|
|||||||
| داستان و داستان نویسی انجمن نویسندگان محلی برای تمام کسانی که از نوشتن لذت میبرند. |
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهاي موضوع | نحوه نمايش |
|
|
#256 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Dec 2007
محل سكونت: گوشه ای از همین دنیا
ارسالها: 10,205
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 260
از ایشان 1,738 بار سپاسگزاري شده است
|
با یک شکلات شروع شد . من یک شکلات گذاشتم توی دستش. او یک شکلات گذاشت توی دستم.من بچه بودم، او هم بچه بود. سرم را بالا کردم . سرش را بالا کرد .دید که مرا میشناسد . خندیدم . گفت: " دوستیم؟ " . گفتم:" دوست دوست." گفت: " تا کجا ؟ " گفتم: "دوستی که «تا» ندارد. " گفت: " تا مرگ! " خندیدم و گفتم: "من که گفتم «تا» ندارد! " گفت: "باشد ، تا پس از مرگ!" گفتم: "نه،نه،نه، تا ندارد." گفت: "قبول، تا آنجا که همه دوباره زنده میشوند، یعنی زندگی پس از مرگ، باز هم با هم دوستیم. تا بهشت .تا جهنم . تا هر جا که باشد من و تو با هم دوستیم." خندیدم.گفتم: "تو برایش تا هر کجا که دلت میخواهد یک تا بگذار . اصلا یک تا بکش از سر این دنیا تا آن دنیا . اما من اصلا تا نمیگذارم ." نگاهم کرد. نگاهش کردم. باور نمیکرد . میدانستم. او میخواست حتما دوستیمان تا داشته باشد . دوستی بدون تا را نمیفهمید . گفت: "بیا برای دوستیمان یک نشانه بگذاریم." گفتم: "باشد . تو بگذار." گفت: "شکلات . هر بار که همدیگر را میبینیم یک شکلات مال تو ، یکی مال من . باشد؟ " گفتم: "باشد." هر بار یک شکلات میگذاشتم توی دستش، او هم یک شکلات توی دست من .باز همدیگر را نگاه میکردیم .یعنی که دوستیم .دوست دوست . من تندی شکلاتم را باز میکردم و میگذاشتم توی دهانم و تند تند آن را میمکیدم. میگفت:"شکمو ! تو دوست شکمویی هستی." و شکلاتش را میگذاشت توی یک صندوق کوچولوی قشنگ. میگفتم: "بخورش! " میگفت:"تمام میشود. میخواهم تمام نشود. برای همیشه بماند . صندوقش پر از شکلات شده بود . هیچ کدامش را نمیخورد. من همهاش را خورده بودم. گفتم: "اگر یک روز شکلات هایت را مورچهها بخورند یا کرمها .آن وقت چه کار می کنی؟" گفت: "مواظبشان هستم." میگفت میخواهم نگه شان دارم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلات را میگذاشتم توی دهانم و می گفتم:"نه،نه، تا ندارد. دوستی که تا ندارد." یک سال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال و بیست سال شده است. او بزرگ شده است. من بزرگ شدهام. من همه شکلاتها را خوردهام. او همه شکلاتها را نگه داشته است. او آمده است امشب تا خداحافظی کند. میخواهد برود .برود آن دور دورها. می گوید :"میروم اما زود بر میگردم." من میدانم که میرود و بر نمیگردد. یادش رفت شکلات را به من بدهد. من یادم نرفت. یک شکلات گذاشتم کف دستش. گفتم :"این برای خوردن." یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش :"این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت." یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلاتهایش. هر دو را خورد .خندیدم. میدانستم دوستی من «تا» ندارد. میدانستم دوستی او «تا» دارد. مثل همیشه. خوب شد همه شکلاتهایم را خوردم. اما او هیچ کدامشان را نخورد. حالا با یک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد؟؟؟؟؟
__________________
همه مردم شهر براي ريزش باران دعا مي كردن غافل از اينكه خدا با كودكي است كه كفشهايش سوراخ است |
|
|
|
|
|
#257 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Dec 2007
محل سكونت: گوشه ای از همین دنیا
ارسالها: 10,205
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 260
از ایشان 1,738 بار سپاسگزاري شده است
|
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کردميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" . من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و از من خداحافظی کرد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کردميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم" ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود : " تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه ! اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه. |
|
|
|
|
|
#258 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Dec 2007
ارسالها: 88
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 26
از ایشان 16 بار سپاسگزاري شده است
|
به نام خداوند بخشنده ی بخشایشگر
نام داستان: آینه هر روز صبح زود مردی مسن و کت و شلواری کرکره ی مغازه اش را بالا می زد.ارباب؛البته این اسمی بود که اطرافیان و دوستان به او داده بودند.وگرنه اسم واقعی اش چیز دیگری بود.دوستان و بازاری ها به خاطر سابقه و ثروت و قدرتی که او در بازار داشت به او ارباب می گفتند. مغازه اش درست در وسط بازار بود. یک مغازه ی برنج فروشی بزرگ؛ پر از گونی های برنج. از شمال برنج می خرید و با قیمت خوبی در بازار می فروخت. زودتر از شاگردانش مغازه را باز می کرد و وارد مغازه می شد. همیشه می گفت این تنبل ها که کار نمی کنند؛ باید خودم زودتر بیام تا کارها رو سر و سامون بدم.مرد پولداری بود، زندگی مرفه و راحتی داشت. ولی همیشه حرصی درونی او را برای به دست آوردن ثروتی افزونتر وسوسه می کرد. برای به دست آوردن پول دست به هر کاری می زد،از هر روشی و عملی نیز استفاده می کرد. ولی یکی از کارهای ناپسند و حرامش از همه بیشتر نمایان بود. امروز قرار بود حسین آقا بیاد برنج بخره. همیشه آخرای ماه همین موقعها میاد برنج هر ماهش رو میخره. بالاخره اومد.- سلام آقا ارباب - سلام حسین آقا - بابا مومن دیگه نمیای به ما سر بزنی،نکنه تو هم ارباب شدی؟- نه بابا این حرف ها چیه! این ماه خیلی سرم شلوغ بود. حالا این برنج ما آماده هست؟- بله این هم برنج اعلای شما - دست شما درد نکنه - پسر اون گونی برنج رو بذار روی باسکول. علی شاگرد مغازه، گونی رو روی باسکول گذاشت. ارباب:30 کیلو برنج اعلا برای حسین آقای گل. البته خودش هم می دانست که اون گونی 30کیلو نیست، و کمتر از اون چیزی هست که دست مشتری می ده. البته این کار همیشگی اش بود؛ از قدیم با همه ی مشتری ها چنین کاری را می کرد.- دست شما درد نکنه آقا ارباب ، خدا خیرت بده، خدانگهدار. - خداحافظ. وقتی حسین آقا رفت علی شاگرد بزرگتر و با سابقه تر مغازه که پسر پاک و ساده دلی بود با گرهی که به ابروهای خود انداخته بود و چشمانی معترض البته با کمی ترس و لرز و با احتیاط به ارباب گفت:آخه آقا چرا ما باید به اندازه از مردم پول بگیریم ولی کمتر از اون به اون ها جنس بدیم؟ چرا باید پول 30 کیلو برنج رو بگیریم ولی کمتر از اون برنج دست مشتری بدیم. فقط که کار امروز نیست من از 5 سال پیش که این جا هستم، شما همین کار رو می کنید. البته من بارها این رو گفته بودم؛ ولی توجهی نمی کردید. اما حالا دیگه نمی تونم این کارهاتون رو ببینم و چشمام رو ببندم و هیچ چیزی نگم. این کار، کار همیشگی شماست؛ اما این کار رو از حدش گذرونید و هر روز هم بدتر می کنید و توی گردابش بیشتر داخل می شید. ارباب که اصلا انتظار شنیدن چنین کلماتی را نداشت و یکه خورده بود و کاملا غافلگیر و عصبانی و برافروخته شده بود سرش را بالا گرفت و با چشم هاش زل زد توی چشم های علی، در حالی که یکی از ابروهایش را کمون کرده و متعجب بود یک قدم جلو رفت؛ بعد که خوب با برق نگاهش علی را زیر رو کرد با زبانش لب های خشکیده اش را تر کرد و گفت: آخه بزمجه تو دیگه چی می گی؟ آخه پاپتی تو چی از کاسبی می دونی؟ من 50ساله که برنج فروشم، از 40سال پیش که مستقل شدم این کار رو می کنم. از جنس هر مشتری یه مقداری کم می ذارم طوری که هیچ کس متوجه نمی شه، توی این 40 سال هیچ احدی هم نفهمیده. علی که کمی از ترسش کاسته و لرزش صدایش کمتر شده بود و با قوت قلب و اعتماد به نفسی که از حرف های حق و درستش گرفته بود، بدون این که ارباب جمله ی بعدی را بگوید، پرید وسط حرف او و گفت: درسته که هیچ کس نفهمیده و اعتراضی نداشته ولی خدا که می بینه، اون که می دونه چه کار می کنید. با گفتن این حرف برق سه فاز از چشمان ارباب پرید، چشمانش مثل گربه ای می مانند که از روی ترس و وحشت هر لحظه آماده ی حمله کردن بود.درسته که ارباب سابقه ی دست بلند کردن روی شاگردانش را داشت اما این مال قدیم ترها بود تقریبا 20سالی بود که دیگه روی اون ها دست بلند نمی کرد. ولی چیزی نمانده بود که روی علی دست بلند کند. اما شجاعت و ایمان علی و چهره ی مصمم او، ارباب را از حرکت باز داشت. ارباب که از این حرف علی خیلی عصبانی شده و کمی هم ترسیده بود خودش رو جمع و جور کرد، باد بیشتری به گلویش انداخت، صدایش را کلفتتر کرد،خشم صدایش را بیشتر و خصم چشم هایش را افروخته تر کرد و گفت: آهای کولی بی سرو پا تو هر چی می خوای بگو ولی من 40 سال هست که این کار رو انجام می دم؛ هیچ کس هم چیزی نفهمیده؛ هیچ اتفاقی هم نیفتاده. توی زندگیم هم هر چیزی که دارم از این شغل و درآمدش دارم. اون خونه ی ، این ماشین به شیکی، همه از این راهه. با این پول ها زن گرفتم، دو تا بچه ی گلم رو هم با این پول ها درس خوندن و بزرگ شدن. پسرم رو هم با پول این شغل داماد کردم و براش زن گرفتم. حالا هم که یه نوه توی راه دارم که اون رو هم، این طوری خوشبخت می کنم. برای اون که خیلی نقشه دارم. علی وقتی این حرف ها رو شنید فورا گفت: به زبون ساده می گم این رو بدون که همه ی این کم فروشی ها و حق خوری ها پیش خدا حساب و کتاب داره. اگه این دنیا هم نتیجه ی کم فروشی و دزدیت رو نبینی، اون دنیا ثمره ی اون رو خواهی دید. هر چی باشی خدا جای حق نشسته. ارباب گفت: تو نمی خواد نگران آخرت من باشی. من خودم اون دنیا جواب می دم. توی این دنیا هم به هر چی که می خوام رسیدم. خانواده ام هم که یک زندگی خوب و راحت دارن؛ هیچ غم و غصه ای هم نداریم. حالا تو می گی من نتیجه ی کارم رو می بینم؟ من بهترین زندگی رو دارم. علی گفت: حالا خوب باطن کثیف و پلیدت رو شناختم، تو و خانواده ات به این پول های حروم عادت کردید. ارباب که دیگه از حق گویی ها و حرف های عاقلانه ی علی به ستوه آمده بود، گفت: من دیگه نمی ذارم این جا بمونی، زود گم شو بیرون؛ دیگه نمی خوام ببینمت. علی با وجود این که به این شغل و کسب درآمد برای خانواده اش خیلی نیاز داشت ولی وقتی فهمید ارباب برکار خودش پافشاری می کند و ذره ای از آن ناراحت نیست و حتی به آن خو گرفته و عادت کرده، وحاضر نیست از آن دست کشد، و از طرفی خودش دیگر حاضر نبود از این شغل و راه برای خانواده اش نان آوری کند، وسایلش را جمع کرد و برای همیشه آن جا را ترک کرد. *** چند ماه بعد *** چند ماه از آن حادثه گذشت، زندگی بدون تغییر جریان داشت.روزها چون سابق ، پی در پی از پس هم می گذشتند. یک روز صبح که ارباب طبق معمول داخل مغازه اش بود ، تلفن زنگ زد. پشت خط زن ارباب بود، که با خوشحالی و شور و شوق فراوان به سختی صحبت می کرد. ارباب که متعجب شده بود، از او خواست که درست صحبت کند و قضیه را به او بگوید. بالاخره همسرش با زحمت به او فهماند که اولین نوه اش تا ساعتی دیگر به دنیا خواهد آمد، و از خواست که خودش را به بیمارستان برساند. ارباب تلفن را قطع کرد و به سرعت راهی بیمارستان شد. در پوست خود نمی گنجید، فوق العاده خوشحال وشاد بود، از شادمانی نمی دانست چه کار کند، دستپاچه شده بود.سال ها بود که انتظار چنین نوه ای را می کشید. به یاد می آورد که همیشه به تنها پسرش می گفت: فقط زنده هستم و زنده می مانم تا نوه ام را ببینم، می خواهم صدای پدربزرگ گفتنش را بشنوم. چون پسرش هم مسافرت بود می توانست سهم هیجان و بی تابی او را هم برای خود داشته باشد. فکر او هرگز از یادش نمی رفت. به شکل دیوانه واری به نوه اش عشق می ورزید. تمام مسیر راه را بدون این که احساس کند طی کرد. وقتی به بیمارستان رسید سریع ماشینش را در گوشه ای متوقف کرد و با امید فراوان پله ها را دو تا یکی طی کرد تا خود را به همسرش رساند. خیلی هیجان زده و مشتاق پرسید: کو؟ نوه ام کو؟ همسرش گفت: چه خبره بابا! نکنه با خبر نوه دار شدنت دیوونه شدی؟ بعد با لبخند گفت تا نیم ساعت دیگر عروس گلم رو به اتق عمل می برند. - اوه! نیم ساعته دیگه؟ - نیم ساعته دیگه، مگه زیاده؟ ارباب بدون این که پاسخی دهد چند لحظه ای بی صدا خیره خیره همسرش را نگاه کرد؛ در حالی که حواسش جای دیگری بود و در ذهنش دنیای خیالیش برای نوه اش جریان داشت. برای دقایقی سکوت فضای گفتگویشان را فرا گرفت تا این که ارباب گفت: اون موقع که خبر ر و بهم دادی با خودم نذر کردم و از حضرت رضا و حضرت معصومه خواستم که نوه ام پسر باشه. که اگه این طور بشه می رم قم وجمکران و نذرو رو ادا می کنم، بعد ان شاالله همگی دسته جمعی به اتفاق نوه ی کاکل زری خوشگلم ، می ریم پابوس آقا. همسر: مثل این که دیگه وقتشه که عروسم رو ببرند اتاق عمل. من می رم بهش سر بزنم ببینم اوضاع چه طوریه. چند دقیقه ی بعد همسر ارباب برگشت و گفت خدا رو شکر بردنش، تا چند دقیقه ی دیگه اولین نوه ی ما به دنیا می آید. ارباب که قند توی دلش آب می شد ثانیه شماری می کرد تا زودتر پسر کاکل زری خودش رو ببینه. پس از ساعتی، پرستاری خطاب به همسر ارباب گفت: خانم ؛ زایمان عروس شما با موفقیت انجام شد، مادر و فرزند در سلامت هستند شما می توانید مادر و فرزندش را ملاقات کنید. ارباب و همسرش با اشتیاق فراوان از جا برخاستند و به سمت اتاق مورد نظر دویدند اما فقط همسر ارباب وارد اتاق شد و ارباب پشت در منتظر ماند. گرچه راضی به نظر نمی رسید و دوست داشت او هم داخل اتاق شود ولی چون می دانست تا دقایقی دیگر نوه اش را می بیند صبر کرد تا همسرش بیاید و به او خبر دهد. دقایقی گذشت، دیگر طاقتش تمام شده بود و بی تابی می کرد که داخل شود که ناگهان همسرش با چهره ای عرق کرده وپریشان در چارچوب در ظاهر شد، زبانش بند آمده بود ونمی توانست حرفی بزند. ارباب برخود لرزید. همسرش بدون این که کلامی بگوید چشمانش سیاهی رفت و بر زمین افتاد و بی هوش شد. ارباب کاملا گیج شده بود و نمی دانست که چه بگوید و چه کار کند. پرستار که گفته بود فرزند و مادر در سلامت هستند! پس علت دگرگونی همسرش چه بود؟ احساس یاس می کرد. دلهره ای غریب وجودش را فرا گرفت. بی اختیار وارد اتاق شد. از پرستار سراغ نوه اش را گرفت و از او خواست که او را راهنمایی کند. پرستار تخت نوه اش را به نشان داد. هراسان و بدون فوت وقت خود را به تخت او رساند.در جلوی آن ایستاد و به او نگاه کرد. نگاهش را دقیقتر و هوشمندانه تر ناگهان نگاهش سرد و کمرنگ شد؛ رگه های ترس در صورتش به خوبی نمایان شد؛ دست هایش به رعشه افتادند؛ چشم هایش طاقت نگریستن نداشتند؛ اشک در چشمانش حلقه زد؛ دنیا در پیش چشمش تیره و تار شد. پاهایش طاقت تحمل وزنش را نداشتند؛ ناگهان مانند گونی برنج سنگینی بر زمین کوبیده شد؛ بندهای وجودش از یکدیگر گسسته شدند. بار دیگر با کورسوی چشمانش نوه اش را نگریست، پسر تپل و با مزه ای بود، به قول خودش، خوشگل و کاکل زری، همه جایش سالم بود اما فقط، فقط دو دست نداشت.یعنی به طورمادرزادی دو دست نداشت. کاملا گیج و سر در گم بود. همچون ماری برخود می پیچید. مانند دیگران مدام از خود می پرسید: چرا من؟ چرا من؟. برای سوال های نا امید کننده اش جوابی نمی یافت. در ذهنش تشویش غریبی موج می زد؛ نمی توانست به خوبی فکر کند. ناگهان حرف های شاگردش علی ، در ذهنش نقش بست « چرا ما باید به اندازه از مردم پول بگیریم ولی کمتر از اون به آن ها جنس بدیم ؟» ، فقط می توانست در ذهنش مرور کند، فقط مرور می کرد ، حرف های علی را،« خدا که می بینه اون که می دونه شما چه کار می کنید» بعد حرف های خودش را مرور می کرد « من 40 هست که این کار را انجام می دهم هیچ کس هم چیزی نفهمیده ، هیچ اتفاقی هم نیفتاده» ؛ «زندگیم رو با این پول ساختم دوتا بچه ام رو هم با این پول ها بزرگ . حالا هم یه نوه توی راه دارم که اون رو هم همین طوری خوشبخت می کنم» فقط می توانست مرور کند؛ دیگر نمی توانست چیزی بگوید، اما با صدای گرفته ی خود، که به سختی از حلقش بیرون می آمد گفت: خدایا، تو که نوه ام رو به دنیا آوردی، تو که اون رو پسر کردی، خیلی خوشگل و کاکل زری، همه ی جای بدنش هم که سالمه پس چرا فقط دو تا دست کم دادی؟؟؟ علی چون آینه ای پاک زلال بود که زشتی ها پلیدی های ارباب به نشان می داد، او نه از روی سرکشی و خودنمایی بلکه از آن جایی که باطنی صاف و ساده و دلی با خدا داشت این کلمات را بر زبان آورد تا در حد توانش به ارباب کمکی کرده باشد تا در کسب و کارش تغییری دهد ولی ارباب در عوض این که خود را اصلاح کند در پی شکستن علی بر آمد. آینه چون عیب تو بنمود راست خود شکن آینه شکستن خطاست پایان مهدی عبادی |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي مهدی عبادی به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#259 (permalink) |
|
ریشه در اندیشه دارم ...
تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: ریشه ام در خاک, سر به آسمان دارم...
ارسالها: 9,460
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,905
از ایشان 3,623 بار سپاسگزاري شده است
|
سلام به همه دوستای خوبم
![]() از اونجایی که من به داستان های کوتاه با معنی و مفهوم خیلی علاقه دارم این تایپیک رو استارت میزنم برای اینکه هر یک از شما دوستان عزیز داستان زیبایی دارین توی این تایپیک بزارید تا بیقه ام از بخوندن اون لذت ببرن و خودمم هر داستانی که داشته باشم و داستان جالبی باشه حتما توی این تایپیک میزارم عزیزان اگر داستانی که اینجا میزارید رو خودتون نوشتید حتما در پایان داستان اسم خودتون رو ذکر کنید (ممنون) همتون رو به خدا می سپارم ![]()
__________________
![]() ويرايش توسط Niyayesh : 12-31-2007 در ساعت 04:12 PM. |
|
|
|
|
|
#260 (permalink) |
|
ریشه در اندیشه دارم ...
تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: ریشه ام در خاک, سر به آسمان دارم...
ارسالها: 9,460
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,905
از ایشان 3,623 بار سپاسگزاري شده است
|
اینم یک داستان کوتاه که من خیلی دوست دارم و امیدوارم شمام خوشتون بیاد
![]() فريب ديروز شيطان را ديدم . در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود ؛ فريب ميفروخت . مردم دورش جمع شده بودند ، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند . توي بساطش همه چيز بود : غرور ، حرص ، دروغ و خيانت ، جاهطلبي و ... هر كس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد . بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگي شان را . شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد . حالم را به هم ميزد . دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم . انگار ذهنم را خواند . موذيانه خنديد و گفت : من كاري با كسي ندارم ، فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا ميكنم . نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور ميكنم چيزي از من بخرد . ميبيني ! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند . جوابش را ندادم . آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق ميكني.تو زيركي و مومن . زيركي و ايمان ، آدم را نجات ميدهد . اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند . از شيطان بدم ميآمد . حرفهايش اما شيرين بود . گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت . ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبهاي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر بود . دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم . با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي ، چيزي از شيطان بدزدد . بگذار يك بارهم او فريب بخورد . به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم . توي آن اما جز غرور چيزي نبود . جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت . فريب خورده بودم ، فريب . دستم را روي قلبم گذاشتم ، نبود ! فهميدم كه آن راكنار بساط شيطان جا گذاشتهام . تمام راه را دويدم . تمام راه لعنتش كردم . تمام راه خدا خدا كردم . ميخواستم يقه نامردش را بگيرم . عبادت دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم . به ميدان رسيدم ، شيطان اما نبود . آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم . اشكهايم كه تمام شد ، بلند شدم . بلند شدم تا بيدليام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم ، صداي قلبم را . و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم . به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود . |
|
|
|
|
|
#261 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Dec 2007
محل سكونت: گوشه ای از همین دنیا
ارسالها: 10,205
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 260
از ایشان 1,738 بار سپاسگزاري شده است
|
این داستان وخودم ننوشتم ولی خیلی دوستش دارم: يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي nasin1 به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#262 (permalink) |
|
ریشه در اندیشه دارم ...
تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: ریشه ام در خاک, سر به آسمان دارم...
ارسالها: 9,460
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,905
از ایشان 3,623 بار سپاسگزاري شده است
|
پرنده برشانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم .انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود . پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد .پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني .پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است. درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود .پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد . آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ "انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گريست
|
|
|
|
|
|
#263 (permalink) |
|
ریشه در اندیشه دارم ...
تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: ریشه ام در خاک, سر به آسمان دارم...
ارسالها: 9,460
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,905
از ایشان 3,623 بار سپاسگزاري شده است
|
از خدا پرسیدم روزی از روزها برای تماشای طلوع خورشید زودتر از معمول از خواب بیدار شدم. وه! زیبایی آفرینش خداوند خارج ار دایره ی توصیف بود. همان طور که نگاه می کردم خدا را به خاطر آفرینش آن همه زیبایی می ستودم. ناگهان در آن حال، حضور پرودگار را در قلبم احساس کردم. از من پرسید: دلباخته ام هستی؟ پاسخ دادم: بلی تو صاحب اختیار من هستی. سپس پرسید: اگر نقض عضو داشتی باز دلباخته ام می شدی؟... از این سوال مبهوت شدم. نگاهی به دستها، پاها و سایر اندام های بدنم انداختم و حسرت خوردم که اگر این عضا را نداشتم چه کارها که قادر به انجامشان نبودم؛ پاسخ دادم :خدایا در آن حال، وضعیت دشواری داشتم اما همچنان دلباخته ات می شدم. دوباره خدا سوال کرد:"اگر نابینا بودی باز پدیده های مخلوق مرا ستایش می کردی؟" چگونه می توانستم چیزی را بدون دیدن تحسین کنم؟! ناگهان به یاد هرازان نابینایی افتادم که در سراسر جهان خدا را دوست دارند و مخلوقاتش را تحسین می کنند. سپس به خدا گفتم :"تصورس برایم دشوار است، اما همچنان دلباخته ات می شدم." خدا پرسید:" اگر ناشنوا بودی آیا باز هم به کلامم گوش فرا می سپردی؟" چگ.نه می توانستم کر باشم و سخن ها را بشنوم؟! دریافتم که شنیدم کلام حق الزاما با گوش جسم نیست بلکه با گوش جان، صورت می پذیرد. پاسخ دادم :"بسیار دشوار بود اما همچنان به کلام تو گوش می سپردم." سپس خدا سوال کرد:"اگر لال بودی باز ذکر مرا بر زبان جاری می کردی؟" چگونه می توانستم بدون امکان صحبت کردن نام خدا را ذکر کنم؟! در آن حال بر من روشن شد که ذکر خدا با حضور قلب و جان صورت می گیرد و گفتار در آن نقشی ندارد و عبادت خداوند همیشه با صوت و صدا صورت نمی گیرد. هنگامی که ستمی بر ما روا می گردد، خدا را با الفلظ فکر و اندیشه مان می خوانیم. پاسخ گفتم:"گرچه نبود صوت و صدا دشوار بود، اما خدایا همچنان ذکر تو را می گفتم." خدا از من پرسید :"آیا حقیقتا مرا دوست می داری؟" با شجاعت و در کمال اراده و اعتقاد پاسخ گفتم:" بلی ، تو را دوست دارم که حقیقت مطلقی و یگانه واحدی." با خود اندیشیدم به خدا پاسخی به حق دادم اما .... خدا پرسید:" پس چرا گناه می کنی؟" پاسخ گفتم: " چون انسانم و بری از خطا نیستم." خدا گفت:" پس چرا در هنگام راحتی و آسایش از من دور و دورتر می شوی، اما هنگامه مشکلات به سراغ من می آیی؟" هیچ پاسخی نداشتم که بگویم تنها پاسخم اشک بود. خدا ادامه داد:" پس چرا فقط در خلوتگاه مرا می ستایی؟ ، چرا تنها در لحظات نیایش مرا می جویی؟ چرا خودخواهانه از من حاجت می طلبی؟ چرا چون طلبکاران از من خواسته هایت را می خواهی؟" تنها پاسخم باران اشک بود که پهنای صورتم را پوشانده بود. سپس گفت:" چرا از من شرمساری ؟ چرا حس تعلق در خود نمی گسترانی؟ چرا در اوج گرفتاری نزد دیگران عاجزانه گریه می کنی، در حالی که شانه های من آماده پذیرش تو هستند؟ چرا در زمانی که وقت نماز و عبادت معین شاختم ، عذر و بهانه می تراشی؟" ...سعی کردم پاسخی بگویم اما جوابی برای گفتن نداشتم. " زندگی بزرگترین موهبت من به بندگان است. این موهبت را نباه نکنید. به شما تفکر اعطا کردم که مرا بجویید و بشناسید و بپرستید اما شما بندگان همچنان از آن روی گردانید. کلامم را بر شما آشکار ساختم اما از گنج پر گوهر کلامم هیچ بهره ای نبردید. با شما صحبت کردم اما گوش ندادید. درهای رحمتم را به شما نشان دادم اما چشمهایتان قادر به دیدن آن نبودند. پیامبرانی برایتان فرستادم اما شما بون توجه آنها را از خود راندید. نیازها و حاجت های شما را شنیدم و به یکایک آنها پاسخ گفتم. آیا به راستی مرا دوست دارید؟"..... توان پاسخ نداشتم. چگونه می توانستم پاسخ دهم؟! بی اندازه شرمسار شده بودم. دیگر هیچ عذری نداشتم. چه می توانستم بگوم؟! در حالی که با تمام وجود گریه می کردم و اشک صورتم را پوشانده بود، سوال کردم:" بارالها! مرا ببخش، از تو طلب عفو دارم من بنده ی قدرناشناس و خطاکار تو هستم." خداوند فرمود:" ای بنده! من رحمانم و خطای خطاکاران را می بخشم."پرسیدم:" خدایا با این همه خطاکاری چرا باز مرا می بخشی و دوستم می داری؟" خداوند گفت:" چون تو مخلوقم هستی، پس هیچ گاه تو را رها نمی کنم. هنگامی که تو گریه می کنی، به تو رحم می کنم و رنج هایت را درک می کنم. وقتی که شاد و مسرور هستی ، وجد تو را می فهمم. وقتی شکست می خوری، تو را یاری می کنم تا بلند شوی . وقتی خسته هستی، کمکت می کنم. " هیچ گاه آن چنان جانکاه گریه نکرده بودم و دلم مملو از غم نشده بود، اما چگونه بود که یک مرتبه آنقدر آرام شدم و آرامش یافتم؟ چگونه می توانستم از خداوند آنقدر غافل باشم؟ از خداوند پرسیدم:" چقدر مرا دوست می داری ؟" خداوند فرمود:" به آن میزان که خارج از ادراک توست." و آنجا بود که خدا را با تمام اجزا وجودم ستایش کردم و ثنا گفتم. |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Niyayesh به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#264 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Dec 2007
محل سكونت: گوشه ای از همین دنیا
ارسالها: 10,205
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 260
از ایشان 1,738 بار سپاسگزاري شده است
|
نیایش جان اگر این سه داستانها رو خودت نوشتی کارت خیلی عالی ها.
حتماً ادامه بده موفق باشی عزیزم/ |
|
|
|
|
|
#265 (permalink) | |
|
ریشه در اندیشه دارم ...
تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: ریشه ام در خاک, سر به آسمان دارم...
ارسالها: 9,460
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,905
از ایشان 3,623 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
ای کاش اینجوری بود که می گفتی اما نه کار خودم نیست منو این کارا خیلی اومده من به این قشنگی داستان بنویسم ![]() اما واقعا از خوندن چینین داستانایی و متنای قشنگی لذت می برم ![]() دست نویسندش درد نکنه ![]() |
|
|
|
|
|
|
#266 (permalink) |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Nov 2007
محل سكونت: شیراز
ارسالها: 984
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,742
از ایشان 992 بار سپاسگزاري شده است
|
نیایش جان من برایتان احترام زیادی قائلم
اما باید این مطلب را بگم که شما تالار رو اشتباه گرفتید تالار داستان اون بغله ، اینجا تالار شعر وشاعریه درسته که سایه جان خیلی مهربانه ولی خودتان لطف کنید ، این موضوع را نادیده نگیرید با سپاس اژدهای آزاد ![]()
__________________
با سپاس اژدهای آزاد![]() Yahoo! deragon_hor@yahoo.com قلبم دیگه طاقت نمی یاره دوستان بای
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي سید رضا به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#267 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Oct 2007
ارسالها: 4,824
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,465
از ایشان 3,006 بار سپاسگزاري شده است
|
دو خط موازی دو خط موازي زائيده شدند . پسرکي در کلاس درس آنها را روي کاغذ کشيد. آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد . و در همان يک نگاه قلبشان تپيد . و مهر يکديگر را در سينه جاي دادند . خط اولي گفت : ما ميتوانيم زندگي خوبي داشته باشيم . و خط دومي از هيجان لرزيد . خط اولي گفت و خانه اي داشته باشيم در يک صفحه دنج کاغذ . من روزها کار ميکنم.ميتوانم بروم خط کنار يک جاده دور افتاده و متروک شوم ، يا خط کنار يک نردبام . خط دومي گفت : من هم ميتوانم خط کنار يک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، يا خط کنار يک نيمکت خالي در يک پارک کوچک و خلوت . خط اولي گفت : چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت . در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند . و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند . دو خط موازي لرزيدند . به هم ديگر نگاه کردند . و خط دومي پقي زد زير گريه . خط اولي گفت نه اين امکان ندارد حتما يک راهي پيدا ميشود . خط دومي گفت شنيدي که چه گفتند . هيچ راهي وجود ندارد ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه . خط اولي گفت : نبايد نااميد شد . ما از صفحه خارج ميشويم و دنيا را زير پا ميگذاريم . بالاخره کسي پيدا ميشود که مشکل ما را حل کند . خط دومي آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بيرون خزيدند از زير کلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد . آنها از دشتها گذشتند ... از صحراهاي سوزان ... از کوهاي بلند ... از دره هاي عميق ... از درياها ... از شهرهاي شلوغ ... سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادي را ملاقات کردند . رياضي دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضي شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميکنيد . فيزيکدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان کنم .اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشي بنام فيزيک وجود نداشت . پزشک گفت : از من کاري ساخته نيست ، دردتان بي درمان است . شيمي دان گفت : شما دو عنصر غير قابل ترکيب هستيد . اگر قرار باشد با يکديگر ترکيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد . ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودي جهان . دنيا کن فيکون مي شود سيارات از مدار خارج ميشوند کرات با هم تصادم مي کنند نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يک قانون بزرگ را نقض کرده ايد . فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است . و بالاخره به کودکي رسيدند کودک فقط سه جمله گفت : شما به هم مي رسيد . نه در دنياي واقعيات . آن را در دنياي ديگري جستجو کنيد . دو خط موازي او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند . اما حالا يک چيز داشت در وجودشان شکل مي گرفت . « آنها کم کم ميل رسيدن به هم را از دست مي دادند » خط اولي گفت : اين بي معنيست . خط دومي گفت : چي بي معنيست ؟ خط اولي گفت : اين که به هم برسيم . خط دومي گفت : من هم همينطور فکر ميکنم و آنها به راهشان ادامه دادند . يک روز به يک دشت رسيدند . يک نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشي ميکرد . خط اولي گفت : بيا وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا کنيم . خط دومي گفت : شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه کاغذ بيرون مي آمديم . خط اولي گفت : در آن بوم نقاشي حتما آرامش خواهيم يافت . و آن دو وارد دشت شدند و روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش . نقاش فکري کرد و قلمش را حرکت داد و آنها دو ريل قطار شدند که از دشتي مي گذشت و آنجا که خورشيد سرخ آرام آرام پايين مي رفت سر دو خط موازي عاشقانه به هم رسيدند.
__________________
![]() گريه كردم گريه هم اينبار آرامم نكرد هرچه كردم... هرچه... آه! انگار آرامم نكرد بي تو خشكيدند پاهايم كسي راهم نبرد درد دل با سايه و ديوار آرامم نكرد سوختم آنگونه در تب، آه! از مادر بپرس دستمال تب بر نمدار آرامم نكرد ذوق شعرم را كجا بردي كه بعد از رفتنت عشق و شعر و دفتر و خودكار آرامم نكرد ![]() |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي ruya به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#268 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Oct 2007
ارسالها: 4,824
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,465
از ایشان 3,006 بار سپاسگزاري شده است
|
پياده روی طولانی اولين ملاقات٬ ايستگاه اتوبوس بود. ساعت هشت صبح. من و اون تنها. نشسته بود روی نيکت چوبی و چشاش خط کشيده بود به اسفالت داغ خيابون. سير نگاش کردم. هيچ توجهی به دور و برش نداشت. ترکيب صورت گرد و رنگ پريدش با ابروهای هلالی و چشمای سياه يه ترکيب استثنايی بود. يه نقاشی منحصر به فرد. غمی که از حالت صورتش می خوندم منو هم تحت تاثير قرار داده بود. اتوبوس که می اومد اون لحظه ساکت و خلسه وار من و شايد اون تموم می شد. ديگه عادت کرده بودم. ديدن اون دختر هر روز در همون لحظه برای من حکم يه عادت لذت بخش رو پيدا کرده بود. نمی دونم چرا اون روزای اول هيچوقت سعی نکردم سر صحبت رو با اون باز کنم. شايد يه جور ترس از دست دادنش بود. شايدم نمی خواستم نقش يه مزاحم رو بازی کنم. من به همين تماشای ساده راضی بودم. دختر هر روز با همون چشم های معصوم و غمگين با همون روسری بنفش بی حال و با همون کيف مشکی رنگ و رو رفته می اومد و همون جای هميشگی خودش می نشست. نمی دونم توی اون روزها اصلا منو ديده بود يا نه. هر روز زودتر از او می اومدم و هر روز ترس اينکه مبادا اون نياد مثل خوره توی تنم می افتاد. هيچوقت برای هيچ کس همچين احساس پر تشويش و در عين حال لذت بخشی رو نداشتم. حس حضور دختر روی اون نيمکت برای من پر بود از آرامش ... آرامش و شايد چيزديگه ای شبيه نياز. اعتراف می کنم به حضورش هرچند کوتاه و هر چند در سکوت نياز داشتم. هفته ها گذشت و من در گذشت اين هفته ها اون قدر تغيير کردم که شايد خودمم باور نمی کردم. ديگه رفتنم به ايستگاه مثل هميشه نبود. مثل ديوانه ها مدام ساعت رو نگاه می کردم و بی تابی عجيبی روحم رو اسير خودش کرده بود. ديگه صورتم اصلاح شده و موهام مرتب نبود. بی خوابی شبها و سيگار های پی در پی. خواب های آشفته لحظه ای و تصور گم کردن يا نيامدن او تموم شب هامو پر کرده بود. نمی دونم چرا و چطور به اين روز افتادم. فقط باور کرده بودم که من عوض شدم و اينو همه به من گوشزد می کردن. يه روز صبح وسوسه عجيبی به دلم افتاد که اون روز به ايستگاه نرم. شايد می خواستم با خودم لجبازی کنم و شايد ... نمی دونم. اون روز صدای تيک تاک ساعت مثل پتک به سرم کوبيده می شد و مدام انگشتام شقيقه های داغمو فشارمی داد. نمی تونستم. دو دقيقه مونده به ساعت هشت ديوانه وار بدون پوشيدن لباس مناسب و بدون اينکه حتی کيفم رو بردارم دوان دوان از خونه زدم بيرون و به سمت ايستگاه رفتم. از دور اتوبوس رو ديدم که بعد از مکثی کوتاه حرکت کرد و دور شد و غباری از دود پشت سرش به جا گذاشت. من ... درست مثل يک دونده استقامت که در آخرين لحظه از رسيدن به خط پايان جا می مونه دو زانو روی آسفالت افتادم و بدون توجه به نگاه های متعجب و خيره مردم با چشمای اشک آلود رفتن و درو شدن اتوبوس رو نگاه می کردم. حس می کردم برای هميشه اونو از دست دادم. کسی که اصلا مال من نبود و حتی منو نمی شناخت. از خودم و غرورم بدم می اومد. با اينکه چيزی در اعماق دلم به من اميد می داد که فردا دوباره تو و اون روی همون نيمکت کنار هم می نشينيد و دوباره تو می تونی اونو برای چند لحظه برای خودت داشته باشی ... بازم نمی دونستم چطور تا شب می تونم اين احساس دلتنگی عجيب رو که مثل دو تا دست قوی گلومو فشار می داد تحمل کنم. بلند شدم و ايستادم. در اون لحظه که مضحکه عام و خاص شده بودم هيچی برام مهم نبود جز ديدن اون. درست لحظه ای که مثل بچه های سرخورده قصد داشتم به خونه برگردم و تا شب در عذاب اين روز نکبت وار توی قفس تنهايی خودم اسير بشم تصويری مبهم از پشت خيسی چشمام منو وادار به ايستادن کرد. طرح اندام اون ( که مثل نقاشی پرتره صورت مادرم از بر کرده بودم ) پشت نيمکت ايستگاه اتوبوس شکل گرفته بود. دقيق که نگاه کردم ديدمش. خودش بود. انگار تمام راه رو دويده بود. داشت به من نگاه می کرد. نفس نفس می زد و گونه های لطيفش گل انداخته بود. زانوهام بدون اراده منو به جلو حرکت داد و وقتی به خودم اومدم که چشمام درست روبروی چشم های بی نظيرش قرار گرفته بود. دسته ای از موهای مشکی و بلندش روی پيشونيشو گرفته بود و لايه ای شبيه اشک صفحه زلال چشمشو دوست داشتنی و معصومانه تر از قبل کرده بود. نمی دونستم بايد چی بگم که اون صميمانه و گرم سکوت سنگين بينمونو شکست. - شما هم دير رسيديد؟ و من چی می تونستم بگم. - درست مثل شما. و هر دو مثل بچه مدرسه ای ها خنديديم. - مثه اينکه بايد پياده بريم. و پياده رفتيم ... و هيچوقت تا اون موقع نمی دونستم پياده رفتن اينقدر خوب باشه. |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي ruya به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#269 (permalink) | |
|
ریشه در اندیشه دارم ...
تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: ریشه ام در خاک, سر به آسمان دارم...
ارسالها: 9,460
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,905
از ایشان 3,623 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
ممنون از یادآوری که کردید بله کاملا درست می فرمایید شرمنده اصلا حواسم نبود و به فکر تالار داستان نبود از سایه جون خواهشمند که این تایپیک رو به تالار داستان انتقال بده (ممنون میشم) بازم از یادآوری به جاتون ممنون سید رضا ![]() |
|
|
|
|
|
|
#270 (permalink) |
|
ریشه در اندیشه دارم ...
تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: ریشه ام در خاک, سر به آسمان دارم...
ارسالها: 9,460
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,905
از ایشان 3,623 بار سپاسگزاري شده است
|
ارزش عشق روزي روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند خوشبختي. پولداري. عشق. دانائي. صبر.غم. ترس ....... هر كدام به روش خويش مي زيستند . تا اينكه يك روز دانائي به همه گفت : هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد . تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبارهاي خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرش كردند . همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدندوپارو زنان جزيره را ترك كردند . در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود . عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد . آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند.!!!!!!!!! قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند . جزيره هر لحظه بيشتر به زير آب ميرفت و عشق تا زير گردن در آب فرو رفته بود . او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود . فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست . اول كسي جوابش را نداد . در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت : ثروتمندي عزيز به من كمك كن . ثروتمندي گفت : متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جائي براي تو نيست . عشق رو به (غرور) كرد و گفت : مرا نجات مي دهي ؟ غرور پاسخ داد : هرگز تو خيسي و مرا خيس ميكني . عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده اما غم گفت : متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم . در اين حين خوشگذراني و بيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست. از دور شهوت را ديد و به او گفت : آيا به من كمك ميكني ؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه !!!!! سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كرد و گفت : خدايا مرا نجات بده ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد . عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد . پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود . جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند عشق برخواست به دانائي سلام كرد و از او تشكر كرد دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت : من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بيايد تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي ؟ هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست . تو لايق فرماندهي تمام احساسها هستي . عشق تشكر كرد و گفت : بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد ؟؟ دانائي گفت كه او زمان بود. عشق با تعجب گفت : زمان ؟؟!!!!! دانائي لبخندي زد وپاسخ داد : بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند . |
|
|
|
![]() |
| ابزارهاي موضوع | |
| نحوه نمايش | |
|
|