|
|
|
|
#1 (لینک نوشته) |
|
هم میهن دوست ![]() |
روزى روزگارى در ولايتی يك پيرزنى بود به نام «ننه قمر» و اين ننه قمر از مال دنيا فقط يك دختر داشت كه اسمش «دلربا» بود و اين دلربا در هفت اقليم عالم مثل و مانندى نداشت؛ از بس كه زشت و بدتركيب و بدادا و بى كمالات بود. يك روز كه اين دلربا توى خانه وردل ننه قمر نشسته بود و داشت به ناخن هايش حنا مى گذاشت، آهى كشيد و رو كرد به مادرش و گفت: «اى ننه، مى گويند «بهار عمر باشد تا چهل سال. با اين حساب، توپ سال نو را كه در كنند، دختر يكى يك دانه ات، پايش را مى گذارد توى تابستان عمر. بدان و آگاه باش كه من دوست دارم تابستان عمرم را در خانه شوهر سپرى كنم و من شنيده ام كه يك دستگاهى هست كه به آن مى گويند «كامپيوتر» و در اين كامپيوتر همه جور شوهر وجود دارد. يكى از اين دستگاه ها برايم مى خرى يا اين كه چى؟» ننه قمر «لاحول» گفت و لبش را گاز گرفت و دلسوزانه، بنا كرد به نصيحت كه: مردى كه توى دستگاه عمل بيايد، شوهر بشو و مرد زندگى نيست. تازه بچه دار هم كه بشوى لابد يا دارا و سارا مى زايى يا از اين آدم آهنى هاى بدتركيب يا چه مى دانم پينوكيو...! وقتى ننه قمر دهانش كف كرد و قلبش گرفت و خسته شد، دلربا شروع كرد به تعريف از كامپيوتر و اينترنت و چت و اين كه شوهر كامپيوترى هم مثل شوهر راست راستكى است و آنقدر گفت و گفت تا ننه قمر راضى شد براى عاقبت به خيرى دخترش، سينه ريز و النگوهاى طلايش را بفروشد و براى دلربا كامپيوتر مجهز به فكس مودم اكسترنال و كارت اينترنت پرسرعت و هدست و كلى لوازم جانبى ديگر بخرد. بارى اى برادر بدنديده و اى خواهر نورديده، دستگاه را خريدند و آوردند گذاشتند روى كرسى و زدندش به برق و روشنش كردند. دلربا گفت: «اى مادر، در اين وقت روز، فقط بچه هاى مدرسه اى و كارمندهاى زن و بچه دار توى ادارات، مى روند در چت و تا نيمه شب خبرى از شوهر نيست.» به همين خاطر، از همان كله ظهر تا نيمه شب، ننه قمر نشست در پشت دستگاه و با جديت تمام به بازى ورق گنجفه و با دل و اسپايدر پرداخت. نيمه شب دلربا دستگاه را تحويل گرفت و وصل شد به اينترنت و يك «آى دى» به نام «دلربا آندرلاين تنها ۴۳۷» براى خود ثبت كرد و رفت توى يكى از اتاق هاى «يارو مسنجر». به محض ورود، زنگ ها به افتخارش به صدا درآمدند و تا دلربا به خودش جنبيد، متوجه شد كه چهل _ پنجاه تا شوهر بالقوه، دورش را گرفته اند. دلربا كه ديد حريف اين همه خواستگار مشتاق و دلداده نيست، همه پيغام ها را خواند و سر آخر از نام يكى از آنها خوشش آمد و با ناكام گذاشتن خيل خواستگاران سمج، با همان يكى گرم صحبت شد. در زير متن مكالمات نوشتارى آن دو به اختصار درج مى شود: پژمان آندرلاين توپ اند باحال: سلام. اى دلرباى زيباى شيرين كار، خوبيد؟ دلربا آندرلاين تنها ۴۳۷: سلام. مرسى. يو خوبى؟ پژمان: مرسى + هفتاد. سين، جيم، جيم پليز. [سين، جيم، جيم: همان a/s/l به زبان رباطی است؛ يعنى: سن؟ جنسيت؟ جا و مكان زندگى] دلربا: هجده، دال، ...[يعنى هجده ساله ام، دخترم و در بالاى ولايت ... به زندگانى اشرافى مشغولم. ترجمه و تفسير از بنده نگارنده] يو چى؟ پژمان: من بيست و چهار، پ، بوغ. خوشبختم! [يعنى خوشوقتم.] دلربا: لول. [يعنى حسابى لول و كيفورم. همان lol] پس همسايه ايم. پژمان: بله ولى من براى ادامه تحصيل دارم ويزا مى گيرم كه بروم در جابلقا چون كه هم در آنجا آزادى مى باشد و هم سى دى با كيفيت آينه آنجا هست و من همه كس و كارم (يعنى دخترخاله پسر عمه دايى مامانم) در آنجا زندگى مى كنند. دلربا: اوكى، درك مى كنم به قول مامى: توبى اور نات توبى. راستى نگفتى چه شكلى هستى؟ پژمان: قد ،۱۸۵ وزن ،۸۰ موخرمايى روشن و بلند، پوست سفيد، چشم آبى. دلربا: من قدم ،۱۷۴ وزن ،۶۰ رنگ چشمم هم يك چيزى بين آبى و سبز. پژمان: واى خداى من... راست مى گويى؟ دلربا: وا... يعنى خيلى زشتم؟ پژمان: نه... اتفاقاً بى نظيرى. راستش نمى دانم چطور شد كه همين الان، يك دفعه به من احساس ازدواج دست داد. آه اى دلرباى من، چشمان تو حرمت زمين است و يك قشنگ نازنين است... دلربا: اى واى خدا مرا بكشد كه با بيان حقيقتى ناخواسته، تير عشق را بر قلبت نشاندم. حالا دو تا حيران من و تو، زار و گريان من و تو... پژمان: اى نازنين، بدجورى من خاطرخواه توام آيا حاليت مى باشد؟ تكه تكه كردى دل من را، بيا بيا بيا كه خيلى مى خواهمت. دلربا: حالا من چه خاكى به سر بريزم با اين عشق پاك و معصوم؟ من مى خواهم ايوان رويا را آب پاشى كنم و امشب هرجور شده و با هر بدبختى، عكس تو را نقاشى كنم. اما تو را چه جورى بكشم چرا كه وسايل نقاشى ام كم و كسر دارد و من مداد مخملى ندارم. پژمان: اوه ماى گاد... اصلاً اى دلرباى نازنين من، بيا تا برويم از اين ولايت ... من و تو. تو دست مرا [البته بعد از جارى شدن صيغه عقد. يادآورى از بنده نگارنده] بگير و من دامن تو را [البته بعد از جلب رضايت زوجه و خانواده او و همچنين طى مراحل قانونى. ايضاً يادآورى اخلاقى از بنده نگارنده] بگيرم. كاش هم اكنون در كنارم بودى تا... اصلاً ولش كن، الان هر چه بگوييم اين يارو «بنده نگارنده(فرید)» مى خواهد وسطش پيام اخلاقى بدهد. بيا شماره تلفن مرا بنويس و تماس بگير تا بدون مزاحم حرف هاى مان را بزنيم... ما از اين افسانه نتيجه مى گيريم كه اگر جوانان را نصيحت كنيم، رازشان را به ما نمى گويندونخواهد گفت!
__________________
خداوند ما را در مسیر زندگی یکدیگر قرار می دهد تا به شکلهای گوناگون بر هم اثر بگذاریم. دنبال خدا، در وجود دیگران بگردیم. |
|
|
|
|
|
#2 (لینک نوشته) |
|
دستیار ویژه و مدیرکل انقلاب محتوایی ![]() ![]() |
خوب بود ولی میشد ادامه داد .
__________________
من از عشق بارون به دریا زدم
![]() |
|
|
|
| نوشته را پسندیده است : |
|
|
#3 (لینک نوشته) |
|
شهروند هم میهن ![]() |
آقا من پيشنهاد ميدم اينترنتم مثله اتوبوس مردونه زنونش كنن!!!
__________________
|
|
|
|
| نوشته را پسندیده است : |
|
|
#4 (لینک نوشته) |
|
هم میهن دوست ![]() |
|
|
|
|
|
|
#5 (لینک نوشته) |
|
شهروند هم میهن ![]() |
آقا من بخونم خودش افتخاره
برا هركي تعريف كني كف ميكنه من خوندم ...:دي |
|
|
|
| نوشته را پسندیده است : |
|
|
#6 (لینک نوشته) |
|
زنبق آبی ![]() |
خیلی جالب بود
موفق باشی
|
|
|
|
| نوشته را پسندیده است : |
|
|
#7 (لینک نوشته) |
|
هم میهن دوست ![]() |
دمت گرم خوب بود .
|
|
|
|
| نوشته را پسندیده است : |
|
|
#8 (لینک نوشته) |
|
رهگذر ![]() |
من که خیلی حال کردم بات فرید جون
|
|
|
|
| نوشته را پسندیده است : |
|
|
#9 (لینک نوشته) |
|
شهروند هم میهن ![]() |
خوب بود
__________________
مهرام همیشه قهرمان![]() ![]() |
|
|
|
| نوشته را پسندیده است : |
|
|
#10 (لینک نوشته) |
|
دلـــداده خـــرداد ![]() |
منم خواندم خیلی خوشگل بود دستت مرسی گلی
|
|
|
|
| نوشته را پسندیده است : |
|
|
#11 (لینک نوشته) |
|
دلـــداده خـــرداد ![]() |
|
|
|
|
|
|
#12 (لینک نوشته) |
|
هم میهن دوست ![]() |
من حال نداشتم بخونمش میشه بگین خلاصش چی بود؟
|
|
|
|
|
|
#13 (لینک نوشته) |
|
رهگذر ![]() |
خوب بود
|
|
|
|
| نوشته را پسندیده است : |
|
|
#14 (لینک نوشته) |
|
رهگذر ![]() |
hanooz matlabo nakhondam bad ke khondam nazaramo migam
![]() ![]() |
|
|
|