|
|
#17 (permalink) |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Oct 2009
محل سكونت: in Dreams
ارسالها: 700
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 641
از ایشان 969 بار سپاسگزاري شده است
|
روزی که خورشید نمی خواست غروب کند با صدای مهیبی بیدار شدم. کوفتگی شدیدی تمام بدنم را فرا گرفته بود. احساس بدی داشتم. احساس کسی پس از هزاران سال از خواب بیدار می شود.. روز از نیمه گذشته بود؛ ساعت ومن ،هر دو، از طلوع جا مانده بودیم برخاستم.. پرده را کنار زدم.. نوری دلپذیر فضای اتاق تاریک را پوشاند.. آفتاب به مثال یک روز تابستانی می درخشید پرستو های باز گشته بودند.. گنجشکها روی سیم های برق سر و صدا می کردند درختان هم حتی سبز شده بودند ابری، نیلی آسمان را لکه دار نکرده بود.. و من خیره به تماشای شهری که دوست می داشتم ایستاده بودم ساعت شهر؛ ساعت 6 را اعلام کرد.. خورشید اما همچنان در جای خود ایستاده بود.. می خواست به تنهایی دربرابر سیاهی شب بایستد.. همه از این تصمیم خوشحال شدند.. و ساعت شهر ؛ هر ساعت پایداری این تصمیم را اعلام می کرد.. ساعت 10 شده .. نمی دانم صبح است یا شب... مردم به خانه هایشان رفته اند... گنجشک ها ساکت نشسته اند و از پرستو ها خبری نیست.. و افتابگردان میدان شهر، هنوزش سرش بالاست آفتاب اما کوتاه نمی آید.. دیگر مغرورانه ایستاده.. نمی دانم می داند یا نه.. اما تمام زیباییش به غروبش بود.. و امید طلوع که هربار شبی را به صبح برساند.. پرده را می کشم و در تاریکی اتاق به خواب میروم.. با صدای باران بیدار می شوم.. بارانی پاییزی.. از دیروز، به جز ساعتی که هنوز هم کار نمی کند، چیزی نمانده است.. |
|
|
|
| 2 نفر از کاربران ، از دوست گرامي piremard به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#18 (permalink) |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Oct 2009
محل سكونت: in Dreams
ارسالها: 700
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 641
از ایشان 969 بار سپاسگزاري شده است
|
در مورد پست قبل احساس خوبی ندارم!..
هر پیشنهادی در موردش دارین؛ از تغییر حرف گرفته تا کلمه ،جمله و پاراگراف ارائه بدهید: دی |
|
|
|
|
|
#19 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Apr 2006
محل سكونت: جایی در کنار خدا
ارسالها: 1,884
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 906
از ایشان 1,806 بار سپاسگزاري شده است
|
خوب بود برای چی میخوای عوض بشه
مفهوم آن چیزی که میخواستی به خواننده برسونی تمام و کمال میرسه نگران اون نباش اگه الان هم احساس خوبی بهش نداری ایرادی نداره به این فکر کن که لحظه ایی این کلمات برات ارزش داشتن بگذار مکتوبات ذهنت در همون لحظه که متولد میشن ثبت بشه اینجوری با خودت بهتر میتونی رابطه برقرار کنی برای احساسی دیگر که بهتر باشه باز هم بنویس اینبار از تمام کلماتی استفاده کن که مطمئنی لحظات بیشتری در وجودت پایدارند گاه گاهی هم به نوشته قبلی خودت نگاهی بنداز پیروز باشی
__________________
سعید ...عاشق خدا |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي saeed_king به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#20 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Jun 2008
ارسالها: 114
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 64
از ایشان 135 بار سپاسگزاري شده است
|
"تكرار ..."
" مي توان قدم زد و نرسيد ! " حقيقت تمام روزهايم شده است به تكرار مكرر همين يك سطر ! اين تنها چيزي است كه مي دانم همه ي دانسته ها و احساسها توهمي بيش نيستند براي توجيه خمودگي ها يك اشتباه ساده است قدم هايي كه هر روز گم مي شوند در مسيرهاي آشنا مانده ام چرا هر روز ، در تكرار اين اشتباه غرق مي شوم و گمان مي كنم ميرسد ! هيچ كس براي بودن اينجا نيست حتي خود او يك اشتباه ساده است ! " اينجا همه چيز براي نبودن هاست " ... ------------------------------------- پ.ن : از عنوان نهادن بيزارم ، ليك به غايت احترام و آنچه كه فرض است بر اين جستار ...
__________________
با كه گويــم راز دل را كس مرا همــراز نيست از چه جويم سر جان را در به رويم باز نيست اين پريشــان حالي از جام بلي نوشــيده ام اين بلي تا وصل دلبر ، بي بلا دمساز نيست ... مرغ دل پر مي زند تا زين قفس بيرون شود / جان به جان آمد توانش تا دمي مجنون شود / امام خميني (ره )
|
|
|
|
| 3 نفر از کاربران ، از دوست گرامي wahnsinnig به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#21 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Apr 2006
محل سكونت: جایی در کنار خدا
ارسالها: 1,884
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 906
از ایشان 1,806 بار سپاسگزاري شده است
|
مجنون عزیز عنوان را گذاشتیم تا شاید راهی بهتر به دل شما و هر عزیز دیگر بیابیم
اگر آزارتان میدهد فراموشش کنید خوشحالم که باز مینویسید |
|
|
|
|
|
#22 (permalink) |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Oct 2009
محل سكونت: in Dreams
ارسالها: 700
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 641
از ایشان 969 بار سپاسگزاري شده است
|
فکر می کنم ..
همینجا تمام شده باشم... هممیهن .. دیگر شوقی در من بر می انگیزد.. شخصیت من، با این بی اعتنایی ها نمی سازد..! هنوز آنقدر عادت نکرده ام که برای بودن .. آنطور که دلم میخواهد بمانم بخواهم بجنگم.... خوبی زندگی مجازی این است که می تونی خیلی راحت عوض شد شاید جایی دیگر.. شدم دخترک راه گم کرده ای و نوشتم.. پیرمرد را بسیار دوست می دارم.. برای همین.. می گذارمش لای دفتر خاطراتم.. و هیچ فراموش نمی کنم سایه را و سعید را و حتی نیستا را که نبود دگر.. رسم ادب بود که بگویم خداحافظ.. اسمش را هم بگذار خداحافظی یک عدد پیرمرد دلشکسته! |
|
|
|
| 2 نفر از کاربران ، از دوست گرامي piremard به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#23 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Apr 2006
محل سكونت: جایی در کنار خدا
ارسالها: 1,884
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 906
از ایشان 1,806 بار سپاسگزاري شده است
|
چرا نمیشود ماند ؟!
چرا هر کس که گوشه ای از دل آدم را میگیرد زود میخواهد خاطره شود جسارتا احساس فشار بروی دکمه های کیبوردت را خواندم اگر تنها برای آن است که نمیشود این قدر ساده نامها را خاطره کنی. دو یال پیش در جای تو ایستاده بودم میگذر هر چند سخت اما بسیار می اموزد اگر بخواهی برو ولی نه برای همیشه در میان روزهایت یاد کن کسانی که در یاد تو هستند یا حق!! |
|
|
|
|
|
#24 (permalink) | |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Jun 2008
ارسالها: 114
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 64
از ایشان 135 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
گاهي از ترس قضاوت ها يي كه مي شود سكوت مي كنم اما خسته ام از ملاحظه ها و نگفتن ها.... باوركنيد چندي پيش بود كه در پنجره گفتم رفتن ها تكراي نمي شوند ! گفتم تنهايي نمي شود كوبيد بر پنجره هاي بسته اما انگار اينجا همه فقط براي رفتن آمده اند ... قبول ، مي توان در سكوت غرق شد ، مي توان در پس صفحات گوناگون اين دنياي مجازي گم شد و ديگري شد ، مي توان پيرمرد را لابه لاي صفحات خاطره ها پنهان كرد ، حتي مي توان پيرمرد را دار زد مثل قناري ... اما تا به كي ؟ گفتن هايم چه فرقي مي كند وقتي بالهايتان را براي پرواز بسته ايد ؟! كاش فرقي مي كرد ... كاش... |
|
|
|
|
|
|
#25 (permalink) | |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Jun 2008
ارسالها: 114
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 64
از ایشان 135 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
نه دوست بزرگوار ، پل ها را نخواهم شكست حتي اگر از آن ها بيزار باشم ... بي نهايت سپاس ... ------------------------------------------------------------ پ.ن درمورد ويرايش : پوزش ، بيش از اين نمي دانم چگونه و چه بگويم ، فقط خوب نبود . برقرار باشيد و پايدار ... ويرايش توسط wahnsinnig : 10-17-2009 در ساعت 03:26 PM. دليل: حذف نقل قول دوم |
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي wahnsinnig به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#26 (permalink) | |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 1,368
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 661
از ایشان 752 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
خوبی؟ پ.ن:کسی اسمم را صدا کند.جلویش ویلگول بگذارد.و بعد بپرسد خوبی. پ.ن:من فکر می کنم تو دروغ گویی.مثل من که دروغ گویم.تو نرفتی... |
|
|
|
|
|
|
#27 (permalink) | |||
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Oct 2009
محل سكونت: in Dreams
ارسالها: 700
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 641
از ایشان 969 بار سپاسگزاري شده است
|
سلام..
سرچ که می کردم.. مرا به اینجا کشاند... خوشحالم از دیدار دوباره ![]() نقل قول:
من از ان آدم هایی هستم که اگر فردا خورشید طلوع نکند به سیاهی روز هم عادت می کنم.. این هم را هم بگویم که معمولا به کسایی که با من هستند خوش می گذرد.. اگر برای خانواده ام سخت نباشد.. من این تجربه را دوست می دارم.. اما در مورد هممیهن.. که هوایش به من نساخت.. نمی ساخت.. شاید نسازد.. هممیهن به مرداب می ماند.. که برای من که از ساحل دریا می ایم رنج آور است.. رنج سکون و سکوت.. من تاب ایستادن نیلوفر ها را ندارم.. ارامش اینجا ازارم می دهد.. اگر حداقل 6-7 کاربر دیگر چون شما و سایه و نیستا و این دوست که تلفظش نمی توان کرد(:دی) می بود.. داستان جور دیگر پیش می رفت.. نقل قول:
حتی در این دنیای مجازی.. شاید من نتوانستم.. پیرمرد را نگه داشته ام.. برای روزهای تنهاییم.. شاید باز هم زنده اش کردم.. خاطره ارضایش نمی کند.. متنفرم از این که جوابی را بدهم که دلم نمی خواهد / دلت نمی خواهد... فرقی نخواهد کرد.. تنها دلم به درد می اید از این رفتن.. من غول چراغ نیستم که به "کاش" هایت رنگ واقعیت ببخشم.. نقل قول:
چه بگویم... دیگر گریه اش نمی گیرد... از این احوال پرسی ها... دروغ که نمی شود نگفت.. اما همیشه نمی گویم.. راستی سایه را ندیدم.. ندیدیش؟! |
|||
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي piremard به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#28 (permalink) | |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Apr 2006
محل سكونت: جایی در کنار خدا
ارسالها: 1,884
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 906
از ایشان 1,806 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
بگذار پیرمرد بهانه نوشتن روزهای دیگر این دریا شود اینجا همه چیز نیست و این خود همه چیز است برای کسانی که تنها همدیگر را دارند برای آنکه خنکی هوای ساکنان مرداب نشین را بخواهی حس کنی به خودت زمانی را بده تا در آنها یک شوی و آن زمان دیگر به دنبال نامها نخواهی گشت |
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي saeed_king به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#30 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Jul 2008
ارسالها: 1,551
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,232
از ایشان 1,534 بار سپاسگزاري شده است
|
آسوده باش !
دیگر نه تو مهمی ، و نه آنکه شانه به شانه ی تو راه می رود ! دیگر ، نه تو مهمی ، و نه تصویر و تصورهای مبهم پشت پرده ی ذهنت . . . نگاهت را هر چقـــــــــــدر که میخواهی میخ کن ، و بکوب ! اینجا تا چشم کار می کند ، سنگ است و سنگستان . . . آری ! اینجا ، نهایت ندیدن است . . . !
__________________
Where can I search in this ruin ? To find you there
ويرايش توسط Luna : 10-30-2009 در ساعت 09:23 AM. |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Luna به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
![]() |
| برچسب ها |
| یادداشت،افکار و عقاید |
| ابزارهاي موضوع | |
| نحوه نمايش | |
|
|