|
|||||||
| فلسفه و منطق بحث و گفتگو در باب فلسفه و منطق آشنایی با فیلسوفان و بررسی مسائل و موارد موجود |
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهاي موضوع | نحوه نمايش |
|
|
#1 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Jul 2007
محل سكونت: ويرانه اي به نام ايران
ارسالها: 3,079
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,379
از ایشان 1,565 بار سپاسگزاري شده است
|
قهوه خانه ی تالار فلسفه .
بزرگمهر عزيز نميدونم چه حكمتي داره كه پست منو كلاً عوض ميكني اما حذفش نميكني خب من نميخوام اونچيزي رو كه نوشتم عوض بشه اگه نميخواي ميتوني حذفش كني ديگه چرا از بيخ يه چيز ديگه مي نويسي؟ [با درود بانو آزاد شما نوشتة نخستینتان را ویرایش کرده بودید و بجای آن مطلب نابایستی در میان گذاشتید که امکان زدودن پیک نخستین وجود ندارد زیرا حذف پیک نخست به حذف جستار می انجامد ، نوشتة نخستینتان بازگردانی میشود :] با سلام. با توجه به اين كه تو اين تالار ها بحث ها هميشه به جار و جنجال ختم ميشه لازم ديدم كه جايي براي صحبت و نزديكي بچه ها به هم ايجاد بشه البته جاي اسين تاپيك تو تالار انديشه است ويا... اما براي اينكه من مدير اونجا نيستم ودر اينجا هم بحث فراوان است گفتم اين تاپيك رو بزنم تا بچه هايي كه تو تالار هاي موضوعي فعالند با هم اشنا بشوند و با هم دوست شوند تا در بحث ها رعايت احترام همديگه رو داشته باشند. راستش ايده ي اين كار از زماني به ذهنم رسيد كه ميديم ما در دانشگاه با مشرب هاي مختلف و مسلك هاي متفاوت هيچگاه به هم توهين نميكرديم.بحث هميشه بود اما توهين نبود. رازش رو تو اين ميبينم كه ما با هم رفيق بوديم.دذرسته كه با هم بحث ميكرديم و با هم مخالف بوديم و به شدت هم مخالف بوديم. اما هيچ گاه به هم توهين نميكرديم. اين بود كه گفتم خوب اگر بچه هاي فعال در اين تالار هم با هم اشنا بشند به هم توهين نميكنند.و متوجه ميشوند كه بابا اگر يكي با اون مخالفه ، به هر حال او هم نظر داره و فكر داره و انديشه داره و اين جوري نيست كه همينجوري مخالف باشه و بخواد ساز مخالف بزنه ويا موافق باشه و بخواد از چيزي كه قبلا" داشته متعصبانه دعاكنه پس بياين با هم دوست باشيم تا در بحث هايمان به هم توهين نكنيم. دوست باشيم تا تاثير گفته هايمان بيشتر شود! من دست دوستي به سوي همه ي شما دراز ميكنم كسي هست كه بگيره؟ ![]() ويرايش توسط Bozorgmehr : 4 روز پيش در ساعت 06:58 AM. |
|
|
|
|
|
#2 (permalink) |
|
Expert
![]() تاريخ عضويت: Dec 2005
ارسالها: 1,924
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 763
از ایشان 1,270 بار سپاسگزاري شده است
|
درود.
خوش آمدید. اینجا برای گذران وقت فلسفه دوستان است که در اینجا از هر دری می گوئیم و وقت گذرانی می کنیم. از سیاست و ورزش گرفته تا دل تنگی ها و ........ و گهگاه کافه نشینان تحفه یی برای هم رو می کنند (از یک بیت شعر گرفته تا عکس و موزیک و خبر و هر چیزی دیگر که دلنشین یا جالب باشد). و یا از فلسفه بگویند که در قالب سایر تاپیکها نمی گنجد و .... پس فلسفه دوستان هر گاه که از منطق ریسی و فلسفیدن خسته شدند، اینجا می توانند اندکی بیاسایند و چیزکی بنوشند و گپی بزنند و وقت بگذرانند. ![]()
__________________
بگذار همه پیرامون ام بشنوند که از سرمای زمستان لرزان ام و آه کشان، با چنین آه و لرزی همچنان از اتاق های گرمشان گریزانم. ويرايش توسط EXOTIC : 04-10-2008 در ساعت 05:29 PM. |
|
|
|
|
|
#3 (permalink) |
|
رهگذر
![]() تاريخ عضويت: Apr 2008
ارسالها: 1,653
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,186
از ایشان 1,505 بار سپاسگزاري شده است
|
بسیار تاپیک مناسبی است.
از شما دوست گرامی تشکر می کنم. نیاز به این تاپیک بسیار احساس می شد چرا که بعضا دوستان در حین گفتگوی فلسفی برای استراحت فکر به درانیدن یکدیگر می پر داختند. به نوبه خود برای شروع تفالی به دیوان حافظ زدم: راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد شعری بخوان که با آن رطل گران توان زد .... قد خمیده ما سهلت نماید اما بر جان دشمنان تیر از این کمان توان زد ويرايش توسط objective : 04-10-2008 در ساعت 05:15 PM. |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي objective به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#5 (permalink) | |
|
Expert
![]() تاريخ عضويت: Dec 2005
ارسالها: 1,924
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 763
از ایشان 1,270 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
نیک می گیریم. و با گزین شده ای از ساقی نامه رند از اولین مهمان کافه پذیرایی می کنیم: مغنی دف و چنگ را ساز ده به آئین خوش نغمه آغاز ده فریب جهان قصه ی روشن است ببین تا چه زاید شب آبستن است مغنی ملولم دوتائی بزن به یکتائی او که تائی بزن. . . . . به مستان نوید سرودی فرست. به یاران رفته درودی فرست. ![]() قهوه ی بالا نوش جان. |
|
|
|
|
|
|
#6 (permalink) |
|
رهگذر
![]() تاريخ عضويت: Apr 2008
ارسالها: 1,653
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,186
از ایشان 1,505 بار سپاسگزاري شده است
|
این هم یک قطعه بسیار زیبای فلسفی از یک شاعر بلند آوازه که متاسفانه نامش را نمی دانم.
هوای پرواز دارم مرا کدامین یار همپرواز خواهد بود تا فردا؟ مرا کدامین فردا مژده رهایی خواهد داد؟ مرا کدامین رهایی به پرواز در خواهد آورد؟ آیا اصلا ...؟ با خود میگویی واهی است ، می دانم شعر است احساس است زاده چراغی روشن است نه دود گرد سوز! می دانم این روح سرگردان پرواز را بهانه کرده است پرواز را برای فرار می خواهد فردا را از آن می طلبد که از کلمه امروز شانه خالی کند می نویسد تا فراموش کند که چقدر تنهاست گمان می برد این کلمات نا همگون درد دل پر خون دیگری را دوا می کند حق دارد این سرگشته تنها همیشه شعرهارا گریه می کند و گریه می کند شعر هارا همیشه چه بگویم با که بگویم؟ آیا جز اینست که در شبی غمگین تنها نشسته ام و عرض گلایه به محضر خود دارم؟ چه می خواهی؟ پر پروازی شاید؟ شهپر همپروازی؟ نه اکنون تنها دل پردرد یک دوست مرهمی بر این تنهاییست هوای پرواز دارم مرا کدامین یار همپرواز خواهد بود تا فردا؟ مرا کدامین فردا... آه ... امروز روی دیوار به خط درشت نوشتم : "بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است و تنهایی من شبیخون حجم تورا پیش بینی نمی کرد" همیشه عاشق بوده ام چه بگویم از یک عشق زمینی؟ همیشه عاشق زمین بوده ام اما از آسمان می هراسم و این هراس همواره مرا بر آن داشته تا در برابر آسمان مسلح باشم و در مقابل صدای رعد حاضر جواب! مرا بر آن داشت تا از هر آنجه بر روی زمین بر روی زمین من یافت می شود سلاحی بسازم و هماره آماده نبرد به فرجام بی اندیشم به فرجامی که گویی با نبرد آغاز خواهد شد و با به زانو در آمدن یک طرف پایان خواهد یافت آسمان ؟ و یا شاید زمین ! امشب نه خدای را نشانه رفته ام نه خدا پرستان را امشب شمشیر از برای آسمان کشیده ام آسمانی که هر شب وقت پرواز مرا محدود می کند نمی توانم از آسمان بالا تر بروم نمی دانم بالاتر از این دیوار نیلی چه کسی منتظر من است و چه چیزی آری صدایش را می شنوم صدایش را از دور می شنوم او از سوز فراق من در گداز است همیشه پرواز که می کنم به طرف آسمان می روم و این آسمان لعنتی انگار پایان راه است ... "چرا سکوت کنم چرا؟ صداست تنها که می ماند" گاهی با خود می گویم صدای من به گوش همدردانم نخواهد رسید و فریاد من چیزی را تغییر نخواهد داد امروز در خیابان زنی به من گفت هوای این شهر بسیار گرفته و سیاه است من نگاهش کردم و با مکثی طولانی گفتم تقصیر آسمان است! ... هوای پرواز دارم ای یار ، ای هم پرواز! سیاهی این دود کهنه دلم را گرفته است این شهر من نیست این زمین من نیست من مانند کودکی بهانه گیر زمین خودم را می خواهم با مردم خودم مردم من در هر نفس هزار بار عاشق هم هستند اینجا ، عشق ، بازیچه ای در دست روباهان شده است اینجا همه دنبال تجارت بهشتند کسی حاضر نیست تا ابد روی زمین بماند کسی حاضر نیست در جهنم به دنبال حقیقت بگردد کسی حاضر نیست با آسمان بجنگد از آسمان می هراسم با اینکه شکنندگی آسمان را دیده ام نقطه ضعفش را می دانم خوب می دانم از کجا به او ضربه وارد کنم و فرو ریختن سلطنتش را کجا به تماشا بنشینم فلسفه وجود آسمان این است که به دست جویندگان حقیقت فرو ریزد و من و همپروازانم هوای زلال آن سوی آسمان را که لایق آنیم تنفس کنیم و دعوت کسی که آن طرف منتظر ماست را هر چه زودتر پاسخ گوییم ![]() |
|
|
|
|
|
#7 (permalink) | |
|
رهگذر
![]() تاريخ عضويت: Apr 2008
ارسالها: 1,653
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,186
از ایشان 1,505 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
[/quote] با سلام گاهی می اندیشم ایا ممکن است من برای خود نمایی پاسخ گویم؟ هرگاه که متوجه این مطلب می شوم دیگر نمی توانم چیزی بنویسم. با خود می گویم مگر کسی مرا می شناسد؟ برای که خود نمایی کنم؟ باز می گویم برای خود. برای اینکه پیش خودت سر بلند باشی.فکر می کنم این خود انسان چرا او را رها نمی کند. چرا ذهن او را به حال خود نمی گذارد؟ باز می گویم این خود است که اگر نبود هیچ نبود. اوست که تو را به حرکت وا می دارد و... |
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي objective به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#8 (permalink) | |||
|
رهگذر
![]() تاريخ عضويت: Apr 2008
ارسالها: 1,653
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,186
از ایشان 1,505 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
دقیقا من هم نظرم این است یعنی برای شمایی که به هر اندیشه ای خدشه وارد می کنید.(البته غیر از این هم نیست) می خواستم تذکری دوستانه بدهم که آیا منظورتان از این جمله رسیدن به حقیقت بود؟ شمایی که با ارسالهای مفیدتان خواسته یا ناخواسته درسهای مفیدی به من آموختید. چرا اعتبار سخنان خود را با این کلمات پایین می آورید؟ اگر من بجای این جملۀ اخیر مفهومش را با این جمله می رساندم:" من با استعدادی که دارم درسهای خوبی از این گفتگوی خودم با شما گرفتم" شما چگونه در مورد من فکر می کردید؟ مگر یکبار به خاطر برداشت نابجایی که شد شروع به اتهام ننمودید؟ نقل قول:
نقل قول:
من اینچنین بیانی را قبول ندارم و غلط می دانم. ضمنا اگر کسی دوستانه به شما تذکر بدهد مگر شما ناراحت می شوید؟ |
|||
|
|
|
|
|
#9 (permalink) | ||
|
رهگذر
![]() تاريخ عضويت: Apr 2008
ارسالها: 1,653
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,186
از ایشان 1,505 بار سپاسگزاري شده است
|
با سلام خدمت دوست گرامی که بدون اغراق یکی از گلهای این زمان هستید
نقل قول:
نقل قول:
برای اینکه بتوانیم ادامه دهیم باید از یک نقطه مشترک شروع کنیم یعنی یا با الفبای موجود(الفبای منطقی منظورم است) یا ایجاد الفبایی جدید که منهم سخن شما را و شما سخن مرا درک کنیم. بنابراین لازم است شما پیشنهاد کنید یا اینکه ان الفبا را ایجاد کنید. |
||
|
|
|
|
|
#11 (permalink) |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Feb 2008
ارسالها: 941
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 520
از ایشان 648 بار سپاسگزاري شده است
|
با سلام گاهی می اندیشم ایا ممکن است من برای خود نمایی پاسخ گویم؟ هرگاه که متوجه این مطلب می شوم دیگر نمی توانم چیزی بنویسم. با خود می گویم مگر کسی مرا می شناسد؟ برای که خود نمایی کنم؟ باز می گویم برای خود. برای اینکه پیش خودت سر بلند باشی.فکر می کنم این خود انسان چرا او را رها نمی کند. چرا ذهن او را به حال خود نمی گذارد؟ باز می گویم این خود است که اگر نبود هیچ نبود. اوست که تو را به حرکت وا می دارد و... [/quote]باسلام بر شما دوست من این پاسخ سئوال بود یا خود ، نوعی خودنمایی؟!!! تنها خواستم که ، با دلایل شخصی خود ، مطلب را بگشایید. باسپاس
__________________
http://www.kheradmand.com |
|
|
|
|
|
#12 (permalink) | |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Feb 2008
ارسالها: 941
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 520
از ایشان 648 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
به این دلیل به سخن شما گیر دادم که ، معتقدم ، هر چه در عالم امکان وجود دارد ؛ برای انسان ، محال نیست. زیرا وی را ، ذاتاً خدا می دانم. باسپاس |
|
|
|
|
|
|
#13 (permalink) | |||
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Feb 2008
ارسالها: 941
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 520
از ایشان 648 بار سپاسگزاري شده است
|
سلام بر شما دوست گرامی
نقل قول:
اعتبار یک سخن ، به گویندۀ آن نیست. به خود سخن و محتوای آن است. فکر می کردم که ، شاید با استعداد هستید که ، این گونه سخن می گویید. اگر شما یا دیگری ، هر لحظه نیز ، از خود سخن بگویید و تعریف کنید ؛ من آن را ، بیان واقعیت می بینم. مگر این که ، شما را آدمی سطحی و بدون بینش بیابم و سخن تان را ، با آنچه هستید ؛ متضاد ببینم. در آن صورت هم ، اگر لازم باشد و بخواهم به شما بگویم ، آن هم برای آگاه کردنتان ؛ به سادگی بیانش می کنم. یکی از ایرادهای ذهنی ما ایرانیان ، همین تعارفات دروغ و بی اساس است. چون می خواهیم دیگری از ما تعریف کند ، از وی تعریف می کنیم تا ، به وی ، باج دهیم. آنگاه او نیز ، درک می کند که ، هر گرفتنی ، دادنی هم ، به همراه دارد!!! و باید از خجالتش درآمد! همیشه از این رسم و رسوم ظاهری انسان ها ، بیزار بودم. می گویندکه : گل آن است که خود ببوید ؛ نه آن که ، عطار بگوید. اما از این سخن ، برداشت های بیهوده و خودپرستانه ای شده است. همه دوست دارند که ، مهم تلقی گردند. حتی افرادی که ، خودکم بین هستند ؛ چون نمی توانند با این نظر دردناک کنار بیایند ؛ دست به خودفریبی می زنند. یعنی همواره به خود می گویند که : ما گل خوش بویی هستیم که ، مانند ندارد. اما زشت است که خود ، این را بگوییم. بنابراین ، بنا به گفتۀ بزرگان ، باید در صف بمانیم ، تا کسی پیدا شود و از ما تعریف کند. ما را بیان نماید. اما جایز نیست که خود ، به بیان خویشتن ، دست بزنیم!!!!!!!!!! اگر دیگران از ما تعریف کردند ، که کردند. اگر نه ، منتظر می مانیم تا ، تعریف کنند. دست برقضا ، همه منتظر یک فرشتۀ نجات هستند که ، آنان را بستاید!!! بنابراین ، هیچ کس ، پا پیش نمی گذارد. زیرا منتظر است و می اندیشد که ، اگر از دیگری تعریف کند ؛ امتیازات وی ، از او ، بیشتر می گردد. در نتیجه ، سکوت بهترین چیزهاست!!! خلاصه: طرف متوجه می شود که ، تعریفی درکار نیست. پس باید آستین ها را ، بالا بزند! سپس برای شنیدن این تعریف ؛ دست به هر عمل متملقانه ای می زند! آیا کسی که از این اعمال انزجارآور ، دوری می گزیند و خواست دل و ذهنش را ، هر چند اشتباه ، به زبان می آورد ؛ فریبکارتر است یا ، آن بزرگواران ظاهر نگه دار ؟؟؟!!! آیا به تذکر دیگری نیز ، نیاز دارد؟؟؟!!! آن که به تذکر نیاز دارد ، گاهی اصلاً نشانی از خود ، باقی نمی گذارد. زیرا سعی می کند ، بر اساس اعمال تاکید شده توسط بزرگان ، خود را نشان دهد. من به این گونه رفتار کردن با خود ، اعتراض دارم. بگذاریم نفس ، زندگی کند. بگذاریم اگر می خواهد ، حقیر باشد. به نظر من ، اگر اعمال نفس ، به کسی آسیبی وارد نسازد ؛ نباید سرزنشش کنیم. بلکه بگذاریم مانند یک کودک ، کودکی اش را بکند. و زیر لب به وی بخندیم. همان خندۀ نمکینی که ، در پی دیدن اشتباهات کودک ، بر لب هایمان نقش می بندد! زمانی بزرگی نفس زیباست که ، واقعاً بزرگ شده باشد. کسی هست که اکنون ، نفس بزرگی داشته باشد؟! نقل قول:
با تعریفی که از رفتار با نفس ، ارائه دادم ؛ هرگز چنین استنباطی را ، درست نمی دانم. این شما نیستید که ، حقیر رفتار کرده اید. این نفس شماست. بخشی از شما که ، نمی داند خوب و بد چیست؟! مانند یک کودک است و از ذهنی که او را نقد می کند ، بسیار گرامی تر!!! رفتار نفس را ، باید دید. حتی تا توان داریم ، از آن لذت ببریم. خود به خود عوض می شود. بلوغی در راه است. هیچ چیز به نفسه ، خوب یا بد نیست. دوست من در پاسخ به سخن قبلی ، رفتار نفس انسانی را ، شرح دادم. نفس ما همیشه ، از رشد نفس دیگری ، ناراحت می شود و به حس حسادت می رسد. آیا گناهی دارد؟! ذات اوست. مگر حسادت به ذاته بد است؟؟؟!!!! حس حسادت ، گزارشی ست که نفس ، از عقب ماندن ما در عرصۀ وجود ، خبر می دهد. این گزارش ارجمند است. باعث رشد ماست. ضروری ست. اما این حس ، بیش از این نمی تواند ببیند و چشمانش ، بر حقایقی دیگر در وجود ما و جهان ، کور است. بنابراین ، روش برطرف سازی این ضعف را ، باید به عقل و عقل برتر بسپارد. کسی که نفسانی نیست ؛ کسی نیست که نفسش را سرکوب ساخته است! او هم ، نفسش را ، راضی نگه می دارد. اما هرگز به روش پیشنهادی وی ، عمل نمی کند. بلکه به روش کامل تری می اندیشد که ، هم نفس و هم نفس برتر را ، شادمان و راضی کند. این هنر است. رفتاری خداگونه است. قبلاً یکی از روش های خود را ، در این باره بیان کرده ام. که نظر نفس و نفس برتر را ، مشترکاً در عملی ، برآورده ساختم. کار ما ، نابودی نفس نیست. کار ما این است که ، وی را به خواسته هایش ، به روشی مناسب ، برسانیم. زیرا نفس ، آگاه از همه چیز نیست. نادان است. ناتوان است. نقل قول:
سخن روانشناسان را ، در این زمینه ، قبول دارم. زیرا آن را ، از درون دریافته ام و برایش دلایلی دارم. این شما بودید که ، "من من" کردن را ، به من گوشزد نمودید. چه لزومی داشت؟! آیا شما ندیده اید که ، برای هر سخنی ، تقریباً ، می توانم دلیلی مناسب بیاورم؟! لااقل نسبت به اکثر مردم جامعۀ ایران ، که ما می بینیم؟! این حقیقت را ، چرا باید پنهان کنم و منتظر بمانم که شما یا دیگری ، آن را بیادم بیاورید؟؟؟!!! نفس باید این گونه باشد. اگر نبود ، که نفس نمی شد!!! آدمی که نفس نداشته باشد نیز ، وجود ندارد که من دومی اش باشم!!! همین موضوع نشان می دهد که ، برای سخن بیهودۀ مردم ، ارزشی قائل نیستم. حتی اگر به نظر آنان خودخواه باشم! خوب ، شاید هم باشم. چه اشکالی دارد؟! لااقل ، فریبکار و چاپلوس هم نیستم. همینی که هستم. خوب یا بد! باسپاس ويرايش توسط Manam : 04-13-2008 در ساعت 08:06 PM. |
|||
|
|
|
|
|
#14 (permalink) | |
|
رهگذر
![]() تاريخ عضويت: Apr 2008
ارسالها: 1,653
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,186
از ایشان 1,505 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
|
|
|
|
|
|
|
#15 (permalink) | |
|
رهگذر
![]() تاريخ عضويت: Apr 2008
ارسالها: 1,653
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,186
از ایشان 1,505 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
فکر می کنم باید منظور خود را از خدا بیان کنید. از نوشته هایتان بر می آید که خدا را قبول دارید منتها با تعاریف خاصی. به نظر من دو حالت ممکن است 1- خدا را خالق نمی دانید. زیرا اگر انسان ذاتا خدا باشد چگونه می تواند خلق کند. آیا خودش خودش را خلق کرده؟ 2- وجود و عدم را برابر بدانید. یعنی همه چیز را وهم در نظر بگیرید. که در این صورت انسان قدرت بر خلق هم دارد چون ذاتا هیچ است و خلقش هم در ذهن است یعنی یک تصور ذهنی. مثلا انسان می تواند در ذهن خود یک اژدهای دو سر خلق کند و آنرا هر گونه که بخواهد پرورش دهد و... حالا این مشکل بوجود می آید اگر ما و خدا یکی هستیم (البته در صورتی که هر دو را عدم در نظر بگیریم) چطور وجود ذهنی که ما خلق کردیم برای دیگران قابل تصور نیست یعنی کیفیت تصور آنها با ما تفاوت دارد ولی وجودهایی که در خارج هستند و از دید من وجود حقیقی می باشند قابل درک برای همه اند؟ |
|
|
|
|
![]() |
| برچسب ها |
| میزگرد فلسفی |
| ابزارهاي موضوع | |
| نحوه نمايش | |
|
|