|
|||||||
| ادبيات و نوشته های ادبی انجمن ادبیات و نوشته های ادبی محلیست برای گفتمان میان نویسندگان هم میهن و آشنایی با نوشته های ادبی یکدیگر |
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهاي موضوع | نحوه نمايش |
|
|
#1 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Nov 2008
محل سكونت: ايران
ارسالها: 102
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 20
از ایشان 21 بار سپاسگزاري شده است
|
"با ياد پروردگارم" كوتاه اما دلنشين!درود.امروز چندي از نوشته هاي دوستان عزيزم رو براتون اين جا قرار دادم كه از نظر خودم واقعا نويسنده هاي قابلي هستند.اين نوشته ها به دل خودم خيلي مي شينه اميدوارم به دل شما هم بشينه... خرافات! هزار بار قيچي رو بازو بسته كردم و هزار بار با آينه رو ديوار بازي كردم.نه تنها دعوامون نشد و سر هم داد نكشيديم,بلكه هر روز به خاطر شيرين كاري هاي همديگه از ته دل خنديديم وعشق بي اندازه مون رو به اون همه خرافات ثابت كرديم. "بهاره عزيزم" البته اگر... من صداي تو را از پس ديوارها.كوه ها و حتي درياها مي شنوم,البته اگر كمي آهسته تر سخن بگويي و اين گونه سرم داد نكشي... "بهاره عزيزم" هديه! روز تولدش بود.مي خواستم هديه اي به او بدهم و پولم آنقدر نبود كه بتوان با آن چيز مناسب و زيبايي خريد.به او زنگ زدم.قرار شد همديگر را ببينيم.هديه ام را كادو كردم و روي آن نوشتم "شكستني است"و هديه كوچك ديگري را هم روي آن چسباندم.وقتي رفتم اخمو بود! اميدوار بودم كه با هديه ام او را خوشحال كنم.با خوشحالي هديه ام را به او دادم,جلوي چشمانم را هم گرفتم چون از هديه ام خجالت مي كشيدم! ناگهان صدايي را شنيدم كه وجودم را لرزاند...در حالي كه اشك در چشم هايم حلقه بسته بود,برگشتم كه ديدم قلبم هزار تكه شده...داشت مي رفت كه پايش را بر روي هديه ي كوچك نيز گذاشت و غرورم را هم زير پاهايش بي تفاوت له كرد و از كنارم گذشت... "روزين عزيزم" سهم تو! تو نگاهم مي كني و من عاشق مي شوم,تو مي روي و من مي شكنم.راستي پس سهم تو از اين عشق چيست؟! "مهتاب عزيزم" برنده! چشمانم را بستم و تا صد شمردم.وقتي پلك گشودم تو را نديدم! هنوز بعد از 20 سال نمي دانم چرا بازي قايم موشك ما برنده نداشت؟! "پريسا ي عزيزم" فريب! روزي كه ديدم تصوير كسي جز من مهمون نگاهت شده, با خودم گفتم:"اشتباه مي كني,اينا همه توهمه" وقتي ديدم رد چشمات دنبال كسي به جز منه,با خودم گفتم:"اشتباه مي كني,اينم سوء تفاهمه" وقتي شنيدم موقع صدا زدن من,اسم كسي جز من رو به زبون آوردي و بعد با دستپاچگي اون رو رفع و رجوع كردي,با خودم گفتم:"اشتباه مي كني,ماجراي اسم تو كس ديگه فقط يه جور تشابهه" اما...اون روز كه تو رو دست به دست ديگري ديدم,هيچي نگفتم چون چشمام ديگه فريب دل ساده ام رو نمي خورد. "شقايق عزيزم" اشتباه! دستم را به سويت دراز مي كنم,اشتباهي گلي در دستم مي گذاري.باز دستم را دراز مي كنم,پول به من مي دهي.دستم را دراز مي كنم و اين بار مي گويي ببخش چيزي ندارم...چقدر از من دوري كه فكر مي كني جز محبت چيز ديگري از تو مي خواهم. "علي جاوداني عزيز" دلم نيامد! اولين بار بود كه با هم به سينما مي رفتيم.فيلم كه شروع شد طبق عادت هميشگي ام قسمت هايي از فيلم را كه جالب تر بود برايش تعريف كردم,با آن كه او هم بيننده ي فيلم بود.اواخر فيلم با چشم هاي پر از اشك به سمتش برگشتم تا بگويم چقدر از آدم هايي كه سينما را با تختخواب اشتباه مي گرند متنفرم,اما...او آنقدر خوب خوابيده بود كه دلم نيامد حتي بيدارش كنم...! "نجمه عزيزم" برق! هميشه از برق گرفتگي مي ترسيدم تا اين كه برق چشمانش من را گرفت و تازه فهميدم از برق گرفتگي نبايد ترسيد بلكه بايد مرد! "نجمه عزيزم" در دسترس! موبايلت 3 ساعته در دسترس نيست! اما خودت در دسترس هستي:2 تا ميز اون طرف تر با يه خانوم هم سن و سال خودم نشستي... دارم دق مي كنم,آخه من همه جوره از اون خانوم سرترم,حتي تو احمق بودن! "الهام عزيزم" در آخر نوشته اي از خودم: فقط خداوند دانست! او فرزند مادري بود كه به بدنامي شهره بود ولي آنچنان ياد مادر را زنده نگه داشت كه همه رحمتش گفتند. آن يكي فرزند پدري بود كه همه به زهد و پارسايي تا جاي پا قبولش داشتند ولي پسر تمام خوبي هاي پدر را تبديل به آه و نفرين كرد...در اين بين هيچ كس جز خداوند ندانست كه اين پدر پارسا در جواني آن مادر بيچاره را بد نام كرد و رهايش ساخت... "مري_مريمي" |
|
|
|