|
|
#31 (permalink) | |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Nov 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 379
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1
از ایشان 80 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
وارد شدنش شاید سخت باشد اما ماندن و پوسیدن ساده است ... تو میدانی درد مردمان بزرگ را .. خرد را میشناسی و میدانی عشق به سادگی جایی نمینشیند و اگر نشست به همین سادگی جای دیگری نمیرود مگر انکه هرزه باشد ....
__________________
دانسته هایم به ته کشیده ... کمی خوراک دانش به من میدهید ؟ |
|
|
|
|
|
|
#32 (permalink) | |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Nov 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 379
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1
از ایشان 80 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
می ایم راهم میدهی ؟ می ام با هم چای مینوشیم و شعر میخوانیم و کمی از سیاست بد حرف میزنیم ... ناشیانه از اقتصاد میگوییم و بعد از انکه کم اوردیم از ادبیات فلسفه میبافیم ... زندگی را به سخره گرفته و عشق را ابدی میدانیم در صورتی که مینویسیم عشق ناپایدار است و لیلی و مجنون قصه بود ووو دیگر نمیدانم ... تو چه دوست داری ؟ راستی چای تو داغ داغ هست ؟ |
|
|
|
|
|
|
#33 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Nov 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 379
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1
از ایشان 80 بار سپاسگزاري شده است
|
دلم حرف میخواهد حرف با کسی /// هر هرکسی تا قصه بگوییم برای کودکان مرده در خیابان های شرور این شهر ... من بیزرام از اینجا ووو زندگی برایم سخت شده ... خسته ام خسته برای بودن ... همه چیزی دلم را زده ...
|
|
|
|
|
|
#34 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: May 2007
محل سكونت: ایران سبز
ارسالها: 292
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 161
از ایشان 193 بار سپاسگزاري شده است
|
چای من هم داغه البته می خواهم به حال خودش رهاش کنم تا خنک تر بشه دیگه هیچ میلی ندارم از سیاست اقتصاد و ادبیات حرف بزنم فقط می خواهم با چاقوی کوچک جیبیت قلبم را سوراخ کنی وقتی دارم تو خون می غلطم بهم بگی کشتمت لعنتی کشتمت واب دهنت را روی صورتم پرتاپ کنی بعد شروع کنی به دویدن انقدر دور بشی که کسی تو را دستگیر نکنه فقط به دویدن فکر کنی
__________________
هر گاه شما قیام کنید در ابتدا شما را نادیده می گیرند و سپس به شما می خندند . بعد از آن با شما مقابله می کنند و آنگاه شما پیروز می شوید ............'گاندی |
|
|
|
|
|
#35 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: May 2007
محل سكونت: ایران سبز
ارسالها: 292
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 161
از ایشان 193 بار سپاسگزاري شده است
|
چقدر مزخرفه زندگی کردن وقتی از ترس مرگ می خواهی خود کشی کنی ولی نمی توانی داری به خودت می لرزی از من هم نخواه من قاتل نیستم نه به تو کمکنمی کنم چرا تصمیم داری با اتش زدن کتابهات خود را بسوزانی 20 کتاب بی گناه چه کرده اند چرا می خوای با انهمه اندیشه ناب به خاک بروی و. زنده بگور شوی انها چه گناهی دارند
|
|
|
|
|
|
#36 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Apr 2006
محل سكونت: جایی در کنار خدا
ارسالها: 1,883
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 904
از ایشان 1,803 بار سپاسگزاري شده است
|
چغدر اندیشه ناب ... چرا دیگران اینقدر دوست دارند برای چیزی که نیستند متفاوت باشند ... مخالفت و نقض هر چی که اسمش قانونه ... چه خوب شد بالاخره یه چیزی هست که بتونم با اون مخالفت کنم ... یادم باشه برگردم و اون رو دوباره ویرایش کنم اینجوری اصلا به دلم نمیشینه ... آها این یکی خیلی نور بالا میزنه حتما توی ذهنش داره در مورد من فکر میکنه که اینقدر از خود بیخود شده برم یه حال اساسی ازش بگیرم ... چه خوب شد کشتمش اگه زنده میموند حتما یه لکه ننگ میشد واسه افکار پاکم
__________________
سعید ...عاشق خدا |
|
|
|
|
|
#37 (permalink) | |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
ارسالها: 1,366
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 658
از ایشان 750 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
برای نزدیک شدن به بعضی ادم ها باید ازشون دور شد... پ.ن:اون وقت همه ی ادما میتونن بفهمن که چقدر خرد کردن ادما بده...(به راه راست هدایت می کند.بی ان که خودش بداند). پ.ن:ترسناکی. پ.ن:ترسناکی. |
|
|
|
|
|
|
#38 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Oct 2009
ارسالها: 366
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 35
از ایشان 194 بار سپاسگزاري شده است
|
جووون که بودم به همه می گفتم به سراغ من اگر می آییدد نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من اما الان دلم می خوااست که دونه دونه گنجشک ها زبون آدمیزاد سرشون می شد دلم می خواست که با همه حرف می زدم اما همه ازم فرارین ملک الموت همه آدمها شدم ملک الموت دوست داری ؟ بیا در این خونه همیشه به روت بازه دوست دارم از هر چی که دوست داری حرف بزنیم بیا بهت بگم که چقد دختر همسایه قشنگه بیا تا بهت بگم که حقوق بازنشتگیم چقدر شده بیا بهت بگم که که زندگی رو دوست دارم که دوس ندارم یه لحظه از لحظه هاش رو از دست بدم دوس دارم بفهمی که چرا چشمای ریزم این روزها خیلی درشت شده می دونی من دوست دارم با همه وجودم فردا رو ببینم بیا اینجا سماوری پر از آب جوش دارم
|
|
|
|
|
|
#39 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Oct 2009
ارسالها: 366
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 35
از ایشان 194 بار سپاسگزاري شده است
|
کتاب آتیش زدن هم خودش عالمی داره عین خود کشیه هیچ فرقی با خود کشی نداره کاش بودم تا دونه دونه کتابهاتو میبردم تو یه گاو صندوقو حسابی قفلش می کردم شایدم نتونم شایدم تو هم داری از پنجره اتاقت همون زن شرقی سیاه پوشی رو می بینی که داره به یه پیرمرد با ریش های بلند جام ابی رو تعارف می کنه شایدم تو هم داری خنجرت رو آماده می کنی نمی دونم ولی نزار چاییت خیلی سرد بشه خواهش می کنم نزار
|
|
|
|
|
|
#40 (permalink) | ||
|
چتر به دست
تاريخ عضويت: Sep 2007
محل سكونت: جايي گرمتر از خورشيد
ارسالها: 7,253
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 2,524
از ایشان 5,329 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
نقل قول:
اما قلب هایمان در کنار هم و فاصله هامان فرسنگ ها ، دلیل بر ما شدن میشود پ.ن : آغاز بودن پ.ن : اغاز نبودن
__________________
می نویسم تا بمانم و میمانم تا قلم بر پهنهء این روزگار برانم ![]() حتی در خیال : خوش است ؛ رهایی ... |
||
|
|
|
|
|
#41 (permalink) |
|
Addict
![]()
تاريخ عضويت: Aug 2008
محل سكونت: بین زمین و آسمون
ارسالها: 4,928
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,456
از ایشان 1,771 بار سپاسگزاري شده است
|
دنبال خودم میگردم.....
گم کردم..... هر کس یک عد من پیدا کرد، لطفا به من (؟) تحویل دهد... البته بعد از اینکه من دوم پیدا شد! (با مژدگانی زیاد...........!)
__________________
و چنان بی تابم که دلم میخواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه دورها آوایی است که مرا میخواند... ![]() |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Niloofar-92 به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#42 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: May 2007
محل سكونت: ایران سبز
ارسالها: 292
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 161
از ایشان 193 بار سپاسگزاري شده است
|
دیروز از جزیره ه رابینسون کروزه رد شدم دیگه خیال برگشت نداره هرچی التماس کردم باها م نیومد با یک دختر ادمخوار ازدواج کرده وقتی یک کشتی رد می شه خودش را قایم می کنه بت پرست شده از تنه یک درخت برای خودش یک معبود ساخته
نمی دو.نم چند ساله اینجاست خودش می گه چند قرنه دیگه زندگی پیش ادمها براش غیر ممکنه وقتی ازش دور می شدم همیشه فکرم مشغول او بود چرا از ما زده شده چرا گمشده ای که انقدر ارزوی با ما بودن را می کرد امروز از ما بیزار شده |
|
|
|
|
|
#43 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Nov 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 379
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1
از ایشان 80 بار سپاسگزاري شده است
|
رابینسون دلیلش را مخفی میکنه شاید روزی که چمش به رابین هود افتاد این فکر به کلش زد که بره و دیگه نیاد پیش ادما .. اخه ادما عادت دارن الکی بهم کمک کنن ... عادت دارن به هم ظلم کنن عادت دارن خدای الکی را بپرستن ... خب ادما ادمن دیگه .... رابین هود چشمش به چو÷ان دروغگو افتاد و از این همه دروغ بیزار شد و سعی کرد داروغه را نابود کنه چون اون مسبب دروغ بود اما داروغه بیچاره به خاطر پرنس دورغ گفت ... سالها میگذره کسی نمیدونه پرنس کیه ؟
اما یه روز سیندرلا تو مهمونی پسر شاه فهمید .... پرنس همون رابین هود بود ... |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي kafarebeheshti به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#45 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Nov 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 379
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1
از ایشان 80 بار سپاسگزاري شده است
|
کشتن ادما کاری نداره ... سادست .. لازم نیست چاقو را تو قلبش فرو کنی ... نیش زبونت کافیه که تمام تنش را یخ کنه و خشکش کنه تو موزه لوور تا شرقیا بیان و بگن چه موزه ی زیبایی و هزاران دلار سبز را خرج کنن تا بگن ما دنیا را دیده ایم ...
سردمه ... تمام تنم روحم زندگیم مغزم ... تو از من میترسی می هراسی برای گفته هایم و حرفهایم ... من اما زمانی که کتبم را به اتش میکشم میخندم و شادم تا گناه اندیشه بشر را نابود میکنم ... |
|
|
|