|
|
#31 (permalink) |
|
زنده به گور
![]() تاريخ عضويت: Jul 2006
محل سكونت: نزدیک دژ خداوند
ارسالها: 2,975
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 71
از ایشان 972 بار سپاسگزاري شده است
|
چه ساتعدادهایی در هم میهن نابود میشود ...
__________________
روز خوش قلم خوشتراشم .... شاید در شب حجله مرگ را برایم بزایی www.tanha990.blogfa.com |
|
|
|
|
#32 (permalink) | |
|
تنهای تنها
![]() تاريخ عضويت: Oct 2005
محل سكونت: زیر آسمون خدا
ارسالها: 4,720
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 5,703
از ایشان 2,689 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
![]() ![]()
__________________
سخت است از چشمان من چیزی بفهمی چیزی از این باران پاییزی بفهمی من دوستت دارم ولی یادت بماند دیگر نباید بیش از این چیزی بفهمی ... |
|
|
|
|
|
#34 (permalink) |
|
Expert
![]() تاريخ عضويت: Nov 2007
محل سكونت: world
ارسالها: 1,935
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 22
از ایشان 688 بار سپاسگزاري شده است
|
سوال من از سروناز
آیا می شود خود ما هم داستان ها را نقد کنیم؟ کجا؟ اینجا نیز میسر است؟ تشکر. و اینکه جایزه هم داره. جایزه شم خوبه.تا اونجا که من می دونم خوبه.
__________________
http://kalagheshoureshi.blogfa.com/ میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشتمیخواری و مستی ره و رسم دگری داشت
|
|
|
|
|
#36 (permalink) |
|
Expert
![]() تاريخ عضويت: Nov 2007
محل سكونت: world
ارسالها: 1,935
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 22
از ایشان 688 بار سپاسگزاري شده است
|
داستان کوتاه بفرستن یا داستان ها رو کوتاه کوتاه بفرستن؟
باید حتما یه دعوت نامه ی گل منگولی بفرستیم تا داستاناتونو بذارید؟ آخه این همه استعداد که منو متعجب و ذوق زده و حسود می کرد کجان؟ نویسنده هایی اینجا بودن که من از خوندن نوشته هاشون لذت می بردم. رفتن؟ هستن و ارزشی واسه همچین کارایی قائل نیستن؟ و یا بی خبرن؟ چه کار کنیم؟ |
|
|
|
|
#37 (permalink) |
|
زنده به گور
![]() تاريخ عضويت: Jul 2006
محل سكونت: نزدیک دژ خداوند
ارسالها: 2,975
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 71
از ایشان 972 بار سپاسگزاري شده است
|
درود
داستانت را خواندم کلاغ و مانند همیشه صحنه ها را خوب به تصویر کشیدی انقدری که حس کردم انجایم تنها این توصیف ها گاهی انقدر زیاد شدند که حس کردم داستان تمام شده و فقط توصیف صحنه هاست و کمی بازهم گنگ ... قلمت زیباست و روان |
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي tanha990 به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#38 (permalink) | |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,270
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,071
از ایشان 1,665 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
همینجا بله ![]()
__________________
در انتظار بهار، عريانم! فقط همين! ![]() |
|
|
|
|
|
#40 (permalink) |
|
Expert
![]() تاريخ عضويت: Nov 2007
محل سكونت: world
ارسالها: 1,935
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 22
از ایشان 688 بار سپاسگزاري شده است
|
مرسی عزیز دوست.
اگه میشه برای شرکت کنندگان اولین مسابقه ی داستان نویسی که همه ی زحماتشو با دوست عزیزمون کشیدی و نتیجه ی خوبی هم داشت(تشکیل گروه شامپاینی) یه دعوت نامه بفرستیم تا اینبار هم شرکت کنن. چطوره؟ عزیزی خیلی خوبی |
|
|
|
|
#41 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Nov 2009
محل سكونت: ایران
ارسالها: 232
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 48
از ایشان 104 بار سپاسگزاري شده است
|
منم میخوام داستان ببنیسم
__________________
خدایا خسته و زاروم از این دل
شو و روزان در ازاروم از این دل مو از دل نالوم و دل نالد از مو زما بستون که مو بیزاروم از این دل |
|
|
|
|
#42 (permalink) | |
|
زنده به گور
![]() تاريخ عضويت: Jul 2006
محل سكونت: نزدیک دژ خداوند
ارسالها: 2,975
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 71
از ایشان 972 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
من که بی اجازه نقد کردم و بازهم اگر وقت شد دقیق تر ... این جمعه شاید بیاید ![]() هستید کنار کافه چوبی من ؟ |
|
|
|
|
|
#43 (permalink) |
|
Expert
![]() تاريخ عضويت: Nov 2007
محل سكونت: world
ارسالها: 1,935
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 22
از ایشان 688 بار سپاسگزاري شده است
|
درود.من داستان دیگری هم برای مسابقه دارم.برنامه های خوبی برای برنده ترتیب دادم.امیدوارم به لطف برخی و تلاش برخی "سروناز" رونق بیشتری بگیره. نقد کنید.منم می کنم.چیز خوبیه داستان شماره 7 داستان دریا. همه شو کنار دریا نوشتم.تقدیم به حنا دختر خوب من. روی تخته سنگی پیوسته به دریا نشسته بودم.شب به نیمه نرسیده بود.آب آرام و من خسته از کار دل ناپذیر،دراز کشیده بودم سطح صخره خارا را.با خودم می اندیشیدم که چه می شود دیگر نیاندیشم.در کتابی خوانده بودم که برای رسیدن به آرامش بایستی افکار را هرچه هست از مغز دور ریخت. افکار پریشان احاطه ام کرده بودند.چیزهایی که به هیچ دردی نمی خوردند.در همین افکار غوطه ور بودم و آخرین چیزی که از عالم بیداری به یاد دارم پرواز مرغ دریایی کوچکی از بالای سرم بود. روی قایقم که از تکه های کوتاه الوار بود دراز کشیده بودم. سرم را روی بالشتک خیس از جنس کتان گذاشته بودم و دریا را نگاه می کردم.نمی دانستم چه مدت است از ساحل جدا شده ام.ستاره ها را از غرب شمرده بودم تا تقریبا بالای سرم.تعدادشان مهم نبود.فقط به آنها خیره می شدم و فاصله ی بین روشن و خاموش شدنشان را محاسبه می کردم.ستاره های بزرگ تر را در نقشه ی مجازی نامرتبی در ذهن به خاطر می سپردم. باد قوس می وزید و می شد حدس زد که تراکم ابر ها در کرانه امکان باران صبح گاهی را بیشتر می کنند.در فاصله ی هزار متری ام کشتی بزرگی لنگر انداخته بود.امواج آرام بودند و ماهی های کوچک سر از آب بیرون می آوردند تا شاید ماه را تماشا کنند. غرق در افکار بودم و نگران از هجوم کوسه ها که ناگهان حس آشنای آزاردهنده ای مو بر تنم راست کرد.حس کردم کسی دارد نگاهم می کند.کسی که شدیدا متمرکز شده است روی من.سرم را کمی بالا آوردم و به اطراف نگاه انداختم. سمت راست من نزدیک تر به ساحل یک قایق ماهیگیری چشمک زنان در حرکت بود.کمی دورتر از آن،میله ی بلند معلق برای راهنمایی با چراغ سبز چشمک زنش چپ و راست می شد.باد از جنوب می وزید.منطقی نبود.انگشتم را خیس کردم و بالا گرفتم.باد دیگری نبود.پس ابرها با چه نیرویی به جنوب می رفتند؟ سنگین از کام های طولانی سیگار سرم را از روی صخره بالا بردم.این چراغ خیلی جالب بود.ثابت بود.چشمک نمی زد.و نه قرمز بود و نه سبز.من رنگش را تشخیص نمی دادم اما می دانستم که عجیب است. پاکت سیگارم را برداشتم و در جیب گذاشتم.قوطی ویسکی را جابه جا کردم.زن وشوهری بالای سرم ایستاده بودند و مشغول صحبت بودند. لحظه ای سوالی به مغزم آمد و من برای پاسخ دادنش به فکر فرو رفتم.اما دیری نگذشت که از خاطر بردم سوال چه بود.نگاهی به ساعتم انداختم.مدت زیادی بود آنجا روی صخره کنار ساحل دراز کشیده بودم.از سمت شرق به شمردن تعداد چراغ های چشمک زن مشغول شده بودم.تا روبرویم 36 چراغ قرمز و سبز بودند .برخی با نوز زیاد و تعداد دفعات روشن و خاموش بالا و تعدادی هم که به نظر می رسید دورتر هستند و یا به هر دلیل دیگری،خیلی کم نور و دیر به دیر روشن می شدند. به یاد آوردم که سوالم چه بود.باد از زیر کمرم رد شد.سرمای خفیفی حس کردم.زن و شوهر رفتند.نیم ساعتی بود که خیره مانده بودم به یکی از چراغ ها.چراغ عجیب. حس کردم کسی آنجا روی قایقی نشسته و دارد نگاهم می کند.در همین افکار بودم که به خلسه رفته بودم. ضربه ای به قایق خورد.آب از چهار طرف وارد قایق شد.با تکه چوبی برخورد کرده بودم.بلند شدم و چراغ قوه ام را روی آب انداختم.دیدم قطعه ای از قایق خودم است. ایستاده بودم روی قایق و به اطراف نگاه می کردم.با توجه به نور چراغ های ساحل حدس می زدم بیش از دو هزار متر دور شده ام.و دوباره آن نگاه را خیلی قوی تر حس کردم.آیا از ستاره هایی بود که به شمارششان وقت گذرانده بودم؟ شاید موجودی از فضا داشت مرا نگاه می کرد. همینطور که پارو می زدم سرم را بالا گرفته بودم و به تک تک ستاره ها نگاه می کردم.چیزی به من می گفت این امواج توجه موجودی ست که نشسته بر کوهی در سیاره اش و شاید هم در سفینه اش که گرد ستاره ای می چرخد و مرا دیده که ستاره ها را می شمرم و حالا کنجکاو شده که من کیستم و کجا هستم. حواسم ناگهان به چراغ چشمک زن قایق خودم جلب شد.دیدم تغییر رنگ داده است.همیشه قرمز بود.خودم آنرا نصب کرده بودم.آنقدر درگیر ستاره ها و آن موجود فضایی بودم که به کلی یادم رفت تغییر رنگ دادن چراغ قایقم امر عجیبی ست. سیگاری از پاکت بیرون کشیدم و به سختی کبریت را روشن کردم.دود سیگار را بیرون می دادم و تا جایی که می شد تعقیبش می کردم.چند ماهی کوچک به صخره نزدیک می شدند و به ته سیگارهایم نوک می زدند. دوباره متوجه چراغ چشمک زن عجیب شدم.دقیق تر نگاه کردم.نیم خیز شدم و جای پایم را توی گودال صخره محکم تر کردم.فاصله ام با افتادن در عمق چند متری خیلی کم بود.خیلی کمتر از یک حواس پرتی ساده.بعد حس کردم که شخصی داخل آن قایق که چراغ عجیب دارد حواسش به من است.حس عجیبی بود.حس کردم دارد نگاهم می کند.همه ی سعی ام را کردم تا متوجه من شود.سیگارم را چرخاندم.شکل دادم.اما مگر می شد.پشت سرم تعداد زیادی چراغ بود. تمام ستارگانی که مشکوک بودم را چندین و چندین مرتبه با دقت بالا نگاه کردم.ستاره های بزرگ را یا آنهایی که حسی بیشتر در من بر می انگیختند را خیره شدم.اما هیچ اتفاقی نیافتاد.مادامیکه سرگرم پیداکردن منبع آن انرژی بودم کاملا اصل ماجرا را از یاد برده بودم.دیگر حسش نمی کردم.اصلا متوجه اش نبودم.برای لحظه ای چیزی خیلی کم رنگ و مات مثل نور یک سیگار که بازیچه ی دست مردی بی حوصله شده باشد مرا به خودم آورد.کلافه شدم.حس کردم آن چیز دوباره شروع شده.و من خیره به آن نور شبیه آتش سر سیگار ماندم. دوروبرم خلوت شد.سرم را چرخاندم.گروهی دختر و پسر جوان و شاد که مرا به یاد دیروزم می انداختند با گیتار نشسته بودند و آواز می خواندند.من همه ی سعی ام را کرده بودم تا با آن نور مشکوک و عجیب ارتباط برقرار کنم.اما نشد.دست از تلاش برداشتم اما چیزی به من می گفت که نباید نومید بشوم.از روی صخره بالا آمدم.ژاکتم را در آوردم و دکمه های پیراهنم را باز کردم. خسته از ستاره ها و بیزار از جزر و مد زیاد به پشت بر کف قایقم دراز کشیدم.سیگارم را از جیبم بیرون کشیدم.نم گرفته بود.فندک زدم.آتشش با باد به چپ و راست می رفت.و دود کردم. پوتین هایم را روی لباسم گذاشتم تا باد نبردشان.چند نفری متوجه عریانی ام شدند و با دست نشانم می دادند.از صخره ها پایین رفتم.آب سرد بود.خیلی سرد.اما همان حس و شاید نه آن حس که چیزی دیگر اما مثل همان حس ناشناخته،به من می گفت برو!و به آب زدم. صدای شلپ و شلوپ می آمد.و صدا نزدیک تر می شد.قایق متوقف شده بود.ساحل دورتر به نظر می رسید.سیگار دیگری روشن کرده بودم.ناگهان چیزی قایق را تا آستانه ی واژگونی نامتعادل کرد. بازوانم کرخت شده بودند و ماهیچه هایم قفل کرده بودند.اواسط راه فقط سرم را بالا می گرفتم تا چراغ مرموز را دنبال کنم.هرچه شننا می کردم دورتر و دورتر می شد.و درست لحطه ای که نومید شده بودم و قصد داشتم بازگردم سرم را برای آخرین بار بالا گرفتم.قایق روبرویم بود.دستم را بالا بردم و لبه اش را گرفتم. ایستادم.نگاهی انداختم به اطراف.خم شدم و زیر قایق را برانداز کردم.اما چیزی نبود.با خودم گفتم نکند کوسه بوده؟ترسیدم.خسته بودم و بی حوصله .نگاهی به ساحل انداختم.چراغ ها دورتر و کم نور تر شده بودند.کنجکاو بودم ببینم آیا هنوز هم آن چیز به من خیره شده یا نه.اینبار ساحل را نگاه کردم.چیز خاصی نبود.چه چیزی باث شده بود مرا نگاه کند؟ پارو را برداشتم و به سمت ساحل حرکت کردم. قایق چوبی قدیمی بود.خیلی قدیمی.از تکه چوب ها کوتاه که ناشیانه به هم متصل شده بودند.یک دکل کوتاه که بالایش چراغ کوچک خاموشی وصل شده بود همه ی آنچه بود که در قایق به چشم می خورد.حتی روشن هم نبود.لباسم را در آوردم و بالای دکل روی چراغ انداختم.عور و سرما زده روی سطح خیس دراز کشیدم.با خودم گفتم پس آن نور عجیب کجاست؟ قایق را محکم کردم و پاکت سیگارم را درآوردم.ژاکتم را تنم کردم و به سمت دکه حرکت کردم.مردم با چهره های شاد از کنارم رد می شدند.دختر و پسر های جوانی که شاد و آواز خوان دست در دست هم می گذشتند و نگاه کوتاهی هم به من می انداختند.پاکتی آبمیوه خریدم و به سمت ساحل بازگشتم.بعد از ساعت ها تکان خوردن های پی در پی حس کردم دلم می خواهد روی جسم ثابت سختی دراز بکشم و به دریا خیره شوم.رفتم روی صخره ای کوتاه و صاف که نیمه ی بیشترش زیر آب بود.دراز کشیدم و سیگاری روشن کردم.چشمانم را بستم و به خواب رفتم. همانطور که دراز کشیده بودم خوابم برده بود.وقتی چشمانم را باز کردم اولین چیزی که دیدم ستاره ها بودند.خیلی زیبا.آرامش بخش و ساکت.خیلی ساکت.دریا آرام بود.ساحل نزدیک بود.با خودم گفتم کاش سیگاری بکشم.دست بردم و پاکت سیگارم را از جیب شلوارم بیرون کشیدم.دود را بیرون می دادم و سیگار می کشیدم. چشمانم را که باز کردم نور چراغ های داخل دریا خیلی زیبا بودند.سبز و قرمز.همینطور به دنبال محلی بودم که ساعتی پیش ترکش کرده بودم.نمی دانم چرا حس کردم درست مقابل اش قرار گرفته ام.چراغ کم نوری بود که رنگش خیلی جیب بود.خیلی. ويرايش توسط Sarvenaz : 12-12-2009 در ساعت 03:17 PM. |
|
|
| 3 نفر از کاربران ، از دوست گرامي kalaghshouresh به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#44 (permalink) |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Oct 2007
ارسالها: 752
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 600
از ایشان 327 بار سپاسگزاري شده است
|
داستان شماره 8
شیخ را گلوله کار نمیکند! جوخه اعدام آماده میشد، شیخ علائدین را به تیرکی چوبی بسته بودند و چشمانش نیز بسته بود. بسیار مضطرب بود. فرمان آتش صادر شد و گلوله ها شلیک شدند اما شیخ سالم باقی ماند. شیخ خائن باید به هر طریقی که ممکن بود کشته میشد این حکمی بود که به فرمانده جوخه آتش اعلام شده بود. فرمان آتش دوباره تکرار شد و گلوله ها به سمت شیخ شلیک شدند اما حتی پیراهن او نیز کوچکترین خراشی بر نداشت در حالی که دیوار پشت سرش از گلوله ها سوراخ سوراخ شده بود. برای بار آخر دوباره جوخه به او آتش گشودند ولی در کمال تعجب فرمانده ی جوخه شیخ اینبار نیز جان سالم به در برد. فرمانده جوخه که خشم و ترس و اضطراب بسیاری را توام با هم تجربه میکرد با تحکم پیش رفت، پارچه ی روی چشمان شیخ را کنار زد و کلت را روی پیشانی شیخ گرفت و در حالیکه دندانهایش را را به هم می سایید آماده ی شلیک شده بود. شیخ چشمانش را بست و خود را آماده ی مرگ کرد ، اما وقتی ماشه ی کلت را کشید تنها صدا ی کوچکی از آن آمد ظاهرا گلوله در داخل کلت گیر کرده بود. و این چیزی بود که اصلا با منطق شاهدان آن ماجرا قابل درک نبود. اما همه به گونه ای احساس میکردند شیخ را گلوله کار نمی کند! شیخ را دوباره به سلولش بازگرداندند. و پیامی مبنی بر ناکارآمدی روش تیرباران بر شیخ به ستاد فرماندهی اعلام کردند. شیخ به عنوان بزرگترین خائن به مملکت شناسایی شده بود و مرگ او را افراد بسیاری از تمامی طبقات جامعه خواهان بودند. اما این ماجرا مساله را به گونه ای دیگری تغییر میداد. در کمتر از یک روز مساله ای که برای شیخ پیش آمده بود در همه جا پیچید و همان مردمی عامی که خواهان مرگ شیخ بودند زمانی که معجزه ی کار نکردن گلوله ها بر روی شیخ را شنیدند به مرور ذهنیتشان عوض شد و آرزوی مرگ شیخ را از یاد بردند. روز دوم همین مردم اجتماع بسیار بزرگی را اطراف زندانی که شیخ در آنجا زندانی بود تشکیل دادند و خواهان آزادی اش بودند. مردمی که خواهان کشته شدن شیخ به فجیع ترین شکل ممکن بودند اکنون به عقیده ی پدرانشان بازگشته بودند و احساس می کردند نوعی کرامات باید در این شیخ بزرگوار باشد. در شیخی که دستور کشتار هزاران نفر از آنان را صادر کرده بود. انگار انقلاب دوباره همان کسی را به بالاترین مقام خود می پذیرد که بر ضدش به وجود آمده بود و این مساله ای بود که همه ی روشنفکران را گیج کرده بود. روز سوم زندان توان مقاومت در برابر جمعیت میلیونی مردم را نداشت. احساس ارادت به شیخ اکنون به میان تعدادی از سران انقلاب نیز رخنه کرده بود و شکاف به مرور به جایی رسید که مردم در زندان را شکستند و شیخ را بر روی دستان خود از زندان آزاد کردند نام من سعید است، ملقب به شیخ علائدین هستم از طایفه ی شیخان مرکزی که همواره در طول تاریخ قدرت و نفوذ زیادی داشتیم. 55 سال قبل در روستای بزرگی که پدر بزرگم شیخ و همه کاره ی آنجا بود به دنیا آمدم. پدر بزرگم که همه او را با نام شیخ اعلی می شناختند پس از تولد من و نامگذاری سعید بر روی من به همگان اعلام کرد که از این پس باید او را شیخ ابوسعید بنامند. شیخ چهار فرزند پسر داشت که سه تای اولشان هرسه عقیم بودند. من فرزند کوچکترین پسر شیخ بودم. کوچکترین فرزند شیخ مطلب نام داشت و لال بود و همگان او را دیوانه می خواندند او تنها فرزند خانواده ی بزرگ شیخ بود که نمی توانست در جلسات علمی شرکت داشته باشد. و منزوی ترینشان. پدرم به سختی می توانست با دیگران ارتباط برقرار کند و زیاد مایل به این هم نبوده است. پدرم زمانی که من هنوز به دنیا نیامده بودم و مادرم شش ماهه حامله بود شهر را ترک میکند و دیگر کسی از او با خبر نمی شود مدتی هم پس از به دنیا آمدن من زمانی که هنوز کودکی شیرخواره بیش نبودم جمعی از اهالی قحطی زده ی مناطق شمالی که از گرسنگی به آدم خوری رو آورده بودند به مادرم و تعدادی زن شیر دوش دیگر در حوالی دره های اطراف روستا حمله کرده و آنان را خورده بودند. از آن پس پدربزرگم سرپرستی مرا به عهده میگرد و تحت نظر او و در خانه ی او بزرگ می شوم. البته خانه ی پدر بزرگ به حدی بزرگ بود که تمامی عموهایم نیز به همراه همسرانشان در آن زندگی میکردند. زندگی در انجا بسیار لذت بخش بود دوران کودکی خوشی داشتم.
__________________
آتش است این بانگ نای و نیست باد هرکه این آتــــــــــش ندارد نیست باد ![]() ![]() ![]()
ويرايش توسط Sarvenaz : 12-12-2009 در ساعت 03:18 PM. |
|
|
| 3 نفر از کاربران ، از دوست گرامي mahound به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
![]() |
| برچسب ها |
| فهرست داستان ها, نکاتی در خصوص داوری |
| ابزارهاي موضوع | |
| نحوه نمايش | |
|
|