|
|
#16 (permalink) |
|
چتر به دست
تاريخ عضويت: Sep 2007
محل سكونت: جايي گرمتر از خورشيد
ارسالها: 7,258
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 2,538
از ایشان 5,333 بار سپاسگزاري شده است
|
روزی در خیابان قدم میزدم ، دیدم مردم سراسیمه به سمتی میدوند
جلوتر رفتم و صفی طویل دیدم از پیری پرسیدم : به چه منظور در این مکان ایستاده اید ؟ گفت : مرغ و ماهی و ... مجانی میدهند گفتم : مجانی ؟ هیچ مبلغی نمیخواهند ؟ گفت : اری ، نمیخواهد ، برو ته صف بایست تا بگیری گفتم : مگر میشود ؟ پیر زنی که زنبیلش پر بود از آن محل خارج شد به سمتش رفتم گفتم : این ها که دادند هیچ نمیخواهند ؟ گفت : نه مادرم ، چیز بی ارزشی میخواهند در برابر این کالاهای با ارزش گفتم : مگر چه چیز بی ارزشی ما داریم که اینچین برای انها با ارزش است گفت : نمیدانم ، انها به آن میگویند اندیشه ، من که نمیدانم مادر ما هم گفتیم چشم بیایید ببرید و سپس گفت : برو ته صف بایست ، از قدیم گفتند بار مفت خوردن دارد گفتم : سپاس مادر بزرگوار ، من همین بی ارزش ترین را به با ارزشترین شما ترجیح میدهم س.م.چتر به دست
__________________
می نویسم تا بمانم و میمانم تا قلم بر پهنهء این روزگار برانم ![]() من مست و تو ديوانه ... |
|
|
|
|
|
#17 (permalink) | |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,276
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,098
از ایشان 1,667 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
به چه کار میاید وقتی آنهاییکه دارندش توی صندوقچه ی داشته هایشان نهانش میکنند تا کسی نداند که آنها "یک چیــــز کم ارزش" دارند...
__________________
یک فیلسوف هرگز یک روحانی را نکشته است در حالیکه روحانیون فلاسفه زیادی را از دم تیغ گذرانده اند.... "دنيس ديروت" ![]() |
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Sarvenaz به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#18 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: May 2007
محل سكونت: ایران سبز
ارسالها: 292
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 161
از ایشان 193 بار سپاسگزاري شده است
|
- ما مردیم
- نه دیوونه نگاه کن اون کوچه خودمونه -نه الان اعدام شدیم یادت نیست اول یه صلوات بعد صندلی از زیر پامن در رفت -خیالتاتی شدی الان میرم خونه پیش مادرم -نه ما فقط روحیم حالا می تونی هر جا می خای ازادانه بری هر کاری هم بی خای انجام بدی -ان مادرمه چرا داره گریه می کنی اونهمه ادم جلوی خانه ما چیکار می کنند چرا همه سیاه پوشیدند مادر مادر منم چی شده -احمق الان تو دیگه زنده نیستی هیچکی تو را حس نمی کنه بیا بریم - ولم کن همش تغصیر تو بود اگه تو نبودی من الان اعدام نشده بودم -می خای تا کی اینجا بمونی بیا بریم کلی جا را نگشتیم اوووووولش می ریم شمال -نه بیا یه سر بریم پیش معصومه -باشه فقط برا تو - ... . . . -نگاه کن نامرد نگاه کن اون پسره دیگه جون داداش ولم کن شکمش پاره کنم -بیا اون دختری که واسش یک نفر رو کشتی بیا بریم یه سرزمین دوووووور -هی شما صبر کنید تازه مردید -اره دو ساعت پیش اعدام شدیم -بگیریدشون -چرا مگه ما اینجا ازاد ازاد نیستیم -ها ها ها ها سر خود را افتادی کجا مگه نمی دونی مردی باید خودت معرفی کنی یه 80 سال اب خنک -که خوردین می فهمید
__________________
هر گاه شما قیام کنید در ابتدا شما را نادیده می گیرند و سپس به شما می خندند . بعد از آن با شما مقابله می کنند و آنگاه شما پیروز می شوید ............'گاندی |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي S.T.A.L.K.E.R به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#19 (permalink) | |
|
چتر به دست
تاريخ عضويت: Sep 2007
محل سكونت: جايي گرمتر از خورشيد
ارسالها: 7,258
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 2,538
از ایشان 5,333 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
اندیشه کیمیا شد ما نیز از صندوقچه خود اندیشه کژتاب خود را در می اوریم کمی به کیمیای دوران نگاه می اندازیم و سپس در همان صندوقچه قرار میدهیم تا کیمیا ندیده از دنیا رخت بر نبندیم ![]() ![]() |
|
|
|
|
|
|
#20 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Nov 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 381
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1
از ایشان 80 بار سپاسگزاري شده است
|
چه روزي بود چه شبي بود ... خسته شدم ... براي بار اول بود كه تظاهر به هيچ نكردم و دلم نخواست از چيزي حرف بزنم ... بيشتر ميخواستم بشنوم ... نميدانم \شايد صدايش براي زيبا بود... صدايي كه با ترديد به سختي كلمات را ذهن خارج ميكرد و با تصفيه و فيلتر شده به گوش هاي من ميسپرد براي حلاجي..
تنها ازار عدم اعتمادي بود كه مرا ميجويد و ميخورد ... هميشه اينجور بودم ( پر توقع) دلم ميخواهد همه به من اعتماد كنند . و جالب بود نميدانستم كسي هنوز هست كه به من بينديشيد ... كسي كه شايد كمي فراموش شده بود و خاطراتش كمرنگ كمرنگ ... بعد از سخن گفتن از شهر نفرين شده و نميدانمچه چيزها ... رفت و مرا با اتومبيل بي بنزين و در خيابان چرخيدن به دنبال قطره اي مايع حيات رها كرد ... روز خوشي بود
__________________
دانسته هایم به ته کشیده ... کمی خوراک دانش به من میدهید ؟ |
|
|
|
|
|
#21 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Nov 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 381
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1
از ایشان 80 بار سپاسگزاري شده است
|
صدايش را ميشنوم ... از ان دور ميخواند ... چه صداي زيبايي ... حيف از ته دل نيست ... از عشق و دوست داشتن حرف زد اما بي صدا رفت كمي هم بود اما بودنش براي خودش ميارزيد نه من ... مرا سخت اضا ميكند اين ديوانه ي به ظاهر عاشق .. اين ترسوي فراري ...
نوشتنم نمياد ميخوام يه چيزي بگم كه نميتونم ... كمك كمك |
|
|
|
|
|
#22 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Oct 2009
محل سكونت: TeYro0n
ارسالها: 238
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 148
از ایشان 50 بار سپاسگزاري شده است
|
خسته ام ...خسته ...از کوچه باغ یاد ها از صدای خفاش ها از هوهوی جغد ها و نعره ی شیر ها ..می ترسم آری من بین این همه صدا گم شده ام...از آنچه می بینم می ترسم ...آشفته ام و پریشان پریشان تر از دیشب و هر لحظه ......
__________________
LIFE is A songSTART to SING it |
|
|
|
|
|
#23 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,276
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,098
از ایشان 1,667 بار سپاسگزاري شده است
|
در میزند.
باز نمیکنم. لج کرده ام. حتی اگر قرار باشد همین یکبار بیاید دم در خانه ام...باز نمیکنم.... باید به زور وارد شود خودش را جا کند اینجا با همه جای دنیا فرق میکند: خوشبختی! |
|
|
|
|
|
#24 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 1,366
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 661
از ایشان 751 بار سپاسگزاري شده است
|
به شانه ام زدی تا تنهاییم را تکانده باشی.
به چه دل خوش کرده ای؟! تکاندن برف از شانه های ادم برفی ...نزاشتم سیگارت تمام شود.و هی دود قلیون را قورت می دادم.همیشه قبل از تمام شدن باید رفت.ماندن همه چیز را خراب می کند. زن زیباااا را از دور نگاه کن. دور دور دور ... از این جلوتر می ترسم. |
|
|
|
|
|
#25 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Oct 2009
ارسالها: 366
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 35
از ایشان 194 بار سپاسگزاري شده است
|
کجا بود که شنیدم که یکی می گفت وسط یه جدولم خونه بدوشو خسته توی چار راهی که از چهار طرف بن بسته ؟
صداش داره تو گوشم می پیچه شکل یه بچه گدا که داره به یک کلاس پر دانش آموز با حسرت نگاه می کنه همون بچه گدایی که یه خورجین قهوه ای رو کولشه تو ذهنمه پسره عصا داره آره اون یه پسره اما سنش یه خورده بیشتر از اون یکی بچه هاست روی زانوش وصله داره من کیم یه پاپتی خونه به دوش و خسته توی چار راهی که از چهار طرف بن بسته |
|
|
|
|
|
#26 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Oct 2009
ارسالها: 366
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 35
از ایشان 194 بار سپاسگزاري شده است
|
روی شاخه یه درخت زیتون پاکوتاه نشستم چه فتحی کردم از اینجا چرا همه چیز یه جور دیگست؟ چرا هیچی اون طوری نیست که باید باشه ؟ دوس دارم به شاخه زیتون تکیه بدم پاهام رو تو هوا پرت می کنم تکونشون میدم من دوست دارم اینجا بخوابم
|
|
|
|
|
|
#27 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Oct 2009
ارسالها: 366
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 35
از ایشان 194 بار سپاسگزاري شده است
|
نزار من با اون پیرزنه حرف بزنم نزار برم بخاریش رو براش روشن کنم بهت گفته بودم نزار الان یه ماهه که دارم چایی های سرد می خورم و برا اینکه دل پیرزن نشکنه کته های شفته شو با ولع می خورم میای منو ببری دکتر؟ فک می کنم عوض سرما خوردگی غصه خوردگی گرفتم راستی میای بخاری اتاقم رو روشن کنی؟ اگه بیای بهت چایی هم می دم ها بیا بیا
|
|
|
|
|
|
#28 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Oct 2009
ارسالها: 366
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 35
از ایشان 194 بار سپاسگزاري شده است
|
خیلی وقته از آنت خبر ندارم لوسیمی چی شد راستی؟ شنیدم لوسیمی اومده ایران وقتی اومد همون بلاهایی به سرش اومد که به سر مجید باغ بیگی آوردن بی چاره نتونست بگه 9*8 چند تا میشه معلمشون یه تسبیح داشت هر اشتباهش یه دونه تسبیح بود بی چاره چقد خط کش خورد وقتی نتونست جدول ضرب رو بگه مجید گفت هی من هی من هی من به شوما اشاره کردم چشم خودموو ستاره کردم ( آقا بازم بوخونیم ) اما لوسیمی متنبه نشد لوسیمی یه بیل دزد بود بدبخت پارسال دیدمش دم سینما داشت گدایی می کرد کلوز هم اونجا بود بی چاره کلوز چقد لاغر شده بود لوسیمی معتاد شده بود آنت چی میشد اون اسب رو نمیشکستی؟ آنت مقصر همه این تقصیرا تویی بی بی مجید داره میاد اون با یه چرخ دستی داره گردوها رو به مجید نشون می ده تا بخوره و قوت بگیره کاش عوض اونا براش ملخ دریایی می خرید تا یخورده فسفر مغزش بره بالا مجید وقتی رفت خونه معلمش تا میگو بخوره ضایع نشد؟ مجید چرا چک شوهر خواهرتو گم کردی؟ آنت خیلی بی شعوری آنت خیلی بی شعوری بیا آنت اسب لوسیمی رو از تو سینش جمع کن
|
|
|
|
|
|
#29 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Oct 2009
ارسالها: 366
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 35
از ایشان 194 بار سپاسگزاري شده است
|
فردا عروسی داریم فردا عروسی داریم بابا می خواد برام شلوار بخره از بعد از ظهر همه جا رو گشتیم هوا چقد سرده اوووووی خیلی هوا سرده دیرمون شده بابا یکی از این شلوارها رو برام بخر دیگه بلاخره بابا برام شلوارم رو پسندید خیلی سردمه بابا بابا شلوارم رو بپوشم بابا بپوشم ؟ چرا اخم می کنی ؟ هوا خیلی سرده بابا دارم یخ می زنم شلوارمو بده خودم نیگه میدارم دوس دارم نیگرش دارم توی نایلون سیاهه بابا سردمه بابا خیلی سرده از تو چکمه ام داره آب میاد تو چکمه ام پارچه ایه چرا یه تاکسی وا نمیسته الان یه ساعته که منتظر ماشینیم بابا همه جام بی حس شده یه ماشین مدل بالا واستاد بابا این آقاهه چقد بچه داره بریم سوار شیم؟ چقده این ماشینه بلنده بابا منو می زاری توش ؟ عععععععععععععع همه صندلی هاش چرمیه
توش بوی ادکلن میده چقد صندلی های پشتش زیاده این بچه ها چقد خوشگلن سلام دختر اسمت چیه؟ این چرا مثل گربه با اون موهاش از رو این صندلی نرم می ره رو اون صندلی به من جواب نمیده؟ هی دختر اسمت چیه؟ بی ادب خودتی خب جواب نمیدی می گم هی دیگه نیشم چقد باز شده این دختره عین گربه هاست موهاش بلنده قهوه ایه فر فریه مثل پشمک سفیده هی دختره با من دوست می شی ؟ بند موهات باز شده ببندمش؟ بلدما بند موهاش شکل خرسه عه بلدم دیگه ببین رسیدیم ؟ نه دختر اسمت چی بود؟ موهاتو خوب بستم ؟ خدافس دختره دختره خدافس بابا یه دختره تو ماشین بود عینهو گربه بود موهاش تا اینجاش بود نه تا اینجا یه بند مو داشت شکل خرس بود پشمالو به من اجازه داد بند موهاشو ببندم بابا بهم گفت بی ادب خنده ام گرفته بابا هوا چقد خوبه نه ؟ ها ؟ چی ؟ چی کجاست؟ بابا شلوارم شلواری که برا عروسی خریده بودم شلوار لیم بابا شلوارم که روش ستاره های آهنی داشت بابا شلوارم موند تو ماشین همون دختره که موهاش بلند بود شکل گربه بود باباااااااااااااا باااااااااااااااااااااااب ا |
|
|
|
|
|
#30 (permalink) | |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Nov 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 381
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1
از ایشان 80 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
میدونی چیه ؟ چیزهایی که از دور زیبان از نزدیک ترسناکن ... اتیش میزنن به وجودت و عادت میکنی یا بجنگی یا تسلیم بشی و.. من عاشق جنگیدنم زمانی که باختم ... نمیزارم ببیازم حتی اگه نابود بشم ... باید نابود کنم ... دوست دارم به ادما به فکراشون به قلباشون اون قدر نزدیک بشم تا جزئی از اون باشم بعد رهاشون کنم ... رها و ازاد ... اون وقت همه ی ادما میتونن بفهمن که چقدر خرد کردن ادما بده ... |
|
|
|
|