|
|
#16 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Nov 2009
محل سكونت: شیراز-شهر جدید صدرا
ارسالها: 56
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 0
از ایشان 13 بار سپاسگزاري شده است
|
داستان شماره 3
شغل من مشاور املاک است. چرا به اين راه کشيده شدم. اين يکی را بايد واقعاً بازی سرنوشت ناميد. اگر از کودک يا نوجوانی که در مقطع دبستان يا راهنمايی در حال تحصيل است، سؤال شود می خواهی در آينده چه کاره شوی؟ يا از او بخواهيم انشائی در اين مورد بنويسد، تقريباً محال است که از چنين شغلی نام ببرد. شغل من هم در ابتدا اين نبود. بعد از بازی های گوناگونی که زندگی بر سر من آورد، وقتی از خدمت سربازی مرخص شدم پدرم مغازه ی لوازم التحريری برای من به راه انداخت. در اطراف من تعداد زيادی مشاور املاک وجود داشت. آنجايی که من در آن مغازه دارم شايد تعداد مشاورين املاک از مجموع اصناف ديگر زياد تر هم باشد. من که سرمايه ی نسبتاً قابل توجهی در دست داشتم هميشه علاقه مند به معاملات املاک بودم اما هر معامله ای که می کردم سرم کلاه می رفت. آن هم کلاه های آنچنانی؟! فکر می کنم اين مسئله برای خيلی های ديگر هم که وسوسه ی معاملات املاک آن ها را به اين سو کشيده است، پيش آمده باشد. در واقع اگر شما خواننده ی محترم روزی به اين فکر افتاديد، بايد بدانيد که در بازار معاملات املاک که در کشور ما بسيار هم طرفدار دارد، فقط تعداد کمی که به طور مستقيم دستشان در کار است يا خيلی خيلی زرنگ هستند، سود می برند. پس بهتر است بيخود و بی جهت فيلتان هوس هندوستان نکند. وقتی ملکی را می خريدم، همسايه هايم لطف کره با هم ضد و بند می نمودند و چنان ملک مرا که معمولاً هم اعلا بود خراب می کردند که هيچ مصرف کننده ای آن را نمی خريد. آن گاه خودشان ملک را از چنگ من در می آوردند و به قيمت بالاتری می فروتند. من هم که چنين می ديدم و از طرف ديگر درآمد ناچيز لوازم التحرير که گاهی اوقات ضرر مطلق بود، مرا اغنا نمی نمود، هميشه به پدرم اصرار می ورزيدم که من هم مشاور املاک بزنم اما او که کارمند قديمی ای بود، همواره با آن مخالفت می ورزيد. می گفت که از آبرويش می ترسد. سرانجام پس از سال ها که موقعيت های فراوانی از دست من رفت، بعد از لج و لج بازی های فراوان با پدرم من موفق شدم به مراد دل خود برسم و شغل مورد علاقه ام را راه بيندازم. آه چه موقعيت هايی که در اين سال ها از دست من رفت. همواره به خود می گويم، اگر از ابتدا چنين شغلی داشتم در زندگی بسيار جلو تر از اين چيزی که الان هستم بودم. می توانستم ماشين های آنچنانی از آن هايی که همسايه هايم دارند بخرم و به سفر های خارج از کشور بروم. اما چگونه چنين چيزی هايی مهيا می شوند. آيا با کلاه برداری؟ نه اصلاً احتياجی به چنين کار هايی نيست. کافيست پول نقد در دست داشته باشی و به انتظار بنشينی. در روز های اولی که اين شغل را زده بودم، روزی يکی از قديمی ها به من پند می داد که بنگاه دار درست مثل شکارچيست. پس فلان ملکت را بفروش و پول نقد آماده در بانک داشته باش. آن روز هم همين اتفاق برايم افتاد. يک نفر به من زنگ زد و گفت که آپارتمانی سه خوابه دارد و می خواهد خيلی سريع آن را بفروشد. می گفت: (( هر چقدر که بخرند. )) فردای آن روز با او قرار گذاشتم. می دانستم که آپارتمانی با همان مشخصات از قبل در بازار است. صاحبش تقريباً هر روز به در مغازه ی من مراجعه می کرد. قيمتش نسبتاً پايين بود اما چون مدتی از زمان ساخت آن گذشته بود و آسانسور هم نداشت، ( آخر در تاريخ ساخت آن آپارتمان به آپاتمان های چهار طبقه مجوز آسانسور نمی دادند. واقعاً که عجب قانون مسخره ای؟! ) هيچ مصرف کننده ای آن را نمی خريد. هميشه به آن هايی که قصد سرمايه گذاری در آپارتمان را دارند می گويم: (( اگر قصد زندگی در آن را نداريد برای سرمايه گذاری زمين بخريد. چرا که آپارتمان به محض اينکه مدتی از زمان ساختش گذشت و از سر و ريخت افتاد، ديگر هيچ کس آن را نمی خرد. خصوصاً اينکه هر روز تکنولوژی به روز تری در آپارتمان ها مورد استفاده قرار می گيرد که آپارتمان های قديمی تر از آن به دورند. درست مثل دختری که تا جوان و زيباست خواستگاران فراوان دارد اما به محض اينکه از سر و ريخت افتاد، ديگر هيچ کس او را نمی برد. اما زمين به حور بهشتی می ماند و هيچ گاه جوانی خود را از دست نخواهد داد. )) صاحب اصلی آپارتمان زن معلم بازنشسته ای به نام خانم دا... بود که اکنون مغازه ی سوپری کوچکی داشت اما آن که هر روز به در مغازه ی من می آمد، شوخر خانم دا... بود. مشخص بود که پول لازم هستند که اينقدر اصرار می ورزند. يکبار علتش را از شوهر خانم دا... پرسيدم. گفت: (( همسرم خواهر زاده ای دارد که قرض گرفته و به عنوان ضامن از سند ما استفاد کرده است. می خواهيم سندمان را آزاد کنيم. )) وقتی آن مرد به من زنگ زد با خودم گفتم: (( احتمالاً همان آپارتمان است. )) شب هنگام خانم دا... و شوهرش را ديدم و از آنان در مورد فروش آپارتمانشان سؤال کردم. شوهر خانم دا... گفت: (( زير پنجاه ميليون نمی دهيم. )) به او گفتم: (( شخص ديگری کمتر از اين چيز ها به من گفته است. )) پاسخ داد: (( می خواهند ملکمان را خراب کنند. )) با خود گفتم: (( شايد دو آپارتمان مختلف است. )) بنابراين منتظر آمدن مردی که به من زنگ زده بود شدم. من معمولاً املاکم را با مشارکت فردی به نام ج.س می خرم. با آقای ج.س هماهنگ کردم. اين فرد در بين بنگاهدار ها مرد نسبتاً با خداييست. می توان ملکی را بدون اينکه هيچ گونه مدرکی داشته باشی به نام او زد و از دبه اش نترسيد. خصوصيتی که خيلی کم پيدا می شود. قرار ما حدود ساعت شش بعد از ظهر بود. آن روز بعد از ظهر پس از روزها باران پاييزی به صورت نم نم شروع به باريدن کرده و هوا به طور ناگهانی سرد شده بود. کمی پيش از ساعت شش مرد مورد نظر به من زنگ زد و گفت: (( دارم تاکسی می گيرم. آيا بيايم؟ )) به او گفتم: (( لطفاً عجله کنيد چون می خواهم به نمايشگاه کتاب بروم. )) پاسخ داد: (( بيست دقيقه ای آنجا هستم. )) دقايقی بعد به من زنگ زد و گفت: (( دم در آپارتمان منتظر شما هستم. )) يک نفر از دلالان و از قضا شوهر خانم دا... در مغازه ام بودند. از آن ها عذر خواستم تا در مغازه را ببندم که درست در همان لحظه يکی از رفقايم که معمولاً در مغازه ی من می نشيند تا بتواند معامله ای انجام دهد، به در مغازه ام آمد. مغازه را با او که و.م نام داشت تنها گذاشتم و با عجله به وعده گاه رفتم. اما در نهايت تعجب وقتی از ماشين پياده شدم، خانم دا... را در کنار آن مرد که با او قرار گذاشته بودم، ديدم. مرد از من پرسيد: (( آپارتمان را چند می خواهی. من صبح روز شنبه پول نقد لازم دارم حالا هر چقدر که باشد اما اگر وام می خواهيد بگيريد، نمی دهم. )) من به جای او رو به خانم دا... کرده و گفتم: (( مگر من ديروز با شما صحبت نکردم. شما که چيز ديگری گفتيد. )) مرد به من گفت: (( سند اين ملک در کيف من است با من صحبت کنيد. )) خانم دا... به او گفت: (( ملک من بيشتر از اين چيز ها می يرزد. )) مرد با درشتی به او پاسخ داد: (( خاله شنبه صبح ميندازم زندانا. )) ( آن روز چارشنبه بود. ) خانم دا... گفت: (( من اين ملک را با حقوق معلمی خريده ام. کجا زندگی کنم. )) مرد گفت: (( همين جا چادر بزن. )) خانم دا... ناگهان زد زير گريه و گفت: (( لاقل جوری آن را بفروش که به اندازه ی رهن يک خانه برايم بماند. )) تمام تنم لرزيد. حتی در اين زمان که اين متن را می نويسم هنوز هم با يادآوری آن صحنه تنم می لرزيد. مرد بی توجه به خانم دا... رو به من کرده و گفت: (( شما اين ملک را چند می خواهيد؟ )) نمی دانستم بايد چه کار کنم. گفتم: (( من بنگاه دارم. اجازه بدهيد تا با خريدارتان هماهنگ کنم. )) به آقای ج.س زنگ زدم و گفتم بيايد. همين طور که منتظر آقای ج.س بوديم، خاله و خواهر زاده همچنان مشغول بگو و مگو بودند. من که مـتأثر شده و به دنبال راهی برای فرار می گشتم، به آن دو گفتم: (( من می روم دنبال خريدارتان. )) سوار ماشين شده و به سرعت آنجا را ترک نمودم. وقتی به سر خيابان رسيدم، پيکان آقای ج.س را مشاهده کردم. من پارک کرده و برايش چراغ زدم. آقای ج.س هم ايستاد. وارد اتومبيلش شده و برايش ماجرا را توضيح دادم. گفتم: (( اين طوری که طرف راضی نيست، خير و برکت از اين معامله می رود. )) آقای ج.س هم با من هم عقيده بود. بنابراين ما دو نفر آنجا را ترک کرديم. من به مغازه و آقای ج.س به خانه رفت. همينکه وارد مغازه شدم ديدم و.م دارد با تلفن مغازه صحبت می کند و همزمان چيزی را بر روی کاغذ می نويسد. گويی مشخصات ملکی بود. وقتی صحبتش تمام شد با کمال پر رويی کاغذ را در جيبش گذاشت. سپس رو به من کرده و فهميد اتفاقی افتاده است. از من پرسيد: (( چرا رنگت پريده. )) ماجرا را برای او هم تعريف کردم. و.م به من گفت: (( اگر کسی پول لازم نداشته باشد که ملکش را مفت نمی فروشد. تمام املاکی که در آن نان است، مطمئن باش صاحبش مشکلی دارد. )) در حين صحبت من و و.م ناگهان خانم دا... و خواهر زاده اش وارد مغازه شدند. مرد که خود را جم... معرفی کرد به من گفت: (( چی شد؟ )) آن دو را دعوت به نشستن کردم و پرسيدم: (( مشکلتان چيست؟ )) آقای جم... گفت: (( من نزول کرده و طلب اين ها را داده ام. بايد تا روز شنبه چکم را پاس کنم. حکم جلب اين خانم ( خاله اش ) هم در کيفم است. )) گفتم: (( آقا کوتاه بيا مگه خاله ات نيست؟! )) با لحن تندی گفت: (( شما به اين کار ها کاری نداشته باش. خريدار کو؟ من از راه دوری آمده ام. )) گوشی تلفن را برداشته و به آقای ج.س زنگ زدم تا بيايد. گفت: (( من به خانه رفته و ماشينم را در پارکينگ پارک کرده ام. ديگر نمی توانم بيايم. )) آقای جم... پيشنهاد کرد : (( ما برويم در خانه ی ايشان. )) چاره ای نداشتم به ناچار پذيرفتم. ما سوار اتومبيل آقای جم... شديم و به سمت منزل آقای ج.س حرکت نموديم. اتومبيل همان کسی که دقايقی پيش گفته بود، می خواهد تاکسی بگيرد. در راه خاله و خواهر زاده ام همچنان مشغول بحث با يکديگر بودند. وقتی به در منزل آقای ج.س رسيديم، او بيرون آمد. من و آقای جم... از اتومبيل پياده شديم و خانم دا... آنجا ماند. من به آقای جم... گفتم: (( راستش ما دو نفر می خواهيم شريکی اين آپارتمان را خريده و سپس بفروشيم. اگر اين زن راضی نباشد، خير و برکت از کار می رود. )) آقای جم... گفت: (( اين ها همه اش به خاطر ندانم کاری خاله و شوهر خاله ام است. پول نزول گرفته و جنس برای مغازه يشان خريده اند و در بازگرداندن آن مانده اند. من هم که ضامنشان شده بودم، اکنون چاره ای ندارم. )) آقای ج.س به او گفت: (( پس تا فردا فکر هايتان را بکنيد و ساعت پنج بعد از ظهر به در مغازه ی اين آقا ( اشاره به من ) بياييد. )) ما دوباره سوار اتومبيل پرايد 141 آقای جم... شده و بازگشتيم. در طول مسير خانم دا... که فهميده بود، من کمی به يه چيزايی اعتقاد دارم، مرتب نفرين کرده و می گفت: (( اگر من راضی نباشم تمام زندگی خريدارم آتش می گيرد. )) آقای جم... هم در پاسخ او می گفت: (( اين قدر دم از خدا و پيغمبر نزن. همه را بدبخت کردی. حالا هم بزار مشکل حل بشود وگرنه ميندازمت زندان. )) خاله و خواهر زاده مرا دم در مغازه پياده کرده و آنجا را ترک نمودند. پيش از پياده شدن به آقای جم... گفتم: (( وقتی آمدی حتماً خانم دا... را همراهت بياور چون اگر او راضی نباشد. من و آقای س.ج ملک را نمی خواهيم. )) وقتی آن دو رفتند، به سرعت در مغازه رابستم و به سمت نمايشگاه کتاب به راه افتادم. خيلی دير شده بود. عاقبت هم من نمايشگاه را از دست دادم. در راه صحنه ای از يک فيلم مستند را به ياد آوردم که در آن چند شير تازه بالغ شده گاوميش غول پيکری را که از گله اش جدا افتاده بود، در محاصره گرفته و سعی می کردند با تلاش فراوان او را بخوابانند. سرانجام هم موفق شدند. پايان آن فيلم که در آن مادر شير های جوان کنار گاوميش بر زمين افتاده نشسته، با دندان های قدرتمند خود گلوی او را گرفته تا گاوميش به تدريج خفه شود، هميشه در ياد من است. از خود پرسيدم: (( پس ما انسان ها با حيوانات چه فرقی داريم؟ )) به خودم پاسخ دادم: (( لااقل انسان ها گاهی اوقات دلشان به رحم می آيد. )) و دوباره به خودم گفتم: (( شايد در آن زمان هايی که به اندازه ی کافی گرسنه نيستند. )) يک بار ديگر هم چنين اتفاقی برای من افتاده است. بر حسب تصادف در آن زمان هم طرفم يک زن بود. البته برخلاف خانم دا... آن زن از پولدار های مغرور شمالی بود و گريه و زاری راه نينداخت. فکر می کنم شوهرش کارخانه داری ورشکسته بود که از ترس طلبکار ها پنهان شده و همسر را برای تهيه ی پول فرستاده بود. در آن زمان من به صلاحديد آقای ج.س زمين آن زن را نخريدم. دلال ديگری به نام ر.ق آن زمين را خريد و از قبال آن در مدت بسيار کوتاهی بيش از بيست ميليون تومان به جيب زد. زمين آن زن که مفت از چنگش درآمد. انگار فقط پولی که می بايست در جيب من باشد، در جيب آقای ر.ق رفت. بايد بگويم که اين آقای ر.ق هميشه آخرين مدل ماشين ها را سوار می شود و بسياری از کشور ها را ديده است. خانه اش در بهترين نقطه ی شهر است و به خاطر پول مفتی که در اختيار دارد می تواند تا می خواهد از دختران جوان تر از خود کام جويد. در طبيعت هم همين گونه است. موجودات قوی تر بهترين ها را از جنس مؤنث انتخاب می کنند. اين امر در عمل باعث می شود که نژادشان هر روز برگزيده تر شود. به نظر من علت موفقعيت آقای ر.ق اين است که او تبهر خاصی در خريدن زمين های به اصطلاح صاب مرده دارد. آنجايی که من زندگی می کنم، امثال اين آدم دور و برم فراوانند. حالا اگر شما به جای من بوديد چه می کرديد؟ اگر من ملک را نخرم، حتماً شخص ديگری آن را می خرد و من فقط از سود بی نصيب می مانم. سرنوشت خانم دا... کاملاً معلوم است. اگر من بخرم با آه و ناله و نفرين مردم چه کنم. اگر روزی آخرتی در کار باش و در آنجا از من بپرسند: (( يک پيرزن بازنشسته ی آموزش و پرورش را خانه خراب کردی. )) چه بگويم؟ بگويم: (( اگر من نمی خريدم، ديگری می خريد. )) اگر بگويند: (( تو را با گناه ديگران چه؟ دراينجا هر کس تقاص گناه خود را پس می دهد. )) آن گاه چه بگويم. اما در واقعيتی که ما زندگی می کنيم، اثری از آخرتی که من در تصور دارم نيست. قوی به جلو می تازد و ضعيف از ميان خواهد رفت. اينجا جايی برای ترحم وجود ندارد. در اينجا فقط گرگ ها زنده می مانند. در اين لحظه که من اين متن را تمام می کنم، دو ساعت از نيمه شب گذشته است. خواب از چشمانم ربوده شده و هنوز تصميم خود را نگرفته ام. نوشته: علی پاينده جهرمی خواهشمند است نظرات و پيشنهادات خود را در مورد اين متن با ايميلalipayandehjahromi@yahoo.comدر ميان بگذاريد. با کمال تشکر از شما خواننده ی محترم. ويرايش توسط Sarvenaz : 11-21-2009 در ساعت 08:21 PM. |
|
|
| 3 نفر از کاربران ، از دوست گرامي vampyr به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#17 (permalink) |
|
Expert
![]() تاريخ عضويت: Nov 2007
محل سكونت: world
ارسالها: 1,936
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 22
از ایشان 688 بار سپاسگزاري شده است
|
با استعدادی.آفرین.
__________________
http://kalagheshoureshi.blogfa.com/ میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشتمیخواری و مستی ره و رسم دگری داشت
|
|
|
|
|
#18 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,283
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,116
از ایشان 1,672 بار سپاسگزاري شده است
|
__________________
یک فیلسوف هرگز یک روحانی را نکشته است در حالیکه روحانیون فلاسفه زیادی را از دم تیغ گذرانده اند.... "دنيس ديروت" ![]() |
|
|
|
|
#19 (permalink) |
|
Expert
![]() تاريخ عضويت: Nov 2007
محل سكونت: world
ارسالها: 1,936
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 22
از ایشان 688 بار سپاسگزاري شده است
|
داستان شماره 4
این هم داستان من. ![]() در پي مرگ فراموشي روي سرش پرواز مي كرد. در شب تيره مردي كه پيراهن روشن به تن دارد مي كوشيد تا گل و لاي را از كفش هايش پاك كند. "نمي رسيم!" در فاصله ي چند متري اش كه جز مه و صدا چيزي نبود خش و خشي اورا به خودش مي آورد. سر بالا مي كند.كمرش را راست مي كند و همزمان پاي راستش را بالا مي اورد و سعي مي كند زير كفش را با تنه ي درخت تميز كند. "چرا ماتت زده؟" با خودش مي گويد "حق با توست.بايد عجله كنم." ديشب كه از خانه خارج شد مي توانست در تاريكي مطلق همه جا را ببيند.چشمان او مثل يك خفاش شب تاريكي را در مي نوردند و تا كيلومترها مي بينند.جنگل آرام بود و صداي نجواي موريانه هاي سرباز را ميشد شنفت. درنگ نكرد و راهش را از ميان درختان انبوه صنوبر در جنگل خاموش به سمت درياچه كج كرد. همه مي دانستند كه سالهاست آن درياچه به دلايل نامعلومي گم شده است.. حتي قديمي ترين فرد ساكن منطقه هم نتوانسته بود در طول يك جستجوي 9 روزه نشانه اي از درياچه بيابد. گويي جنگل خانه تكاني كرده است و همه ي اسباب و وسايلش را جابه جا كرده باشد.شايع شده بود كه جنگل به همراه پري هايي كه لابه لاي شاخه هاي شلوغ درختان افرا كنار گنجشك ها مي خوابيدند درياچه را برده اند به زيرزمين جنگل و يا به اتاق خواب پنهانش.جايي كه ديگر هر مهماني نتواند در ميهمان پذير از آن منظره ي زيبا لذت ببرد. مرد خسته از راه پيمايي طولاني زير يك درخت صنوبر متوقف شد.دستانش را به تنه درخت داد و چند مرتبه به كمرش ورزش داد.هوا را جوري به ريه هايش فرو برد كه گويي قرار است در مسابقه ي شنا به اعماق اقيانوس شركت كند. پشت به درخت كرد و ارام ارام نشست. مه كمتر شده بود. هرچه صبح نزديكتر ميشد پتوي مرطوب و نمور جنگل كوچك و نازكتر ميشد. اكنون مي شد درختان روبرو را ديد. "فكر مي كني اگه استراحت كني خستگي ت رفع ميشه رفيق؟" چشمانش را بست و زير لب زمزمه كرد:"ميشه!مطمئنم كه ميشه !" و به خواب رفت.بالاي سرش يك ماده يوزپلنگ زخمي روي شاخه اي نازك جابه جا شد. خون از ميان پاهايش قطره قطره بر جان درخت و جامه ي مرد مي چكيد. گوش هايش را تيز كرد تا مگر فرياد نوزادش را بشنود. اما جز صداي كودك جنگل باد و نوه اش نسيم چيزي نشنيد. زوزه اي كشيد و به ياد آورد كه اعتمادش بر خلاف قوانين طبيعت بوده است.غريزه اش دستور مي داد كه به مرد اعتماد نكند. شي ئي از آسمان بالاي سر آنها با سرعت نور گذاشت. از صداي جابه جايي هوا و پچ پچ جغدهاي آن حوالي بيدار شد. دستش را به خزه هاي پاي درخت كشيد و خيسي كف دستش را به پاي چشمانش. "من مراقبت بودم.وقتي تو خواب بودي من چشم بر هم نذاشتم تا مواظبت باشم." صدا خيلي نزديك بود آنقدر كه مرد حس كرد نكند خودش دارد حرف مي زند. به راه افتاد. درخت ها بيدار مي شدند و نرمش مي كردند و با صداي گرفته مي گفتند:"درود بر پادشاه نيكزاد نيك كردار" مرد لبخندي مي زد و به راهش ادامه مي داد. يك جفت پرستوي سحرخيز ساكن كلبه اي در آن نزديكي روي زمين مشغول جمع آوري شاخه هاي ريز خشك بودند. "درود بر پير دانا پيامبر خدا" مرد دستي به محاسنش كشيد و سرفه اي كرد.پرستو ها به روي شانه اش پريدند و نجواكنان همه ي وقايع را تعريف مي كردند. آخرين روز مرد جنگل را با دلخوري ترك گفته بود. روزگاري او پيامبر و پادشاه جنگل بود. و همسر جنگل. جنگل مرد را سال ها پيش زير يكي از درختانش يافته بود. و سرپرستي اش را پذيرفته بود. او را با شير ماده گرگ هايش سير كرده بود. و در پر نرم قوهاي مهربان درياچه اش و مرغ هاي وحشي خوابانده بود. و يوزپلنگي را ماموريت داده بود تا شب ها كودك را در آغوش بگيرد . و همواره مارمولك هايي بودند تا همه ي اخبار را به جنگل برسانند. جنگل هرگز براي ديدن كودك به ديدارش نرفت. تا آنكه پري قهوه ايروبيك كه نديمه ي مخصوص جنگل بود خبر آورد كه كودك جوان برومندي شده است كه مثل يوزپلنگ سريع و مثل ببرهاي كوه پايه قوي ست. جنگل همه را مرخص كرد. از كلبه اش خارج شد و زير درخت زيتونش ايستاد و وردي خواند. الهه ي جوان و زيبايي با موهاي طلايي و پوست صاف شيري عريان از ميان درختان مي گذشت و قدم بر سينه ي باد مي گذاشت . خورشيد شرمش آمد بيش از آن بر آسمان جنگل بتابد و پشت ابري پنهان شد. جوان قوي هيكلي مشغول بازي با پروانه اي بود. كنار مرد جوان يوزپلنگ نشسته بر تخته سنگي با چشمان تيزش به اطراف مي نگريست. پرنده ها بالاي سر جوان پرواز مي كردند و يك چكاوك آواز درخت ها را مي خواند. اي ابي آسمان زيبا اي گسترده ز دور تا به اينجا من ... و با ورود الهه ي جوان همه ساكت شدند. درخت ها نفسشان بند آمد. سبزه ها رشدشان متوقف شد و ابر هاي بالاي سرشان بي صدا گوشهايشان را تيز كردند. مرد جوان پروانه را بوسيد و رهايش كرد. پروانه روي دوش الهه نشست و ناپديد شد. جوان برخاست و با صداي بلند گفت: درود بر تو اي موجود زيبا . الهه نزديك شد. فرمان داد باد او را روي زمين نهاد. جلبك هاي جوان پهن شدند و الهه گام برداشت. هيچ چيز حركت نمي كرد مگر براي رفع نياز او. چرخي گرد جوان زد و بويش كرد. موهايش بلند و آشفته و تنش گلالود و چرب بود. اما همچنان زيبا و قوي . الهه به يوزپلنگ فرمان داد تا جوان را به درياچه ببرد و پاكيزه كند. و رفت. شب هنگام غزال پير وارد تنه درخت بلوط شد و مسائلي را در گوش جوان نجوا كرد . با صداي غوك ها جوان راهش را از ميان تاريكي مطلق پيدا مي كرد تا آنكه شب پره ها درب كلبه ي جنگل را نشانش دادند. در باز شد و جوان وارد شد. باد به آرامي مي چرخيد و نگاهباني مي داد. مه دور كلبه را پوشانده بود تا چشمان موجودات بيدار نجنبد . ابري روي ماه را پوشانده بود تا نورش طالعي نحس بر اين رويداد بزرگ نزند . همه چيز آماده بود تا اتفاقي مهم بياقتد. رازقي ها ي باغچه شعر نهال هاي جوان را زمزمه مي كردند و شب بو ها تا آنجا كه مي شد عطرشان را از جدار چوب هاي ديوار به داخل مي فرستادند. كرم هاي شب تاب سقف خانه را چراغاني كرده بودند. و يك پري براي مرد جوان نوشيدني آورد. معجون مست كننده اي از شير تخمير شده ي ماديان هاي وحشي . تختي از پر قو و عطر گلهاي داوودي كنار اجاق روشن از آتش سبز ني هاي مرداب گمشده انتظارش را مي كشيد. جنگل، نامرئي روي شانه هاي پهن مرد جوان نشسته بود. بي وزن و آرام . و موهايش را بو مي كشيد . مرد جوان معجون را سر كشيد و روي تخت بي هوش افتاد . الهه ي زيبا روي سينه اش دراز كشيد و كف دستش را روي پوست بازوان مرد جوان مي كشيد. ... مدت ها بود داستان لطيف جوري كه خودم مست شوم ننوشته بودم. دستم گرم شد. ادامه دارد. مي توانيد نظر بدهيد تا چه بكنم. ويرايش توسط Sarvenaz : 11-22-2009 در ساعت 05:32 PM. |
|
|
| 2 نفر از کاربران ، از دوست گرامي kalaghshouresh به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#20 (permalink) |
|
Expert
![]() تاريخ عضويت: Nov 2007
محل سكونت: world
ارسالها: 1,936
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 22
از ایشان 688 بار سپاسگزاري شده است
|
ادامه ی داستان البته چند روز بعد اینرا نوشتم.گرچه مثل روزهای اوجم نیستم البته اگر من روزی داشته ام و اگر اوج و نزولی بوده.داستان ها و نوشته هایم را از وبلاگم منتقل کردم به هم میهن در هلن و کلاغ شورشی تالار داستان نویسی تا دوستان هم شاید تشویق شوند و بازگردند و رونق را بازگردانند به محفل.حیفه که سوت و کور باشه.خونه ی خودنونه نذارید اجنبی ازتون بگیره.
------------------------ ادامه داستان من روي تنه ي درخت پير نشست. صبح از راه رسيده بود و كنار پايش منتظر بود. مرد دستي در موهايش كرد و آهي كشيد.سنجاب روي شانه اش آرام فندق مي خورد. "بايد راه بيافتي.زمان زيادي براي از دست دادن نداري رفيق." سرش را به نشانه ي تاييد تكان داد و نفس عميقي كشيد و بلند شد. حس كرد زانوانش ترق و ترق مي كنند. پري زيبا روي سينه اش نشسته بود و به صداي نفس هاي مرد جوان گوش مي داد. "من به تو عمر جاودانه دادم." و چشمان همسرش را بوسيد. مرد بازوان پري را گرفت . "تو خيلي زيبايي.كاش مي توانستم نام تو را بدانم." پري سينه اش را بالا گرفت و پستان هايش را روي سينه ي مرد جوان لغزاند. "گفتم كه اگر نام مرا ببري جادويم باطل مي شود." مرد جوان خنديد. "من عاشق خنده هايت هستم." "من عاشق ..." او نمي دانست عشق چيست. اما پري را دوست داشت. مرد همراه صبح تا مرداب رفت و آنجا كنار نيزار ها مرخصش كرد. "بايد به او مي گفتي.بايد همه چيز را با صبح در ميان مي گذاشتي." "دست از سرم بردار.من خسته ام." و روي آب دراز كشيد.مرغابي ها گردش مي چرخيدند و هوا از غم او دگرگون شد. مرداب خميازه اي كشيد و بيدار شد. "آه پيامبر!تو چقدر پير شده اي؟" مرد چشمانش را بست و به خواب رفت. "بيدار شو مرد جوان.خورشيد به ملاقات آمده." از پشت پلك هايش دستان گرم و نازك خورشيد را مي ديد كه حريصانه صورتش را نوازش مي كرد. خنده اي كرد و چشمانش را باز كرد. پري دستش را بين او و خورشيد گذاشت. "بايد بيشتر مواظب باشي.او داغ است و حرارتش بينايي ات را از تو خواهد گرفت. با خودش گفت اي كاش مي شد.حس مي كرد بيش از سن اش پير و فرتوت شده.به خودش مي گفت شايد من زندگي ديگري داشته ام و همان روح به درون اين جسم منتقل شده. مادامي كه خورشيد از پس پرده ي حرير درباره ي زيبايي هاي آسمان و عشق بازي هايش با ماه حرف مي زد و پري مشغول آماده كردن صبحانه بود ،مرد جوان با انديشه هايش به باغي رفته بودند. اطمينان داشت همه چيز را قبل از آن تجربه كرده است. همه چيز را لمس كرده است. غنچه ها غمگين بودند. جنگل با آنها مهربان نبود. گل مادر به مرد جوان گفت كه او هر لحظه از مرگ فرزندانش مي ميرد و زنده مي شود.اما بايد به جبر جنگل خوشحال به نظر برسد . مرد جوان از خودش پرسيد كه چرا بايد زندگي تفاوت قائل شود. چرا درخت عمرش بيش از گل هاست و جنگل ناميرا و هوا هميشگي و خورشيد ... سوالاتش تمام نمي شدند. گنجشك صدايش زد. راه كلبه را در پيش گرفت اما همچنان به غم گل هاي زيبا مي انديشيد كه چه كوتاه است فرصت زيستنشان. خورشيد رفته بود.پري او را در آغوش كشيد و گفت كه چقدر خوب شد كه رفته بيرون.چون هيچ دوست ندارد خورشيد با او حرف بزند. مرد جوان لبخندي زد و روي صندلي نشست. "مي تونم ازت يه خواهشي بكنم؟" "هر چيزي عزيزم." "مي خوام خلوت داشته باشم.مي خوام از موجوداتت بخواي مارو تنها بذارن وقتي توي كلبه با هم هستيم." پري نگاهش مي كرد. "اما نمي خوام از من ناراحت بشن." پري زير لب وردي زمزمه كرد و تنهايي و خلوت از دودكش وارد كلبه شد. "درود بر بانوي ما جنگل.درود بر سرور ما مرد جنگل." "آه پري من.خواهش مي كنم.حتي تنهايي ها هم نباشند." پري دستي زد و همه چيز ناپديد شد. فقط او ماند و پري.در و ديوار و درخت و آسمان و زمين و همه چيز محو شده بود. فقط او بود و پري. حتي زمان هم نبود. براي مدتي پري هم غيبش زد. مرد جوان بر فضايي لايتناهي نشست و به پشت دراز كشيد و معلق به فكر فرو رفت. صداي پري در گوشش پيچيد. "عزيزم،مي خواهي حتي افكارت هم نباشند؟" و ناگهان مرد جوان سبك و بي وزن در فضا رها شد. دور شد و تا بي نهايت در فضا فرو رفت. پري كنارش ظاهر شد. حتي خاطره ها هم رفته بودند و مرد جوان گنگ و گيج به او مي نگريست . پري كنارش دراز كشيد و در اغوشش كشيد و با او مدت ها رفتند. آنقدر رفتند كه پري خسته شد. مرد جوان به خودش آمد.پري خاطراتش را به او بازگرداند. "چند وقت است اينجاييم پري مهربان من؟" "نمي دانم." "دوستت دارم پري.و دلتنگت شدم.وقتي نبودي دلم گرفت.مي خواستم نباشم و هيچ چيز نباشد اما تو در كنارم باشي." پري از شوق گريه اش گرفت. مرد جوان با انگشتانش اشك هاي مرمرين پري را كه درخشنده در فضا پخش مي شدند را پاك كرد و بوسه اي بر پيشاني اش زد. "دوستت دارم.تو نبايد گريه كني." "مرا در آغوش بگير.قول بده تنهايم نذاري.من بيش از اين تحمل تنهايي را ندارم.بايد كمكم كني.من نمي توانم بيش از اين همه چيز را كنترل كنم.مي خواهم كمي استراحت كنم.مي خواهم زماني براي خودم داشته باشم.كمكم كن عزيزم تا بتوانم براي خودم فارغ از مسئوليت ها زندگي كنم." مرد جوان انگشتش را روي لب پري گذاشت و با حركن پلك هايش به او قول داد كه تنهايش نگذارد و تا آنجا كه مي تواند كمكش كند. پايان ويرايش توسط kalaghshouresh : 11-22-2009 در ساعت 12:28 AM. |
|
|
| 2 نفر از کاربران ، از دوست گرامي kalaghshouresh به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#21 (permalink) |
|
زنده به گور
![]() تاريخ عضويت: Jul 2006
محل سكونت: نزدیک دژ خداوند
ارسالها: 2,986
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 71
از ایشان 978 بار سپاسگزاري شده است
|
درود کمی نقد اجازه هست ؟
اول از علی اقا : نوشته اول (خانواده اسمیت ) عالی بود یک داستان کامل و بی نقص ... داستان خوب شروع شد و عالی تمام شد . فقط یک چیر سبک نوشته ان شبیه خانواده خوشبخت سارتر بود ... داستان دوم اما بسیار ضعیف تر از اولی گرچه ان نیز به تنهایی خوب و جالب اما اگر در اخر داستان ان نتیجه گیر گرفته نمیشد بهتر بود بیشتر از داستان شبیه یک مشورت گرفتن بود و جالب انکه سبک نوشتارش با قبلی بسیار تفاوت داشت و مرا به شک انداخت که مبادا هر دو از یک نفر نباشد .. پاینده باشید ...
__________________
روز خوش قلم خوشتراشم .... شاید در شب حجله مرگ را برایم بزایی www.tanha990.blogfa.com |
|
|
|
|
#23 (permalink) |
|
زنده به گور
![]() تاريخ عضويت: Jul 2006
محل سكونت: نزدیک دژ خداوند
ارسالها: 2,986
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 71
از ایشان 978 بار سپاسگزاري شده است
|
و داستان دوست همیشه نامرئی بانو الهه :
چه قدر شبیه من بود هر شب میگویم فردا قسمتی از ان نوشته طولانی باید تمام شود و زمانی که تمام شد برای چند نفری که برایم بسیار مهم اند خواهم فرستادش و شاید خیلی کارهای دیگر ... خوب مینویسی خیلی بهتر از نوشته های اولت ؛ بسیار رشد کردی و هنوز منتظرم ... |
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي tanha990 به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#24 (permalink) |
|
زنده به گور
![]() تاريخ عضويت: Jul 2006
محل سكونت: نزدیک دژ خداوند
ارسالها: 2,986
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 71
از ایشان 978 بار سپاسگزاري شده است
|
و داستان کلاغ را نخواندمت میخوانمت اما میدانم مثل همیشه پر از فکری و پر از چیزهایی که سخت میتوان فهمیدش
![]() |
|
|
|
|
#25 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Mar 2008
محل سكونت: بی سرزمینم
ارسالها: 1,468
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 421
از ایشان 344 بار سپاسگزاري شده است
|
منم فردا یا پس فردا اگه عمری باشه داستانم و میذارم
تنها جون خواهشن داستان من و هم نقد کن فقط ایراد هام رو به خودم بگو
__________________
دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست کس در همه آفاق به دلتـــنگی من نیست |
|
|
|
|
#27 (permalink) | |
|
تنهای تنها
![]() تاريخ عضويت: Oct 2005
محل سكونت: زیر آسمون خدا
ارسالها: 4,753
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 5,794
از ایشان 2,723 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
اگع ایرادی هم داره خوشحال میشم بگی.
__________________
سخت است از چشمان من چیزی بفهمی چیزی از این باران پاییزی بفهمی من دوستت دارم ولی یادت بماند دیگر نباید بیش از این چیزی بفهمی ... |
|
|
|
|
|
#29 (permalink) |
|
رهگذر
![]() تاريخ عضويت: Nov 2009
محل سكونت: مشهد
ارسالها: 10
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 3
از ایشان 4 بار سپاسگزاري شده است
|
داستان شماره5
"به هیچکس نگفتم" - یه کمی به این پسر نصیحت کن. -مگه چکارکرده؟ - بایدخودت ببینی. -اون که همه اش دوروبرکتابهاشه. -همین دیگه ، ازبس کتاب می خونه. - می خوای بگی خل شده ؟ - نه، کی من این رو گفتم؟ - پس چی؟ - نه حرفی می زنه ، نه غذای درستی می خوره. - می گی مریض شده؟ - فکرنمی کنم، اما خیلی توی خودشه. - خب ازش می پرسیدی چشه ؟ - به من چیزی نمی گه ، خودت ازش بپرس. صدایشان را می شنیدم.مادرم نگران حال من بود وداشت باپدرصحبت می کرد. به هیچکس نگفتم. اگر می گفتم هم، کسی باور نمی کرد. چون خیلی از چیزها را نمی شود باورکرد به همین خاطر بعضی از مسایل را نمی توان به کسی گفت. حق هم دارند. همه این گونه مسایل را تجربه نکرده اند. چون با حواس معمولی قابل حس ولمس نیستند.اماهمه درحواس معمولی تجربه دارند. وقتی نسیم به صورتمان می خورد آنرا حس می کنیم وهمینطور زبری ، نرمی ، گرمی ، سردی ، بو و صدا بوسیله یکی از این حواس برای ما قابل تشخیص هستند. اما چیزی که من دیدم به حواس معمولی هیچ ارتباطی نداشت وحس دیگری بود. یک حسی که اسم آنرا نمی دانم ولی وجود دارد ومن آن را تجربه کرده ام. همه ی ما هر روز درکوچه وخیابان از کنار آدمها واشیاء متفاوتی پیر، جوان، زن، مرد، بچه ، مغازه ، اتومبیل ودرخت به راحتی می گذریم وهیچ توجهی به آنها نمی کنیم وانگار آنها برای ما وجودخارجی ندارند وتاثیری هم روی مانمی گذارند واگر راجع به آنها باکسی صحبت کنیم خیلی عادی وجود آن ها رامی پذیرند و قبول می کنند.ولی گفتن بعضی ازچیزها غیرعادی است وچون هضمش برای دیگران مشکل است اولا" کسی باور نمی کند دوما" اگر به کسی گفتی، فردی دروغگو ویا روانی قلمداد خواهی شد. پس مجبوری سکوت کنی و من هم سکوت کردم. هنوز صدای آن ها را می شنیدم. -لابد از بی خوابی و... ؟ - و اون کتابها. - ممکنه ، مطالعه هم حدی داره؟ - خب بهش بگو یه مدتی کتاب رو بذاره کنار واینقدرکتاب نخونه. - اون تازگی ها با کسی رفت و اومد نمی کنه؟ - نه ، خیلی وقته که بیرون نمی ره. - محض احتیاط گفتم، می دونم اهل چیزی نیست. حالا یه چیزی بیار بخورم، گرسنمه. - بیا بریم توی آشپزخونه. - بچه ها چی؟ - اونها خوردن و خوابیدن. - الان احمد خوابه یا بیداره؟ - نمی دونم، چراغ اتاقش که خاموشه. عشق وعلاقه عجیبی به مطالعه کتاب دارم. هرشب که یک کتاب داستان را به دست می گیرم وشروع به خواندن می کنم تا خواب بر من غلبه نکند دست بر نمی دارم. یکی از این شبها تا دیروقت بیدار مانده بودم وکتابی را به پایان رساندم سپس رفتم روی تخت درازکشیدم. چند لحظه بعد آرامش خاصی سراسر وجودم رافراگرفت وحالت عجیبی پیداکردم. حالتی بین خواب وبیداری بود. نورمهتاب از پنجره به داخل اتاق می تابید و نسبتا" آن را روشن کرده بود. دیدم زنی خوش اندام با لباسی سفید آمد توی اتاقم و مستقیم رفت به طرف کتابخانه ام . مقابل آن ایستاد و انگشتش را روی شیرازه های کتاب ، ازردیف بالا تا پایین کشید و روی یک کتاب متوقف شد. پشتش به من بود نمی توانستم صورتش را ببینم. از ترس داشتم می لرزیدم که دستی بازویم را فشارداد و گفت: « احمد چی شده ؟ سردت شده؟ خواب دیدی ؟ ». مادرم بود. برخاستم وروی تخت نشستم. نگاهی به کتابخانه انداختم. هیچکس نبود هیچکس. گفتم آره خواب دیدم و دوباره گرفتم خوابیدم. از آن شب به بعد مادرم ، هم نگران بود وهم به رفتار من مشکوک شده بود ومرا زیر نظر داشت وگاهگاهی به اتاقم سر می زد. با اینکه آن شب ترسیده بودم اما کنجکاو شدم و دوست داشتم دوباره او را ببینم. بهمین خاطرشبهای دیگر بجای مطالعه ی کتاب ، روی تخت دراز می شدم وانتظار می کشیدم تا دوباره آن حالت عجیب به من دست دهد وصورت آن زن راببینم. شاید هم خواب دیده بودم. نمی دانم. هنوز پدر و مادرم داشتند با هم صحبت می کردند. یک لحظه صدایشان قطع شد و دوباره آن حالت برایم بوجودآمد و آن زن را کنارکتابخانه ام دیدم اما این بار تنها نبود ، چند نفر دیگرهم آمده بودند وهمه دوروبراو را گرفته بودند. یکی یکی آن ها را از نظر گذراندم. خیلی متعجب شدم. باورم نمی شد. انگار همه ی آنهارا می شناختم. گویی سالها درکنارشان بودم . خوب که دقت کردم دیدم حدسم درست است. آن زن زیبا و خوش اندام با آن لباس سفید « ربه کا» بود. بله ربه کا بانوی « ماندرلی » . سعی کردم برخیزم وبروم نزد آن ها ، اما نتوانستم انگار مرا به تخت بسته بودند. آن ها را یکی یکی به اسم صدا زدم. هیچکدام صدایم را نشنیدند. چندلحظه بعد « گل محمد » باوقارخاصی آمد توی اتاق وبه دنبال او هم « مارال » باهمان قد وقامت به آن ها پیوست. سپس « هیت کلیف » رادیدم که با قیافه ای خشن درچارچوب در نمایان شدکه دراین موقع « کاترین » با خوشحالی بازوی « ادگار» را گرفت وگفت:« ببین هیت کلیف هم اومد». اما « ادگار» روبه کاترین کرد وباعصبانیت گفت:« بیا ازاینجابریم» و کاترین گفت:« تو هیچوقت از او خوشت نمی آمد». کمی آنطرفتر« مگی » با چهره ای غم گرفته ایستاده بود وبه آنها نگاه می کرد. همان مگی ی دوست داشتنی که مادرش بسته ای پیچیده درکاغذ قهوه ای رنگ ، کف دستش گذاشت واز آشپزخانه بیرونش کرد واوبیرون خانه بسته رابازکردوچشمش به عروسکی افتاد که در کاغذ مچاله شده درخواب ناز فرورفته بود. ربه کا متوجه مگی شد و به طرفش رفت. دستان او را دردست گرفت و گفت:« خانم اونیل برای دین متاسفم» . مگی پاسخ داد:« ممنونم» و سرش را پایین انداخت.دیدم « کارولین » محو تماشای ربه کا و راه رفتن اوشده ، اما بخاطر اینکه خانم « دانورس » با همان پیراهن سیاه در کنارش بود جرات نداشت به او نزدیک شود. نمی خواست او را ببیند و دوباره با نگاهش به او بگوید « تو بانوی با وقاری نیستی، ضعیف، خجالتی و فاقد اعتماد بنفسی.» وبه این خاطررفت به طرف « جین ایر». لبخندی زد وگفت: « خوشحالم که بالاخره با آقای روچستر ازدواج کردی ، از آدل هم خبر داری؟». جین ایر گفت: « بله یکبار به او سرزدم. در مدرسه ای مشغول درس خواندن بود.». کارولین پرسید: « راستی چشمان آقای روچستر بهتر شد؟» جین ایر پاسخ داد: « بعدازمعالجه در لندن، بایکی از چشمانش نسبتا" قادر به دیدن است.» . یک مرتبه چشمم به« الیورتویست » افتاد که آهسته ازکنارهمه ی آنها گذشت وبدون آنکه کسی بفهمد به کتابخانه ام نزدیک شد. کتاب الیورتویست را برداشت وبه سرعت به طرف دراتاق رفت . او را صدا زدم که برگردد و کتاب را سر جایش بگذارد، اما توجهی نکرد ورفت بیرون. سعی وتلاش زیادی کردم که از روی تخت بلندشوم ودنبال او بروم وکتاب را از او بگیرم که باز صدای آن ها راشنیدم. - حسین آقا ! انگار در می زنن. - در؟ این وقته شب! - مگه تونشنیدی؟ برم ببینم کیه؟ - بشین ، اگه کسی بود که زنگ می زد. - این آخر شبی ، کی می تونه باشه؟ -لابد گربه هان. - نه بابا ، می گم صدای در بود. - باشه می رم ببینم کیه؟ - منم میام. - بیا بریم. - خاک برسرم، چرا احمد اینجا افتاده ؟ - مگه توی اتاقش نخوابیده بود؟ - دیدم که رفت توی اتاقش. - پس چرا اینجا افتاده؟ - مگه بهت نگفتم ؟ حالا با چشمهای خودت دیدی؟ مادرم نگران حال من بود وداشت گریه می کرد. پدر دستش را زیر گردنم برد وکمک کرد تا بنشینم. وگفت: « چی شده پسرم؟» چشمانم را باز کردم. پیشانی ام به شدت درد می کرد. به اطراف نگاهی انداختم . کتاب« الیورتویست » کنار درب حیاط افتاده بود!. ويرايش توسط Sarvenaz : 11-27-2009 در ساعت 09:05 AM. |
|
|
|
|
#30 (permalink) |
|
رهگذر
![]() تاريخ عضويت: Nov 2009
محل سكونت: مشهد
ارسالها: 10
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 3
از ایشان 4 بار سپاسگزاري شده است
|
داستان شماره6
دوست دارم همسرم باشی کنار قبر ، پهلوی خواهرم نشسته بود.وقتی زنهاازروی قبربرخاستنداورادیدم.باورم نمی شد.صورتی بیضی شکل باچشمانی نافذ و قدی بلند.به همان صورتی که برایم تعریف کرده بودند.مادروعمه وخاله وخواهر هرکدام بادیدوسلیقه خودبه جنبه ای ازخصوصیات اواشاره کرده بودند و همگی درادب،متانت،صداقت ونهایتا" زیبایی او همصدا بودند.ولی من همه ی این تعریف وتمجیدو تلاش آنهارابرای راضی کردن خود می دانستم. به این خاطرزیر بارنمی رفتم وبه حرفهای آنها توجهی نداشتم وبه بهانه های مختلف از دیدن او شانه خالی می کردم. عمه مرده بود. یگانه مونس پدر وقصه گوی دوران کودکی من وخواهرم دریا. همه ی فامیل آمده بودند تا عزیزی را به خاک بسپارند. عمه بیش از همه اوراپسندیده بود.ای کاش این آرزو به دلش نمی ماند. هنوز غروب نشده بود که ازخاک برگشتیم.زنهاتوی یک اتاق ومردها درسالن نشستند.صدای قرآن فضای خانه را فراگرفته بود.اما من آرام نمی گرفتم.گاهی به عمه وگاهی به او فکرمی کردم. شرایط موجودبرایم قابل درک بود اما حسی غریب فکرم را به سوی اومی کشاند. غوغایی در درونم به پاشده بود. انگار چیزی راگم کرده بودم. اصرارآنها بیهوده نبود.او با آنچه درباور خودداشتم وآنچه دیده بودم قابل مقایسه نبود. آنها که زن بودند واینطور شیفته ی او شده بودند دیگر من جای خوددارد. باهمان نگاه اول مرامجذوب خود کرد ودردلم جای گرفت. برخاستم ورفتم توی حیاط. بعدازشام بجزچندفامیل نزدیک ، بقیه رفتند. دربین زنهایی که بیرون می رفتنداوراندیدم. خواهرکوچکم راصدازدم وقتی نزدیکم آمد. توی گوشش آهسته گفتم: _ دیگه کسی توی اتاق نیس؟ گفت: _ نه. _ بروببین و بیا به من بگو ،خب. _ به خداهیچکی نیس،همه رفتن بیرون. رفتم درکوچه. او کنار خواهرم ایستاده بود و باهم صحبت می کردند. اسمش نیلوفر بود. خواهرم تامرادید لبخندی زد. اما او پشتش به من بود.چندلحظه بعد،ازخواهرم خداحافظی کرد ورفت.برگشتم توی حیاط. خواهرم آمد ازکنارم گذشت و بلافاصله رفت توی سالن. دنبال اورفتم.چادرش راروی چوب لباسی انداخت وبرگشت که دوباره برودتوی حیاط ،جلو او ایستادم.گفت: _ بروکنار،می خوام برم کمک اونا ظرفهاروبشورم. گفتم: _ چی شد ؟ گفت: _ چی ، چی شد ؟ ازشیطنت دریا با اطلاع بودم که به این سادگی چیزی به من نخواهدگفت.حق هم داشت پس ازآن همه خوداری که می کردم حالا می خواست تلافی کند.نیلوفرودریاهمکلاسی بودندو علاقه زیادی به هم داشتند. دوران دبیرستان را باهم گذرانده بودند.ازجلو خواهرم رفتم کنار.نگاهی پیروزمندانه به من کرد ورفت توی حیاط.حوصله نداشتم.نمی دانستم چکارکنم.رفتم یک استکان چای برای خودم ریختم وگوشه ای نشستم،کمی که سردشد آن راخوردم، سپس برخاستم وضوگرفتم ونمازم راخواندم. پس از خاتمه نماز ، مشغول دعاکردن بودم که خواهرم دوباره آمد وقتی مرادید با لحنی کش دار گفت: _ دعاکن ، شاید ، خدا لطفی کنه وبه آرزوت برسی ورفت توی آشپزخانه. دعایم که تمام شدرفتم سراغش ، گوشش راگرفتم وگفتم: _ چی گفتی ؟ گفت: _ هیچ چی. گفتم: _ یه بار دیگه بگو. _ خب گفتم دعاکن به آرزوت برسی ، مگه عیبی داره ؟ منظورش را می دانستم اما گفتم : _ نه ، نشد .بگو ببینم منظورت چه بود؟ _ چه می دونم. بالاخره هرکسی یه آرزوهایی داره دیگه. _ خب توچه آرزویی داری؟ _ فعلا" آرزوی داداشم واجب تره. _ از همین ات خوشم میاد. خب برام چه کردی ؟ _ به همین سادگی ، بدون هیچ خرجی. _ ای زرنگ! باشه قبول. _ حالا شد یه چیزی. _ خب حالابگو ببینم..... پدرآمد توی سالن و نتوانستیم به صحبتمان ادامه دهیم. * * * هفته وچهلم عمه هم به خوبی برگزارشد.زمان چه زود می گذرد.اصلا"زمان خیلی حریص است،همه اوقات را می بلعد تا همه چیز و همه کس به دست فراموشی سپرده شود و رنگ کهنگی به خود بگیرد.تا عمه زنده بود بایداورامی دیدم. بهتربود.خوشحال می شد. من و دریا با قصه هایش بزرگ شدیم و رشدکردیم.قصه های شیرین و آموزنده زیادی می دانست اما هر زمان به فراخور سن و سال ما ، لحن و نوع قصه اش را انتخاب می کرد و به مرور که بزرگ تر می شدیم محتوا ی آنها نیز تغییر می کرد و زمانی رسید که قصه هایش سرشار از خصلت های جوانمردی ، فداکاری ، گذشت و نوعدوستی بود و عین یک آموزگار سعی داشت این خصلت هارا درما تقویت کند . خدا رحمتش کند وبالاخره یک روز به من گفت: _ عمه ، دیگه عمرم داره تموم می شه و پام لبه گوره ، اما دلم می خواد قبل از مردنم عروسی تو روببینم. قصه ی دختر شاه پریون که هنوز یاد ته ؟ گفتم: _ بله عمه. _ خب یه دختر برات سراغ دارم عین دختر شاه پریون اما از اونم بهتر.نمی دونی چه گوهریه ، مومن ، باحیا ، فهمیده وخوش صحبت.هرچه بگم کمه. و من بخاطر اینکه دلش را نشکنم گفتم: _ دستتون درد نکنه. دراین مراسم و یکی دوبارهم در مسیر کلاس خیاطی اورادیدم.ازدریا شنیده بودم که به کلاس خیاطی می رود به همین جهت عمدا" درمسیر اوقرارمی گرفتم تا با او صحبت کنم. بیش از پیش به او علاقه مند شده بودم. همه ی حرف هایی که درمورد او گفته بودندحقیقت داشت.ازخودم بدم آمد که آنهاراباورنمی کردم. یک روزکه با او به طرف خانه اشان می رفتیم از اودرمورد ادامه تحصیل وتصمیم آینده اش سوالاتی کردم.گفت: _ هنوزتصمیمی برای ادامه تحصیل نگرفته ام چون آمادگی اش روندارم. گفتم: _ درمورد ازدواج چی؟ صورتش قرمز شد وسرش را پایین انداخت وگفت: _ نمی دونم چی بگم! _ خواستگارها که دختری به این زیبایی وجذابی را راحت نمی ذارن. _ شما اینطورفکر می کنین! _ تمام عالم و آدم دارن ازشما تعریف می کنن و بعضی هم دارن دیوونه می... نگاهی به من کرد لبخندی زد ودوباره سرش را انداخت پایین.گفتم: _ باور کن راس می گم. _ شما لطف دارین. _ پس یه قولی به من بدین. _ چه قولی ؟ _ تا سال عمه ام هیچ خواستگاری رو قبول نکنی. _ اگه تا اون موقع زنده باشم. _ این چه حرفی یه که می زنی؟ _ دست خداس دیگه. سر کوچه اشان رسیده بودیم که گفت: _ من دیگه باید برم. _ هنوز جوابم رو نگرفتم. _ ان شاا... بعد ، فرصت زیاده. از من جداشد ورفت. * * * وقت آن رسیده بودکه موضوع را با پدر ومادرم درمیان بگذارم اما دیدم دراین شرایط مناسب نیست.ازطرفی هنوز ازجواب نیلوفر مطمئن نبودم.به این خاطر تصمیم گرفتم دوباره اوراببینم وازراضی بودنش کاملا" مطمئن شوم. به این خاطر یک روز،نیم ساعت مانده به تعطیل شدن کلاسش حرکت کردم وقتی نزدیک کلاس خیاطی رسیدم دیدم دریا کنار یک جوان در جلو کلاس خیاطی گرم گفتگو هستند.به آنهاکه نزدیکتر شدم. به من سلام کردند جوابشان راندادم و به دریا گفتم : _ اینجا چه می کنی؟ گفت: _ داداش بعد برات توضیح می دم. _ توضیح از این واضح تر! _ حسین ، دوست برادر نیلو فر. وقتی دریا این راگفت سعی کردم موضوع را تغییردهم، لبخندی زدم و با او دست دادم وگفتم: _ ببخشین نشناختم. گفت: _ نگران نباش، ازدیدنتون خوشوقتم. _ من هم همینطور. نیلوفر از کلاس آمدبیرون سلام کرد. دست وپاچه شده بودم. خواهرم گفت: _ حواست کجاس ، نیلو سلام کرد. گفتم : _ سلام خوبین؟ _ خوبم، شماچطورین؟ _ خوبم.ممنون بعد همگی باهم راه افتادیم.من و حسین ساکت بودیم ولی دریا ونیلوفر آهسته باهم صحبت می کردند ومی خندیدند. نزدیک خانه اشان من ودریا خداحافظی کردیم واز آنها جداشدیم. دربین راه به دریا گفتم: _ می خواستم یه سوالی ازش بکنم که سروکله شما دوتا مزاحم پیدا شد. _ جواب سوالت پیش منه. _ جدی می گی؟ _ شانس باتو بود. _ یعنی چی؟ _ یعنی اینکه تو که نمی دونستی یکی دیگه هم نیلو رو دوست داره و نزدیک بود ازش خواستگاری کنه. - کی؟ _ حسین رو که دیدی. _ خب. _ حسین گاهی به خونه شون میاد وبا داداش نیلو درس می خونه ، دارن خودشون رو برای دانشگاه آماده می کنن.او به نیلو علاقه پیداکرده بود . یه روز رفته بودم خونه شون ،وقتی نیلو موضوع رو به من گفت ناراحت شدم اما بعدگفت به او علاقه ای نداره اما حسین اصرارداشت که یه شب پدرومادرش روبفرسته خواستگاری.بعد نیلو بهش میگه فعلا"قصدازدواج نداره ومی خواد درسش روادامه بده.حسین هم میگه من که مانع ادامه درس ات نمی شم و نیلوهم میگه نه برام مشکله. بعد من به نیلوگفتم: _ اگه داداشت بفهمه ناراحت نمی شه؟ _ چرا ناراحت بشه، مگه خلافه. _ نه ، خلاف که نیس اما چون خیلی باهم دوستن و تو ... _ مثه خواهرشی! _ دقیقا". _ پس منم باتودوستم اگه ... _ ببین دوستی دخترها ودوستی پسرها باهم فرق می کنه. _ چه فرقی می کنه ؟ _ اونا دوستی شون یه طوریه که خواهردوستشون رو مثه خواهر خودشون می دونن، به خاطر این به خودشون اجازه نمی دن به یه چشم دیگه ای به اون نگاه کنن. _ این درسته ، اماخواستگاری که اشکالی نداره. _ بعضی هاخواستگاری هم نمی کنن _ دریا، خیلی زرنگی. ازت خوشم میاد کوتاه نمیایی. بخاطر داداش ات حسابی فلسفه بافی می کنی . اما این رو بدون هرچه قسمت باشه همون می شه. بعدمادرش بایه سبدمیوه اومد توی اتاق وگفت شماکه همه اش دارین حرف می زنین.نیلوفرم که به فکر نیس نه آبی نه یه چای... نیلوفرگفت: _ مامان اینجاخونه خودشه تشنه ش شدخودش می ره آب می خوره. بعدرویش را به من کرد وگفت: _ مگه نه دریاجون. ومن گفتم: _ همینطوره. دیدم چیزی راکه می خواستم بدانم هنوز دریابه من نگفته به این خاطرگفتم: _ دریا چرا داری حاشیه می ری؟ می خوام بدونم دوس داره با من ازدواج کنه یانه ؟ _ داداش من ، مطمئن باش که نیلو مال خودته. _ یعنی اینقدرمطمئنی پس اون پسره... _ ازاون پسره هم خیالت راحت باشه. _ مگه نگفته می خواد خواستگاری کنه؟ _ نه ، آخه باز یه روز دیگه که رفته بودم خونه شون.حسین هم اونجا بود وداشتن سر یه مسئله ای با داداش نیلو بحث می کردن و نمی تونستن حلش کنن. من ونیلو رفتیم پیش اونا. وقتی مسئله رودیدم متوجه شدم که قبلا" چنین مسئله ای رو حل کرده ام اما چیزی نگفتم دفتر رو از دستشون گرفتم و انگار که می خواستم یه فرمولی روکشف کنم به مسئله خیره شدم وآهسته باخودم حرف می زدم وبعداز چندلحظه شروع کردم به حل اون. شاخ در آورده بودن.برام دست زدن.چند روز بعدکه نیلو رو دیم برام تعریف کرد و گفت از اون موقع که مسئله رو حل کردی توجه حسین به تو جلب شده ودیگه مثه سابق به من توجهی نداره ، مثل اینکه خواستگاری هم دیگه ازیادش رفت ، فقط گاهی سراغ تو رو می گیره انگار چشمش تورو گرفته ،منتظرباش همین روزا میان خواستگاری ویه شیرینی حسابی می خوریم.نیلو داشت می خندید که به اوگفتم: _ نیلو ؟ توی چشمانم نگاهی کردوگفت: _ چی یه ؟ گفتم: _ یه سوالی ازت دارم؟ _ بپرس. _ راستشو به من می گی؟ لبخندی زد و گفت: _ می دونم سوالت چی یه؟! بعدخودکار رو از توی کیفش درآورد و دست چپ من رو گرفت وکف دستم یک علامت مثبت کشید.ازخوشحالی نمی دونستم چکارکنم.دست انداختم دورگردنش وصورتش رو بوسیدم وگفتم: _ یعنی تو ...تو...راضی هستی که... _حالاچرا داری گریه میکنی؟! ويرايش توسط Sarvenaz : 11-27-2009 در ساعت 10:26 PM. |
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي hana458 به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
![]() |
| برچسب ها |
| فهرست داستان ها, نکاتی در خصوص داوری |
| ابزارهاي موضوع | |
| نحوه نمايش | |
|
|