|
|||||||
| ادبيات , زبان شناسي و فرهنگ بومي انجمن ادبیات و شعر برای دوستدارن شعر و شاعران و بحث هایی در زمینه ادبیات |
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهاي موضوع | نحوه نمايش |
|
|
#31 (permalink) | |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Jul 2008
محل سكونت: کرج
ارسالها: 74
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 22
از ایشان 23 بار سپاسگزاري شده است
|
![]() نقل قول:
بهر یک گل منت از صد خار می باید کشید من به مرگم راضیم اما نمی آید اجل بخت بد بین از اجل هم ناز می باید کشید |
|
|
|
|
| 3 نفر از کاربران ، از دوست گرامي آذین به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#32 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Jun 2008
محل سكونت: اهل همین آبادی
ارسالها: 4,301
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 392
از ایشان 1,083 بار سپاسگزاري شده است
|
گلنداما ، بسویم دسته ای گل ... فرستادی، مرا پروانه کردی
مرا کاشانه چون غمخانه ای بود ... تو این غمخانه را گل خانه کردی زدست قاصدت گل را گرفتم ... بهر گلبرگ آن صد بوسه دادم پس از آن ، با دلی آکنده از عشق ... به آرامی به گلدانی نهادم شبانگه گرد گل پروانه گشتم ... بیاد تو به گل بس راز گفتم حکایت ها که با تو گفته بودم ... جای تو به گلها باز گفتم میان دسته ای گل « زنبقت» را ... زا اشک چشم گریان آب دادم «بنفشه » را به یاد گیسوانت ... بانگشتم گرفتم تاب دادم گل ناز تو را بوسیدم از شوق ... ولی آن گل کجا ناز تو را داشت نشانی داشت از بوی تو اما ... کجا چشم فسونسار ترا داشت بروی برگ زیبای « گل سرخ ».... نهادم با دلی غمگین لبم را به امیدی که با یاد لب تو .... بصبح آرام بشادی یک شبم را ولی هر چند بوسیدم گلت را ... دل تنگم چو غنچه نشکفت در آنحالت که گرم بوسه بودم ... « گل سرخ » تو در گوشم چنین گفت گل سرخم مخوان ای عاشق مست ... که من پیش لب یار تو خارم به سرخی گرچه دارم رنگ آن لب ... ولی شیرینی و گرمی ندارم
__________________
غم دریا دلان را با که گویم کجا غمخوار دریادل بجویم دلم دریای خون شد در غم دوست چگونه دل از این دریا بشویم
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي eisa به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#33 (permalink) |
|
انا الانسان لفی خسر
تاريخ عضويت: Jun 2008
محل سكونت: ایـــــــــــــــــــــــــــــران
ارسالها: 2,829
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 2,795
از ایشان 2,108 بار سپاسگزاري شده است
|
اللهم رب شهر رمضان الذی انزلت فیه القران
وای بر حالم شکستم توبه ام را بارها باید از این گونه استغفار، استغفارها همتی ای دل که بندم دیده از دیدار دل تا بود با یار در هر لحظه ام دیدارها آن که جان دارد ولی از یاد جانان غافل است کم بود از نقش، بی جان بر روی دیوارها بار معبودا مرا با ذکر خود جانی ببخش ور نه میمیرد دلم همچون تن مردارها تیری از تقوا و شمشیری ز طاعت بایدم تا کنم با دیو نفس خویشتن پیکارها وای بر حالم اگر این جرم های بیشمار در لحد پیچند دور گردنم چون مارها مستحق آتشم یا رب نسیم رحمتی کز دلم شعله به بیرون آورد گلزارها روزهای ما همه شب می شد از دود گناه گر نبود این ناله یِ العفوِ شب بیدارها یا مبر در دوزخم یا چشم گریانم بده تا ز اشک دیده ام خاموش گردد نارها
__________________
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ز هرچه بار تعلق پذیرد آزاد است حضرت مولانا ( علیه الرحمة ) : این کفر نباشد سخن کفر نه اینست *** تا هست علی باشد و تا بود علی بود ![]() کار گُل زار شــود گر تو به گلـــزار آیی نرخ یوسف شکند چون تو به بازار آیی الهم عجل لِولیّک الفرج
![]() |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Gole Sorkh به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#34 (permalink) |
|
انا الانسان لفی خسر
تاريخ عضويت: Jun 2008
محل سكونت: ایـــــــــــــــــــــــــــــران
ارسالها: 2,829
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 2,795
از ایشان 2,108 بار سپاسگزاري شده است
|
من و سهراب
![]() شهرتم پرواز است پر پرواز پرآویخته ای بی پروا اوج می گیرم روز، شب به کاشانه پر رونق خود می خیزم اهل اینجا هستم نه که این آبادی اهل امید و صفا و عطش زیستنم اهل مردانگیم، گرچه زنم دل به دریا دارم به چراغی، به نسیم به امید سحری شورانگیز که فرود آیم از این اوج و فروپاشم از این مهلکه نور شاخه ها را بپرم، برگ ها را ببرم، خانه ای ساخت کنم از امید حرفه ام بنایی است یا به تعبیر تو، من معمارم قم سبزی در دل دارم که از آن نور خدا می پاشد هر کجا یافت کنم، یادگاری به زمین می فکنم قطره ای تجربه بر می دارم دهه ی عمر، دو تا سهم من است دانه ای نان، سه عدد عجر من است که از آن یافت کنم ذات گل یاسمن پای چنار که به آن تاخت کنم ابر هوای نفس قاصدکان پر پرواز پناه شب نومید من است اوج می گیرم از این شهر سراب نه، در آن ظلمت و تاریکی و تنهایی نیست روی این شهر، ندایی، سخن از فردایی است، که در آن هیچ جز اکنون پریشان نفسی نیست شود ساکنانش شب و روز، ره به هر سو دارند جز به سوی نفس قاصدکی در گرداب یا نیاز پر یک شب پره ای در مهتاب دانه ای از ره آذوقه من یافت شود یا نشود حرفی نیست صحبت اینجاست که پیدا نکنم راه خطا دره ای پر شن و خار، یا بیابانی بی آب و علف من به دنبال درختانی می گردم، شاخه هایش همه لبریز و کریم دانه هایش همه پر مهر و صفا نه به تنهایی سنگ، نه به بی آبی خاک زندگی یافت شود در آنجا شوق پرواز و وصال و نفسی پاکیزه لذت دوستی و عشق به یک شاهیده وه! خدایا! پیدا بشود جای چنین؟! جای من هرجا هست! ![]() |
|
|
|
|
|
#35 (permalink) | |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Jul 2008
ارسالها: 525
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 751
از ایشان 435 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
![]() شعرتون به دلم نشست...مخصوصا مصراع اخرش ![]()
__________________
|
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي maslahat به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#36 (permalink) | |
|
انا الانسان لفی خسر
تاريخ عضويت: Jun 2008
محل سكونت: ایـــــــــــــــــــــــــــــران
ارسالها: 2,829
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 2,795
از ایشان 2,108 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
![]() |
|
|
|
|
|
|
#37 (permalink) |
|
Expert
![]() تاريخ عضويت: Oct 2008
محل سكونت: طهران
ارسالها: 1,878
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 570
از ایشان 624 بار سپاسگزاري شده است
|
به کار وزندگی عارف صفت باش/ همیشه در خیال معرفت باش
__________________
داداش تا آخرين نفس به يادتم ![]() |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي akitaki به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#38 (permalink) |
|
انا الانسان لفی خسر
تاريخ عضويت: Jun 2008
محل سكونت: ایـــــــــــــــــــــــــــــران
ارسالها: 2,829
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 2,795
از ایشان 2,108 بار سپاسگزاري شده است
|
سلام و عرض ادب ،
این شعر عاشورایی زیبا از استاد قیصر امین پور : خوشا از دل نم اشکي فشاندن به آبي آتش دل را نشاندن خوشا زان عشقبازان ياد کردن زبان را زخمه ی فرياد کردن خوشا از ني، خوشا از سر سرودن خوشا ني نامه اي ديگر سرودن نواي ني نوايي آتشين است بگو از سر بگيرد، دلنشين است نواي ني، نواي بي نوايي است هواي ناله هايش، نينوايي است نواي ني دواي هر دل تنگ شفاي خواب گل، بيماري سنگ قلم، تصوير جانکاهي است از دل علم، تمثيل کوتاهي است از ني خدا چون دست بر لوح و قلم زد سر او را به خط ني رقم زد دل ني ناله ها دارد از آن روز از آن روز است ني را ناله پر سوز چه رفت آن روز در انديشه ی ني که اينسان شد پريشان بيشه ی ني؟ سري سرمست شور و بي قراري چو مجنون در هواي ني سواري پر از عشق نيستان سينه ی او غم غربت، غم ديرينه ی او غم ني بند بند پيکر اوست هواي آن نيستان در سر اوست دلش را با غريبي، آشنايي است به هم اعضاي او وصل از جدايي است سرش بر ني، تنش در قعر گودال ادب را گه الف گرديد، گه دال ره ني پيچ و خم بسيار دارد نوايش زير و بم بسيار دارد سري بر نيزه اي منزل به منزل به همراهش هزاران کاروان دل چگونه پا ز گل بر دارد اشتر که با خود باري از سر دارد اشتر؟ گران باري به محمل بود بر ني نه از سر، باري از دل بود بر ني چو از جان پيش پاي عشق سر داد سرش بر ني، نواي عشق سر داد به روي نيزه و شيرين زباني! عجب نبود ز ني شکر فشاني اگر ني پرده اي ديگر بخواند نيستان را به آتش ميکشاند سزد گر چشم ها در خون نشيند چو دريا را به روي نيزه بيند شگفتا بي سر و ساماني عشق! به روي نيزه سرگرداني عشق! ز دست عشق عالم در هياهوست تمام فتنه ها زير سر اوست |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Gole Sorkh به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#39 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Nov 2009
ارسالها: 90
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 45
از ایشان 47 بار سپاسگزاري شده است
|
در شب اکنون چيزي مي گذرد ماه سرخست و مشوش و بر اين بام که هر لحظه در او بيم فرو ريختن است ابرها، همچون انبوه عزاداران لحظهء باريدن را گوئي منتظرند لحظه اي و پس از آن، هيچ. پشت اين پنجره شب دارد مي لرزد و زمين دارد باز مي ماند از چرخش پشت اين پنجره يک نامعلوم نگران من و تست اي سراپايت سبز دستهايت را چون خاطره اي سوزان، در دستان من بگذار |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي setareh69 به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#40 (permalink) |
|
مسافر غريب
تاريخ عضويت: Feb 2007
محل سكونت: جايي خيلي دور يا خيلي نزديك
ارسالها: 7,061
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 3,976
از ایشان 3,167 بار سپاسگزاري شده است
|
بشکفد لاله ي رنگين مراد
غنچه ي سرخ فروبسته ي دل باز شود من نگويم که بهاري که گذشت آيد باز روزگاري که به سر آمده آغاز شود روزگار دگري هست و بهاران دگر شاد بودن هنر است,شادکردن هنري والاتر ليک هرگز نپسنديم به خويش که چويک شکلک بي جان شب وروز بي خبر از همه , خندان باشيم بي غمي درد بزرگي ست که دور ازما باد زندگي صحنه ي يکتاي هنرمندي ماست هر کسي نغمه ي خود خواند و از صحنه رود صحنه ديرنده به جاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد.
__________________
در مرام ما حرص مال دنیا نیست گوش ما بدهکار قیل و قال دنیا نیست بر بساط این دنیا پشت پا بزن چون ما ما که رفته بر بادیم زیر گنبد این چرخ از تعلق آزادیم
|
|
|
|
| 3 نفر از کاربران ، از دوست گرامي Titan به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#41 (permalink) |
|
انا الانسان لفی خسر
تاريخ عضويت: Jun 2008
محل سكونت: ایـــــــــــــــــــــــــــــران
ارسالها: 2,829
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 2,795
از ایشان 2,108 بار سپاسگزاري شده است
|
پيش از اينها فكر ميكردم خدا
خانه اي دارد ميان ابرها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتي از الماس وخشتي از طلا پايه هاي برجش از عاج وبلور بر سر تختي نشسته با غرور ماه برق كوچكي از تاج او هر ستاره پولكي از تاج او اطلس پيراهن او آسمان نقش روي دامن او كهكشان رعد و برق شب صداي خنده اش سيل و طوفان نعره توفنده اش دكمه پيراهن او آفتاب برق تيغ و خنجر او ماهتاب هيچكس از جاي او آگاه نيست هيچكس را در حضورش راه نيست پيش از اينها خاطرم دلگير بود از خدا در ذهنم اين تصوير بود آن خدا بي رحم بود و خشمگين خانه اش در آسمان دور از زمين بود اما در ميان ما نبود مهربان و ساده وزيبا نبود در دل او دوستي جايي نداشت مهرباني هيچ معنايي نداشت هر چه مي پرسيدم از خود از خدا از زمين، از آسمان،از ابرها زود مي گفتند اين كار خداست پرس و جو از كار او كاري خطاست آب اگر خوردي ، عذابش آتش است هر چه مي پرسي ،جوابش آتش است تا ببندي چشم ، كورت مي كند تا شدي نزديك ،دورت مي كند كج گشودي دست، سنگت مي كند كج نهادي پاي، لنگت مي كند تا خطا كردي عذابت مي كند در ميان آتش آبت مي كند با همين قصه دلم مشغول بود خوابهايم پر ز ديو و غول بود نيت من در نماز و در دعا ترس بود و وحشت از خشم خدا هر چه مي كردم همه از ترس بود مثل از بر كردن يك درس بود مثل تمرين حساب و هندسه مثل تنبيه مدير مدرسه مثل صرف فعل ماضي سخت بود مثل تكليف رياضي سخت بود تا كه يكشب دست در دست پدر راه افتادم به قصد يك سفر در ميان راه در يك روستا خانه اي ديديم خوب و آشنا زود پرسيدم پدر اينجا كجاست گفت اينجا خانه خوب خداست! گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند با وضويي دست ورويي تازه كرد با دل خود گفتگويي تازه كرد گفتمش پس آن خداي خشمگين خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟ گفت آري خانه او بي رياست فرش هايش از گليم و بورياست مهربان وساده وبي كينه است مثل نوري در دل آيينه است مي توان با اين خدا پرواز كرد سفره دل را برايش باز كرد مي شود درباره گل حرف زد صاف و ساده مثل بلبل حرف زد |
|
|
|
|
|
#42 (permalink) |
|
مسافر غريب
تاريخ عضويت: Feb 2007
محل سكونت: جايي خيلي دور يا خيلي نزديك
ارسالها: 7,061
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 3,976
از ایشان 3,167 بار سپاسگزاري شده است
|
اي واي بر اسيري کز ياد رفته باشد
در دام مانده باشد صياد رفته باشد آه از دمي که تنها، با داغ او چو لاله در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد امشب صداي تيشه از بيستون نيامد شايد به خواب شيرين، فرهاد رفته باشد خونش به تيغ حسرت يا رب حلال بادا صيدي که از کمندت آزاد رفته باشد از آه دردناکي سازم خبر دلت را وقتي که کوه صبرم بر باد رفته باشد رحم است بر اسيري کز گرد دام زلفت؟ با صد اميدواري ناشاد رفته باشد شادم که از رقيبان دامن کشان گذشتي گو مشت خاک ما هم، بر باد رفته باشد پرشور از "حزين" است امروزکوه و صحرا مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد |
|
|
|
| 4 نفر از کاربران ، از دوست گرامي Titan به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#43 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Jul 2007
محل سكونت: سرزمین افتاب
ارسالها: 3,940
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,753
از ایشان 1,766 بار سپاسگزاري شده است
|
نمانده فاصله از چشم هاي تو تا من ببين تو خيره در آيينه ام شدي يا من به لطف چشم تو فصل پرنده نزديک است به چشم شاعر چشم انتظار،حتا من براي ديدن زيباترين منظره ها هميشه نوبت همسايه بود ، حالا من چه چشمهاي قشنگي ! خدا به خير کند دچار اين همه زيبايي تو تنها من شروع وسوسه در ذهن خام آدم : تو نيازمند همين حيله هاي حوا : من به اوج بوسه و لبخند و شعر خواهي رفت تو مي روي و خدا شاهد است اما من فقط سلام مرا پاسخي مطمئن ترباش جواب مساله ي عشق و نان و گل با من |
|
|
|
|
|
#44 (permalink) |
|
مسافر غريب
تاريخ عضويت: Feb 2007
محل سكونت: جايي خيلي دور يا خيلي نزديك
ارسالها: 7,061
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 3,976
از ایشان 3,167 بار سپاسگزاري شده است
|
بشنو از نی چون حکایت می کند از جدایی ها شکایت می کند کز نیستان تا مرا ببریده اند در نفیرم مرد و زن نالیده اند سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق هر کسی کو دور ماند از اصل خویش بازجوید روزگار وصل خویش من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوشحالان شدم هر کسی از ظن خود شد یار من از دورن من نجست اسرار من سر من از ناله ی من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست تن ز جان و جان ز تن مستور نیست لیک کس را دید جان دستور نیست آتش است این بانگ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد نیست باد آتش عشق است کاندر نی فتاد جوشش عشق است کاندر می فتاد نی حریف هر که از یاری برید پرده هاایش پرده های ما درید همچو نی زهری و تریاقی که دید؟ همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟ نی حدیث راه پرخون می کند قصه های عشق مجنون می کند محرم این هوش جز بی هوش نیست مر زبان را مشتری جز گوش نیست در غم ما روزها بیگاه شد روزها با سوزها همراه شد روزها گر رفت گو:"رو باک نیست تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست" هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد هرکه بی روزیست روزش دیر شد درنیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید_ والسلام |
|
|
|