|
|||||||
| ادبيات , زبان شناسي و فرهنگ بومي انجمن ادبیات و شعر برای دوستدارن شعر و شاعران و بحث هایی در زمینه ادبیات |
| نمايش نتيجه هاي نظرسنجي ها: در رابطه با هزلیات سعدی | |||
| قبلا هزلیات سعدی رو مطالعه کرده ام |
|
3 | 25.00% |
| برای اولین بار اینجا هزلیات سعدی رو مطالعه کردم |
|
9 | 75.00% |
| رای دهنده: 12. شما نمي توانيد در اين نظرسنجي راي دهيد | |||
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهاي موضوع | نحوه نمايش |
|
|
#1 (permalink) |
|
رهگذر
![]() تاريخ عضويت: Apr 2008
ارسالها: 20
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 12
از ایشان 25 بار سپاسگزاري شده است
|
موضوع این تاپیک خودش به روشنی معرفِ عنوان است . راستش من تا همین چند وقت پیش اگر هم اسمی ازش شنیده بودم اما هیچ اطلاعی ازش نداشتم و همین طور نخوانده بودمش . البته کمی حق به خودم دادم چون تا اون روز نه توی مدرسه ونه در دانشگاه و کتب دانشگاهی حرفی از اون زده نشده بود . بعد هم که برای تهیه اش به بازار کتاب رفتم ، فهمیدم که بجورایی این اثر سعدی ، نایاب هم هست و نسخه ای هم که وجود داره سانسور شده هست و قیمتهای گزافی هم داره . ( به همراه کلیات سعدی ) .
متنی رو که اینجا قرار دادم ، متن کامل و بدون سانسور یکی از علاقه مندان به ادبیاب پارسی و سعدی هست به نام حسین جاوید ، تا کسانی که مثل من تا الان از وجود چنین اثری ناآگاه بودن یا دلشون میخواسته که آگاه بشن ، بتونن استفاده کنن . البته یه نظرسنجی هم اینجا هست که دوستان لطف کنن و به اون هم جواب بدن و اگر هم نظر یا صحبتی در رابطه با موضوع داشتن اینجا بیان کنن . همین طور خدمت مدیر این تالار و دیگر دوستان عرض کنم که هدف از ایجاد این تاپیک اونهم توی این تالار این بوده که من احساس کردم افراد با علایق و سلیقه های مختلف بیشتر مسیرشون به این تالار میخوره . با تشکر
__________________
تواضع سر رفعت اندازدت ، تكبر به خاك اندر اندازدت ويرايش توسط CYBORG : 04-23-2008 در ساعت 01:08 PM. |
|
|
|
|
|
#2 (permalink) |
|
رهگذر
![]() تاريخ عضويت: Apr 2008
ارسالها: 20
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 12
از ایشان 25 بار سپاسگزاري شده است
|
متن کامل و بدون سانسور ِ هزلیات سعدی به کوشش ِ حسین جاوید هدف از تهیه و در دسترس قراردادن این نسخه، کمک به علاقهمندان راستین ادبیات ارزشمند فارسی بهخصوص دانشجویان رشتهی ادبیات است و لاغیر. چند کلمه به جای مقدمه.... «هزلیات سعدی» از نخستین طبعهای آثار او در ابتدای قرن شمسی حاضر تا کنون همواره در محاق حذف و سانسور بوده است. زندهنام «محمدعلی فروغی» به هنگام چاپ «کلیات سعدی» با تصحیح خودش ـ در سال ۱۳۱۹ ـ ، این اشعار را به بهانهی خلاف اخلاق بودن کنار گذاشت و همهی نسخههایی که از آن تاریخ به بعد منتشر شدهاند و قریب به اتفاقشان بر اساس نسخهی فروغیست، از این قاعده تبعیت کردهاند؛ گویی همهچیز دست به دست هم داده تا این اخگرهای مهم ِ شوخطبعی و طنازی ِ شیخ اجل، هر چه بیشتر به دست فراموشی سپرده شوند، متاسفانه. اینجا مجال آن نیست که بهطور مفصل به بحث و فحص در اینباره پرداخت. آنچه لازم است گفته آید این که پیش از انقلاب نسخهای از کلیات سعدی به اهتمام زندهنام استاد «عباس اقبال» منتشر شد که بخش «هزلیات» را داشت و فقط کلماتی مثل کیر، کون و ... بهصورت نیمنقطهچین بودند. یعنی: ...ر، ...ن و .. عجب آنکه پس از انقلاب، در ابتدای دههی هفتاد، انتشارات «محمد» هم یک بار «کلیات سعدی» را به همراه هزلیات منتشر کرد و البته به همآنصورت نسخهی پیش از انقلاب و با نیمنقطهچین ِ کلمات ِ ممنوعه از نظر حضرات ِ اخلاقگرا! حالا اینکه این هزلیات هم احتمالن همهی هزلیات سعدی نیستند، بماند. این دو نسخه، هماکنون نایابند و با قیمتهای گزاف خرید و فروش میشوند و در دسترس همه هم نیستند. اساس کار من در تهیهی نسخهی حاضر، دو چاپی که از آنها سخن رفت، بودهاند. در بیشتر موارد، با توجه به فحوای کلام، وزن عروضی و حرف آخری که از کلمهی نقطهچین شده باقی مانده بود، حدسزدن و جایگزینی کلمهی سانسورشده چندان دشوار نبود. من این کلمات را جایگزین کردم اما برای اینکه شک و شبههای باقی نماند، حروفی را که اضافه کردهام با رنگ قرمز مشخص کردهام تا خواننده خود نیز مجال قضاوت داشته باشد. در اندک مواردی که به ضرس قاطع از کلمهی سانسورشده مطمئن نبودم، قید جایگزینی را زدم و آنرا به همآن صورت نقطهچیندار ضبط کردم. «المجالس فیالهزل و المطایبات» و مختصر «مضحکات» سعدی را هم در آینده و پس از به دست آوردن نسخهای منقح از آنها منتشر خواهم کرد. پیش از این نیز، نگارندهی این سطور، کتاب الکترونیکیای از هفتاد حکایت برگزیدهی داستانی گلستان سعدی، به همراه شرح و توضیح کامل آنها، فراهم آورده بودم . و حالا امیدوارم این مختصر نیز در جستوجوهای اینترنتی از پی هزلیات سعدی و برای مخاطبانی که بهطور مستقیم به آن دسترسی پیدا میکنند، سودمند باشد. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید ح. ج |
|
|
|
| 2 نفر از کاربران ، از دوست گرامي CYBORG به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#3 (permalink) |
|
رهگذر
![]() تاريخ عضويت: Apr 2008
ارسالها: 20
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 12
از ایشان 25 بار سپاسگزاري شده است
|
مـَرکـَب از بهر راحتی باشد / بنده از اسب خویش در رنج است گوشت قطعن بر استخواناش نیست / راست مانند اسب شطرنج است *** گیسوی عنربینهی گردن تمام بود / دلبند مشکبوی چه محتاج لادن است؟ امشب نه وقت بوی نگار است و رنگ عشق / هنگام عیش و خنده و بازی و گادنست برنـِه حکایت سر دوران روزهگار / ای ماه مهربان، که گه بر نهادن است آخر زکات ریع جوانی نمیدهی؟ / درویش مستحق تو را وقت دادن است ای فتنهی زمانه دمی پیش ما بخفت / وی ک یر خفته وقت به پا ایستادن است *** آنکه سروش به قد و بالا نیست / با همه راست است و با من نیست جامهدان ِ فراخ و سیمیناش / همه را جای هست، ما را نیست بوالعجب طاعتی که من دارم / که نصیبام ز خوان یغما نیست بخت ماهیی ِ من چونآن شور است / که به جز حسرتاش به دریا نیست ای به زیبایی از جهان ممتاز / بیوفایی مکن که زیبا نیست گر تو از دوستان، شکیبایی / دوستان را دل ِ شکیبا نیست بی تو بر من شبی نمیگذرد / که عمودم چو سنگ خارا نیست ای که همسنگ دروغ در ک ونات / آب در مَشک هیچ سقا نیست بر سر بوق ما چرا نروی؟ / مگرت خاطر تماشا نیست؟ چه گنه کردهام نگارینا / که تو را برگ صحبت ما نیست؟ بوسهای برگرفتن از دهنات / حسرتام در لب است و یارا نیست به جماعیم دستگیری کن / که مرا بیش از این تمنا نیست *** ز چشم مست تو امید خواب میبینم / تو خوش بخفت که ما را قرار خفتن نیست به دیدن از تو قناعت نمیتوانم کرد / حکایتی دگرم هست و جای گفتن نیست *** زر به امرد کسی دهد به گزاف / که نداند طریقت زردشت هر کجا سروقامتی بینی / چشم در وی کن، خیو در مشت چون نه ک وناش دری و نه شلوار / بیگناهات کسی نخواهد کـُـشت ور جماع آرزوت میباشد / تا به خاتم فرو کنی انگشت حاصل آن بیش نیست آخر کار/ که شود با تو نرم، کنگ و درشت گر تامل کنی بدان ماند / که خری را خری رود در پشت *** دی مردکی آب پشت میریخت به دشت / میگفت و از این حدیث می درنگذشت باری چو گناهکار میباید بود / هم در کف پاک به که در ک ون پلشت *** تتری گر کشد مخنث را / تتری را دگر نباید کشت چند باشد چو جسر بغدادش / آب در زیر و آدمی در پشت *** قلتبان تا به یاد دارد جفت / خیر در حق او تواند گفت *** مردکی را که زن طلاق افتاد / ، شوهری دیگر اتفاق افتاد دست آن بر سر از جفای زناش / ک یر این در میان طاق افتاد *** آن شیفته را چو باد در بوق افتاد / آن گنبد سیمرنگ بر باد بداد از بهر مناره بادیه وقف بکرد / همسایهی بد خدای کـَس را ندهاد *** آن عهد به یاد داری و دولت و داد / کز عاشق بیچاره نمیکردی یاد؟ آنگه بگریختی که کس چون تو نبود / ومروز بیامدی که کس چون تو مباد *** گفتم که بیا پیش من ای حورنژاد / گفتا که بیار تا چهام خواهی داد گفتم که دعا کند به تو مادر من / گفتا به دعای مادرم خواهی گاد؟ *** ترسم که بنفشه آب سیبات ببرد / بازار جمال دلفریبات ببرد بر حاشیهی دفتر حسن آن خط زشت / منویس که رونق کتیبت ببرد *** از می طرب افزاید و مردی خیزد / وز طبع گیا خشکی و سردی خیزد در بادهی سرخ پیچ و در ک ون سفید / کز خوردن سبزروی، زردی خیزد *** هر کس که به بارگاه سامی نرسد / از بخت سیاه و بدکلامی نرسد همگر که بهعمر خود نکردهست نماز / شک نیست که همگر به امامی نرسد *** دیوار چه حاجت که منقش باشد؟ / یا عود و شکر بر سر آتش باشد؟ دانی که به عیش ما چه در میباید؟ / این مطرب اگر نمیزند خوش باشد *** زر به خر کندهای نباید داد / که مزاجاش نه معتدل باشد دوستی تا به خ ایـه نیک بود / ور نه تیمار و درد دل باشد *** ندیدم امردی سی ساله چون تو در عالم / عجوبهای چوناین، آخرالزمان باشد اگر دو دست تو یک هفته در قفا بندند / به هفتهی دگرت ریش تا میان باشد *** دوش گفتم ز عشق توبه کنم / که گه رفتن از جهان آمد توبه کردم ازین سخن که مرا / یاد آن یار دلستان آمد بر زبان نام ک ون او بردم / ک یر را آب بر دهان آمد *** حریف عمر به سر برده در فسق و فجور / به وقت مرگ، پشیمان همی خورد سوگند، که توبه کردم و دیگر گنه نخواهم کرد / تو خود دگر نتوانی، به ریش خویش مخند *** بر این الحان داوودی عجب نیست، / که مرغان در هوا حیران بمانند تو آمرزیدهای، واللاه اعلم / که اقلیمی به خیرت همزباناند *** چون دید که پیریام سپیدی بفزود / برگشت و ارادتی زیادت ننمود گفتم که اگر سپید شد مویام زود / شکر است که دل همآن است که بود *** خلق از تو به رنجاند و خدا ناخشنود / لعنت به تو میبارد و بر گبر و جهود سر زخم نگوید که چرا میزایید / آن خ ایه که نه مه به تو آبستن بود *** این ریش تو سخت دیر برمیآید / موی زنخات به زیر بر میآید با این هم چون ک ون تو میآرم یاد / آبام به دهان ک یر بر میآید *** مردکی صافی از غرض باید / تا گواهی ازو درست آید *** سرو قد تو خمیده کی خواهم دید؟ / لعل لب تو مکیده کی خواهم دید؟ پیراهن تو به تن خیالی دیدم / شلوار تو را کشیده کی خواهم دید؟ *** قلم به یاد تو در مشت من نمیگنجد / که دیر شد که نرفتهست در دوات امید تو را دوات سیه کرد روزهگار و هنوز / مرا ز چشم قلم میرود مداد سپید *** ای معشر یاران که رفیقان مناید / عیش خوش خویشتن منغص نکنید این مطرب ما نیک نمیداند زد / زینجاش برون کنید و نیکاش بزنید *** ای دیده، به هرزه لؤلؤ ِ ناب مریز/ بر روی ِ چو زر، اشک چو خونآب مریز شرط است که از پس خوشی ریزند آب / تو هیچ خوشی ندیدهای، آب مریز *** عمرت دراز باد که کوته کنی نفس / پیغمبرت شفیع همی آورم که بس مغزت نمیبرد سخن سرد بیاصول / دردت نمیکند سر زوبین چون جرس خانهخدای گو در ِ برج کبوتران / بگشای، یا بکش که بمردیم در قفس گر چه شب است و مردم اوباش در کمین / زندان ازین بتر نکند شحنه یا عسس آن سرکهی کهن که بر ابروی ترش توست / گر انگبینش شود، ننشیند بر او مگس گر بشنود کسی که تو پهلوی کعبهای / حج تا گذارده شود از کعبه بازپس *** همجنس خویش می طلبی در جهان کسی / در زیر آسمان نبود چون تو هیچکس سعدی نفس شمردن دانا به وقت نزع / خوشتر ز زندهگانی با غیر همنفس *** روی زیبا و جامهی دیبا / عرق و عود و رنگ و بوی و هوس اینهمه زینت زنان باشد / مرد را ک یر و خ ایه زینت بس *** آمد به نماز آن صنم کافرکیش / ببرید نماز مومنان و درویش میگفت امام مستمند دلریش / ایکاش من از پس بـُدمی، وی از پیش *** روزی شنیدهام که زنی شوخ و جنگجوی / با کدخدای خانه همی گفت در وثاق کای خالی از مروت و فارغ ز مـَردمی / مُردم ز بوی قلیهی همسایه در رواق جور زمانه پیش من آری و درد دل / جای دگر روی به تماشا و اعتناق بیش احتمال جور و جفا بردنام نماند / بیزاریام بده که نمیخواهمات صداق گفتا که یار محترم و جان نازنین / فتوا نمیدهد دل من صبر بر فراق گفت ای دغای ابله و قواد قلتبان / چون ک یر و نان و جامه نباشد، کم از طلاق؟ْ *** در منظور موافق روی در هم / همهکس دوست میدارند و من هم هر آنچ این را بُـوَد، آن را مهیا / هر آنچ آن را بُـوَد، این را مسلم رفیق حجره و گرمابه و کوی / به صحرا با هم و در خانه بر هم مقدم در موخر برده تا ناف / دگر بار این موخر، آن مقدم نهند از دوستی و مهربان / چونآن بر ریش یکدیگر، که مرهم گر این صرفه نگه داری همه عمر / نه دینارت زیان باشد نه دِرهم چونآن در خانه باشد کدخدا را / ز سرمایه نباشد حبهای کم من این پاکیزهرویان دوست دارم / اگر دشمن شوندم اهل عالم بَدَستی را که در مشتی نگنجد / چو انگشتی فرو برده به خاتم کـَـل یک چشم عریان اوفتاده / چو اعرابی به سر در چاه زمزم هر آنکس را که یاری در کنار است / اگر هیچاش نباشد، گو: مخور غم عروسان ِ مقنع بیشمارند / عروسی را کنار آور معمم که چون بیرون کنی شلوارش از پای / تو پنداری که خرواریست شلغم دگر باری چو نقباش درسپوزی / عرق بر عارضاش آید چو شبنم من آن تازیسوار پهلوانام / که در زیرم بنالد رخش رستم اگر دانی که دنیا غم نیرزد / به روی دوستان، خوش باش و خرم نظر بر روی منظوری حرام است / که نتوان خفت بر پشتاش مُهندَم حجاب نام و ننگ از پیش بردار / که محرم ک ون نپوشاند ز محرم وصال دوستان میخ است و دیوار / حدیث دشمنان باد است و پرچم اگر محکم ببندی بند شلوار / هنوزت عقد صحبت نیست محکم دو دست و هر دو زانو بر زمین نه / اگر پشتی به خدمت میکنی خم هر آنک از پشت آدمزاد، ناچار / رَوَد بر پشت فرزندان آدم طریقت خواهی از سعدی بیاموز / ره این است ای برادر تا جهنم *** بشنو سخن فراخ و دل تنگ مکن / کان دوست نباشد که برنجد ز سخن ای کـَنده درخت مهربانی از بُن / شاید که فراموش کنی عهد کهن *** تا چه آید بر من از حمدان من / وز بلای ک یر من بر جان من چند سرگردانی مردم دهد / این کـَل ِ یکچشم سرگردان من گه گریبانام بدرد قحبهای / گاه کـَنگی بشکند دندان من درد بیدرمانام از حد درگذشت / غافل است از درد بی درمان من گویی آن گلبرگ خندان آورد / رحمتی بر دیدهی گریان من گه ببینم این ِ خود در آن ِ او / دولت این باشد که گردد آن ِ من روز حسرت میگذارم تا شبی / گنبدش را تر کند باران من دو عنابی در میان پای او / سهمگن باشد به بادنجان من روز و شب دستان عشقاش میزنم / وان دو دستی فارغ از دستان من هر چه خواهد هر چه گوید، گو: بگو / از بدی و نیکویی در شان من جز متاع خویشتن نتوان فروخت / این بضاعت بود در انبان من *** ماه منظور آن بت زیبای من / سرو روزافزون مهرافزای من کاندر این شهر از کمند زلف اوست / بند بر پای جهانپیمای من هر کسی با ماهرویی سرخوش است / آن ِ من کـَنگیست همبالای من جامهدانی دارد آن سیمین زَنـَخ / کاند آن گم میشود کالای من گر بیفتد باز نتوان یافتن / در جوال وسع او خرمای من ور به عمری دست در گردن کند / اتفاقن رای با رای من دوست میدارم که بر ک وناش برم / نازنینتر عضوی از اعضای من راضیام با خوی او، کز جوی او / کم نخواهد بود استقسای من این قیامت بین که عارف میکند / تا کجا باشد قیامت جای من *** جامع هفت چیز در یک روز / نه عجب گر بمیرد آن دابه سیر بریان و جوز و ماهی و ماست / تخم مرغ و جماع و گرمابه *** تا، دل ندهی به خوبرویان / کز غصه تلف شوی و رنجه آخر لغت اینقــَـدَر ندانی / کاراحة ُ اندرون پنجه؟ *** گر خوبتر از روی تو باغی بودی / پایام همه روزه راه آن پیمودی چندان کـَرَمات نیست که خشنود کنی / درویشی از از آن باغ به شفتالودی؟ *** آفتابی و نور میندهی / ابری ای ک یرخواره زن، ابری مومنات خوانم و نه ای مومن / گبری ای ک یرخواره زن، گبری به جدل همچو روبه و شیری / ببری ای ک یرخواره زن، ببری به مذاق جهانیان تلخی / صبری ای ک یرخواره زن، صبری *** خوش بُـوَد دلبستهگی با دلبری/ ماهرویی، مهربانی، مهتری جمجمی مردانه در پایاش لطیف / بر سرش خربندگانه میزری امردی کو را پلاسی در بر است / خوشترست از دختری در چادری دختران را زر و زیور حاجت است / تا برانگیزند مهر شوهری خط زنگاری و خال مشکبوی / در نمیباید به حسناش زیوری مقنعی گر حورئی بر سر کند / من گلیمی دوست دارم در بری وان گلیم از پیش بستن بر قفا / شرح آن چون من ندان دیگری تا چو در روی اوفتد سیمین زنخ / زیر وی گسترده باشد بستری شاهد مطبوع شهری را بسست / آفتابی بس بود در کشوری پادشاهان خواب بر منظر کنند / عارفان بر پشت زیبا منظری این عصا کاندر میان ک ون توست / بشکند گر آهنین باشد دری بیش از این در نامه نتوانم نوشت / این حکایت را بباید دفتری *** خواستم تا زحلی گویم و منحوس تو را / باز گویم نه که صد بار از او نحستری ملخ از تخم تو چیزی نتواند که خورد / که توز گرسنهگی تخم ملخ را بخوری *** میرفت و هزار دیده با او / همچون شکری لبی و پوزی باز آمد و عارضاش دمیده / مانند شبی به روی روزی چندان که نشاط کرد و بازی / در من اثری ندید و سوزی گفتا شـِکــَرم بیار و بادام گفتم / نخرم سرت به گ وزی تو پار گریختی چو آهو / ومسال بیامدی چو یوزی سعدی خط سبز دوست دارد / نه هر الف جوالدوزی *** تو را من دوست میدارم که یک شب / در آغوشات کشم تا نیمروزی مراد از عاشق و معشوقی این است / وگرنه مادری دارم چو یوزی *** خوش بود عیش با شکر دهنی / ارغوانروی و یاسمن بدنی روز و شب همسرای و همدکان / در دکان مرد و در سرای زنی گاه بر هم نهاده دست ادب / همچو سرو ایستاده در چمنی گه چونان تنگ خفته در آغوش / که دو تن را بسست پیرهنی میل در سرمهدان چونآن شد سخت / که بن ِ شمع در لگنی نیمگز خورده سیم تن تا ناف / وز منی در میان پای منی تخت زرین ِ خسروان را نیست / آن طراوت که پشت سیمتنی من به بوسی رضا دهم؟ هیهات / نادر است این سخن ز مثل منی زخمهای در میان هر دو سرون / به که هفتاد بوسه بر دهنی سخن این است، دیگران را گوی / تا بگویند هر یکی سخنی *** ای فتنهی دلبران یغما / وی طیرهی لعبتان چینی خوبان جهان درخت ِ بیدند / تو سرو روان ِ راستینی بر پشت زمین مقابلات نیست / هر گاه که روی بر زمینی ای بر همه مهربان و مشفق / با ما به چه جرم، خشمگینی؟ هر گه که چو دوستان مخلص / بر خاک نهی ز لطف بینی هر جور و جفا که بینم آنگاه / نازت بکشم که نازنینی شک نیست که من تو را شکستم / گر خود همه کوه آهنینی *** گر بر سر بوق من نشینی / دروازهی کازرون ببینی *** ای خواجه اگر با خرد و تمکینی / جز جلقزدن کار دگر نگزینی چه خوشتر از این بود که همگام جماع / تا خ ایه فرو بری، سرش را بینی *** هر که در کودکی بخورد ....ر / چون کلان شد دهد به خورد دگر عوض هر چه داده در خردی / ک یر در ک ون امردی بردی چونکه پیری و ضعف حاصل شد / شیخ رفت و به گوشه واصل شد گشت درویش کامل آن مأبون / شد به خود واصل آن ز نکبت ... ن بس اثرها به ک ون و ک یر/ بود مرشد کامل آنکه زیر بود هر چه مرشد تو بینی اندر دهر / جمله از ک ون شوند شهرهی شهر هر که ک ون بیشتر بدادندی / نام مرشد بر او نهادندی *** حکایت عارفی چشم به رویی داشت / خاطر اندر شکنج مویی داشت پسر زورمند کشتیگیر / شوخچشمی که بگسلد زنجیر چند روزش به سعی اندر شد / تا شبی خلوتی میسر شد دست بردش به سیب مشکآلود / چند نوبت گرفتار شفتالود خواست تا درون شلوارش / در برد تیر تا به سوفارش امردی تندخوی بود و درشت / سخن از تازیانه گفتی و مشت گفت من تن به ننگ در ندهم / روی آزاده بر زمین ننهم اینک ار قانعی به بوس و کنار / من غلام توام، بیا و بیار گفت راضی شدم بدین پیمان / ای درخت جوان و سرو روان اینقدر بس که در برت گیرم / پیش بالای دلبرت میرم این بگفتند و امن حاصل شد / آمد اندر کنار و واصل شد لب به لب بر نهاد و کام به کام / چون دو مغز اندرون یک بادام دست در گردن آورید به ذوق / جان حمدان به لب رسید ز شوق ناگهان سر ز حکم بیرون برد / در کنارش گرفت و در ک ون برد صبر مغلوب و عشق غالب شد / تا به دسته درفش غایب شد گفت: هیهات، خون خود خوردی / این چه نااهلیست و نامردی؟ دل ز کف رفته بود و کار از دست / خیره نتوان گذاشت یار از دست درمی چند ریخت بر مشتاش / سختبازو به زر توان کشتاش خانه تسلیم کرد شهرآشوب / گفت تا میخ میرود، میکوب عارف اندر نشاط و ناز آمد / تا به منزل برفت و باز آمد بر ِ یاران و دوستان برد / به حریفان دیگرش بسپرد هر کسی بوسهایش بردادند / شافهای تا به ناف در دادند این یکی کرد دعوی یاری / وان دگر دوستی و دلداری فتنهای در میان قوم افتاد / که برآمد بر آسمان فریاد تا شد از سنگ و صعقه و سیلی / گردن سبزخوارهگان نیلی بر ِ پیر قلندری رفتند / ماجرایی که بود درگفتند سر فرو برد و در تفکر بود / سر برآورد و تربیت فرمود گفت در دین اهل دریوزه / بیست پا را بس است یک موزه جمله را این سخن پسند آمد / داروی ریش ِ درمند آمد سجده کردند هر یک از طرفی / بیت گفتند و بر زدند کفی آنکه پشتاش نیامدی به زمین / عاقبت بر زمین نهاد جبین لالهرخ نیز در حشیش آمد / ک ی ر میخورد تا به ریش آمد بعد از آن توبه کرد و استغفار / صبر بیچارهگان بُوَد ناچار *** حکایت آن شنیدی که در بلاد شمال / بود مردی بخیل و صاحبمال؟ دختری زشتروی و بدخو داشت / کز همهچیز جامه نیکو داشت زشت باشد دبیقی و دیبا / که بُوَد بر عروس نازیبا با جوانی چو لعبت سیمین / عقد بستش به مبلغی کابین شب ِ خلوت که وقت ِعشرت بود / عرق عود کرد و مُشک اندود نقره اندود بر دُرُست ِ دغل / عنبرآمیخته به گند بغل پردهی زنگار بر در داشت / ناگه از روی بیصفا برداشت فال بد باز بود و طالع زشت / در دوزخ به روی اهل بهشت همهشب روی کرده بر دیوار / تا نبایست دیدناش دیدار بارها نوعروس جانفرسای / دست در دامناش زدی که در آی پسر از بخت خود برآشفتی / زهرخندان به زیر لب گفتی تو مناره ز پای بنشانی / شهوت من کجا بجنبانی؟ ملکالموتام از لقای تو به / عقربام گو بزن، تو دست منه تا به صبح از شراب فکرت مست / دست لاحول میزدی بر دست بامدادان نه جایگاه ستیز / که تحمل کند، نه پای گریز مدتی صبر بر مجاهده کرد / عمر ضایع در آن مشاهده کرد عاقبت درد دل به جان برسید / نیش فکرت به استخوان برسید با پدرزن نمود قصهی خویش / کای مصالحشناس و خیراندیش تا به امروز بنده پروردی / مهربانی و مردمی کردی شکر فضلات به سالهای دراز / نتوانم به شرح گفتن باز گر توانی دگر بفرمایی / پایام از بند غصه بگشایی زن و مرد از برای آن باشند / که دلآویز و مهربان باشند نه من آسودهام نه او خرسند / زحمت ما و خویشتن مپسند سر بر آورد و گفت پیر کهن: / جان بابا سخن دراز مکن یا بسازی به رنج و راحت دهر / یا به زندان شوی به علت مَهر چون جوان این سخن شنید از پیر / متحیر بماند و بیتدبیر استعانت به کدخدایان برد / مبلغی مرد و زن شفیع آورد همگنان را به هیچ بر نگرفت / هر چه گفتند هیچ در نگرفت پایبند بلا چو چاره ندید / بحر اندیشه را کناره ندید، خواهرش را دل آورید به دست / مهر ازو برگفرت و در وی بست تا شبی پای در دواجاش کرد / میل در سرمهدان عاجاش کرد کودک از کودکی فغان دربست / به درستی زرش دهان در بست روی بر خاک و جفته بر افلاک / چون سرش رفت تا به خ ایه چه باک؟ روی در روی و دست در گردن / ناف بر ناف و دسته در هاون بعد از آن با برادرش پیوست / بند شلوار عصمتاش بگسست خانه خالی و دنبه فربه دید / گربه برجست و سفره را بدرید مادرش بینصیب هم نگذاشت / هر دو پایاش به آسمان برداشت عمه را نیز شربتی در داد / خاله را نیز شافهای بنهاد دایه را هم چونآن به دلداری / مهربانی نمود و غمخواری، تا بدانست خوابگاهاش را / خانه معلوم کرد و راهاش را شب ِ آدینه شمعی آنجا برد / نیم شمعیش در میان پا برد نو بلوغی که بود شاگردش / بردوانید همچونآن کردش خوابنیدش به لطف در زانو/ قــُضیَالامرُ کیف َ ما کانو نازکاندام ناخوشی میکرد / بدلگامی و سرکشی میکرد عاقبت رام چون ستورش کرد / ک ی ر در ک ون چون بلورش کرد کرد و رفت آنچه باز نتوان گفت / دُر از این خوبتر نشاید سُـفت بعد از آن با کنیزکاش پرداخت / کار او هم به قدر وسع بساخت پارهای درغ ریخت در مشکاش / تا نیاید ز دیگران رشکاش خویش و پیوند، هر که را دریافت / همه را در قفای و رو انداخت بوق رویین در آن قبیله نهاد / همچو شمشیر قتل در بغداد همه همسایهگان بدانستند / نهی ِ منکر نمیتوانستند چند بانگ دهل نهان ماند؟ / شُـنعتی خواست تا جهان ماند آشنایان و دوستان رفتند / حال پیش پدرزناش گفتند بر سر خاکسار دود برفت / در ِ دکان ببست و زود برفت کیسههای قباله حاصل کرد / بر ِ داماد ِ پهلوان آورد گفت کابین و ملک و درخت و جهیز / همه پاکات حلال کردم، خیز یار ِ درمانده کاین شنید از پیر / متحیر بماند و بیتدبیر آب در دیدهگان بگردانید / خویشتن را میان شادی دید گفت: یا سیدی و مولایی / چه گنه کردهام؟ چه فرمایی؟ گفت نی نی،سخن مگو با من / یا تو باشی در این سرا یا من کاندر این خانه از قرایب و خویش / کس نماندهست جز من ِ درویش هر چه ماده در این سرا و نر / است از جفای تو نا به کار، نرست گر شبی تاختن کنی بر من / دیو شهوت، که گیرت دامن؟ گفت هرگز من این خطا نکنم / جفت شیرین خود رها نکنم یاوران آمدند و انبازان / هر یک از گوشهای بر او تازان جنگ با هر یک اتفاق افتاد / عاقبت صلح بر طلاق افتاد از کمند بلا بجست چو صید / که خلاصاش به جان نبود از قید گل رویاش به تازهگی بشکفت / میخرامید و زیر لب میگفت حیف بردن ز کاروانی نیست / با گرانان به از گرانی نیست زینهار از قرین بد زینهار / و قنا ربنا عذابالنار! *** پـــــایـــــان ويرايش توسط CYBORG : 04-23-2008 در ساعت 02:08 PM. |
|
|
|
| 3 نفر از کاربران ، از دوست گرامي CYBORG به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#4 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: کتابخانه ی اتاقم
ارسالها: 1,593
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 39
از ایشان 1,463 بار سپاسگزاري شده است
|
ممنون دوست گرامی،جالب بود.بنده این هزلیات را قبلا خوانده ام.اما شنیده ام که این هزلیات از زبان سعدی نبوده بلکه بعدا از زبان وی نقل قول کرده اند.
__________________
خری را پرسیدند: احوالت چون است؟ گفت: خوراکم کم و بارم زیاد است اما مطیع و شاکرم. گفتند: حقا که خری.
|
|
|
|
|
|
#5 (permalink) |
|
رهگذر
![]() تاريخ عضويت: Apr 2008
ارسالها: 20
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 12
از ایشان 25 بار سپاسگزاري شده است
|
ممنون از شما دوست عزیز . من هم این موضوع رو شنیده ام ، اما چون حسابی روی این موضوع کنجکاو بودم ،با تحقیق و استفاده از نظرات بزرگان و اساتید ادب پارسی متوجه شدم که این اثر از خود شیخ اجل هست و نسبت دادن این اثر به غیر ، از طرف عده ای، دلایل جانبی دیگری داشته که نسبت دادن این نوشته به سعدی برایشان مطلوب نبوده .
|
|
|
|
|
|
#6 (permalink) |
|
رهگذر
![]() تاريخ عضويت: Apr 2008
ارسالها: 20
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 12
از ایشان 25 بار سپاسگزاري شده است
|
یه 24 ساعتی از استارت این تاپیک میگذره . اینطور که من دیدم این تاپیک تا الان نزدیک به 40 بار مشاهده شده اما هیچکس حتی جواب نظر سنجی رو هم نداده غیر از 2 نفر ( که یکیشون فکنم مدیر تالار بوده باشه ) !!!
باورکنید جواب دادن بهش هیچ زحمتی نداره ها، فکنم یه 2 تا کلیک بیشتر زحمت نداره . حداقل جواب نظر سنجی رو بدین . |
|
|
|
|
|
#7 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Dec 2007
ارسالها: 1,009
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 375
از ایشان 579 بار سپاسگزاري شده است
|
من هم پیشتر خوانده بودم.
اگر دانسته های بیشتری دارید نگرش های بزرگان و اساتید را دراینباره بیاورید تا ما نیز با نام و دیدگاه ایشان آشنا شویم.
__________________
ژرف بیاندیش. |
|
|
|
|
|
#8 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Mar 2008
محل سكونت: در آرزوی ایرانی دموکرات و سکولار
ارسالها: 140
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 12
از ایشان 198 بار سپاسگزاري شده است
|
با درود به تو نازنین ادب دوست
با سپاسی بابت انجام چنین کار خطیر از شما و تایپ هزلیات شیخ اجل که امروز با توجه به سانسور وممیزی شدید کتاب این بخش از تمامی کلیاتهای سعدی علیه الرحمه خذف میشه و جای آن دارد که تمام عاشقان ادب پارسی نهایت استفاده را از این کار ارجمند شما را بکنند. با آنکه آنرا از قبل دیده ام و ورقی زده ام صمیمانه سپاسگذارم.
__________________
ما از تبار سیمرغیم,هزار بارسوختیم باز از خاکسترخود پرگشودیم ای دریغا نیست نادری؛ای امید کاشکی اسکندری پیدا شود
حتما به گوشتان خورده؟ اندیشمند را می توان کشت اما اندیشه را هرگز ويرايش توسط lito : 04-25-2008 در ساعت 06:22 AM. دليل: غلط گیری |
|
|
|
|
|
#9 (permalink) | |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Mar 2008
محل سكونت: در آرزوی ایرانی دموکرات و سکولار
ارسالها: 140
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 12
از ایشان 198 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
که خیر به ضرس قاطع این ابیات از سعدی علیه الرحمه میباشد و 2 منبع که به قطعیت در راه اثبات آن گام برداشته و من دیده ام .1: مقدمه استاد بی بدیل محمد علی فروغی این اولین گرد آورنده و مصحح کلیات سعدی درعصر جدید(که من دنبال آن نسخه میگردم تا عین مطالب استاد فروعی را در صورت لزوم و دستور شما اینجا قرار دهم. 2:چاپهای جدید با تصحیح بها الدین خرمشاهی این مرد نیک نفس که تنها متاسفانه گرفتار تفکر سخت اسلامیستی میباشد که به کار ما البته دخلی ندارد ولی ایشان هم از اقدم نسخی نو یافته اشاره به هزلیات دارند ولی میفرمایند ((بهتر است نباشد)) تا سخن شما بزرگواران چه باشد. باز هم درودی به تو ایرانشهر عزیز و پوزش از این جسارت ويرايش توسط lito : 04-25-2008 در ساعت 06:24 AM. دليل: غلط گیری |
|
|
|
|
|
|
#10 (permalink) |
|
I'm not even a fan
![]() تاريخ عضويت: Dec 2006
محل سكونت: UAE
ارسالها: 9,237
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 3,687
از ایشان 4,495 بار سپاسگزاري شده است
|
چه جالب!
اولین بار بود که از وجود هزلیات سعدی با خبر میشم. البته به عقیده ی من مردی که اهل ادب و شعر و فرهنگ باشه نمیتونه شعرش رو به این الفاظ آلوده کنه.
__________________
کنارم بخوابُ، به دورم بتابُ، از این لب بنوش، چو تشنه که آبُ
خدا دوست دارد من و تو بخندیم، نه در جاهلیت بپوسیم بگندیم بخواب آرام پیش من، لبت را بر لبم بگذار، مرا لمسم کنُ دل را، به این عاشق ترین بسپار |
|
|
|
|
|
#11 (permalink) | |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Mar 2008
محل سكونت: در آرزوی ایرانی دموکرات و سکولار
ارسالها: 140
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 12
از ایشان 198 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
چرا دوست بزرگوار اگر تفحصی در تاریخ ادبیات زبان پارسی میکردید بی شک چنین متعجب نمیشدید . آری این زبان پر است از این جور ابیات و شاهد بازی و عشق به همجنس که متاسفانه در این بین میتوان (بجز2 نفر) تا آنجا که من دیدهام گفت غالب شاعران ما دچار چنین داستانی بوده اند که در اینجا مقال شرح آن و دلایل این هزلیات و هجویات و این ابراز عشق به همجنس به کدامین علل میباشد. بجز حکیم فرزانه توس فردوسی بزرگ که هرگز زبان و کلامش را اینچنین آلوده نمیکند و حتی در هنگام لزوم (شرح کشته شدن دقیقی بدست غلامش چنین میسراید) :جوانی اش را خوی بد یار بود وحتی حاظر به ذکر و توضیح مطلب و اساس واقع که شهوترانی دقیقی بر غلامش است نیست. و دیگر فرد حکیم نظامی گنجوی این شاعر سترگ و البته مهجور مانده. ما کم وبیش در آثار گذشتگان از این نوع سخن بسیار میبینیم. مثلا داستان شرم آور کنیزک و خر خاتون که بی شک لکه ننگی است بر مثنوی معنوی مولانا یا غزل معروف خواجه حافظ در مدح فرخ که غلام باره ای بوده و یا بیتی چون: به هوای لب شیرین پسران چند کنی جوهر روح به یاقوت مذاب آلوده که البته در بعضی نسخ آنرا به شیرین دهنان تغییر دادند یا شاید بتوان گفت بی نظیر ترین ترجیع بند زبان پارسی از وحشی بافقی که به مطلع : دوستان شرح پریشانی من گوش کنید قصه بی سر سامانی من گوش کنید و آنچنان بی نظیر پیش میرود و ناگاه در پایان میگوید: ای پسر تا کی شمع مجلس دگرانت بینم و این آنچه بود در ذهن داشتم و فراوانند ستارگان درخشان آسمان ادب که هزلیات و هجویات فراوان در میان ابیات خود به یادگار گذاشتند که مرا در حال مجال بیش از این گفتن نیست. و به قولی :تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل آری دوست نازنین جای تعجب با دانستن ماجرای دیگران نیست. ويرايش توسط lito : 04-25-2008 در ساعت 06:31 AM. دليل: ویرایشی در متن |
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي lito به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#12 (permalink) | |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: کتابخانه ی اتاقم
ارسالها: 1,593
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 39
از ایشان 1,463 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
اما در مورد بحث،لیتو جان متاسفانه جدیدا همه چیز در این مملکت از دریچه ی مذهب و سیاست دیده می شود و بعید نیست که ادبیات یتیم این کشور هم گرفتار این بازی های بچه گانه شود.(همانطور که این بازی ها را در مورد تغییر رباعیات خیام در مورد دین شاهد بودیم.) اما بنده جدیدا دو کتاب خواندم یکی از ضیاء موحد به نام سعدی و دیگری از پزشک زاد به نام طنز در اشعار سعدی که هر دو با شک به این قضیه می نگریستند. حال خدا می داند که این دو عزیز هم گرفتار این بازی ها شده اند یا دلیلی دارند.البته این دو بر این باورند که این اشعار توسط سعدی در محافل خصوصی خوانده می شده است و پس از مرگ وی توسط دوستان صمیمی اش گردآوری شده.اگر قضیه به این صورت باشد.(یعنی شعر خوانی در محافل خصوصی و گردآوری ان پس از مرگ سعدی) بعید نیست که افرادی شیطنت کرده باشند و ابیاتی را به این اشعار اضافه کرده باشند. ![]() |
|
|
|
|
|
|
#13 (permalink) | |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Mar 2008
محل سكونت: در آرزوی ایرانی دموکرات و سکولار
ارسالها: 140
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 12
از ایشان 198 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
من تنها نام این دو کتاب رو شنیدم و به دستم نیفتاده اند تا نگاهی به سطور آن 2 کتاب بکنم اما موردی دارم در مورد آقای پزشک زاد البته با عرض احترام به ایشان و زحماتی که در باب طبع کتب مختلف خویش به جان خریدند. اما مواردی که در کتابشان در مورد حافظ ذکر کرده بودند با نسخ تاریخی آنچنان همخوانی نداشت . مثلا موردی که در سبب آشنایی حافظ و ورود او به دربار ابو اسحاق از طریق مولانا عبید ذاکانی ذکر فرموده بودند که کاملا دور از حقیقت بود و چند مورد دیگر به این صورت و من دست به گناهی میزنم و این 2 کتاب را نخوانده نظر میدهم . سالهاست سعی شده این قسمت از از مجموع کار سعدی بطوری پاک شود و بسیاری را دیدم که در نفی آن سخن پراکنی کردند . من سعی میکنم از مقدمه استاد فروغی تاریخ قدیمترین نسخه که شامل هزلیات بوده را بیابم البته اگر این کتاب گمشده را بیابم. در ضمن در قطعات و رباعیات با کلمات و ابیاتی که کمتر از هزلیات نیست روبرو هستیم. پیروز باشید و کامروا |
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي lito به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#14 (permalink) |
|
رهگذر
![]() تاريخ عضويت: Apr 2008
ارسالها: 4
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 0
از ایشان 0 بار سپاسگزاري شده است
|
برای دانلود هزلیات سعدی به صورت pdf می توانید به اینجا مراجعه بفرمایید .. http://forum.
zarion.com/showthread.php?t=34 |
|
|
|
|
|
#15 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Dec 2006
محل سكونت: تهران
ارسالها: 1,655
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,894
از ایشان 1,054 بار سپاسگزاري شده است
|
جالب بود . من هزلیات سعدی رو قبلا دیده بودم اما به طور سانسور شده ولی خوب به قول نویسنده ای که ایشون ازش نقل قول کردن ، حدس زدن کلمات خیلی هم سخت نبود تویه همون نسخه سانسور شدش .
از سعدی بودن ِ این نوشته ها دور از ذهن نیست ، چرا که به قول دوستمون شعرای دیگه ای هم به این نوع نوشته ها و شاهد بازیها پرداختن ( مثلا من حافظ و مولانا رو از این دسته اطلاع دارم ) به عنوان نمونه : دوستان عیب نظر بازی حافظ نکنید که من او را ز محبان خدا میبینم
__________________
اندکی صبر ، سحر نزدیک است
ويرايش توسط baback : 04-25-2008 در ساعت 09:09 PM. |
|
|
|