|
|
#1 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Nov 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 383
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1
از ایشان 83 بار سپاسگزاري شده است
|
شبها گاهی ادما به سرشون میزنه و دلشون میخواد فریاد بزنن دلشون میخواد بنویسن دلشون میخواد حرف بزنن حرفی که سالهاست ته دلشون مونده ... میشه این حرفا را جدی زد میشه با پانتومیم گفت میشه با خنده و ادا گفت مهم اینه که این حرفا جاوادانه میمونه برای تو و من ...
برام بنویس ...
__________________
دانسته هایم به ته کشیده ... کمی خوراک دانش به من میدهید ؟ |
|
|
|
| 3 نفر از کاربران ، از دوست گرامي kafarebeheshti به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#2 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Nov 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 383
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1
از ایشان 83 بار سپاسگزاري شده است
|
بعد از تعظیم و نوشیدن اب متبرک سخن بگویید فرزند ...
تا حالا امین اباد رفتی ؟ نه ؟ چه بد بیا یه بار باهم بریم نه که سر بزینم بمونیم و انقدر داد بزنیم که همه دیونه ها عاصی بشن و مدال دیوانه بزرگ را بدن به من و تو و اونقدر حرفهای عاشقانه از جنگ ویتنام بزنیم که زنان احشه به اغوش کشیشان بروند و روحانیان از حسادت اشک بریزند و فتوا دهند پرنده را بکشید تا نماد گربه ای عاشق ته حوض خیال سهراب .... ويرايش توسط kafarebeheshti : 10-18-2009 در ساعت 12:42 AM. |
|
|
|
|
|
#3 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Nov 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 383
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1
از ایشان 83 بار سپاسگزاري شده است
|
در زنجیر زندگی اسیر می و افیون با چند خدای متضاد و فرهنگ فرنگی و غذای سنتی و انسانهایی با افکار قرضی زندگی میکنم و مینوشم به یاد معشوقه و میگویم از سیاستی که سهراب گفت قطارش تهی است و میخوانم فلسفه ی پوچ گرایی و از عرفان مشرقی میدانم چیزکی تا نگویند چیزها ...
|
|
|
|
|
|
#4 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Nov 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 383
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1
از ایشان 83 بار سپاسگزاري شده است
|
تا شبی که افتاب بی رحمانه به ان میتابد دویدم و صدای مردمی که فریاد میزدند کافر برنگرد را میشنیدم یکی انطرف تر فریاد زد اعدامش کنید به نحوست افتادم و فرار را در ماندن میان مردم بت پرست خدا پرست نما ترجیح دادم شاید نامم به جاودان میانشش برای لعن و نفرین بماند تا کسی چیزکی نگوید بی یاد من ...
|
|
|
|
|
|
#5 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Nov 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 383
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1
از ایشان 83 بار سپاسگزاري شده است
|
کمی قدم زدم تا به افکارم نظم ببخشم راهی نبود باید میرفتم تا بیکران تا خدای بی پایان مرا که ملحد خواندند به سرای خویش بازگشتم و سالها در خواب دراز مردم جو زده با افکار پوچ گذشته و سنت دیرین را دیدم و زمانی که از کابوس بیدار شدم اطرافم را چند اژدها محاصره کردند و با پسرک کوچکم دوان دوان تا شهر دژخیمان رفتیم و ( مغزم منفجر شد هیچی نمیاد برای نوشتن )
|
|
|
|
|
|
#6 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,283
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,115
از ایشان 1,672 بار سپاسگزاري شده است
|
شاید نزدیک به تاپیک نوشته های خط خطی باشه اما امیدوارم بداهه گویی شما اون رو متفاوت و جذاب تر کنه.
__________________
یک فیلسوف هرگز یک روحانی را نکشته است در حالیکه روحانیون فلاسفه زیادی را از دم تیغ گذرانده اند.... "دنيس ديروت" ![]() |
|
|
|
|
|
#7 (permalink) | |||
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: May 2007
محل سكونت: ایران سبز
ارسالها: 292
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 161
از ایشان 193 بار سپاسگزاري شده است
|
از دست انهمه کابوس بی مجال بیدار که می شوم ازتخت بیرون می ایم
کشو را باز می کنم اسلحه را بر می دارم هفت گلوله سر جایشان هستند در این 437 روزی که اسلحه را خریدم یک گلوله هم کم نشد اسلحه را روی شقیقه می گذارم دستم می لرزد پنجره را باز می کنم خیابانها شلوغ هستن صدای شیون در خیابان پشت صدای شلیک ادمها نقش زمین می شوند از این انقلابهای تکراری خسته شدام دیروز هزار کشته شدند امروز 100 هزار وفردا نمی دانم فردا وای باید برم مدرسه هیچی نخواندم امتحان نقاشی داریم نمره پایین تر از ده اعدام 10 تا 15 حبس ابد من نمی خوام برم مدرسه فردا چوبه دار بالای سر منه دیگه هی چی نمی تونم بکشم دیگه هیچ خلاقیتی واسم نمونده تهتهاش را دیروز به پسر بقال کوچه فروختم در عوضش یکم خوراکی گرفتم چه کار بیهوده بود وقتی خوراکی ها همه فاسد بودن حتی گربه ام هم بعد از خوردنشون افتاد مرد حالا دیگه هیچ کسی تو دنیا ندارم گربه عزیزم نگفتم بیا از این شهر بریم نگفتم اینجا دیگه جای موندن نیست ولی تو عاشق گربه همسایه شده بودی و از اینجا دل نمی کندی تقصیر من بود باید اون گربه را به همسایه نمی فروختم شما دوتا را با هم خریدم وقتی بچه بودید ولی اون یکی را واسه پیدا کردن یکم رابطه دوستانه به دختر همسایه فروختم چه دختر ظالمی بود گربه را گرفته یک هفته بعد ازدواج کرد رفت گربه افتاد دست سگ همسایه گربه بیچاره توی حموم رگ خودش را زد مرد. حالا من دیوانه شدم نمی دانم چکار کنم بوی یک گربه مرد اتاق را ورداشته هر چی کتاب خوندم هیچی از مراسم تدفین گربه ها پیدا نکردم می ترسم توی دیوارهای اتاق دفن اش کنم میترسم روح شرور یک گربه ولم نکنه حتی اتش زدن هم امکان نداره یکسر می رم پیش خانه بقلی یک کنفر حححححالش بدتر از من در را بازمی کنه خسته است داره عرق می کنه قلبش تند تند می زنه -چی شد کافر بهشتی -هیچی -تو هم توی تظاهرات خیابونی بودب چند نفر را کشتند؟ - نقل قول:
نقل قول:
نقل قول:
__________________
هر گاه شما قیام کنید در ابتدا شما را نادیده می گیرند و سپس به شما می خندند . بعد از آن با شما مقابله می کنند و آنگاه شما پیروز می شوید ............'گاندی |
|||
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي S.T.A.L.K.E.R به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#8 (permalink) | |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Nov 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 383
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1
از ایشان 83 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
دوست داشتم انجا را خط خطی را گویم اما انجا زمانی که پایه گذارش بود در عجب نام خویش گم شد و زمانی دراز به نامی برای روح خویش بود تا بتواند سیگار های بهمنش را یکی یکی دود کند نابود شد و روزی خواهد رسید که انجا نیز به بیابانی بدل خواهد شد برای ه عاشقان تا از عشق سر در اوردند ... میدانی اینجا با همه جا فرق دارد خاصیتش اینست که این حرفها را کسی نخواهد فهمید ... |
|
|
|
|
|
|
#9 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Nov 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 383
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1
از ایشان 83 بار سپاسگزاري شده است
|
مراسم تدفین گریه ها ؟ اری کمی میدانم ... دی یکی از این مراسم شرکت کردم ... گربه های سیاه همانی گه چشمانشان برق میزند در شی و هراس به دل ادمی می اندازند همه جمع میشوند و دسته جمعی سرودی سوزناک میخوانند ... سپس گربه ی عمامه به سر وارد میدان میشود چزخی میزند و سپس میو میو هایی میکند که انگاری دعاییست برای شادی روح ان گربه ...در برخی از ایین ها گربه را اتش میزنند بعضی دیگر میگذارند تا لاشخوزها ان را بدرد بعضی هم ان ار دفن و گاهی در بغچه پیچیده ...
|
|
|
|
|
|
#10 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Nov 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 383
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1
از ایشان 83 بار سپاسگزاري شده است
|
سر بزنگاه مرا گرفتند ... زمانی که دستم در دستش بود و هنوز تنم داغ از حرارت تنش ..دهانم بوی عشق میداد عشق ابدی که گفتند تو فاسدی و باید با گیوتین در زمانی کم با دردی زیاد بمیری ... انان میخواستند مرا نابود کنند نمیدانستند با زدن گردنم خون فواره خواهد کرد سرم به وسط میدان پرتاب خواهد شد و خون ... خون صرخ و شاید کمی کثیف و سیاه و چرکین بیرون خواهد ریخت و اینگونه همه فکرم انچه صد سال در تلاش بودن برای پنهان کردنش به کل دنیا خواهد رفت و هرکس جرعه ای از ان ار خواهد نوشید و سرشار از من میشود ... میگویی چگونه ؟ میگویم ... خونم در خاک رخنه خواهد کرد سپس به جویباری زیر زمینی رفته از انجا به همه دنیا سرایت میکند و در هر ابی که انسانی مینوشد ذره ای از من هست ...
|
|
|
|
|
|
#11 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Nov 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 383
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1
از ایشان 83 بار سپاسگزاري شده است
|
شب بود و در اندیشه بودن با زنی که میتواند عشق بورزد نشسته بودم و ماهواره داستان مرد وفا داری را تعریف کرد که شش زن داشت و از مردان تازی تازه دین اورده و شیشه می شکسته بود که تریاک سیگار شبش شده و خدا را به سخره گفته از اغوش گرم زنان سخن میگفت و متنفر از هم ... جن ... س بازان فریاد زد گم شده در استان قدس ... لاس چادر پیچازی مادر بزرگ نوشته های مرا خواند هیچ نفهمید و لعن کرد کافر را تا چیزکی گفته باشد که نگفته نرود از دنیا و ما هم نثار مردم عزیز را با دل شنیدیم و با قلم بر روی کاغذ ورده گیج و گم قصه فرمودیم از ایران زمین ...
|
|
|
|
|
|
#12 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: May 2007
محل سكونت: ایران سبز
ارسالها: 292
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 161
از ایشان 193 بار سپاسگزاري شده است
|
و من سراپا در فکر پسری بودم که در مترو دیده بودم با ان نگاهامان که هر بار به هم می لرزیدیم
ماهواره داستان مرد وفا داری را تعریف کرد که شش زن داشت و از مردان تازی تازه دین اورده و شیشه می شکسته بود که تریاک سیگار شبش شده و خدا را به سخره گفته از اغوش گرم زنان سخن میگفت و متنفر از هم ... جن ... س بازان من تاب نیاوردم ما هواره را شکستم تا هر کسی دیگر حتی مادر بزرگم حرفم را فهمیده باشد همه شنیدند و چوبه داری را از شکسته های ماهواره و کابل ان بنا کردند و اما من روز اعدامم هم شیفته دستان ظریف جلاد شدم و در گوشش ضمضمه کردم زنده باد هم ... جن ... س بازی ويرايش توسط S.T.A.L.K.E.R : 10-24-2009 در ساعت 09:43 AM. |
|
|
|
| 2 نفر از کاربران ، از دوست گرامي S.T.A.L.K.E.R به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#13 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Nov 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 383
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1
از ایشان 83 بار سپاسگزاري شده است
|
و شاید پای همان چوبه کسی بیاید برای نجات , بریا دفاع از حقوق هم .. جن ... س بازان یا نه نمیدانم شاید بیاید تا عذابی سخت بر این مردم فرود اورد تا به قول ان حکیم و مثلا عالم دین , این جماعت منحرف را اتش زند ... کاش بشود روزی در سیاه چال چشمانم ان چشمان زیبا را ببینند تا نمیرم بی لذت کامجویی از ان زن زیبا
|
|
|
|
| 2 نفر از کاربران ، از دوست گرامي kafarebeheshti به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#14 (permalink) |
|
Expert
![]() تاريخ عضويت: Jun 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 2,162
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,825
از ایشان 2,948 بار سپاسگزاري شده است
|
بی لذت کامجویی از آن زن زیبا
توی این یازده سال زندان، همه ی عشق و علاقه اش به دخترک زیبایی بود که خونه روبرویی زندگی میکرد. وقتی دیده بود که مغازه دار محل همچین پیشنهادی به اون دختر داده، از روی علاقه و غیرت، متوجه نشد که بعد از چاقو خوردن از مغازه دار، اون رو به سمت دیوار هل داده. وقتی بعد از اونهمه کش و قوس از زندان آزاد شد، یک راست رفت به محله ی سابقشون، خونه ی روبرویی با خودش فکر میکرد که این دختر 28 ساله با هر زندگی قشنگی که داره، آیا قدر کاری که یازده سال پیش براش کرد رو میدونه؟ اصلا اون پسر 19 ساله رو به یاد میاره؟ خونه هنوز پابرجا بود، وقتی داخل شد و گفت که با روشنک کار داره، گفتنش طبقه ی بالاست. رفت بالا. در زد کسی داخل نبود. در رو باز کرد و داخل اتاق بانتظار محبوب سال ها پیشش نشست. باندازه ی یازده سال، حرف برای گفتن داشت. روشنک در رو باز کرد و متوجه حضور یک غریبه گوشه ی اتاق شد. بدون اینکه سرش رو برگردونه، روی تخت دراز کشید و گفت من آماده ام! مرد باورش نمیشد، وقتی روشنک بعد از تعلل مرد سرش رو برگردوند، مرد رو شناخت. خودش رو جمع کرد. مرد قبل از اینکه فرصت بلند شدن پیدا کنه، دید که یک نفر دیگه وارد اتاق شده. متوجه نبود چه کاری میکنه. با مردی که وارد اتاق شده بود گلاویز شد. چشم هاش رو که باز کرد، جلوی در با تنی آغشته به خون افتاده بود. امدادگر به پلیس گفت که امیدی به زنده موندنش نیست. با همون چشم های نیمه باز، روشنک و سایر دخترها رو دید که صاحب خونه -مغازه دار یازده سال پیش- سوار ماشین کرده بودشون. اینبار روشنک -دختر زیبای تمام زندگیش- نگاهی سردتر از یازده سال پیش بهش کرد و ازش دور شد.. |
|
|
|
| 6 نفر از کاربران ، از دوست گرامي Pol به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#15 (permalink) | |
|
رهگذر
تاريخ عضويت: Oct 2009
ارسالها: 2
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 0
Thanked 1 Time in 1 Post
|
نقل قول:
|
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي mahAsa به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |