کاربر میهمان به هم میهن خوش آمدید. جهت ثبت نام در هم میهن اینجا را کلیک کنید. با ثبت نام از تمامی مزایای کاربران عضو هم میهن بهره مند شوید

تالارهای بحث و گفتگوی هم میهن | Hammihan Forum

بازگشت   تالارهای بحث و گفتگوی هم میهن | Hammihan Forum > تالارهای موضوعی > هم اندیشی

هم اندیشی هم اندیشی و همفکری

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 06-07-2006   #91 (permalink)
Addict
 
Hamid's Avatar
 
تاريخ عضويت: May 2006
ارسالها: 16,364
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 8,265
از ایشان 9,476 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : شریعتی

ای خداوند!



به علمای ما مسؤولیت



و به عوام ما علم



و به دینداران ما دین



و به مؤمنان ما روشنایی



و به روشنفكران ما ایمان



و به متعصبین ما فهم



و به فهمیدگان ما تعصب



و به زنان ما شعور



و به مردان ما شرف



و به پیران ما آگاهی / و به جوانان ما اصالت / و به اساتید ما عقیده / و به دانشجویان ما نیز عقیده / و به خفتگان ما بیداری / و به بیداران ما اراده



و به نشستگان ما قیام / و به خاموشان ما فریاد / و به نویسندگان ما تعهد و به هنرمندان ما درد / و به شاعران ما شعور/ و به محققان ما هدف/ و به مبلغان ما حقیقت / و به حسودان ما شكاف / و به خودبینان ما انصاف



و به فحاشان ما ادب / و به فرقه‌های ما وحدت / و به مردم ما خودآگاهی



و به همه‌ی ملت ما، همت تصمیم و استعداد فداكاری و شایستگی نجات و عزت ببخش!


__________________
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست
Hamid آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 06-07-2006   #92 (permalink)
Addict
 
Hamid's Avatar
 
تاريخ عضويت: May 2006
ارسالها: 16,364
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 8,265
از ایشان 9,476 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : شریعتی












Hamid آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 06-07-2006   #93 (permalink)
Addict
 
Hamid's Avatar
 
تاريخ عضويت: May 2006
ارسالها: 16,364
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 8,265
از ایشان 9,476 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : شریعتی

شريعتي سياسي
شريعتي متاثر از سنت پدر در مبارزات نهضت ملي ايران به رهبري دکتر مصدق شرکت کرد و تا پايان زندگي اش سخت تحت تاثير مصدق بود. محمد مصدق نخست وزير ملي ايران که طي دوره کوتاه و طوفاني زمامداري اش ، در عمل؛ انديشه اي جديد را به ايرانيان آموخت که هنوز هم در جستجوي آن هستيم : دموکراسي پايداري مصدق برسر آرمان ملي شدن نفت نهايتا منجر به کودتاي نظامي عليه او شد و گرچه از سرير قدرت به زير آمد ليکن به عنوان مرد سياسي فساد ناپذير ايران لقب گرفت. اسطوره مصدق حتي در زمان حياتش نيز گروه کثيري از فعالان سياسي- خصوصا دانشجويان- را تحت تاثير خود قرار مي داد و علي شريعتي نيز يکي از آنان بود. آنجا که مي گويد : "من پرورده آزادي ام، استادم علي است ، مرد بي بيم و بي ضعف و پرصبر و پيشوايم مصدق؛ مرد آزاد مرد، که هفتاد سال براي آزادي ناليد" و يا آنجا که در تنهايي اش مي سرايد: "اگر اين پير وطن پرست 28 مرداد را از پيش مي ديد و خاموشي مي گزيد و لب بسته به گوشه احمد آبادش مي رفت و مي نشست و تنها مي زيست و مي مرد و اين نسل او را نمي شناخت و به سخنانش و به غمهايش و انديشه ها و عاطفه هايش دل نمي بست خدمتي بهتر نکرده بود؟!... و ايران به چه کارش مي آيد اشکهاي مصدق و دفترهاي من؟" کاملا ميزان تاثير مصدق بر او را نمايان مي کند. در ميان اسناد بجا مانده از دوران دانشجويي شريعتي در فرانسه نامه اي است که او از زبان کنفدراسيون محصلين و دانشجويان ايراني در اروپا - به تاريخ 5 ژانويه 1962 - خطاب به مصدق نوشته و آورده است: "اي سردار پير ما ، سر از زانوي انديشه ات بردار و خروش فرزندانت را بشنو که با سينه هايي مالامال از اميد به فرداي پيروزي، نام تو را مي برند. اي دهقان سالخورده تاريخ ما....کاش ميتوانستي ديوارهاي قلعه اي را که در آن به زنجيرت کشيده اند، بشکافي و بيرون آيي تا بچشم خويش ببيني از بذري که در مزرعه انديشه ها افشانده اي، نسلي روئيده است که جز به جهاد نمي انديشد و جز به راه تو گام نمي گذارد ... ما به تو اعلام مي کنيم بنايي را که پي ريختي مي سازيم،جهادي را که آغاز کردي به پايان مي بريم و ديواره هاي استبدادي را که شکافتي فرو ميريزيم."
شيفتگي شريعتي به مصدق نه در اسطوره سازي، بلکه در الگوبرداري از راه مصدق تجلي يافت و او برخلاف بسياري از دوستان همرزمش، باپايان يافتن تحصيل در اروپا به ايران بازگشت تا آنچنان که خطاب به مصدق نوشته بود ، کار نيمه تمام او را پايان دهد. شريعتي در جايي به نقل از افلاطون انسان را حيوان سياسي نام مي نهد و البته سياست را توجه به وضعيت "ما" و مهمترين شاخصه روشنفکر مي نامد. شخصيت سياسي شريعتي از آنجهت که هيچگاه به پيگيري شيوه هاي خشونت آميز گرايش نيافت و در اوج جنبش چريکي و با وجود زمينه هاي فراوان، به آنها نپيوست و حتي متهم به سازشکاري شد، امروز جذابتر شده است. او با اينکه انديشه اي راديکال داشت در روش به رفورميسم مصدق پايبند ماند و به پروژه آگاهي بخشي روي آورد.
Hamid آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 06-07-2006   #94 (permalink)
Addict
 
Hamid's Avatar
 
تاريخ عضويت: May 2006
ارسالها: 16,364
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 8,265
از ایشان 9,476 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : شریعتی

شريعتي انديشمند

نظريه شريعتي در حوزه انديشه؛ در امتداد کار سياسي اوست که معني مي يابد.چرا هر بار که ايرانيان براي آزادي مبارز کرده اند، ديو استبداد از راهي ديگر بازگشته است؟ شريعتي پاسخ اين پرسش را در "فقر آگاهي" مردم جستجو مي کند. اين پاسخ گرچه امروز در ميان اکثريت روشنفکران و نيروهاي سياسي ايران مشترک است، ليکن شيوه اي که شريعتي در مبارزه با "فقر آگاهي" بکار ميگيرد منحصر به اوست. همان که نامش را "ابلاغ" مي نهد. اين انحصار روش، چنان است که با اطمينان مي توان گفت که ديگر کسي به مانند او و در قامت او ظهور نکرده است. شريعتي مي کوشد تا همان مفاهيمي را که به نظر مي رسد منجر به رکود و جمود اجتماعي ايران شده است تبديل به قواي محرکه جنبش جديد کند. رنسانس اسلامي شريعتي با بازخواني مفاهيم شيعي آغاز مي شود و ناگهان سيلي بنيان کن در انديشه ها سرازير مي کند . کار سترگ او از آنجا که در زمانه تاريخي خاصي صورت گرفت نهايتا و با رسيدن "انقلاب پيش از آگاهي" ناتمام ماند والبته حداقل آنکه راهي ناشناخته و مسيري نو را نيز کشف کرد. و چون اين مسير پيش از آن عابري نداشت او خود به ساختن و عبور کردن از اين راه نو مشغول شد. تاثير شريعتي بر همه جريانهاي فکري - سياسي همدوره اش و حتي جريانهاي ادبي و هنري آن زمان غير قابل انکار است. ليکن نميتوان بصورتي شتابزده، هرکس يا هر جرياني را که از او تاثير گرفته است، ثمره مستقيم کار او به حساب آورد.

برفرض اگر بپذيريم که روحانيون سياسي پس از مشروطه، با فلسفه صدرايي آشنا بوده و تحت تاثير آن قرار گرفته اند، به اين معنا نخواهد بود که ثمره فلسفه صدرايي رشد فقه سياسي است. چنانچه بسياري از شاگران مکتب صدرا- و حتي خود او - قرباني همين فقه سياسي شده اند. بايد توجه کرد که ملاصدرا فقط اسفار اربعه نيست؛ آنچنان که شريعتي نيز فقط اسلاميات و اجتماعيات و يا کويرياتش نيست . بلکه اين هر سه با هم است. شريعتي در زمانه اي واقع شده بود که از بخشي از انديشه او جز بعنوان تئوري انقلابي بزرگ فهم نشد و هر چند که او تاکيد مي کرد انقلاب پيش از آگاهي فاجعه است، اما کسي منتظر نماند که پروژه آگاهي بخشي شريعتي به کمال خود رسد و آنگاه کار انقلاب آغاز شود. حادثه کسي را خبر نمي کند. پروژه فکري شريعتي را اگر در کنار پروژه سياسي او در نظر آوريم، فهم ديگري از کار او بدست مي آيد و البته براي تکميل اين فهم بايد به سروده هاي تنهايي او نيز توجه کنيم.
Hamid آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 06-07-2006   #95 (permalink)
Addict
 
Hamid's Avatar
 
تاريخ عضويت: May 2006
ارسالها: 16,364
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 8,265
از ایشان 9,476 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : شریعتی

شريعتي عارف

درباره ثمره تنهايي شريعتي و آنچه او کويريات مي نامدش دقت به اين نکته ضروري است که اوج کارش در اين زمينه، همزمان با اوج کارش در حوزه "ابلاغ" است. شريعتي در شطحيات خود که بخشي از آن را در کتاب کوير و در زمان حيات خويش (اواخر دهه چهل) منتشر کرد، مي کوشد تا "عرفان شخصي" عارفان مذهبي را به امري اجتماعي تبديل کند. و از آن مهمتر اينکه به عمد، محدوديتهاي "عقيدتي و قبيله اي" را کنار ميزند تا به زبان انساني خالصي دست يابد فارغ از کليشه هاي رايج مذهبي. به همين دليل است که "معبود"هاي او تنها از ميان مسلمانان يا حتي ايرانيان انتخاب نشده است. شريعتي مي کوشد تا در تنهايي مخاطبانش نيز تاثير گذار باشد. اگر پروژه او تنها معطوف به عمل سياسي يا انديشه اجتماعي بود، شايد اينچنين که امروز هم در اعماق جامعه ايران نفوذ دارد؛ نمي بود. اتفاقي نيست که اولين نوشته مدون شريعتي کوير است. او به تعبير شهاب الدين سهروردي پيامبري است که در اين دوره ظهور کرده است و يک پيام آور نه تنها در عرصه اجتماعي که در لحظات تنهايي و سکوت آدمي نيز بايد بتواند که حضور يابد. و اينچنين است که کار پيامبرگونه روشنفکر به تعبير شريعتي به کمال ميرسد. او با کويرياتش که فهمي انساني از عالم ترسيم ميکند، زمينه عمل اجتماعي خود را فراهم مي کند. عملي که بايد معطوف به آگاهي باشد.

به اين ترتيب شريعتي هم ساحت فردي وهم ساحت جمعي مخاطب خود را مورد خطاب قرار مي دهد و همين نکته است که نفوذ تاريخي کلام او و کاريزماي بي نظيرش را توضيح مي دهد. درباره عرفان انساني شريعتي بايد تامل بيشتري کرد. فراموش نکنيم که در عرفان کلاسيک ديني تنها راه رستگاري طي طريق از يک مسير و به راهنمايي مرشد راه، محقق مي شود. اما شريعتي چنين مسير يگانه اي را ترسيم نمي کند. شايد به همين دليل است که او با مولانا همسخن مي شود و نه ديگراني که مردم را دد و ديو مي دانند. از طرفي نگاه انساني مولانا آکنده از نشانه هاي مذهبي مشخص است، اما شريعتي در کويريات خود تبديل به انسان محض مي شود، بي هيچ تعلق مذهبي خاص و البته به تعبير اقبال؛ تنها تفسيري معنوي از جهان هستي دارد.

نکته ديگر در تاملات شريعتي آنجاست که او آن را در زمان حيات خود منتشر کرده است. مخاطبان شريعتي ، مخاطب کويريات او و هم اسلاميات و اجتماعيات او هستند. اين سه وجه گوناگون ، سه اقليم جداگانه نيست که هر يک را مخاطبي جداگانه باشد، بلکه هر سه سخن شريعتي، تنها به دنبال يک مخاطب است. مخاطبي که بتواند هر سه وجه سخن او را دريابد. و اگر کسي هست که تنها خود را مخاطب يکي از اين وجوه کرده است بي ترديد او مخاطب شريعتي نيست.
Hamid آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 06-07-2006   #96 (permalink)
Addict
 
Hamid's Avatar
 
تاريخ عضويت: May 2006
ارسالها: 16,364
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 8,265
از ایشان 9,476 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : شریعتی

تصويرى از «شريعتى جامعه شناس»

هيچ يك از تعبيرها و تأويل هايى كه درباره على شريعتى (۱۳۵۶-۱۳۱۲) عرضه شده است نتوانسته نام او را از تاريخ فرهنگ معاصر ايران حذف كند. به اين اعتبار، شريعتى هنوز براى جامعه ايرانى يك «مسأله» است، با همه تأثيرگذارى ها و الهام بخشى ها و نيز همه ضعف ها و نقدهايش. تاكنون ابعاد و زواياى گوناگونى از انديشه و شخصيت اين متفكر پرآوازه، محل كاوش و كنكاش اصحاب فكر بوده است اما جلوه جامعه شناسانه او هنوز آن گونه كه شايسته است به عرصه تحليل و محك نقد درنيامده است. آنچه از پى مى گذرد درنگى است بر وجه جامعه شناسانه شخصيت دكتر شريعتى تا براى اين پرسش مقدر، پاسخى بيابد كه «آيا مى توان وى را يك جامعه شناس به معناى آكادميك و دانشگاهى به شمار آورد يا نه؟» گو اينكه تصوير شريعتى در آيينه ذهن فرهنگ ايران، مقرون به صفت جامعه شناس هم هست اما كم نيستند كسانى كه ضعيف ترين پاره شخصيتى و فكرى او را وجه جامعه شناسانه اش مى دانند. در ميزگرد حاضر دكتر غلامعباس توسلى، دكتر سارا شريعتى و دكتر محمدامين قانعى راد در معرض چنين پرسشى قرار گرفته اند. «ايران» در اين ميزگرد كه در محل « انجمن جامعه شناسى ايران » برگزار گرديد، كوشيد جاى خالى منتقدين شريعتى را خود پر كند و در مقام طرح سؤال، بيش از آنكه به علايق خود نظر داشته باشد به نقد بى محابا و بى پرواى منتقدان تمسك كند تا از اين طريق، پاسخ همدلان و همفكران شريعتى را به پرسش هاى برهنه منتقدين دريافت نمايد.

• گروه انديشه

از شريعتى تاكنون تصويرهاى متعددى عرضه شده است: معلم انقلاب و شهادت، معلم ايدئولوژى، مرد كويريات و... اما هيچ وقت او را يك معلم جامعه شناسى ندانسته اند. آيا اين به معناى آن است كه كسى او را به عنوان يك جامعه شناس دانشگاهى قبول ندارد؟
توسلى: اشتباه محض است اگر كسى تصور كند كه شريعتى در حوزه جامعه شناسى ايران جايگاهى ندارد. اما بايد توجه داشت كه جامعه شناسى او از جنس يك نوع جامعه شناسى خاص است كه در محافل رسمى، توجه چندانى به آن نمى كنند. اين نوع خاص جامعه شناسى، «جامعه شناسى بينشى» است. شايد بتوان آن را يك جامعه شناسى غيررسمى به حساب آورد. در عين حال اين نوع جامعه شناسى، نوعى ابتكارى و بسيار مؤثر است...


Hamid آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 06-07-2006   #97 (permalink)
Addict
 
Hamid's Avatar
 
تاريخ عضويت: May 2006
ارسالها: 16,364
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 8,265
از ایشان 9,476 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : شریعتی

Shariati Gallery 2









Hamid آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 06-07-2006   #98 (permalink)
Addict
 
Hamid's Avatar
 
تاريخ عضويت: May 2006
ارسالها: 16,364
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 8,265
از ایشان 9,476 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : شریعتی

چهار زندان انسان - كنفرانس دكتر شريعتي در دانشكده نفت آبادان

بعد از عرض تبريك به همهء‌ شما به خاطر اين مناسبت، آنچه را كه مي‌خواستم مقدمتاً عرض كنم اين است كه سخنراني امشب من در حقيقت يك سخنراني نيست؛ به خاطر اينكه سخنراني عبارت است از ملاك و مطلبي كه يك سخنران دارد، تحقيقي كرده و نتيجهء آن تحقيق را براي حضار بيان مي‌كند. آنچه كه امشب مي‌خواهم عرض كنم، يك طرح، يك تز و يك نظريه است. بدون اينكه به استدلالش بپردازم و بدون اينكه توضيح زياد بدهم فقط اصل تز را طرح مي‌كنم و اگر هم تشريحي مي‌شود فقط به خاطر روشن شدن خود تز است و بعد عرضم را تمام مي‌كنم و البته در خدمتتان خواهم بود كه دربارهء خود اين تز و اين نظريه هرگونه سؤال يا ابهام و ايرادي باشد، به هر حال جواب بدهم. ولي از اول طي كنم كه اين يك استدلال، يك تشريح و تحقيق نسبت به يك موضوع نيست، بلكه يك نظريه است و شما در حد يك نظريه مي‌توانيد تلقي‌اش كنيد.

جالب است كه من در اين دو سه مرتبه‌اي كه به آبادان آمده‌ام و در اينجا صحبت كرده‌ام، بيشتر مسائل روي خود انسان دور مي‌زده و اين امر تصادفي نيست، چون بزرگترين مشكل زندگي انسان امروز همين است و هر روز هم به ميزاني كه زندگي روشن‌تر مي‌شود و جهان آسان‌تر و انسان مسلط‌تر بر جهان مي‌گردد و مشكلات بيشتر حل مي‌شود، اين مشكل، مشكل‌تر و مبهم‌تر مي‌شود و حتي به صورت يك فاجعه در مي‌آيد.

اين مشكل، مشكل خود انسان است و هر روز به وسيله علم به سؤال‌هاي زيادي پاسخ داده مي‌شود، ولي اين سؤال كه ” انسان چيست؟ ” بيشتر مطرح است و مسئله‌تر! چنانكه امروز مي‌بينيم در غرب كه بيشتر از ما و زودتر از ما به اين بحران رسيده‌اند، بيشتر از ما فاجعهء ” نمي‌دانم انسان كيست ” را احساس مي‌كنند كه دامنه‌اش تا حدي روشنفكران ما را هم گرفته است. بنابراين مسئله اساسي براي انسان امروز، خود انسان است كه چيست؟ و امكان ندارد قبل از اينكه ما به يك تعريف آگاهانهء درست و منطقي از انسان رسيده باشيم، هيچ مسئله‌اي حل بشود.

من در دانشكده‌اي دربارهء تعليم و تربيت صحبت مي‌كردم و مي‌گفتم علت اينكه مكتب‌هاي مختلف تعليم و تربيت كه امروز مطرح است، همه به بن‌بست رسيده‌اند و همهء نظام‌هاي آموزشي دنيا بر اساس فلسفه‌هاي مختلف، هيچ‌كدام نتوانسته‌اند موفق باشند و هركدام اول شور و شر فراواني برانگيختند و بعد عجز خودشان را نشان دادند، به خاطر نقصي كه در اين مكتب‌هاي تربيتي و آموزشي هست، نيست، بلكه به خاطر اين است كه معلمين بزرگ امروز دنيا و بنيانگذاران نظام‌هاي تعليم و تربيتي در سطح‌هاي مختلف بيش از آنكه به تكنيك آموزش و پرورش انسان بپردازند بايد اين مسئله را حل كنند كه انسان چه چيز است؟
Hamid آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 06-07-2006   #99 (permalink)
Addict
 
Hamid's Avatar
 
تاريخ عضويت: May 2006
ارسالها: 16,364
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 8,265
از ایشان 9,476 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : شریعتی

چهار زندان انسان - قسمت دوم
... اگر ما نفهميم كه انسان چيست و چه بايد باشد، يعني اعتقاد روشن و مورد اتفاق براي حقيقت انسان نداشته باشيم، همهء تلاش‌هاي ما براي اصلاح فرهنگ، اصلاح آموزش، پرورش، اخلاق و روابط اجتماعي عبث و بيهوده است. باغباني را مي‌مانيم كه تكنيك پيوند زدن، وجين كردن، باغداري و گياهشناسي را به حد اعلاي علم امروز مي‌شناسد، اما به نوع درختي كه هرس مي‌كند نمي‌انديشد و اين موضوع را كه جامعهء او نيازمند چه ميوه‌ايست، در نظر نمي‌گيرد. و درست امروز براي همهء كساني كه مي‌خواهند انسان و جامعه را اصلاح كنند مي‌شود چنين تشبيهي را كرد. امكان ندارد تعليم و تربيتي مترقي و موفق داشته باشيم قبل از اينكه مسئلهء انسان را حل كنيم. امكان ندارد كه هيچ‌يك از نظام‌هاي اجتماعي جهان، از ماركسيسم و سوسياليسم گرفته تا همهء ايدئولوژي‌هاي ديگر، موفق بشوند، قبل از اينكه بگويند و اعلام كنند كه انسان چيست، و قبل از اينكه به اين اصل برسند كه هدف‌هاي نهايي كه انسان بايد آنها را بر اساس فطرت خودش تعقيب كند چه هدف‌هايي است؟ و اصولاً بايد مشخص شود كه از جامعهء متعالي، از تمدن بزرگ و از نظام آموزش‌هاي سياسي يا اقتصادي بسيار پيشرفته، چه جور انساني را مي‌خواهيم بسازيم. بنابراين قبل از هر چيز بايد مسئلهء انسان بودن و چگونه بودن انسان و چگونه شدن انسان حل بشود. اين اساس هر مسئله‌اي است، چه خواسته باشيم بعداً مذهبي بمانيم چه غير مذهبي، چه سوسياليست چه ضد آن، چه مترقي و چه مرتجع. هر شكلي را خواسته باشيم بعد تعقيب كنيم، بايد قبلاً اين مسئله براي همه‌مان حل بشود.

متأسفانه من سالي يك مرتبه اينجا مي‌آيم (آن هم مسلم نيست كه بتوانم بيايم)، و هميشه در همان مرحلهء اول مي‌مانم. يعني براي آنچه كه بعد بايد بنا كنم ديگر فرصت نيست. مي‌ماند تا سال ديگر، كه سال ديگر هم نسل عوض مي‌شود. متأسفانه ما معلم‌ها زحماتمان روي آب جاري است، بر خلاف آنهايي كه در بازار يا در اداره كار مي‌كنند. اينها ده سال كه كار مي‌كنند سوابق اين ده سال كار در محيطشان مي‌ماند. اما ما زحماتمان روي جريان پيوسته‌ايست كه مشتريانمان حداكثر چهار سال ديگر در دانشكده هستند. همهء كارهايي كه مي‌كنيم، به آخر كه مي‌خواهد برسد، مي‌بينيم دانشجوها دارند مي‌روند و باز نسل تازه‌اي مي‌آيند و باز ما بايد از صفر شوع كنيم. معلمي يك بدي كه دارد اين است، به خصوص در نظام تعليم و تربيت جديد؛ بر خلاف نظام تعليم و تربيت قديم، كه شاگرد خودش مي‌رفت در حوزه‌هاي مختلف مي‌نشست و استادان مختلف را مي‌ديد، يك نفر را انتخاب مي‌كرد و بعد آن معلم، اين شاگردش را بر اساس مكتب خودش، پله پله مي‌ساخت و تا مراحل نهايي مي‌رساند و آخرين تحقيقاتش، آخرين نظرياتش را براي او مي‌گفت و او را از ابتدا تا انتهاي مكتبش مي‌پروراند و هدايت مي‌كرد. اما تعليم و تربيت در نظام جديد اين شكلي نيست. با شاگرد يك سال يك درس خاص داريم، مقدمه چيني مي‌كنيم كه بعد به نتيجه برسيم؛ بعد مي‌بينيم سال تمام است. او رفته و عده‌اي ديگر آمده‌اند كه باز از اول بايد شروع كنيم. اين است كه هميشه در مقدمه مي‌مانيم.

معلمي به شاگردش مي‌گفت: ” تنبل خجالت نمي‌كشي دو سال در يك كلاس مانده‌اي؟ ” گفت: ” خودت خجالت بكش كه بيست و پنج سال است كه در همين كلاس مانده‌اي! ”

اين مجبور بودن معلم به ماندن در يك كلاس، كه كلاسش از لحاظ اتاق و شماره ثابت است، اما از لحاظ مشتري‌هايش همواره در حال حركت، سبب مي‌شود كه هرچه مي‌خواهد بسازد بعد از مدتي، جبراً، از زير دستش رد شود و نتايج مقدماتش هيچ وقت به خودش و كار بعدي‌اش نرسد.

سخنراني امروز من، باز هم دربارهء انسان است. زيرا همانطوري كه گفتم انسان امروز از هر روزي مجهول‌تر است. از اواخر قرن نوزدهم تا قرن بيستم – كه الآن هستيم – غالب فلاسفه و متفكرين و حتي نويسندگان و هنرمندان به مسئلهء انسان توجه فراوان كرده‌اند و هركدام دربارهء انسان يك اثر، يك تحقيق و يا يك نظريه دارند. بدين علت است كه انسان از هر روزي، امروز متزلزل‌تر است.
Hamid آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 06-07-2006   #100 (permalink)
Addict
 
Hamid's Avatar
 
تاريخ عضويت: May 2006
ارسالها: 16,364
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 8,265
از ایشان 9,476 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : شریعتی

چهار زندان انسان - قسمت سوم
... اصل تز من اين است كه انسان داراي چهار جبر است. انسان زنداني چهار زندان است و طبيعتاً وقتي مي‌تواند انسان باشد كه از اين چهار جبر رها بشود و و قتي انسان مي‌تواند به معناي واقعي انسان باشد كه از اين چهار زندان، آزادي خودش را به دست بياورد.

حالا اصل تز اين است كه اولاً اين چهار زندان يا چهار جبر چيست؟ و ثانياً چگونه انسان مي‌تواند از اين زندان‌هاي چهارگانه يا جبرهاي چهارگانه‌اش رهايي پيدا كند؟ و قبل از اين مسئله بايد توجه كرد كه وقتي مي‌گوييم ”انسان”، مقصودمان چيست؟ چون با يك تعريف خاص از انسان است كه مي‌توان گفت اين انسان، زنداني چهار زندان است؛ و اين تعريف خاصي است كه عرض مي‌كنم:

يكي از دوستان من كه در قرآن تحقيق مي‌كرد، مي‌گفت دو كلمه راجع به انسان هست و وقتي از اين نوع صحبت مي‌كند دو كلمه را به كار مي‌برد: يكي ”بشر” ، يكي ”انسان”. گاه ”بشر” به‌ كار مي‌برد و مي‌گويد: «انا بشر مثلكم»؛ گاه انسان به كار مي‌برد و مي‌گويد: «كان الانسان عجولا» (مثلاً) يا «ضعيفا»، و اين اختلاف بين كلمهء ”بشر” و كلمهء ”انسان” در اين است كه وقتي مي‌گويد ”بشر”، مقصودش همين نوع حيوان دوپايي است كه در آخر سلسلهء تكاملي موجودات بر روي زمين آمده و الآن دارد زندگي مي‌كند و سه ميليارد رأس از آن الآن در روي زمين حركت مي‌كنند. وقتي مي‌گويد ”انسان”، مقصود آن حقيقت متعالي غيرعادي و معماگونه‌اي است كه تعريف خاصي دارد و در آن تعريف، ديگر پديده‌هاي طبيعت نمي‌گنجند. پس دو تا انسان وجود دارد: يكي انساني كه بيولوژي از آن صحبت مي‌كند، طبيب از آن حرف مي‌زند، فيزيولوژيست از آن صحبت مي‌كند و ديگري انساني كه شاعر درباره‌اش حرف مي‌زند، فيلسوف از آن سخن مي‌گويد و مذهب با او كار دارد.

نوع اول همان نوع خاصي است كه داراي خصوصيات فيزيولوژي و بيولوژي و پسيكولوژي مشترك در ميان همهء افراد اين نوع اعم از سياه، سفيد، زرد، شمالي، جنوبي، شرقي، غربي، مذهبي و غيرمذهبي است و بر اساس اين قوانين است كه طب، داروسازي، داروشناسي و همچنين تشريح، بيماري‌شناسي، پاتولوژي، علم بيولوژي و علم روانشناسي به وجود آمده است. اما انسان به معني دومش عبارت از آن حقيقت انسان بودن است و داراي خصوصيات استثنايي است كه سبب مي‌شود هريك از افراد نوع بشر به ميزان خاصي انسان باشند.

پس وقتي مي‌گوييم ”انسان”، مقصودمان تعريفي نيست كه همهء افراد اين نوع – كه سه ميليارد آن الآن روي زمين هستند – به طور مشترك شامل حالشان بشود. همهء افراد اين نوع، بشر هستند به طور مشترك، اما همهء آنها انسان نيستند. هركسي به ميزاني و تا اندازه‌اي توانسته است انسان بشود. پس بدين تعريف مي‌رسيم كه از ميان افراد اين نوع كه همه‌شان بشرند، و هركسي به اندازه ديگران بشر است، افرادي هستند كه توانسته‌اند به مرحلهء انسان شدن برسند و در مرحلهء انسان شدن يا انسان بودن، درجات متعالي يا اندكي را طي كنند. اين است كه نوع بشر در مسير تحول و تكامل خودش به طرف انسان شدن گام بر مي‌دارد.

بشر يك ”بودن” است، در صورتي كه انسان يك ”شدن” است.فرق انسان با بشر و همهء پديده‌هاي ديگر طبيعي از حيوان و نبات و جماد اين است كه همهء پديده‌هاي طبيعت هركدام يك ”بودن” اند و تنها انسان بدان معناي ويژه يك ”شدن” است. يعني چه؟ موريانه را در نظر مي‌گيريم. از پانزده ميليون سال پيش در آفريقا آثاري از خانه‌سازي موريانه هست كه مي‌بينيم درست خانه و زندگي‌اش را در آن دوره همان جور مي‌ساخته و ترتيب مي‌داده كه الآن. بنابراين موريانه يك ”بودن”ي است كه تا هر وقت هست و در هر كجا كه هست، هريك از افراد اين نوع موريانه يك وجود ثابت لايتغيرند، هميشه يك تعريف ثابت دارند. همين‌طور كوه، ستاره، آب، جانور، اسب، شير، پرنده و همين‌طور هم بشر. بشر هم يك تعريف ثابت دارد. موجودي است كه روي دو پايش راه مي‌رود. تعريف ثابتش را يكي از نويسندگان بطور فانتزي، از قول دانشمند بزرگي كه به كرهء مريخ رفته، نوشته است. به كرهء مريخ رفته است؛ آنجا پياده شده و در خيابان‌هاي آنجا راه مي‌رفته (توريست بوده و از زمين به مريخ رفته) و ديده كه در دانشكده‌اي در آنجا در كنفرانسي اعلام شده كه يكي از دانشمندان مريخ درباره آخرين سفري كه به زمين كرده‌اند و كشف موجودات زنده در آنجا، سخنراني خواهد كرد. اين دانشمند زميني هم مي‌رود در آن كنفرانس شركت مي‌كند. مي‌بيند يكي از دانشمندان كرهء مريخ پشت تريبون رفته و گفت كه: بله، بالاخره نظريهء علمائي كه مي‌گفتند در زمين حيات وجود دارد ثابت شد. اخيراً تحقيقاتي نشان داده كه موجودات خيلي پيشرفته‌اي از لحاظ حيات در آنجا وجود دارند كه يكي از آنها اسمش ”بشر” است. البته من نمي‌توانم براي شما درست روشن كنم كه اين بشر چگونه موجودي است، چون حتي يك تصور ذهني هم از آن نداريد؛ ولي بطور خلاصه عرض مي‌كنم، خيكي است كه دو تا سوراخ دارد، چهار دستك. اينها موسوم به بشرند و روي زمين از اين طرف به آن طرف مي‌خيزيند، با تلاش عجيب و بسيار وحشيانه‌اي كه در تمام منظومه‌ها شبيهش نيست. اينها يك جنون خاص همديگركشي دارند. گاهي دسته‌هاي بسيار زيادشان از نقطه‌هاي دور كه هيچ ارتباطي به هم ندارند و هيچكدام همديگر را نمي‌شناسند، با يك نقشه و طرح و هيجان و تحريك، تجهيز مي‌شوند و با سلاح‌هاي خيلي مدرن و تجهيزات خيلي سطح بالا راه مي‌افتند و زندگي و كار و خانواده‌شان را مي‌گذارند و مي‌آيند كنار هم صف مي‌بندند، بعد به جان هم مي‌افتند. من فكر مي‌كردم كه اينها لابد به‌خاطر خوراك به همديگر احتياج دارند، اما بعد مي‌ديدم كه اينها با يك زحمت عجيبي همديگر را قتل عام مي‌كنند و مي‌كشند و بعد هم بلند مي‌شوند و مي‌روند به خانه‌هاشان. باز دومرتبه يكي مي‌افتد جلو و باز يك عده‌اي را تحريك مي‌كند و باز به جان عدهء ديگري مي‌افتند. خلاصه، اين نوع كه اسمش ”بشر” است، تاريخ خودآزاري و خودكشي دارد و تمام تجهيزاتشان صرف اين مي‌شود كه وسايل كشتن يكديگر را – بدون اينكه نسبت به هم كينه‌اي داشته باشند – فراهم كنند و بعد هم قتل عام‌هاي فراوان. و هيچ‌كدام از گوشت همديگر يا خون همديگر نمي‌خورند كه بگوييم نيازي به همديگركشي دارند، غذاشان از جاي ديگر فراهم مي‌شود. و بعد از فراغت از كشت و كشتار و همديگر را قتل عام كردن و سوزاندن خانه‌هاي يكديگر، غرور و بادي اينها را مي‌گيرد كه ما نفهميديم اين چه حالت روحي است. بعد هم حماسه‌ها درست مي‌كنند. ولي خوراكشان بدين شكل است كه توي زمين راه مي‌روند و با يك حرص شديد هرچه گيرشان مي‌‌آيد با اين دستك‌هايي كه در اطرافشان هست جمع مي‌كنند. اما اين غذاهاي بسيار لطيف، ميوه‌هاي خيلي خوش عطر و خوش مزه و گل‌هاي خيلي خوبي كه در زمين مي‌رويد، اينها را كه مي‌گيرند، نمي‌خورند – اين هم يكي از جنون‌هاي اين موجود است كه ما نفهميديم علتش چيست – اينها را به زحمت از طبيعت مي‌گيرند، غذاهاي سالم، گوشت‌ها و ميوه‌هاي سالم را به خانه مي‌برند، آتش درست مي‌كنند و آنها را در ظرف‌هاي خاصي مي‌ريزند و يك مقدار ادويهء بد رنگ و بد طعم و تند توي آن ريخته، بعد مي‌جوشانند، مي‌سوزانند و مي‌خورند و بعد مريض مي‌شوند و بعد التماس مي‌كنند كه دكتر به زور وسائل تكنيكي آنها را از توي شكم‌هاشان در بياورد، و آنها (دكترها) به‌خاطر همين عمل اشخاص محترم و پردرآمدي در جامعه‌شان هستند. و اين بيماري‌ها بيماري‌هاي بشر كرهء زمين است. در عين حال كه بسيار پيشرفته است و بسيار مسلط بر زمين، يك چنين جنون‌هايي دارد كه هيچ حيواني تا حالا دچارش نشده است

Hamid آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 06-07-2006   #101 (permalink)
Addict
 
Hamid's Avatar
 
تاريخ عضويت: May 2006
ارسالها: 16,364
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 8,265
از ایشان 9,476 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : شریعتی

چهار زندان انسان - قسمت چهارم
... اين تعريف همان بشر است با تعبيراتي مستهجن، ولي واقعيت همين است. وقتي كه شما تاريخ بشر را مي‌خوانيد، تاريخ حماقت‌هاي بشر همواره بيشتر و جالب‌تر از تاريخ شعور بشر است، هميشه بيشتر بوده و الآن هم همينطور است. اين بشر هميشه هم طبيعي است، هميشه هم ثابت است؛ تعريفش از ميموني كه روي زمين در پنجاه هزار سال پيش پيدا شده تا الآن فرقي نكرده. اسلحه‌اش فرق كرده، لباسش فرق كرده، خوراكش فرق كرده، اما نوعش و خصوصياتش همان كه بوده هست. چنگيزي كه بر يك قوم بدوي و وحشي حكومت مي‌كرد يا امپراتوران بزرگي كه در گذشته بر جامعه‌هاي بسيار متمدن حكومت مي‌كردند با كساني كه بر نظام‌هاي بزرگ اقتصادي و رژيم‌هاي بزرگ و نيرومندي كه تمدن امروز را مي‌چرخانند حكومت مي‌كنند هيچ فرقي ندارند، هيچ. منتهي اختلاف او با آنهايي كه بر بشر امروز حكومت مي‌كنند اين است كه او تجهيزات ندارد يعني با نظام امروز تربيت نشده، اين است كه صريح مي‌گويد من آمده‌ام بكشم. اما اين متمدن امروزي مي‌آيد، مي‌كشد و مي‌گويد ”من آمده‌ام صلح برقرار كنم”! طرز حرف زدن، دروغ گفتن و توجيه كردن است كه تكامل پيدا كرده و الا نفاق، دروغ، آدم‌كشي و لذتي كه انسان از كشتن ديگران و از غارت ديگران مي‌برد همچنان است كه بوده و بلكه شديدتر هم شده. اين انسان به اين معني همواره ثابت است و اين همان بشر است.

اما انسان به معناي آن حقيقت متعالي كه ما بشرها همواره بايد در تلاش رسيدن به آن باشيم، يعني در تلاش ”شدن” اش باشيم، عبارت است از خصوصياتي متعالي كه ما بايد به عنوان خصوصيات ايده‌آل به دست بياوريم، عبارت است از خصوصياتي كه نيست، اما بايد باشد. اين است كه انسان عبارت است از آن موجودي كه نيست اما بايد باشد و بنابراين هدف بشر، انسان شدن است و باز انسان شدن يك مرحلهء ثابت نيست كه وقتي رسيد، به يك ”بودن” رسيده باشد، نه، انسان همواره در حال ”شدن” است، همواره در تكامل دائمي و ابدي به طرف بينهايت است.

انا لالله و انا اليه راجعون”، يك فلسفهء انسان‌شناسي است. ”اليه راجعون” يعني انسان به طرف خداوند برمي‌گردد. اين كلمه ”اليه” بحث مرا نشان مي‌دهد. بر خلاف تصوف كه مي‌گويد انسان به خدا مي‌رسد و – [مثلاً] – حلاج به خدا رسيد ( خدا را يك جاي ثابت مي‌گيرد كه وقتي انسان به آنجا رسيد ديگر انسان در خدا متوقف مي‌شود. )، ”اليه” يعني به سوي او، نه در او، نه به او، بلكه به سوي او. او كيست؟ خدا. به سوي خدا يعني چه؟ خدا كه در يك جاي ثابت نيست كه انسان آنجا كه رسيد نهايت حركتش باشد و آنجا متوقف بشود. خدا عبارت است از بينهايت، ابديت و مطلق. بنابراين حركت انسان به سوي خدا، در يك معناي ديگر و در يك تعبير ديگر، حركت انسان به طور ابدي و هميشگي و غير قابل توقف، به طرف تكامل بينهايت و به طرف تعالي بينهايت است، هرگز توقف نيست. اين معناي ”شدن” و معناي انسان است.

Hamid آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 06-07-2006   #102 (permalink)
Addict
 
Hamid's Avatar
 
تاريخ عضويت: May 2006
ارسالها: 16,364
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 8,265
از ایشان 9,476 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : شریعتی

چهار زندان انسان - قسمت پنجم
... اين انسان - آن انساني كه بايد باشد و بشود – داراي سه خصوصيت است: اول، موجودي است خودآگاه؛ دوم، انتخاب كننده؛ و سوم آفريننده؛ فقط و فقط... تمام خصوصيات ديگر انسان از اين سه اصل منشعب مي‌شود و آن انسان، خودآگاه، انتخاب كننده و آفريننده است. به ميزاني كه هريك از ما به مرحلهء خودآگاهي مي‌رسيم و به مرحله‌اي مي‌رسيم كه واقعاً مي‌توانيم انتخاب كنيم و بعد به مرحله‌اي مي‌رسيم كه مي‌توانيم آن چيزي را كه طبيعت خلق نكرده و ندارد، خلق كنيم، انسانيم. پس وقتي خصوصيات آن انساني كه بايد باشد روشن شد، عواملي كه انسان را در طريق ”شدن‌اش” مانع هستند، بايد بشناسيم تا با رفع آنها حركت خودمان را و هجرت فطري و ذاتي خودمان را در تكامل و در ”شدن” انسان تعقيب كنيم.

چهار جبر است كه انسان را از خودآگاهي، از انتخاب و از آفرينندگي مانع مي‌شوند. اين جملهء ”دكارت” خيلي معروف است: ”من فكر مي‌كنم، پس من هستم”. اين شك دكارت است. اول در همه چيز شك كرد، بعد گفت، اما در اين كه من دارم شك مي‌كنم، نمي‌توانم شك كنم، پس من هستم كه شك مي‌كنم، پس من هستم. بعد روي اين جمله‌اش معروف شد كه ”من فكر مي‌كنم، پس من هستم”، و بر اساس اين جمله همهء مكتب‌اش را اثبات كرد.

حرف دوم، حرف ”ژيد” است: ”من احساس مي‌كنم، پس من هستم”. حرف سوم، حرف ”آلبركامو” است: ”من عصيان مي‌كنم، پس من هستم” و اين درست‌تر است. اين سه ملاك ”هست” بودن، هر سه درست است؛ او كه فكر مي‌كند، پس هست كه فكر مي‌كند؛ آن‌كسي كه احساس مي‌كند، پس هست كه احساس مي‌كند؛ و كسي كه مي‌شورد و عصيان مي‌كند، پس هست كه عصيان مي‌كند. اما سه تا بودن وجود دارد، و عالي‌ترين هستني كه خاص انسان مي‌باشد، ”من عصيان مي‌كنم، پس من هستم” است.

آدم تا وقتي كه در بهشت بود و عصيان نكرده بود، آدم نبود، فرشته بود. اما انسان در بهشت و زندگي مصرفي بهشت عصيان مي‌كند و بعد از خوردن آن ميوه (ميوهء خرد و بينش و عصيان)، از آن بهشت طرد مي‌شود كه بهشت برخورداري و مصرف حيواني بود، نه بهشت موعود (آن بهشت موعود، ضد بهشتي است كه [آدم] از آنجا طرد شده)، و بعد به زمين مي‌آيد و وظيفه دارد كه با تلاش و با جهاد و با مبارزه و با كشمكش، زندگي خودش را تكفل بكند، همان‌طور كه وقتي پدر و مادر بچه‌شان را عاق مي‌كنند، يا از خانه بيرونش مي‌كنند، علامت اين است كه مسئوليت زندگي خودش را به خودش واگذاشته‌اند. اين درست ترجمهء حرف سارتر، به نام "Delaissement" – اصل اگزيستانسياليسم – [است]؛ يعني انسان يك ”به خود واگذاشته شده” است. يعني مسئوليت زندگي خودش را در طبيعت، خودش دارد، برخلاف همهء حيوانات كه طبيعت غرايزي بر آنها تحميل كرده و آنها را اداره مي‌كند، و خودشان هرگز زندگي خودشان را نمي‌توانند انتخاب بكنند. انساني كه به خودآگاهي رسيده و به عصيان عليه بهشت و حتي به عصيان عليه ارادهء خداوند رسيده، موجود تازه‌اي است كه در عالم خلق شده و همين انسان است كه بعد با عبادت و با اطاعت – كه باز، آن عبادت و آن اطاعت، اطاعتي است كه انتخاب كرده – مي‌تواند به نجات برسد. اطاعت انساني كه از همان اول عابد عبد ناخودآگاه است، و مثل يك جانور نمي‌تواند عصيان كند، بي‌ارزش است. اطاعت انساني كه به عصيان رسيده، آن چيزي است كه خواسته شده. بنابراين انسان عبارت است از موجودي در طبيعت كه فقط و فقط اوست كه مي‌تواند انتخاب كند. عصيان كه مي‌كند، علامت اين است كه مي‌تواند انتخاب كند. حرف كامو كه من "Revolte" مي‌كنم و بر عليه نظام حاكم بر خودم، بر طبيعت و بر جامعه مي‌شورم و مي‌توانم نفي كنم و به جايش چيز ديگري را انتخاب كنم، همين است. اين يعني انسان ”هست” شده. اما حرف دكارت كه مي‌گويد: ”من فكر مي‌كنم، پس من هستم”، يا حرف ژيد كه: ”من احساس مي‌كنم، پس من هستم”، ”هست” بودن را اثبات كرده، اما انسان بودن را هنوز اثبات نكرده است.


Hamid آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 06-07-2006   #103 (permalink)
Addict
 
Hamid's Avatar
 
تاريخ عضويت: May 2006
ارسالها: 16,364
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 8,265
از ایشان 9,476 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : شریعتی

چهار زندان انسان - قسمت ششم
انسان موجودي خودآگاه است، بدين معني كه در تمام طبيعت تنها اين موجود مي‌باشد كه به خودآگاهي رسيده است. تعريف خودآگاهي عبارت است از: (( ادراك كيفيت و سرشت خويش، كيفيت و سرشت ساختمان جهان، كيفيت و سرشت رابطه خويش با جهان. )) بشر به ميزاني كه به اين سه اصل آگاهي پيدا مي‌كند، انسان مي‌شود.

دوم، انتخاب كننده است يعني تنها موجودي [است] كه مي‌تواند در طبيعت بر خلاف طبيعت، بر خلاف نظامي كه بر او حاكم است و بر خلاف حتي نيازها و ضرورت‌هاي بدني و رواني‌اش و نيازهاي طبيعي و كشش‌هاي غريزي‌اش عصيان كند و مي‌تواند چيزي را انتخاب كند كه نه طبيعت مجبورش كرده و نه بدن و فيزيولوژي او اقتضاي انتخاب چنين چيزي را دارد و اين عالي‌ترين مرحلهء انسان شدن است.

اين يك نوع كاري است كه خاص خداوند است. حيوانات ديگر، درست دستگاه‌هايي هستند كه گرايش‌هاي غريزي كه در درون‌شان نصب و خلق شده، آنها را بدين طرف يا آن طرف مي‌كشاند. درست سالي يك مرتبه شور جنسي در گوسفند پيدا مي‌شود و نمي‌تواند پيدا نشود و بعد هم نمي‌تواند اعمال غريزهء جنسي‌اش را در آن فصل انجام ندهد، و بعد هم كه از آن شور افتاد ديگر يه كلي مسألهء جنسي را فراموش مي‌كند. عشق در گوسفند پيدا مي‌شود، بعد ابراز مي‌شود و بعد فروكش مي‌كند و اين يك خصوصيت جبري تحميلي طبيعت بر اندام گوسفند است. هر وقت طبيعت او خواست و اقتضا كرد به وجود مي‌آيد و هر وقت اقتضا كرد كه فروكش كند، فروكش مي‌كند.

اما انسان است كه نه تنها بر خلاف طبيعت بلكه بر خلاف طبيعت خودش عصيان مي‌كند. بر خلاف غريزهء خودخواهي، به خودكشي دست مي‌زند، بر خلاف غريزهء طبيعي كه او را به صيانت خودش و به حفظ بدن خودش و زندگي خودش مي‌خواند، او به فداكاري دست مي‌زند و خود را براي يك فكر يا ديگران نابود مي‌كند. او انتخاب كرده و بر خلاف همهء خصوصيات طبيعي كه او را به انتخاب رفاه و زندگي و خوراك و پوشاك و مسكن مي‌خوانند، مي‌تواند اعتراض و عصيان نمايد و به زهدگرايي و پارسايي تن بدهد. اينها علامت اين است كه تنها اين موجود است كه مي‌تواند انتخاب كند، عليرغم همهء عللي كه او را به انتخاب چيز ديگري مي‌خوانند.

سوم، انسان موجودي است كه خلق مي‌كند. خلق از كوچك‌ترين شكل تا عظيم‌ترين صنايع و آثار هنري، تجلي قدرت آفريدگاري در فطرت آدمي است. تنها انسان است كه مي‌سازد. اين است كه بعضي از تعريف‌ها به اين شكل در آمده كه انسان، حيواني است ابزار ساز. ولي انسان، سازنده است، نه فقط ابزار، بلكه بيشتر از ابزار.

سازندگي انسان بدين معني است كه او احساس مي‌كند نيازهاي او به ميزاني تكامل پيدا كرده كه چيزهايي مي‌خواهد كه در طبيعت نيست. اين خودش علامت اين است كه انسان به وجود آمده. انسان تا وقتي كه آنچه در پيرامون‌اش هست، برايش كافي باشد، حيواني است طبيعي، در جستجوي مائده‌هايي كه طبيعت، روزمره در اختيارش قرار داده. از اينجا منزلش با منزل حيوان ماقبل خودش در تكامل جدا مي‌شود و به مرحله‌اي مي‌رسد كه مي‌بيند بر خلاف نيازهاي طبيعي‌اش، نيازهايي او را به دغدغه و حركت و تلاش وا مي‌دارند كه مايحتاجش را براي رفع آن نيازها در طبيعت نمي‌يابد. يعني نشان مي‌دهد كه اين انسان به قدري تكامل پيدا كرده كه از مجموعهء امكانات طبيعت بيشتر شده؛ امكاناتش و احساس احتياجش از مجموعهء قدرت‌ها و آفرينندگي طبيعت مادي، گسترش و تكامل بيشتري پيدا كرده و در اينجا است كه به قول هايدگر، انسان به ”تنهايي” مي‌رسد. انسان وقتي به تنهايي مي‌رسد كه احساس مي‌كند ديگر جنسش از جنس طبيعت مادي نيست و هنگامي احساس مي‌كند كه اينجائي نيست، كه احساس كند نوع ساختمان فطري او با نوع ساختمان حيوانات ديگر اختلاف دارد و احساس كند ايده‌آل‌هايي او را به طرف خودش مي‌كشاند كه آن ايده‌آل‌ها در طبيعت وجود ندارد. يكي از كارهايي كه مي‌كند اين است كه به خلق دست مي‌زند. از يك مقدمهء كوچك شروع مي‌كند، مي‌خواهد روي پشت‌بام برود، مي‌خواهد پرواز كند، اما طبيعت به او پر نداده، نردبان مي‌سازد و روي پشت‌بام مي‌رود. از اينجا ابزارسازي شروع مي‌شود تا كشتي، هواپيما و سفاين فضائي . . . يا امثال اينها در صنعت.

صنعت، مجموعهء آفرينندگي‌هاي انساني است كه مي‌كوشد تا طبيعت را در مهميز ارادهء خودش قرار بدهد و مي‌كوشد تا با امكانات بيشتري كه آفرينندگي به او مي‌دهد، به آنچه در طبيعت هست، ولي نمي‌تواند به آساني در دسترس او قرار بگيرد، برسد: نفت در زمين است، اما با امكاناتي كه طبيعت به او داده نمي‌تواند از آن استفاده كند يا اينكه از اين گياه به اين شكل نمي‌تواند با امكاناتي كه دارد استفاده كند؛ صنعت حفاري و تصفيهء نفت يا صنعت كشاورزي به او امكانات تازه‌اي مي‌دهند كه طبيعت نداده
Hamid آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 06-07-2006   #104 (permalink)
Addict
 
Hamid's Avatar
 
تاريخ عضويت: May 2006
ارسالها: 16,364
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 8,265
از ایشان 9,476 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : شریعتی

بسوزم

چه امید بندم در این زندگانی

که در ناامیدی سرآمد جوانی

سرآمد جوانی و مارا نیامد

پیام وفایی ازاین زندگانی

بنالم زمحنت همه روزتا شام

بگریم زحسرت همه شام تاروز

توگویی سپندم براین آتش طور

بسوزم ازاین آتش آرزوسوز

بود کاندرین جمع ناآشنا

پیامی رساند مرا آشنایی ؟

شنیدم سخن ها زمهرو وفا لیک

ندیدم نشانی زمهر و وفایی

چو کس بازبان دلم آشنا نیست

چه بهترکه از شکوه خاموش باشم

چو یاری مرانیست همدرد بهتر

که ازیاد یاران فراموش باشم

ندانم درآن چشم عابد فریبش

کمین کرده آن دشمن دل سیه کیست ؟

ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش

چنین دل شکاف و جگر سوز ازچیست ؟

ندانم در آن زلفکان پریشان

دل بیقرار که آرام گیرد ؟

ندانم که از بخت بد آخر کار

لبان که از آن لبان کام گیرد ؟



احمق نیستم



پر بودم و سیر بودم و سیراب

ولذتم تنها اینکه ...

آری کارم سخت است و دردم سخت تر

و از هرچه شیرینی و شادی و بازی است محروم

اما ...

این بس که میفهمم !

خوب است .... خوب

احمق نیستم .



نه مرد بازگشتم !



اما باز نگشتم

به بیراهه هم نرفتم

که من نه مرد بازگشتم !

استوار ماندن و به هر بادی به باد نرفتن

دین من است .

دینی که پیروانش بسیار کم اند .

مردم همه زادگان روزند و پاسداران شب !؟!
Hamid آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 06-07-2006   #105 (permalink)
Addict
 
Hamid's Avatar
 
تاريخ عضويت: May 2006
ارسالها: 16,364
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 8,265
از ایشان 9,476 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : شریعتی

کار بی چرا


عشق تنها کار بی چرای عالم است
چه آفرینش بدان پایان می گیرد .

معشوق من چنان لطیف است

که خود را به (( بودن )) نیالوده است

که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد

نه معشوق من بود .
Hamid آفلاين است   پاسخ با نقل قول
پاسخ

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 10:26 AM با تنظيم GMT +3.5 مي باشد.


Powered by: vBulletin - © Jelsoft Enterprises Ltd
Copyright ©2005 - 2010, HamMihan
تمام حقوق محفوظ می باشد , پایگاه اینترنتی هم میهن
هم میهن - اخبار ایران و جهان  - کتابخانه -میهن نیوز - هواشناسی - تفریح و سرگرمیفیلم و سینما - حوادث - بیوگرافی شخصیت ها -  بازی آنلاینایرانگردی - فال حافظ - پزشکی و سلامتی - ورزش - تصاویر ماهوراه ای - دیدنی هاگالری تصاویر - تکنولوژی  -  ابزارهای موبایلجملات پندآموز - دیکشنری انگلیسی به فارسی - جستجوگر فارسی - درگاه تجاری لوکوپوک