه خدا مرا به تو نيرومند ساخته است،مىخواهم براى خود سامانى ترتيب دهم و زنى بگيرم.من براى خواستگارى فاطمه آمدهام.آيا دخترت را به من خواهى داد؟ ام سلمه گويد چهره رسول خدا از شادمانى بر افروخت و در روى على خنديد و گفت آيا چيزى دارى كه مهريه دخترم باشد على گفت:حال من بر تو پنهان نيست.جز شمشير و شترى آبكش چيزى ندارم.پيغمبر گفت:شمشير را براى جهاد،و شتر را براى آب دادن خرما بنان خود و باركشى در سفر مىخواهى همان زره را مهر قرار مىدهم .ولى چنانكه نوشتيم اگر ام سلمه در اين ماجرا حاضر بوده حضورش بر حسب اتفاق است چه او در اين هنگام زن پيغمبر (ص) نبوده است. زبير بكار كه كتاب او الموفقيات از مصادر قديمى بشمار ميرود از گفته على (ع) چنين آورده است: -نزد رسول خدا رفتم و در پيش روى او خاموش نشستم.چرا كه حشمت و حرمت او را كسى نداشت.چون خاموشى مرا ديد پرسيد: -ابو الحسن! چه مىخواهى؟من همچنان خاموش ماندم تا پيغمبر سه بار پرسش خود را مكرر فرمود سپس گفت: -گويا فاطمه را مىخواهى؟ -آرى! -آن زره كه بتو دادم چه شد؟ -دارم! -همان زره را كابين فاطمه قرار بده در بعض روايات ابن سعد،بجاى زره پوست گوسفند و پيراهن يمانى فرسوده نوشته است. و بعضى گويند كه على (ع) شتر خود را فروخت و بهاى آنرا كابين قرار داد.بهاى اين زره يا رقم اين كابين چه بوده است؟حميرى مؤلف قرب الاسناد آنرا سى درهم نوشته است و ديگران تا چهار صد و هشتاد درهم نوشتهاند. ابن سعد در يكى از روايات خود بهاى زره را چهار درهم نوشته است،كه گمان دارم تصحيفى از چهار صد است.يعنى رقم اربعماة را اربع ضبط كرده است.و ابن قتيبه بهاى زره را سيصد و بروايتى چهار صد و هشتاد درهم مىنويسد . بارى كابين دختر پيغمبر چهار صد درهم يا اندكى بيشتر و يا كمتر بود همين و همين،و بدين سادگى نيز پيوند برقرار گرديد.پيوندى مقدس است كه بايد دو تن شريك غم و شادى زندگانى يكديگر باشند. كالائى بفروش نمىرفت تا خريدار و فروشنده بر سر بهاى آن با يكديگر گفتگو كنند.زره،پوست گوسفند يا پيراهن يمانى هر چه بوده است،بفروش رسيد و بهاى آنرا نزد پيغمبر آوردند.رسول خدا بى آنكه آنرا بشمارد،اندكى از پول را به بلال داد و گفتبا اين پول براى دخترم بوى خوش بخر!سپس مانده را به ابو بكر داد و گفتبا اين پول آنچه را دخترم بدان نيازمند است آماده ساز.عمار ياسر و چند تن از ياران خود را با ابو بكر همراه كرد تا با صوابديد او جهاز زهرا را آماده سازند.فهرستى كه شيخ طوسى براى جهاز نوشته چنين است: پيراهنى به بهاى هفت درهم.چارقدى به بهاى چهار درهم.قطيفه مشكى بافتخيبر، ختخوابى بافته از برگ خرما.دو گستردنى (تشك) كه رويهاى آن كتان ستبر بود يكى را از ليف خرما و ديگرى را از پشم گوسفند پر كرده بودند.چهار بالش از چرم طائف كه از اذخر پر شده بود.پردهاى از پشم.يك تخته بورياى بافت هجر آسياى دستى.لگنى از مس،مشكى از چرم،قدحى چوبين،كاسهاى گود براى دوشيدن شير در آن،مشكى براى آب،مطهرهاى اندوده به زفت،سبوئى سبز،چند كوزه گلى. چون جهاز را نزد پيغمبر آوردند آنرا بررسى كرد و گفت:خدا به اهل بيتبركت دهد. هنگام خواندن خطبه زناشوئى رسيد.ابن شهر آشوب در مناقب و مجلسى در بحار و جمعى از علما و محدثان شيعه اين خطبه را با عبارتهاى مختلف و بصورتهاى گوناگون نوشتهاند. از ميان آنها اين صورت كه بيشتر محدثان آنرا ضبط كردهاند،انتخاب شد.كسيكه تفصيل بيشترى بخواهد بايد به بحار الانوار رجوع كند: سپاس خدائى كه او را به نعمتش ستايش كنند،و بقدرتش پرستش،حكومتش را گوش به فرماناند،و از عقوبتش ترسان،و عطائى را كه نزد اوستخواهان،و فرمان او در زمين و آسمان روان. خدائى كه آفريدگان را بقدرت خود بيافريد،و هر يك را تكليفى فرمود كه در خود او مىديد و بر دين خود ارجمند ساخت،و به پيغمبرش محمد گرامى فرمود و بنواخت.خداى تعالى زناشوئى را پيوندى ديگر كرد و آنرا واجب فرمود.بدين پيوند،خويشاوندى را در هم پيوست،و اين سنت را در گردن مردمان بست.چه مىفرمايد،«اوست كه آفريد از آب بشرى را،پس گردانيدش نسبى و پيوندى و پروردگار تو تواناست». همانا خداى تعالى مرا فرموده است كه فاطمه را بزنى به على بدهم و من او را به چهار صد مثقال نقره بدو بزنى دادم. -على!راضى هستى. -آرى يا رسول الله. چنانكه نوشتيم ابن شهر آشوب در مناقب خطبه را بدين عبارت آورده و مجلسى نيز آنرا بهمين صورت از كشف الغمه نقل كرده است و پس از آن يك سطر ديگر اضافه دارد. اما ابن مردويه خطبه را با عبارت ديگر آورده است.آن خطبه و نيز خطبهاى را كه على (ع) در پذيرفتن اين زناشوئى خوانده است در بحار و مناقب مىتوان ديد. خطبه زناشوئى خوانده شد و زهرا (ع) از آن على گرديد.جهاز عروسى نيز بدان صورت كه نوشتيم آماده گشت.اما مدتى طول كشيد تا دختر پيغمبر از خانه پدر بخانه شوهر رفت.مجلسى در روايتخود اين مدت را يكماه نوشته است در حاليكه بعضى آنرا تا يكسال و بيشتر هم نوشتهاند. بارى جستجو و تحقيق در اين جزئيات چندان مهم بنظر نمىرسد.يكماه يا يكسال يا هر مدت گذشت،سرانجام روزى عقيل بخانه پيغمبر رفت و از او خواست فاطمه را بخانه على (ع) بفرستد.بعض زنان پيغمبر نيز با وى همداستان گشتند و سرانجام شبى عروس را با جمعى از زنان بخانه على (ع) بردند.شاعران شيعى قرن اول و دوم هجرى چون كميت،سيد اسماعيل حميرى و نيز ديك الجن كه در آغاز قرن سوم هجرى در گذشته است،در باب خواستگارى از دختر پيغمبر و زناشويى او با على عليه السلام و عروسى و مقدار مهريه دختر پيغمبر قصيدههاى غرائى سرودهاند كه در كتابهاى تذكره و ترجمه موجود است. شبى كه ميخواستند عروس را بخانه شوى برند پيغمبر فرمود: على!عروسى بى مهمانى نمىشود. سعد گفت:من گوسفندى دارم.دستهاى از انصار هم چند صاع ذرت فراهم آوردند. زبير بكار از طريق عبد الله بن ابى بكر از على (ع) چنين آورده است : چون خواستم با فاطمه (ع) عروسى كنم پيغمبر (ص) به من آوندى زرين داد و گفتبه بهاى اين آوند براى مهمانى عروسى خود طعامى بخر.من نزد محمد بن مسلم از انصار رفتم و از او خواستم به بهاى آن آوندى به من طعامى دهد.او هم پذيرفتسپس از من پرسيد. -كيستى؟ -على بن ابى طالب. -پسر عموى پيغمبر؟ -آرى! -اين طعام را براى چه مىخواهى؟ -براى مهمانى عروسى! كه را بزنى گرفتهاى؟ دختر پيغمبر را! اين طعام و اين آوند زرين از آن تو! پيغمبر درباره زن و شوهر دعا كرد.خدايا اين پيوند را بر اين زن و شوهر مبارك گردان!خدايا فرزندان خوبى نصيب آنان فرما! ابن سعد در روايتى ديگر كه سند آن باسماء بنت عميس منتهى ميشود نويسد: على زره خود را نزد يهوديى به گرو گذاشت و از او اندكى جو گرفت.و اين بهترين مهمانى آن روزگار بود . ابن شهر آشوب از ابن بابويه چنين روايت كرده است: پيغمبر دختران عبد المطلب و زنان مهاجر و انصار را فرموده تا همراه فاطمه بخانه على (ع) روند و در راه شادمانى نمايند.شعرهائى كه نماينده اين شادى استبخوانند،ليكن سخنانى نباشد كه خدا را خوش نيايد.آنان فاطمه را بر استرى كه شهباء نام داشت (يا بر شترى) نشاندند.سلمان فارسى زمام دار استر بود.حمزه و عقيل و جعفر!و ديگر بنى هاشم در پس آن مىرفتند.زنان پيغمبر پيشاپيش عروس بودند و چنين مىخواندند. ام سلمه: برويد اى هووهاى من بيارى خداى متعال و سپاس گوئيد خدا را در هر حال و بياد آريد كه خداى بزرگ بر ما منت نهاد و از بلاها و آفتها نجات داد كافر بوديم راهنمائيمان نمودشفرسوده بوديم توانامان فرمود و برويد! همراه بهترين زنان. كه فداى او باد همه خويشان و كسان اى دختر آنكه خداى جهان برترى داد او را بر ديگران! به پيغمبرى و وحى از آسمان! و عايشه مىگفت: اى زنان!خود را پوشيده بداريد! و جز سخنان نيكو بر زبان مياريد! بزبان آريد نام پروردگار جهان كه به دين خود،گرامى داشت ما را و همه بندگان سپاس خداى بخشنده را پروردگار بزرگ و تواننده را ببريد اين دختر را كه خدايش كرده محبوب! بداشتن شوى پاكيزه و خوب و حفصه مىسرود: تو فاطمه!اى بهترين زنان. كه رخسارى دارى چون ماه تابان خدايتبرترى داد بر جهانيان با پدرى كه مخصوص ساخت او را بآيتهاى قرآن شوى تو ساخت راد مردى را جوان على كه بهتر است از همگان هووهاى من ببريد.او را كه بزرگوار است و از خاندان بزرگان معاذة مادر سعد بن معاذ ميگفت: سخنى جز آنكه بايد نمىگويم! و بجز راه نكوئى نمىپويم! محمد بهترين مردمانست! و از لاف و خودپسندى در امانست آموخت ما را راه رستگارى پاداش بادش از لطف بارى براه افتيد با دخت پيغمبر! پيغمبر كز شرف دارد افسر خداوند بزرگى و جلال كه نه همتا دارد نه همال و زنان بيت نخستين هر رجز را تكرار مىكردند.چنانكه نوشته شد اين روايت را بدين صورت از مناقب ابن شهر-آشوب آوردم و او سند خود را كتاب مولد فاطمه و روايت ابن بابويه كه از بزرگان علماى اماميه است معرفى ميكند. اما پذيرفتن داستان بدين صورت دشوار است. نخست چيزى كه ما را دچار ترديد مىسازد اينست كه ميگويد:زنان پيغمبر پيشاپيش استر فاطمه راه مىرفتند.اين مؤلف خود عروسى زهرا (ع) را در ذو الحجه سال دوم هجرت نوشته است در حاليكه چنانكه نوشتم ام سلمه سال چهارم و حفصه پس از جنگ بدر بخانه پيغمبر آمدند .و در سال عروسى زهرا چنانكه قبلا هم نوشتيم تنها سوده و عايشه در خانه پيغمبر بسر مىبردند ديگر آنكه در رجز عايشه مىبينيم كه به هووهاى خود مىگويد خود را به سر بندها بپوشيد. دستور پوشيدن جلباب به زنان پيغمبر (ص) ،ضمن سوره احزاب است و اين سوره چنانكه مىدانيم سال پنجم هجرت نازل شده است. ديگر آنكه جزء مشايعت كنندگان جعفر را مىنويسد و جعفر در اين تاريخ در حبشه بوده است.در اين باره در صفحات آينده توضيح بيشترى داده خواهد شد. |
|
|
|
| 2 نفر از کاربران ، از دوست گرامي الماس به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#14 (permalink) | |
|
خداحافظ همین حالا...
تاريخ عضويت: Aug 2006
محل سكونت: نا کجا ابادی به نام زمین
ارسالها: 3,493
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 3,201
از ایشان 3,325 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
![]()
__________________
|
|
|
|
|
![]() |
| ابزارهاي موضوع | |
| نحوه نمايش | |
|
|