|
|||||||
| داستان و داستان نویسی انجمن نویسندگان محلی برای تمام کسانی که از نوشتن لذت میبرند. |
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهاي موضوع | نحوه نمايش |
|
|
#31 (permalink) |
|
جل الخالق
تاريخ عضويت: Oct 2005
محل سكونت: مدار صفر درجه . ~ > ... ~ (محلّه گفتگو)`~`~v ~
ارسالها: 9,036
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 145
از ایشان 1,744 بار سپاسگزاري شده است
|
صدای ناله های آسمان ، خواب را از چشمانم ربود..
چه بغضی کرده است ، آسمان.. به دنبال بهانه ای ست برای باز کردن این درددل.. .. چه بهانه ی خوبی.. باران.. .. آسمان ، باران را بهانه کرد و زارزار شروع به گریستن کرد..رنگ پریده اش ، خبر از پریشانی احوالش میدهد.. شاید آسمان نیز، تاب کدورت زمینی ها را ندارد.. به زیر بغض شکسته ی آسمان میروم.. چتری به روی سر میگیرم تا شاید مرا نبیند و راحت بتواند با خود دردل بگوید.. شاید ما آدم ها هم بخاطر چتری که به روی سر گرفته ایم، همدیگر را نمی بینیم..!! چتر ها را ببندیم.. به زیر آسمانِ دلهای شکسته برویم می ارزد که به رسم " دوستی " تنمان ، زیر بارانِ دلهایِ بی قرار خیس بشود..!!م.د
__________________
![]() |
|
|
|
|
|
#32 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Apr 2006
محل سكونت: جایی در کنار خدا
ارسالها: 1,883
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 904
از ایشان 1,803 بار سپاسگزاري شده است
|
مرگ
دنیا را به دنیا سپردم تا روزی رسید که عمرم به پایان رسید ، پیر و شکسته بودم فرشته مرگ به پیشم آمد و بی آنکه چیزی بگوید جانم را گرفت . دوباره به دنیا آمدم این بار هم باز دنیا را به دنیا سپردم و اندکی در مردم بذر نیکی کاشتم میانسال بودم تا باز فرشته مرگ به سراغم آمد و جانم را با اندکی لبخند گرفت و رفت. در زمانی دیگر جایی دیگر به دنیا آمدم برای دنیای دیگران هر چه توانستم مهیا کردم خود را فدای هر چه دیگران دوست داشتند کردم خوب به یاد دارم که در روز رفتن دیگران سرود جوانیم را سر داده بودند اما طاقت مرگ کودکی را در زیر چرخهای یک اشتباه را نداشتم . کودک در آغوشم بود که چرخهایی سنگین از روی چشمانم عبور کرد ولی باز در یاد دارم که فرشته مرگ خودش زخمهایم را شست و در مسیری سبز روانه نورم کرد. باز به دنیا آمدم دیگر به فکر سپردن دنیا به هیچ نبودم چون اصلا آن را حس نکردم به مردم هم نیکی نکردم چون به یاد ندارم وقت پر ارزشم را برای تکرار تداعی خوبی های هر روزم در ذهن از بین ببرم ، در ذهن هم ندارم که چند سال خداوند فرصت بودن به من هدیه کرد اما روز رفتن را خوب در یاد می آورم آن زمان که در یک از دستانم دعوت به سوی حق بود و در دست دیگرم جانی برای دادن!!
__________________
سعید ...عاشق خدا |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي saeed_king به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#33 (permalink) |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Oct 2009
محل سكونت: in Dreams
ارسالها: 687
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 596
از ایشان 909 بار سپاسگزاري شده است
|
پرواز رویای تار پسرکی بود که هر سال روز اول مدرسه؛
با ذوق و شوق فریاد می زد خلبان، وقتی معلم می پرسید "می خوای چه کاره شوی؟" همان پسرکی که عصرهای هر جمعه هواپیمایش را با دستان پدر به آسمان می فرستاد که نکند رویایش هر لحظه کم رنگ تر شود.. صاحب همان اتاقی که پر بود از عکسهای خلبان ها و هواپیماهاشان.. حالا از آن پسرک و رویایش، چیزی نمانده جز یک ادم تکراری که هر روز پشت میز می نشیند و می ترسد از پنجره یک آژانس هوایی در دوازدهمین طبقه ی یک ساختمان شیشه ای حتی هم به زمین نگاه کند.. حالا که فکر می کنم رویاهایم همه به رویای پرواز آن پسرک می ماند
__________________
i have a dream ... اردیبهشت وقتی که دوباره باران ببارد، خواهم امد..
|
|
|
|
| 3 نفر از کاربران ، از دوست گرامي piremard به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#34 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Apr 2006
محل سكونت: جایی در کنار خدا
ارسالها: 1,883
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 904
از ایشان 1,803 بار سپاسگزاري شده است
|
راست میگی همه مان فقط موقعی که بچه هستیم جرات آن را داریم تا رویاهامون رو فریاد بزنیم و دسترسی به اون را هم ساده ببینیم
اما وقتی بزرگ میشیم اینقدر از همه چیز میترسیم که مجبور میشیم رویاهامون رو به آرزوی دست نیافتی تبدیل کنیم و گه گاهی به اون فکر کنیم و توی خیال با اون خوش باشیم کاش وقتی بزرگ میشیم یادمون نره که روزی چغدر از این دنیا لذت میبردیم و با چه دل خوشی همین جور الکی خوش بودیم و برای یه لبخند دنبال بهانه و دلیل نمیگشتیم |
|
|
|
|
|
#35 (permalink) | |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Oct 2009
محل سكونت: in Dreams
ارسالها: 687
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 596
از ایشان 909 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
یکی به این یادداشت تو وبلاگم این جواب رو داده بود...: بی خیال پسر! پرواز، هیچ وقت رویای آن پسرک نبوده است. آنقدر در گوشش خوانده بودند پرواز زیباست؛ که باور کرد رویای پرواز را. آنقدر باور کرد که یادش رفت پاهایش بسته است به زمین.مثل درخت. در زنجیر. مثل آن پرنده. آنقدر باور کرد که وقتی از طبقه ی دوازدهم آن ساختمان شیشه ای پرید، چسبید به شیشه ی طبقه ی دهم همان ساختمان شیشه ای. زنجیرش آنقدر کوتاه بود که به زمین هم نرسید.. ![]() |
|
|
|
|
| 2 نفر از کاربران ، از دوست گرامي piremard به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#36 (permalink) |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Oct 2009
محل سكونت: in Dreams
ارسالها: 687
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 596
از ایشان 909 بار سپاسگزاري شده است
|
در این که آدمها از دور دوست داشتنی ترند شکی نیست.
حواست باشد وقتی نزدیک می شوی، همه چیز بزرگ می شود. سیاهی ها بیشتر توی ذوق می خورد و اگر خوب ببینی سپیدی ها هم شاید. همه چیز به نزدیک شدنت بستگی دارد. اینکه وقتی نزدیک شدی سر از کدام قسمتش دربیاوری. شاید بیفتی در نقطه ای سپید در دل یک سیاهی مطلق یا نقطه ای سیاه در سفیدی محض. نقطه ای که می تواند تمام ِ تصویر ِ تو از آن آدم شود. پس، نزدیک شدن را قدم به قدم بیاموز. که شاید آدم ها از نزدیک هم دوست داشتنی شوند. شاید! |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي piremard به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#37 (permalink) |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Oct 2009
محل سكونت: in Dreams
ارسالها: 687
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 596
از ایشان 909 بار سپاسگزاري شده است
|
چیزی، زماني،جايي به نام پايان وجود ندارد. يك جا را علامت مي زني كه از رفتن دلسرد نباشي. يك جور انگيزه شايد. هر جا، هروقت خسته شدي اسمش را بگذار پايان. همين. اين كار هم فقط براي اين است كه عذاب وجداني چيزي نداشته باشي. وگرنه يك نام گذاري ساده كه دردي را دوا نمي كند. ادامه ي راه همچنان خودنمايي مي كند.
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي piremard به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#38 (permalink) |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Oct 2009
محل سكونت: in Dreams
ارسالها: 687
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 596
از ایشان 909 بار سپاسگزاري شده است
|
تكراري بودنش را ببخشاييد ..
غروب ها؛ خورشید رفته نرفته دلت می گیرد شاید تنگ می شود برای سایه که پاهایش بسته است به پای تو و گاهی حسرت می خوری برای گرفتن دستانش در شب های پاییز هر چقدر هم که این چشم به تاریکی عادت کند باز هم نمی توانی پیدایش کنی که سایه ها سیاه تر می شوند شب ها. کاری هم از دست کبریت های نم گرفته بر نمی آید هزاری هم که تا صبح آتش ـشان بزنی جز تلخی خاطرات چیزی تصویر نمی شود روی دیوار پشت سرت.. و سر که برگردانی به خاطر بسپاریش.. انگشتانت داغ دار می شوند. |
|
|
|
|
|
#39 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Jul 2008
ارسالها: 1,542
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,210
از ایشان 1,489 بار سپاسگزاري شده است
|
خدای خدا هم که باشی ، امشب - دوستت - ندارم ! من خدایی که نبیند و نشنود را می خواهم چکار ؟ نقاشی هایم – با تمام بی جان بودنشان – مرا بهتر از تو می فهمند .. و نیز ، تمام قطعه های موسیقی ِ بدون ِ ، کلامم !! دوست من – که آدم است و خدا هم نیست ! – همیشه با من حرف میزند ، و چه خوب هم حرف میزند ، و چه خوب هم آرامم می کند .. اما تو – خدای سالخورده ی آدمها! – شاید زبان ِ گفتن نمی دانی . . . شاید ! امشب ، خدای خدا هم که باشی ، دوستت ندارم .. !
__________________
Where can I search in this ruin ? To find you there
ويرايش توسط Luna : 11-26-2009 در ساعت 10:55 PM. |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Luna به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#40 (permalink) |
|
چتر به دست
تاريخ عضويت: Sep 2007
محل سكونت: جايي گرمتر از خورشيد
ارسالها: 7,254
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 2,524
از ایشان 5,328 بار سپاسگزاري شده است
|
در را بگشا
تازیانه زمستان را بر صورت نحیفت باور کن نفسی از عمق جان نوش کن حال بازدمی ارام ابر سپید را ببین که در مقابلت محو میشود این نقش دستان من و تو نیست س.م.چتر به دست
__________________
می نویسم تا بمانم و میمانم تا قلم بر پهنهء این روزگار برانم ![]() حتی در خیال : خوش است ؛ رهایی ... |
|
|
|
|
|
#41 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Nov 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 379
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1
از ایشان 80 بار سپاسگزاري شده است
|
میگذرای چند خط سیاه هم اینجا به یادگاری بگذارم ... ؟
من تمام شهر را گشتم و تنها در حسرت یک قطره حیات به منزل تو رسیدم و تنها به عشق گفتن حرف زدن و زدودن این گناه شرم اور این ننگ میخواهم بگویم تا گناهم را بشویی ... میتوانی برادر ...
__________________
دانسته هایم به ته کشیده ... کمی خوراک دانش به من میدهید ؟ |
|
|
|
|
|
#42 (permalink) |
|
چتر به دست
تاريخ عضويت: Sep 2007
محل سكونت: جايي گرمتر از خورشيد
ارسالها: 7,254
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 2,524
از ایشان 5,328 بار سپاسگزاري شده است
|
کمی صبر کن
چند کوچه بالاتر مردی در سرما میمرد پتویت را غرض میدهی اگر دهی تو به جای او خواهی مرد زندگی انصاف نیست زندگی ، تنها شروعی است ناخواسته و پایانی است بازهم ناخواسته س.م.چتر به دست |
|
|
|
|
|
#43 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Nov 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 379
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1
از ایشان 80 بار سپاسگزاري شده است
|
پتو را به دورش میپیچم به دور ان تن یخ زده و مرده ... میدانم مرده اما میتوان در جهان باقی گرمش کنم ؟ میتوانم ؟
زمانی که کشتمش را یادم هست همان وقتی که پتو را پیچاندم به دورم و شومینه را زیاد کردم و پنجره را بستم تا صدای مرد را نشنوم ... امروز نوبت من است |
|
|
|
|
|
#44 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Apr 2006
محل سكونت: جایی در کنار خدا
ارسالها: 1,883
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 904
از ایشان 1,803 بار سپاسگزاري شده است
|
هر روز میمیرند ... بنده های خدا را میگویم
و دیگر بنده ها در تلاش نفسی دیگر ، نفس همدیگر را میبرند امروز نوبت همه ماست !! |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي saeed_king به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#45 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Nov 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 379
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1
از ایشان 80 بار سپاسگزاري شده است
|
میبرند میبریم میبرد ... همه اشکال یک نیت و نفس .... ظواهر مختلف یک زندگیست ...
او میکشد و تو به سادگی و شاید با کمی نفرت بگویی چه مرد بی رحم و وحشی هست .. خبر داری در این جرم تو نیز شریکی و تو نیز محاکمه خواهی شد ... نه از دادگاه نمیگویم زیرا کسی ترا نمیشناسد ... اشتباه نکن ان دنیا را نمیگویم . چیزی مانند یک وجدان نه خود ان شبیه ان ... میاید و میرود .. تو را محاکمه خواهد کرد به جرم به گناه کشیدن مردی که مردی را کشت ... |
|
|
|
![]() |
| برچسب ها |
| یادداشت،افکار و عقاید |
| ابزارهاي موضوع | |
| نحوه نمايش | |
|
|