|
|||||||
| داستان و داستان نویسی انجمن نویسندگان محلی برای تمام کسانی که از نوشتن لذت میبرند. |
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهاي موضوع | نحوه نمايش |
|
|
#1 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 114
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 25
از ایشان 71 بار سپاسگزاري شده است
|
قسمت اول.
قسمت اول. آسمون چند روزی بود که مثل قبل نبود . چند روزی بود که رنگ طلایی خورشید رو ندیده بود و ابرهای غول پیکر و پر پشت تمام سطح آبی رنگش رو پوشونده بودن . دیشب ، گوینده خوش صحبت اخبار هواشناسی اعلام کرده بود که قراره برف بیاد و از اون موقع تا به حالا همه بی صبرانه به آسمون چشم دوخته بودن و منتظر دونه های شیشه ای و زیبای برف بودن .مخصوصا بچه ها که خیلی دلشون واسه برف بازی و آدم برفی ساختن تنگ شده بود . . اون روز هر کس به فکری بود. هر کس مشغول کاری بود . . از یه طرف مردم به جنب و جوش افتاده بودن و با دلشوره خریدهاشون رو انجام میدادن تا اگه برف اومد وچند روزی رو نتوستن واسه خرید بیرون بیان مشکلی واسه خودشون و بچه هاشون پیش نیاد. از طرف دیگه یه عده هم مشغول تعمیر وسائل گرمایشی و تهیه لباس های گرم بودن تا دور از سرمای زمستونی با خانوادشون توی گرمایی لذت بخش فرو برن. از سوی دیگه فروشنده های موادغذایی و پوشاک و ... خوشحال بودن که از این برف چیزی هم نصیب اونا میشه . از سویی دیگه کارگران ساختمونی و روز مزد هم که می دونستن چند روزی کار و کاسبیشون تعطیله به فکر این بودن که توی این چند روز با پارو کردن بوم خونه های مردم مشغول باشن و پول خوبی هم نصیبشون بشه . در سمت دیگه ای هم کارکنان شهرداری و راه داری مشغول آماده سازی خودشون و ماشین الاتشون بودن تا در صورت بارش برف راه و جاده های برف گیر رو تمیز کنن و تا روند عبور و مرور رو به تاخیر نیافته. . خلاصه همه دل مشغولی هایی داشتن ولی خوشحال بودن. چون بعد از چند سال باز هم قرار بود زمین و آسمون شهرشون سفید پوش بشه . . ولی... . در چند کیلومتر دور تر از شهر قشنگشون و از طرفی دیگه. از طرفی که با طرف ها و سمت ها و سوهای دیگه خیلی فرق داشت ... جوونی که هنوز 20 زمستون عمرش رو هم طی نکرده بود با یه دست لباس خاکی و یه اور کت کهنه به همون رنگ ؛ در حالی که سعی میکرد دستهای یخ کرده ش رو توی جیب های شلوارش فرو کنه تا شاید کمی گرم بشن ، به سمت برجکی که بالای تپه ای قرار داشت در حرکت بود. . اسمش علی بود و از خونش کیلومتر ها جدا افتاده بود . به برجک که رسید دید که خبری از نگهبان قبلی و یا به قول خودشون پاس قبلی نیست .از پله ها بالا رفت تا رسید به بالای برجک . . به داخل برجک نگاهی انداخت و تونست نگهبان قبلی رو پیدا کنه . می شناختش ؛ اسمش شافع بود و از جنوب می اومد . واسه همین اصلا با این سوز و سرما میونه خوبی نداشت .حالا هم توی این قوطی آهنی خوابیده بود و از زور سرما پاهاش رو توی سینه اش جمع کرده بود تا شاید کمی گرم بشه .. . علی همون جوری که بالای سر شافع وایساده بود با خودش فکر میکرد که چه خواب معصومانه ای.اصلا حیف نیست که از خوابی به این شیرینی بیدارش کنه . ولی نه ، بهتره بره تو آسایشگاه ؛ بیچاره معلومه که بد جوری یخ کرده . و از همون جایی که ایستاده بود همقطارش رو صدا کرد . علی _ شافع . شافع . پاشو پسر ! شافع به یکباره از جاش پرید و در حالی که کاملا معلوم بود که شوکه شده با لهجه ی شیرین جنوبی و صدایی گرفته جواب داد _ ها ! بله ؟! چی شده ...!؟ علی _ نترس . منم . پاشو برو تو آسایشگاه بخواب. شافع _ تویی علی آقا . ترسیدُم . و بعد نگاهی به ساعتش انداخت و ادامه داد _ ولی هنوز که یه ربع مونده از پاسم . علی _ عیب نداره . من جات وای میایستم . شافع در حالی که با کمک اسلحه ش از جاش بلند میشد گفت _ به خدا شرمنده علی آقا . و ادامه داد _ این سرما داره ریشمون رو می خشکونه .... شافع از علی خداحافظی کرد و رفت به سمت آسایشگاه . . چند روزی بود که هوا بد جوری سرد شده بود و حتی پوشیدن اورکت هم دردی رو دوا نمیکرد.علی در حالی که اسلحه ای رو که از شافع گرفته بود چک میکرد زیر لب هم چیزهایی رو زمزمه میکرد . . که میگوید . که میگوید جهانی این چنین زیباست. جهانی این چنین رسوا کجا شایسته رویاست . . . .... . نگاهی به آسمون انداخت. دیگه کاملاا سیاه شده بود و هر لحظه ممکن بود بباره. چیزی که اصلا واسه اون و دوستاش خوشایند نبود و فقط دردی رو به دردهاشون اضافه میکرد. . وارد اطاقک برجک شد تا شاید کمی از فشار سرما کم بشه ولی خیلی هم فرقی نداشت.اون قوطی فلزی با چند تا شیشه شکسته هم نمی تونست جلوی اون سوز و سرما رو بگیره . . تکیه اش رو داد به در برجک و رفت توی فکر . تو فکر بدبختی ها و مصیبت هاش. . به این فکر میکرد که چقدر از مدت خدمتش مونده . امروز هشتمین ماه حضورش در پادگان بود 8 ماه برابر با 240 روز . 240 روزی که به سختی گذشته بود . و تازه هنوز 12 ماه دیگه هم جلوی روش بود . . به نامزدش که همین امروز صبح زنگ زد و گفت که دیگه نمی تونه این دوری و بلا تکلیفی رو تحمل کنه و دیگه نمی تونه منتظرش باشه . علی با خودش فکر میکرد که این بهونه س و اون دخترک هوای کس دیگه ای رو توی سرش داره. این خبر خیلی داغونش کرده بود. در واقع تا همین الان هم به این امید این سختی ها رو تحمل میکرد که یه جایی تو این کره خاکی کسی منتظرشه . . به این فکر میکرد که بعد از این 2 سال چی کار کنه. اون که فقط تونسته بود تا دیپلم درسش رو ادامه بده ؛ تازه اگه لیسانسش رو هم گرفته بود هیچ فرقی نمیکرد. یعنی چطور باید شکم خودش و پدر و مادرش رو سیر میکرد. تازه اگه می خواست ازدواج هم بکنه که دیگه بدتر... . به مادر و پدر پیرش فکر میکرد که توی خرج خورد و خوراک خودشون هم موندن . به زندگی فکر میکرد که چقدر بهش سخت گرفته . . به خدا فکر میکرد که هیچ وقت هواش رو نداشته یا شایدم داشته ولی اون حس نکرده. به این فکر میکرد که هر وقت چیزی از خدا خواسته برعکسش رو سرش در آورده . .... سعید/ |
|
|
|
|
|
#2 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 114
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 25
از ایشان 71 بار سپاسگزاري شده است
|
قسمت دوم _ آخر
تو همین فکر ها بود که صدایی اون رو از فکر و خیالات درش آورد . یک ساعت بعد یکی از سربازها که می خواست پاس رو از علی تحویل بگیره وقتی به پای برجک رسید متوجه یه تیکه بزرگ سرخ رنگ میون اون همه سفیدی برف ها شد و وقتی رد خون رو دنبال کرد رسید به قطره هایی که به آهستگی از کناره برجک به روی برف ها میچکیدن ....صدای افسر شیفت بود که بین پاس ها سرکشی میکرد . با موتورش پایین برجک وایساده بود وصداش میکرد. . افسر _ کجایی نگهبان . علی _ همین جا... همین جا هستم. افسر _ خودت این جایی. حواست کجاست ؟! علی - همین جا. حواسم هست ... افسر _ باشه . باشه. ... مشکلی که نداری؟ علی _ مشکل ....؟! افسر _ حواست رو جمع کن. فعلا و.( دوباره راه افتاد .) . علی همون طور که با نگاهش رفتن افسر رو دنبال میکرد با خودش فکر میکرد که چطور متوجه صدای موتور نشده ...! افسر هم رفت و علی دوباره تنها شد. دستش رو توی جیبش فرو کرد و ساعت قدیمیش که تنها هدیه تولدی بود که توی عمرش گرفته بود رو از جیبش در آورد و نگاهی بهش انداخت.تازه 45 دقیقه گذشته بود و یک ساعت و ربع دیگه باقی بود . همون طور که بی هدف به اطرافش نگاه میکرد متوجه دونه های ریز و سفیدی شد که داشتن سطح زمین رو می پوشوندن. اره داشت برف میبارید. برف به اون سفیدی جلوی چشمای علی سیاه بود. سیاهی که پیام آور سرما بود .سرمایی که خبر از یه درد دیگه میداد . پاهاش بد جوری درد داشتن. مخصوصا زانوی راستش که چند سال پیش تو یه تصادف آسیب دیده بود .یکمی خودش رو جا به جا کرد و توی برجک نشست . . از بی حوصلگی کیف جیبیش رو در آورد و بازش کرد. توی کیف چند تا عکس بود. عکس یه دختر جوون و زیبا که نامزدش بود و شاید بهتر بگم نامزد سابقش . یار بی وفایی که رهاش کرد . و در طرف دیگه ش عکس یه پسر جوون و خوش چهره که بهترین دوست دوران خدمتش بود.و شاید بهترین همدم عمرش . احسان ... علی چند بار این اسم رو زیر لب تکرار کرد و بعد بوسه ای به عکس زد و اشک گوشه چشمش رو پاک کرد. . احسان درست 2 هفته پیش تو یکی از همین برجک های بی در و پیکر دست به خودکشی زده بود .هیچ کس نمی دونست چرا احسان خودش رو کشت به غیر از علی. احسان چند وقتی بود که معتاد شده بود ولی دلیل خودکشیش این نبود . احسان وقتی شنید که برادر کوچکترش تو جریان یه سرقت مسلحانه کشته شده دیگه نتونست طاقت بیاره. خانواده احسان هم مثل خانواده علی اصلا وضع مالی خوبی نداشتن ولی برعکس علی که تنها بود . احسان 4 تا خواهر و دو تا برادر کوچکتر از خودش داشت و پدری که سال ها بود توی سیاهی اعتیاد فرو رفته بود به علاوه یه مادر که توی جوونی پیر شده بود. احسان وقتی خبر مرگ برادرش رو شنید دیگه با دنیا و مردمش قطع ارتباط کرد. تو اون چند هفته ای که بعد از شنیدن اون خبر زنده بود یا خواب بود و یا سیگار میکشید و یا ... تا اینکه یه شب همه چبز رو تموم کرد. . علی خشاب اسلحه ش رو از روی اسلحه ش برداشت و به فشنگ های داخلش نگاهی انداخت . به فشگ هایی که چند وقت پیش مغز دوستش رو پاشیده بودن به دیواره برجک . کلاهش رو از روی سرش برداشت و تمام فشنگ هاش رو توی کلاهش خالی کرد . سی تا. مثل همیشه.3تا فشنگ گازی و 27 تا فشنگ جنگی. 3 تا فشنگ گازی رو برداشت و گذاشت توی جیبش و 27 تای بقیه رو گذاشت رو ی خشاب. . حالا علی تو یه فکری بود. یه فکر عجیب . اسلحه رو از روی ضامن خارج کرد و گلن گدن رو کشید و حالا اسلحه آماده شلیک بود ولی به چی !؟ یا به کی ؟! . علی به اطرافش نگاهی انداخت .هیچ چی نبود . فقط برف بود و بیابون . دوباره کیف جیبیش رو از جیب بغلش در آورد و نگاهی به عکس نامزد بی وقاش و رفیق نیمه راهش انداخت. عکس نامزدش رو از توی کیف در آورد و توی سکوتش چند دقیقه ای رو خیره شد به عکس . انگار داشت ازش جدا میشد ؛ میخواست فکرش رو از سرش خارج کنه , همون طور که اون این کار رو با علی کرده بود. فندکش رو از توی جیبش در آورد و عکس رو آتیش زد .حتی چند ثانیه هم نشد ... عکس دود شد و رفت توی هوا و خاکستر هاش رو هم باد بردن . حالا دیگه علی هم از اون دختر دل کنده بود . دوباره کیفش رو باز کرد و زیر لب شروع کرد به حرف زدن با عکس احسان. . علی _ اون موقع که رفتی... اون موقع که زدی و خودت رو کشتی خیلی دلم گرفت . نه از اینکه یه آدم مرد. نه ..! از اینکه تنها کسم رفت . این چند وقت رو. هم به امید تو میگذروندم ولی حالا چه خاکی تو سرم بریزم. (حالا دیگه اشک های علی هم سرازیر شده بود و تمام پهنای صورتش رو پوشونده بود.) دیگه بریدم احسان.به خدا بریدم . نه به خاطر این پست دادن ها. نه به خاطر این سرمای لعنتی .نه... !!! به خاطر بی کسیم. دیگه هیچکی رو ندارم. حتی خدا رو ...! . عکس احسان رو از توی کیف در آورد و کیف رو پرت کرد گوشه برجک. بوسه ای به عکس زد و گذاشتش توی جیبش و اسلحه رو برداشت. لوله اسلحه رو برد به طرف دهنش رو چشماش رو بست و دستش رو گذاشت روی ماشه ... ولی هنوز مطمئن نبود. . توی ذهنش صدای فریاد پدر و مادرش رو می شنید. شاید اونا تنها کسایی بودن که منتظر علی بودن ولی... ولی دیگه نتونست تحمل کنه و ... . سعید/ |
|
|
|