|
|||||||
| داستان و داستان نویسی انجمن نویسندگان محلی برای تمام کسانی که از نوشتن لذت میبرند. |
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهاي موضوع | نحوه نمايش |
|
|
#61 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Jul 2008
ارسالها: 1,542
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,208
از ایشان 1,488 بار سپاسگزاري شده است
|
حقش را خوردند ،
وقتی دهانش بسته بود !
__________________
Where can I search in this ruin ? To find you there
|
|
|
|
| 5 نفر از کاربران ، از دوست گرامي Luna به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#62 (permalink) |
|
Expert
![]() تاريخ عضويت: Jun 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 2,160
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,825
از ایشان 2,939 بار سپاسگزاري شده است
|
از پس اینهمه سال، من عوض شدم و تو عوضی.
|
|
|
|
| 4 نفر از کاربران ، از دوست گرامي Pol به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#63 (permalink) |
|
Addict
![]()
تاريخ عضويت: Aug 2008
محل سكونت: بین زمین و آسمون
ارسالها: 4,927
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,456
از ایشان 1,768 بار سپاسگزاري شده است
|
مارها قورباغه ها را میخوردند و قورباغه ها غمگین بودند. قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند ، لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند ، لک لک ها گرسنه ماندند و شروع به خوردن قورباغه ها کردند!
قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند ، عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواستار بازگشت مارها شدند ، مارها بازگشتند و همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند. حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که برای خوردن به دنیا می آیند. تنها یک مسئله برای آنها حل نشده باقی مانده است: اینکه نمیدانند توسط دوستانشان خورده میشوند یا دشمنانشان؟
__________________
و چنان بی تابم که دلم میخواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه دورها آوایی است که مرا میخواند... ![]() |
|
|
|
| 6 نفر از کاربران ، از دوست گرامي Niloofar-92 به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#64 (permalink) |
|
Expert
![]() تاريخ عضويت: Jul 2008
محل سكونت: پایـتخـــت
ارسالها: 2,074
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 2,341
از ایشان 1,959 بار سپاسگزاري شده است
|
حــاصل عشـق ِ مترسـک به کــلاغ ، مــرگ ِ یک مـزرعه است .. !
__________________
I am only a voice in a city of noise ?Can you hear me this time |
|
|
|
| 7 نفر از کاربران ، از دوست گرامي Golbanoo به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#65 (permalink) |
|
Expert
![]() تاريخ عضويت: Jun 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 2,160
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,825
از ایشان 2,939 بار سپاسگزاري شده است
|
"عادت"
بجای خرگوش، یک موش از کلاه بیرون آمد. یک تماشاچی فریاد زد: این شعبده دروغ است.. |
|
|
|
| 5 نفر از کاربران ، از دوست گرامي Pol به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#66 (permalink) |
|
Expert
![]() تاريخ عضويت: Jun 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 2,160
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,825
از ایشان 2,939 بار سپاسگزاري شده است
|
"تسلیت"
سال نوی امسال هم در زیر یک پُل، چند کبریت سوخته پیدا شد.. |
|
|
|
| 5 نفر از کاربران ، از دوست گرامي Pol به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#67 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Jul 2008
محل سكونت: در کنج قلب همسرم
ارسالها: 1,063
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 618
از ایشان 626 بار سپاسگزاري شده است
|
آن قدر فرو رفته بود در حوالی دیروز که دیگر جای نیش مورچه را بر سینه اش حس نمی کرد.
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Aimable به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#68 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Jul 2008
ارسالها: 1,542
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,208
از ایشان 1,488 بار سپاسگزاري شده است
|
... روزهای خاله بازی، تو بابا بودی، او مامان، و من خاله.
هیچ وقت نفهمیدی که چقدر دلم می خواست من مامان باشم .. |
|
|
|
| 5 نفر از کاربران ، از دوست گرامي Luna به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#69 (permalink) |
|
Addict
![]()
تاريخ عضويت: Aug 2008
محل سكونت: بین زمین و آسمون
ارسالها: 4,927
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,456
از ایشان 1,768 بار سپاسگزاري شده است
|
تیتر یک
بوی نان تازه میداد که قرار بود در سبد خانوار هر ایرانی قرار گیرد و تیتر یک از بیمهی رایگان و تحصیل رایگان حرف میزد و تیتر یک احقاق حقوق کارگران بود و تیتر یک بانگ بلند آزادی بود و روزنامه را انداخته بود زیرش تا از سرما نمیرد، روزنامهخوابی که همیشه گرسنه بود و مریض بود و درس نخوانده بود و یک بار تنها یکبار که به بانگ بلند فریاد زده بود؛ - آزادی، برای همیشه از کار اخراجش کرده بودند |
|
|
|
| 4 نفر از کاربران ، از دوست گرامي Niloofar-92 به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#70 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Jul 2008
محل سكونت: در کنج قلب همسرم
ارسالها: 1,063
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 618
از ایشان 626 بار سپاسگزاري شده است
|
دستم که به خیسی می خورد:
یاد آب لموی انگور هوسانه ای که به هزار زحمت از مشت عباس - روز قرار آخرمان - نسیه خریدی می افتم. |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Aimable به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#71 (permalink) |
|
Expert
![]() تاريخ عضويت: Jun 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 2,160
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,825
از ایشان 2,939 بار سپاسگزاري شده است
|
"استعفا"
آخرین هدف، چشمهای قشنگی داشت. نکشتمش.. |
|
|
|
| 8 نفر از کاربران ، از دوست گرامي Pol به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#72 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Jul 2008
محل سكونت: در کنج قلب همسرم
ارسالها: 1,063
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 618
از ایشان 626 بار سپاسگزاري شده است
|
راه که میروم تکه های افتاده بر زمین را تند تند بر می دارم مبادا دل تنگی خواب های دیشبم هویدا شود...
|
|
|
|
| 4 نفر از کاربران ، از دوست گرامي Aimable به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#73 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Jul 2007
محل سكونت: سرزمین افتاب
ارسالها: 3,940
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,753
از ایشان 1,766 بار سپاسگزاري شده است
|
پشت چراغ قرمز ایستاده بود و داشت به ثانیه شمار نگاه می کرد . سرو صدا و گرما واز همه بدتر انتظار داشت کلافه ش می کرد
حس میکرد با حرکت ثانیه شمار قلبش یه ضربه می زنه ثانیه شمار رسید به ده و مرد شروع کرد به شمردن ۱۰ ۹ ۸ ۷ ۶ ۵ ۵ سر ۵ ثابت موند حس می کرد قلبش دیگه نمی زنه نمی تونست نفس بکشه چراغ سبز شد ولی ماشینها پشت یه ماشین که داشت بوق ممتد میزد مونده بودن. |
|
|
|
| 2 نفر از کاربران ، از دوست گرامي asemane abi به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#75 (permalink) |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Jan 2008
ارسالها: 819
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 107
از ایشان 535 بار سپاسگزاري شده است
|
چند وقته رمز همیشگی ورود به قلبت را میزنم error میده.
من یه توضیح قانع کننده میخوام...
__________________
you pray your dreams will leave you here but still you wake and know the truth no one`s there
|
|
|
|