|
|||||||
| داستان و داستان نویسی انجمن نویسندگان محلی برای تمام کسانی که از نوشتن لذت میبرند. |
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهاي موضوع | نحوه نمايش |
|
|
#1 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Apr 2006
محل سكونت: جایی در کنار خدا
ارسالها: 1,883
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 904
از ایشان 1,803 بار سپاسگزاري شده است
|
یادداشت
گاهی اوقات دلم میخواد فقط بنویسم ، موضوعش اصلا برام مهم نیست همین که در موردش مینویسم برام مهم میشه ، نمیدونم این خوبه یا بد ولی در مورد بدی این که همیشه دست نوشته هام رو مچاله میکنم و میندازم سطل آشغال مطئنم ، حالا میخوام یه کاری رو با همدیگه انجام بدیم ، میخوام اگر بشه بتونیم به تمام تصوراتمون هدف بدیم ... هر چیزی که میخواد باشه همین که فکر تو رو چند لحظه به خودش درگیر کرده حتما ارزش نوشتن و خوندن داره. یک روز معمولی رو فرض کن ، روزی که تنها متعلق به خود توئه حالا کاری نداریم که خوشحالی یا ناراحت ، موفقی یا شکست خورده ، عاشقی یا افسرده لازم هم نیست که احساساتت رو عنوان کنی ، خودت خواهی نوشت که وقتی خوشحالی و در عین خوشحالی افکار عمیق عرفانی داری و همزمان دوستدار کسی هستی و در آن حال ذهنت درگیر نگرانی هر رویدادی است رنگ قلمت به چه شکل خواهد بود. -این یک خاطره نیست – این نمایی از خود تو در باور هر چیزی که با روح و جسمت لمس میکنی است. تمام اعتقادات و باورهایت را در یک نگاه مهم خلاصه کن. حالا وقتشه قلمت را بردار و بنویس ... من و دوستانت منتظر کلماتت هستیم. فقط یه چیزی سعی کن یه عنوان قابل درک برای نوشته ات انتخاب کنی تا راحت تر بتوان تو را درک کرد ، آخر نوشته ات تنها متعلق به خود توست پس حق بده که برای فهمیدنش یک کلید لازم میشه. یا حق!!
__________________
سعید ...عاشق خدا |
|
|
|
| 4 نفر از کاربران ، از دوست گرامي saeed_king به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#2 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Apr 2006
محل سكونت: جایی در کنار خدا
ارسالها: 1,883
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 904
از ایشان 1,803 بار سپاسگزاري شده است
|
این خود من نیستم
چند وقتی هست که بد جوری احساس میکنم یه شکست خورده به تمام معنا هستم اگه بخوام زمان دقیق ترش رو بگم درست وقتی که کارت پایان خدمت رو گرفتم توی دستم ، نمیدونم دلیلش چی میتونه باشه اما یه آن خودم را توی برزخ دیدم. خیلی سخت بود که باور کنم دیگه اون نفری نیستم که همیشه فرصتی برای اشتباه کردن داره ، تنها نبودم اما تنهایی بد جور آزارم میداد. همیشه توی زندگی دکمه ریست کردن همه چیز توی دستام بود هر وقت که احساس میکردم کمی مسیر زندگیم کسل کننده شده سریع دکمه رو فشار میدادم و همه چیز بهتر از اونی که میشد که قبلا بود ، اما بعد از دورانی که گفتم این دکمه دیگه کار نکرد ، زندگی خیلی سخت شد ... از این زندگی ترسیدم و بعد از اون همه چیز سیر نزولی گرفت. مسئولیت و نیاز تمام وجودمو به مبارزه میطلبه، شاید تقصیر خودمه که فکر میکنم همه چیز میتونه آرمانی باشه همیشه توی هر کاری اگه بهترین نبودم کمترین هم نبودم ، اما امروزه روز دو دستی شکست رو بغل کردم ، من مثل یک بازیکن فوتبالی هستم که سالها بهترین بوده و طعم بهترین بودن رو کاملا حس کرده و حالا پشت یک پنالتی مهم قرار گرفتم که میدونم احتمال گل نشدن این توپ هم وجود داره ، وقتی به چهره تمام اطرافیانم نگاه میکنم امید رو توی نگاه همشون حس میکنم اما این برام کافی نیست ... دکمه ریست رو چند بار دیگه فشار میدم فایده نداره مشکلات این بار حقیقی تر از اونی هست که بشه با رویا اونها رو خنثی کرد ... صدای سوت داور من رو به خودم میاره ، توپ درست جلوی پامه و دروازه ایی که شاید فاصله زیادی با اهداف من داشته باشه. یا حق!! |
|
|
|
| 4 نفر از کاربران ، از دوست گرامي saeed_king به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#3 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Apr 2006
محل سكونت: جایی در کنار خدا
ارسالها: 1,883
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 904
از ایشان 1,803 بار سپاسگزاري شده است
|
روزهای فراموشی
یه دوستی داشتم میگفت من نمیتونم فراموش کنم همه بدی هایی که به من شده ... میگفت خیلی از روزگار طلبکارم و تا همه بدهی هامو نگیرم دست از سر این دنیا برنمیدارم ... خوب یه بهونه ایی جور شد صداش از یه نجوای در خلوت بلندتر شد اونقدر بلند که دیگه نتونست به راحتی فریاد بزنه چهار چوب خونه هم خیلی براش کوچیک شده بود ... زد توی خیابون دید چغدر آدمهای مثل اون زیادن ... اجتماع بدون نماد هم مثل طبل تو خالیه و فقط یه صداست... خوب خدا رو شکر اون هم جورشد ... نمادشون رو بستن به دستشون به سرشون به پاهاشون ... حتی با اون نماد زخم هاشون رو هم میبستن ... دیگه خیلی همه چی داشت عوض میشد ... که یکدفعه شبها همه رنگ کابوس گرفت ... بعضی ها هم این وسط دلشون هوای آسمون کرد و پر کشیدن رفتن اون بالاها ... اونهایی هم که هنوز وقت پروازشون نرسیده بود اون قدر سر و صدا کردن تا حنجره هاشون درد گرفت و رفتن خونشون تا دنیا بدون اونها از حرکت نمونه ... بعضی ها هم راه خونشون رو گم کرده بودن اومدن بردنشون یه جایی تا دوباره حافظشون رو به دست بیارن ... از اون روزی که اون دوستم به هم گفته بود که نمیتونه بدی ها رو فراموش کنه چند ماهی میگذره ... فکرکنم الان دیگه همه چیزی رو گفته بود فراموش کرده آخه چند روزیه که دیگه دستبند نمیبنده رنگ حرفهاشم عوض شده ... میگه دلش میخواد فقط به چیزی دل ببنده که رنگی نباشه ... میگفت نمیتونه به کسی دل بننده که به بهانه دلخوشیهاش در دلش جایی پیدا کرده ... خیلی کنجکاو شدم یه روز رفتم دنبالش تا ببینم چطوری این همه تغییر کرده ... صبح زود بود، رفت سمت قبرستان پیش یه پیرمرد که گوشه نشسته بود و زل زده بود به یه سنگ قبر و آرام گریه میکرد... کمی نزدیک تر شدم تا ببینم چه اتفاقی داره میوفته ... پیرمرد داشت صحبت میکرد از خاطرات دور .. خاطراتی به قدمت سی سال ... میگفت اون اوایل همه چی عالی بود برام کار پیدا شد از طریق کمیته ، بعدش یکسال رفتم ماموریت اهواز ... با این حرف انگار داغش تازه شده باشه محکم میزد روی پاش و میگفت کاش نمیرفتم ... کلمات رو بریده بریده میگفت ... آخرای ماموریتم بود عروسی خواهر خانمم بود نمیتونستم بیام تهران بهش گفتم خودت برو من نمیرسم بیام ... هفته بعد از عروسی اومدم خونه ... خیلی عوض شده بود روسریش تا بالای ابروش اومده بود پایین یه چادر کشیده بود روی سرش که فقط گونه ها و بینیش معلوم بود تعجب کردم ولی چیزی نگفتم منتظر شدم تا مهمونها رفتن چادرش رو برداشت روی پیشونیش پر زخم بود ... لباش بریده شده بودن ... نمیتونستم باور کنم ... با گریه خودش رو پرت کرد توی بغلم و بلند گریه می کرد ، میگفت من کار بدی نکردم تقصیر من نبود منو ببخش ... تو چشام اشک جمع شده بود سرش رو بلند کردم و توی صورتش نگاه کردم زخم لبهاش باز شده بود و خون مثل دو تا جوی از دهانش جاری شده بودن دوباره محکم توی بغلش گرفتم و با هم گریه کردیم ... غروب برام تعریف کرد از اون شب - همون شب عروسی خواهرش - موقع برگشتن به خونه چند تا از برادرهای خدا شناس اون رو میبینن و به علت اینکه موهاش اون رو از بهشت دور کرده با پونز بهشت رو بهش سنجاق کردن و برای اینکه مبادا فرشته وجودشان از سرخی لبهای اون منحرف بشه با تیغ سرخی لبهاش رو برداشتم تا سری خون جایگزینش بشه ... دستورش از همون نفری بود که روز اول عکسش همراهت بود پیرمرد دیگه نتونست حرف بزنه ... داشت بلند بلند گریه میکرد و زجه میزد ... یک هفته نشد زخمهاش عفونت کرد نتونستم براش کاری کنم ... اون رفت ... به همین راحتی منو تنها گذاشت ... اون مرد ... تو بغل خود من جون داد ... پیرمرد دیگه حرف نزد رفت و خودش رو پرت کرد روی سنگ قبر خاک گرفته قدیمی!! |
|
|
|
|
|
#4 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Nov 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 377
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1
از ایشان 78 بار سپاسگزاري شده است
|
اينجا هم مثل يادداشتهاي خط خطيه ؟ يا ماهم ميتونيم چند خطي از يادداشتهاي مرگ را بنويسيم ؟
__________________
دانسته هایم به ته کشیده ... کمی خوراک دانش به من میدهید ؟ |
|
|
|
|
|
#5 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Apr 2006
محل سكونت: جایی در کنار خدا
ارسالها: 1,883
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 904
از ایشان 1,803 بار سپاسگزاري شده است
|
نوشته های خط خطی کار دگری است در حالی دگر
یادداشت ; خود توئی برای آنکه اعتقاداتت و باورهایت در لحظاتت ثبت شوند هر چه دلت به آن تمایل دارد بنویس ، این مکان از آن من نیست |
|
|
|
|
|
#7 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Apr 2006
محل سكونت: جایی در کنار خدا
ارسالها: 1,883
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 904
از ایشان 1,803 بار سپاسگزاري شده است
|
احساسات مختلط
یه وقت هایی اینقدر احساسات مختلف توی وجودت هست که اصلا نمیدونی توی اون لحظه چه جور حسی داری البته این مورد زیاد هم پیش نمی یاد آخه بیشتر اوقات یه حس بر همه احساسات قالب میشه اما بعضی وقتها نمیشه کاریش کرد تمام اتفاقات خوب و بد همزمان میان سراغت و تا میای به خودت بجنبی میبینی توی همه وجودت رخنه کردن و اون وقت میمونی که کدومشون رو ارجح تر از بقیه بدونی ... درست مثل این چند روز من که اصلا نمیدونم چه کاره هستم و و نمیتونم از یک احساس لذت کافی رو ببرم - ترس،اضطراب،نگرانی،شکست،خو شحالی،امید،پیروزی و آرامش و ... همه با هم قاطی شده -واقعا عجب موجود عجیبی هستیم شاید اگر یه دستگاه وجود داشت که می تونست احساسات رو در یک زمان خاص محاسبه کنه شانس اینو داشتیم که اسممون توی کتاب رکوردهای گینس ثبت بشه. مجری برنامه : امروز شاهد یه رکورد شکنی جالب هستیم رکورد قبلی که با 38 حس در اختیار یک ایرانی بود حالا توسط یک ایرانی دیگه در آستانه شکستن قرار گرفته ... بله در این لحظه رکورد شکسته میشه چیزی که دستگاه نشون میده 43 حس در یک لحظه است واقعا به تمام ایرانیها تبریک میگم!! حالا وقتشه بریم ازش بپرسیم چه احساسی از این پیروزی داره |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي saeed_king به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#8 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Apr 2007
محل سكونت: no where
ارسالها: 5,009
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,041 بار سپاسگزاري شده است
|
هذیان
قفس تنگ است و جانم سخت در رنج است.. این روزها تمام دنیا به من میگه خودت باش، خودت باش. خودت با تمام ابعاد وجودت. خودت با همه احساساتت. خودم چیز خوبی نیستم وقتی میگم "من آنم که من دانم." مردم خیال میکنند که چقدر متواضعم یا اگر من رو بشناسن و بدونن که خیلی هم مغرورم،خیال میکنند که میخوام ادای آدمهای متواضع، آدمهای بزرگ را دربیارم. کاش یک نفر میفهمید که من از این همه تعریف بی جا خسته ام کاشکی کسی میفهمید که تعریفها نمیگذارند خودم باشم حتی برای خودم روسپی سودازده میگفت: امکان نداره آدم شبیه چیزی نشه که همه فکر میکنند هست. و من شدم..همان چیزی که همه دوست داشتند باشم. بودن من تحمیلی ست و حتی چگونه بودنم! من را تعریف نکن با کلماتت..شاید اشتباه بکنی و اونوقت من باید تلاش کنم تا همون جمله قشنگی باشم که تو تصور کردی تو اشتباه کردی و من تاوان میدم. دلم عصیان میخواد.. من یاد گرفته بودم روی احساسم پرده ی ضخیمی بکشم تا کسی ازش چیزی نفهمه وقتی دلم میخواست مامانم منو محکمِ محکم تو بغلش فشاربده ازش فاصله میگرفتم. احساس برای من یک معنا داشت ضعف و هنوز این معنا را داره..کمتر از قبل..اما هنوز هست. غرور گرچه ابهت میده اما خیلی چیزها را ازت میگیره. اما هنوز به غرورم بیشتر بها میدم تا احساساتم. به کسی گفتم دیگه دوستت ندارم دلم میخواست داد و بیداد میشنیدم و داد میزدم از ته دل من آدم وفاداری نیستم تمام این مدت ادای یک عاشق وفادار بودم من از کلمه خیانت بیزارم از کلمه ی بی وفایی چقدر مفاهیم بدی را توذهنم زنده میکنه و همین درست همین مجبورم میکرد که وفادار بمونم برچسب بی وفایی و یک حس مزخرف و احمقانه ای که دلم میخواست ثابت کنم به خودم ثابت کنم خیلی خوبم و خیلی وفادار و دلم میخواست همه بدونن که هستم اما واقعیت اینه که من به طرز نفرت انگیزی دمدمی مزاجم در مورد مردها نه. در مورد احساساتم. در واقع مدتهاست که احساس یک زن متاهل را دارم یعنی یک موجود اشباع شده در مورد احساسم میدونی امکان نداره همیشه و مدام یک نفر را دوست داشته باشم ممکنه امروز دوست داشته باشمش و فردا حوصله ش را نداشته باشم و پس فردا ازش بیزار باشم و دوباره فردا دوستش داشته باشم! مسخره ست اما واقعیت داره. و من گاهی واقعا" ادای دوست داشتن در می آرم یه جور حس مسئولیت نمیدونم چرا حس میکنم در مقابل خیلی چیزها مسئولم احساس من گاهی(نه همیشه و در مورد همه)خیلی بی ثباته. حس میکنم دوست داشتن یعنی غلام حلقه به گوش بودن حالا نه به این شدت اما بی اختیار مجبور میشی اونی بشی که طرف مقابل میخواد دیگه مجبور نیستم به هیچ چیز و هرگز چنین ظلمی در حق خودم نمیکنم.. سنگ میشم از نو خدای من نمیدونی من چقدر حرف دارم برای گفتن چقدر حرف نگفتنی چقدر دلم میخواد اینها را به خودت میگفتم این را با توام که هرگز نپرسیدی چرا.. چقدر دلم میخواست که می پرسیدی چقدر دلم میخواست که... بعد از رفتنت گریه نکرده بودم نه برای تو هرگز دفترم را توی کمد گذاشتم لای دو تا دیکشنری بزرگ تا هرگز به چشم نیاد و هرگز بازش نکردم تا امشب... میدانم حتی یادت نیست که قرار بود بنویسم برای تو. عاشقت نیستم همین لج کردم هیچ فهمیدی؟ هیچ فهمیدی چه زود گفتی میدانم که نیستی. باید ناز میکشیدی باید اصرار میکردی باید میخواستی باید پاسخ میدادی به سوالهای بی جواب من منتظر بودم مرثیه سرایی کافی نیست من منتظر بودم و تو خراب کردی رفتی آرام و بی صدا همین و توی دلت به خودت افتخار کردی که به خواسته ی من احترام گذاشتی و تا آخرین لحظه وفادار بودی.. من میخواستم که بخواهی.. گفته بودی: " نصف بیشتر حرف زدنهامون.." من بار نمیشوم برای هیچکس تمام حرفهای من..تمام اسرار کوچک و بزرگ من..همه چیز به سخره گرفته شد.. و حقارت..با عمق وجود. میخواستم ثابت کنم ..به خودم..که نیستم.. و تو چیز دیگری را ثابت کردی.. گرچه اگر می فهمیدم که چیز دیگری میخواهی باز هم ماندنی نبودم.. خوب میدانی میدانی که بی صدا رفتی بدون یک جمله پاسخ.. فقط اصرار داشتی که من نخواستم.. ببین من این را نخواستم..من نمیخوام. و وقتی گفتم "من خواستم" خوشحال شدی تو هم از بی وفا بودن بیزاری نه؟ درد..سرکوبش کن..همین.. من عاشق نیستم من عاشق نیستم من عاشق نیستم نیستم..تمام من از قید بند بیزارم بیزارم از سکون بیزارم از مسئولیت بیزارم از محدود شدن خودم، فقط خودم را دوست دارم عاشقانه. نه همه ی خودم را. خیلی روی خودم کار کردم. باورمیکنی؟(دیگر با تو نیستم) البته دیگه مثل قدیم اونقدرهم مهم نیست که باورکنی یا نه! از باورها هم اشباع شدم! خیلی سعی کردم که مثل همه نباشم. برای من مهم نیست که دیگران چه میکنند و نمی کنند مهم بود دیگه نیست. کنجکاوی در مورد دیگران در من کاملا" مرده. برای من مهم نیست که دیگرانی که کنارم نشستند و دارند با من حرف میزنند چی میگن نه همه ی دیگران اگرآدم قابل توجهی نیست من نمیشنوم به همین سادگی من خیلی دوست دارم که دیگران فکر کنند چیزی را نفهمیده ام در واقع خیلی وقتها خیلی چیزها را میفهمم اما حوصله اش را ندارم خیلی وقتها خیلی ها میخواهند چیزی را پنهان کنند می فهمم و میگذارم خیالشان راحت باشد که نفهمیده ام خیلی وقتها خیلیها اشتباه میکنند و من میگذارم خوشحال باشند از اینکه من بویی نبرده ام خیلی وقتها خیلی ها میخواهند حرفهایی بزنند که من دوست ندارم و همه با هم بخندند تصورش را بکن همان لحظه یک نفر خیره خیره نگاهتان کند و ایراد بنی اسرائیلی از حرفتان بگیرد تا نتوانید از طنازی خود لذت ببرید. خیلی وقتها خیلی ها با ایماء و اشاره میخواهند به من بفهمانند که چه چیزی برایشان مهم است می فهمم اما برعکسش را انجام میدهم. از بدجنس بودن در مقابل کسانی که میخواهند با هوشمندی من را تحت سلطه در بیاورند لذت میبرم. خیلی وقتها خیلی ها می خواهند به من حرفی بزنند تا ناراحتم کنند میفهمم میشنوم اما به خودم نمیگیرم و لبخند میزنم و حرص میدهم وقتی که درس نمیخواندم هم به معلمم لبخند میزدم نه از روی اضطراب از روی غرور که یعنی "هرچه هستم، باشم.." یکبار به خاطر همین لبخند با سیم رادیو کتک مفصلی خوردم از ناظممان و باز لبخند زدم..حتی به مادرم هم نگفتم که کتک خورده ام چهارم دبستان بودم. اگر از کسی خوشم نمیاد بهش میفهمونم میگن سیاست نداری ندارم لزومی نداره خودم را مشغول آدمهای بی ارزش بکنم لزومی نداره همه من رو دوست داشته باشن* حتی یک لحظه کنارشون نمی شینم دوست ندارم همین مهم نیست که کی باشه من وقتی دوستش ندارم حتی اگر برادرم یا خواهرم هم باشه دوست ندارم مامانم میگه تو اصلا" یک ذره محبت به فامیل نداری توی وجودت راست میگه. زن عموی من مرده بود و من یک قطره اشک هم نریختم حتی سعی هم نکردم محض دلخوشی ِ دختر عموهام! و همین طور مادربزرگم در واقع اصلا" بود و نبودش را حس نکردم. توی دانشگاه میگفتند سنگدلم مسعود هم میگفت خوشم می اومد که سنگ باشم خودخواه بودن را همیشه تمرین میکردم فدا شدن در قاموس من نیست مگر برای یک نفر مادرم شاید هم نه اگر با خودم رو راست تر شدم ممکنه همین هم مهم نباشه.. برای من مهم بود که همیشه ادای آدمهای جسور را دربیارم ادا در آوردن کمک میکنه من از درون میلرزیدم با تمام وجودم اما می ایستادم و حتی لجبازی میکردم و هنوز هیچ کس نمی دونه که اون روزها من چقدر وحشت زده بودم و چرا این همه می جنگیدم برای شکستن هنجارهایی که همه پذیرفته بودند و اینکه عقربه های ساعت و صدای در و و و درونم تهی میشد بیش از همه میدانستم که میخواهم بگویم "نه" و همیشه موجود مورد غضبی بودم. وتظاهر میکردم که مهم نیست اما بود. همیشه یک نفر هست برای جنگیدن و همیشه نمیشه جنگید گاهی باید فرار کرد این روزها بیش از آنکه تصور کنی باید بایستم در مقابل خیلی ها خیلی ها خیلی ها و این بار نه برای اثبات خودم و نه برای دفاع از حق خودم گاهی فکر میکنم چقدر خوب بود اگر همان یک نفر در مقابلم بود و اگر بود و می ایستاد در مقابل همه، من هم میتوانستم در مقابل او بایستم منصفانه تر بود..نبود؟ فقط خدا میداند و من نه همه معتقدند که موظفی که این موجود را دوست داشته باشی اما ندارم و هنوز کینه و نفرت..وگاهی دلم میسوزد..و باز نفرت ..دلم میسوزد ..و نفرت... و یاد آن روزهایی می افتم که از صمیم قلب آرزوی این روزها را داشتم! چه آرزوی مضحکی.. دلم میخواهد بروم بروم بروم وببینم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟ دلم هوای آزادی دارد باید آزادی را نفس کشید پارسال همین وقتها بود توی خیابون راه می رفتم و می رفتم که جایی بیفتم در خیابانهای شلوغ میرفتم و چه لذتی داشت بی هوا پریدن توی خیابان های شلوغ الان؟ یک لحظه ی بعد؟ مدتی که گذشت دیدم چقدر ناخواسته با احتیاط دارم عبور میکنم از خیابان وای اما_با که باید گفت این؟_ من دوستی دارم ..که به دشمن خواهم از او التجا بردن.. من که نگفتم دلم میخواد بمیرم اون پارسال بود! این روزها تمام باورهای من از خودم داره متلاشی میشه مدتهاست اون چیزی نیستم که همه میخوان اما هنوز خودم نیستم غل و زنجیرها سخت و محکمه. خودم محکمش کردم نه هیچ کس ِ دیگه نقابها را که بکَنیم موجود وحشتناکی بیرون میاد شک ندارم چند سوال کافی بود که همه باورهای من از خودم بهم بریزه. فقط چند سوال چقدر درگیرم با خودم و دنیای بیرونم.. *این دروغ بزرگیه. نقطه ضعف منه. چیزی که بودنش خیلی مضره. و باید تلاش کنم که نباشه. قفس تنگ است و جانم سخت در رنج است پ.ن: خودم هم گیجم که چرا این چیزها را نوشتم. وسوسه ی عجیبی دارم برای حذف کردنش ![]()
__________________
گر هر ستاره ماه شود، باز شب ، شب است. ويرايش توسط SaYe_RoshAN : 10-04-2009 در ساعت 04:46 AM. |
|
|
|
| 3 نفر از کاربران ، از دوست گرامي SaYe_RoshAN به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#9 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Jul 2008
ارسالها: 1,542
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,197
از ایشان 1,481 بار سپاسگزاري شده است
|
کمی تنهایی ! از روی صندلی بلند میشم ، دستامو روو به جلو باز میکنم و چشمامو می بندم ، همه جا تاریک و خاموش ! نمی دونم چرا می ترسم و بی اختیار چشمامو باز می کنم ... _ " آروم باش ... هنوز که اتفاقی نیفتاده ... ... آروم باش ... " چشمامو می بندم ، یه نفس عمیق می کشم و قدم اول رو برمیدارم ... خوب بود ! قدم دوم رو هم برمیدارم ، قدم سوم رو هم ... انگشتام که به دیوار میخوره می ترسم و دوباره بی اختیار چشمامو باز می کنم ! _ " دیوونه ! جمع کن خودتو ! تو اصلا" قرار نیست به اینجا برسی !! " _ " آره ، من که قرار نیست به اینجا برسم ، یعنی نمیذارم که برسم ! " ذهنمو از هر فکری خالی می کنم و میرم سمت یخچال و یه لیوان آب سرد رو تا ته سر می کشم ... برمیگردم توی اتاق و دراز می کشم رو تخت ، دستامو باز می کنم و زل میزنم به سقف اتاق ... _ " تار می بینم ... " بغض می کنم ، رد اشکام تا زیر گوشمو گرم می کنه ... صدای اون گربه ماهی پیر و آخرین حرفاش دوباره توی گوشم می پیچه . . . _ " میخوام که باهام بیای ، با هم میریم پیش یکی از آشناهای محمد ، اونجا همه چی معلوم میشه ! راستی ، خواهشم ازت اینه که همه چی بین خودمون دوتا بمونه ، باشه ؟ " چقدر راحت به خودش اجازه میداد منو تحقیر کنه ... اون فکر کرده بود کیه! حالا دیگه واسه من یه گربه ماهی پیر ، یه آشغال عوضی ، بیشتر نبود !! اشکامو پاک میکنم و می چرخم روی پهلوی راستم – رو به دیوار – ! یاد عید امسال می افتم و اولین روزهای اومدنش ... چنان با تکبر نشسته بود که انگار از دماغ فیل افتاده ! با اون عینک فرم مشکی و اون لبهای وارونه ش ، مثل برج زهر مار می موند ! وقتی حرفاشو یادم میاد ، دلم میخواد برگردم و تف کنم تو صورتش ، حرفاش بوی گندِ خودخواهی میداد! باورم نمی شد انقدر جاه طلب باشه !! _ " آخ خ خ مینا ، وقتی به حماقتت فکر میکنم ، دلم میخواد یه چرخ بزنم که از پشت، با مغز بخوری زمین ! باورم نمیشه زیر بار سنگین این همه حرف رفته باشی تا فقط ثابت کنی که وفاداری ! ... !! " یه نفس عمیق می کشم و دوباره می چرخم و این بار روی پهلوی چپم – رو به آینه – : _ " آره ... خودمم باورم نمیشه ! " یاد حرفای امروز صبح داییم می افتم ، اون پشت تلفن حرف میزد و من فقط بغض کرده بودم ... _ " راستشو بخوای وقتی جریانو شنیدم ، بیشتر خوشحال شدم تا ناراحت ! می دونی ، اونا لیاقت تو رو نداشتن ... " _ " هه ... شاید ! " _ " حالا که همه چی تموم شده ، دیگه بهش فکر نکن . " _ " اوهوم ... سعی می کنم ... " همیشه فکر میکردم هیچ کس درد منو نمی فهمه ، اما حالا فکر می کنم همه می فهمن و دوست دارن خودشونو بزنن به اون راه ! " هاااه ... کلافه ام ! بلند میشم و میشینم روی تخت ، جفت آرنج هامو تکیه میدم به زانوهام و با دستام موهامو میگیرم توی مشت ... چقدر دلم میخواد داد بزنم ... آه ... این اتاق پر از هوای مرده س ! بلند میشم که برم بیرون ، اما قبل از اون باید عینکمو بردارم ... حالا دیگه بدون عینک ، نمی تونم . . . !
__________________
Where can I search in this ruin ? To find you there
|
|
|
|
| 3 نفر از کاربران ، از دوست گرامي Luna به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#10 (permalink) | |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Apr 2007
محل سكونت: no where
ارسالها: 5,009
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,041 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
چه متانت قشنگی داری حتی توی فریاد ![]() اولش ناراحت شدم شوکه شدم و از گربه ماهی بیزار فکر کردم چی بنویسم تا مرهم درد مینای تودارم بشه جواب سکوت بود.. مینا باهوشه و از هرچیزی که بوی دلسوزی بده بیزار 20 دقیقه بعد: داشتم به نوشته و زندگی خودم و زندگی تو فکر میکردم حالا دیگه بیشتر از اونی که برات ناراحت باشم برای خودم ناراحتم و برای کوچک بودن خودم و دردام شاید گاهی بهش عمل نکنم و دلم بخواد خودمو واسه بقیه لوس کنم و همه چیز را بزرگنمایی کنم اما عمیقا" معتقدم که: هر که در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش می دهند تو دختر قشنگی هستی. زندگی قشنگی داری. ![]() پ.ن: وقتی یه آدم باهوش مقابلته ناخودآگاه صادق میشی! اگه کس دیگری بودقسمت آخرش براش کافی بود. |
|
|
|
|
| 3 نفر از کاربران ، از دوست گرامي SaYe_RoshAN به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#11 (permalink) |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Oct 2009
محل سكونت: in Dreams
ارسالها: 678
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 592
از ایشان 897 بار سپاسگزاري شده است
|
نمیدونم
این روزا هر چی فکر می کنم به خودم نمی رسم.. هر چی جلوتر می رم یا خودم رو میبینم که اون جلو جلو ها داره تو یه سراب غرق میشه یا اونقدر تو تاریکی گذشته فرو رفته که دلم نمیاد یه قدم جلوتر برم.. دنبال چیز امیدوار کننده ای می گردم تو خودم.. به اینجا رسیدم که چیزی نبوده که دارم دنبالش می گردم.. باید یه چیز امیدوار کننده بسازم.. قدیما فکر می کردم خیلی به گذشته فکر می کنم اما الان .. نه .. یادم میره به چیزی فکر کنم.. گذشته ، آینده ، حتی حال.. وقتی می بینم یکی خاطره تعریف می کنه لذت می بره حسودیم میشه.. تا کسی نیاد و نگه یادت میاد فلان روز .. فلان سال .. هیچ وقت نمی تونم یه خاطره ی خاص رو به یاد بیارم.. از به یاد اوردنش هم لذت نمی برم.. نه این که از این ادمای افسرده و ناراحت و .. باشم نه همیشه شادم .. سرخوش کلاسیک .. که خیلی ها لذت می برن از با تو بودن اما موقع فکر کردن که میشه.. به بن بست می رسم.. نا امید و تنها راه آسمون هم که همیشه بسته .. اینقدر این دیوارا رو بردن بالا که.. که اسمون رو هم نمی بینی.. باید روی زمین دراز بکشی.. چشات رو تنگ کنی.. تا شاید خاکستری اسمون به چشم بیاد.. پرواز هم از ان آرزوهای دست نیافتنی شده .. که شاید فرداها یه شب موقع خواب از آرزوی پروازم برای پسرم تعریف کنم..
__________________
i have a dream بـــدرود اردیبهشت وقتی که دوباره باران ببارد، خواهم امد..
|
|
|
|
|
|
#13 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Apr 2007
محل سكونت: no where
ارسالها: 5,009
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,041 بار سپاسگزاري شده است
|
به یاد دختری که زیبا نبود دانشگاه_ترم اول_ساعت اول. جو کلاس سنگین بود. از صمیمیت خبری نبود. چند تا بچه دبیرستانی که تازه پا توی جمع غریبه ی مختلط گذاشته بودند و تصور میکردند باید قشنگترین و کامل ترین چیزی که هستند را به نمایش بگذارند از در که وارد شد همه نگاهها به سمتش چرخید.. 23یا 24مین نفر بود..هنوز مونده بود تا 32نفر کامل بشه. همون لحظه توی دلم نسبت بهش احساس انزجار کردم سنش بالاتر از اون بنظر میرسید که جزئی از ما باشه. یکی یواشکی گفت فکر کنم استاده.. تو دلم گفتم: خدا نکنه. با این قیافه از اون سختگیر بدجنسهاس. خیلی بد اخلاق بنظر می اومد..وخیلی خشک مذهب. زودی روم را کردم اون طرف تا نبینمش. روی یکی از صندلی ها نشست..یه جای خلوت. آخه جثه ش بزرگ بود و نمیخواست جلوی دید بقیه را بگیره..ته کلاس هم که پسرها ردیف نشسته بودن _چه بچه مثبتایی بودیم!_ همه مدام به طرفش برمی گشتن و پچ پچ میکردن. چادرش را سفت و سخت چسبیده بود. شاید از نگاهها عصبی شده بود. نمیدونم. یه چیزی را مطمئن بودم..محال بود که باهاش همکلام بشم. دانشگاه_ترم آخر_امتحان آخر. امتحان سختی بود. همه آشفته بودند و آخرین تلاشها را میکردند برای سوال و تقلب و .. پوپول(این اسمی بود که خودش دوست داشت و یه لطافت قشنگی هم تهش بود.) نشسته بود رو یکی از صندلی ها و سرش تو جزوه بود. بسته را گذاشتم رو پاش "تولدت مبارک" همون طور که حدس زده بودم هیجان زده و احساساتی شد. محکم منو بغل کرد و بوسید. و محکمتر از من اون گاو بانمک تپلو را. با احساساتش و تته پته هاش رهاش کردم و رفتم یه جا نشستم تا مجبور نشدم برم ور ِ دل ِ استاد! یه خورده بعد استاد اومد. ترجمه متون اقتصادی.. از وال استریت تا شاخص فلان شرکت. مغزم پکید انقدر متن بی سر و ته را به زور خلاقیت به هم چسبوندم! استاد تلافی همه ی این سالها را یکجا درآورده بود. میدونستم خط به خط تصحیحش میکنه..کلمه به کلمه. برگه را دادم دست استاد: تلافی کردین ها! پوزخند قشنگی زد. حسابی کفری بود هنوز..به خاطر"و دیگر هیچ"ی که آخر شعرش چسبونده بودم. همین که برگشتم تا از کلاس بیرون برم نگام افتاد به پوپول! با یه بغل کادو داشت از کلاس میرفت بیرون! .................................................. . چیتگر من(ساوه)_مرجان(اصفهان)_مریم( رومیه)_عزیزه(تبریز)_پپل(تهر ن)_فاطمه(تبریز،ساکن تهران) آرام(قم،ساکن تهران)_سمیرا(شیراز)_ جمیله(کرمانشاه) واسه خودمون یه ایران بودیم! پوپول یه گاز گنده به ساندویچش زد و من بی هوا عکس انداختم. عکس پپل که پوپولیت داشت از لپ باد کرده ش میبارید یه عکس جهانی شد! بجز گروه خودمون بچه های خوابگاه همه از اون عکس میخواستن. امروز همون عکس امروز صفحه ی اول آلبومیه که پوپول به مناسبتهای من در آوردی به تک تکمون هدیه داده. پوپول تنها کسیه که وقتی باید کادو بده یادش میره و وقتی انتظار کادو نداری سورپریزت میکنه! پوپول تنها کسیه که همه بچه ها ارتباطشون را باهاش حفظ کردند. پوپول تنها کسیه که همیشه دلیلی برای خندیدن و خنداندن داره. پوپول تنها کسیه که با هر تیپی میتونه صمیمی و راحت باشه. پوپول تنها کسیه که خوابش را که تعریف میکنه از شدت عمقش مو به تنت راست میشه پوپول تنها کسیه که بزور من رو به سر کلاسش برد تا بهم بفهمونه هنوز دانشگاه و کلاس جذابیت داره پوپول تنها کسیه که میتونی یک شب تا صبح باهاش از خودت بگی پوپول تنها کسیه که وقتی می پرسه بزرگترین عیب من چیه جواب یکیه: مهربونی زیاده از حد! پوپول تنها کسیه که به سمیرا توی انتخاب اسم برای دخترش کمک کرد به مریم توی انتخاب همسرش مشورت داد به مرجان روحیه داد برای درس خوندن و کنکور دادن به زهرا _کسی که اخلاقای خاص خودش را داشت و هیچ وقت هیچ کس نمیتونست باهاش راحت باشه!_ مرتب زنگ زد و بهش روحیه داد برای ادامه ی زندگی مشترک پوپول موجود فوق العادیه .............................................. و هنوز نگاه ما اشتباه میکند.. و هنوز پوپول از نازیبایی نگاهمان در رنج است و هنوز وقتی از دردهایش سخن میگوید تنها میتوانی سکوت کنی و هنوز آلبومم را که به دست کسی میدهم صفحه ی اولش نگاه نازیبا و کلمات نازیباتری را به دنبال دارد. یاد گرفته ام که آلبومم را فقط برای خودم نگه دارم و برای همه آنهایی که پوپول را میشناسند. قرار بود خاطره باشه اما سند نشد دلش نخواست ![]() |
|
|
|
|
|
#14 (permalink) |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Oct 2009
محل سكونت: in Dreams
ارسالها: 678
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 592
از ایشان 897 بار سپاسگزاري شده است
|
در کتاب " اینجا همه ی ادمها اینجوری اند " از شش داستانش ، یه داستان به اسم خرابکار هست که آقای چو در آغاز بی گناه است،ولی وقتی او را به خراب کاری متهم می کنند، شروع می کند به تغییر کردن و دست آخر به یک خرابکار واقعی تبدیل می شود.
یه نقدی درباره این کتاب بود که می گفت ؛ وجه تمایز ظالم و مظلوم همیشه روشن نیست. کسانی که بهشون ظلم شده بعد که ازشون اعاده ی حیثیت می شد و به قدرت می رسیدند، به سرعت به آدم های ظالمی تبدیل می شدند. بدی یک امر ذاتی است. روز اول تو کلاس؛ استاد میگه تعداد این کلاس خیلی زیاده.. چند نفر باید به کلاس شنبه برن که تعدادش نصفه.. اینجوری به تعادل می رسین.. همه سکوت کرده بودند .. که استاد گفت من اسم کسایی که می تونن شنبه اون ساعت کلاس ندارن رو دارم.. گفتم .. استاد اگه کسی میخواست انتخاب کنه موقع انتخاب واحد برمی داشت.. شما خودتون اسم کسایی که الان نیستن رو تو اون کلاس بنویس.. اومدن میرن به اون کلاس.. عمل انجام شده و از این حرفا.. استاد گفت این یه کم ظالمانست!.. نیست!؟ گفتم ترم قبل با من همین کارو کردن.. علت این که اینجا نشستم همون استادیه که واسم انتخاب کردند.. این همه نوشتم که یادم باشه دارم ظالم میشم.. |
|
|
|
| 2 نفر از کاربران ، از دوست گرامي piremard به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#15 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Apr 2006
محل سكونت: جایی در کنار خدا
ارسالها: 1,883
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 904
از ایشان 1,803 بار سپاسگزاري شده است
|
زیبا مینویسید پیرمرد عزیز
فقط عنوان نوشته ها فراموش نشه |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي saeed_king به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
![]() |
| برچسب ها |
| یادداشت،افکار و عقاید |
| ابزارهاي موضوع | |
| نحوه نمايش | |
|
|