|
|
#121 (permalink) | |||
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Nov 2008
محل سكونت: اتاق
ارسالها: 520
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 659
از ایشان 408 بار سپاسگزاري شده است
|
سلام بر بزرگمهر عزیز و گرامی.
نقل قول:
2 حالت دارد: یا بیکار هستند یا... (پیش پای شما توی تالار هوپا ، همین بحث رو داشتیم که کم آوردند و بحث جزیه رو به میون کشوندند.) یاد اصل برائت بخیر نقل قول:
نقل قول:
![]() جالب اینجا که نه تکامل، نه ازلیت ماده و نه هیچ چیز دیگر ، خدا را نفی نمی کند. چون اصولا معنایی ندارد. http://www.aftab.ir/articles/art_cul...33_book_p1.php خبرگزاري انتخاب : پروفسور آنتونى فلو (Anthony Flew) هشتاد و دو ساله، ملحد و فيلسوف مشهور انگليسى است و براى دهه ها نماد و قهرمان بى ايمانان بوده است. تغيير ديدگاه هاى او ازالحاد به سمت خدا باورى، خبر بسيار مهمى است، گفت و گوى «هابرمس» با «آنتونى فلو» نماد بی ایمانی دنیا؛ تبديل به يك خداباور شده ام يا به طفل شير مادر بانگ زد كه بيا، من مادرم هان! اي ولد؟ طفل گويد مادرا حجت بيار تا كه با شيرت بگيرم من قرار؟ به هر حال این بحث ، خود نمایانگر حقیقت بود. در پناه خدا ![]() ويرايش توسط rrkh : 04-20-2009 در ساعت 03:42 PM. |
|||
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي rrkh به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#122 (permalink) |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Nov 2008
محل سكونت: اتاق
ارسالها: 520
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 659
از ایشان 408 بار سپاسگزاري شده است
|
<<فیلسوفان همیشه تاکید ورزیده اند که عقاید مسوولانه لاجرم باید بر برهان مبتنی باشد،نه بر ترجیح شخصی یا تصدیق جمعی.
حتّی آن کسانی هم که معتقدند لازم نیست برای بعضی اعتقادات برهان اقامه کنیم، باید برای این نظر خود برهانی اقامه کنند. مخالفان آنها هم باید برای مخالفت برهانی عرضه کنند. بنابراین،در شرایط ایده آل،شخص دیدگاهش را بر مبنای تفکر معتبر و استوار بنا خواهد کرد و اعتقادی را می پذیرد که بر استدلال دقیقتری استوار باشد. برای مثال،بسیاری از کتابهای مقدماتی که در باب فلسفه دین نوشته می شوند(و هدفشان بررسی معقولیت اعتقادات دینی است)،غالبا حجم قابل ملاحظه ای از صفحات خود را به براهین له و علیه وجود خداوند اختصاص می دهند.>> منبع: Reason and Religious Belief An Introduction to the Philosophy of Religion Oxford University Press,1991 این است نگر و دیدگاه منطق و فلسفه پیرامون شرایط پذیرش یا عدم پذیرش یک عقیده. حال بیسوادان و بی ادبها و واپسمانده ها و جیره خواران و حقوق بگیران هرچه می گویند ، برای خودشان عکس یادگاری و برای ما جوک تلقی خواهد شد. × ويرايش توسط rrkh : 04-16-2009 در ساعت 07:27 PM. |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي rrkh به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#123 (permalink) |
|
عبدالکــریم سـروش
تاريخ عضويت: Mar 2008
محل سكونت: سرای خردمندان
ارسالها: 1,615
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 602
از ایشان 1,332 بار سپاسگزاري شده است
|
با عرض ادب و احترام
خوانندگان عزیز را برای کمی تفریح و سرگرمی و انبساط خاطر به این لینک ارجاع می دهیم احتمالا خواننده ی فرهیخته پس از مطالعه ی این فقرات : -اکثریت کسانی که خود را خداناباور میدانند, معتقدند که دلایل و استدلالهای وجود خدا کافی و قابل اثبات نمیباشد. همچنین بسیاری از بیخدایان بر این عقیدهاند که بر منطق اصل تقدم عدم جاری است و یا به زبان ساده تر زماني كه نمیدانیم كه چيزي هست يا خير, هم فرض وجود آنرا ميتوان كرد و امكان وجود ان چيز هست و هم امكان عدم و نبود آن چيز, امّا در عمل, تقدم با فرض عدم است و در نتیجه این وظیفه خداباوران است که وجود خدا را اثبات کرده و از فرض در بیاورند. - در چارچوب منطقگرایی علمی، انسان، نه به علّت دانشی خاص، بلکه به علّت طیفی از روشها به نتیجهٔ عدم وجود خدا میرسد.[نیازمند منبع] از یک سو میتوان خدایان شخصی آفرینشگرایان*[۲] را از دیدگاه تجربی رد کرد: علم به تنهایی برای رسیدن به این نتیجه فراتر از شک منطقی کافیست که طوفانی جهانی به وقوع نپیوسته است و یا سیر تکاملی کیهان از هیچ یک از دو نسخهٔ داستان آفرینش تبعیت نکرده است. با این وجود هر چه بیشتر به سوی تعریفی ژولا از خدا حرکت میکنیم، به همان اندازه منطقگرایی علمی از استدلال بر پایه علوم تجربی به سوی فلسفهً منطقی تحت تأثیر علوم حرکت میکند. در نهایت، متقاعدکنندهترین دلایل بر ضدّ وجود خدا، حکم هیوم و تیغ اُکام میباشند.[نیازمند منبع] این دو دلایل فلسفی هستند، ولی بر پایهٔ استوار ادلّهٔ علمی استوار شدهاند، بنابراین نمیتوان آنها را غیرعلمی به شمار آورد. دلیل آن که ما تا این حد به این دلایل اطمینان میکنیم آن است که کاربرد آنها در علوم تجربی به دستاوردهای عظیمی در سه قرن اخیر انجامیده است با من هم عقیده میشود به هم بافتن این اباطیل که مهمل بودن همه ی آنها را بصورت مبسوط نشان دادیم از کسی غیر از کاربر برگه ی پیشین این جستار ساخته نیست که در دانشنامه ی ویکی پدیا خود را مضحکه ی خاص و عام کرده است ، لذا یادآور میشویم سخن داستایوفسکی را که می گوید : " اگر خدا نباشد ، هرکاری مجاز است " و با همین سند مکتوب از دانشنامه اندک معتبر ویکیپدیا این مسئله را نشان دادیم ، میبینیم که این جماعت برای پیشبرد اهداف خود و شارلاتانیزم حتا به ویکیپدیا هم رحم نمیکنند و این چنین جامعه ی علمی و فرهنگی را بدنام و بی اعتبار میکنند ، یکی از مسائل آشکارا بی اعتبار این نوشته این است که اگنوستیسیزم را یک مکتب بیخدایی انگاشته در حالی که لزوما چنین است و اگنوستیسیزم با اتئیسم همپوشانی ندارد ، ضمن اینکه تجربه و استقرای ناقص من نشان میدهد که باخدایان بیش از بیخدایان با نمیدانم گرایان همگرایی و سازش دارند .
__________________
![]() ![]() برتراند راسل : « تاثیر بگذار وگرنه تاثیر میگذارم » بر در مدرسه ی علم گذر باید کرد نزد استاد خرد کسب هنر باید کرد *********
ويرايش توسط Bozorgmehr : 04-25-2009 در ساعت 11:10 PM. |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Bozorgmehr به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#124 (permalink) |
|
عبدالکــریم سـروش
تاريخ عضويت: Mar 2008
محل سكونت: سرای خردمندان
ارسالها: 1,615
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 602
از ایشان 1,332 بار سپاسگزاري شده است
|
با تقدیم درود
براهین شر که یکسره به وام از پلانتینجا همگی عقیم بوده و منتج نیستید و نشان دادن منتج نبودن آنها حتا برای برهان شر استقرایی کاری بسیار ساده است ، اما بیایید بدترین حالت ممکن را اندیشه کنیم و بیایید در این بدترین حالت ممکن با استفان هاوکینگ هم صدا شویم که میگوید : « ما مخلوقاتی بی اهمیت بر روی سیاره ای کوچک از یک خورشید متوسط در حومه های بیرونی یکی ازیکصد میلیارد کهکشان هستیم ، از این رو به سختی میتوان به خداوندی باور داشت که چندان در فکر ما یا حتی متوجه ما باشد » پس براستی در صورت اندیشیدن اینکه وجود شرور طبیعی در جهان "مطلقا" بدون توجیه است (و باز در بدترین حالت ممکن در ذهن خدا هم بدون توجیه است) تنها سلب صفت مهربان مطلق (و باز نه مهربانی) را از خدایی مفروض باعث شده ایم و نتیجه ی منطقی این برهان این نیست که " خدا وجود ندارد " بلکه این است که " خدایی مهربان مطلق وجود ندارد / خدایی قادرمطلق که انگیزه اش بر این استوار بوده است که بهترین جهان را برای انسانها بیافریند اما نتوانسته ، وجود ندارد " که اینها بسیار با هم متفاوتند . از سویی دیگر همچنانکه آکویناس و اسپینوزا بیان می دارند " خدا ممکن است ناشمارا (بی نهایت) صفت داشته باشد که اکثر آن بر ما پوشیده است " و از آنجایی که این گزاره یک گزاره ی " منطقا ممکن " است پس بنابراین اتئیسم مطنقا بایستی در راستای این انگیزه کوشایی داشته باشد که این گزاره را از حالت منطقا ممکن به فرم " منطقا ممتنع " دیگرگون کند یعنی کذبش منطقاناممکن باشد ، تا نتیجه ی منطقی برهان " خدا وجود ندارد " باشد ، و می دانیم پیش کشیدن چنین اندیشه ای نمی تواند محلی از اعراب داشته باشد زیرا به نحوی این گزاره یک گزاره ی ضروری است که : " صادق است که نمیتوان بی نهایت صفت را از پروردگاری مفروض سلب کرد " و برپایه ی تعریف : " گزاره ای ضروری است که در تمامی جهانهای ممکن و ساخت های منطقی از جهان ، ممکن باشد " اما یکی از براهین مشهور دیگر ، برهان اختفای الهی است ، پیش از ادامه ی این سخن همانطور که بیان داشتیم چه اندک براهین اثبات عدم وجود خدا و چه انبوه براهین اثبات وجود خدا که به مراتب قوی تر از براهین سوی مخالف است ، همگی خدایی انسانوار را اثبات و رد میکنند و نه خدایی مفروض فی نفسه ، که در این مورد مفصلا صحبت شده است ، در بیانی دیگر این سخن ما را به این اندیشه سوق می دهد که اگر خدایی وجود داشته باشد بایستی بر پایه ی پاره ای گزاره های بن پاره ای و اصولی که قابل اطلاق و سازگاری با یک هستی متعال و همه توان و ... وجودش را اثبات کرد و اگر خدایی وجود ندارد بایستی بر پایه ی قواعدی از اصول و قضایای صادق یا قدرکم بنحوی موجه شده باشندگی آنرا سلب کرد ، در راستای کاملتر کردن مسئله ی شر (problem of Evil) پروفسوربرتراند راسل بیان می دارند : «مردمان جهان میل دارند که جهان را "خوب" بپندارند و در برابر دلایل غلطی که میل آنها را اثبات میکند خود را رام نشان میدهند ؛ در حالی که همین مردم دلایل غلطی را که ثابت میکند جهان بد است مورد دقیقترین آزمایشها قرار میدهند » و همچنین : « خوش بینی فرض میگیرد یا میکوشد اثبات کند که جهان برای خوشی ما وجود دارد ؛ بدبینی میگوید جهان برای ناخوشی ما وجود دارد ، از لحاظ علمی هیچ دلیلی در دست نیست که جهان چه به این صورت و چه به آن صورت ، وجودش به ما مربوط باشد ؛ اعتقاد به خوش بینی یا بدبینی بستگی به مزاج دارد نه به عقل ، اما مشرب خوشبینی در میان فلاسفه ی غرب معمولتر بوده است» ، اما برهان اختفای الهی گرچه یک برهان احتمالاتی است اما آناکاوی آنرا دانشمند فرزانه ، دکتر آرش نراقی بصورت مبسوط در اینجا ارائه داده اند که به این جستار می افزاییم : اختفای خداوند: ملاحظاتی درباره الهیات غیبت (۱) سلوک عرفانی (دست کم در روایتهای سنتی آن) مبتنی بر دو پیش فرض مهم است: اولاً- خدایی وجود دارد؛ ثانیاً- آن خدا (ولو موقتاً) از حیطه تجربه سالک غایب است. غایت مطلوب سالک طریق این است که آن "غیبت" را به "حضور" تبدیل کند. البته سنتاً مفهوم "غیبت" به معنای "غیبت وجودی" خداوند تلقی نمی شده است. مطابق تلقی سنتی، خداوند همیشه و همه جا حاضر است، و به این معنا عالم وجود لحظه ای از حضور سرشار او تهی نیست. این "غیبت" عمدتاً بدان معنا تلقی می شده است که علی رغم حضور جاودانه و فراگیر خداوند، آدمیان گاه تحت شرایطی از درک و تجربه حضور او ناتوان و قاصر می مانند. خداوند حاضر است، اما دستگاه ادراکی انسان گاه از درک حضور او بازمی ماند. بنابراین، در اینجا، "غیبت" به معنای "نبودن خداوند" یا "از صحنه وجود بیرون رفتن وی" (به هر معنایی که ممکن است برای این تعبیر قائل شد) نیست، بلکه به معنای "فقدان تجربه حضور" است. برای مثال، مطابق تصویری که پاره ای از عارفان سنتی در تبیین فقدان تجربه حضور الهی نزد آدمیان به دست می دهند، حضور خداوند به مثابه آفتاب فاش در آسمان معنا بی وفقه می تابد، اما آدمیان گاه چشمان خود را بر آفتاب می بندند، یا سر درون چاه فرومی کنند، یا در دل غاری سکنی می گزینند، یعنی در "موقعیت رؤیت" قرار نمی گیرند، و لذا از تجربه حضور آفتاب محروم می مانند.۱نابراین، مطابق این تلقی، "غیبت" یا "فقدان تجربه حضور" عمدتاً ناشی از محجوبیت انسان است. از این رو مسؤولیت اصلی این غیبت بیشتر متوجه انسان است، تا خداوند. اگر انسانها، برای مثال، آینه دل خود را زنگار زدایی کنند، آن را در جهت مناسب رو به سوی خورشید بگردانند، و پاره ای حجابهای حائل میان خود و خورشید تابان بر آسمان را از میانه بردارند، آنگاه امید است که عکس خورشید در آینه دل ایشان بازبتابد.۲قرائت قیاسی: ويرايش توسط Bozorgmehr : 05-02-2009 در ساعت 03:33 PM. |
|
|
|
|
|
#126 (permalink) | |
|
عبدالکــریم سـروش
تاريخ عضويت: Mar 2008
محل سكونت: سرای خردمندان
ارسالها: 1,615
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 602
از ایشان 1,332 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
درود بر شما NATURALISM DEFEATED ? در الاهيات و خداگرايی تکاملی (evolutionary theism) نه تنها نگره ی فراگشتی داروينی را مغاير الاهيات نمی دانند بلکه به تعبير آرتور پيکاک ، آن را « دوست نهانی » الاهيات مسيحی می شمارند. پدفندگران الاهيات تکاملی خاستگاه های کلامی متفاوتی دارند و هر يک از موضعی خاص از مسيحيت پدافندی میکنند ، با اين همه آنان در دو مسئله با هم اشتراک باور دارند a- با خلقت گرایی (creationism) يا فکرت طرح هوشمندانه ی طبيعت (ID) که از سوی برخی مسيحيان بنيادگرا پيشنهاد شده است ، مخالف اند. b- به همان شدت ِ مخالفت با الحاد مبتنی بر نگره ی فراگشتی (طبیعت گرایی تکاملی evolutionary Naturalism) ، با هر نوع تفکری که به نحوی پای « خدای رخنه پوش » (ad hoc) را به طبيعت باز کند و او را در جهالت علمی بجويد ، سر ِ ناسازگاری دارند. نويسندگان و خداگرايان تکاملی (evolutionary theists) بر پایه ی يافته های تازه ی علمی می کوشند تفسيری تازه از فعل الاهی در طبيعت و رابطه ی او با مخلوق خويش به دست دهند ؛ به گونه ای که جهان بينی مسيحی ، نگره ی فراگشتی داروين را در خود بگنجاند. هوارد جی. ون تيل فيزيک دان متعلق به سنت کليسای رفورمیسم در مقاله ای به نام « خلقت : طراحی هوشمندانه يا مناسب ترين تجهيز » به نگرانی مسيحيان بنيادگرايی که نگره ی فراگشتی داروين را مغاير ايمان مسيحی می دانند ، می پردازد و می کوشد از مباحثه ی حاد نگره ی فراگشتی / خلقت گرايی ، که به صورت دو راهه و ذوالحدین ( يا اين يا آن ) درآمده است و افراد ناگزيرند يکی از آنها را به سود ديگری کنار بگذارند ، راه برون شدی بجويد . طرح پيشنهادی وی آن است که تصور کنيم خالق طبيعت ، آن را با ساز و کارهايی مطلوب و به گونه ای دقيق مجهز ساخته است و اين طبيعت زان پس به ياری اين مکانيزم پيش می رود و مسير فراگشتی خود را می پيمايد . با اين نگرش وی همزمان به جنگ خلقت گرايان يا پدافندگرایان ايده ی طرح هوشمندانه و طبيعت گرايان ملحد می رود و نشان می دهد که گروه اول عملا پای خدای رخنه پوش را به عرصه ی طبيعت می کشانند تا نواقص رخ داده را برطرف کند و گروه دوم به فرنود مکانيزم درست و عالی طبيعت ، می خواهند خدا را از ميدان به در کنند ، حال آنکه هر دو بر خطا هستند و اين طبيعت ِ خودسامان ، در واقع ، خودسامانی خويش را مديون فعل الاهی است. آرتور پيکاک ، زيست شيمی دان و متکلم کليسای انگليکن در مقاله ای به نام « تکامل زيستی : يک ارزيابی کلامی مثبت » با اين نگاه که نگره ی فراگشتی در واقع دوست الاهيات مسيحی است که لباس مبدل بر تن دارد ، به گردآوری و تحليل ويژگی های فراگشتی زيستی دست میازد و آنها را در کنار تاملات الاهياتی می نشاند و نتيجه می گيرد که اين برداشت با مشاهدات علمی سازگار است. وی خداوند را ساری و حالّ در طبيعت تصوير می کند که از طريق فرآيندهای عالم طبيعی ، همواره در حال آفرينش است. در واقع پيکاک نگرش همه در خدايی (panentheism) دارد نه نگرش همه خدايی (pantheism) ، به اين معنا که همه ی عالم در خداوند است ، ليکن خداوند از آن فراتر است. برای بيان سريان و حلول خداوند در عالم و در عين حال تعالی و تنزیه وی از آن ، پيکاک از تمثيل رابطه ی بين آهنگساز و قطعه ای که ساخته است استفاده می کند. اين آهنگساز است که به قطعه ی موسيقی حيات می بخشد و بی او ، قطعه هرگز وجود نخواهد داشت ، پس آهنگساز از ساخته ی خود برون است ، بر آن تعالی دارد و از آن فراتر است. با اين همه هنگامی که از باب مثال ، سوناتی را که بتهوون برای پيانو ساخته است می شنويم ، گاه چنان عميقا جذب آن می شويم که تو گويی آن قطعه با خود بتهوون عجين شده است. در چنين لحظه ای ، همان طور که توماس اليوت ، شاعر انگليسی ، سروده است « موسيقی چنان عميق شنيده می شود که گويی اصلا شنيده نمی شود ، بلکه تو آن موسيقی هستی ؛ در حالی که موسيقی همچنان ادامه دارد ». در چنين لحظه ای اگر کسی از ما بپرسد : " الان بتهوون کجاست ؟ " پاسخ خواهيم داد : " بتهوون به عنوان آهنگساز ، تنها در خود آن قطعه ی موسيقی وجود دارد . " حضور خداوند در عالم طبيعت نيز با اين انگاره (model) قابل تبيين است. نگره ی فراگشتی که علم کشف کرده است ، در واقع همان خدا است که در مقام خالق عمل می کند. در نتيجه لازم نيست که در پی خدايی باشيم که بهعنوان " عامل اضافی " فرآيندهای عالم را تکميل می کند . به تعبير الاهياتی خداوند « در، همراه ، و ذيل » همه چيز و همه ی رخدادها است . پیکاک نتيجه می گيرد که بايد خدای خالق را در سراسر تار و پود فرشينه ی عالم و فراز و نشيب حوادث آن ديد. ( از پيکاک مقاله ی « نقشه ی معرفت علمی : ژنتيک ، تکامل و الاهيات » ، ترجمه و منتشر شده است، در کتاب علم و الاهيات ، ترجمه ی ابوالفضل حقيری ، صفحات : 321-289). يورگن مولتمان ، متکلم پروتستان آلمانی ، در مقاله ی : « الوهيت زدايی خدا در خلقت و کمال عالم » (God’s Kenosis in the Creation and Consummation of the World) که از مجموعه ی مقالات : « کار عشق : خلقت به مثابه الوهيت زدايی » (The work of Love: Creation as Kenosis) ويراسته ی جان پولکينگهورن ، برگرفته شده است ، با کاوش سنت يهودی مسيحی ، مفهوم کنوسيس (Kenosis) را برای بيان ايده ی خود به کار می گيرد . مفهوم کلامی و الاهياتی کنوسيس به چم آن است که خداوند به گونه ای خود خواسته و آگاهانه خود را محدود (Self-Limitation) و جمع می کند تا جا را بر خلقت عالم بگشايد . نمونه ای از کنوسيس در آموزه ی تجسد حضرت مسيح (ع) در قالب انسانی ، برای نجات بشريت ديده می شود . در سنت قبالايی کليمی نيز چم صيمصوم (zimzum) به معنای آن است که خداوند خود را محدود می کند (self-contraction) تا فضايی برای عالم ِ آفريده شده پديد آورد . با الهام از اين دو مضمون برآمده از الاهيات الوهيت زدايانه (kenotic theology) مولتمان از خدايی سخن میراند که خودمحدودسازی ِ وی ، به کمال خلقت و نجات عالمی مستقل ، اجازه ی وجود می دهد ؛ خدايی که قدرت خويش را نه با اکراه بلکه با " رنج بردن درازمدت ، ترغيب ، و عشق صبورانه " اعمال می کند . مولتمان بیان می دارد که چنين نگرشی به عالمی فرگشت يابنده و با آينده ای باز و سرشار از امکانات، اجازه ی تحقق می دهد. ويرايش توسط Bozorgmehr : 04-27-2009 در ساعت 10:06 AM. |
|
|
|
|
|
|
#127 (permalink) |
|
عبدالکــریم سـروش
تاريخ عضويت: Mar 2008
محل سكونت: سرای خردمندان
ارسالها: 1,615
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 602
از ایشان 1,332 بار سپاسگزاري شده است
|
درود بر گرامیان مسئله ی علم سابق خداوند (foreknowledge) و اختیار انسان حدود دو هزار سال است که مورد بحث و گفتگو است و هیچ اتفاق اندیشه ای درباره ی آن حاصل نشده است ، در واقع این مسئله بخصوص در این نیم پنجاه سال اخیر به جد مورد بررسی و مداقّه قرار گرفته است ، برای آنکه خوانندگان اصل مسئله را دریابند ، یک نمونه از براهینی را که در تأیید ناسازگاری علم پیشینی خداوند و اختیار انسان اقامه شده است ، مطرح می کنیم ، سپس به تماشای آناکاوی متألهان می نشینیم ، شخصی بنام کلارنس را در ذهن آورید که علاقه ی وافری به عسل دارد ، کلارنس فردا صبح برای صبحانه عسل خواهد خورد یا نه ؟ برهان به نحو زیر ادامه می یابد : a- در حال حاضر ، صادق است که : " کلارنس فردا برای صبحانه عسل خواهد خورد " مقدمه b- محال است که خداوند در هر زمان به امری کاذب اعتقاد ورزد ، یا به امری صادق اعتقاد نداشته باشد مقدمه : علم مطلق خداوند c- خداوند همیشه اعتقاد داشته است که کلارنس فردا برای صبحانه عسل خواهد خورد نتیجه ی مقدمه ی a و b g- اگر خداوند همیشه به امر معینی اعتقاد داشته باشد ، در آن صورت هیچ کس نمیتواند کاری کند که خداوند همیشه به آن امر اعتقاد نداشته باشد مقدمه : اصل تغیییر ناپذیری در گذشته h- بنابراین کلارنس نمی تواند کاری کند که خداوند همیشه بر این اعتقاد نبوده باشد که او برای صبحانه عسل خواهد خورد نتیجه ی مقدمه ی c و g k- محال است که دو امر زیر تؤاما صادق باشند : "خداوند همیشه اعتقاد داشته است که کلارنس برای صبحانه عسل خواهد خورد" و "کلارنس واقعا برای صبحانه عسل نمیخورد" نتیجه ی مقدمه ی b w- بنابراین کلارنس نمی تواند فردا صبح از خوردن عسل برای صبحانه سرباز زند ، نتیجه ی مقدمه ی h و k z- لذا عسل خوردن کلارنس در فردا صبح ، فعلی ناشی از انتخاب مختارانه نیست . این برهان را فیلسوف خداباور ویلیام هاسکر (William hasker) آورده است ، نتیجه آنکه یا هیچ یک از مخلوقات مطلقا امکان و مجال انتخاب آزادانه را ندارند ، یا خداوند نمی تواند نسبت به این تصمیمات قبل از آنکه اتخاذ شوند ، علم قطعی داشته باشد ؛ آیا برهان فوق الذکر راست و بی خدشه است ؟ این موضوع مورد مناقشات بسیار زیادی واقع شده است ، یکی از پاسخهایی که در فلسفه ی دین داده اند این است که همچنانکه خداوند نمیتواند تصاویر رسم ناشدنی (که به تعبیری واجد ناسازگاری درونی هستند مانند : مثلث مربع یا دایره ی شش ضلعی) را ترسیم کند خدشه ای بر قدرت مطلق وی نیست (معرفت شناسی دینی) در این صورت این امر هم که خداوند نمی تواند حقایق نادانستنی در پیوند به آینده ی افعال مختارانه را بداند خدشه ای بر علم مطلق وی نخواهد بود ، اما استوارترین و باژگون کننده ترین پاسخی که در داکترین خداباوری به برهان مذکور داده اند را بیان خواهیم داشت ؛ مردمان عموما بر این باورند که خداوند سرمدی (eternal)است ، اما براستی معنای این وصف چیست ؟ - بیایید در یک تعبیر ساده بگوییم سرمدیت پروردگار صرفا به این معناست که خداوند همواره وجود داشته و همواره وجود خواهد داشت ، در این صورت خداوند مانند سایر اشخاص و اعیان در طول زمان وجود خواهد داشت ، اما تنها تفاوتش شاید این است که وجودش آغاز و انجامی ندارد ، به بیان دیگر خداوند در زمان جاویدان است (everlasting). اما فیلسوفان و متألهان این تعبیرعموم را از سرمدیت خداوند نارسا دانسته اند ، آنها بیان می دارند که : « خداوند فارغ از زمان (timeless) و خارج از زمان است » شاید بتوان براستی معادل آنرا در فلسفه ی اسلامی "لامکان / لازمان" تعبیر کرد ؛ بر پایه ی الگوی فوق خداوند جهان را مانند ما اشخاص متناهی ، لحظه به لحظه تجربه نمی کند . به تعبیری شاعرانه ، او کل تاریخ جهان را یکباره و در یک اکنون ِ کاملا همزمان تجربه می کند ، برای خداوند گذشته ، حال و آینده وجود ندارد ؛ و تمام زمانها به نحوی تغییرناپذیر در حضور سرمدی وی حاضر است ؛ آگوستینوس سخن زیبایی دارد : « تو در زمان نیستی ، مقدم بر زمانی ، ورنه بر همه ی زمانها تقدم نمی یافتی. اما تو بر همه ی امور گذشته مقدمی ، و این از آن روست که رفعت مرتبت تو از سرمدیتی همیشه حاضر است ؛ تو بر تمامی آینده پیشی داری ، زیرا آنها آینده اند ، و وقتی فرا می رسند دیر گذشته خواهند بود ، اما تو همانی که هستی و سالیان تو به سر نمی آید ، سالیان تو آمد و رفتی نیست ، حالی که سالیان ما آینده و رونده اند ، و آمدنشان امری ست در بوته ی امکان ، سالیان تو همه با هم حاضرند ، چرا که حضور همگی شان قطعی است ، در آمدن سالها آنها را از جای به در نمی برد چرا که آنها گذرنده نیستند ، اما سالهای ما وقتی همگی با هم حاضرند که دیگر نیستند ، سالهای تو روزی بیش نیست ، روزی که روزگذر نیست ، یک امروز است ، امروز تو فردا نمی شد ، زیرا به جای دیروز نیامده است ، امروز تو سرمدی است » یکی از مزایایی که برای این رأی برمیشمارند این است که این موضع مشکله ی اختیار و علم پیشینی خدا را حل می کند ، به یاد داریم برهانی که برهانی که در تأیید ناسازگاری اختیار و علم پیشینی اقامه شد ، عمدتا بر این اصل استوار بود که خداوند از قبل یعنی از زمانی در گذشته می دانسته است که هر یک از ما در آینده چه خواهیم کرد ، اما اگر خداوند فارغ از زمان سرمدی باشد این سخن درستی نخواهد بود ، چنین نیست که خداوند از گذشته بداند که ما در آینده چه خواهیم کرد بلکه خداوند فارغ از زمان نسبت به این موضوع علم دارد ، یعنی او نسبت به این موضوع " مانند " واقعیتی که در زمان حال است ، علم دارد ، به تعبیری از توماس آکویناس : «کسی که در جاده ای پیش می رود ، کسانی را که بعد از او می آیند ، نمیبینند ؛ اما کسی که کل جاده را از ارتفاع می نگرد ، تمامی پویندگان آن راه را به یک نظر مشاهده می کند» این ارتفاع در مورد خداوند سرمدیت اوست ، خداوند از آن منظر است که تمامی جاده ی زمان را به یگ نگر می بیند اما ما پویندگان زمانمند ِ آن جاده فقط وقتی در آن جاده پیش می رویم ، اندک اندک نسبت به آن علم پیدا می کنیم ، یکی از مسائلی که موجب جذابیت این اندیشه شده ، در فلسفه ی یونانی و بویژه فلسفه ی نوافلاطونی ریشه دارد . |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Bozorgmehr به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#128 (permalink) | |
|
عبدالکــریم سـروش
تاريخ عضويت: Mar 2008
محل سكونت: سرای خردمندان
ارسالها: 1,615
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 602
از ایشان 1,332 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
هستند ، ظاهرا در مقام تصور قدرت مطلق خداوند ، ساده ترین راهی که عموما مردمان هم بدان گرایش دارند آن است که بگوییم خداوند می تواند هر کاری را انجام دهد ، اما این تلقی بی درنگ این موضوع را سبب می شود که آیا پروردگار می تواند " مربع مدور " بیافریند یا " مثلث چهارگوش " ؟ دست کم از دوران توماس آکویناس (1274- حدود 1224) به این سو بیان شده است که دایره ی تصرف خداوند بایستی به امور منطقا ممکن تعلق گیرد ، امکان ندارد که بتوان وصف «مربع مدوّر» را واقعا بر چیزی اطلاق کرد ، لذا اینکه خداوند نبایستی مربعی مدور بسازد نقصی بر قدرت او نیست ، با ملاحظه ی این قبیل موارد می توانیم بگوییم که قدرت مطلق خداوند بدین معناست که : «خداوند می تواند هر کاری را که منطقا متضمن تناقض نیست و با ذات و سرشت او منافات ندارد ، انجام دهد» فیلسوفان برای ارزیابی تعاریف "قدرت مطلق" معماهای بسیاری ابداع کرده اند : یکی از جالبترین آنها «پارادوکس سنگ» است ، بیایید پرسش زیر را در ذهن بیاوریم : "آیا خداوند می تواند سنگی را بیافریند که خود نتواند آنرا بلند کند ؟" اگر او نتواند چنین سنگی را خلق کند ، در این صورت کاری وجود دارد که وی نمی تواند آنرا انجام دهد و لذا قادرمطلق نیست ، از سویی دیگر فرض کنیم که خداوند میتواند سنگی را بیافریند که خود قادر به بلند کردن آن نباشد ، تا اینجا مشکلی وجود ندارد ، اما به محض تحقق این امر کار دیگری هست که خداوند نمی تواند آنرا انجام دهد ؛ یعنی بلند کردن سنگ .ظاهرا مهمترین پاسخی که به این موضوع داده اند از آن ِ متفکر نامی ، جورج ماورودس (George Mavrodes) در Some Puzzle Concerning Omnipotence است پاسخ وی را می توان به قرار زیر تقریر کرد : «بیان صحیح کاری که در این پرسش از خدا می خواهد ، این است : آفریدن سنگی که خداوند نتواند آن را بلند کند . مفهوم سنگی که او قادر به بلند کردن آن نباشد «تناقض درونی» دارد همچون دایره ی مثلث ، در اینصورت آفریدن چنین سنگی محال و عدم توانایی خداوند در انجام آن ، مایه ی نقصان قدرت مطلق وی نیست » زمانی که بیان میشود "آیا خدای قادرمطلق می تواند سنگی را بیافریند که خود نتواند بلند کند" قسمت "سنگی بیافریند" با "نتواند بلند کند" همخوانی ندارد زیرا زمانی که چیزی آفریده شده باشد یعنی قدرت خداوند محیط بر آن است اما زمانی که بیان میشود "نتواند بلند کند" خود در درون قسمت پیشین را نقض کرده است و لذا " واجد ناسازگاری درونی " است ، ممکن است گفته شود شخصی (که قادر مطلق نیست) میتواند یک خانه بسازد اما قادر به تکان دادن آن نباشد ، اما در اینجا فقط صفت "آفرینندگی و یا صانع بودن" را در اندیشه نیاوردیم ، در بهترین حالت شاید اگر صانع بودن یا آفرینندگی (به این شرط که creatio ex nihilo نباشد) فقط مدنگر ما بود این سخن و ایراد ایرادکنندگان سخن درستی بود اما اگر همان گزاره این گونه بیان شود : " یک شخص ِ قادر مطلق میتواند یک خانه بسازد بنحوی که قادر به تکان دادن آن نباشد " در این صورت دیگر سخن درستی نیست و دارای ناسازگاری درونی است زیرا افزون بر صفت آفرینندگی ، قادرمطلق بودن را نیز بدان ضمیمه کرده است ، این درست بدان میماند که بیان شود : " آیا یک خدای " همه دان " میتوان کتابی را بیافریند که دانش درون آن از علم او بیشتر باشد ؟ " و قدرت مطلق خدا به مسائلی که واجد تناقض درونی هستند تعلق نمیگیرد . ويرايش توسط Bozorgmehr : 05-18-2009 در ساعت 06:11 PM. |
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Bozorgmehr به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#129 (permalink) |
|
عبدالکــریم سـروش
تاريخ عضويت: Mar 2008
محل سكونت: سرای خردمندان
ارسالها: 1,615
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 602
از ایشان 1,332 بار سپاسگزاري شده است
|
درود بر سروران ارجمند
در این پیش درآمد به مقاله ی آینده این انگیزه را در ذهن می پرورانیم که توجیه پذیری باورهای دینی را نشان دهیم ، لذا اگر خواننده ی محترم در جاده ی بدیع و همواری که گشوده شده است ، ذهن و اندیشه ی خود را عمیقا بدرقه ی راه سازد پس از مطالعه ی این نوشتارها پویش معنوی خود را با خرسندی خردمندانه ای به سرمنزل مقصود می رساند ، پروفسور آلوین پلانتینجا دانشمند فرهیخته ای که او را یکی از بهترین اپیستمولوژیستهای نیم قرن اخیر و بزرگترین فیلسوف ![]() دین پس از قرون وسطی میدانند کوشیده است از طریق « استنتاج بهترین تبین ممکن » (explanation best the to inference) برای معقولیت و اعتمادپذیری باورهای دینی ، راه حلی عرضه کند. استنتاج بر پایه ی بهترين تبيين (inference to the best explanation) كه از اين به بعد آنرا به اختصار IBE گفته می خوانیم ، اصطلاحی است كه صورت اوليه ی آن برای کاربرد در فلسفه ی علم مطرح شده است ، اما كاربردهای بسياری در حوزه های ديگر فلسفه نیز دارد . بر پایه ی IBE از داده های معينی ، فرضیه ای استنتاج می شود كه تبيين بهتری برای آن داده ها است. اين نوع استنتاج در واقع در زندگی ِ روزمره ی ما نيز بسيار كاربرد دارد . مثلا گاهی که برق خانه ناگهان قطع می شود سريع این اندیشه در ذهنمان شکل میگیرد كه فيوز برق پريده است چرا كه آن را تبيين بهتری براي قطع ناگهانی برق می دانيم يا مثلا زمانی که پزشک تشخيص بيماری ِ سرخک می دهد ، آن را تبيين بهتری برای نشانه های بيمار می داند . در IBE برای تعيين اينكه فرضيه ی مورد نظر نسبت به فرضيه های رقيب به وسيله ی شواهد بهتر حمايت میشود يا نه از اصل " likelihood " استفاده میشود . مثلا گزاره ی مشاهده ای ِ o را كه گزاره ای صادق است در ذهن بیاورید . حال تصور كنيد كه دو فرضيه ی احتمالی H1 و H2 وجود دارد كه هر دو فرضيه توضيح میدهند كه چرا گزاره ی مشاهده ای o صادق است . اصل " likelihood " بيان میدارد كه يكی از آن دو فرضيه (مثلا H1) تبيين بهتری برای گزاره ی o است اگر و تنها اگر " احتمال o به شرط H1 بيشتر از احتمال o به شرط H2 " باشد . به بيان ديگر ؛ o قويا به نفع H1 است اگر و تنها اگر (p(o/ H2) >> p(o/H1 باشد . توجه شود که (p (o/ H1 را نبايد با(p (H1/o خلط كرد ، در واقع (H1/o) بيانكننده ی احتمالی (probability) است كه فرضيه ی H1 به شرط گزاره ی مشاهده ای ِ o دارد اما (p(o/H1 بيان كننده ی درست نمایی ای (likelihood) است كه فرضيه ی H1 در پرتو ِ گزاره ی مشاهده ای o دارد ، در واقع likelihood يك فرضيه ی [(p(o/H ] با probability آن فرضيه ی [(p(H/o ] متفاوت است ؛ مثلا فرض كنيد بيماری با علايم B , A و C به پزشک مراجعه كرده است ، پزشک تشخيص بيماری x را میدهد . گزاره ی مشاهده ای o در اينجا اين است : " بيماری با علايم B , A و C مراجعه كرده است " و H اين فرضيه است كه " بيمار دچار بيماری x است ". در اين حالت (p(O/H (احتمال O به شرط H) بسيار بالا است اما (p(H/O (احتمال H به شرط O) زياد نيست ؛ دقت كنيد اگر براستی بيمار دچار بيماری x باشد ما انتظار داريم كه چنين علايمی (B , A و C) وجود داشته باشد اما صرفا اين واقعيت كه چنين علايمی وجود دارد نشان نمیدهد كه بيمار دچار بيماری x است ، يعنی اين فرضيه كه : " بيمار دچار بيماری x است " با توجه به علايم ، " likelihood " بالا اما " probability " پايين دارد توجه كنيد اصل " likelihood " تنها بيان می دارد كه مشاهدات به نفع يک فرضيه بيشتر از فرضيه ی ديگر است ، اين اصل به ما نمیگويد كه بايد لزوما به فرضيه ای كه توسط شواهد بهتر حمايت میشود باور داشته باشيم . درواقع ، ممكن است فرد به هيچ يک از دو فرضیه یا نگره باور نداشته باشد هر چند كه يكی از آنها به واسطه ی مشاهدات بهتر حمايت میشود . هم چنين اصل " likelihood " بيان نمیدارد كه فرضیه ای كه بهتر به وسيله ی شواهد حمايت می شود معقولتر (more plausible) از فرضيه ی ديگر است . اين اصل صرفا بيان میدارد كه چگونه مشاهدات موجود را تفسير كنيم . مثال زير را در نگر بگيريد : فرض كنيد سکه ای را هزار بار انداخته ایم و هر بار خط يا شير آمده است . نتايج مشاهدات به صورت گزاره ی مشاهده ای o چنين است : " سكه در 800 بار انداختن خط آمده و در 200 بار انداختن شير آمده است " . دو فرضيه ی رقيب H1 و H2 برای توضيح اين گزاره ی مشاهده ای به صورت زير است : فرضيه ی H1 : سكه به سمت خط آمدن سوگيری دارد ، احتمال خط آمدن وقتی سكه انداخته میشود 8/0 است. فرضيه ی H2 : سكه به هيچ جهتی سوگيری ندارد (بیطرف است) ، احتمال خط آمدن سكه در هر بار انداختن 5/0 است. در اينجا اصل " likelihood " به ما میگويد كه مشاهدات قويا به نفع فرضيه ی H1 است . اما بدين معنا نيست كه فرضيه یH1 معقولتر از فرضيه ی H2 است و بايستي به آن باور داشته باشيم . يعنی تنها (p(o/ H1 بيشتر از (p(o/ H2 است . با توضيحاتی كه داده شد میتوان به نفع معجزات پزشکی بر پایه ی IBE و اصل "likelihood " قضاوت كرد . «حسابدار بازنشسته ی فرانسوی ای بود که نابینا بود و یک طرف بدنش فلج شده بود ، پزشکان معالج وی نمی توانستند برای او درمانی بیابند ، اما او نمی خواست صرفا به این دلیل ، باور کند که هیچ چیز نمی تواند به وی کمک کند بنابراین او تصمیم گرفت به زیارتگاه مشهور "بانوی ما برنادت" در لورد سفر کند و از آن بزرگوار تقاضای معجزه کند ، پس از چند ساعت شست و شو در آن چشمه ، بینایی خود را بازیافته و توانست بدون چوب زیر بغل راه برود» (1) این قبیل شفا یافته های خارق العاده که با نام چشمه ی لورد پیوند یافته است فقط بخش کوچکی از مجموعه ی حوادث معجزه آمیز را تشکیل می دهد ، از روزگار داوید هیوم به این سو تعریف معجزه بدین صورت که : "معجزات افعال مستقیم خداوند هستند که ناقض قوانین طبیعی اند " رواج بسیار یافته است ، در اینجا نمیخواهیم به این بپردازیم که آیا نقض مهادهای طبیعی ممکن است یا خیر ، میکنون (Alistair Mckinnon) پاسخ منفی مردم پسندی را به ما می دهد و حتا بیایید تعریف او را که اینگونه است بپذیریم : «قوانین طبیعت چیزی نیستند جز توصیفاتی ملخص از نحوه ی تحقق موجودات در عالم واقع» ما تنها میخواهیم در باره ی "خواست خدا" به نحوی مسئله ای را پیش بکشیم و به این بحث وارد نمیشویم که خواست خدا با نقض مهادهای طبیعی همراه است یا نه ، لذا به سخن آنتونی فلو ملحد نامبردار پیشین و خداباور نامبردار کنونی در راستای " عقل گرایی حداکثری " نمیپردازیم ، بعضی اشخاص قبول ندارند که فعل مستقیم خداوند را بایستی واقعه ای قلمداد کرد که هیچ تبیین طبیعی معقولی برای آن وجود ندارد ، برای مثال رخداد زیر را که هالند (R.F. Holland) واگویه کرده است در ذهن آورید : «کودکی که سوار ماشین اسباب بازیش بود روی ریلهای بی حفاظی رفت که از نزدیکی خانه اش می گذشت و چرخ ماشینش در یکی از ریلها گیر کرد . در این هنگام قطاری سریع السیر علامت عبور مجاز را ملاحظه می کند و به پیش می آید ، پیچی که در مسیر قرار دارد اجازه نمی دهد که راننده ی قطار به محض ملاحظه ی مانعی در مسیر بتواند به موقع توقف کند و از تصادم اجتناب ورزد . در عین حال کودک چندان سرگرم بیرون آوردن چرخهایش است که نه صدای سوت قطار را می شنود و نه صدای فریاد مادرش را که سراسیمه از خانه بیرون آمده است ؛ کودک از دست رفته می نماید ، اما درست پیش از آنکه قطار پیچ را دور بزند ، ترمزهایش به کار می افتد و قطار چند فوت مانده به کودک متوقف میشود ، مادر خداوند را به خاطر این معجزه شکر میگذارد ، گرچه بعدا می فهمد که در جریان ترمز کردن قطار ظاهرا هیچ امر مافوق طبیعی رخ نداده است ، راننده ی قطار بنا به علتی که هیچ ربطی به حضور کودک روی ریل نداشت از حال رفته بود ، دستش روی اهرم ترمز افتاده بود و در نتیجه ی فشار وارد بر اهرم ترمزها خودبخود به کار افتاده بودند» (2) در سلسله وقایعی که در موقعیت فوق رخ داده است تمام وقایع تبیین طبیعی دارند ، بچه ها گاهی روی ریل راه آهن بازی میکنند ، راننده های قطار گاهی اوقات از هوش می روند ، و هنگامی که دست راننده به امرم ترمز برخورد کند ، ترمزهای قطار به کار می افتند . اما اینکه راننده دقیقا در همان لحظه ای از هوش می رود که برای نجات کودک لازم است ، امری کاملا نامتعارف است ، در این هنگام برخی استدلال می کنند که تعاقب وقایع دراین قبیل موارد چندان نامتعارف است که موجب میشود این وقایع را معجزه آمیز بخوانیم ، گزاره ی مشاهده ای O در اينجا اين است : "در آستانه ی مرگ یک کودک ، یکسری از علل و عوامل بنحوی پیچیده دست به دست هم می دهند تا او از مرگ حتمی نجات پیدا کند " فرضيه ی اصلی ما اين است : M : « امر خارق العاده ای رخ داده است » . توجه كنيد كه فرضيه ی M به تنهايی نمیتواند تبيينی برای گزاره ی O باشد بنابراين به اطلاعات بيشتری نياز است . دو فرضيه ی كمكی H1 و H2 را در نگر بگيريد : فرضيه ی H1 : " نيرويی فراطبيعی وجود دارد كه خارج از روال طبيعی تصرف كرده و کودک فوق را از مرگ حتمی نجات داده است " . فرضيه ی H2 : " امری پیچیده رخ داده اما معيارهای معرفت شناختی یا متدولوژیک فعلی بطور کامل و مقنعی قادر به تبيين آن نيست و بعدها با پيشرفت علوم در پیوند میتوان آن را تبيين كرد " . در اينجا عطف M و H1 (M&H1) تبيين بهتری برای گزاره ی مشاهده ای ِ O نسبت به M و H2 (M& H2) است . دقت كنيد براساس IBE و اصل " likelihood " عطف M و H1 (M& H1) تنها تبيين بهتری برای گزاره ی مشاهده ای ِ O است و چيزی بيشتر را توضيح نمیدهد . فرض كنيد فردی دچار سرطان پيشرفته ی روده ی بزرگ است (اين مثال هم مثالی واقعی است ) او تحت انواع درمانهای پزشكی قرار گرفته است اما براساس معيارهای علم پزشكی بيماری او لاعلاج است ، تنها با مجموعه ای از درمانهای كمكی چون شيمی درمانی ، مدت زنده ماندن او طولانیتر میشود ، طبق رأی شمار زیادی از پزشكان ، فرد مورد بحث تا چند ماه بيشتر زنده نمیماند . بيمار روزی بیان میكند كه شفا يافته است . تمام آزمايش ها و نمونه برداری ها حاكی از آن است كه بيماری فرد مورد بحث از بين رفته است . تمام پزشكان میپذيرند كه بيماری ِ او ناگهان بطور كامل خوب شده است . گزاره ی مشاهده ای ِ O در اينجا اين است : " فردی با بيماری لاعلاج و پيشرفته كه طبق نگر پزشكان تا چند ماه ديگر میمرده است ، به ناگهان خوب میشود " فرضيه ی اصلی ما اين است : M : « امر خارق آلعاده ای رخ داده است » . بیان M به تنهايی نمیتواند تبيينی برای گزاره ی O باشد ، بنابراين به اطلاعات بيشتری نياز است . دو فرضيه ی كمكی H1 و H2 را باز در نگر بگيريد : فرضيه ی H1 : " نيرويی فراطبيعی وجود دارد كه خارج از روال طبيعی تصرف كرده و بيمار فوق را شفا داده است " . فرضيه ی H2 : " امری خارق العاده رخ داده اما معيارهای معرفت شناختی ِ فعلی ِ علم پزشكی قادر به تبيين آن نيست ولی بعدها انشاالله با پيشرفت علم میتوان آنرا تبيين كرد " . در اينجا عطف M و H1 (M& H1) تبيين بهتری برای گزاره ی مشاهده ای ِ O نسبت به M و H2 (M& H2) است ، باز هم دقت كنيد که بر پایه ی IBE و اصل " liklihood "، عطف M و H1 (M& H1) تنها تبيين ِ بهتری برای گزاره ی مشاهده ای ِ O است و چيزی بيشتر را توضيح نمیدهد . ![]() این تفاسیر نشان می دهد که گرچه فیلسوفان دین بسیاری بر این باورند که اساسا صدق و کذب را بر گزاره های دینی نمی توان اطلاق کرد (باور صادق ( True Belief ) و باور صادق موجه ( Justified True Belief )) اما بر این پایه در باور یک شخص مؤمن و در روش " اثبات مبتنی به شخص " و یا شیوه های دیگر شخص می تواند بنحوی کاملا پایه یا منسجم (3) باور به خدا را موجه کند یعنی باور دینی موجه (باور موجه (Justified Belief) و عقلا موجه (Rationally Justified) در معرفت شناسی اصلاح شده (Reformed Epistemology)) در شرط توجیه ( Justification Condition ) شخص S گزاره ی P را می داند اگر و تنها اگر شخص S در باور به گزاره ی صادق P ، موجه باشد . با حذف مقوله ی صدق در حوزه ی اپیستمولوژی بدیهی است که مقوله ی معرفت به معنای واقعی مخدوش و ناقص خواهد بود ، و لذا شخص به یک گزاره ی دینی از انواع خاصی که پیش رو نهادیم معرفت( Knowledge ) ندارد ، در این حوزه چنین نیست که توجیه نقض پذیر ( Defeasibility ) نباشد (4) یا با روشی کاملا یقینی و اطمینان آور( Reliable Methods ) بدست آمده باشد یا الغا ناپذیر ( indefeasible )باشد یا دیگر موارد (البته اگر امر یعنی Q را واقعیت و پدیدار تعریف کنیم و نه حقیقت و میان واقعیت و حقیقت تمایز گذاریم یعنی واقعیت را فنومن و حقیقت را نومن تعبیر کنیم ، البته این شروط برای باور صادق موجه و مشتقات آن بکار میرود و همانطور که بیان شد دراین حوزه ، این مسئله نمی تواند در یک بیان حداکثری مطرح باشد) ؛ بلکه یک شخص دین باور از آنجا که ممکن است به نحو مقنعی همچنان که در الهیات پویشی قدرت خداوند همواره اقناعی (persuasive) است نه قاهرانه (coercive) " احتمال " صدق گزاره ی "فعل الف خارق العاده بود" (:P) خود را بسی بیش از احتمال کذب آن معرفی کند و میتواند در باور به آن عقلا موجه باشد (Rationally Justified) به همه ی اینها بیافزاییم که باورمند بهره مند از تجربه ی دینی (Religious experience) نیز باشد ؛ اما : " صادق است که چنین نیست که به P معرفت دارد " . در توجیه معرفتی ( Epistemic Justification )" باور موجه همان باوری است که شناسنده درباره ی احتمال صدق آن توجیه دارد " ، این درواقع بنیان توجیه معرفتی است . در بحث پیرامون توجیه یکی از نکات قابل توجه این است که توجیه دارای موضوع است ، یعنی چیزی که توجیه درباره ی آن به کار می رود و مهمتر از آن اینکه آن چیز باور( Belief ) است ؛ توجیه همیشه درباره ی باور به کار می رود پس این باور است که ممکن است موجه یا ناموجه باشد همچنانکه باور صادق باور به گزاره ای صادق است و این گزاره است که صادق است یا کاذب (6) و توجیه البته دارای مراتب و درجات متفاوتی از لحاظ چگونگی استحکام و قوت فرنودها و شواهد ما در داشتن و حصول به باوری صادق است ، یعنی فرنودهای قویتر در باب چگونگی کسب باوری صادق ، توجیه ما را درباره ی آن باور قویتر می کند پانوشت : (1) : Prayers God Has Answered (West Plam Beach, FL : Globe Communications Corp., 1985)pp. 5-6 (2) : R.F. Holland “The Miraculous”, American Philosophical Quarterly 2 (1965): 43 ا (3) در اینجا با سه مقوله روبرو هستیم : w- نگره ی مبناگروی Foundationalism y- نگره ی بافت گرایی Conetxtualism p- نگره ی انسجام گرایی Coherentism - دقت شود که این نگره ی انسجام با نگره ی انسجام (در مسئله ی صدق) مشتبه نشود ، ویژگی این نگره ی انسجام در توجیه ( Justification ) ( و نه نگره ی انسجام در صدق) ما را به یاد نگره ی " شبکه ی باور" کواین می اندازد . کواین بر پایه ی ایده ی کل گرایی ( Holism) و تز کل گرایانه اش ( Holistic thesis ) بدان معتقد بود که ما هیچگاه نمی توانیم باوری را به گونه ای منفرد تحلیل کنیم ، بلکه یک باور تنها در مجموعه و شبکه ای از باورهای ماست که معنا دار می شود ؛ البته قبل از آن دوئم در باب چگونگی تحلیل نگره های علمی ، چنین عقیده ای را پیش کشیده بود که کواین آن را به باورهای ما تسری می دهد و سپس با کمک گرفتن از رهیافت های پراگماتیستی ِ خود به نتایج جالب توجهی می رسد ، نتیجه ی این رای او این است که : (a) بنابراین با تغییر و دگرگونی حتا یک باور در این شبکه ، کل شبکه ی باور دستخوش تغییر خواهند شد و (b) بر پایه ی تز عملگرایانه ( pragmatistic ) با اِعمال تغییرات و تنظیمات ِ مناسبی در یک نظام ( مانند نظام یا شبکه ی باورهایمان ) همواره خواهیم توانست و درواقع می توانیم باور ( گزاره ، نگره یا ... ) دلخواهمان را که معمولا به لحاظ عمل گرایانه ای برایمان مهمتر و حیاتی تر است نگاه داریم درمورد باور به خدا و گزاره های دینی برخی مانند آلوین پلانتینجا و ویلیام آلستون رویکرد مبناگروانه دارند اما برخی مایکل مارتین رویکرد انسجام گرا به دین دارند . آلوین پلانتینجا ( A. Plantinga ) ، ویلیام آلستون ( W. Alston ) ، آلوین گلدمن ( A. Goldman ) و رابرت نوزیک ( Robert Nozick ) گرایش به Externalism دارند ، و لذا هنگامی که مایکل برگمن ( M. Bergman ) " شرط فقدان مبطل " را در توجیه اینچنین بیان می دارد : " باور S به P تنها در صورتی شرط فقدان مبطل را بر می آورد که S معتقد نباشد که باورش به P ابطال شده است " ؛ مورد پذیرش گلدمن ، رابرت نوزیک و پلانتینجا قرار میگیرد ، با این پذیرش پلانتینجا در پاسخ به همکارش فیلیپ کوئین (Philip Quinn) که بر اندیشه ی دینی وی خرده ای وارد کرده بود بیان می دارد در بدترین حالت آنچه نیاز است یک « غلبه گر بر غلبه گر » (defeater-defeater) است . پلانتینجا یک راهکار دیگر را هم پیشنهاد می دهد که کمی طولانی است لذا از ذکر آن خودداری میکنیم. (4) : شخص S در باور کردن ِ گزاره ی P به گونه ای نقض ناپذیر موجه است ، اگر و تنها اگر واقعیت دیگری ِ مانند ِ Q در کار نباشد ؛ چنان که اگر شخص ِ S آن Q را باور کند ، او دیگر نتواند در باور کردن گزاره ی P موجه باشد (5) : G. E. Moore |
|
|
|
|
|
#130 (permalink) |
|
Guest
ارسالها: n/a
جنسيت: |
به نظر من اثبات هر موضوعی از جمله موضوع وجود یا عدم وجود خدا وابستگی کاملی به شرایط شکل گیری منطق دارد . برای اینکه موضوع را کمی باز کنم اجازه میخواهم که مثالی ذکر کنم . انسان موجودی است که در دو دنیای خواب و بیداری زندگی میکند . وقتی شما در دنیای خواب به سر میبرید خودتان را کاملا در سلامت عقل میدانید . به همین ترتیب وقتی که در دنیای بیداری هستید نیز خود را در سلامت کامل عقل می انگارید . البته بحث در این مورد بسیار پیچیده است و خارج از حوصله این بحث . در خاتمه فقط یاداوری میکنم که بطور کلی چیزی به نام خداوند در دنیای خواب به ذهن انسان نمیرسد و کسی توجهی به خالق در دنیای خواب نمیکند
|
|
|
|
#131 (permalink) |
|
رهگذر
![]() تاريخ عضويت: Nov 2009
محل سكونت: تهران
ارسالها: 6
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 0
از ایشان 2 بار سپاسگزاري شده است
|
ما يك اشتباه تاريخي داريم وآناينكه خيلي چيزها رو بصورت بديهي پذيرفتيم مثلا چرا بايد حتما خلقتي افتاده باشد تا هدف از آن را بفهميم ؟ بيايد يكبار هم كه شده فكر كنيم اصلا خلقتي در كار نبوده م و ما هميشه بوده ايم و خواهيم ماند در اين صورت احساس بهتري در مورد زندگي و مرگ داريم
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي 121212 به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#132 (permalink) | |
|
عبدالکــریم سـروش
تاريخ عضويت: Mar 2008
محل سكونت: سرای خردمندان
ارسالها: 1,615
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 602
از ایشان 1,332 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
درود بر شما نخست گامهایتان را به این پهنة آزادگی و بالندگی ، خوش آمد و شادباش می گوییم و امید داریم در این پویة گرانمایه همواره با ما همراه شوید . « مرگ » برای آدمیان آزمون پذیر نیست ازینرو نمی توان در مورد آن احساس خوش آیند یا ناخوش آیندی ابزار کرد ، اما یک باورمند می تواند به رحمت و همجواری پروردگارش و زندگانی با سعادت « امید » داشته باشد و لذا اینجانب گمان میکنم یک باورمند دینی یک گام پس تر از یک تهی باور یا گرایش الحادی است ، اما در مورد زندگانی نیز سبب آنکه ماکس وبر پروتستانیسم را تجلیل میکرد در صراط گسترش سرمایه داری و پیشرفت ، این بود که عقیده داشت پروتستانها خیالشان از بابت ِآخرت راحت بود و آنرا تضمین یافته می دانسته و لذا آبادانی دنیا و فرگشت در آنرا لازمة «حیات طیبه» (Well - Being)میدیدند و تمام همّ و غمّ خود را معطوف بدین دنیا میکردند و لازمة سعادت اخروی را رفاه و سعادت دنیوی می دیدند ، بدین ترتیب یک دین زمینی انسان ِ خاکی خردورز ِ مهربانی دوست ،آیندة خرد نواز ِ آزادی پرور انسان دوست ِ خدامحور را در آغوش میکشد و کیمیای انسانِ دیندار عصری متولد میشود تا دل آدم را منوّر و گِل عالَم را زر کند ، اما در مورد بحث خلقت جديدترين تفسير برهان نظم، اصل آنتروپيک ((Anthropic Principle) اصل انسانمداری) در كيهان شناسی است. اختر فيزيكدانان دیر زمانی است دريافته انددر صورتی كه مقادير برخی ثابت هایفيزيكی (physical constants) و ديگر شرايط در جهان اوليه ، حتا كوچکترین دگرگونی می یافت ، تحقق حيات در جهان ، اصولاً ناممكن میشد، چنين بهذهن می رسدكه جهان به خوبي و با ظرافت برای امكان تحقق حيات تنظيم شده است . از باب مثال استيون هاكينگ(Stephen Hawking) مینويسد : « ... اگر نرخ انبساط ( rate of expansion ) يک ثانيه پس از انفجار بزرگ حتا به میزان يک در صد هزار ميليون ميليون كمتر بود ، جهان پيش از آنكه به اندازة كنونی برسد از هم فرو میپاشید.از سوی ديگر اگر اين نسبت به ميزان يک ميليونيم بزرگتر بود، سرعت انبساط جهان بيش از حدی میشدكه ستارگان و سياره هابتوانند شكل گيرند ،خود ِ نرخ انبساط نيز به عوامل بسياری مانند انرژی انفجاری نخستین ، جرم جهان و قدرت نيروهای گرانشی نیازمند است .» لذابه تماشای این ذهنیت می نشینیمكه كيهان در لبة يك چاقو ، متوازن شده باشد. دکتر باربورکه آثار او مورد توجه پژوهشگران دینی و کلامی است مینویسد : «اگر «نيروی هسته ای قوی» فقط كمی ضعيفتر میبود ما در جهان ، فقط هيدروژن در اختيار داشتيم و اگر اين نيرو حتی اندكی قویتر میشد تمامی هيدروژن به هليوم تبديل میگردید ،در هر دو مورد، ستاره های ثابت و تركيبهایی مانند آب نمیتوانستند تشكيل شوند. همچنين ، نيروی هسته ای به دشواری برای تشكيل كربن كافي بود، اما اگر اين نيرو قدری قوی ترمی بود، تمامی كربن به اكسيژن تبديل میشد . عنصر كربن از خواص بسياری برخوردار است كه برای پیدایش و رشد بعدی حيات ارگانيک ، بدانگونه كه ما از آن آگاهی داريم ، ضرورت دارد. در نسبت ذره/ پاد ذره (Particle / Antiparticle Ratio)، در جهان اوليه به ازای يک ميليارد ضد پروتون ، يک ميليارد و يک پروتون وجود داشت. يک ميليارد زوج (پروتون/ ضد پروتون) با باقی گذاشتن فقط يک پروتون ، يكديگر را نابود ساختند. اگر تعداد باقی مانده ها بيشتر يا كمتر میبود يا اگر به سبب مساوی بودن تعداد پروتون ها و ضد پروتونها چيزی باقی نمی ماند، اين نوع از جهان مادی که ما در آن زندگی می کنیم ناممكن میشد ، چرا بایستی طرح و تدبیری در ورای این رویدادها را که بسیار محتمل است و تیغ آکام وظیفة پشتیبانی از آن برای حلو یافتن بهترین راه حل از میان تمامی راه حل های ممکن را دارد رها کنیم و سخنان غریب ِ ماده گرایان را مبنی بر احتمال حضور ترکیبِ درستی از ثابتها که شاید یک امر تصادفی بوده که از میان شمار بزرگی از جهانها در جهان ما رخ داده، که بیشتر به یک شعرگویی و لطیفه شبیه است را روی میز بگذاریم ؟» ازین رو بر پایة این چنین سخنان و متدلوژی explanation best the to inference و اصل likelihood و اصل سویین برن بر این باوریم گرایش به خلقت به جهدی منطق مآبانه ونحوی مقنع ؛ توجیه پذیر می نماید و پایة پذیرفتنی دارد . |
|
|
|
|
|
|
#133 (permalink) | |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Nov 2009
ارسالها: 75
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 16
از ایشان 21 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
اينكه بگوييم چون در حالتهاي ديگر پيدايش جهان امكان بوجود آمدن سياراتي مانند زمين كه امكان پديد آمدن حيات در آنها به واسطه قرار گرفتن در ناحيه طلايي نبود، دليلي نميشود براي خدا كه بعد بشود با آن خدا كه با ادياني كه ميشناسيم بسيار در تناقض است رفت به سراغ به قولي هدف آفرينش. اين استدلال يعني اينكه يا جهان حاصل تصادف بوده يا خدا هست،اين را هم بر آن استوار ميكنيد كه چون هر كه چيزي پيچيدهتر شود پيدايش تصادفي ان نامحتمل تر ميشود پس نميتواند بر حسب تصادف باشد،ولي اين نكته را در نظر نمي گيريد كه تمام پيچپدگي هاي جهان را حاصل آفرينش چيزي ميدانيد كه پيچيدگيش از خود جهان بيشتر است و شما اين چيز را (خدا را) بدون علت ميدانيد كه اين از حادث بودن جهان هم از ذهن دورتر است.البته بنده هم اعتقاد دارم اين همه پيچيدگي حاصل فرآينديست كه چون ما دركي از قانون آن نداريم هنوز آنرا نميدانيم. آنچه شما گفتيد در واقع همان بحث است كه اگر 6 ثابت بنياديني كه در فيزيك مد نظر هستند اندكي جابهجا ميشد چه اتفاقي مي افتاد و امكان ايجاد حيات در حالتهاي نزديك به 6 ثابت كنوني كه بررسي شدهاند محتمل نبود(كه اين باز هم بدين معني نيست كه در هيچ يك از حالتهاي ديگر امكان حيات نيست). در اين ارتباط نظريات جالب زيادي وجود دارند كه يكي از آنها مثلاً اين است كه هر 20 ميليارد سال يك بيگ بنگ داريم و در نهايت چهان در خود فرو ميرود و دوباره اين اتفاق ميافتد و ميتواند در هربار ثابتها مقادير مختلفي باشند يا اينكه فرضيه جهانهاي موازي كه هر يك ثابتي دارند و ... اما اينها در حد فرضيهاند و هنوز آنچه به پاسخ ما از اين روند كمكي بكند مشخص نشده،من قصد دارم مقايسهاي بين جهان بيجان و استدلال شما و موجودات زنده كه در مورد آنها همين استدلال ميرفت داشته باشم،زماني كه ما نميدانستيم چطور آنها هم عمل ميكنند. قبل از چارلز داروين همين را ميپنداشتند كه به وجود آمدن موجوداتي مثلاً مثل انسان يا حيوانات و گياهان چقدر نامحتمل است چون پيچيدهاند و به دور از عقل است كه حادث باشند در حالي كه با به ميان آمدن داروين و نظريه تكامل(كه تا كنون كسي نتوانسته آنرا رد كند و بر اثر شواهد بسيار مدتهاست اثبات شده) اين انتخاب طبيعيست كه ميتواند مطلب را توضيح دهد و اينگونه نيست كه به يكباره مثلاً انسان حادث شده باشد بلكه اين انتخاب طبيعيست كه به واصطه آن با انباشته شدن احتمالاتي كه احتمالشان كم نيست موجب پيچيدگي شده و كل آنچه را كه اكنون حاصل شده را نامحتمل مينماياند. بنابراين اينكه ما بين اتفاقي بودن و وجود خدا انتخاب كنيم انتخاب غلطيست و در واقع در صورت سوال مغلطه صورت گرفته است.حال آنكه ميتوان همچنان به بررسي باغ پرداخت و زيباييهاي آنرا ديد و روند فرآيندها را بررسي كرد بدون آنكه باور داشت پرياني هم ته باغ هستند.
__________________
«آیا برای اینکه ببینیم باغ زیباست باید باور کنیم که پریانی هم ته باغ هستند؟» داگلاس آدامز |
|
|
|
|
|
|
#134 (permalink) | |
|
عبدالکــریم سـروش
تاريخ عضويت: Mar 2008
محل سكونت: سرای خردمندان
ارسالها: 1,615
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 602
از ایشان 1,332 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
درود بر شما خیر مدلل کردن(Justification) میشود اما اثبات(consequence) نمی شود ، دکتر کالینز (National Human Genome Research Institute)که یک مسیحی معتقد هستند در پاسخ به این پرسش که : «چه زمانی این واقعه (آفرینش) ممکن است اتفاق افتاده باشد؟ » عنوان می دارد : «خارج از طبیعت . خدا همچنان خارج از زمان و مکان است. بنابراین در لحظة آفرینش جهان، خدا ممکن است تکامل را به جریان انداخته باشد، با تمام علم و دانش نسبت به تحولات بعدی آن ، در علم خدا بوده است. این واقعیت که او می تواند هم آینده را پیش بینی کند و هم به ما اختیار و آزادی عمل عنایت کند، کاملاً پذیرفتنی است... «اوکام» فیلسوف سده های میانه (Occam) می گوید شما باید بیانی را برای تئوری خود انتخاب کنید که ساده و سر راست باشد. این نظریة اوکامی مرا در توضیح پیدایش عالم بسوی خدا هدایت می کند تا به تئوری چند جهانی ای که به نظر می رسد بسط دادن رشتة تصورات و خیالات باشد» کدام خدا با خدای ادیان در تناقض ِ بسیاراست ؟ این ذوالحدین (dilemma) که جهان یا حاصل تصادف است و یا خدای آنرا پدید آورده بوضوح یک مغالطة سبکاست ، زیرا حتاازلی بودن ، تصادفی بودن و حدوث آماجمند ،هر سه سازگار با ایدة خداباوری هستند. شاید در اینجا تنها لفظ «تصادفی»(Randomize یا chancy) شبهه گر باشد و در ذهن خارخاری کند اما توضیح آنکه تصادفی بودن ناظر به « چگونگی »یک سند که در اینجا کیهان می باشد ،است و توصیفی در مورد سبب آفرینش ندارد. قیاس بین زیبایی های باغ و پریان و کیهان و خدا مع الفارق است و هیچگونه موضوعیت ندارد . بایستی میان چم پیچیدگی (complexity) و متعالی (Transcendental) تمایز ظریفی نهاد ، خدا به فرض وجود متعالی (= برتر از تجربه) است و یک صفت تنزیهی است ، اما پیچیدگی ، محمولی است که به روش علمی آزمون و خطا پسندیده شده است ، چم «پیچیدگی» در تدابیر مادی ، میان برآیند دو خصلت « اجزا- پیوند» خود را باز مینماید ، لیکن اگر مانند شماری از فلاسفة اعتزالی وهمچنین مدرسیخدا را وجودی بسیطبیانگاریم ، به طریق اولی صفت پیچیدگی از او سلبشده است، اگر هم بتوانیم مانند عالمان نظری ، اوصاف پیچیدگی را در مدل ریاضی کردن ِ آن و اصول مکانیکی استحال دهیم باز هم دامان خداوند از آن پاک است زیرا چنین اوصافی در وصف او نمی تواند صادق و مفید ِمعنا باشد . «قوة ثابت جاذبه، اگر بهمیزان یک در صد بیلیون میلیون (1014) تفاوت می کرد توسعة جهان پس از انفجار اولیه به آن صورت که به شرایط کنونی بینجامد اتفاق نمی افتاد» : کالینز . آنچه کهدر مورد این کیهان گفتیم مضافاً می تواند در مورد جهان های فرضی دیگر نیز صادق باشد ، اما اینکه ثابتها تغییر کنند امری است که محل بحث است و البته که پشتوانة علمی هم ندارد زیرا تابحال بهآزمون در نیامده است. دانش فرگشت نمیتواند خودش را تبیین کند و تبیین (explanation) آن در فلسفة علم (philosophy of science)انجام میپذیرد .. ویتگنشتاین میگوید : « هیچ نظریه ای ازنظریة تکامل داروین به فلسفه نزدیکتر نیست . » اما علم هم اگر بهوش نباشیم احکام جزمی دارد ، بیاد بیاوریم سخن ویتگنشتاین را زمانی که میگفت : «انسان باید با حیرت بیدار شود ، علم راهی است برای دوباره به خواب بردن او» یکی از پایه های شکل گیری علم و سنگ بنای پژوهشهای آکادمیک ، استقرا و مدلهای مختلف آن است که فرانسیس بیکن که او را پیامبر علم میخوانند آنرا پیشنهاد کرد ، اما هیوم نشان داد استقرا هیچ پایة موجه منطقی ندارد و صرفاً یک امر روانی است ، کانت ، راسل و ویتگنشتاین در مقام سه ابرفیلسوف و بسیاری دیگران به اقتدای اینان و خردمنطقی ، این خطی مشی را پذیرفتند ،اما امروزه استقرا فقط باید باشد (بدون هیچ اثبات یا سبب منطقی)چون فقدان آن همان بلایی را بر سر بشریت می آورد که بر سر هیوم آورد و راسل از بلایی که بر سر علم آمد شکوه میکرد و توماس رید شک گرایی او را «رسیدن به نقطة غیرممکن» میخواند برتراند راسل میگفت : «شکاکیت هیوم تماماً منتج از این است که وی اصل استقرا را رد میکند» بازی زبانی علم تنها یکی از بازیهای زبانی در کلکسیون بازیهای زبانی است منتها به تعبیر ویتگنشتاین : «زبان علم هم یک بازی زبانی است ، منتها بازی که در خود نافی بازی های دیگر است» «بازی زبانی مبتنی بر دلیل نیست ، بازی زبانی معقول (یا نامعقول) نیست ، فقط هست - مثل زندگی ما»دو زبان (علم و دین ) را نمیشود مقایسه کرد نگره و تئوریهای علمی «اثبات» اثبات نمی شوند ، ازینرو تئوری های علمی داو « معرفت » بخشی در معنای باورصادق موجه بودن آنرا ندارند و اصلاً تقابلی هم با باورهای دینی ندارد زیرا زبان این دو به کلی متمایز است ، در فرگشت فقط « شانس محض » و تصادف مطرح نیست بلکه یک فراشد بر طبق الگوی « انتخاب طبیعی » (Natural selection) مطرح است و همانطور که در دیرین آمده بود این الگو یک نظم استحسانی می تواند باشد . اینکه « از پیش برنامه ریزی نشده » باشد یا به سخن اپیکور : « بدون هیچ نقشة قبلی» چه ناسازگاری دارد با اینکه اینها تدابیر خداوندی بلند مرتبه باشد ؟آیا نشان نمیدهد که این مسئله همواره در طبیعت برقرار است ؟ و این مساله چطور در سرشت طبیعت نهادینه شده ؟ آیا بازپخش فراشد «شانس - انتخاب طبیعی» خود نشان از سازماندهی سیستم نمیدهد ؟ علم (science) ؛ « چگونه » را تبیین میکند اما نمیتواند «چرا» را تشریح کرد، مثلا میتوان تا حدودی آزمود که « جهان چگونه است » اما این خارج از حیطه و ذات علم است که بگوید « اصولاً چرا جهان هست؟ » و چیزهایی در این خطوط . اینکه در یک فراشدی « هم عامل یا عاملهای تصادف دخالت کند و هم غیرتصادف » آیا خود گونه ای از نظم پیچیده نیست ؟ شاید بگویید بی نظمی پس چه می تواند باشد ؟ من در اینجا این ذهنیت جالب را پیش میکشم که بی نظمی اصالت ندارد ، من حتا یکبار گفته بودم که حتا وجود یک نمونة نظم نیز میتواند ناظر و قرینه ای برای وجود خدا باشد و خدا میتواند ناظم نسبی نباشد و تناقضی هم با خدای ادیان نداشته باشد ، بیایید به این اندیشه بیاندیشیم که اگر ناظم متعالی زمین را به گونه ای خارق العاده مهادمند کرده باشد که همواره در حال دگرگونیهای نامنظم و آشوبناک باشد ، آنگاه آیا این خود نوعی تدبیر و درایت نیست ؟ مارگنو (Margenau) میگوید :« اكنون اين سوال مطرح میشود كه منشأ قوانين طبيعت چيست ؟ و من تنها جواب قانع كننده ای كه می يابم اين است كه آن ها به وسيلة خدا خلق شده اند و خدا قادر و عالم مطلق است » ؛ اینکه طبیعت بر اساس اصل/ اصول طبیعت خودران (self-propelling) است ، میتوانیم نظم (و انواعش) را جبر در نگر بگیریم و بی نظمی و آشوب ، تصادف را اختیار ؛ اما اینکه هم جبر و هم اختیار وارد باشد خود نوعی جبریت است که باز میتواند پرده از آماجمندی و خدامحوریت کیهان بردارد ؛ اینکه حالات بی نظمی و آنتروپی افزایش یابد (مهاد ترمودینامیک) و اینکه نظم ازدل بی نظمی پدیدار شود (نگرة آشوب - فرکتالها)،نگرة فراگشت نیازی نیست لزوما به سوی نظم آماجمند پیش رود (چه اینکه ممکن است هدفمند باشد و مورد ادراک ما نباشد یا هدف این باشد که هدفمند نباشد ) میتواند نظم استحسانی باشد ، خدا با همه دانی خود میتواند از نتیجة فراشد (جبر + اختیار) آگاهی داشته باشد ، اینکه رویدادهایی غیرقابل پیش بینی باشد یا در مکانیک کوانتوم ناتاشتیدگی حاکم باشد به این معنا نیست که برای خدا هم چنین احکامی حاکم است . دیویس میگوید : « پيش بينی ناپذيری از طرف مخلوقات ، مستلزم اين نيست كه توسط خدا هم پيش بينی پذير نباشد .» ممکن است این خطا بدان جهت باشد که ما خدا را موجود ِ بزرگ ابرمانندی فرض کرده ایم که مانند ما می اندیشد یا ممکن است چنین فرض کرده ایم که خدا چون پیرمردی در آسمان بر تاج و تخت کبریایی تکیه زده است و دنیا را مانند یک بینندة تلویزیونی نظاره گر است ، هر از گاهی تاس می اندازد و روش آزمون و خطا را در پیش میگیرد .در میان فیلسوفان دین ؛ ريچارد سوئين برن(Richard Swinburne) از «الهيات طبيعی»(Natural Theology) پدافندیهای مبسوطی به عمل آورده است ، وی که معمولاً سخنان خود را با بررسی تیوری تأييد(confirmation theory) در فلسفة علم می آغازد بررسی کرده که در فرآیند رشد علم ، شواهد جديد، موجب قطعی شدن يک نگره نمی شوند ، بلكه يک نگره از مقبوليت آغازين برخوردار است و احتمال ِ صدق آن با داده های اضافی ، افزايش يا كاهش می يابد(..(Bayes's Theorem )سويين برن معتقد است که وجود خداوند به دليل سادگی پذيرش آن و بدان دليل كه تبيينی مشخص از جهان را بر وفق مقاصد يک فاعل عرضه می كند ، از مقبوليتی آغازين برخوردار است.( تیغ آکام Ockham’s razor وPC) او سپس استدلال می كند كه پاره ای شواهد نظم در جهان ، احتمال فرضية خدا باورانه(theistic hypothesis) را افزايش می دهد و همچنين اظهار می دارد كه علم نمی تواند حضور موجودات باشعور را در جهان به نحو مقنعی توجيه كند. چيزي خارج از شبكة قوانين فيزيكی براستی وجود دارد كه پيدايش شعور را توضيح می دهد و سرانجام ، تجربة دينی ، شواهد بسيار مهم ديگری را فراهم می آورد و دینباور را به این اطمینان برساند کهایمانش اگر به چیزی بهاو هدیه ندهد چیزی ازاو نمی ستاند و اگر چیزی از اوبستاند چیزی بهاو هدیه داده است . سويين برن نتيجه می گيرد كه براساس مجموع شواهدی كه در اختيار داريم، احتمال صدق «خداباوری» بيش تر است ؛ در واقع این گزارش سوئین برن یکى از پیامدهاى قضیة بیز است که اگر دربارة یک باور موفق شویم به شواهدى دست یابیم که در شرایط معمولى و طبیعى ، کمتر احتمال دستیابى به آن وجود دارد خود این امر، تأییدى قوى براى باور مزبور به شمار می آید ، فرخنده است که این رویکرد براى نحوة توجیه استدلال استقرایى بسیار کارآمد است ، قضیه بیز به زبان ساده به ما میگوید که احتمال فرضیة H براساس شاهد خاصE تناسب مستقیمی دارد با احتمال E براساس فرض H ، و نیز تناسب مستقیمی دارد با احتمال پیشین(H یعنی احتمال H بدون دانستنE ) و باز همچنین این قضیه میگوید که اگر احتمالE با فرض H~ (یعنی نقیضH)، بیشتر شود، احتمال H با شاهد E کمتر می شود، (بافرض اینکه شرایط دیگر یکسان باشند). امروزه نگره پردازان احتمالات و فلاسفة دین و یا ملحد در دو دستة بیزگرا و پادبیزگرا گنجانیده شوند، آنها که اندیشة «احتمال پیشین یک فرضیه» را (که برای قضیة بیز اساسی است) می پذیرند، و آنهایی که نمی پذیرند و بنابراین اندیشه احتمال فرضیه ای با فرض شاهدی را هم نمی پذیرند،گرچه شماری از فلاسفة خداباور نظیر نانسی کارت رایت (Nancy Cartwright) روشهای آماری و بسامدی را برای مطالعه یا بحث دربارة مسائل خاص متافیزیکی نظیر وجود خدا مناسب نمی بینند(1) با این حال دو غول خداباوری در باختر زمین یعنی آلوین پلانتینجا و سوئین برن همچنان در حوزة Logical Bayesianism با جدیت قابل ستایشی حضور دارند ، مطالب پلانتینجا که بسیار استادانه پرداخته شده است همزمان Bayes's Theorem ، Maximum Likelihood و explanation best the to inference را در خود میگنجاند ؛ یاری نامه : (1) Nancy Cartwright . Comments On Wesley Salmon`s Science and Religion . Philosophical Studies. 33 (Fall 1978) : 83-177 |
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Bozorgmehr به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#135 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Jan 2008
محل سكونت: اصفهان
ارسالها: 6,857
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 3,248
از ایشان 2,804 بار سپاسگزاري شده است
|
مهم ترین دلایل علمی برای اثبات وجود خدا ، آن دلایلی است که از راه نظم موجود در طبیعت و موجودات طبیعی می توان به وجود خداوند حکیم و مدبر رسید . تمام رشته های علوم ثابت می کند که در دنیا نظام معجزه آسایی وجود دارد که اساس آن ،قوانین وسنن ثابت و غیر قابل انکار جهان هستی است. تلاش و کوشش دانشمندان و احاطه به این قوانین ،امکان می دهد که بشر از راز هستی پرده برداری کند که در این مختصر فقط به یک استدلال ساده از پرفسور ادموند کارل کورنفلد استاد و محقق شیمی لاستیک و داروهای ترکیبی آلی و تکامل شیمی آلی میآوریم؛ «پرفسور ادوین کانلین زیستشناس دانشگاه پرینستون غالبا میگفت: «احتمال پیدایش زندگی از تصادفات به همان اندازه است که در نتیجه حدوث انفجاری در یک چاپخانه، یک کتاب قطور لغت بوجود آید» من این بیان را بدون قید و شرط تأیید میکنم. من عقیده راسخ دارم که خدایی وجود دارد که جهان را خلق کرده و از آن نگهداری میکند... من خدا را خدایی (میدانم) که تمام کتب آسمانی از سوی وی نازل شده ودر آن کتاب خود را به عنوان خالق و صانع جهان به بشر شناسانده و راه مستقیم حقیقت را به او نشان داده است... من اجازه میخواهم تا از چگونگی تأثیر شیمی آلی که در تقویت ایمان من بسیار مؤثر افتاده شمهای بیان کنم. ما وجود یک حکمت عالیه را برای خلقت طبیعت قبول میکنیم، والا باید بگوئیم که این جهان و طبیعت که ما آن را ادراک میکنیم، فقط و فقط در نتیجه تصادف بوجود آمده است. برای کسی که شگفتیها و رموز و نظم و ترتیب شیمی آلی را مخصوصا در اجسام زنده دیده است، تصور به وجود آمدن جهان در نتیجه تصادف بسیار دشوار و محال است. هر قدر ما ساختمان ذره را بیشتر مطالعه میکنیم و واکنشهای این ذرات را بیشتر زیر نظر قرار میدهیم به همان اندازه روشنتر درمییابیم که یک عقل کل نقشه عالم طبیعت را طرح و با اراده و مشیت خود آن را خلق کرده است. این فکر نتیجه تجربه شخصی من است و غالب اوقات که در آزمایشگاه، میان اجسام بینهایت کوچک و فعل و انفعالات پیچیده و عجیب آنها کار میکنم، فکر عظمت و حکمت عالیه آفریدگار مرا مبهوت و متحیر میسازد.
فعل و انفعالات سلول حیوانی به قدری عجیب و پیچیده است که اگر کوچکترین انحرافی در آنها روی دهد باعث بیماری حیوان میشود. واقعا عجیب است که سازمانی به پیچیدگی یک سلول حیوانی بتواند خودبخود به حیات و فعالیت خویش ادامه دهد. برای این کار حتما وجود پروردگار فوقالعاده حکیمی ضرورت دارد. من هر قدر بیشتر در آزمایشگاهها به کار تجربی میپردازم، ایمانم راسختر و محکمتر میشود و نسبت به فکر و حال بعضی از همکاران بیدین خودم، در هر نقطه جهان که باشند، بیشتر میاندیشم. وضع آنها در نظر من معمایی شده است که چگونه با مشاهده این همه دلیل بارز، باز نمیخواهند به وجود صانع اقرار کنند. در حالیکه یک ماشین ساده ساخت بشری طراح و سازندهای لازم دارد، چگونه ممکن است موجوداتی که هزاران مرتبه پیچیدهتر و عجیبتر از آنند، صانعی نداشته باشند.» (1) سخنان این دانشمند ، مربوط به برهان نظم است که به طورخلاصه نمی تواند یک مجموعه منظم حتی یک موجود بسیار کوچک به صورت تصادف و اتفاق به وجود آید ، بلکه به سازنده و خالق حکیم و دانا تعلق دارد و پذیرش تصادف در خلقت آن قدر بی دلیل است که مانند پذیرش به وجود آمدن یک کتاب فلسفی و عملی دقیق با انفجار یک کارخانه چاپ کتاب. برای توضیح بیشنر ، به کتاب اثبات وجود خدا به قلم چهل تن از دانشمندان تالیف جان کلوور ترجمه احمد آرام مراجعه فرمایید. پی نوشت: 1) اثبات وجود خدا، ص 230 ـ 227
__________________
![]() عاشقان عیدتان مبارک باد ![]() ![]()
|
|
|
|
![]() |
| برچسب ها |
| فلسفة دین, خدا زنده است |
| ابزارهاي موضوع | |
| نحوه نمايش | |
|
|