کاربر میهمان به هم میهن خوش آمدید. جهت ثبت نام در هم میهن اینجا را کلیک کنید. با ثبت نام از تمامی مزایای کاربران عضو هم میهن بهره مند شوید

تالارهای بحث و گفتگوی هم میهن | Hammihan Forum

بازگشت   تالارهای بحث و گفتگوی هم میهن | Hammihan Forum > تالارهای ادبی > داستان و داستان نویسی

داستان و داستان نویسی انجمن نویسندگان محلی برای تمام کسانی که از نوشتن لذت میبرند.

گفتگو قفل شد
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 02-07-2010   #166 (permalink)
مدیران
 
Sarvenaz's Avatar
 
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,283
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,115
از ایشان 1,672 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : 27 بهمن ماه پايان سومين مسابقه داستان نويسي آغاز داوري

دوستان عزيز 27 بهمن ماه پايان مهلت ارسال آثاره و هيچ اثري بعد از اين مهلت وارد بخش داوري نخواهد شد.
__________________
یک فیلسوف هرگز یک روحانی را نکشته است در حالیکه روحانیون فلاسفه زیادی را از دم تیغ گذرانده اند....
"دنيس ديروت"

Sarvenaz آفلاين است  
قديمي 02-07-2010   #167 (permalink)
Connoisseur
 
1begharar's Avatar
 
تاريخ عضويت: Mar 2008
محل سكونت: بی سرزمینم
ارسالها: 1,468
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 421
از ایشان 344 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : 27 بهمن ماه پايان سومين مسابقه داستان نويسي آغاز داوري

نقل قول:
نوشته اصلي بوسيله vampyr
مدیر محترم sarvenaz عزیز. باکمال تشکر از تفقد شما، اینجانب فقط دو داستان کامل یعنی آخرین خون آشام و آنجا که فقط گرگ ها زنده می مانند فرستاده ام که همین دو تا برای شرکت در مسابقه می باشد و لازم نیست دیگر متن هایم را در مسابقه شرکت دهید. ( البته دیده ام که بعضی ها تا 15 داستان هم فرستاده اند، خواهشن پارتی بازی نکنید. ) علت نوشتن دیگر داستان ها فقط دانستن نظر دیگر کاربران عزیز می باشد زیرا همواره اشکالاتی در متن وجود دارد که خود نویسنده متوجه آن ها نمی شود اما فردی که از بیرون به متن می نگرد به راحتی آن ها را تشخیص می دهد. با کمال تشکر.
علی پاینده جهرمی.
در ضمن تعدادی از متن های من با لغاتی بسیار ریز ارسال گشته و تلاش من برای درست کردن آن بی نتیجه مانده و سایت حجم های زیاد را درست ارسال نمی دارد. خواهشمندم راهی جلوی پای من بگزارید زیرا کاربران به راحتی قادر به خواندن متن هایم نمی باشند.
کاملا با سروناز جان موافقم
اقای جهرمی وقتی همه ش 20 داستانه کی 15 تا فرستاده ؟
از این 20 تا دو تاش لاالق ما توه یکی من دو تا سروناز دو تا تنها 15 تا می مونه
اسم حداقل شش نفر و یادم رفت
__________________
دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست

کس در همه آفاق به دلتـــنگی من نیست

ويرايش توسط 1begharar : 02-07-2010 در ساعت 05:29 PM.
1begharar آفلاين است  
قديمي 02-09-2010   #168 (permalink)
کاربر
 
vampyr's Avatar
 
تاريخ عضويت: Nov 2009
محل سكونت: شیراز-شهر جدید صدرا
ارسالها: 56
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 0
از ایشان 13 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ به 1begharar

این هم مثال
نوشته اصلي بوسيله tanha990
داستان شماره14


چند خطی برای دو الهام بخش قلمم :
میز چوبی کافه چشمک میزند , حریص است مرا بهتر بشناسد , بی توجه به اوخیره به دخترک ریزنقش از همه چیز سخن میگویم , از ادبیات فلسفه سیاست و ... از همه چیز میگویم جز انکه باید گفت , میز چوبی کافه ارنجم را که به ان تکیه دادم خارش نرمی میدهد انگاری که بگوید حرف اصلی را بزن ... نهراس ... حاشیه نرو .
چای را مینوشم سرد است , به گوشی نگاه میکند و بی فکر میپرسم : کیست و با پاسخ هیچکس رو برو میشوم ,
................................................
پس چرا هر گاه حس محبت در وجودم نسبت به این دوتن افزایش میابد دستانشان سرد میشود و شکاکیت من خود را نمایش میدهد ...


میز چوبی کافه حرفی برای گفتن ندارد ...


من کاربری از خارج جمع شما هستم. وقتی چنین چیز هایی را بر روی صحفه ی کامپیوتر می بینم، طبیعیست که فکر می کنم افرادی بیش از دو متن گذاشته اند. البته این طور که شما می گویید چنین نیست و من فط چنین اندیشیده ام، بنابراین از شما بابت اشتباهم عذر می خواهم. نوشتن عدد پانزدهم هم همینطوری بود. من در بالای بعضی از متن ها حتی داستان شماره 17 را هم دیده ام؟؟
vampyr آفلاين است  
قديمي 02-09-2010   #169 (permalink)
کاربر
 
vampyr's Avatar
 
تاريخ عضويت: Nov 2009
محل سكونت: شیراز-شهر جدید صدرا
ارسالها: 56
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 0
از ایشان 13 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض

مثالی دیگر
نوشته اصلي بوسيله mahound
داستان شماره 8

شیخ را گلوله کار نمیکند!

جوخه اعدام آماده میشد، شیخ علائدین را به تیرکی چوبی بسته بودند و چشمانش نیز بسته بود. بسیار
مضطرب بود. فرمان آتش صادر شد و گلوله ها شلیک شدند اما شیخ سالم باقی ماند. شیخ خائن باید به هر
طریقی که ممکن بود کشته میشد این حکمی بود که به فرمانده جوخه آتش اعلام شده بود. فرمان آتش دوباره
..............................................
نیز به همراه همسرانشان در آن زندگی میکردند. زندگی در انجا بسیار لذت بخش بود دوران کودکی خوشی
داشتم.
vampyr آفلاين است  
قديمي 02-09-2010   #170 (permalink)
کاربر
 
vampyr's Avatar
 
تاريخ عضويت: Nov 2009
محل سكونت: شیراز-شهر جدید صدرا
ارسالها: 56
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 0
از ایشان 13 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض

با عرض معذرت از تمامی دوستان، بر من خرده مگیرید. وقتی در بالای داستان ها اعداد بیشتر از دو مشاهده می گردد، طبیعیست که هر شخصی که از آنچه در درون شما می گذرد، خبر ندارد و از بیرون به صحفه ی سایت می نگرد به مانند من فکر می کند.
vampyr آفلاين است  
قديمي 02-09-2010   #171 (permalink)
مدیران
 
Sarvenaz's Avatar
 
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,283
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,115
از ایشان 1,672 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : 27 بهمن ماه پايان سومين مسابقه داستان نويسي آغاز داوري

در توضیح باید عرض کنم شماره مذکور در بالای هر داستان شماره داستان در لیست داستانهاست مثلا شما اولین داستان را گذاشتید پس داستان شما داستان شماره 1 است و شخص دیگری دومین داستان را گذاشته است بهمین ترتیب تا کنون 20 داستان ارسال شده است که از طرف کاربران متعدد ارسال شده و شماره ترتیبی بر روی اون درج شده. شما کل تاپیک رو که دنبال کنید متوجه خواهید شد این شماره ها از 1 تا 20 ادامه دارند.
Sarvenaz آفلاين است  
قديمي 02-09-2010   #172 (permalink)
مدیران
 
Sarvenaz's Avatar
 
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,283
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,115
از ایشان 1,672 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : 27 بهمن ماه پايان سومين مسابقه داستان نويسي آغاز داوري

فهرست داستان ها در تاپیکی مجزا کپی شد.
اینجا
Sarvenaz آفلاين است  
قديمي 02-09-2010   #173 (permalink)
کاربر
 
vampyr's Avatar
 
تاريخ عضويت: Nov 2009
محل سكونت: شیراز-شهر جدید صدرا
ارسالها: 56
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 0
از ایشان 13 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض

مدیر محترم خانم Sarvenaz عزیز. با عرض پوزش مجدد بابت اشتباهم که آن را بار ها تکرار کرده ام و از همگان عذر خواسته ام اما هنوز مورد شماتت قرار می گیرم، در پاسخ به شما که خواسته بودید داستان آخرین خون آشام را به طور کامل بفرستم، اینجانب چندین بار متن کامل داستان را فرستاده ام اما در این تایپیک و جا های دیگر سایت همواره به طور ناقص نمایش داده می شود. خواهشمندم علت را برایم توضیح دهید تا بار دیگر ابر های شک و تردید من از جلوی خورشید حقیقت به کنار روند. با کمال تشکر. علی پاینده جهرمی
vampyr آفلاين است  
قديمي 02-12-2010   #174 (permalink)
مدیران
 
Sarvenaz's Avatar
 
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,283
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,115
از ایشان 1,672 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : 27 بهمن ماه پايان سومين مسابقه داستان نويسي آغاز داوري

خواهش می کنم. پیگیری میشه.
Sarvenaz آفلاين است  
قديمي 02-12-2010   #175 (permalink)
کاربر
 
vampyr's Avatar
 
تاريخ عضويت: Nov 2009
محل سكونت: شیراز-شهر جدید صدرا
ارسالها: 56
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 0
از ایشان 13 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : 27 بهمن ماه پايان سومين مسابقه داستان نويسي آغاز داوري

با عرض پوزش از مدیران، چون داستان من در تایپیک ها به صورت ناقص نمایش داده می شود، یک بار دیگر متن کامل آن را ارسال می دارم. در ضمن از دوست عزیز Diggمی خواهم که مطابق قول خود این داستان را نقد نمایند.

با کمال تشکر، علی پاینده جهرمی

به نام خدا

خلاصه ی داستان: جان اسميت که تازه دانشگاه هنر را تمام کرده است، برای گذراندن تعطيلات به خانه ی برادر بزرگ ترش می رود. روزی در جنگل نزديک خانه ی برادرش با مردی اسرار آميز برخورد می کند و از آن زمان اتفاقات بسيار عجيبی برايش می افتد.

آخرين خون آشام

قسمت اول: دگرديسي


نوشته: علی پاینده جهرمی
خانواده ي اسميت


ساعت شش بعد از ظهر بود. اتومبيل شورلت قرمز رنگ قديمي يکه و تنها در جاده به پيش مي رفت. در دو طرف جاده علفهاي بلند زيادي روييده بود. سکوت به ظاهر حکم فرما بود اما چه کسي مي دانست چه تعداد از انواع موجودات کوچک در آن علفهاي بلند زندگي مي کنند.
درون اتومبيل فقط يک نفر نشسته بود. يک مرد جوان بلند قامت با چشمان سبز، پوست روشن، موهاي بلند بلوند و صورتي نسبتاً لاغر. کت و شلوار کهنه ي خود را با کراواتي آبي زينت داده بود و عينکي با فِرِيم نقره اي رنگ بر چشم داشت. در پشت اتومبيل تعداد زيادي چمدان به چشم مي خورد به طوري که هر بيننده اي به راحتي مي توانست حدس بزند كه او به مسافرت مي رود. شايد مسافرتي طولاني.
راديو با صدايي بلند آهنگي قديمي را مي خواند و مرد جوان گاهي اوقات با آن زمزمه مي کرد. نام او جان اسميت بود. بيست و پنج بهار بيشتر از زندگي او نمي گذشت. تازه دانشگاه هنر را با نمرات عالي تمام کردهبود و اکنون براي گذراندن تعطيلات به خانه ي برادر بزرگترش مي رفت. مدت ها قبل از خانه ي پدري اش رفته و در اين مدت برادرش را بسيار کم ديده بود. آن هم فقط در دوران تعطيلات. پدر و مادرشان سال ها پيش از دنيا رفته بودند و او تقريباً ياد گرفته بود، هميشه روي پاي خود بايستد.
کم کم هوا داشت تاريک مي شد و جان بايد پاي خود را بيشتر روي پدال گاز فشار مي داد. هيچ دلش نمي خواست در آن تاريکي در بيابان برهوت تنها رانندگي کند. با اينکه ابتداي تابستان بود، هوا آن روز اندکي سرد به نظر مي رسيد. عقربه ي سرعت شمار از هفتاد و پنج مايل (حدود صد و بيست کيلومتر) عبور مي کرد. در همين لحظه از جلوي يک پمپ بنزين گذشت. شايد اصلاً متوجه آن نشده بود. يک آبادي ديگر. آرام آرام اتومبيل وارد مناطق آباد روستايي مي شد. کمي جلوتر يک راه فرعي به سمت راست مي پيچيد. جان با سرعت زيادي پيچيد. صداي قهقهه اش در صداي ويراژ اتومبيل گم شد. راديو ديگر آواز نمي خواند و مشغول گفتن اخبار بود.
_ ساعت هفت بعد از ظهر. اينک گوش مي کنيم به اخبار کوتاه: يک هواپيماي مسافربري ديروز در آفريقاي جنوبي سقوط کرد...
نيم ساعت ديگر گذشت. اتومبيل وارد جاده ي فرعي باريک تري شد. جاده ديگر چندان هموار نبود. کاملاً مشخص بود که زياد از آن استفاده نمي شود. اتومبيل با سرعت زيادي به پيش مي رفت و دست اندازها باعث تکان هاي شديدي در آن مي شد اما جان چندان به آن اهميت نمي داد. گويا در رؤيايي تمام نشدني به سر مي برد.
خورشيد کم کم رو به افول مي رفت. در انتهاي جاده دور نمايي از يک عمارت ويلايي به چشم مي خورد. يک ساختمان دو طبقه ي بزرگ. قسمت پايين ساختمان سفيد رنگ و بالاي آن آبي روشن بود. در سمت راست ساختمان يک اصطبل بزرگ ديده مي شد و در سمت چپ يک مرغداري کوچک. در پشت عمارت منظره ي وسيعي به رنگ طلايي بود. يک مزرعه ي بسيار وسيع گندم. چند درخت کهنسال هم اين طرف و آن طرف مزرعه روييده بود.
خورشيد به آرامي در پشت درخت بزرگي مخفي مي شد و انوار سرخ رنگ آن اشباح زيادي به وجود مي آورد. ديگر به انتهاي جاده رسيده بود. دستش را بر روي بوق اتومبيل گذاشت و چند بار آن را به صدا در آورد. در ساختمان باز شد. دختر بچه اي نه ساله با اندامي ظريف بر آستانه ي در ظاهر گرديد. موهاي قهوه اي بلند او با چشمانش هم خواني داشت. جان پايش را محکم بر روي پدال ترمز فشار داد. در همان لحظه دختر بچه به سمت اتومبيل دويد و لحظاتي بعد در آغوش عمويش جاي گرفت.
_ عموجان.
_ عزيزم ديگه براي خودت خانمي شدي ها.
جان دختر بچه را که جوليا نام داشت، بغل کرد و به سمت در ساختمان به راه افتاد. زن و شوهر ميانسالي از در خارج شدند. جان رو به آن دو کرد و با خوشرويي گفت:
_ سلام بيل. حالت چطوره.
و بعد به شوخي اضافه کرد.
_ اميدوارم از ديدنم خيلي ناراحت نشده باشي.
موهاي کوتاه بيل نيز مانند برادرش بلوند و چشمانش سبز رنگ بود. اما صورتي نسبتاً گوشتالو و قد کوتاه تري داشت. بيل جواب داد:
_ البته که نه برادر.
و بعد به آرامي اضافه کرد:
_ به خونه خوش اومدي.
دو برادر به گرمي يکديگر را در آغوش فشردند. جان دست خود را به طرف زن برادرش دراز کرد. صورت و چشمان او مثل دخترش جوليا قهوه اي بود. قد متوسط و اندامي معمولي داشت. جان همانطور که با او دست مي داد، گفت:
_ سلام کِيت.
و بعد به شوخي اضافه کرد:
_ تو اين مدت که من نبودم، برادرم که زياد اذيتت نکرده؟
_ البته که نه، به خونه خوش اومدي جان. بهتره بريم تو. مطمئنم که جان خيلي گرسنه ست.
همگي وارد خانه شدند. داخل خانه نيز همرنگ بيرون آن بود. طبقه ي پايين سفيد رنگ و طبقه ي بالا آبي روشن. سالن بسيار وسيعي در طبقه ي اول خود نمايي مي کرد. وسعت طبقه ي بالا نصف طبقه اول بود و سقف طبقه ي اول به بالاي ساختمان مي رسيد که در آن چلچراغ هاي بزرگي وجود داشت. پله هايي سفيد رنگ از طبقه ي اول به يک تراس بزرگ در طبقه ي دوم مي رسيد که در يک سمت آن اتاق هاي خواب قرار داشت و نرده هاي چوبي سفيد رنگ در سوي ديگر. تراس بر روي طبقه ي اول کاملاً مسلط بود. نماي سالن وسيع از آن بالا بسيار بهتر ديده مي شد. آشپزخانه ي کوچکي به همراه چند سالن و اتاق ديگر در اطراف سالن اصلي قرار داشتند. اما خانه ي اسميت يک فرق اساسي با بقيه ي خانه ها داشت. بر روي ديوار ها انواع سلاح هاي قديمي از جمله شمشير، نيزه، تبر و تير و کمان تفنگي به چشم مي خورد. عجيب تر اينکه تيغه ي تمام اين سلاح ها با آلياژهاي نقره ساخته شده بود و با وجود قدمت همچنان تيز به نظر مي رسيد. جان با لبخند رو به برادرش کرد و گفت:
_ بگو ببينم بيل تا حالا به فکرت رسيده راجع به اين چيز ها با دلال هاي عتيقه صحبت کني؟ مطمئنم وضع همه ي ما رو دگرگون مي کنه.
ناگهان تغييري اساسي در چهره ي بيل ظاهر شد به گونه اي كه همه اعضاي خانواده متوجه اين تغيير شدند. بيل با لحني بسيار جدي به جان پاسخ داد:
_ مطمئن باش برادر، اگر دليلي واقعاً اساسي وجود نداشت، هرگز پدر و پدر بزرگمون ثروت هنگفت خود رو صرف تهيه و ساخت چنين سلاح هايي نمي کردن. يه روز خودت اين موضوع رو خواهي فهميد.
سکوتي سنگين بر فضا حکم فرما شد. لحظاتي دو برادر با خشم به يکديگر چشم دوختند تا اينکه کيت سکوت را شکست.
_ خُب ديگه، شما دو تا آقا نمي خواين دست پخت يه کد بانو رو بچشين؟ بياييد. جوليا عزيزم، نمي خواي در چيدن ميز به مادرت کمک کني؟
* * *
غريبه اي در مهتاب



نام ملک بيل مزرعه ي طلايي بود. مدت زيادي از خريد آن به وسيله ي بيل نمي گذشت. جان هيچ گاه نفهميده بود که چرا بيل به طور مرتب محل سکونتش را تغيير مي دهد. رسمي که پدرش ادوارد نيز به آن پايبند بود. در واقع خانواده ي اسميت بسياري از نقاط جهان را گشته بودند. بيل و همسرش بسيار کم با همسايگانشان رفت و آمد داشتند. فقط چند کارگر ساده روزها براي انجام کار هاي مزرعه به آنجا مي رفتند و بيل به غير از دادن دستورات از هرگونه مصاحبت با آن ها خودداري مي کرد. گاهي اوقات جان با خود فکر مي کرد، بيل به عمد روي اين گوشه گيري تأکيد مي کند، گويي رازي براي مخفي کردن دارد و از افشاي آن در هراس است.
جان بيشتر وقت خود را صرف نقاشي مي کرد. محيط آرام و زيباي روستا الهام بخش بسياري از آثار او بود. صبح ها سه پايه ي نقاشي را بر دوش مي گذاشت و همراه با مقدار كمي غذاي حاضري به دل طبيعت مي رفت. او اکثر اوقات تا هنگام غروب به خانه باز نمي گشت.
روز هاي گرم تابستان به سرعت سپري و کم کم مي شد سرماي پاييز را حس کرد اما در اين بين چيز عجيبي در رفتار بيل ديده مي شد. چيزي که جان از درک آن عاجز بود. يک بار که جان بعد از تاريکي به خانه بازگشت، بيل به شدت عصباني شد و اگر پا در مياني کيت نبود با جان دست به گريبان شده بود.
در نزديکي مزرعه ي طلايي برکه ي بزرگي قرار داشت. محيطي آرام با درختاني سر به فلک کشيده و آبي به زلالي شبنم. جان بار ها و بار ها تصوير برکه را کشيده بود. يک روز با خود انديشيد، تصوير ماه که همچون پدري مهربان انوار درخشان خود را بر پهنه ي نيلگون برکه مي فشاند، زيبايي تابلو را دو چندان خواهد کرد. بي درنگ تصميم گرفت آن شب را در کنار برکه بگذراند و تصويري رؤيايي از آن منظره خلق کند.
هوا تاريک شد و ماه همچون پدري مهربان برعرصه ي آسمان ظاهر گشت. صداي قورباغه ها از هر طرف شنيده مي شد. فضايي رؤيايي خلق شد که تا آن زمان نظير آن را کمتر تجربه کرده بود. جان با خود انديشيد: « قطعاً اين زيباترين تابلوي من خواهد شد. » آن گاه به سرعت مشغول کار شد. تقريباً نيم بيشتر کار انجام شده بود که ناگهان اتومبيل بيل که يک شورلت آبي تيره بود با سرعت زيادي ظاهر شد و به شدت ترمز کرد. قيافه ي بيل نشان مي داد که واقعاً عصباني است. جان با حالتي معصومانه رو به بيل کرد و گفت:
_ اوه بيل، من واقعاً متأسفم. بايد قبلاً بهتون مي گفتم.
اما بيل با عصبانيت جواب داد:
_ ساکت شو. همين حالا وسايلتو جمع کن.
_ خب فقط يه کم ديگه بايد صبر کني. ببين.
جان با انگشت به تابلو اشاره کرد.
_ تا حالا چنين شاهکاري رو ديده بودي؟
اما بيل بدون کوچک ترين توجهي به تابلو، محکم با دو دست يقه ي برادرش را گرفت.
_ مثل اينکه اصلاً متوجه خطري که در کمينه نيستي؟
بيل يقه ي جان را رها کرد. سپس قبل از اينکه جان بتواند حرفي بزند، سه پايه و وسايل نقاشي را در اتومبيل ريخت. جان پشت سرش را خاراند.
_ خيلي خُب، خيلي خُب، بعداً تمومش مي کنم.
_ بعدني در کار نيست .زود باش سوار شو.
بيل آرنج جان را گرفت و او را محکم به درون اتومبيل هل داد. خودش نيز به سرعت سوار اتومبيل شد. شيشه هاي اتومبيل تا آخر بالا بود.
بيل با جديت گفت:
_ داشتم فکر مي کردم، کم کم وقتش شده که برگردي. اينجوري خيالم راحت تره.
سپس پايش را محکم روي پدال گاز فشار داد و يک تخته تا خانه راند.
* * *
فرداي آن روز، وقتي کيت داشت بشقاب هاي شام را مي شست و جوليا به مادرش کمک مي کرد، جان و بيل در اتاق پذيرايي با هم تنها شدند. تمام روز با يکديگر قهر بودند. جان سعي مي کرد به بيل نگاه نکند و با روزنامه اي که در دست داشت، بازي مي کرد اما بيل مثل يک برادر بزرگتر پهلوي او نشست.
_ من واقعاً متأسفم. شايد ديشب کمي زياده روي کرده باشم. اما خب...
کمي مکث کرد. سپس دوباره ادامه داد:
_ شايد يه روز بتوني بفهمي. مي دوني... نام واقعي خانوادگي ما هارکر است. پدرمون اين اسم رو تغيير داد. شايد يه روز...
بيل براي بار سوم مکث کرد. نمي توانست آنچه را در دل داشت به راحتي بيان کند.
_ شايد يه روز برات توضيح بدم علت اون همه مسافرت و ثروت خانواده ي ما چيه. ولي در هر حال به خاطر ديشب ازت معذرت مي خوام.
جان از سخنان بيل تعجب کرده بود اما حوصله ي برادرش را نداشت. وانمود کرد مي خواهد زودتر بخوابد و به اتاق خواب خود در طبقه ي بالا رفت. چراغ اتاق را خاموش کرد. پرده را کشيد و با نور چراغ قوه و در سکوت مشغول خواندن کتابي قديمي شد. نيم ساعت گذشت که صدايي شنيد. مثل اينکه کليدي در قفل اتاق پيچيد. بيل در را به روي او قفل کرده بود. با خود فکر کرد: « ديگه بيل واقعاً شورشو درآورده. بعد از تموم کردن اين تابلو، حتماً از اينجا مي رم. »
پاسي از شب گذشته بود. به نظر مي رسيد که ديگر اعضاي خانواده به خواب رفته اند. حالا ديگر وقتش رسيده بود. جان وسايل خود را جمع کرد. آرام پنجره را گشود. آن گاه از روي شيرواني به روي چمن هاي پشت خانه پريد. لحظه اي مکث کرد شايد کسي بيدار شده باشد. وقتي خيالش راحت شد، به طرف برکه به راه افتاد.
آن شب ماه کامل بود و پرتوهاي ملايم آن زيبايي برکه را دو چندان کرده بود. جان با شوق مشغول اتمام نقاشي خود شد. يک ساعت گذشت. سر و صدايي از دور به گوش رسيد. صدا ها لحظه به لحظه نزديک تر مي شد. چند نفر به شدت فرياد مي کشيدند:
_ مواظب باشين فرار نکنه!
_ بگيرينش!
_ بگيرينش!
_ آهان، رفت اون طرف.
صداها از بين جنگل اطراف برکه به گوش مي رسيد. جان به طرف منشاء صداها دويد. اطرافش پر از انواع بوته هاي وحشي بود. نزديک بود روي يک بوته ي خار بيفتد. چند بار سکندري خورد ولي به راهش ادامه داد که ناگهان به چيز سختي برخورد کرد.
جان از پشت به روي زمين افتاد. عينکش به درون يکي از بوته هاي اطراف پرتاب شد. سرش را با دو دست گرفت.
_ آخ!
مردي با قد متوسط در مقابل او بود. کت و شلوار مرد کاملاً به رنگ سياه و بر روي آن شنلي سياه رنگ پوشيده بود ولي به عکس لباس هاي سياهش، صورت و بيني عقابي اش مثل گچ سفيد بود. زير چشم هايش گود افتاده بود اما با قرمزي بيش ازحدي به شدت مي درخشيد. انگشتاني سفيد و بيش از حد کشيده داشت. صورتش به انساني مي ماند که مدت ها گرسنگي کشيده و تمام گوشت هاي بدنش آب شده باشد. موهاي بلند سياه روغن زده اش در اثر دويدن ژوليده شده بود.
جان چند لحظه اي متحير ماند اما سرانجام به خود مسلط شد. آرام برخاست و در حالي که خود را مي تکاند گفت:
_ خيلي متأسفم. واقعاً شما رو نديدم.
ناگهان دستان مرد غريبه به سرعت بالا آمد و جان را محکم در آغوش گرفت. سپس با حرکتي شگفت انگيز لب هاي خود را به روي وريد گردن جان گذاشت. او چنان محکم به جان چسبيده بود که امکاني براي جدايي وجود نداشت. جان احساس کرد، دو سوزن بزرگ و نوک تيز در گلويش فرو مي روند. دردي جانکاه او را در بر گرفت. سعي کرد فرار کند اما قدرتي باور نکردني او را گرفته بود. کم کم مثل اينکه افسون شده باشد، احساس آرامش کرد. چشمانش تيره شد، گويي مرگ او را در آغوش مي گرفت. صدايي که انگار از دنيايي ديگر است، در گوشش طنين انداخت و در اين حال نوري سفيد و خيره کننده را مي ديد.
_ آيا من مُردم؟!
تلألوءِ نور هر لحظه بيشتر مي شد. احساس مي کرد که از بدن خود خارج مي شود. اما درست در آخرين لحظه... نور رو به افول گذاشت. جان به طرف جسم خود بازگشت. درد جانکاه دوباره شروع شد. مرد غريبه او را رها کرده بود. اکنون به پشت روي زمين افتاده بود. غريبه ي سياهپوش پشت پيراهنش را گرفته و او را روي زمين مي کشيد. جان صداي غريبه را شنيد که با کلمات ناواضحي مي گفت:
_ اميدوارم زنده بمونه.
غريبه جان را به طرف يکي از بوته هاي پرپشت اطراف برد و او را پشت بوته پنهان نمود. سپس در گوش جان زمزمه کرد:
_ تو آخرينه ما هستي. راه ما رو ادامه بده.
آن گاه مثل اينکه از کاري خطير آسوده شده باشد، نفسي به راحتي کشيد. صداي فريادي شنيده شد:
_ اوناهاش، اونجاس! بگيريدش!
چندين نور افکن محل را روشن کرد. غريبه ناپديد شده بود. جان نمي دانست آيا خواب مي بيند يا بيدار است. همه چيز در دنيا عوض شده بود. مثل اينکه انسان کابوسي وحشتناک ببيند. صداي دويدن افراد زيادي را شنيد و بعد از آن شليک هاي پي در پي گلوله. نعره هاي وحشتناک به مانند اينکه نزاعي عظيم در گرفته باشد. صدا ها هر لحظه از جان دور تر مي شد. جان با خود فکر کرد: « حتماّ کابوس مي بينم. بايد بيدار شم. » تمام نيروي باقيمانده ي خود را جمع کرد. به مانند کسي که سعي مي کند از خوابي سنگين به ناگهان بيدار شود، نعره اي کشيد و چشمانش دوباره جان گرفت. از جا برخاست. مثل اينکه از افسوني هزار ساله رهايي يافته باشد. سعي کرد، يادش بيايد کجاست و چه اتفاقي افتاده. تمام بدنش به شدت درد مي کرد و گردنش بيش از همه جا. گردنش را با دست گرفت و سلانه سلانه به طرف خانه به راه افتاد.
* * *
خواب يا بيداري


_ هي جان بلند شو. نديده بودم صبح ها تا اين موقع بخوابي. راستي چرا ديشب با لباس خوابيدي.
اين صداي بيل بود که پرده ها را کنار مي زد. نوري شديد چشمان جان را آزرد. دستش را جلوي چشمش گرفت.
_ هي عمو جان، بلند شو ديگه.
جوليا خود را به روي جان انداخت. گرماي بدن دخترک جاني تازه در او دميد. جان با خواب آلودگي گفت:
_ خيلي خُب جولي، دارم بلند مي شم.
اما دخترک با حالتي موذيانه جواب داد:
_ ديگه دير شده عمو.
سپس متکا را برداشت و محکم به سر و بدن جان کوبيد. جان که داشت، کلافه مي شد، گفت:
_ بسيار خُب، دارم بلند مي شم.
جوليا متکا را به روي تخت خواب انداخت. سپس در حالي که با لبخند اتاق را ترک مي کرد، گفت:
_ پايين منتظرتيم. مادرم صبحونه درست کرده. بهتره زودتر بياي.
جان بلند شد و جلوي آينه ايستاد تا سر و وضع خود را مرتب کند.
_ آه خداي من، يعني همه ي اينا خواب بودن.
اما گردنش هنوز به شدت درد مي کرد. سرش را جلوي آينه گرفت تا گردن خود را بهتر ببيند. از ديدن آنچه ديد بر خود لرزيد. درست در بالاي سياهرگي که از دو طرف گردن خون را به قلب مي رساند،
( وريد گردن JUGULAR VEIN ) دو سوراخ نه چندان بزرگ، شبيه جاي فرو رفتن جسم نوک تيزي مثل سوزن يا سنجاق قفلي ديده مي شد. اطراف سوراخ ها کمي سفيد بود و تا حدودي ناسور به نظر مي رسيدند. لحظه اي با خود انديشيد: « شايد حشره ي خيلي بزرگي منو گزيده. حتماً دليلي منطقي براي همه ي اينا وجود داره. » سپس سعي کرد، گردنش را با يقه ي پيراهنش بپوشاند و به طبقه ي پايين رفت.
در طبقه ي پايين ميز صبحانه انتظار او را مي کشيد. بيل در حالي که فنجاني قهوه در دست داشت، مشغول خواندن روزنامه بود. جان بر روي صندلي کنار بيل نشست. بيل با تبسم رو به کيت کرد و گفت:
_ بهتره صبحونه ي اين قهرمانو بياري. آخه امروز خيلي حالش خوب نيست. هرگز سابقه نداشته تا اين ساعت روز بخوابه، درسته جولي؟
دختر بچه پوزخند زد. بيل ادامه داد:
_ راستي عينکت کجاس؟
_ عينک؟!
همانطور که جان داشت به عينک خود فکر مي کرد، کيت دست از آشپزي کشيد و بشقاب او را برداشت. مخلوطي از ژامبون و تخم مرغ درون بشقاب جاي گرفت. در همان لحظه که کيت بشقاب را جلوي جان مي گذاشت، ناگهان چيز عجيبي توجهش را جلب کرد. با تعجب پرسيد:
_ ببينم، گردنت چي شده جان؟!
بيل شبيه کسي که مار او را گزيده باشد از جا پريد.
_ چي؟ ؟
جان گفت:
_ چيزي نيست. حتماً کار يه حشره ست.
بيل در حالي که از جايش بلند مي شد، گفت:
_ با اين وجود بهتره نگاهي بهش بندازم.
جان سعي کرد، بيل را از خودش دور کند:
_ بس کن ديگه، براي يه روزم که شده، سعي کن برادر بزرگ تر نباشي.
جان سعي مي کرد با دستانش جلوي بيل را بگيرد. جوليا مي خنديد. بيل با سماجت يقه ي جان را کنار زد و يک دفعه به مانند اينکه يک فرد جذامي را لمس کرده باشد، عقب رفت. کيت هم از رفتار بيل تعجب کرده بود.
_ مشکلي پيش اومده بيل.
رنگ بيل مثل گچ سفيد شده بود.
_ نه چيزي نيست.
بيل آرام به جاي خود بازگشت و ديگر چيزي نگفت. سعي کرد خود را با صبحانه اش مشغول کند. ولي چيزي او را به شدت آزار مي داد. چند دقيقه اي به سکوت گذشت. کاملاً قابل درک بود که اتفاقي افتاده است. بالاخره کيت سکوت را شکست. با حالتي جدي رو به بيل کرد و گفت:
_ بيل، بهتره به ما هم بگي چي شده.
بيل که به شدت به فکر فرو رفته بود با چنگال خود بازي مي کرد. يکبار ديگر کيت او را صدا کرد. بيل از جاي خود پريد.
_ کسي چيزي گفت؟
کيت در حالي که با تعجب به چشمان او زُل زده بود، گفت:
_ پرسيدم مشکلي پيش اومده؟
_ راستش نه.
بيل از جايش برخاست. او که به بهانه اي براي رفتن نياز داشت گفت:
_ من يه کاري توي بانک دارم. بهتره زودتر برم تا قبل از شلوغي به شهر برسم.
بيل به سمت کُت خود رفت و آن را برداشت.
_ از صبحونه متشکرم کيت.
_ من که فکر نمي کنم چيز زيادي خورده باشي. دوست داري يه ساندويچ برات درست کنم؟
اما بيل به قدري غرق تفکر بود که اصلاً صداي او را نشنيد. درست در همان لحظه که بيل دست خود را به سمت دستگيره ي در بلند مي کرد، صداي زنگ در بلند شد. بيل در را باز کرد. پيرمردي پشت در ايستاده بود. هيکلي چاق و عضلاني داشت. قد بلند او به علت عرض شانه ها و بدنش به نظر نمي آمد. شکمش اندکي جلو آمده و موهاي جلوي سرش ريخته بود. اما موهاي پشت سرش پرپشت و بلند بود. پيراهني زرد و يک کت سبز به تن داشت. بيل لحظه اي مردد ماند. سپس با لحن مؤدبانه اي گفت:
_ پورفسور اندرسون، خيلي خوش اومدين.
بيل به گرمي دست پيرمرد را فشرد. پرفسور اندرسون به آرامي گفت:
_ مي تونم چند لحظه وقتتو بگيرم؟
_ بله البته، با کمال ميل.
بيل به پرفسور اندرسون تعارف کرد. پرفسور اندرسون وارد شد. بيل رو به جان کرد و گفت:
_ جان، لطفاً بيا اينجا.
جان جلو آمد.
_ ايشون پرفسور اندرسون هستن. يکي از بزرگ ترين دانشمندان جهان، کاشف تعداد زيادي از داروهاي ضد سم و ضد سرطان، مدير بزرگ ترين شرکت داروسازي کشور و البته يکي از ثروتمندترين مردان جهان.
جان با پرفسور اندرسون دست داد. پروفسور اندرسون با حالت خشک و متکبرانه اي دست او را فشرد وحتي به صورت جان نگاه هم نکرد. جان يک لحظه با خود انديشيد: « آخه چنين فردي با برادر من چکار داره؟! » در همان حال بيل صورتش را به سمت کيت برگرداند و گفت:
_ ما مي ريم به سالن پذيرايي.
سپس رو به پروفسور اندرسون کرد و گفت:
_ بفرمايين پروفسور.
جان به قيافه ي پيرمرد دقت کرد. بسيار پير به نظر مي رسيد. با اين وجود قوي و خوش بنيه بود. با اينکه سر و وضع پرفسور اندرسون مرتب بود ولي بوي ناخوش آيندي از او به مشام مي رسيد. شبيه بوي گوشت فاسد. درست مثل اينکه بدنش از داخل در حال پوسيدن باشد. همانطور که بيل و پورفسور اندرسون به سمت اتاق پذيرايي مي رفتند، صداي پروفسور اندرسون شنيده مي شد. لحني آرام و موقــر داشت.
_ ديشب آخرينشونو غافلگير کرديم. کاري بسيار خطير رو به انجام رسونديم. بعد از سال ها تلاش، بالاخره تموم شد.
صداي پرفسور اندرسون در پشت در اتاق پذيرايي پنهان شد. جان گوش هايش را تيز کرد، شايد بتواند از حرف هايشان سر در بياورد. به نظرش آمد، چند بار نام وان هلسينگ را شنيد. اين نام به نظرش آشنا مي آمد. شايد قبلا در جايي آن را خوانده يا شنيده بود. ولي کجا؟ هرچه فکر کرد به خاطرش نيامد. رو به کيت کرد و با خوشرويي گفت:
_ از صبحونه متشکرم کيت. راستش امروز اصلاً حالم خوب نيست. مي رم بالا کمي استراحت کنم.
جوليا به وسط حرف او پريد و گفت:
_ ولي امروز قرار بود با هم جايي بريم.
کيت به دخترش چشم غره رفت. جوليا اخم کرد و ساکت شد. جان با لبخند رو به جوليا کرد و گفت:
_ باشه براي بعد جولي. با اين حال من مطمئنم که بهت خوش نميگذره.
در همان حال که جان از پله ها بالا مي رفت. در اتاق پذيرايي باز شد. پرفسور اندرسون از اتاق خارج گرديد. دستش را در جيب کتش کرد و يک قوطي سفيد رنگ از آن خارج نمود. آن گاه يکي از محتويات درون آن را خورد. سپس مؤدبانه خداحافظي کرد و رفت. بيل با دست چانه ي خود را گرفت. باز هم به فکر فرو رفته بود. سپس برگشت و جان را با نگاهش تا پايان پله ها بدرقه کرد.
جان بر روي تخت خواب دراز کشيد. مدت ها بود که اين چنين احساس خستگي نکرده بود. در تمام بدنش به شدت احساس کوفتگي مي کرد. در اتاق باز شد. بيل بود. هنوز هم غرق تفکر بود.
_ جان، مي شه يه بار ديگه گردنتو ببينم.
جان آه بلندي کشيد.
_ ديگه داري زيادي شلوغش مي کني.
اما بيل با سماجت جلو آمد و به دقت به معاينه ي جان پرداخت. بيل زمزمه کنان گفت:
_ البته، اين غير ممکنه.
بيل برروي لبه ي تخت نشست.
_ مي خوام به دقت به حرفام گوش کني جان. ديشب قبل از خواب پنجره رو باز گذوشته بودي؟
جان در حالي که سعي مي کرد خود را متعجب نشان دهد، پاسخ داد:
_ راستش فکر نمي کنم.
بيل دوباره به فکر فرو رفت. نگاهش اطراف اتاق را مي کاويد و بر روي پنجره متوقف ماند. ناگهان مثل اينکه چيزي به ذهنش رسيده باشد به سرعت از جايش بلند شد. به سمت پنجره رفت. پنجره را گشود و به پايين نگاه کرد. آن گاه زير لب گفت:
_ درسته، کم کم داره همه چيز برام روشن مي شه.
بيل با عصبانيت زياد رو به جان کرد و گفت:
_ اي احمق. اصلاً حاليت نيست چه کار کردي. مگه به تو نگفتم شب ها بيرون نرو.
لحن بيل باعث شد جان هم عصباني شود.
_ من هم به تو گفته بودم اگه تحمل من برات سخته از اينجا مي رم.
صداي هر دو برادر لحظه به لحظه بلندتر مي شد. بيل گفت:
_ مثل اينکه متوجه نيستي چه بلايي سرِت اومده!
سپس با مشت هاي گره کرده به سمت جان به راه افتاد. جان در حالي که از جايش بلند مي شد گفت:
_ بسيار خُب، ديگه کافيه. من از اينجا مي رم.
جان به سمت کمد اتاق رفت. همه ي لباس هايش را تا نشده و با عجله به درون چمدانش ريخت. يکي از چمدان هايش را قبلاً بسته بود و اين يکي را هم با عجله بست. تعداد زيادي از وسايلش را هم فراموش کرد. صورتش لحظه به لحظه سرخ تر مي شد. بيل در حالي که سعي مي کرد، جلوي برادرش را بگيرد گفت:
_ فکر مي کني به همين راحتي هاست. فکر مي کني همينطوري مي توني از اينجا بري.
جان بي توجه به حرف هاي بيل چمدان هايش را برداشت و با عجله به سمت در ساختمان به راه افتاد. پله ها را دو تا يکي کرد. بيل در حالي که فرياد مي کشيد به دنبال او مي دويد ولي جان ديگر حرف هايش را نمي شنيد. حتي صداي کيت را هم نمي شنيد که سعي مي کرد وساطت کند. قطره هاي اشک از گونه هاي جوليا جاري بود. بيل فرياد کشيد:
_ جان... جان... دارم با تو حرف مي زنم، احمق نفهم.
بعد به سمت جان دويد. در آستانه ي در به او رسيد و دست او را گرفت.
_ تو هيچ جا نمي ري. شايد هنوز راهي وجود داشته باشه.
جان محکم دستش را بيرون کشيد و با عصبانيت بيل را به کنار زد.
تاتاراق!
تمام اعضاي خانوده چند لحظه اي متحير ماندند. هيچ کس نمي دانست چه اتفاقي افتاده چون بيل به عقب پرتاب شده بود. کيت به سمت شوهرش دويد.
_ اوه خداي من!
بيل محکم به زمين خورده بود. پايه ي يکي از صندلي ها شکسته شده بود. جان چند لحظه اي متحير ماند اما دوباره بر خود مسلط شد. سپس با عصبانيت در را گشود و رفت.
* * *
مصاحبه


جان در فضايي مه آلود به پيش مي رفت.
_ يعني من کجام؟
همه جا تاريک و مه آلود بود.
_ اوه خداي من!
ناگهان در تاريکي جلوي رويش جسم نا واضحي ديد. کنجکاو شده بود. کمي نزديک تر رفت. سپس ايستاد و به سياهي کشيده ي جلوي رويش با دقت نگريست. مرد لاغر بلند قدي با اندامي کشيده پشت به او ايستاده بود. ردايي سياه به تن کرده، سري تاس و پوستي فوق العاده سفيد داشت. به سپيدي چهره ي يک مُرده. گوش هايش بسيار غيرعادي بود. بيشتر به گوش حيوانات شباهت داشت تا انسان. دست هايش را از پشت به هم قفل کرده بود. جان با صدايي آرام پرسيد:
_ ببخشيد آقا. مي شه بگيد من کجام؟
صدايي سرد و بي روح پاسخ داد:
_يعني واقعاً نمي دوني؟
جان به فکر فرو رفت. مرد سياهپوش ادامه داد:
_ بايد به اصل خودت برگردي. بايد وظيفه ي نهايي خودت رو انجام بدي. تنها در اين صورته که آرامش پيدا مي کني.
_ آرامش!... وظيفه!... متأسفانه من اصلاً از حرف هاي شما سر در نمي يارم.
ناگهان مرد سياهپوش برگشت. چهره اي بسيار عجيب داشت. صورتي استخواني به رنگ گچ با چشماني سرخگون و دندان هايي غير عادي. جان با ديدن قيافه ي مرد شوکه شد.
_ يا مريم مقدس!
درينگ درينگ درينگ
صداي زنگ ساعت بود. جان از خواب پريد. عرق سردي بر روي پيشاني اش نشسته بود. بلند شد و نشست. دست هايش را بر روي صورتش گذاشت.
_ خداي من، بازم همون کابوس هميشگي.
ساعت همچنان زنگ مي زد. با انگشت دکمه ي آن را فشار داد. صداي زنگ خاموش شد.
_ يعني من چم شده؟
در شب هاي گذشته هم مدام مرد سياهپوش را در خواب مي ديد.
_ آه خداي من، امروز چند شنبه ست؟
ناگهان چيزي به خاطرش آمد.
_ اي واي، امروز مصاحبه دارم.
سريع از جايش بلند شد. به دستشويي رفت. دست و صورتش را به سرعت شست. يکبار ديگر به ساعت نگاه کرد. خيلي دير شده بود. به طرف آشپزخانه حرکت کرد. در يخچال را باز کرد. به خوردني ها نگاه کرد اما با وجود گرسنگي ميل چنداني به خوردن در خود احساس نمي کرد. انگار خوردني ها براي او عجيب مي نمود و ضاعقه اش آن ها را نمي پذيرفت. بعد از چند لحظه که به خوردني ها مي نگريست، بالاخره پشيمان شد. به اتاق برگشت. خانه ي جان يک آپارتمان کوچک تک خوابه بود. لباس هايش را پوشيد. کراواتش را مرتب کرد. عطر زد. به آينه نزديک شد. از روي ميز جلوي آينه عينک جديدش را برداشت و به چشم زد. امـا!
_ يه لحظه صبر کن... انگار بدون عينک بهتر مي بينم.
خيلي عجيب بود. يکبار ديگر امتحان کرد. جان از مدتي قبل متوجه اين موضوع شده بود. بينايي او هر روز بهتر مي شد تا اينکه آن روز ديگر اصلاً احتياجي به عينک نداشت.
_ حتماً بايد به چشم پزشک مراجعه کنم.
به طرف جلو خم شد تا چشم هايش را بهتر ببيند که متوجه چيز غير عادي ديگري شد.
_ مثل اينکه اين آينه هم درست کار نمي کنه.
تصويرش در آينه بسيار کمرنگ به نظر مي رسيد و چشمانش ديگر مثل گذشته سبز نبود. بر عکس بيشتر به سرخي تمايل داشت. جان با خود انديشيد: « حتماً اين هم در اثر کابوس هاي شبانه ست. ولش کن ديگه بابا. بايد به قرارم برسم. » آن گاه عينکش را جلوي آينه گذاشت و از در بيرون رفت.
آپارتمان جان در طبقه ي هجدهم يک آسمانخراش بسيار شلوغ و البته کثيف قرار داشت. او از ترس اينکه بيل پيدايش کند به تازگي محل سکونتش را تغيير داده بود. جاي شکرش باقي بود که تعدادي از واحدها خالي بود.
دو نوجوان سياهپوست با عجله در حال دويدن بودند. آن ها نيز در همان طبقه زندگي مي کردند. راهرو باريک بود. نوجوان اول با بلوز مشکي و کلاهي بر سر، به جان تنه زد و از کنار او رد شد. نوجوان دوم هم خواست از او تبعيت کند که ناگهان جان با دست جلوي او را گرفت. جان با حالتي جدي گفت:
_ بگو ببينم دِنزِل، مادرت مي دونه که از اين کارا مي کني؟
دنزل در پاسخ با بي تفاوتي گفت:
_ مادر ديگه سيخي چنده. ولم کن ببينم بابا.
دنزل مي خواست دست جان را کنار بزند اما جان در يک لحظه او را محکم به ديوار چسباند. دنزل قدرت تکان خوردن نداشت.
_ چه کار داري مي کني؟
_ که چه کار مي کنم، ها؟
جان دستش را در جيب دنزل فرو کرد و چند بسته مواد مخدر از آن بيرون ريخت. سپس آرام دنزل را رها کرد و رو به دوستش لارنس گفت:
_ واقعاً که خجالت آوره. بگو ببينم تو در جيب کُتت چي داري؟
لارنس به تته پته افتاد. جان گفت:
_ دارم به هر دوتون اخطار مي کنم. شما هنوز خيلي جوونين. اگه يه بار ديگه تکرار بشه، به والدينتون گزارش مي دم.
سپس آرام پشتش را به آن دو کرد و به راهش ادامه داد. دنزل در پشت سرش با حالتي زمزمه مانند به لارنس گفت:
_ من که واقعاً نمي فهمم! لعنتي از کجا فهميد؟
لارنس به حالت تعجب شانه هايش را بالا انداخت.
اما واقعاً از کجا؟ جان به فکر فرو رفت. بوي شديد مواد مخدر را از فاصله اي بسيار دور حس کرده بود. واقعاً شگفت آور بود! در واقع از آن شب وحشتناک تمام حواسش هر روز قوي تر مي شد. آن قدر به فکر فرو رفته بود که اصلاً متوجه نشد کِي به طبقه ي اول رسيده است.
پاييز بود و باران به سختي در حال باريدن. با اينکه آدرس مورد نظرش تقريباً نزديک بود، تصميم گرفت تاکسي بگيرد.
_ تاکسي... تاکسي...
پس از چند بار امتحان يکي از تاکسي ها در جلوي رويش نگه داشت . راننده اش مردي سياهپوست با سبيل و کلاهي بر سر بود. سوار شد.
_ متأسفانه يادم رفته چتر بيارم.
در همان چند لحظه حسابي خيس شده بود. راننده با لحن خشکي گفت:
_ کجا مي رين آقا؟
جان آدرس مورد نظرش را به او گفت. راننده حرکت کرد. برف پاکن مرتب در حال گردش بود. جان دوباره غرق در افکار خود شد. « يعني من چِم شده؟ » دوبار بيني اش را بالا کشيد. بويي آشنا را حس کرد. بوي نوشيدني بود. اتومبيل متوقف شد. مرد سياهپوست گفت:
_ بفرمايين آقا.
جان کرايه اش را پرداخت کرد. در حالي که يک پايش بيرون بود، برگشت و گفت:
_ ببخشيد، اصلاً به من مربوط نيست. ولي هيچ خوب نيست صبح ها نوشيدني بخورين. ممکنه به زخم معده مبتلا بشين.
جان در را پشت سرش بست و دور شد. راننده همينطور هاج و واج مانده بود. پيراهنش را بو کرد. با خود گفت:
_ مردک احمق، آخه از کجا فهميد!
* * *
کمي بعد از ورود جان به سالن شرکت محل مصاحبه باران آرام تر شده بود. خورشيد اندکي از پشت ابرها نمايان بود. ساختمان شرکت بسيار شلوغ بود. تعداد زيادي از افراد مختلف در حال رفت و آمد بودند. عده يزيادي هم مشغول صحبت با تلفن. در گوشه ي سالن، جان و زن چاقي پشت ميز، رو به روي هم نشسته بودند. زن چاق موهايش را پشت سرش بسته بود. گوشواره هاي بزرگش به شدت خود نمايي مي کرد. با صداي نسبتاً بمي گفت:
_ خُب، مدارک شما تقريباً کامله. فقط يه نقطه ضعف کوچيک وجود داره.
زن چاق پرونده را روي ميز گذاشت و ادامه داد:
_ متأسفانه آقاي اسميت شما هيچگونه سابقه ي کار قبلي ندارين.
جان دهانش را براي پاسخ دادن باز کرد که ناگهان اتفاق بسيار عجيبي رخ داد. ابري تيره جلوي خورشيد را گرفت و فضاي سالن وسيع نيمه تاريک شد. اکثر افراد آنجا شايد اصلاً متوجه اين موضوع نشدند ولي براي جان برعکس بود. به محض تاريک شدن هوا، حواس پنجگانه جان با قدرتي چند برابر شروع به کار کردند. او مي توانست صداي صحبت اشخاص را از فواصلي بسيار دور بشنود. بوها شديدتر شدند. حتي او مي توانست حركت خون را در رگ هاي زن رو به رويش حس کند.
_ آقاي اسميت... آقاي اسميت...
جان به خود آمد. زن چاق در حالي که با تعجب به جان چشم دوخته بود گفت:
_ خوب متوجه حرف هاي من شدين؟
_ راستش... مي شه لطفاً يه بار ديگه حرفاتونو تکرار کنين؟
زن چاق سرش را پايين انداخت و به پرونده چشم دوخت.
_ داشتم مي گفتم که...
زن چاق دوباره سرش را بلند کرد اما صندلي جلوي رويش خالي بود. جان تقريباً به نزديکي در رسيده بود.
_ آقاي اسميت کجا؟... پروندتون.
زن چاق پرونده را بلند کرد و با عصبانيت در هوا تکان داد ولي جان به قدري غرق در افکار خود بود که اصلاً نفهميد کِي به خانه رسيده است. باران دوباره شروع به باريدن کرده و هوا تقريباً تاريک شده بود. در آپارتمان را بست و جلوي آينه نشست. سرش را در دست گرفت و به فکر فرو رفت. از آن شب عجيب تغييرات عظيمي به مرور در درون او رخ مي داد. درست به مانند ويروسي خطرناک کم کم و آهسته در عمق وجود او رسوخ مي کرد.
_ خداي من، چه اتفاقي داره برام مي افته؟!
صدايي سرد و بي روح پاسخ داد:
_ من مي تونم برات توضيح بدم.
جان به سرعت سرش را بلند کرد. درست در مقابلش درون آينه به جاي تصوير خودش مرد سياهپوش کابوس هايش را ديد. با فريادي بلند به عقب رفت و از روي صندلي به پايين افتاد. صندلي هم با صداي بلندي افتاد. جان به سرعت به طرف کليد چراغ رفت و کليد را زد. اتاق روشن شد. با عجله به سمت آينه برگشت ولي به جز تصوير کمرنگ خودش چيزي نديد. عرق سردي بر روي پيشانيش نشسته بود. قلبش به شدت مي تپيد.
_ حتماً خيالاتي شدم.
صداي زنگ در آپارتمان جان بلند شد. جان به طرف در رفت و آن را گشود. زن جوان لاغري با قد متوسط پشت در ايستاده بود. موهاي بلند طلايي اش را پشت سرش انداخته و آرايشي بسيار غليظ کرده بود. نام او خانم گرانت و همسايه ي جان بود. با صداي نازکي گفت:
_ معذرت مي خوام آقاي اسميت... صداي فرياد شنيدم. مشکلي پيش اومده؟
جان اين پا و آن پايي کرد و گفت:
_ بايد منو ببخشيد خانم گرانت. در تاريکي از روي صندلي افتادم.
خانم گرانت ابروهايش را بالا برد و گفت:
_ ببخشيد که مزاحمتون شدم.
و با لبخندي تصنعي از جان دور شد. در همان لحظه چيزي به ياد جان آمد.
_ خانم گرانت.
خانم گرانت ايستاد و برگشت.
_ بله؟
_ مي شه لطفاً آدرس اون روانپزشکي رو که چند وقت پيش گفتين بعد از جدايي از همسرتون خيلي کمکتون کرد رو به من بدين؟
_ بله حتماً، کارت ويزيتش بايد داخل منزل باشه. بيايد تا اونو به شما بدم.
* * *
_ گفتين که شب ها مدام کابوس مي بينين؟
_ تقريباً هرشب.
_ و فکر مي کنين که اين کابوس ها حقيقت داره؟
_ فکر مي کنم...
جان به شدت عصبي شد.
_ نه من فکر نمي کنم. واقعاً حقيقت داره.
_ لطفاً آرامش خودتونو حفظ کنين آقاي اسميت.
قيافه ي جان به شدت سرخ شده بود. از اينکه روانپزشک حرف هاي او را باور نمي کرد بسيار عصباني بود.
مطب ماريا جانسون در نزديکي آپارتمان جان، در طبقه ي سوم يک مجتمع پزشکي قرارداشت. دکتر جانسون دختر جوان زيبايي با مو و چشم هاي مشکي بود. قد بلندي داشت و مرتباً با خودکارش بازي مي کرد. شمايل مديترانه اي اجداد اسپانيايي اش در صورت او نمايان بود. بعضي وقت ها از روي حرف هاي جان يادداشت برمي داشت.
_ بسيار خُب، فعلا اين داروها رو تهيه کنين. از داروي اول روزي سه بار و داروي دوم... خُب...
اندکي مکث کرد و سپس ادامه داد:
_ از بيست و پنج در صد شروع کنين. هر قرص رو دقيقاً به چهار قسمت مساوي تقسيم مي کنين و روزي چهار بار پيش از صبحونه، پيش از ناهار، عصرها، و شب ها آخر وقت مصرف کنين. بعد از يک هفته دوباره مراجعه کنين تا در صورت لزوم مقدارش رو افزايش بديم. در ضمن آقاي اسميت پيشنهاد مي کنم حتماً مدتي رو در يک کلينيک روانپزشکي آروم سپري کنين. اتفاقاً من يه جاي خيلي خوب سراغ دارم.
جان گفت:
_ هيچ کدوم از حرف هاي منو باور نکردين؛ درسته؟
_ من واقعاً متأسفم آقاي اسميت. ولي وضعيت رواني شما اصلاً خوب نيست.
_ بسيار خُب...
جان از جايش بلند شد.
_ از ديدارتون خوشبخت شدم.
_ اين شماره ي منه آقاي اسميت.
ماريا جانسون کارت ويزيت کوچکي را به دست جان داد.
_ اگر دچار مشکل حادي شدين، حتماً با من تماس بگيرين. زمانش اصلاً مهم نيست.
جان مطب روانپزشک را ترک کرد. در سرراهش به يک داروخانه رفت. داروها را تهيه و آنگاه به خانه بازگشت. کم کم شب نزديک مي شد. مثل روز هاي گذشته ميل چنداني به خوردن شام نداشت. حتي دارو هايش را هم نمي توانست به راحتي بخورد اما هر طور بود به زور آن ها را خورد. مدتي بود که اشتهاي او هر روز کمتر مي شد. داروهايش را خورد. احساس کرختي عجيبي مي کرد. بر روي کاناپه دراز کشيد و به خواب عميقي فرو رفت.
* * *
_ بيا... بيا از اين طرف.
مرد سياهپوش جان را به طرف خود فرا مي خواند.
_ از اين طرف.
جان به طرف در آپارتمانش رفت. در خود به خود باز شد.
_ بيا... بيا...
جان دست هايش را جلويش دراز کرده و کورکورانه از او تبعيت مي کرد. کاملاً مسخ شده بود. راهرو تاريک و خلوت بود. پاسي از نيمه شب مي گذشت. مرد سياهپوش او را به طرف آپارتمان خانم گرانت هدايت کرد. سپس به در آپارتمان خانم گرانت اشاره کرد و در خود به خود باز شد. سکوتي مرگبار همه جا را فرا گرفته بود. جان وارد شد و به دنبال مرد سياهپوش وارد تنها اتاق خواب آپارتمان گرديد. مرد سياهپوش گفت:
_ اونجا رو ببين.
او به تخت خوابي اشاره مي کرد که در گوشه ي اتاق قرار داشت. خانم گرانت در آنجا خوابيده و لباس خواب نازکي به تن داشت. مرد سياهپوش با لحني بسيار جدي ادامه داد:
_ آرامش تو در اونجاس. خون مايه ي حيات است و به ما تعلق دارد.
جان به طرف خانم گرانت حرکت کرد. به روي تخت خواب خم شد. خانم گرانت در تخت تکان خورد. با حالتي خواب آلود گفت:
_ چه خبر شده؟
چراغ خواب کنار تختش را روشن کرد. نور آن را به طرف بالا گرفت. نور مستقيم به روي صورت جان افتاد. جان دستش را جلوي صورتش گرفت و فرياد هولناکي کشيد. انگار تمام صورتش آتش گرفته بود. عقبعقب رفت. يک قدم ديگر برداشت. صداي شکستن شيشه شنيده شد و ديگر هيچ چيز نفهميد.
* * *
بيمار اتاق شماره ي بيست و دو


_ گفتي از طبقه ي چندم افتاده؟
_ هجدهم.
_ واقعاً عجيبه که زنده مونده!
_ فقط زنده مونده؟! تقريباً هيچيش نشده!
ماريا جانسون و يک پرستار مرد در راهرو هاي بيمارستان ايالتي اعصاب قدم مي زدند. ماريا گفت:
_ خب، چرا اين مرد رو به اينجا آوردن؟
_ پليس به زحمت تونسته مهارش کنه. چند تا از پليس ها به شدت زخمي شدن. مرد بسيار قدرتمنديه.
هر دو نفر وارد يکي از اتاق ها شدند. بالاي در شماره ي بيست و دو حک شده بود. مرد جواني بر روي تنها تخت اتاق بسته شده بود. ماريا گفت:
_ يه دقيقه صبر کن ببينم، من اين مرد رو ميشناسم.
پرستار با تعجب پرسيد:
_ واقعاً دكتر؟!
_ ديروز به مطب من اومده بود. فکر نمي کردم اين قدر خطرناک باشه. چي بهش تزريق شده؟
ماريا دفتر اندکس را از پرستار گرفت.
_ دوز به اين بالايي... و بازم نتونسته مهارش کنه.
_ پزشک کشيک واقعاً نمي دونسته بايد چکار کنه. اين مرد درست تا موقع طلوع خورشيد نا آروم بود. واقعاً تعجب آوره. طبق گفته ي پزشک کشيک، درست در موقع سپيده دم به شدت تغيير کرد و بيهوش شد. تا اون لحظه اين مرد رو در اتاق ايزوله ( به معني اتاق تنهايي. اتاقي است که براي نگهداري بيماران رواني در هنگام جنون مطلق استفاده مي شود. ) نگه داشته بودن. مرتباً فرياد مي کشيده و خودشو مي زده به در و ديوار. واقعاً مهارش غير ممکن بوده. چند نگهبان قوي هيکل حتي نتونستن لباس مخصوص رو بهش بپوشونن. قدرتش واقعاً خارق العاده ست. اما درست در موقع سپيده دم، با اولين اشعه ي خورشيد بيهوش مي شه.
ماريا جانسون به فکر فرو رفت.
* * *
_ بسيار خُب، گفتين که هر شب اين مرد سياهپوش رو تصور مي کنين، درسته؟
_ چند بار بايد بهتون بگم، اين تصور نيست.
سالن کنفرانس بيمارستان ايالتي تقريباً پر بود. تعداد زيادي زن و مرد سفيد پوش که هر کدام قلم و کاغذي به دست داشتند، دور تا دور سالن بر روي صندلي نشسته بودند. در وسط سالن جان در حالي که به يک صندلي بسته شده بود، قرار داشت. در جلوي تنها ميز سالن، مرد تقريباً تاس پنجاه ساله اي نشسته بود. نام او پروفسور هيستينگز بود و رياست بيمارستان ايالتي را بر عهده داشت.
پروفسور هيستينگز گفت:
_ جان... مي توني به من بگي رئيس جمهور فعليه کشور کيه؟
_ واقعاً كه شرم آوره. تو اسم خودتو گذوشتي دکتر؟
صداي داد و فرياد جان به هوا رفت. پرفسور هيستينگز چند بار يک دکمه ي الکتريکي را که روي ميز قرار داشت، فشار داد. در به شدت باز شد. چند نگهبان قوي هيکل وارد سالن شدند. يکي از آنها که ارشد تر بود گفت:
_ بله پروفسور.
_ لطفاً اين مرد رو از اينجا ببرين.
_ دکترهاي احمق، چرا متوجه نيستين. عوضي هاي کثافت.
نگهبان ها جان را از سالن بيرون بردند. پرفسور هيستينگز گفت:
_ خب، خانم ها، آقايان، همونطوري که مي بينين يک نمونه ي بسيار شديد از اسکيزوفرنيا رو داريم. اِ... بله خانم جانسون؟
دست ماريا بالا بود.
_ پروفسور، نکته ي عجيب در مورد اين مرد اينه که اون در هنگام جنون از قدرت بدنيه بسيار زيادي برخورداره. تقريباً همه ي داروهاي شناخته شده روي اون امتحان شده اما هيچ کدوم کوچکترين تأثيري نداشته.
_ حرفاتون تموم شد خانم جانسون؟
_ راستش داشتم فکر مي کردم اگه واقعاً درست بگه چي؟
صداي خنده ي حضار بلند شد. پروفسور هيستينگز در حالي که نخودي مي خنديد گفت:
_ خب، همه ي ما خسته ايم. ختم جلسه رو اعلام مي کنم.
همهمه ي حضار و صداي صندلي ها بلند شد. افراد در حال ترک سالن بودند. ماريا در حال يادداشت کردن مطالبي بود كه ناگهان چيزي به خاطرش آمد. بي درنگ سالن را ترک کرد و به دنبال پروفسور هيستينگز دويد.
_ ببخشيد... ببخشيد پروفسور!
پروفسور هيستينگز که با يک پزشک جوان در حال قدم زدن و صحبت کردن بود، با اِکراه ايستاد.
_ بله خانم جانسون.
_ يه خواهش کوچيک ازتون دارم.
_ بفرماييد خانم جانسون.
_ مي شه لطفاً مراقبت از اين بيمار رو به من بسپارين؟
_ خُب، مي بينم که به اين بيمار علاقه مند شدين.
ماريا سرخ شد. پروفسور هيستينگز ادامه داد:
_ اگه واقعاً اينقدر اصرار دارين، حرفي نيست.
* * *
گزارش روزانه ي ماريا جانسون. اول دسامبر.
چند ماهي است که مراقبت از بيمار اتاق شماره ي بيست و دو به من سپرده شده. نام او جان اسميت است. نکات عجيب زيادي در مورد اين بيمار وجود دارد.
نکته ي اول تغيير رفتار شديدي است که در روز و شب در اين بيمار ديده مي شود. به طوري که در روز کاملاً آرام بوده، بيشتر ساعات را در حالت بيهوشي بسر مي برد. رنگش زرد و بسيار ضعيف مي باشد. قابل توجه است که با وجود ضعف بدني شديد، اين مرد اشتهاي کمي دارد و به ندرت مي توان با اسرار فراوان چيزي به او خوراند. اما برعکس روز در مواقعي از شب بيمار بسيار پرخاشجو و مهاجم است. جالب اينکه اين تغيير رفتار شديد فقط بعد از ساعت دوازده شب رخ مي دهد. ما عادت کرده ايم او را قبل از فرا رسيدن نيمه شب به اتاق ايزوله ببريم. اين مرد شب ها بعد از نيمه شب برعکس روز از قدرت بدني بسيار زيادي برخوردار بوده و تماميه داروها بر روي او بي اثر است. در ضمن بايد بگويم که اين مرد شب ها نسبت به نور حساس است. عجيب اينکه اين حساسيت اغلب اوقات ضعيف است اما در بعضي مواقع خاص به قدري قويست که اصلاً تحمل بودن در معرض نور زياد را ندارد.
نکته ي دوم تأثير ماه برروي بيمار است. به طوري که در هنگام مهتاب حالت پرخاشگري او شديداً افزايش مي يابد و هرچه ماه کامل تر باشد، اين حالت شديدتر است.
نکته ي سوم تغييريست که در خون بيمار ديده مي شود. آزمايشات نشان مي دهد که از آغاز شب تعداد گلبول هاي خون او به طور غير طبيعي بالا مي رود و تا نيمه شب به حداکثر مقدار غير طبيعي خود مي رسد. سپس کمي قبل از سپيده دم نمودار آن به سرعت رو به کاهش مي گذارد تا اينکه بعد از طلوع خورشيد دوباره به مقدار عادي رسيده است. هنوز نتوانسته ام دليلي منطقي براي اين مورد شگفت آور که رابطه ي مستقيمي هم با ميزان قدرت بدني اين مرد عجيب دارد، پيدا کنم. در پايان بايد بگويم که متأسفانه ديگر مسئولين بيمارستان نسبت به بيماري مرموز اين شخص کاملاً بي تفاوت بوده ، او را يک بيمار عادي مي پندارند.( بايد توجه داشت که علت بيهوشي بيش از حد جان در روز، استفاده از داروهاي اعصاب است که روزها اثر مي کند اما شب ها به علت حالت خاص جان کاملاً بي اثر است. نويسنده. )
* * *
ماريا جانسون در اتاق شماره ي بيست و دو را باز کرد و با لبخند گفت:
_ جان، امروز حالت چطوره؟
_ بازم ديشب همون کابوس هميشگي رو ديدم.
_ همه ي داروهاتو به موقع خوردي جان؟
جان با عصبانيت گفت:
_ چرا حتي يه نفرم اينجا حرف هاي منو باور نمي کنه؟ ديگه واقعاً دارم از اينجا خسته مي شم. بايد حتماً فرار کنم تا حرفامو باور کنين؟
ماريا مشغول يادداشت برداري از روي حرف هاي جان بود.
_ خُب جان، بايد يه داروي ديگرو روي تو امتحان کنم. متأسفانه من امروز خيلي سرم شلوغه. بازم بهت سر مي زنم.
ماريا برگشت و به سمت در رفت. اما يک لحظه بر جايش متوقف شد. با خود فکر کرد: « اگه واقعاً فرار کنه چي؟ من تا حالا چيزهاي عجيب زيادي در مورد اين مرد ديدم. » اندکي تأمل کرد. بعد برگشت. يک تکه کاغذ از دفتر خود پاره کرد و چيزي بر روي آن نوشت. سپس در حالي که با لبخند کاغذ را به دست جان مي داد گفت:
_ جان، اگه واقعاً يه روز موفق شدي فرار کني، اين آدرس منه.
* * *
_ کَم کَم داريم به کريسمس نزديک مي شيم.
_ آخ که من چقدر احتياج به اين تعطيلات دارم.
ساعت نزديک دوازده نيمه شب بود. دو نگهبان قوي هيکل داشتند با هم صحبت مي کردند. نام يکي از آنها ديويد و ديگري ريچارد بود. ديويد گفت:
_ بازم ساعت نزديک دوازده ست. بايد اين مرديکه رو ببريم اتاق ايزوله.
_ آره، پسره ي احمق ديشب هر چي از دهنش در مي اومد به من گفت. امشب دِلَم مي خواد يه درس حسابي بهش بدم.
ديويد سرش را به علامت تأييد تکان داد. دو نگهبان در اتاق شماره ي بيست و دو را باز کردند. ديويد با صداي محکمي گفت:
_ بلند شو جان. وقت خوابه.
_ آه تو رو خدا، من بايد حتماً هر شب در اتاق ايزوله بخوابم؟
ريچارد با مشت محکم به شکم جان کوبيد. جان از درد به خود پيچيد و به روي زمين افتاد.
_ ديشب رو يادت مي ياد جان. هر چي از دهنت در مي اومد به من گفتي.
جان مِن مِن کنان گفت:
_ مَن... مَن واقعاً هيچي يادم نمي ياد.
ديويد هم با لگد به شكم جان كوبيد.
_ كه هيچي يادت نمي ياد نَه؟
دو نگهبان زير بغل جان را گرفتند و در حالي كه او را روي زمين مي كشيدند، به طرف اتاق ايزوله بردند. ريچارد گفت:
_ اميدوارم حالت جا اومده باشه. امشب كه تو ايزوله اي، يادت باشه به ما دو نفر توهين نكني.
هر دو نفر محكم جان را به درون اتاق ايزوله پرتاب كردند. ريچارد در اتاق را قفل كرد و به همراه ديويد از آنجا دور شد. ديوارهاي اتاق جوري ساخته شده بود که اگر شخص درون آن سر و بدن خود را به ديوار بکوبد، صدمه اي نبيند. نور لامپ هاي اتاق سفيد بود. هيچگونه پنجره اي در اتاق وجود نداشت. تنها هواکش کوچکي هواي اتاق را تصفيه مي کرد و صداي قيژ قيژ ناجوري از پنکه ي آن بلند مي شد. جان که به روي زمين افتاده بود بلند شد و نشست. سپس با خود گفت:
_ آه خداي من، چطور مي تونم از اين جهنم فرار كنم؟
قطره اي اشک بر گونه ي جان جاري شد. صدايي سرد و بي روح پاسخ داد:
_ واقعاً مي خواي فرار كني؟
جان برگشت. مرد سياهپوش روبروي او ايستاده بود. جان گفت:
_ از اينجا برو.
و در حالي كه نشسته عقب عقب مي رفت اضافه كرد:
_ تو... تو واقعي نيستي.
پشت جان به ديوار اتاق برخورد كرد و در آن جا متوقف شد. دو دستش را جلوي چشم هايش گرفت. مرد سياهپوش به طرف او حركت كرد و بالاي سر او ايستاد. سپس در حالي كه خم مي شد با لبخند گفت:
_ مي خواي بدوني چي واقعيه؟ يكبار، بله فقط يكبار هم که شده به من اعتماد كن. اون وقت خواهي ديد كه خانه ي خرگوش ( اشاره به داستان آليس در سرزمين عجايب. ) تا كجا ادامه پيدا مي كنه.
_ واقعاً راست مي گي؟
مرد سياهپوش ابروهايش را بالا برد. جان از جايش بلند شد. او چيزي براي از دست دادن نداشت.
_ چه كار بايد بكنم؟
مرد سياهپوش پشتش را به جان كرد. آن گاه دست هايش را از هم باز كرد و گفت:
_ هيچ اتاقي براي ما غير قابل عبور نيست. تماميه اتاق ها پر از راه هاي فراره. حتي يه چنين اتاقي. سپس دوباره به طرف جان برگشت و گفت:
_ فقط بايد تمركز كني. من راهشو به تو ياد ميدم. حالا از پشت به روي زمين دراز بكش.
جان از او تبعيت كرد.
_ چشم هاتو ببند. نفس عميق بكش. عميق تر... عميق تر... حالا احساس كِرِختي مي كني. كم كم انگشت هاي پاي تو به خواب فرو مي رن. حالا مچ... بعد زانو... شكم... سينه... دست ها...
جان احساس كِرِختي عجيبي مي كرد. سخنان آرام و بريده بريده ي مرد سياهپوش كاملاً در عمق وجود او رسوخ كرده بود.
_ حالا صورت... چشم ها... فرق سر و حالا تمام بدنت كاملاً در حالت خلصه قرار داره. خُب... حالا تو احساس مي كني، داري به غبار تبديل مي شي. ديگه بدنت كاملاً به غبار تبديل شده.
جان كاملاً در چمبره ي هيپنوتيزمي مرد سياهپوش گرفتار شده بود.
_ حالا از جات بلند شو. بيا... بيا... و حالا آروم از سوراخ قفل در عبور مي كني. آروم... آروم...
مرد سياهپوش محكم دست هايش را بر هم كوفت. جان ناگهان چشم هايش را گشود. راهروي بيمارستان در جلوي روي او بود. مرد سياهپوش با خونسردي گفت:
_ بسيار خُب جان، مي بيني چقدر راحت بود. شايد بهتر باشه درسي هم به يه عده بديم.
* * *
ماريا جانسون از تاكسي پياده شد. كرايه اش را حساب كرد. صبح بود و او داشت به سر كارشمي رفت. ولي وضع بيمارستان ايالتي عادي نبود. جمعيت فراواني در اطراف بيمارستان ديده مي شد. تعداد زيادي نوار زرد رنگ دور تا دور محوطه ي بيمارستان را احاطه كرده بود. مرد جواني که پليس بود دستش را جلوي ماريا گرفت.
_ ببخشيد خانم، نمي تونين وارد بشين.
_ ولي من اينجا كار مي كنم.
_ ميشه لطفاً كارتِتونو ببينم.
ماريا مدتي در كيفش گشت و يک كارت سبز رنگ را جلوي روي مأمور گرفت. مأمور پليس كارت را از ماريا گرفت و به آن نگاه كرد. آن گاه در حالي كه كارت را پس مي داد گفت:
_ بسيار خُب خانم، لطفاً از اين طرف.
آمبولانسي جلوي در بيمارستان ايستاده بود. چند نفر داشتند دو برانكارد را حمل مي كردند. روي برانكاردها بوسيله ي پارچه ي سفيد پوشانده شده بود ولي از زير پارچه ها دست هايي بي جان آويزان بودند. كمي آن طرف تر پروفسور هيستينگز بر روي سكوي بلند جلوي بيمارستان نشسته و صورتش را با دستانش پوشانده بود. در كنار او مردي كه رياست هيأت مديره ي بيمارستان را بر عهده داشت ايستاده بود و مرتب فرياد مي زد.
_ افتضاحي از اين بالاتر امكان نداره. دو نفر كشته شدن. يک بيمار رواني خطرناک فرار كرده. واقعاً كه. چطور اين موضوعو توجيه مي كنين پروفسور؟!
ماريا به سمت دختر لاغر سياه پوستي با موهاي فر كه در آن نزديكي ايستاده بود رفت. نام او سوزان آرچر و از همكاران ماريا بود. ماريا رو به سوزان كرد و پرسيد:
_ سوزان، چه اتفاقي افتاده؟ کدوم بيمار فرار كرده؟ چه كسي كشته شده؟
سوزان در حالي كه هِق هِق مي كرد گفت:
_ دو تا از نگهبان هاي كشيک شب. ديويد و ريچارد. خداي من، بايد قيافه هاشونو مي ديدي. تمام صورتشون سياه شده بود.
ماريا سوزان را در آغوش گرفت.
_ آروم باش عزيزم. بيماري كه فرار كرده كيه؟
_ غير قابل باوره . هيچ كدوم از قفل ها باز نشده. پليس هنوز نفهميده، اون چطوري فرار كرده!
ماريا سوزان را رها کرد. سپس شانه هاي او را با دو دست محکم گرفت و چند بار به شدت تكان داد. ماريا با سماجت پرسيد:
_ سوزان... سوزان... اسمش چي بود؟
_ بيمار اتاق شماره ي بيست و دو، جان اسميت.
_ اوه خداي من، حدس مي زدم.
* * *
دو ساعت قبل.
_ خب آقاي پيترسون، گفتين كه مدت زياديه که برادرمو نديدين ؟
_ تقريباً چند ماهي مي شه. از همون شب وحشتناک كه براتون تعريف كردم.
بيل اسميت بعد از مدت ها جستجو بالاخره موفق شده بود محل سکونت برادرش را پيدا کند. اکنون صبح اول وقت بود. بيل جلوي در آپارتمان جان ايستاده بود و داشت با سرايدار پير مجتمع صحبت مي كرد:
_ ببخشيد آقاي پيترسون. نمي دونين كليد يدكي آپارتمانو از كجا مي شه پيدا كرد؟
_ راستش قبلاً، منظورم خيلي وقت قبله. زماني كه اينجا هيأت مديره ي درست و حسابي داشت. اين مربوط به زمانيه كه اين آسمونخراش لعنتي تازه درست شده بود. نگهباني كليد يدكي تمام واحدها رو داشت. ولي حالا، واقعاً نمي دونم چطوري مي شه.
_ خيلي متشكرم آقاي پيترسون. خودم يه جوري حََلِش مي كنم.
بيل با آقاي پيترسون دست داد.سپس مدتي منتظر ماند تا پيرمرد از آنجا دور شود. آن وقت جلوي در آپارتمان جان رفت. اندكي به عقب رفت و بعد با تمام قوا به در كوبيد.
_ آخ!
بيشتر از اينكه دَر تكان خورده باشد، شانه ي بيل درد گرفته بود.
_ خب، حالا كه اينطوريه، بهتره به روش هاي قديمي متوسل بشيم.
بيل درون جيبش را گشت. چند عدد سوزن بيرون آورد و شروع كرد به وَر رفتن با قفل دَر.
_ آفرين پسر خوب، باز شو ديگه.
در تِلِق و تولوقي كرد.
_ آهان، بالاخره... باز شد.
بيل آهسته در را گشود و آرام وارد شد اما به محض ورود با منظره اي غير عادي مواجه گرديد.
_ يا عيسي مسيح!
يک نفر که لباس ساده ي يک دست روشني به تن داشت، ( لباس مخصوص بيمارستان. ) به صورت دَمَر روي تخت افتاده بود. از دهانش كف بيرون مي آمد. بيل به طرف تخت دويد و شخص روي تخت را برگرداند.
_ اوه خداي من، جان، چه بلايي سَرِت اومده؟
بيل جان را به طرف دستشويي برد. مقداري آب به صورت جان زد.
_ جان... جان...
جان در حالي كه نيمه هوشيار بود گفت:
_ بيل، اين تويي. من كجام؟ چه اتفاقي افتاده؟
_ از من مي پرسي پسر؟ نزديك كريسمسه. بايد با من بياي خونه.
بيل زير بغل جان را گرفت و با زحمت فراوان موفق شد او را به پاركينگ برساند. جان را بر روي صندلي عقب اتومبيلش خواباند. اتومبيل را روشن كرد و از آنجا دور شد. مدت کمي از رفتن اتومبيل بيل نگذشته بود كه چند اتومبيل پليس آ‍‍ژير كشان جلوي در آسمانخراش متوقف شدند.
* * *
ماريا جانسون وارد يک ساختمان چند طبقه ي سفيد رنگ شد. به طرف آسانسور رفت و دكمه ي طبقه ي چهارم را فشار داد. بعد از ورود به طبقه ي چهارم به سمت اتاق سوم سمت راست رفت. بالاي در نوشته شده بود: دكتر رابرت.ج. ويلسون.
ماريا چند بار آرام به در كوبيد.
_ بفرمايين.
ماريا وارد شد. اتاق بزرگي بود. در انتهاي اتاق پيرمردي با قدي کوتاه و عينكي بر چشم پشت ميزي چوبي نشسته بود. كت و شلوار رسمي سورمه اي رنگي به تن داشت. با لحني جدي از ماريا پرسيد:
_ مي تونم كمكتون كنم؟
_ بله لطفاً.
ماريا از داخل كيفش يک پاكت مهر و موم را در آورد و به دست دكتر ويلسون داد. دكتر ويلسون پلمب نامه را گشود و مفاد آن را به دقت خواند. سپس با لحن ملايم تري پرسيد:
_ خب اين يه اجازه نامه ي رسميه.
و با لبخند اضافه كرد:
_ حتماً خيلي دوندگي كردي كه تونستي اينو به دست بياري. چه چيزي مي خواي در مورد كالبد شكافي دو نگهبان بيمارستان ايالتي بدوني؟ لطفا بفرمايين بشينين.
دكتر ويلسون به صندلي جلوي رويش اشاره كرد. ماريا نشست و با اشتياق منتظر توضيحات دكتر ويلسون ماند.
_ مي دونيد خانم...
دکتر ويلسون به نامه اي که در دست داشت نگاه کرد و دوباره گفت:
_ جانسون. آخه چطور ممكنه؟ تقريباً هيچ خوني درون رگ هاشون وجود نداشت. هيچ دليل قانع كننده اي براي كمبود خون پيدا نكرديم. تيم من تمام محل رو به دقت بررسي كرد. حتي يک قطره ي خون هم در اطراف اجساد وجود نداشت. راستش الان تقريباً ده ساله كه من اينجام و تا حالا چنين چيزي نديدم. همه ي افراد تيم من شوكه شدن.
_ ببخشيد دكتر، مي تونم يه نگاهي به اجساد بندازم؟
دكتر ويلسون مي خواست مخالفت كند اما وقتي با نگاه هاي پر التماس ماريا مواجه شد گفت:
_ اگه واقعاً اينقدر اصرار دارين، حرفي نيست.
هر دو نفر به طبقه ي زيرزمين رفتند. در آنجا ماريا با يک سالن بسيار بزرگ سفيد رنگ پر از كمدهاي خاكستري روبرو شد. دكتر ويلسون يک قوطي سياه رنگ را از جيبش بيرون آورد و مقداري از ماده ي ( ماده ي درون قوطي براي جلوگيري از بوي بد اجساد است. ) درون آن را به بيني اش ماليد. سپس قوطي را به ماريا تعارف كرد. آن گاه دو تا از كمدهاي كنار هم را گشود. پارچه هاي سفيد رنگ روي اجساد را پوشانده بود. دكتر ويلسون پارچه ها را كنار زد. ماريا مشغول بررسي شد. ناگهان متوجه چيز عجيبي گرديد.
_ ببخشيد دكتر، اين سوراخ هاي ريز روي گردن چيه؟
بر روي گردن هر دو نفر درست در بالاي سياهرگي که از دو طرف گردن خون را به قلب مي رساند،
( JUGULAR VEIN وريد گردن ) دو سوراخ نه چندان بزرگ، شبيه جاي فرو رفتن جسم نوک تيزي مثل سوزن ديده مي شد. اطراف سوراخ ها کاملاً سفيد بود و به نظر ماريا خيلي بد منظره بودند. دكتر ويلسون پاسخ داد:
_ ما هم متوجه اونا شديم ولي هيچ توضيح قانع كننده اي پيدا نكرديم.
ماريا يک لحظه با خود فکر کرد، شايد خون بدن دو نگهبان از طريق سوراخ ها تخليه شده باشد ولي بلافاصله به حماقت خود خنديد، چون اگر اين فرضيه صحت داشت، بايد تمام محيط اطراف اجساد پر از خون مي شد، در حالي که چنين نبود. از دکتر ويلسون پرسيد:
_ بازم معذرت مي خوام دكتر، پليس هنوز نتونسته خانواده ي جان اسميتو پيدا كنه؟
_ بين خودمون باشه خانم جانسون. تحقيقات نشون ميده، پدر جان اسميت، بنام ادوارد اسميت، روابط بسيار نزديكي با خانواده اي بنام هاركر داشته. در بايگاني پليس اسنادي بسيار قديمي وجود داره كه نشون مي ده خاندان هاركر از زمان هاي بسيار دور حتي قبل از مهاجرت به آمريكا، جزو يک گروه بسيار سري بودند. هنوز ماهيت و اهداف اصلي اين گروه براي كسي مشخص نشده ولي اون چيزي كه مشخصه اينه كه رد خونين اين گروه در بسياري از تاريک ترين پرونده هاي جنايي ديده شده.
* * *
شب از نيمه گذشته بود. دکتر ويلسون آن شب مجبور شده بود به خاطر پيدا شدن جسد نوجوان سياهپوستي در يک محله ي فقير نشين تا دير وقت در محل کارش باقي بماند. او در سالن محل نگهداري اجساد پشت ميزي که جسد بر روي آن قرار داشت ايستاده بود. دلش مي خواست هر چه زودتر کارش را تمام کند و به خانه برود. صداي تلق و تولوقي آمد. دکتر ويلسون به آن توجه نکرد. يکبار ديگر. دکتر ويلسون سرش را برگرداند و به پشت سرش نگاه کرد. با خودش گفت:
_ حتماً خيالاتي شدم. بايد زودتر کارمو تموم کنم.
يکبار ديگر صدا شنيده شد. دکتر ويلسون دست از کار کشيد و سعي کرد محل صدا را پيدا کند. صدا از درون يکي از جعبه هاي خاکستري محل نگهداري اجساد شنيده مي شد. دکتر ويلسون مي دانست که آن جعبه متعلق به ديويد آلتون نگهبان بيمارستان ايالتي اعصاب است که به شکلي بسيار عجيب کشته شده بود. به سمت در جعبه رفت. مي خواست در جعبه را باز کند اما صداها هر لحظه بيشتر مي شد. دکتر ويلسون از کار خود منصرف شد. شايد بايد نگهبان را صدا مي زد اما دلش نمي خواست مورد تمسخر قرار بگيرد. اکنون سال ها بود که دکتر ويلسون در آن محل کار مي کرد. اتفاقات عجيبي هم برايش افتاده بود اما هيچ کدام از آنها به اين واضحي نبودند. با اينکه مي دانست ممکن است فردا صبح مورد مؤاخذه قرار بگيرد، تصميم گرفت کارش را نيمه کاره رها کرده و به خانه باز گردد. با سرعت زيادي کتش را از روي چوبلباسي برداشت. همه ي چراغ ها را خاموش کرد. به سمت در رفت که ناگهان با منظره اي بسيار عجيب مواجه گرديد. جلوي در خروجي مرد کاملاً برهنه اي ايستاده بود. دکتر ويلسون بر جاي خود خشک شد. مردي که در مقابل او ايستاده بود، قبلاً جسدش توسط خود دکتر ويلسون کالبد شکافي شده بود. جاي چند عدد پارگي که توسط دکتر ويلسون ايجاد و مجدداً دوخته شده بود بر روي بدنش به چشم مي خورد. دکتر ويلسون به خوبي مرد را مي شناخت. نامش ريچارد بريستوگ و او هم نگهبان بيمارستان ايالتي اعصاب بود. اکنون ريچارد که قبلاً مرده بود در حالي که کاملاً زنده به نظر مي رسيد، رو به روي دکتر ويلسون ايستاده بود و با نگاهي دهشت انگيز به دکتر ويلسون نگاه مي کرد. ريچارد گفت:
_ نمي خواي دوست منو در بياري.
دکتر ويلسون مي خواست سخن بگويد اما صدايش در نمي آمد. ناگهان ريچارد با حرکتي سريع به سمت او پريد و او را به زمين انداخت. روي سينه اش نشست و در حالي که لبانش را با ولع مي ليسيد گفت:
_ آخ جون غذا. با اينکه پيري ولي مطمئنم براي هر دوي ما کافي هستي.
* * *
شب كريسمس


در مزرعه ي طلايي جشني به مناسبت شب كريسمس برپا شده بود ولي جان حوصله ي شركت در آن را نداشت. او در اتاق خود در طبقه ي بالا نشسته بود. چراغ اتاق خاموش بود و جان سعي مي كرد تا مي تواند معطل كند. در اتاق به صدا درآمد. بيل وارد اتاق شد.
_ چه كار داري مي كني؟ تا كِي مي خواي با پاپيونت بازي كني؟
بيل از مدتي قبل متوجه شده بود که جان ديگر عينک نمي زند. رفتار و چهره ي جان بسيار متفاوت شده بود. جان پاسخ داد:
_ متأسفم، من واقعاً حوصله ي شركت در جشنو ندارم.
_ واقعاً كه... من به همه قول دادم. زود باش ديگه. به اندازه ي كافي دير کردي.
بيل زير بغل برادرش را گرفت و به زور او را از اتاق بيرون برد.
طبقه ي پايين به عكس طبقه ي بالا بسيار نوراني بود. جان يک لحظه دستش را جلوي صورتش گرفت. او شب ها زياد تحمل جاهاي پر نور را نداشت. سالن پايين پـُر بود از مردان و زنان شيک پوش. همه ي آن ها بهترين لباس هايشان را پوشيده بودند. در دست بعضي از آنها گيلاس هاي نوشيدني به چشم مي خورد.
_ خانم ها، آقايان، لطفاً توجه كنين.
همه ي سرها به طرف بيل برگشت.
_ برادر كوچک تر من ، جان اسميت.
صداي كف زدن حضار برخاست. بيل جان را به طرف طبقه ي پايين هدايت كرد. با زحمت راهش را از ميان جمعيت گشود. پيرمرد قد بلند چاقي در حالي كه گيلاسي در دست داشت، در گوشه ي سالن پذيرايي ايستاده بود و با سه نفر ديگر صحبت مي كرد. بيل و جان به سمت او رفتند. بيل گفت:
_ جان، پروفسور اندرسونو كه بايد بشناسي؟
جان با پروفسور اندرسون دست داد. درست مثل دفعه ي قبل بويي شبيه گوشت فاسد از پروفسور اندرسون به مشام مي رسيداما شدت آن کمتر بود. جان سعي کرد به روي خودش نياورد. بيل ادامه داد:
_ و اين ها هم چند نفر از همكاران نزديک پروفسور هستن. ايشون سانتياگو سانچز و اهل آمريكاي جنوبي.
سانتياگو مردي تقريباً چهل ساله، غول پيكر و عضلاني با سبيلي پر پشت بود. رنگ مو ها و چشم هايش قهوه اي مايل به سياه بود. كت و شلوار آبي رنگي به تن داشت. در كنار او مرد جوان تري ايستاده بود. قيافه ي او تا حد زيادي شبيه سانتياگو بود. اما اندامي كوچک تر داشت و سبيلش بر خلاف سانتياگو عادي بود. بيل او را معرفي كرد:
_ و ايشون هم برادر كوچک تر سانتياگو، آقاي هوگو سانچز.
جان با نفر دوم هم دست داد. ترجيح مي داد در صورت امکان با کسي صحبت نکند.
_ و بالاخره آقاي اَلِكس كِنِدي، عضو افتخاري آكادمي سلطنتي انگلستان و برنده ي چندين جايزه ي معتبر علمي.
اَلِكس كِنِدي جواني عينكي با پوستي روشن و قد متوسط بود. مقدار کمي از موهاي جلوي سرش ريخته و تمام لباس هايش كاملاً به رنگ سفيد بودند.
_ هر سه نفر اين آقايون از همكاران پروفسور اندرسون و البته از دوستان بسيار نزديک من هستن.
بيل رويش را به طرف پروفسور اندرسون كرد.
_ پروفسور، گفتين براي امشب چه برنامه اي دارين.
_ درست رأس ساعت دوازده، وقتي دوازدهمين زنگ ساعت خانوادگي تو به صدا در بياد...
پروفسور اندرسون به يک ساعت شماته دار بزرگ و قديمي اشاره كرد كه در گوشه ي سالن قرار داشت.
_ شروع مي كنم. امسال سالي مقدس است و اين نيمه شب آغازيست بر شب هايي فراوان، بدون آفريدگان شب.
جان نتوانست از حرف هاي پروفسور اندرسون سَر دَربياورد.
مهماني ادامه پيدا كرد. لحظه به لحظه عقربه ي ساعت به دوازده نزديک تر مي شد. در آخرين لحظات قبل از نيمه شب، پروفسور اندرسون در ميان تشويش تماشاگران به مكاني مخصوص هدايت شد تا اينكه سرانجام لحظه ي موعود فرا رسيد. زنگ ساعت شماته دار به صدا در آمد و همزمان با آن صداي سوت و تشويق حضار بلند شد. پروفسور اندرسون دست خود را بلند كرد.
_ دوستان... دوستان... لطفا توجه كنين.
صداي تشويق حضار آرام شد. ساعت شماته دار همچنان داشت زنگ مي زد. هفت... هشت... نه... ده... يازده... و سرانجام دوازدهمين ضربه ي پاندول نيز به صدا درآمد. درست در همان لحظه تغيير عظيمي در درون جان به وقوع پيوست. با قدم هاي آهسته در حالي که سعي مي کرد کسي متوجه نشود به سمت در رفت. در پشت سر او پرفسور اندرسون سخنراني پر شور خود را آغاز كرده بود:
_ دوستان... دوستان... سال هاست كه من و شما و قبل از آن پدران ما به دنبال هدفي عظيم بوديم. و بالاخره پس از سال ها، ما عصر جديدي رو آغاز مي كنيم. عصري كه در آن ديگر اثري از خون آشام ها نيست.
جان يک لحظه بر جاي خود خشک شد. حرف هاي پيرمرد او را شوكه كرده بود. دوست داشت تمام سخنراني پرفسور اندرسون را بشنود ولي چيزي در درونش فرياد مي زد. احساس مي كرد به هواي آزاد احتياج دارد. از عمارت خارج شد، غافل از اينكه چشماني تيزبين او را زير نظر دارد. نفسي به آرامي كشيد.
_ آخيش...
هواي بيرون سرد بود. دانه هاي برف زمين را سفيد پوش كرده بود. ناگهان از اصطبل مزرعه ي طلايي صداي شيهه ي اسبي شنيده شد. آرامش جان از بين رفت. دست هايش را بر روي گوش هايش گذاشت ولي غير ممكن بود. صدها صدا از درون سر جان فرياد مي زدند:
_ زود باش... زود باش...
_ ابله عوضي.
_ كارشو تموم كن.
_ بي عرضه.
جان چشم هايش را بست و فرياد كشيد:
_ خداي من... رهام كنين.
شروع به دويدن كرد. محكم به چيزي خورد. چشمانش را گشود. در اصطبل در مقابل او قرار داشت. صدايي سرد و بي روح گفت:
_ فقط يه راه براي آرامش وجود داره.
جان برگشت. مرد سياهپوش روبرويش ايستاده بود.
_ اين تنها راهه.
مرد سياهپوش با انگشت دراز خود به طرف در اشاره كرد. جان به در چشم دوخت. با خود انديشيد: « چرا كه نه؟! قسم مي خورم، آخرين بار باشه. » صداهاي درون سرش فرياد مي زدند:
_ برو جلو.
_ آفرين.
_ جلوتر.
_ پسر خوب.
در اصطبل با صدايي آرام خود به خود گشوده شد. جان به شدت مسخ شده بود. قدم به قدم جلو رفت. تمام حيوانات هم مثل او مسخ شده بودند. هيچ صدايي از هيچ كدام آنها بيرون نمي آمد. جان به پيش رفت. اسب قهوه اي عضلاني اي در جلوي او بود. دست هايش را دراز كرد. به طرف اسب يورش برد و با يک حركت سريع حيوان را در اختيار گرفت. حيوان بيچاره سعي كرد فرار كند ولي قدرت جان بسيار بيشتر از او بود. لب هاي جان روي شاهرگ اسب قرار گرفت. چه آرامشي. از آن شب سياه در بيمارستان تاكنون هرگز چنين آرامشي را به خود نديده بود.
اَلِكس كندي نظاره گر آن صحنه بود. آرام، آرام، به طرف عقب قدم برداشت. او از ابتداي ديدارشان جان را زير نظر داشت. چيز آشنايي در وجود او مي ديد. وقتي جان مهماني را ترک كرد. اَلِكس بي سر و صدا به تعقيب او پرداخت و اكنون متوجه درستي حدس خود شده بود. با خود گفت:« پس واقعيت داره. » يک قدم ديگر به عقب برداشت ولي پايش روي برف ليز خورد و از پشت محكم به زمين افتاد. اگر جان متوجه شده بود چي؟ اَلِكس با ترس به اصطبل نگاه کرد. در اصطبل خود به خود در حال بسته شدن بود. زمان داشت به سرعت مي گذشت. بايد عجله مي كرد. از جا برخواست و با سرعت به سمت عمارت دويد.
در عمارت با صداي بلندي باز شد. تمام سرها به طرف در برگشت. اَلِكس كِندي با رنگي پريده بر آستانه ي در ايستاده بود. با لحني بريده، بريده، فرياد كشيد:
_ خداي من... باورم نمي شه... هر چه سريع تر... همتون با من بياين.
زنان و مردان بي اختيار به دنبال او دويدند. جان از همه جا بي خبر بود كه ناگهان در اصطبل با صدايي بلند باز شد. تعداد زيادي زن و مرد بر آستانه ي در ظاهر شدند. يک نفر از ميان جمعيت جيغ كشيد. كيت دستش را بر روي دهانش گذاشت.
_ باورم نمي شه جان.
يكي ديگر از زنان بي حال بر روي زمين افتاد. مردي از ميان جمعيت فرياد زد:
_ غير قابل باوره . اون برادر بيله.
صداي سردي از پشت سر جان گفت:
_ منتظر چي هستي؟ ديگه جاي معطل كردن نيست. بهتره هر چه سريع تر فرار كني.
جان به پشت سرش نگاه كرد. مرد سياهپوش آنجا ايستاده بود. نگاه جان چند بار بين جمعيت و مرد سياهپوش رد و بدل شد. متوجه شد كه فقط اوست كه مرد سياهپوش را مي بيند.
مردي از ميان جمعيت آرام جلو آمد. در يک لحظه با حركتي سريع به گوشه ي اصطبل دويد. يكي از چنگک هاي مخصوص كاه را برداشت و با فريادي بلند به طرف جان پرتاب كرد.
_ خون آشام لعنتي.
جان جا خالي داد. مرد سياهپوش گفت:
_ اگه هر چه زودتر فرار نكني، اونا تورو تكه تكه مي كنن.
_ چه کار بايد بكنم؟
جمعيت لحظه به لحظه حلقه ي محاصره را تنگ تر مي كرد. هيچ راه فراري نبود. جان لحظه به لحظه مضطرب تر مي شد. اين بار با حالتي كاملاً عصبي پرسيد:
_ چه کار كنم؟
مرد سياهپوش به پنجره ي كوچكي در بالاي اصطبل اشاره كرد.
_ اون كه خيلي دوره، چطوري مي تونم بهش برسم؟
جمعيت نزديک و نزديک تر مي شد. بعضي از آن ها دست هايشان را در جيب هايشان كردند. مثل اين بود كه به دنبال سلاحي مي گشتند. جان كاملاً خود را باخته بود. با التماس از مرد سياهپوش كمک طلبيد. كلمات سرد و بي روح مرد سياهپوش بار ديگر در گوش جان طنين انداخت.
_ تمركز كن. تمركز مطلق. چشم هاتو ببند.
جان از فرمان او پيروي كرد.
_ بر روي پنجره تمركز كن. آروم... آروم تر. حالا احساس سبكي مي كني.
دهان مردان و زنان از تعجب باز ماند. جان به طرف بالا به پرواز درآمد. بالا و بالاتر، بعد به آرامي از پنجره خارج شد. جمعيت به دنبال جان از اصطبل خارج گرديد. مردم فرياد مي زدند و او را با دست به هم نشان مي دادند.
_ نگاه كنين! نگاه كنين!
اغلب آنها براي اولين بار بود كه با چنين صحنه اي مواجه مي شدند. فقط تعداد كمي از آنها قبلاً با خون آشام ها برخورد داشتند. جان در حال پرواز به طرف آسمان بود. هيچ كس عكس العملي نشان نمي داد. همه دست و پاي خود را گم كرده بودند تا اينكه يكي از آن ها توانست خود را جمع و جور كند. او سانتياگو سانچز بود. دستش را در جيب كتش كرد و يک رُوِلوِر بزرگ بيرون آورد. به طرف جان نشانه گرفت و ماشه را فشار داد.
بنگ...
صداي شليک گلوله بلند شد. جان از درد به خود پيچيد. گلوله از ميان شانه ي او رد شده بود. حالت تمركز جان از ميان رفت. سپس از بالا محكم به روي زمين پر از برف سقوط كرد. جمعيت از حالت مسخ شده بيرون آمد. جان سرش را تكان داد. تمام بدنش درد مي كرد. خطر لحظه به لحظه به او نزديک تر مي شد. مردم به سمت او مي دويدند. بايد كاري مي كرد. نگاهي به اطراف انداخت. مرد سياهپوش ناپديد شده بود. در آن موقعيت خطرناک بدون کمک مرد سياهپوش چه کار بايد مي کرد. چشمش به اتومبيل بيل افتاد كه در گوشه اي پارک شده بود. در چند روز اخير بيل از روي ترحم يکي از اتومبيل هايش را در اختيار او گذاشته بود. جان به طرف اتومبيل دويد. اتومبيل بيل يک شورلت آبي تيره بود. جمعيت بر سرعت خود افزود. جان به سرعت در اتومبيل را باز كرد. استارت زد ولي اتومبيل روشن نشد. يكبار ديگر ولي باز هم روشن نشد. اينک چند مرد به نزديكي او رسيده بودند. چشم هايش را بست.
_ خداي من، كمكم كن.
يكبار ديگر استارت زد. موتور شورلت با صدايي بلند روشن شد. جان به سرعت پيچيد. به طرف جاده ي اصلي به راه افتاد و از ميان افرادي که در سر راهش قرار داشتند عبور کرد. مردم از جلوي او به كنار مي پريدند. ولي يک نفر عقب نرفت. باز هم سانتياگو بود. به جلوي اتومبيل پريد. اسلحه اش را در آورد. مستقيم به سمت جان نشانه گرفت.
بنگ... بنگ... بنگ...
صداي چند شليک پياپي به گوش رسيد ولي جان نايستاد. اتومبيل مستقيم به سانتياگو برخورد كرد. سانتياگو از روي زمين بلند شد. بر روي سقف اتومبيل لغزيد و از پشت آن به زمين افتاد. اتومبيل با سرعت زياد از محل دور شد. هوگو سانچز به سمت برادرش دويد. سانتياگو را در آغوش گرفت و محكم تكان داد.
_ سانتياگو... سانتيگو...
اما سانتياگو تكان نمي خورد. همه دور او جمع شدند. هوگو با صداي بلند فرياد مي كشيد. چند نفر او را از روي برادرش بلند كردند. اَلِكس كندي بر روي سانتياگو خم شد. دستش را بر روي گردن او گذاشت. پرفسور اندرسون نگاهي به اَلِكس انداخت. اَلِكس با حالتي افسرده سرش را تكان داد. هوگو فرياد كشيد:
_ كثافت لعنتي، مطمئن باش خودم مي كشمت.
پرفسور اندرسون برگشت. آرام و متفكر شروع به قدم زدن كرد. بيل به دنبال او رفت. هوگو همچنان اشک ريزان فرياد مي كشيد. بيل خود را به پرفسور اندرسون رساند.
_ پرفسور... پرفسور...
پروفسور اندرسون ايستاد. بيل مستقيم به چشم هاي او نگاه كرد.
_ آه خداي من، غير قابل باوره. به من گوش كنين پروفسور. شما سال ها در اين مورد تحقيق كردين. حتماً راهي وجود داره.
_ بله راهي وجود داره. فقط يک راه.
_ خواهش مي كنم اين حرفو نزنين.
پروفسور اندرسون با دو دست شانه هاي بيل را گرفت و محكم تكان داد.
_ بيل... بيل... به خودت بيا. مردي كه ما امشب ديديم، ديگه برادر تو نيست. با اين وجود، اون هنوز کاملاً به يه خون آشام تبديل نشده. ما فقط تا ساعت دوازده شب چهارم ماه مه ( عيد جورج مقدس.
(( THE EVE OF SAINT GEORG’ S DAY )) بر اساس عقيده اي، در شب چهارم ماه مه، راس ساعت دوازده شب، زماني که ناقوس کليساها نواخته شود، تمام نيروهاي شيطاني جهان با نيرو و قدرت هر چه تمام تر شروع به فعاليت خواهند نمود. ) وقت داريم. زماني كه دوازدهين زنگ ساعت در اون شب مخوف به صدا در بياد، برادر تو به يه خون آشام واقعي تبديل مي شه و تو خيلي بهتر از من مي دوني كه از بين بردن يه خون آشام واقعي چقدر سخته.
_ ولي بايد راهي وجود داشته باشه.
پروفسور اندرسون شانه هاي بيل را رها كرد.
_ متأسفم بيل، هيچ راهي وجود نداره.
اَلِكس كندي به آن دو ملحق شد. رو به پروفسور اندرسون کرد و از او پرسيد:
_ پروفسور، چه كار بايد بكنيم؟
_ اين طور که به نظر مي ياد، جان اسميت در هنگام گاز گرفته شدن توسط خون آشامي که اونو به اين روز انداخته نمرده. در صد افرادي که از گاز يه خون آشام جون سالم به در مي برن خيلي کمه. اگر اشتباه نکرده باشم، دفعه ي قبلي که اونو ديدم، درست زماني بود که ما به دنبال آخرين خون آشام باقي مونده از اين نوع، مارسيان، به اين منطقه اومده بوديم. احتمالاً جان توسط او آلوده شده.
بيل يادش آمد که چقدر به جان در مورد بيرون نرفتن در شب هشدار داده بود.
_ در واقع خون آشام هاي عادي فقط جنازه هايي هستند که شب ها از قبر بيرون مي يان و به دنبال قرباني مي گردن. اونا خطر کمي دارن. ولي يه خون آشام واقعي موجود بسيار قدرتمنديه. چنين موجودي خيلي خطرناک تره.
پروفسور اندرسون چشم هايش را بست و با اندوه فراوان گفت:
_ خُب... من بعد از کشته شدن مارسيان، فکر مي کردم همه چي تموم شده.
سپس چشم هايش را گشود و با حالتي قاطع گفت:
_ بهترين افراد رو انتخاب كن. سريع پيداش كنين. در ضمن، اگر چه حيوانات تأثير پذيريه انسان رو ندارن، ولي اون اسب هم بايد از بين بره.
* * *
عمارت دور افتاده


اتومبيل استيشن سفيد رنگي كه شب هنگام با سرعت در جاده در حال حركت بود، ناگهان در كنار جاده متوقف شد. چند مرد سفيد پوش از آن خارج شدند. اَلِكس كِنِدي در بين آن ها بود. در حاشيه ي جاده اتومبيل شورلت آبي رنگي به طرزي غير عادي پارک شده بود. كاپوت جلوي اتومبيل به درون بوته هاي پر برف اطراف جاده فرو رفته بود. مقداري خون در اطراف اتومبيل بر روي برف پاشيده شده بود. اَلِكس به سمت اتومبيل رفت. خم شد. با دستش خون را لمس كرد. زير لب زمزمه كرد:
_ مطمئن بودم گلوله ي سانتياگو هرگز به خطا نميره.
سپس با صداي بلندتري گفت:
_ خيلي خوب بچه ها، مشغول شين.
مردان سفيد پوش به طرف استيشن برگشتند. هر كدام وسيله اي را برداشته و مشغول بررسي شدند. در همان زمان، دكتر ماريا جانسون سوار بر تاکسي داشت به خانه باز مي گشت.
* * *
خانه ي ماريا جانسون يک ويلاي كوچک سفيد رنگ بود. ماريا آرام از تاکسي پياده شد. كوچه خلوت به نظر مي رسيد. تمام خانه هاي آن کوچه تقريباً هم شکل بود. تاکسي محل را ترک کرد. ماريا در نرده اي حياط را گشود. از روي چمن هاي پر برف گذشت و وارد خانه شد. آن شب نوبت شيفت کاري ماريا بود و او بسيار دير به خانه باز مي گشت. اتاق پذيرايي آرام اما اندكي سرد به نظر مي رسيد. از جايي باد به آرامي مي وزيد. ماريا متوجه شد يكي از پنجره ها باز است. آن هم در سرماي زمستان! مطمئن بود، هنگام ترک خانه همه ي پنجره ها را بسته است. با تعجب به طرف پنجره رفت و آن را بست اما در تاريکي متوجه نشد که پشت پنجره اندکي خونيست. به اتاق خواب رفت و لباسش را عوض كرد. دير وقت بود ولي ماريا خوابش نمي آمد. شايد علتش خوردن قهوه ي بسيار غليظ قبل از ترک محل کارش بود. به سالن برگشت و بر روي كاناپه ي اتاق پذيرايي لَم داد. كنترل تلويزيون را برداشت و آن را روشن كرد. صداي آرامي به گوش رسيد. ماريا به آن توجه نكرد. يكبار ديگر. مثل اينكه در گوشه ي اتاق چيزي تكان مي خورد. كنجكاو شده بود. به طرف گوشه ي اتاق پذيرايي حركت كرد. جسم بزرگي در آن گوشه تكان مي خورد. ماريا ترسيد. جسم بزرگ برگشت. يک انسان بود كه بر روي زمين افتاده و از بدنش خون مي آمد. ماريا دست هايش را بر روي دهانش گذاشت. صداي جيغ كوتاهي در فضاي اتاق پيچيد. دست فرد به طرف او دراز شد.
_ خواهش مي كنم فرياد نكشين. منو به ياد نمي يارين؟ من جان اسميت هستم.
چند لحظه اي طول كشيد تا ماريا به خودش مسلط بشه ولي به هر حال او يک پزشک بود. سراسيمه به طرف جان دويد.
_ چه اتفاقي افتاده؟
دستش را بر روي بدن جان گذاشت. انگشتانش قرمز رنگ شد.
_ الان كمک خبر مي كنم.
ماريا به طرف گوشي تلفن دويد. جان فرياد زد:
_ اگه اين كار رو بکنين، در واقع منو كُـشتين.
ماريا بر جاي خود ميخكوب شد. واقعا بايد چه كار مي كرد؟ او با يک جاني خطرناک روبرو بود. از جان پرسيد:
_ بگو ببينم، اين كار پليسيه؟
_ اي كاش اينطور بود.
ماريا چشمانش را بست. مدتي به فكر فرو رفت و بالاخره تصميمش را گرفت.
_ اگه نشه به پليس زنگ زد، پس بهتره از يه دوست مطمئن كمک بگيرم.
* * *
زنگ در خانه ي ماريا به صدا درآمد. ماريا در را گشود. جواني عينكي، چاق، با صورتي كک مكي پشت در ايستاده بود. كلاه نقاب داري به سر داشت.
_ عزيزم، اميدوارم واقعاً مشكلي پيش اومده باشه كه اين موقع شب منو به اينجا كشوندي.
ماريا به او اشاره كرد. مرد جوان داخل شد.
_ از اين طرف پاتريک.
مرد جوان به دنبال ماريا به راه افتاد. ماريا او را به سمت اتاق زير شيرواني طبقه ي بالا هدايت كرد. از اتاق زير شيرواني اندكي بوي نم به مشام مي رسيد. هر دو نفر وارد شدند. پاتريک آنچه را مي ديد، باور نداشت.
_ موضوع چيه؟
در گوشه ي تاريک اتاق بر روي يک تخت قديمي، مردي سر تا پا خون دراز كشيده بود. پاتريک كه به شدت دستپاچه شده بود از ماريا پرسيد:
_ مي شه بگي اينجا چه خبره؟
_ سؤال و جواب ممنوع پاتريک. اگه زودتر دست به كار نشي حتماً مي ميره.
_ اما... اما بايد به اورژانس خبر بديم.
_ نه، نميشه پاتريک. مشكل ما يه كم غير قانونيه.
_ غير قانوني!
پاتريک برگشت.
_ خواهش مي كنم منو قاطي اين مسائل نكن.
ماريا راه او را سد كرد. مستقيم به چشم هايش چشم دوخت.
_ پاتريک خواهش مي كنم.
با اصرارهاي فراوان ماريا بالاخره پاتريک راضي شد. او جراح بسيار ماهري بود. چند ساعت گذشت. پاتريک در حالي كه جان تقريبا بيهوش بود به او مي گفت:
_ واقعاً كه مرد خيلي خوش شانسي هستي. گلوله از كنار نخاعت رد شده.
او در حالي كه خميازه مي كشيد، مشغول شستن دست هايش بود. ماريا با چشمان پف كرده در گوشه ي اتاق چمپاتمه زده بود. پاتريک به ماريا گفت:
_ جاي زخم شونش چندان جدي نبود. گلوله از ميان شانه رد شده و باقي نمونده بود. ولي گلوله ي دوم رو من از زير سينش خارج کردم. واقعاً شانس آورده که گلوله به نخاعش برخورد نکرده. مي دوني ماريا، داشتم فكر مي كردم اگه اين مرد جوون به بيمارستان مراجعه نكرده، پس حتماً با پليس مشكل داره. آيا نگه داشتنش در چنين محله ي شلوغي كار درستيه؟
_ درست مي گي. الانه كه آفتاب طلوع كنه. بايد ببريمش به
ماريا كمي فكر كرد. ناگهان مثل اينكه چيزي به ذهنش رسيده باشد، تلنگري زد و گفت:
_ به عمارت قديمي خانوادگي ما در خارج شهر.
ماريا از جايش بلند شد و با خوشحالي گفت:
_ درسته، بايد همين حالا حركت كنيم.
پاتريک ناگهان بر روي زمين نشست.
_ آه خداي من الان؟! من دارم از خستگي مي ميرم.
ماريا دستش را به كمرش زد و با اخم به او نگاه كرد.
_ همين الان. فكر نمي كني كه من بتونم به تنهايي اين مرد سنگينو تكون بدم؟
* * *
آفتاب طلوع كرده بود. اتومبيل ماريا که يک مرسدس بنز سفيد رنگ بود، يكه و تنها در هواي سرد صبحگاهي در يک جاده ي قديمي زيبا به پيش مي رفت. در دو طرف جاده درختان بلند زيادي روييده بود. برف دلنشيني بر روي شاخه ي آن ها قرار داشت. ماريا پشت فرمان بود. پاتريک در صندلي کنار او چرت مي زد و جان بر روي صندلي عقب تقريباً بيهوش.
اتومبيل از جاده ي اصلي وارد جاده اي فرعي شد. يک ساعت ديگر به حرکت ادامه دادند. در دور دست نمايي از يک عمارت دو طبقه ي قديمي ديده مي شد. ماريا دستش را روي پاي پاتريک گذاشت و به آرامي گفت:
_ پاتريک... پاتريک...
پاتريک از جايش پريد.
_ چيه؟ چي شده؟
_ رسيديم. همينجاس.
يک عمارت قديمي با شکوه در جلوي روي آن ها قرار داشت. اتومبيل در جلوي در نرده اي محوطه ي آن توقف کرد. ماريا مدتي درون کيفش را گشت.
_ آها... پيداش کردم.
از اتومبيل پياده شد . قفل زنگ زده اي بر روي در بود که ماريا آن را گشود.
* * *
پروفسور اندرسون پشت يک ميز بزرگ چوبي نشسته بود. دفتر کارش پر از انواع وسايل عجيب و غريب بود. از جيب کتش يک قوطي سفيد رنگ بيرون آورد. درون قوطي پر بود از کپسول هاي قرمز رنگ. يکي از آن ها را خورد. آه سردي کشيد. مدت ها بود که بدون آن کپسول ها قادر به زندگي عادي نبود. در اتاق به صدا درآمد. پروفسور اندرسون به آرامي گفت:
_ لطفاً بفرمايين داخل.
اَلِكس كِنِدي وارد اتاق شد. در را به آرامي پشت سرش بست.
_ خب آلکس، اميدوارم اين دفعه خبرهاي خوبي داشته باشي.
_ حتماً پروفسور.
_ لطفاً توضيح بده.
_ دفعه ي قبل بهتون گفتم که اتومبيل بيل رو در حالي پيدا کرديم که اطرافش پر از خون بود. من خون رو آزمايش کردم. متعلق به جان اسميته.
پروفسور اندرسون آرام و موقر سرش را تکان داد. الکس کندي ادامه داد:
_ افراد من تمام بيمارستان هاي ايالت رو جستجو کردن. درهيچ کدوم اثري از جان اسميت نبود. فکر نمي کنم با وضعي که داشته، تونسته باشه به خارج ايالات بره. بنابراين...
پروفسور اندروسون يک لحظه با شوق در جايش نيم خيز شد.
_ درتحقيقاتم متوجه شدم که جان اسميت در سال گذشته مدتي رو به علت بيماري رواني در بيمارستان ايالاتي اعصاب بستري بوده. در اونجا با دکتر جواني به نام ماريا جانسون آشنا مي شه. اگه شما دوست دختر دکتري داشته باشين که اتفاقاً با يک جراح جوون اما بسيار ماهر آشناست، چه کار مي کنين؟
الکس کندي انتظار داشت پروفسور اندرسون او را تشويق کند ولي اوکوچک ترين عکس العملي نشان نداد. مثل هميشه آرام و موقر از جايش بلند شد. سپس با حالتي بسيار جدي گفت:
_ بسيار خب الکس، منتظر چي هستي؟ بهترين افرادو انتخاب کن.
* * *
جاده ي قديمي سنگ فرش شده اي به طرف در عمارت امتداد مي يافت. ماريا در حالي که خاطراتي از گذشته را در سر مرور مي کرد، با قدم هايي آهسته از آن مي گذشت. پاتريک پشت فرمان اتومبيل نشست و آرام پشت سر ماريا حرکت کرد. در دو طرف جاده، بوته هاي شمشاد قديمي زيادي به چشم مي خورد که از مدت ها قبل کسي آن ها را هرس نکرده بود. با وجود قدمت بناي ساختمان شکوه و وقار گذشته در آن نمايان بود. ماريا در ساختمان را گشود. در با صداي قيژ مانندي باز شد. مشخص بود که در ساختمان به نسبت قسمت هاي ديگر عمارت نو تر است. مثل اينکه تازه آن را عوض کرده باشند. برروي آن يک چشمي غبار گرفته وجود داشت. ماريا وارد ساختمان شد.
مبلمان قديمي ساختمان با پارچه هاي سفيد رنگ پوشانده شده بود. ماريا به سمت ساعت شماته دار بزرگي که در گوشه ي سالن قرار داشت رفت و با انگشت اشاره آن را لمس کرد. خاک زيادي روي آن نشسته بود. پاتريک در آستانه ي در ظاهر گرديد و در حالي که جان را بلند کرده بود، تلو تلو خوران پيش مي آمد. نفس زنان گفت:
_ خُب... بايد اين آقا رو کجا بزارم؟
_ بزار فکر کنم. اوم... بزارش اونجا.
ماريا به مبل راحتي بزرگي اشاره کرد. روي مبل با پارچه ي سفيد رنگي پوشيده شده بود. پاتريک با بي تفاوتي جان را روي مبل رها کرد. در همان حال ماريا مشغول روشن کردن شومينه شد.
* * *
روز با همان سرعت که شروع شده بود، رو به پايان مي رفت. جان را به اتاقي در طبقه ي بالا منتقل کرده بودند. ماريا با زحمت فراواني موفق شده بود مقدار کمي غذا به جان بدهد ولي بعد از مدتي جان همه ي آن را بالا آورد. خورشيد غروب کرد. پاتريک براي معاينه ي جان به طبقه ي بالا رفت. ماريا جلوي آتش شومينه لم داده بود که صداي پاتريک را شنيد.
_ ماريا... ماريا... لطفاً بيا اينجا.
_ چي شده؟
_ مي شه لطفاً بياي بالا؟
ماريا به اتاق جان رفت. جان روي يک تخت دو نفره خوابانده شده بود. لباس سفيد تميز اما نسبتاً گشادي به تن داشت. ماريا و پاتريک قبلاً همه ي لباس هاي خوني او را عوض کرده بودند.
_ نگاه کن!
پاتريک به جاي زخم زير سينه ي جان اشاره کرد. با اينکه کاملاً بهبود نيافته بود اما انگار چندين روز از آن مي گذشت. ماريا با تعجب گفت:
_ ولي اين غير ممکنه! تازه ديروز عملش کرديم!
_ اين که چيزي نيست. زخم شونش تقريباً خوب شده.
پاتريک مکث کوتاهي کرد و دوباره ادامه داد:
_ چيزهاي عجيب ديگه اي هم هست.
پاتريک به آرامي لب هاي جان را از هم گشود.
_ لطفاً بيا جلوتر.
ماريا به روي سر جان خم شد.
_ نگاه کن.
پاتريک به دندان هاي جان اشاره مي کرد. در دهان جان يک سري دندان سفيد رنگ و کاملاً تيز به چشم مي خورد. در واقع بيشتر به دندان جانوران درنده شباهت داشت تا دندان انسان.
_ حالت دندان هاي نيش غير طبيعي تره!
دندان هاي نيش به طرزي غير عادي بلند بودند.
_ با چنين دندان هايي، ماريا... تا حالا توجه کردي که اين مرد تقريباً غذايي نمي خوره. ولي عجيب ترين نکته هنوز باقي مونده. لطفاً يه دقيقه همينجا منتظر بمون.
پاتريک به طبقه ي پايين رفت و پس از مدتي با آينه ي بزرگي برگشت. آن گاه رو به روي جان ايستاد و آينه را در دست گرفت.
_ ماريا ميشه کنار تخت بشيني.
ماريا کنار تخت نشست.
_ يه کم نزديک تر. مي خوام هر دوتون با هم در آينه معلوم باشين.
ماريا کاملاً به جان نزديک شد.
_ حالا درون آينه رو نگاه کن.
_ آه خداي من.
ماريا بسيار تعجب کرده بود. تصوير جان در آينه خيلي کمرنگ تر از تصوير ماريا بود. در واقع فقط شبه کمرنگي از تصوير جان درون آينه قرار داشت. پاتريک با حالتي عصبي رو به ماريا کرد و گفت:
_ من مطمئنم که راز وحشتناکي در اين مرد وجود داره.
* * *
ماريا داشت در دشت زيبايي به آرامي قدم مي زد. لباس سفيدي به تن داشت. دشت پر از انواع گل هاي وحشي بود. کاملاً به وجد آمده بود. دست هايش را از دو طرف باز کرد. دور خود چرخيد. اما ناگهان، خورشيد تيره شد. دشت رنگ باخت. مرد سياهپوشي جلوي روي او ظاهر شد. سر مرد کاملاً تاس بود. اندامي کشيده داشت. انگشتانش مثل عنکبوت بود. ماريا بر جايش خشک شد.
_ ماريا... ماريا...
ماريا از خواب پريد.
_ چيه؟ چي شده؟
پاتريک دستش را روي دهان ماريا گذاشت.
_ هيس...
پاتريک به ماريا اشاره کرد. ماريا به دنبال او روان شد. پاورچين پاورچين وارد سالن شدند. غير از يک چراغ خواب کمرنگ، همه ي چراغ ها خاموش بودند. عقربه هاي ساعت شماته دار بزرگ دو بعد از نيمه شب را نشان مي داد. پاتريک با انگشت به طبقه ي بالا اشاره کرد. صداي پاي آرامي از طبقه ي بالا شنيده مي شد. مثل اين بود که کسي داشت قدم مي زد. پاتريک در گوش ماريا زمزمه کرد:
_ ممکنه دزد باشه.
ماريا دست پاتريک را گرفت و او را به همراه خود به سمت يکي از اتاق ها هدايت کرد. هر دو به آرامي وارد اتاق شدند. ماريا يکي از کِشوها را گشود و داخل آن را گشت.
_ مطمئنم يه جايي همين جاها بود. آهان... پيداش کردم.
ماريا يک رولور قديمي را از گوشه ي کشو بيرون آورد.
_ بايد گلوله هاشم همينجا ها باشه.
آن ها را نيز پيدا کرد.
_ مال پدرمه.
پاتريک اسلحه را گرفت. با دستپاچگي آن را پر کرد. يکي از گلوله ها هنگام اين کار از دستش افتاد. ماريا و پاتريک به طبقه ي بالا رفتند. در انتهاي پله ها منتظر ايستادند. ماريا دستش را روي دسته ي در طبقه ي دوم گذاشت. هر دو آرام با هم تکرار کردند:
_ يک... دو... سه.
ماريا و پاتريک با هم در را باز کردند. پاتريک اسلحه را به اين طرف و آن طرف نشانه گرفت. ماريا چراغ ها را روشن کرد. ولي هيچ کس آنجا نبود. همه ي اتاق ها را گشتند. ناگهان چيزي به ذهن ماريا رسيد.
_ جان.
هر دو به طرف اتاق جان دويدند. جان در تختش خوابيده بود ولي پنجره ي اتاق باز بود. باد به آرامي مي وزيد و پرده ها را تکان مي داد. پاتريک با تعجب گفت:
_ مطمئنم که پنجره رو قبلاً بستم!
ماريا از پنجره به پايين نگاه کرد اما محوطه ي باغ کاملاً خالي بود .
_ ماريا!
ماريا برگشت. پاتريک در جايش خشک شده بود. او با انگشت به جان اشاره مي کرد. ماريا پرسيد:
_ چي شده؟
_ يه لحظه چشماشو باز کرد. با حالت وحشيانه اي مستقيم به من زُل زده بود. مطمئنم هر دو تا چشمش کاملاً قرمز بود.
ماريا به جان نگاه کرد که با حالتي معصومانه خوابيده بود. رو به پاتريک کرد و گفت:
_ حتماً خواب ديدي.
پاتريک با دستپاچگي پاسخ او را داد:
_ ماريا، فکر مي کنم ...
يک لحظه مکث کرد و دوباره ادامه داد:
_ فکر مي کنم به اندازه ي کافي کمکش کرديم. بهتره ديگه به پليس زنگ بزنيم . دراين مرد چيزِ غيرعادي اي وجود داره.
اما ماريا با بي تفاوتي برگشت و به طبقه ي پايين رفت.
* * *
سوگواري گرگ


درينگ... درينگ... درينگ...
ساعت روميزي کوچک بي وقفه زنگ مي زد. ماريا دستش را بر روي دکمه ي آن گذاشت. صداي زنگ خاموش شد. ماريا در تختش غلط زد. با توجه به بي خوابي ديشب، دِلَش نمي خواست صبح به اين زودي از خواب بيدار شود ولي در هر حال مجبور بود. با اِکراه از جايش بلند شد و به طرف دستشويي رفت. پس از شستن دست و رويش، به طرف آشپزخانه حرکت کرد. در يخچال را باز کرد.
_ بايد از خوردني هاي ديروز چيزي مونده باشه.
يک ليوان شير برداشت.
_ پاتريک، به نظرم امروز بايد يه کمي خريد کنيم. اينجا هيچي پيدا نمي شه. پاتريک... پاتريک... صدامو ميشنوي؟
ولي جوابي نيامد .
_ اين پسره ي خپل چقدر مي خوابه.
ماريا در حالي که به سمت اتاق پاتريک مي رفت، با صداي بلند گفت:
_ پاتريک، خواب ديگه بسه. بهتره بلند شي.
در اتاق را گشود اما اتاق خالي بود.
_ پاتريک!
بر روي تخت يادداشتي به چشم مي خورد. ماريا آن را برداشت و شروع به خواندن کرد.
" مارياي عزيز، واقعاً متأسفم. من به شهر برمي گردم. به نظرم تا حالا حق دوستي را اَدا کرده باشم.
پاتريک "
_ پسره ي احمق.
ماريا يادداشت را با عصبانيت روي زمين انداخت و سريع به طرف در دويد. حدسش درست بود. پاتريک اتومبيل را برده بود. ماريا در را محکم به هم زد. به طرف اتاق برگشت. گوشي تلفن را برداشت ولي تلفن کار نمي کرد. از طبقه ي بالا صدايي آمد. ماريا به طبقه ي بالا رفت. جان از جايش بلند شده بود و تلو تلو خوران جلو مي آمد. ماريا او را گرفت.
_ فکرمي کني کجا داري مي ري؟
جان با صداي ضعيفي گفت:
_ از کمکت متشکرم... ولي حضور من اينجا خطرناکه. ديگه بايد برم.
_ البته وقتي که واقعاً بتوني بري.
ماريا با زحمت جان را به تختشش برگرداند. خواست برگردد ولي جان دست او را گرفت.
_ ماريا خواهش مي کنم به حرفام گوش کن. من خيلي ازت ممنونم. اما موضوعي هست که تو ازش سر در نمي ياري.
_ چرا امتحانم نمي کني؟
_ خب... تو يه روانپزشکي. علوم جديد رو خوندي. فکر نمي کنم حتي يه کلمه از حرفامو باور کني.
ماريا با حالت خاصي ابروهايش را بالا برد.
_ خب... خب... من دارم به يه...
جان مدتي مکث کرد و بعد به سرعت اضافه نمود:
_ به يه خون آشام تبديل مي شم.
ماريا يک حرفه اي بود. عکس العمل خاصي نشان نداد. با خود انديشيد: « درچنين شرايطي بدون داروهاي خاص، چه کار مي شود کرد. » ناگهان فکري به ذهنش رسيد.
_ مي دوني جان، براي هر دردي درماني هست.
ماريا دست جان را با دو دستش محکم فشرد. سپس آرام و موقـر اتاق را ترک کرد. وقتي به پاگرد رسيد، به سرعتش افزود. به طبقه ي پايين برگشت. شروع به جستجوي کشوي کمد اتاق ها کرد. تمام کشوها را به هم ريخت تا اينکه سرانجام گمشده اش را يافت. زنجير نقره اي را در جلوي چشمانش تکان داد. درته زنجير يک صليب نقره اي بسيار زيبا به چشم مي خورد که انتهاي آن به گونه اي استثنايي تيز بود. جواهر قرمز زيبايي بر روي دسته ي آن خودنمايي مي کرد. صليب را برداشت و به طبقه ي بالا برگشت. در پشت در اتاق جان ايستاد. موهايش را مرتب کرد. سعي کرد قيافه ي متيني به خود بگيرد. آن گاه در اتاق را گشود.
_ جان، نگاه کن. راه حل مشکلت اينجاست.
ماريا صليب را جلوي روي جان گرفت. رنگ از رخسار جان پريد.
_ خواهش مي کنم اونو از من دور کن.
جان سعي کرد جلوي ماريا را بگيرد ولي خيلي ضعيف بود. ماريا زنجير نقره اي را به دور گردن جان انداخت و صليب را درون پيراهن او قرار داد.
فرياد جان به آسمان بلند شد. ماريا کاملاً دستپاچه شده بود. بوي سوختگي شديدي به مشامش رسيد. صليب را به سرعت با دو دستش گرفت. کاملاً سرد بود. اما درست در جاي تماس صليب با پوست بدن جان، يک سوختگي بسيار شديد به چشم مي خورد. رنگ ماريا مثل گچ سفيد شد. تاکنون چنين چيزي نديده بود. صليب را به روي پيراهن جان انداخت. صليب بر روي پيراهن نازک کوچک ترين تأثيري نداشت، درحالي که جان از درد بيهوش شده بود.
* * *
آن روز به کُندي مي گذشت. ماريا مرتب از اين طرف سالن به آن طرف مي رفت. با خودش حرف مي زد. درست مثل بيمارانش شده بود. خيلي عجيب بود! اگر واقعيت داشت چي؟ بايد چه کار مي کرد؟ او يک دختر تنها بود. فقط به يک نفر اعتماد داشت که او هم توخالي از آب در آمده بود. از ترسش دست هاي جان را به تخت بسته بود. ناگهان صداي فرياد جان را از طبقه ي بالا شنيد.
_ ماريا... ماريا... خواهش مي کنم. خواهش مي کنم کمکم کن.
ماريا با عجله به طبقه ي بالا رفت. جان به هوش آمده اما بسيار بي قرار بود.
_ اينو از من دور کن. ماريا، خواهش مي کنم اين لعنتي رو از من دور کن.
جان فرياد مي زد و التماس مي کرد. ماريا به روي تخت رفت. صورت جان را با دو دستش محکم گرفت.
_ جان... جان... به من گوش کن.
مستقيم به چشم هاي جان نگاه کرد. چشم هايي که اکنون به جاي رنگ سبز بيشتر به سرخي متمايل بود. بعد با لحني جدي گفت:
_ مادربزرگم هميشه مي گفت: « درظلماني ترين لحظات زندگيتان، آن گاه که شيطان کاملاً به شما غلبه مي کند، تنها به خداوند پناه ببريد. » اگه تو يه آدم خرافاتي باشي، بايد اين صليبو در کنارت حفظ کني.
نمي دانست آيا اين کار را به خاطر جان مي کند يا به خاطر ترس بيش از حد خودش. ماريا لب هاي جان را بوسيد. سپس او را رَها کرد و به طبقه ي پايين برگشت. بايد کاري مي کرد. مرد بيچاره در پشت سرش فرياد مي زد. کتش را پوشيد. يکبار ديگر گوشي تلفن را برداشت. چند بار دکمه ي آن را فشار داد. اما خط مشکلي داشت. دو شاخه ي تلفن را کشيد و دوباره به جايش زد. ولي بي فايده بود. هميشه در کارهاي فني ضعيف بود. به بيرونِ ساختمان رفت. سعي کرد جاي جعبه تقسيم سيم هاي ساختمان را پيدا کند. برف روي انبوه گياهان هرزه اطراف ساختمان را پوشانده بود. به سختي جعبه تقسيم را پيدا کرد. در قفسه ي آن يخ زده بود. با زحمت در را گشود اما نتوانست از آن سر در بياورد. شايد اصلاً اين جعبه ربطي به تلفن نداشت.
ناگهان از جلوي درعمارت يک اتومبيل با سرعت رد شد. ماريا فرياد کشيد:
_ هِي... هِي... صبر کن.
با سرعت در نرده اي را گشود و به دنبال اتومبيل دويد. دست هايش را در هوا تکان مي داد ولي اتومبيل حتي ذره اي هم از سرعتش کم نکرد. با ناراحتي به جلوي درعمارت برگشت. روي يکي از سکوهاي جلوي در نشست. يک ساعت گذشت. اندکي قدم زد. صداي فريادهاي جان از طبقه ي بالا به گوش مي رسيد. دو ساعت. سه ساعت. هوا بسيار سرد بود. داشت يخ مي زد. نشست. قدم زد. ظهر شد. عصر شد. خورشيد غروب کرد. اما حتي يک اتومبيل هم از آنجا رد نشد. واقعاً که احمق بود که به چنين مکان دور افتاده اي آمده بود. شکمش ديگر داشت غار و غور مي کرد. به داخل ساختمان برگشت. چيز زيادي براي خوردن وجود نداشت. فقط مقداري از ته مانده ي غذاي ديروز که همان را با ولع زيادي خورد. بعد به روي کاناپه رفت که ناگهان...
درينگ... درينگ... درينگ...
از جايش پريد. چه اتفاقي افتاده؟ صداي زنگ در بود. به ساعت نگاه کرد. اندکي به نيمه شب مانده بود.
_ حتماً خوابم برده.
_ شايد صداي زنگ هم خواب بوده؟!
درينگ... درينگ... درينگ...
زنگ در دوباره به صدا درآمد. ديگر خواب نبود. در آن موقع شب، چه کسي مي توانست باشد؟! چگونه از در اصلي به داخل آمده بود؟! با اضطراب به طرف در رفت. از چشمي به بيرون نگاه کرد ولي چيزي درست ديده نمي شد. با آستينش چشمي را پاک کرد. مردي با کلاه سفيد و عينک دودي بيرون ايستاده بود.
_ بايد به خودم مسلط بشم.
ماريا با لحني مضطرب گفت:
_ کيه؟
مرد پاسخ داد:
_ من رابرت ايستوودَم. از اقوام نزديک پاتريک. مي شه لطفاً در رو باز کنين.
کمي احتياط بد نبود. ماريا زنجير در را بست و با احتياط در را گشود.
همه چيز با سرعت اتفاق افتاد. يک اَنبُر بزرگ از پشت در زنجير را پاره کرد. در با شدت باز شد. ماريا عقب رفت، جيغ کشيد و فرار کرد. تعدادي نقابدار که لباس مخصوص يک دست سياهي به تن داشتند، به داخل ريختند. يک نفر ماريا را بين راه گرفت. ماريا جيغ مي کشيد و دست و پا مي زد. چند نفر ديگر هم او را گرفتند. يکي از آن ها دستش را جلوي دهان ماريا گذاشت.
_ خانم، خانم، لطفاً آروم باشين.
اما ماريا همچنان دست و پا مي زد.
_ خانم، خانم، به من گوش کنين.
يکي از مردان نقابدار محکم به ماريا سيلي زد. ماريا آرام شد.
_ دستتو از روي دهنش بردار هوگو.
مرد آرام دستش را برداشت. شخصي که صحبت مي کرد و معلوم بود از بقيه ارشد تر است، ماسکش را برداشت. پيرمرد تنومندي بود. او پروفسور اندرسون بود.
* * *
_ لطفاً به من گوش کنين، اون کجاست؟
ماريا چيزي نگفت. بويي شبيه گوشت فاسد از مخاطبش به مشام مي رسيد. پروفسور اندرسون گفت:
_ خانم لطفاً مجبورم نکنين. راه هاي ديگه اي هم وجود داره.
با اينکه پروفسور اندرسون مي دانست با برداشتن ماسک ماريا قيافه ي او را مي بيند اما چون مي خواست در عمق ذهن مخاطبش رسوخ کند، ماسکش را برداشته بود. در هر حال بعد از اين که کار تمام مي شد او مي توانست براي ماريا واقعيت را شرح بدهد. بسياري از افراد ديگر هم با اين کار و درک خطر مجاب شده بودند. بعضي از آن ها اکنون در صف ياران پروفسور اندرسون قرار داشتند. ماريا از پروفسور اندرسون پرسيد:
_ شما کي هستين؟؟
_ مهم نيست ما کي هستيم. مهم اينه که اون هيولا الان کجاست.
ماريا متوجه شد که تمام مردها مجهز به کُلت کمري و جليقه ي ضد گلوله هستند. بعضي از آن ها مسلسل نيز به همراه داشتند. آلات و اسباب عجيب غريبي هم با تعداد زيادي صليب همراه مردها بود که ماريا نمي توانست از آن ها سر در بياورد.
ماريا با صداي لرزاني گفت:
_ پاتريک جاي اينجا رو به شما نشون داده؟
يکي از مردها در حالي که پوزخند مي زد به ماريا پاسخ داد:
_ خب، اولش که نمي خواست بگه ولي بالاخره گفت ديگه.
يک نفر از طبقه ي بالا فرياد کشيد:
_ پيداش کردم... اون اينجاس.
مردان نقابدار ماريا را رها کرده و به طرف طبقه ي بالا دويدند. ماريا اندکي دو دل بود اما تصميمش را گرفت. او نيز به طرف طبقه ي بالا دويد. وارد اتاق جان شد. دست و پاي جان با طناب به تخت بسته شده بود. مردان نقابدار دور تا دور او حلقه زدند. يک نفر نقابش را برداشت. او همان کسي بود که دهان ماريا را گرفته بود. او هوگو سانچز بود. يک نفر ديگر. بيل اسميت. الکس کندي. همه ماسک هاي خود را برداشتند. پروفسوراندرسون گفت:
_ فکر مي کنم اين حقِ هوگو باشه.
جان با التماس رو به بيل کرد و گفت:
_ بيل، برادر، کمکم کن.
اما بيل رويش را برگرداند. پروفسور اندرسون با عجله گفت:
_ هوگو، منتظر چي هستي؟ ساعت نزديک دوازده ست. تمومش کن ديگه.
هوگو به سمت تخت جان حرکت کرد. مستقيم جلوي تخت ايستاد. اسلحه ي کمري اش را از غلاف بيرون آورد. قلب جان را نشانه گرفت.
_ صبر کنين... صبر کنين...
ماريا فرياد مي زد. چند نفر را کنار زد.
_ چه کار دارين مي کنين؟!
دستانش را از هم گشود و جلوي هوگو پريد.
_ نه...!
بــنــگ ...
صداي شليک گلوله بلند شد. لحظه اي همه مات و مبهوت مانده بودند. ماريا عقب، عقب، رفت. به سمت جان برگشت و به روي تخت افتاد. جان گفت:
_ آه خداي من!!
از دهان ماريا مقداري خون به روي پيراهن جان ريخت.
دينگ... دينگ... دينگ...
صداي ساعت شماته دار بلند شد. ساعت دوازده شب بود. نعره ي خشمگين جان به آسمان رفت. طناب ها را با قدرت پاره کرد. همه ي مرد ها اسلحه هايشان را کشيدند، اما ديگر دير شده بود. جان ماريا را با دو دست گرفت و به هوا بلند شد. پنجره در پشت تخت قرار داشت. پروفسور اندرسون نعره زد:
_ جلوشو بگيرين.
پنجره شکست. جان به طرف آسمان به پرواز درآمد. چند نفر به جلوي پنجره دويدند. صداي چندين گلوله به هوا برخاست. اما جان بسيار سريع دور مي شد. دور و دورتر تا اينکه عمارت ديگر ديده نمي شد. چشمانش پر از اشک شده بود. باور نمي کرد. بسياري از آن جمع را مي شناخت ولي حتي برادرش حاضر نشده بود به او کمک کند. اما ماريا! آرام به روي زمين فرود آمد. برف دانه دانه شروع به باريدن کرد. دانه هاي سفيد بر روي شانه هاي جان نشست. در زير پايش صحرايي گسترده بود. چندين درخت تنها در اطراف روييده بودند. پيراهنش پر از خون شده بود. ماريا را آرام بر زمين گذاشت. چه کار بايد مي کرد؟ ماريا دستش را بلند کرد. لبانش تکان مي خورد ولي صدايش زمزمه اي بيش نبود.
_ چي؟ چي؟
جان صورتش را پايين آورد. ماريا در گوش جان زمزمه کرد:
_ خوشحالم که هنوز زنده اي. من در زندگي فقط چيزهايي رو باور داشتم که علم قبول مي کرد. اما حالا با ديدن تو اُفق جديدي به رويم باز شد. حيف که ديگر زماني باقي نمونده.
جان با بغض گفت:
_ ولي يه راه وجود داره.
دهانش را گشود. مي خواست گلوي ماريا را گاز بگيرد اما ماريا با دستش جلوي لب هاي او را گرفت. جان بر جا خشک شد. ماريا تصميم خود را گرفته بود. لحظه اي بعد چشمان مشکي ماريا براي هميشه خاموش گرديد.
جان فرياد کشيد. بلند و بلندتر. وجودش سرشار از خشم شده بود. بايد انتقام مي گرفت. انگار جنگل نيز با او سوگواري مي کرد. درست بر روي بلندترين تپه ي پربرف، گرگ سفيدي ايستاده بود و همزمان با جان زوزه ي غمگيني سر مي داد.
شبح مرد سياه پوش از فاصله اي دور نظاره گر آن صحنه بود. لبخند رضايت بخشي بر روي لبانش شکل گرفت. او به خوبي مي دانست، جان که تاکنون در مقابلش مقاومت مي کرد، ديگر کاملاً مطيع اوامرش است. آري اينک جان با تمام وجود به قعر تاريکي سقوط مي کرد.
* * *
جان و اَلِکس


چند روز بعد.
اَلِکس کِنِدي در منزلش نشسته بود که ناگهان زنگ تلفن به صدا درآمد. الکس گوشي تلفن را برداشت. پروفسور اندرسون بود. او به الکس گفت که گزارشي از يک سردخانه رسيده است و بايد هر چه سريع تر به آن رسيدگي شود.
فرداي آن روز چند ماشين جلوي در سردخانه ي دولتي توقف کردند. سر نشينان ماشين ها که همگي کت و شلوار رسمي به تن داشتند با اوراق جعلي وارد سردخانه شدند و به سمت محل نگهداري اجساد رفتند. بعد از خارج کردن تمام افراد و بستن درهاي آن محل دو جعبه ي به خصوص را گشودند. آن ها کاملاًاز قبل مي دانستند که سر کداميک از اجساد را بايد از تن جدا و قلب آن ها را سوراخ کنند. کمي بعد از رفتن آن ها مسئولين سردخانه متوجه جعلي بودن مدارک آن ها شدند. تعجب مسئولين با کشف اجساد بدون سر بيشتر شد.
* * *
پروفسور اندرسون در دفترش نشسته و مشغول نوشيدن آب بعد از خوردن کپسول هميشگي اش بود. دفتر او در بزرگ ترين انستيتوي داروسازي کشور قرار داشت. روزهاي سرد زمستان جاي خود را به روزهاي دلپذير بهاري داده بود اما اين روزها براي پروفسور اندرسون چندان هم دلپذير نبود. در روزهاي گذشته او بسياري از بهترين دوستانش را از دست داده بود. پليس هنوز موفق به کشف علت اين قتل هاي زنجيره اي نشده بود ولي پروفسور اندرسون به خوبي دليل همه ي آن ها را مي دانست. ليوان آب را روي ميز گذاشت. زمان از نيمه شب گذشته بود. آن روز او تا دير وقت در دفترش مانده و منتظر کسي بود. شايد ديگر اميدي به آمدن آن شخص نداشت. کلاه و عصايش را از جالباسي برداشت. تصميم گرفت دفترش را ترک کند که ناگهان در به صدا درآمد.
_ لطفاً بفرمايين تو.
الکس کندي وارد شد. با پروفسور اندرسون دست داد.
_ امروز حالتون چطوره پروفسور؟
_ خب الکس چه خبر؟
_ هنوز نتونستيم پيداش کنيم.
پروفسور اندرسون همانطوري که بيرون مي رفت گفت:
_ عمليات پاکسازي چي؟
الکس نيز پشت سرش به راه افتاد.
_ مطمئن باشين ما قبل از خاکسپاري قلب تمام کساني که با جان اسميت تماس داشته اند رو سوراخ و سر اونا رو از تن جدا مي کنيم.
پروفسور اندرسون در حالي که دکمه ي آسانسور را مي زد گفت:
_ راستش الکس داشتم فکر مي کردم، شايد بهتر باشه شخص ديگه اي فرماندهي افراد من رو به عهده بگيره و حتماً خودت خيلي خوب مي دوني، به سر يه فرمانده ي برکنار شده چي مياد.
الکس با حالتي التماس آميز گفت:
_ خواهش مي کنم فقط يه کم ديگه به من فرصت بدين.
هر دو وارد آسانسور شدند. آسانسور در پارکينگ متوقف شد. الکس کنار ايستاد تا پروفسور اندرسون اول خارج شود. پروفسور اندرسون دستش را بالا برد. اتومبيل سياهرنگ بسيار مجللي جلوي پايش توقف کرد. الکس با دستپاچگي در اتومبيل را باز کرد. پروفسور اندرسون با آرامش روي صندلي عقب نشست. بعد به آرامي گفت:
_ يه فرصت ديگه بهت مي دم الکس، اما اين آخرين فرصته.
الکس نفس راحتي کشيد و در اتومبيل را بست. اتومبيل از آنجا دور شد.
_ پيرمرد بوگندوي لعنتي.
_ واقعاً؟ پس چرا به چنين آدمي خدمت مي کني؟
الکس به سرعت برگشت. خودش بود. جان اسميت. تمام لباس هايش به رنگ سياه و موهاي بلندش را کوتاه کرده بود. چشم هايش سرخ و رنگ پوستش بسيار سفيد شده بود. الکس آرام آرام به عقب رفت. جان در حالي که به سمت او پيش مي آمد گفت:
_ جواب سوالمو ندادي.
الکس به سرعت دستش را در جيب کتش فرو برد. جان به موقع عکس العمل نشان داد. صداي گلوله در پارکينگ پيچيد و همزمان با آن قهقهه ي جان.
_ خطا رفت الکس. به نظرم بايد بيشتر تمرين کني.
الکس به سمت صدا برگشت. يک بار ديگر شليک کرد اما اثري از جان نبود. سراسيمه به طرف اتومبيلش دويد. صداي خنده هاي جان همچنان ادامه داشت. با سرعت در اتومبيل را گشود. مي خواست استارت بزند ولي کليد از دستش افتاد. با عجله آن را برداشت. استارت زد و با سرعتي سرسام آور به راه افتاد. پشت سر هم گاز مي داد که ناگهان متوجه چيزي شد. درست در جلوي خروجي پارکينگ جان ايستاده بود. پايش را بيشتر بر روي پدال گاز فشار داد. اتومبيل با سرعت به جان برخورد کرد ولي الکس حتي جرأت توقف نداشت. با آخرين سرعت ممکن از آنجا دور شد. مستقيم به سمت خانه اش حرکت کرد.
آپارتمان او در يک برج بسيار مجلل قرار داشت. اتومبيلش را پارک کرد. وارد آسانسور شد. دکمه ي طبقه ي يازدهم را زد.
_ بايد کشته باشَمِش. اون دنبال منه. ولي حتماً کُشتمش.
آسانسور متوقف شد. الکس سراسيمه از آن خارج گرديد. وارد آپارتمانش شد. در را با دستپاچگي قفل کرد و کليد را در آن جا گذاشت. همه ي چراغ ها را روشن کرد. بعد به سمت يخچال رفت. مقدار زيادي آب نوشيد.
_ حالا حالم بهتر شد.
روي مبل سالن پذيرايي نشست و با دو دستش سرش را گرفت. عرق سردي بر روي پيشاني اش نشسته بود.
_ بايد از اين شهر برم. آره اين بهترين راهه . حتي از کشور هم مي رم. پروفسور اندرسون از يه طرف، خون آشام لعنتي از طرف ديگه. ديگه کارم تمومه.
_ خُب، منو زير کردي.
همزمان با صداي جان ناگهان همه ي چراغ ها خاموش شدند. الکس فرياد کشيد. اسلحه ي کمري اش را بيرون آورد. چند بار بي هدف شليک کرد. صداي گلوله ها در کل ساختمان پيچيد. تعداد زيادي از مردم خواب آلوده از خانه هايشان خارج شدند. آن ها به دنبال منبع صدا مي گشتند. الکس به سمت در دويد. اما کليد سر جايش نبود. فرياد کشيد:
_ کمک... کمک...
چند بار محکم خود را به در کوبيد ولي در فلزي بود. کوچک ترين تأثيري نداشت . با سرعت به سمت پنجره حرکت کرد . پنجره را گشود. سرش را از پنجره بيرون آورد. فرياد کشيد و از مردم کمک خواست.
_ فايده اي نداره الکس .
الکس برگشت . جان درست روبروي او ايستاده بود. اسلحه اش را بلند کرد. ضربان قلبش به شدت مي زد. ترس سراسر وجودش را فرا گرفته بود. با لکنت گفت:
_ جلو نيا... جلو نيا...
اما جان مي خنديد و آرام جلو مي آمد. ماشه را چکاند. يکبار ديگر. اما گلوله هايش تمام شده بود. اسلحه را به سمت جان پرتاب کرد ولي جان به راحتي جا خالي داد. الکس عقب رفت. با هر گام جان، اندکي به عقب مي رفت که ناگهان احساس کرد با سرعت پايين مي رود. صداي محکمي شنيد و آن گاه فقط تاريکي.
* * *
راز پروفسور اندرسون



ويلاي پروفسور اندرسون در خارج شهر قرار داشت. عمارتي بزرگ و قديمي که چند بار مرمت شده و در و ديوار آن درست مثل مزرعه ي طلايي پر از جنگ افزارهاي قديمي بود. پروفسور اندرسون روي يک صندلي راحتي نشسته و مشغول تماشاي تعدادي عکس بود. تصاوير وحشتناکي که مدتي قبل از الکس کندي گرفته شده بود. او از طبقه ي يازدهم آپارتمانش به پايين افتاده بود. همسايه ها به پليس گفته بودند، مثل ديوانه ها فرياد مي کشيد و به در و ديوار شليک مي کرد. با اين حال پروفسور اندرسون مي دانست که واقعيت جز اين است.
پنجره ي اتاق باز و پروفسور اندرسون پشت به آن نشسته بود. مدت ها بود که شب ها بعد از نيمه شب کنار پنجره ي باز روي يک صندلي راحتي مي نشست و انتظار مي کشيد. با خودش مي گفت:
_ اون بالاخره مي ياد . دير يا زود. و هر چه زودتر بياد، افراد کمتري کشته مي شن.
صداي آرامي به گوش رسيد. صدايي که هيچ انساني متوجه آن نمي شد. اما پروفسور اندرسون دانست که لحظه ي موعود فرا رسيده.
_ سلام جان. خوش آمدي.
قدم هاي جان بر جا خشک شد. فکر نمي کرد پيرمردي به آن کهولت صداي پايي را که هيچ کس نمي شنيد، شنيده باشد.
_ بيا بشين جان.
پروفسور اندرسون به صندلي رو به رويش اشاره کرد.
_ حرف هايي هست که بايد بشنوي. زياد وقتتو نمي گيره. صحبت هايي راجع به منشاء. منشاء ِ...
لحظه اي مکث کرد و دوباره ادامه داد:
_ منشاء ِ اين چيزي که تو الان هستي.
تمام حواس جان جمع شد. منشاء ! نمي توانست اين فرصت را براي دانستن حقيقت از دست بدهد و تازه از يک پيرمرد تنها چه کاري بر مي آمد. بر خشمش غلبه کرد. آرام و موقر آمد و رو به روي پروفسور اندرسون نشست. سپس با لحن آرامي گفت:
_ راستي، دوستت هوگو سانچز بهت سلام رسوند. اين آخرين چيزي بود که تونست بگه.
پروفسور اندرسون در حالي که عکس ها را روي زمين مي گذاشت گفت:
_ پس بالاخره اونم کشتي؟
جان به نشانه ي تأييد سرش را تکان داد. پروفسور اندرسون دستش را در جيب کتش کرد. جان بر جايش نيم خيز شد. پروفسور اندرسون گفت:
_ بهتره آروم باشي.
پروفسور اندرسون يک قوطي سفيد رنگ را از جيبش بيرون آورد. جان از او پرسيد:
_ اون چيه؟
_ به بحث ما مربوط نمي شه .
پروفسور اندرسون در قوطي را گشود. دورن آن پر از کپسول هاي قرمز رنگ بود. در حالي که يکي از کپسول ها را مي خورد گفت:
_ من مدت هاست که از اين کپسول ها مصرف مي کنم. اگه سَرِ ساعت اونا رو نخورم، روز ها يه کمي مشکل دارم.
_ بهتره از موضوع خارج نشيم. مي خواستي چيزي به من بگي.
_ اوه بله البته. شايد برادرت بهت گفته باشه. شايد هم نگفته باشه. مي دوني... همه ي اين ماجرا ها از انگلستان شروع شد. درست يادم نمي ياد چه سالي از قرن نوزدهم بود.
پروفسور اندرسون کمي خنديد و ادامه داد:
_ راستش اين روزا حساب تاريخ از دستم در رفته.
جان با تعجب پرسيد:
_ واقعاً اين قدر عمر کردي؟!! من که باور نمي کنم.
پروفسور اندرسون دوباره خنديد. سپس ادامه داد:
_ براي خودم هم عجيبه ولي به گفته ي خودت بهتره از موضوع خارج نشيم. در آن زمان ها در لندن اتفاقات وحشتناکي مي افتاد. خيلي وحشتناک. تعداد زيادي از مردم به دلايل نامعلومي کشته شدن و درست مثل امروز پليس ها هيچ کاري نمي کردن. فقط يک نفر بود که تونست حقيقتو کشف کنه و اون مرد يه عده رو دور خودش جمع کرد. نام اون مرد پروفسور وان هلسينگ بود.
جان يادش آمد، قبلاً زماني که پروفسور اندرسون به خانه ي برادرش آمده بود، اين نام را شنيده است.
_ نمي دونم برادرت به تو گفته که نام خانوادگي اجداد تو هارکر بوده يا نه؟ پدربزرگ تو جوناتان هارکر هم جزو اون عده بود. با تلاش زيادي بالاخره اونا موفق شدن مسئول واقعي اون اتفاقات رو پيدا کنن. اسمش کنت وُي وُد دراکولا(VOIVOD DRACULA) يا ولاد چهارم بود. شاهزاده اي از قوم والاچيا (THE WALLACHIA)که در قرن پانزدهم مي زيسته. ولاد چهارم پسر ولاد دراکول بوده که در زبان والاچي ها قوم بزرگي که در منطقه ي ترانسيلوانيا ( روماني کنوني ) ساکن بودن، ولاداهريمن DEVIL)VLAD THE) معني مي ده و به همين دليل ولاد چهارم در بين قبايل والاچي با لقب اختصاصي دراکولا شهرت داشت که معني آن پسر شيطان (SON OF THE DEVIL) است. شايد مسخره به نظر بياد ولي همه چيز از يه عشق شروع شد. عشق کنت دراکولا به دختري زيبارو.
سرزمين اقوام والاچي در مرز دنياي مسيحيت با امپراتوري عثماني قرار داشت و خطر جنگجويان ترک هميشه اون ها رو تهديد مي کرد. کنت دراکولا مجبور بود، مقدار زيادي از وقت خود رو در ميدان هاي جنگ بگذرونه و در يکي از همين جنگ ها زماني که در ميدان نبرد بود، دشمنانش خبر مرگ او رو به دروغ به مردمش اطلاع دادن. نامزدش با شنيدن اين خبر خورد شد و دست به خودکشي زد. اون خودشو از بلندترين برج قلعه ي دراکولا به پايين پرتاب کرد. خودکشي از نظر دين عملي حرام است و اين امر باعث شد که کليسا اونو تکفير کنه.
کنت دراکولا از ميدان جنگ بازگشت. درهاي کليساي بزرگ شهر به روي او گشوده شد. جسد نامزد عزيزش رو درست در وسط صحن کليسا قرار داده بودن و اسقف مي گفت که او اجازه ي ورود به بهشت رو نداره. تحمل اين موضوع براي دراکولا غير ممکن بود. او جونش رو براي نجات مسيحيت به خطر انداخته بود و در عوض نامزدش اجازه ي ورود به بهشت رو نداشت. خشم سراسر وجود دراکولا رو در بر گرفت. شمشيرش رو کشيد. همه ي حاضرين از برابرش گريختند. او به طرز وحشتناکي نعره مي کشيد و هر کس رو که در برابرش قرار مي گرفت از دم تيغ مي گذروند. تعدادي افراد بيگناه در آن مکان کشته شدن. بعد از اون حادثه ي وحشتناک دراکولا خودشو در قصرش که قلعه اي دست نيافتني بود، زنداني کرد و ديگه کسي رو به حضور نپذيرفت. غم بيمار گونه تمام وجودشو در بر گرفته بود و او هرگز از آن رهايي نيافت؛ بنابراين در بستر بيماي افتاد. اخلاق دراکولا که مردي آرام، مؤدب و جنگاوري وطن پرست بود، تغيير کرده و بسيار تندخو و خشن گرديد. نزديک ترين کسان و وفادار ترين خدمتکاران به تدريج دراکولا رو ترک کردند و تا سال ها ديگه کسي اونو نديد. در طول آن سال ها، در آن تنهايي غمبار، شيطان در عمق وجود او رسوخ نمود و دراکولا به طرز بسيار اسرار آميزي مبدل به هيولايي فوق العاده عجيب و مرموز گرديد.
عقيده اي وجود داره که روح هر انساني دوباره به اين جهان فاني بر مي گرده و مقدر شد کنت وُي وُد دراکولا اونقدر زنده بمونه تا دوباره بتونه عشقش رو ببينه. البته از راه نوشيدن خون مردم. اين رمز جاودانگيه. بعضي ها ميگن، در واقع قرباني هاش عاشق اونن. خودشونو فدا مي کنن تا دراکولا بتونه زنده بمونه و به عشقش برسه.
و سرانجام پس از سال ها نوشيدن خون، دراکولا تونست عشقش رو در انگلستان و در شهر لندن پيدا کنه. اون زن مينا موري، مادربزرگ تو و همسر جوناتان هارکو بود. قتل هاي مرموز شهر لندن از زمان ورود کنت دراکولا آغاز شد و تنها يک نفر يعني پروفسور وان هلسينگ بود که تونست با خوندن اوراق بسيار قديمي، به واقعيت پي ببره. تعدادي از نزديکان قرباني ها به او پيوستن. اونا بعد از تلاش زياد موفق شدن مخفيگاه کنت دراکولا رو پيدا کنن. ولي دراکولا از چنگشون گريخت و از انگلستان فرار کرد. وان هلسينگ و افرادش به تعقيب اون پرداختن. کشور به کشور. شهر به شهر. تا بالاخره در نزديکي ترانسيلوانيا، جايي که قلعش در اونجا قرار داشت، بهش رسيدن و موفق شدن کنت دراکولا رو از بين ببرن.
همه فکر مي کردن همه چي تموم شده ولي من نتونستم به اون چه در وجودم بود فائق بشم. اسم واقعي من وان هلسينگه. من هم مثل پدر تو ادوارد، براي فرار از قانون نامم رو تغيير دادم.
هر چه پروفسور اندرسون بيشتر ادامه مي داد، اشتياق جان براي شنيدن حقايق افزايش مي يافت.
_ در درون هر انساني، شيطان کوچکي زندگي مي کنه و اون مدام در گوش من زمزمه مي کرد: «رمزجاودانگي» اين چيزي بود که نمي تونستم به راحتي ازش بگذرم. بنابراين با وجود مخالفت هم رزمام، من جسد کنت دراکولا رو حفظ کردم. تحقيقاتمو شروع کردم. در خون دراکولا چيز عجيبي وجود داشت. ساختارش با خون انسانهاي عادي متفاوت بود. در واقع بسياري از داروها يا پادزهرهايي رو که من کشف کردم از آزمايشاتم بر روي همون خون بدست مي ياد. اندک، ولي بسيار گرون قيمت. اما چه حيف زيرا فقط مقدار کمي از اون مايع ارزشمند رو در اختيارداشتم. عجيب اينکه موارد تکثير شده ارزش واقعي رو نداشت. وقتي خون رو تکثير مي کردم تمام خواص غير طبيعيش رو از دست مي داد. من نمي تونستم تحقيقاتمو تموم کنم. بايد راهي پيدا مي کردم. چه طور مي شد يک منبع دائمي از اون مايع با ارزش رو در اختيار داشت؟
فکري به ذهنم رسيد. آخرين بازمانده ي اون مايع ارزشمند رو در سرنگي ريختم. بالاي دستم رو بستم. سوزن رو در رگم فرو کردم. اگر اشتباه مي کردم چي؟ اون وقت آخرين ذره ي اونو هم از دست داده بودم. چشم هامو بستم و سرنگ رو فشار دادم.
هيچ اتفاقي نيفتاد. روزها پشت سر هم مي گذشت و من بسيار ناراحت و سر خورده از اينکه آخرين ذره ي اون مايع ارزشمند رو به هدر داده بودم تا اينکه بالاخره... کابوس هام شروع شد. حتماً تو مي دوني من راجع به چي صحبت مي کنم؟
براي يک لحظه جان چشم هايش را بست و به فکر فرو رفت. او به خوبي مي توانست تصور کند که تمام اتفاقات و کابوس هايي که در مورد او رخ داده است، براي پروفسور اندرسون هم اتفاق افتاده. اما وقتي چشمانش را گشود، پروفسور اندرسون آنجا نبود! صندلي خالي رو به روي جان قرار داشت . چه طور به اين سرعت فرار کرده بود؟! پيرمردي به آن کهولت!
ناگهان پروفسور اندرسون جان را از پشت محکم گرفت. او بازوي خود را دور گردن جان حلقه کرد. جان مي خواست خود را نجات دهد ولي امکان نداشت. قدرت پيرمرد مافوق تصور او بود.
_ و حالا تو جوجه خون آشام تازه به دوران رسيده، اومدي اينجا و مي خواي همه ي دستاورد هاي منو ازم بگيري؟ مگه نمي دوني تا قبل از چهارم ماه مِه هنوز به يه خون آشام واقعي تبديل نشدي؟ مگه نمي دوني من قديمي ترين خون آشام موجود در جهانم و هر چه سن ما بالاتر بره، قدرتمون بيشتر مي شه؟
جان با تمام نيرو سعي کرد خود را از چنگال پروفسور اندرسون رها کند. هر دو از روي صندلي محکم به زمين افتادند ولي جان نمي توانست پروفسور اندرسون را از خودش جدا کند. پروفسور اندرسون بازوي خود را محکم تر دور گردن جان فشار داد.
_ من تنها خون آشامي هستم که موفق شدم با دانش خود راهي براي ثبات کامل در روز پيدا کنم. رازش در همون کپسول هايي يه که ديدي. بايد متوجه بوي گوشت فاسد که از من متساعد مي شد، مي شدي. بايد مي فهميدي که چرا به نظر مي ياد بدن من در حال متلاشي شدنه. تو اشتباه کردي، بايد تابانش رو پس بدي.
_ و حالا آماده شو جان اسميت. آماده شو تا به قرباني هات بپيوندي. اونا در اون طرف رودخانه منتظر تو هستن. اونا به تو مي گن: « ســــلام ، خوش آمدي برادر. »
پروفسور اندرسون دندان هاي نيش بلند خود را در گلوي جان فرو کرد. جان تقلا کرد، دست و پا زد. اما قدرت پروفسور اندرسون خيلي زياد بود. کم کم نورها کمرنگ مي شدند. اتاق در مقابل او رنگ مي باخت. توانش کمتر و کمتر شد. چشمانش سياه گرديد و حالا ديگر چيزي را حس نمي کرد. مثل اينکه بخار شده باشد، داشت به بالا مي رفت. در پايين پروفسور اندرسون قرار داشت که جان ديگري را محکم گرفته بود و رو به رويش ماريا. مارياي عزيز و دوست داشتني.
_ ولي من هنوز انتقام نگرفتم. نه، به اين راحتي نمي تونم تسليم بشم. هنوز نه.
چشمانش را گشود. آخرين توان خود را جمع کرد. چيزي به ذهنش رسيد. ماريا. نشانه ي ماريا. صليب نقره اي. از زمان مرگ ماريا، لحظه اي آن را از خودش دور نکرده بود. صليب را از جيب بغل کتش درآورد. دستش به شدت مي سوخت ولي تحمل کرد. دستش را بالا آورد و نوک تيز صليب را محکم در گردن پروفسور اندرسون فرو برد.
فرياد پروفسور اندرسون به آسمان بلند شد. جان رها شده بود. به روي زمين افتاد. گلويش را محکم گرفت. چند بار سرفه کرد. پروفسور اندرسون به زمين افتاده بود و سعي مي کرد با وجود سوختگي دستش، صليب را از گردنش بيرون بکشد. بايد سريع تر کاري مي کرد. به اطراف نگريست. بر روي ديوار يک تبر جنگي بسيار بزرگ به چشم مي خورد. با دردسر فراوان از جايش بلند شد. با وجود درد جانکاه تلو تلو خوران به سمت آن رفت. تبر را برداشت. پروفسور اندرسون موفق شده بود، صليب را از گردنش بيرون بکشد. نفس راحتي کشيد. به بالا نگاه کرد. جان در بالاي سر او ايستاده بود و با يک حرکت سر از تن پروفسور اندرسون جدا نمود.
همه چيز تمام شده بود. تلو تلو خوران به سمت پنجره رفت و از آن مکان هولناک بيرون آمد.
* * *
سرانجام


سوم ماه مِه. اين عنوان در بالاترين جاي روزنامه درج شده بود. بيل اسميت روزنامه را دردستش تکان داد. ساعت از نيمه شب گذشته بود باران به شدت مي باريد. در آن فصل باريدن باران کمي بي موقع بود. همسرش کِيت آن شب به خاطر بيماري مادرش به خانه ي پدري اش رفته بود. دخترش جوليا در طبقه ي بالا خوابيده بود. ولي بيل خوابش نمي برد. مدت ها بود که شب ها نمي توانست درست بخوابد. مدتي قبل خبر مرگ پروفسور اندرسون را به او داده بودند و بيل از آن زمان هميشه شب ها مسلح بود. بلند شد و شروع به قدم زدن کرد. از طبقه ي بالا صدايي آمد. بيل از پله ها بالا رفت. راهرويي از جلوي اتاق خواب ها مي گذشت. نرده هاي سفيد زيبايي در جلوي آن قرار داشت. از آنجا مي شد سالن بزرگ و زيباي طبقه ي اول را ديد. از جلوي اتاق خواب جوليا گذشت. صدا از پنجره ي آخر راهرو بود. نمي دانست اين پنجره چگونه باز شده است. به طرف پنجره رفت و آن را بست. داشت بر مي گشت که صداي پايي شنيد. حالا بيل مي دانست که پنجره چگونه باز شده است. حتماً خودش بود. ناگهان اسلحه ي کمري اش را از غلاف بيرون آورد و برگشت اما به عقب پرتاب شد. اسلحه به طبقه ي پايين افتاد.
_ خب برادر، اين دفعه از تو سريع تر بودم.
اين صداي جان بود. يک دست کت و شلوار سياه به تن داشت. موهاي بلندش کوتاه شده بود. چشم هايش به جاي رنگ سبز کاملاً سرخ و صورتش بسيار سفيد شده بود. بيل به روي زمين افتاده بود و جرأت بلند شدن نداشت.
_ برادر بزرگ تر. برادري که هميشه از من بهتر بود. پسر خوب خانواده. مورد تحسين همه.
لحن صداي جان لحظه به لحظه خشمگين تر مي شد.
_ و کسي که برادرش رو تنها گذاشت. روش رو برگردوند تا ديگران مثل يه حيوون اونو بکُشن.
بيل به سرعت از جايش بلند شد. بر روي ديوار درست در انتهاي راه پله، دو شمشير که تيغه ي آن ها با آلياژ نقره ساخته شده بود، به حالت ضربدر روي ديوار قرار داشت. يکي از آن ها را برداشت. جان با حالت تمسخر رو به برادرش کرد و گفت:
_ خب بيل، بازم مثل هميشه مي خواي برادر کوچک ترتو شکست بدي. يادت مي ياد. بچه هم که بوديم، هميشه تو برنده مي شدي. اما اين دفعه اوضاع يه خورده فرق مي کنه.
جان دست راستش را از فاصله اي دور به طرف شمشير ديگر گرفت و انگشتانش را از هم گشو . شمشير در هوا شناور شد و به صورتي جادويي به سمت جان به حرکت درآمد. لحظاتي بعد در دستان او بود. بيل از شدت ترس و تعجب همينطور مات و مبهوت مانده و جرأت عکس العمل نداشت.
_ خب برادر، منتظر چي هستي؟ شروع کن.
جان پوزخند مي زد و جلو مي آمد. بيل شهامتش را از دست داده بود.
_ زود باش. زود باش.
رعد و برق شديدي زد. صداي آن همه جا پيچيد. يک نفر جيغ زد. بيل همه ي شهامتش را جمع کرد. نعره اي کشيد و با تمام قوا به سمت جان حمله ور شد. صداي برخورد دو شمشير بلند شد. شمشير بيل در هوا چرخيد. بيل به زمين خورد و شمشير جلوي پايش به روي زمين افتاد.
_ پدر!
اين صداي جوليا بود. او در آستانه ي در اتاق خوابش ايستاده بود. لباس خواب سفيدي به تن داشت. جان شمشيرش را بلند کرد.
_ خب ديگه بيل، بايد تمومش کنيم.
يکبار ديگر صداي جيغ جوليا بلند شد. دست جان در هوا خشک شد. او جرأت فرود آوردن ضربه را نداشت زيرا جوليا خود را به روي پدرش انداخته بود.
بيل از اين فرصت استفاده کرد. به سرعت شمشيرش را از روي زمين برداشت و مستقيم در قلب جان فرو برد. فرياد جان به آسمان رفت. رعد و برق پشت سر هم مي زد. بيل جان را به جلو هل داد. پنجره شکست و جان از بالا به پايين پرتاب شد. بيل به بيرون نگاه کرد. جوليا به لب پنجره آمد. جان بر روي علف هاي بيرون افتاده بود. شمشير به صورت عمودي روي سينه اش قرار داشت. دو دستش از دو طرف باز شده بود. آن گاه آتشي غير طبيعي، مثل اينکه از بدنش بيرون زده باشد، از نوک انگشتانش بيرون آمد. صداي جيغ وحشتناکي به گوش رسيد. موجودي در درون جان در حال سوختن بود. صداي غير انساني ضجه اش هر لحظه شديدتر مي شد. آتش از نوک انگشتان جان به جلو آمد، تمام بدن او را در برگرفت و به قلبش ختم شد. آن گاه خاموش گرديد.
جوليا به طرف طبقه ي پايين دويد. بيل فرياد زد:
_ صبر کن... صبر کن...
و به دنبال دخترش دويد. جوليا در را گشود. درست در دو قدمي جان بود که بيل او را گرفت. اشک هاي جوليا جاري شد. بيل صورت او را به سينه اش چسباند. باران شدت گرفته بود. جان دست راستش را بالا آورد و با صداي بسيار لرزاني گفت:
_ برادر... برادر...
بيل اندکي مکث کرد. بعد با ترديد جلو آمد و دست برادرش را گرفت. از کنار دهان جان خون جاري بود. جان با صداي ضعيفي با لکنت گفت:
_ نترس برادر... همه چي تموم شد... آخرين خون آشام هم کشته شد.
* * *
پايان داستان دگرديسي. منتظر خواندن ادامه ي اين مجموعه در داستان هاي مرد دو چهره و رستاخيز باشيد.
نوشته : علی پاينده جهرمی

آدرس: ايران. شيراز. شهر جديد صدرا. بلوار دانش. آپارتمان رسالت. بلوک c شرقی. واحد c7
چنانچه به خواندن ادامه ی داستان علاقه منديد، به alipayandehjahromi@gmail.comايميل بزنيد تا آن را برای شما بفرستم. با کمال تشکر از شما خواننده ی محترم.
تلفن: 09173001419 و 09173092637 و 07118231598







vampyr آفلاين است  
کاربران زير از دوست گرامي vampyr به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 02-12-2010   #176 (permalink)
تنهای تنها
 
persian_girl's Avatar
 
تاريخ عضويت: Oct 2005
محل سكونت: زیر آسمون خدا
ارسالها: 4,748
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 5,778
از ایشان 2,719 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : 27 بهمن ماه پايان سومين مسابقه داستان نويسي آغاز داوري

داستان شماره 21

پنجره خالی

پرده آبی را کنار زد و از پشت پنجره بیرون را نگاه کرد. هیچ کس در کوچه نبود. پیاده رو با برگ های زرد درختان فرش شده بود. پنجره تنها بود و پرده ها کشیده شده بودند. عادت داشت هر روز پشت پنجره روبرو نگاه مهربان پیرمرد را ببیند و با لبخندی جواب دهد. ساعتی صبر کرد تا شاید بیاید، اما خبری نشد. پرده را کشید و به آشپزخانه رفت. از کابینت کنار گاز قابلمه را برداشت و روی اجاق گذاشت. از سبد گوشه آشپزخانه پیاز را برداشت و پوست کند و ریز کرد به ساعت نگا کرد چیزی تا آمدن شوهرش نمانده بود و باید فوری شام درست میکرد. اجاق را روشن کرد و مشغول درست کردن غذا شد. تصویر مهربان پیرمرد جلوی چشمش آمد و لرزشی خفیف در بدنش احساس کرد. بوی پیاز داغ سوخته بلند شد. زیر اجاق را خاموش کرد و روی صندلی میز غذاخوری که در وسط آشپزخانه قرارداشت ، نشست و دوباره تصویر پیرمرد جلوی چشمش آمد.
یک سال بود که به این خانه آمده بودند و هر روز پیرمرد را پشت پنجره می دید. روز اولی که اسباب کشی کرده بودند وقتی داشت پرده را نصب میکرد برای اولین بار او را دید که روی صندلی چرخدار نشسته و نگاهش می کند. بی اختیار لبخندی زد و او هم با لبخندی جواب داد. روز بعد هم وقتی پرده ها را کنار میزد تا اتاق روشن شود پیرمرد پشت پنجره بود و با دیدناو لبخند زد. این بار او با لبخند جواب داد. به مرور این دیدن ها برایش تبدیل به عادت شد. یک روز وقتی داشت پرده را کنار میزد دید پیرمرد با دست به او اشاره می کند ولی متوجه منظورش نشد. گاهی اوقات وقتی از کار روزانه فارغ میشد به هوای کتاب خواندن به اتاق می رفت. میز مطالعه در سمت چپ اتاق نزدیک به پنجره بود و خوب می توانست او را ببیند. نگاه مهربان و پر از اندوه پیرمرد او را به فکر می برد و تقریبا چیزی از کتابی که میخواند متوجه نمیشد. یک روز وقتی داشت از پنجره پیرمرد را نگاه میکرد احساس کرد صورت مهربان پدرش در این چهره تنها پنهان شده است. از دیدن این تصویر شوکه شد و عرق سردی بر پیشانیش نشست. با خود واگویه میکرد:
_ چیه؟ چرا اینجوری نگاه میکنی؟ زن سی ساله که اینقدر احساساتی نمیشه. اون هم یه آدمه مثل بقیه.
از آن روز سعی کرد بیشتر پیرمرد را بشناسد. چندماهی از اسباب کشی گذشته بود که فهمید پیرمرد با پسر و عروسش زندگی می کند اما بداخلاقی های عروس باعث شده در اتاق زندانی شود و تنها باشد. گاهی اوقات هم مشاجره پسر و عروسش شنیده می شد. تصمیم گرفت با عروس پیرمرد دوست شود تا بتواند به پیرمرد نزدیک تر شود. چند بار به منزلشان رفت و دعوتشان کرد اما عروس بداخلاق قبول نکرد. هر روز پیرمرد را پشت پنجره می دید و با نگاه مهربانی جواب لبخندهایش را می داد.
چند روز گذشت و از پیرمرد خبری نشد. روز آخر وقتی برای خرید از خانه بیرون رفته بود یکی از همسایه ها را دید و خبری شنید که حس تنفر در او ایجاد کرد. پیرمرد را به جایی برده بودند که خانه اش نبود و تنهاتر شده بود.
__________________
سخت است از چشمان من چیزی بفهمی
چیزی از این باران پاییزی بفهمی

من دوستت دارم ولی یادت بماند
دیگر نباید بیش از این چیزی بفهمی ...
persian_girl آفلاين است  
2 نفر از کاربران ، از دوست گرامي persian_girl به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند :
قديمي 02-12-2010   #177 (permalink)
مدیران
 
Sarvenaz's Avatar
 
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,283
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,115
از ایشان 1,672 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : 27 بهمن ماه پايان سومين مسابقه داستان نويسي آغاز داوري

در مورد داستان آخرین خون آشام:


ویژگی بارزی که داستان داشت این بود که برخلاف سایر داستان هایی که توی مسابقه شرکت داشتند یک داستان طولانی بود. بباید بگم این داستان در بین باقی داستان های شرکت داده شده در سومین مسابقه داستان نویسی از جایگاه ویژه ای برخورداره گرچه به دلیل بلند بودن داستان قابل قیاس با ویژگی های آثار سایر دوستان نخواهد بود و داوری متمایزی رو می طلبه. ضمن اینکه به شخصه انتخاب فضاهای جدید رو تایید و ازش استقبال می کنم.
مهمترین ویژگی داستان ایده اون بود که البته خلاقانه نبود ولی به شیوه فوق العاده جذابی به تصویر کشیده شده بود. میشه گفت ما اغلب بخش هایی از این داستان رو مخصوصا افسانه کنت دراکولا و ون هلسینگ رو در داستان های مختلف خون آشام خونده بودیم و فیلم های مشابهی هم از این موضوع به اکران دراومده اما بیان و پردازش قوی این داستان تمایزی قابل قبول در سیر داستان داشت.
شروع و پایان داستان مناسب و قابل قبول بود. خواننده داستان ها عموما علاقه ای به نجات یک قاتل ندارند و میل اون ها با خون آشام ارضاء میشه.
داستان به طرز مناسبی فضاسازی شده و به خوبی همزاد پنداری خواننده رو به دنبال داره.
توالی اتفاقات مناسب، دقیق و بجاست. اما رابطه منطقی باهم ندارند. اینکه ماریا چرا از جان حمایت می کنه و یا دکتر اندرسون چرا اقدام به کشتن خون آشام میکنه در حالی که حضور اون ها رمز موفقیتهای دکتره و یا اینکه چرا و چطور کنت دراکولا جاودانه میشه (البته این موضوع در افسانه های باعنوان قرارداد فروختن روح میان کنت و شیطان مطرح شده اما در این داستان با عدم ذکر این مطلب با مشکل روبرو هستیم) و چراهای دیگه ای که در داستان وجود داره.
مهمتر اینکه داستان هیچ هدفی رو دنبال نمی کنه. ما داستان های متفاوتی از خون آشام می خونیم پس اینجا خواننده به دنبال آشنایی با سیر زندگی یک خون آشام نیست بلکه ویژگی خاص خون آشام یعنی (آخرین بودن) اون، انتظار کشمکشی خاص و ویژه رو برای خواننده ایجاد می کنه. انتظاری که عقیم می مونه. به نظر می رسه ما با تابلویی شکیل اما خالی روبرو هستیم. خواننده داستان از ابتدای حضور اولین خون آشام و تماس دندان های اون با رگ گردن قهرمان داستان، و جمله" تو آخرین هستی" تقریبا با موضوع آشنا میشه و تا اونجایی که هیولای وجود جان اسمیت سرباز میکنه رو میتونه پیش بینی کنه، انتظار خواننده بعد از اینه چرا که تا اینجا تکراری از داستان های پیشین رو میخونه پس از اینجا به بعد به دنبال خلاقیت نویسنده در کشمکش داستانه خواننده از اتفاقات شگفت زده میشه اما این شگفتی مقصودی رو دنبال نمی کنند.


در ابتدای داستان ما با جزئیات روبروییم. بعنوان مثال جزئیات کابوس های اون رو همراهش میبینیم. اما کم کم داستان به سمت کلی گویی روند خودش رو تغییر می ده. در ابتدای داستان ما با توصیفات و فضاسازی زیادی روبرو میشیم که این سیر در ادامه دنبال نمیشه. مثلا در جمله ابتدایی میخونیم که " سکوت به ظاهر حکم فرما بود اما چه کسي مي دانست چه تعداد از انواع موجودات کوچک در آن علفهاي بلند زندگي مي کنند." این درحالیه که نویسنده از اواسط داستان حوصله خودش رو برای توصیفات دقیق و سیر جزئیات از دست می ده و به ذکر کلیات اکتفا می کنه.
هنر نویسنده در به تصویر کشیدن جدال و کشمکش در داستانه. این جدال در داستان موفقیت آمیز بوده.
تعلیق در این داستان به خوبی تصویر کشیده شده اما بزرگترین عیبش اینه که تعلیق فقط به "بعد چه میشود" ختم میشه.
شخصیت های داستان کاملا پرورده و سنجیده عمل می کنند و مشخصا جامع و کاملند.
عاطفه داستان رقیق و سیاله. و در بعضی جاها قدرت اثرگذاری هم داره.

Sarvenaz آفلاين است  
قديمي 4 هفته پيش   #178 (permalink)
کاربر
 
vampyr's Avatar
 
تاريخ عضويت: Nov 2009
محل سكونت: شیراز-شهر جدید صدرا
ارسالها: 56
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 0
از ایشان 13 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض

مدیر محترم خانم Sarvenazباکامل تشکر از نقد شما که بسیار سازنده می باشد، چگونگی جاودانه شدن کنت دراکولا و همچنین اقدامات ون هلسینگ یا همان پرفسور اندرسون در قسمت سوم این مجموعه داستان به نام رستاخیز به تفصیل بیان خواهد شد. در ضمن جان اسمیت کشته نمی شود و در قسمت های دوم این مجموعه با نام مرد دو چهره و قسمت سوم دوباره او را خواهیم دید. علت حمایت ماریا از جان اولاً این است که او بر خلاف دیگر پزشکان اطرافش میل زیادی به دانستن عوامل غیر طبیعی دارد و با زنده نگاه داشتن جان می خواهد آن عوامل را کشف کند، دومین علت علاقه ی او به جان می باشد. پروفسور اندرسون می خواهد جان اسمیت را از میان ببرد زیرا او از خون آشام های در بند خود که در قسمت های بعدی به آنان اشاره خواهد شد، استفاده می کند، در حالی که جان اسمیت یک خون آشام افسار گسیخته است که یاران و تشکیلات او را هدف قرار داده است، بنابراین باید نابود شود. در ضمن لفض آخرین خون آشام تنها با پایان این مجموعه ماهیت واقعی خود را نمود خواهد داد. جهت پیش ضمینه توجه شما را به جملات پروفسور اندرسون در مورد انواع خون آشام ها جلب می کنم. در پایان باید بگویم که به تمام چرا های شما در قسمت های بعدی پاسخ خواهم گفت و بسیار از شما سپاسگذارم که مرا بر این موضوع واقف کردید که چه نکاتی از این داستان از دید خواننده نا مفهوم می باشد. با کمال تشکر از شما که وقت ارزشمند را گذاشته و این داستان طولانی را خواندید در حالی که دیگران حوصله ی این کار را نداشته و به خواندن داستان های کوتاه کفایت کردند. علی پاینده جهرمی.
vampyr آفلاين است  
قديمي 4 هفته پيش   #179 (permalink)
کاربر
 
Digg's Avatar
 
تاريخ عضويت: Jan 2010
محل سكونت: در جاده های خاکی خدا
ارسالها: 141
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 54
از ایشان 121 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : 27 بهمن ماه پايان سومين مسابقه داستان نويسي آغاز داوري

نقل قول:
نوشته اصلي بوسيله persian_girl نمايش نوشته ها
داستان شماره 21


پنجره خالی

پرده آبی را کنار زد و از پشت پنجره بیرون را نگاه کرد. هیچ کس در کوچه نبود. پیاده رو با برگ های زرد درختان فرش شده بود. پنجره تنها بود و پرده ها کشیده شده بودند. عادت داشت هر روز پشت پنجره روبرو نگاه مهربان پیرمرد را ببیند و با لبخندی جواب دهد. ساعتی صبر کرد تا شاید بیاید، اما خبری نشد. پرده را کشید و به آشپزخانه رفت. از کابینت کنار گاز قابلمه را برداشت و روی اجاق گذاشت. از سبد گوشه آشپزخانه پیاز را برداشت و پوست کند و ریز کرد به ساعت نگا کرد چیزی تا آمدن شوهرش نمانده بود و باید فوری شام درست میکرد. اجاق را روشن کرد و مشغول درست کردن غذا شد. تصویر مهربان پیرمرد جلوی چشمش آمد و لرزشی خفیف در بدنش احساس کرد. بوی پیاز داغ سوخته بلند شد. زیر اجاق را خاموش کرد و روی صندلی میز غذاخوری که در وسط آشپزخانه قرارداشت ، نشست و دوباره تصویر پیرمرد جلوی چشمش آمد.
یک سال بود که به این خانه آمده بودند و هر روز پیرمرد را پشت پنجره می دید. روز اولی که اسباب کشی کرده بودند وقتی داشت پرده را نصب میکرد برای اولین بار او را دید که روی صندلی چرخدار نشسته و نگاهش می کند. بی اختیار لبخندی زد و او هم با لبخندی جواب داد. روز بعد هم وقتی پرده ها را کنار میزد تا اتاق روشن شود پیرمرد پشت پنجره بود و با دیدناو لبخند زد. این بار او با لبخند جواب داد. به مرور این دیدن ها برایش تبدیل به عادت شد. یک روز وقتی داشت پرده را کنار میزد دید پیرمرد با دست به او اشاره می کند ولی متوجه منظورش نشد. گاهی اوقات وقتی از کار روزانه فارغ میشد به هوای کتاب خواندن به اتاق می رفت. میز مطالعه در سمت چپ اتاق نزدیک به پنجره بود و خوب می توانست او را ببیند. نگاه مهربان و پر از اندوه پیرمرد او را به فکر می برد و تقریبا چیزی از کتابی که میخواند متوجه نمیشد. یک روز وقتی داشت از پنجره پیرمرد را نگاه میکرد احساس کرد صورت مهربان پدرش در این چهره تنها پنهان شده است. از دیدن این تصویر شوکه شد و عرق سردی بر پیشانیش نشست. با خود واگویه میکرد:
_ چیه؟ چرا اینجوری نگاه میکنی؟ زن سی ساله که اینقدر احساساتی نمیشه. اون هم یه آدمه مثل بقیه.
از آن روز سعی کرد بیشتر پیرمرد را بشناسد. چندماهی از اسباب کشی گذشته بود که فهمید پیرمرد با پسر و عروسش زندگی می کند اما بداخلاقی های عروس باعث شده در اتاق زندانی شود و تنها باشد. گاهی اوقات هم مشاجره پسر و عروسش شنیده می شد. تصمیم گرفت با عروس پیرمرد دوست شود تا بتواند به پیرمرد نزدیک تر شود. چند بار به منزلشان رفت و دعوتشان کرد اما عروس بداخلاق قبول نکرد. هر روز پیرمرد را پشت پنجره می دید و با نگاه مهربانی جواب لبخندهایش را می داد.
چند روز گذشت و از پیرمرد خبری نشد. روز آخر وقتی برای خرید از خانه بیرون رفته بود یکی از همسایه ها را دید و خبری شنید که حس تنفر در او ایجاد کرد. پیرمرد را به جایی برده بودند که خانه اش نبود و تنهاتر شده بود.
سلام الهه جان
این داستانت رو بازنویسی کردی مگه نه ؟
خیلی بهتر شده . به خصوص شروع که کشش اولیه رو برای رسیدن مخاطب به آخر داستان ایجاد می کنه . فقط هنوز با عروس بد اخلاق کنار نیومدی؟ این بد اخلاقی یعنی چطوری ؟ من اون رو نمی بینم . هرچند خیلی خوسحالم و از خودم رازی هستم که اینقدر پیشرفت کردی . وقتی نتیجه تلاش رو می بینم خوشحال می شم . همینطور ادامه بده. تو موفق می شی . و یه روز من کتابت رو به دوستانم معرفی می کنم .
__________________
تمام ماهي هاي رودخانه هم بميرند زنده مي مانم. من لجن خوارم.(ع.م.ايليا)
به زودي نقد داستان هاي نويسندگان معاصر ايراني و مقايسه با بزرگترين نويسندگان جهان. اين نام را به ياد بسپاريد .
(ادبستان راز پارسي)
Digg آفلاين است  
کاربران زير از دوست گرامي Digg به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 4 هفته پيش   #180 (permalink)
کاربر
 
Digg's Avatar
 
تاريخ عضويت: Jan 2010
محل سكونت: در جاده های خاکی خدا
ارسالها: 141
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 54
از ایشان 121 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : 27 بهمن ماه پايان سومين مسابقه داستان نويسي آغاز داوري

نقل قول:
نوشته اصلي بوسيله vampyr نمايش نوشته ها
با عرض پوزش از مدیران، چون داستان من در تایپیک ها به صورت ناقص نمایش داده می شود، یک بار دیگر متن کامل آن را ارسال می دارم. در ضمن از دوست عزیز diggمی خواهم که مطابق قول خود این داستان را نقد نمایند.

با کمال تشکر، علی پاینده جهرمی

به نام خدا

خلاصه ی داستان: جان اسميت که تازه دانشگاه هنر را تمام کرده است، برای گذراندن تعطيلات به خانه ی برادر بزرگ ترش می رود. روزی در جنگل نزديک خانه ی برادرش با مردی اسرار آميز برخورد می کند و از آن زمان اتفاقات بسيار عجيبی برايش می افتد.

آخرين خون آشام

قسمت اول: دگرديسي


نوشته: علی پاینده جهرمی
خانواده ي اسميت


ساعت شش بعد از ظهر بود. اتومبيل شورلت قرمز رنگ قديمي يکه و تنها در جاده به پيش مي رفت. در دو طرف جاده علفهاي بلند زيادي روييده بود. سکوت به ظاهر حکم فرما بود اما چه کسي مي دانست چه تعداد از انواع موجودات کوچک در آن علفهاي بلند زندگي مي کنند.
درون اتومبيل فقط يک نفر نشسته بود. يک مرد جوان بلند قامت با چشمان سبز، پوست روشن، موهاي بلند بلوند و صورتي نسبتاً لاغر. کت و شلوار کهنه ي خود را با کراواتي آبي زينت داده بود و عينکي با فِرِيم نقره اي رنگ بر چشم داشت. در پشت اتومبيل تعداد زيادي چمدان به چشم مي خورد به طوري که هر بيننده اي به راحتي مي توانست حدس بزند كه او به مسافرت مي رود. شايد مسافرتي طولاني.

.................................................. .....
_ برادر... برادر...
بيل اندکي مکث کرد. بعد با ترديد جلو آمد و دست برادرش را گرفت. از کنار دهان جان خون جاري بود. جان با صداي ضعيفي با لکنت گفت:
_ نترس برادر... همه چي تموم شد... آخرين خون آشام هم کشته شد.

* * *

پايان داستان دگرديسي. منتظر خواندن ادامه ي اين مجموعه در داستان هاي مرد دو چهره و رستاخيز باشيد.
نوشته : علی پاينده جهرمی

آدرس: ايران. شيراز. شهر جديد صدرا. بلوار دانش. آپارتمان رسالت. بلوک c شرقی. واحد c7
چنانچه به خواندن ادامه ی داستان علاقه منديد، به alipayandehjahromi@gmail.comايميل بزنيد تا آن را برای شما بفرستم. با کمال تشکر از شما خواننده ی محترم.
تلفن: 09173001419 و 09173092637 و 07118231598






سلام علی جان . داستانت رو امروز پرینت گرفتم و نقدش رو به زودی خواهم نوشت . هرچند که من هنوز مسرانه می گم که منتقد نیستم و فقط نظریه ی شخصی خودم رو می گم . منتقدین داستان خیلی خوب و بهتر می تونن این کار رو برای شما انجام بدن .
به زودی بیا و نظر من رو بخون .
البته دوست داشتم که داستان های من هم نقد بشن. امید وارم یک نفر این کار رو برای من بکنه .
Digg آفلاين است  
گفتگو قفل شد

برچسب ها
فهرست داستان ها, نکاتی در خصوص داوری

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 09:40 PM با تنظيم GMT +3.5 مي باشد.


Powered by: vBulletin - © Jelsoft Enterprises Ltd
Copyright ©2005 - 2010, HamMihan
تمام حقوق محفوظ می باشد , پایگاه اینترنتی هم میهن
هم میهن - اخبار ایران و جهان  - کتابخانه -میهن نیوز - هواشناسی - تفریح و سرگرمیفیلم و سینما - حوادث - بیوگرافی شخصیت ها -  بازی آنلاینایرانگردی - فال حافظ - پزشکی و سلامتی - ورزش - تصاویر ماهوراه ای - دیدنی هاگالری تصاویر - تکنولوژی  -  ابزارهای موبایلجملات پندآموز - دیکشنری انگلیسی به فارسی - جستجوگر فارسی - درگاه تجاری لوکوپوک