|
|||||||
| داستان و داستان نویسی انجمن نویسندگان محلی برای تمام کسانی که از نوشتن لذت میبرند. |
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهاي موضوع | نحوه نمايش |
|
|
#271 (permalink) |
|
ریشه در اندیشه دارم ...
تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: ریشه ام در خاک, سر به آسمان دارم...
ارسالها: 9,460
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,905
از ایشان 3,623 بار سپاسگزاري شده است
|
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند.مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد.در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد.مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.؟پيرمرد گفت:درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام.گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. زيرا كه عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود
__________________
![]() |
|
|
|
|
|
#272 (permalink) |
|
ریشه در اندیشه دارم ...
تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: ریشه ام در خاک, سر به آسمان دارم...
ارسالها: 9,460
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,905
از ایشان 3,623 بار سپاسگزاري شده است
|
خنده و گریه خنده خندید و گفت : آه . . . چرا غمگینی . گریه ناله ای کرد : از زندگی خسته ام .خنده شادی کنان خطاب به او گفت : زندگی زیباست ، لبخند بزن . گریه جواب داد : من برای گریه آفریده شده ام . تو همیشه در خانه های مجلل و خوشبخت جای داری ،ولی من همواره در دل گرفتارانبوده ام .تو آنقدر مغروری که بروی لب خستگان نمی نشینی .خنده تبسمی کرد و گفت : من به دنبال کسی هستم که مرا فراخواند . این گرفتاران هیچ گاه مرا صدا نمیکنند ، و من همواره در بین افراد شاد هستم .گریه قطره اشکی ریخت و آرام گریست . خنده به او نگریست و بعد گریخت . گریه به دنبالش دوید او لبخند خود را جا گذاشته بود و از آن پس همواره خنده ، گریه ای همراه داشت |
|
|
|
|
|
#273 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Oct 2007
ارسالها: 4,827
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,464
از ایشان 3,010 بار سپاسگزاري شده است
|
قصه ی آدم اين قفسه سينه که می بينی يه حکمتی داره. خدا وقتی آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت. يه پوست نازک بود رو دلش. يه روز آدم عاشق دريا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواس تنها چيز با ارزشی که داره بده به دريا. پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخ تو دريا. موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی. خدا... دل آدمو از دريا گرف و دوباره گذاش تو سينش. آدم دوباره آدم شد. ولی امان از دست اين آدم. دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد ميون جنگل. باز نه دلی موند و نه آدمی. خدا ديگه کم کم داشت عصبانی ميشد. يه بار ديگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سينه اش. ولی مگه اين آدم, آدم می شد. اين بار سرشو که بالا کرد يه دل که داش هيچی با صد دلی که نداش عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا يادش رفت و پوست سينه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد ميون آسمون. دل آدم مثه يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا. نه ديگه... خدا گف... اين دل واسه آدم ديگه دل نمی شه. آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمين افتاده بود. خدا اين بار که دل رو گذاش سرجاش بس که از دس آدم ناراحت بود يه قفس کشيد روش که ديگه آها ديگه... بسه. آدم که به خودش اومد ديد ای دل غافل... چقدر نفس کشيدن واسش سخت شده. چقد اون پوست لطيف رو سينش سفت شده. دس کشيد به رو سينشو وقتی فهميد چی شده يه يه آهی کشيد... يه آهی کشيد همچين که از آهش رنگين کمون درس شد. و اين برای اولين بار بود که رنگين کمون قبل از بارون درس شد. بعد هی آدم گريه کرد هی آسمون گريه کرد. روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگين خسته و تنها روی زمين سفت خدا قدم می زد و اشک می ريخت. آدم بيچاره دونه دونه اشکاشو که می ريخ رو زمين و شکل مرواری می شد برمی داش و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون. تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره. اينطوری بود که آسمون پر از ستاره شد. ولی خدا دلش واسه آدم نسوخ که خلاصه يه شب آدم تصميم خودشو گرف. يه چاقو برداشت و پوست سينشو پاره کرد. ديد خدا زير پوستش چه ميله های محکمی گذاشته... دلشو ديد که اون زير طفلکی مثه دل گنجش می زد و تالاپ تولوپ می کرد. انگشتاشو کرد زير همون ميله ای که درس روی دلش بود و با همه زوری که داش اونو کند. آخ... اونقد دردش اومد که ديگه هيچی نفهميد و پخش زمين شد. .... خدا ازون بالا همه چی رو نيگا می کرد. دلش واسه آدم سوخت. استخونو برداشت و ماليد به دريا و آسمون و جنگل. يهو همون تيکه استخون روی هوا رقصيد و رقصيد. چرخيد و چرخيد. آسمون رعد زد و برق زد. دريا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصيدن. همون تيکه استخون يواش يواش شکل گرفتو شد و يه فرشته٬ با چشای سياه مثه شب آسمون٬ با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل٬ اومد جلو و دس کشيد روی چشای بسته آدم. آدم که چشاشو باز کرد اولش هيچی نفهميد. هی چشاشو ماليد و ماليد و هی نيگا کرد. فرشته رو که ديد با همون يه دل که نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد. همون قد که عاشق آسمون و دريا و جنگل شده بود. نه... خيلی بيشتر. پاشد و فرشته رو نيگا کرد. دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود. خواس دلشو دربياره و بده به فرشته. ولی دل آدم که از بين اون ميله ها در نميومد. بايد دوسه تا ديگه ازونا رو هم ميکند. تا دستشو برد زير استخون قفس سينش فرشته خرامون خرامون اومدجلو. دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد. سينشو چسبوند به سينه آدم. خدا ازون بالا فقط نيگا می کرد با يه لبخند رو لبش. آدم فرشته رو بغل کرد. دل آدم يواش و يواش نصفه شد و آروم آروم خزيد تو سينه فرشته خانوم. فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نيگا کرد. آدم با چشاش می خنديد. فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست. آدم يواشکی به آسمون نيگا کرد و از ته دلش دس خدا رو بوسيد. اونجا بود که برای اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد. خدا پرده آسمونو کشيد و آدمو با فرشتش تنها گذاش. ماهم آدمو با فرشتش تنها می ذاريم. خوش به حال آدم و فرشتش.
__________________
گريه كردم گريه هم اينبار آرامم نكرد هرچه كردم... هرچه... آه! انگار آرامم نكرد بي تو خشكيدند پاهايم كسي راهم نبرد درد دل با سايه و ديوار آرامم نكرد سوختم آنگونه در تب، آه! از مادر بپرس دستمال تب بر نمدار آرامم نكرد ذوق شعرم را كجا بردي كه بعد از رفتنت عشق و شعر و دفتر و خودكار آرامم نكرد ![]() |
|
|
|
|
|
#274 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Oct 2007
ارسالها: 4,827
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,464
از ایشان 3,010 بار سپاسگزاري شده است
|
داستان ديوانگی و عشق زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود. فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند. ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک! ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم! چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬ همه قبول کردند. ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... ! همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند. نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد. خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد. اصالت به ميان ابر ها رفت. هوس به مرکز زمين راه افتاد. دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت. طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت. حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق. آرام آرام همه قايم شده بودند و ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ... اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود. تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است. ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬ که عشق رفت وسط يک دسته گل رز آرام نشت. ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ... همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود. بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبری نبود. ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است. ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد. صدای ناله ای بلند شد. عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬ دست هايش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت. شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود. ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟ عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬ تو ديگه نميتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش. همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم. و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ... |
|
|
|
|
|
#275 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Jun 2007
محل سكونت: جنازه ي ايران
ارسالها: 1,412
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 402
از ایشان 991 بار سپاسگزاري شده است
|
"داستانی بسیار کوتاه" از ارنست همینگوی
در یک بعدازظهر گرم در پادوا، آنها او را روی پشت بام بردند و او توانست از آن بالا تمام شهر را ببیند. پرستوها در آسمان چرخ میزدند. بعد از مدتی هوا رو به تاریکی رفت و نورافکنها را روشن کردند؛ همه پایین رفتند و بطریهایشان را هم با خود بردند. او و لوز همهمهشان را از ایوان میشنیدند. لوز روی تخت نشست. در آن شب داغ، لوز آرام و با نشاط بود. لوز برای سه ماه در شیفت شب باقی ماند و این باعث خوشحالی بود که به او اجازه داده بودند شبکار باشد. هنگامی که او را جراحی کردند، لوز او را آماده کرد و همهی آن مدت دربارهی دوستانشان و امالهکردن با هم شوخی کردند و خندیدند. زیر بیهوشی خیلی به خودش فشار آورد که در آن لحظات چرند نگوید و اظهارنظرهای احمقانه نکند. بعد از اینکه توانست با چوبهای زیر بغل راه برود، اغلب خودش دماسنج را میگذاشت تا لوز مجبور نشود از جایش بلند شود. تعداد بیماران اندک بود و همه شان قضیه او و لوز را میدانستند و همگی لوز را دوست داشتند. همانطور که در راهروها قدم میزد، به لوز که حالا در تختش بود فکر کرد. پیش از آنکه او به جبهه ی جنگ برگردد، با هم به دومو رفتند و دعا کردند. آنجا آرام و کمنور بود و کسان دیگری هم دعا میخواندند. دوست داشتند با هم ازدواج کنند اما نه وقت کافی برای انجام مراسم رسمی ازدواج در کلیسا داشتند و نه شناسنامه. فکر کردند بههر حال با هم ازدواج خواهند کرد، اما دوست داشتند که همه این را بدانند. لوز، نامههای بسیاری برای او نوشت اما تا پایان جنگ هیچکدام از آنها به دستش نرسیدند. پانزدهنامه را با هم تحویلش دادند و او همه را با دقت و به ترتیب زمان نوشتهشدن از ابتدا تا انتها خواند. همهشان راجعبه بیمارستان بودند و اینکه لوز چهقدر او را دوست دارد و چقدر تنهایی سخت است و شبها بدون او چه وحشتناک است. بعد از جنگ آنها توافق کردند که او به وطن بازگردد و شغل مناسبی پیدا کند تا شاید بتوانند ازدواج کنند. لوز دوست نداشت تا زمانی که او شغل مناسبی پیدا نکرده و نتواند برای دیدنش به نیویورک بیاید به وطن بازگردد. قابل فهم بود که مرد دوست نداشت تا زمانی که شغل مناسبی نیافته و ازدواج نکرده، دوستانش یا هر شخص دیگری را در سرتاسر ایالات متحده ببیند. در ترن پادوا به میلان سر اینکه لوز مایل نبود بلافاصله به آمریکا برگردد جر و بحث کردند. در ایستگاه میلان که مجبور شدند از هم جدا شوند، برای خداحافظی یکدیگر را بوسیدند اما نتوانستند بدون جر و بحث از هم جدا شوند. از اینجور خداحافظی احساس ناخوشایندی به او دست داد. در جنوا سوار کشتی شد و به آمریکا رفت. لوز هم به پوردونون بازگشت تا در آنجا بیمارستانی باز کند. آنجا شهری دورافتاده و بارانی بود و گردانی از ارتش در آن پناه گرفته بود. در طول اقامت لوز در آن شهر گلآلود و بارانی در زمستان، فرماندهی قرارگاه عاشق او شد و لوز هرگز قبل از آن ماجرا ایتالیایی ها را نمیشناخت. لوز به ایالات متحده نوشت که از عشقبازی صاحب یک پسر و یک دختر شده است؛ نوشت که بسیار متاسف است و میداند که این مساله برای او غیرقابل درک است اما امیدوار است او روزی همه چیز را فراموش کند و او را ببخشد و سپاسگزار او شود و اینکه اگرچه کمی غیرمنتظره بود اما او در بهار ازدواج میکرد. لوز نوشته بود که همیشه او را دوست خواهد داشت اما اکنون فهمیده که آن ماجرا تنها عشق بین یک دختر و پسر جوان بوده و بس. لوز به او ایمان داشت و برایش آرزوی زندگی خوب داشت. فرمانده نه در بهار و نه هیچوقت دیگر با لوز ازدواج نکرد. لوز هم هیچگاه جواب نامهای که در همین رابطه به شیکاگو فرستاده بود دریافت نکرد. کمی بعد مرد هنگامی که سوار بر تاکسی از لینکلن پارک میگذشت، از دختر فروشندهای که در یک فروشگاه زنجیرهای کار میکرد، سوزاک گرفت.
__________________
كوروش پدرم ، افتخار وطنم بغض خاموش من امروز تو را مي خواند در دياري كه منم وارث آن ، ايرانم هست خصمي كه مرا ، خون تو را خس و خاشاك زمان مي نامد
|
|
|
|
|
|
#276 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Jan 2008
ارسالها: 249
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 52
از ایشان 104 بار سپاسگزاري شده است
|
چکیده ای از زندگی گاندی
گاندي در دوم اكتبر 1869 در روستايي در ايالت گجرات هند متولد شد. هجده ساله بود كه به راهنمايي يكي از دوستان خانوادگي، براي ادامه تحصيل به انگلستان فرستاده شد. در آغاز ورود به لندن نهايت كوشش خود را به كار برد كه جنتلمن واقعي باشد، اما اقامت در لندن و آشنايي با محافل دانشگاهيان و شرق شناسان طبيعت ثانوي او را كامل كرد و از اين جوان محجوب، يك مرد شرقي مبادي آداب، آرام و كامل ساخت. در سال 1891 به وطن بازگشت و در بمبئي به وكالت پرداخت و پس از چندی به عنوان وكيل يك شركت تجاري مسلمان و هندي استخدام شد و در سال 1893 عازم شهر ناتال در آفريقاي جنوبي شد. در آفريقاي جنوبي او با مشاهده تبعيض نژادي، به خصوص در قبايل اقليت هندي تبار اين كشور، نهضت مبارزه با تبعيض نژادي را پايه گذاشت. او خاطره تلخ كتك خوردن مأمور قطاري را كه به او اجازه داد در كوپه درجه يك بنشيند تا پايان عمر فراموش نكرد. گاندي در حالي به وطن برگشت (سال 1917) كه شهرت خاص و عام يافته بود. ناشناس از وطن رفته و سرشناس برگشته بود. از حدود سالهاي بعد از جنگ جهاني اول تا بعد از جنگ جهاني دوم يعني حدود 33 سال بي وقفه براي نجات مردم خود و استقلال كشورش از يوغ انگليسيها مبارزه كرد تا بالاخره بعد از تحمل رنج هاي فراوان در اين راه و همراهی افرادی چون «جواهر لعل نهرو» در آگوست 1947 كشور هند را به استقلال و مردمش را به آزادي رسانيد. او پس از اعلام استقلال حاضر به قبول مقامي در حكومت هند نشد و رهبري كنگره را به نهرو داد. شيوه مبارزه ای مهاتما گاندی در نوع خود در جهان بي نظير بوده است. شيوه مبارزه او امروزه در جهان به عنوان يك الگو و فلسفه مطرح است، او هميشه بر حقيقت، صلح و عدم خشونت برای رسيدن به مقاصد تاكيد فراوان داشت. بعدازظهر روز 30 ژانويه 1948، تنها پنج ماه پس از استقلال هند، هنگامي كه مهاتما گاندي از خانه موقتي اش در دهلي به طرف يك جلسه دعا مي رفت، از ناحيه شكم و سينه هدف سه گلوله قرار گرفت و در دم (در سن 68 سالگی) جان سپرد. |
|
|
|
|
|
#277 (permalink) |
|
جنگجوی بی هیاهوی مغرور !
![]() تاريخ عضويت: Jun 2007
محل سكونت: تهران
ارسالها: 3,048
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 580
از ایشان 1,142 بار سپاسگزاري شده است
|
قلب تو کجاست
رابرت داوینسن زو قهرمان مشهور ورزش گلف آراژانتین زمانی که در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود. در پایان مراسم زنی بسوی او دوید و با تضرع و التماس از او خواست تا پولی به او بدهد تا بتواند کودکش را از مرگ نجات دهد زن گفت که او هیچ هزینه ای برای درمان پسرش ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند او میمیرد قهرمان گلف دریغ نکرد و بلافاصله تمام پولی را که برنده شده بود به زن بخشید . هفته ها بعد یکی ار مقامات رسمی انجمن گلف به او گفت که ای رابرت ساده لوح خبرهای تازه برایت دارم آن زنی که از تو پول خواسته بود اصلا بچه مریض ندارد حتی ازدواج هم نکرده و او تو را فریب داده دوست من. رابرت با خوشحالی جواب داد : خدا را شکر پس هیچ بچه ای در حال جان دادن نبوده است این که خیلی عالی است
__________________
جنگجوی بی هیاهوی مغرور توهین های عظیمی را تحمل می کند ، وی نیروی مشت و بازوی خویش را میشناسد ، او نیروی عظیم اراده ی خویش را می شناسد اما ؛ هرگز با کسی که سزاوار نبرد نیست ، نمیجنگد ....
|
|
|
|
|
|
#278 (permalink) |
|
ریشه در اندیشه دارم ...
تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: ریشه ام در خاک, سر به آسمان دارم...
ارسالها: 9,460
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,905
از ایشان 3,623 بار سپاسگزاري شده است
|
کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد زني در حال عبور او را ديد . او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم کودک گفت:مي دانستم با او نسبت داريد
|
|
|
|
|
|
#279 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
|
داستان در مورد یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی ما جرا جویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود شب بلندی های کوه را تماماً در بر گرفت و مرد هیچ چیزرا نمی دید همه چیز سیاه بود اصلاً دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود همان طور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده بود به قله ی کوه پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه ی جاذبه او را در خود می گرفت هچنان سقوط می کرد اکنون فکر می کرد مرگ چه قدر به او نزدیک است ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود چاره ای نماند جز فریاد بزند (خدایا کمکم کن) ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد از من چه می خواهی ؟
_ ای خدا نجاتم ده! _ واقعاً باور داری که من میتوانم تو را نجات بدهم ؟ _ البته که باور دارم _ اگر باور داری طنابی که به کمرت بسته است پاره کن یک لحظه سکوت مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند دست هایش محکم طناب را گرفته بود و او فقط یک متر از زمین فاصله داشت آیا حاضرید
__________________
عجب صبری خدا دارد! |
|
|
|
|
|
#280 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
|
پسر کوچک، مشغول بازی در گودال شنی اش بود. او چند ماشین و کامیون کوچک داشت و یک سطل و بیلچه پلاستیکی. همچنان که مشغول کندن جاده و تونل بود به یک سنگ بزرگ درست وسط گودال شنی برخورد کرد.
پسرک ماسه ها را به کناری زد به این امید که سنگ را از میان گودال شن ها بیرون بکشد. ولی سنگ سنگین تر از توان او بود و باز به درون گودال باز میگشت. از اهرم استفاده کرد و آن را به زور بلند کرد. ولی هر بار که فکر می کرد پیشرفتی در کارش حاصل شده سنگ به وسط گودال می لغزید و باز می گشت. انگشتانش درد گرفته و خراشیده شده بود و هنوز تلاش بی حاصلش را با ناله و درماندگی ادامه می داد. اشک پسرک از سر نا امیدی جاری شد. در تمام این لحظات، پدر پسرک از پشت پنجره اتاقش این داستان غم انگیز را تماشا می کرد. در همان حال که اشک های پسرک فرو می ریخت، سایه بزرگی گودال شنی و پسرک را پوشاند. پدر پسرک با ملایمت اما محکم پرسید: ” چرا تمام نیروی ای را که در اختیار توست به کار نمی بری؟” پسرک با حالتی مغلوب در میان هق هق و با صدایی بریده بریده گفت:” اما پدر من همین کار را کردم، من تمام توانم را به کار بردم.” پدر به آرامی حرف او را تصحیح کرد.” نه پسرم! تو تمام قدرتی را که داشتی استفاده نکردی. تو از من کمک نخواستی!” پدر خم شد، سنگ را برداشت و آن را از گودال شنی به بیرون پرتاب کرد….. |
|
|
|
|
|
#281 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
|
تصمیم مهم
در یکی از روستاهای ایتالیا، پسر بچه شروری بود که دیگران را با سخنان زشتش خیلی ناراحت می کرد. روزی پدرش جعبه ای پر از میخ به پسر داد و به او گفت: هربار که کسی را با حرفهایت ناراحت کردی، یکی از این میخ ها را به دیوار طویله بکوب. روز اول، پسرک بیست میخ به دیوار کوبید. پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی را که دیگران را می آزارد، کم کند. پسرک تلاشش را کرد و تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر و کمتر شد. یک روز پدرش به او پیشنهاد کرد تا هربار که توانست از کسی بابت حرفهایش معذرت خواهی کند، یکی از میخ ها را از دیوار بیرون بیاورد. روزها گذشت تا اینکه یک روز پسرک پیش پدرش آمد و با شادی گفت: بابا، امروز تمام میخها را از دیوار بیرون آوردم! پدر دست پسرش را گرفت و با هم به طویله رفتند، پدر نگاهی به دیوار انداخت و گفت: آفرین پسرم! کار خوبی انجام دادی. اما به سوراخهای دیوار نگاه کن. دیوار دیگر مثل گذشته صاف و تمیز نیست. وقتی تو عصبانی می شوی و با حرفهایت دیگران را می رنجانی، آن حرفها هم چنین آثاری بر انسانها می گذارد. تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون بیاوری، اما هزاران بار عذرخواهی هم نمی تواند زخم ایجاد شده را خوب کند. |
|
|
|
|
|
#282 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
|
برادر
تامی کوچولو به تازگی صاحب یک برادر شده بود و مدام به پدر و مادرش اصرار می کرد که او را با برادر کوچکش تنها بگذارند. پدر و مادر می ترسیدند، تامی هم مثل بیشتر بچه های چهار، پنج ساله به برادرش حسودی کند و به او آسیبی برساند؛ برای همین به او اجازه نمی دادند با نوزاد تنها بماند. اما در رفتار تامی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد، با نوزاد مهربان بود و اصرارش برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد. بالاخره پدر و مادرش به او اجازه دادند. تامی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست. تامی کوچولو به طرف برادر کوچکترش رفت، صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت:" داداش کوچولو، به من بگو خدا چه شکلیه؟ من کم کم داره یادم میره!" |
|
|
|
|
|
#283 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
|
موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سر و صدا براي چيست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بستهاي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود .موش لبهايش را ليسيد و با خود گفت :«كاش يك غذاي حسابي باشد. اما همين كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه حيوانات بدهد. او به هركسي كه ميرسيد، مي گفت: «توي مزرعه يك تله موش آوردهاند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . .». مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت: « آقاي موش، برايت متأسفم. از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي، به هر حال من كاري به تله موش ندارم، تله موش هم ربطي به من ندارد». ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سر داد و گفت: «آقاي موش من فقط ميتوانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي، چون خودت خوب ميداني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود. موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر، سري تكان داد و گفت: « من كه تا حالا نديدهام يك گاوي توي تله موش بيفتد!» او اين را گفت و زير لب خندهاي كرد و دوباره مشغول چريدن شد. سرانجام، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد، چه مي شود؟
در نيمههاي همان شب، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببيند. او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده، موش نبود بلكه مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود. همين كه زن به تله موش نزديك شد، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت. وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود، گفت: براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست. مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد. اما هرچه صبر كردند، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آنها رفت و آمد ميكردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد، ميش را هم قرباني كند تا با گوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد .روزها ميگذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد تا اين كه يك روز صبح، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاكسپاري او شركت كردند. بنابراين، مرد مزرعه دار مجبور شد از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند .حالا، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بستهاي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند! |
|
|
|
|
|
#284 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
|
شما خداييد؟
در غروبي سرد از روزهاي تعطيل، پسر بچه شش هفت ساله اي جلو ويترين مغازه اي ايستاده بود. پسرك كفش به پا نداشت و لباسهايش هم كهنه و ژنده بود. زني جوان كه از مقابل مغازه مي گذشت، متوجه چشمان آبي پسرك شد كه با اشتياق به اجناس داخل مغازه خيره خيره نگاه مي كرد. زن جوان دست پسرك را گرفت، او را به داخل مغازه برد و برايش كفش و لباس گرم خريد. وقتي از فروشگاه خارج شدند، زن جوان به پسربچه رو كرد و گفت: “عزيزم، حالا ديگر مي تواني به خانه ات برگردي و از تعطيلات لذت ببري” پسرك نگاهي به بالا انداخت و در حاليكه به چشمهاي زن خيره شده بود، پرسيد: “ببخشيد خانم، شما خداييد؟” زن با لبخند گرم پاسخ داد: “نه پسرم، من فقط يكي از فرزندان خدا هستم” پسرك با هيجان گفت: “مي دانستم كه بايد نسبتي با خدا داشته باشيد” |
|
|
|
|
|
#285 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
|
دوست واقعي
جوليا اسويرر Julia Swearer ايمي دستش را زير چانهاش قرار داده بود و روي پلههاي كاملاً سرد، نشسته و نامة لكه لكه شده با جوهري را هم با دست ديگرش، محكم چسبيده بود. همين طور خيره شده بود به پايين سه دري كه با يك خط بزرگ قرمز روي آنها نوشته شده بود: براي فروش، و زير آن نيز با حروف كوچك اين عبارت به چشم ميخورد : فروخته شد." به آهستگي اشكهايش از گونه فرو غلتيد و تالاپي روي نامه افتاد. حروف (ايمي عزيز!) داشتند در اشكهايش حل ميشدند. آنرا مچاله و گلوله كرد و با بيمبالاتي خواست سر به نيستش كند. آه سردي سر داد و دوباره آن را برداشت. شايد فكر ميكرد اگر آن را نابود نميكرد مادرش امكان داشت آن را بخواند. ايمي نامه را در جيبش گذاشت كه البته تا حدي از روي شلوارش قلنبه به نظر ميرسيد. با عجله در طول خيابان به سمت خانة اميلي، به راه افتاد. چرا كه كورسوي اميدي آنجا وجود داشت. با حقارت به كلون در چشم دوخت . آيا جرأتش را داشت؟ نه، البته نه! خانه مال آنها نبود. تا سپتامبر خانوادة جديدي به آنجا نقل مكان نميكرد و حالا هنوز ماه ژوئيه بود. همچنان كه كلون فلزي در را به آهستگي باز ميكرد كلمات نامهاي را كه ميخواست دورش بياندازد در ذهن مرور ميكرد. ايمي! در حياطِ پشتي منزل، زير سنگي را وارسي كن! دوست تو اميلي. كاغذ را از جيبش بيرون كشيد و با احتياط آن را به صورت مربعي تر و تميز تا كرد و در جيب عقب شلوارش گذاشت و به دنبال سنگ، در حياط پشتي منزل، شروع به قدم زدن كرد و پس از مدتي سنگي ناصاف را در گوشة حياط زير يك خارپشته پيدا كرد. زير آن فقط مقداري كرم كدو و چند دسته مورچة قرمز وجود داشت. " اوه! فريادي زد و عقب پريد و سنگ با صداي تالاپي، روي زمين افتاد. در همان نزديكي چشمش به سنگ قهوهاي مايل به قرمزي خورد كه او و اميلي اغلب آن را با پتوي مخصوص عروسكها ميپوشاندند و براي چيدن اسباب بازيهاي مخصوص دم كردن چاي از آن استفاده ميكردند. آن را عقب كشيد و آن آنجا بود، يك قوري مسي كوچك پيچيده در يك پتوي عروسكي شطرنجي قرمز و سفيد. با شستش، كمي از خاكهاي اطراف قوري را پاك كرد. پتو و قوري برنجي را برداشت چند قطعه اسباب بازي شكستني هم داخل پتو پيچيده شده بود. در خانهاشان را كه باز كرد عطر خانه به دماغش خورد. عطر ناشي از پختن شكلات و شيريني. " ايمي، اين همه زمان بيرون چكار ميكردي ؟ اين مادرش بود كه با كنجكاوي از او سوال ميكرد. " آه، هيچكار. نميخواست اقرار كند كه بدون اجازه وارد خانة قديمي اميلي شده است. تكة بزرگي از شيريني را قاپ زد و آماده شد كه آن را در دهانش بگذارد كه در همين لحظه احساس كرد شيريني از دستش رها شد. امروز برات يه نامه اومده ميخواستم اينو زودتر بهت بگم اما تو مدت زيادي بيرون بودي و خيلي نگرانت شده بودم كه توي راه برات اتفاقي نيفتاده باشه " تشكر، ايمي اين را گفت و نامه را قاپيد و پلهها را به سمت اتاقش طي كرد و مادرش به نشانة دلواپسي شانههايش را بالا انداخت. روي تختش پريد و در حالي كه به موهايش اجازه داد در اطرافش پخش و پلا شوند روي تخت دراز كشيد و شروع به خواندن نامه كرد. ايمي عزيز، نيويورك حقيقتاً بزرگ است. من در مدرسه دوستان زيادي پيدا كردم ، اما يك دوست ويژه دارم كه ميخواهم كمي با تو در مورد او بگويم نام او مادلين است. با هم آخراي شب به سينما رفتيم. بانوي بليط فروش واقعاً آدم خوبي بود او به مادلين اجازه داد كه مجاني وارد شود. ايمي احساس كرد مهرههاي پشتش تير مي كشند آماده شد كه فرياد بزند. گيج و داغ بود ، و تقريباً فرياد مادرش را نشنيد كه صدايش ميزد، " ايمي، ميز چيده شد. وقتشه كه بياي! خودش را به طبقة پايين رساند. موهايش اشكهايش را پوشانده بود. پشت ميز كنار والدينش نشست. پدرش، مردي بلند قد بود كه معمولا ًاكثر وقتش را در اداره ميگذرانيد اگر قرار نبود كه به آنها بگويد موضوع از چه قرار است گريهاش را قطع ميكرد و راحت مينشست و شامش را ميخورد با اوقات تلخ آنجا نشست و در سكوت شروع به خوردن شامش كرد. در طول شام به اين فكر ميكرد كه چگونه اميلي و مادلين دوستان خوبي براي هم شده بودند. همانطور كه نخود فرنگيها را به دهان ميريخت شك داشت اميلي و مادلين دوستان خوبي براي هم شده باشند بدبينانه به فكر فرو رفت درست قبل از دسر، ايمي خواست كه او را معذور بدارند نه حوصله خوردن كنسرو را داشت نه حوصلة خوردن نان باداميها را. تابستانِ بعد هنگام عصر كه خورشيد در حال غروب بود درِ تور سيمي را باز كرد، و اجازه داد محكم پشت سرش بسته شود ، در حالي كه سست و بي حوصله بود بي هدف در طول علفهاي نمناك شروع به حركت كرد. به عوض نشستن روي تاب خودش ، صندلي خاليِ آن را به جلو و عقب كشيد. سپس به سرعت آنچه را او و اميلي با عروسكهايشان انجام ميدادند در ذهنش مرور كرد. ناگهان به سمت صندلي لاستيكي هجوم برد و طنابهاي آن را گرفت و به شدت خودش را هل داد تا انگشتان پايش به شاخههاي درخت ماگنوليا رسيد و سپس خودش را به سمت زمين مايل كرده و سرش را به سمت زمين كج كرد و اجازه داد نوك موهايش علفها را لمس كند. احساس ميكرد سرش سبكتر شده است و حالا قادر بود مطالب نامهاي را كه قرار بود براي اميلي بنويسد در سرش هجي كند. بايد چيزهايي شبيه اين بگويد: " اميلي عزيز،... اما فوراً اخمي كرد و در سرش روي اين كلمة (عزيز) را قلم گرفت ... ديروز در محل بازي هميشگيمان در طبيعت، يك همبازي جديد ، پيدا كردم نامش گلوريسا است، اين نامي بود كه ايمي از يكي از كتابهاي مربوط به داستانهاي پرياش گرفته بود او بايد به اميلي بگويد كه او و گلوريسا با كاشت بهتر گياه چاي در طبيعت براي باروري بهتر چاي، جايزهاي هم بردهاند او بايد بگويد كه آنها بيشتر وقتشان را با هم صرف ميكنند. از روي تاب پايين پريد و در تاريكي به سمت خانهاشان دويد. آن شب، چراغ مطالعهاي روشن كرد و روي تختش نشست و با احتياط هر چه را در سر داشت روي كاغذ نوشت. سپس خوابش گرفت خواب ديد كه همانطور كه دارد به صورت اميلي نگاه ميكند، نامه را برايش ميخواند. فردا صبح ايمي با خوشحالي تمام از خواب برخاست. روي تختش غلتي زد نامه را قاپيد و انگشتان پايش را در دمپايي آبي پنبهاياش فرو برد و در طول هال سر خورد و از پلهها پايين رفت. پدر و مادرش از اينكه او ميخواهد چه كند بي خبر بودند. فوراً وارد اتاقش شد شلوار جين و ژاكت يقهدارِ قرمزش را پوشيد و پلهها را يكي يكي طي كرده و از در بيرون رفت. ميدانست كه پدرش و مادرش ساعت 9 بيدار ميشوند پس بايد عجله ميكرد براي اينكه ببيند ساعت چند است نگاهي كوتاه به ساعت مچياش انداخت. تقريباً ساعت 8 و سي دقيقه بود. ميدانست كه فقط نيم ساعت وقت دارد. تا ادارة پست تقريباً دوازدهدقيقه راه بود. ايمي همه راه را دويد وقتي كه دستگيرة در برنجي دفتر پست را چرخاند داشت نفس نفس ميزد. به سرعت داخل شد و به سمت پيشخوان حركت كرد ، پاكت را روي پيشخوان مرمري قرار داد و زنگ كوچكي را فشرد. كارمندي كه موهاي خاكستري كوتاهي داشت پيدايش شد و به ايمي لبخندي زد. چه كمكي از دست من بر مياد؟ ايمي با دقت به او خيره شد ؛ هميشه علاقه داشت به پوست چين خورده دور چشمهاي آقاي هينز هنگام لبخند زدن دقت كند با كمي احساس خجالت گفت: -يه تمبر ميخوام براي اين نامه - اين نامه به نظر ميرسه كه 37 سنت تمبر بخواد ايمي از او تشكر كرد يك چهارم دلار به اضافة يك ده سنتي و يك دو سنتي پرداخت و تمبر را ليس زد و آن را گوشة پاكت چسباند و سپس آن را از زير دستگاهي كه روي آن نوشته شده (مُهرِ نامه) گذراند. دو هفته سپري شد و هر روز از روز ديگر بر او سخت تر ميگذشت بيشتر روز را به آنچه انجام داده بود ميانديشيد. بيشتر فكر ميكرد كه كار اشتباهي انجام داده است. اگر حتي اميلي براي خودش دوست جديدي دست و پا كرده بود او نبايد به آنها حسودياش ميشد.خود او هم از وقتي اميلي آنها را ترك كرده بود دوستان زيادي پيدا كرده بود. آنها دوستاني واقعي او بودند نه مثل گلوريسا. چرا او بايد نامهاي را ميفرستاد كه نشانگر اشتباه روشن او بود. يك روز دلگير كه خورشيد پشت ابرها قايم شده بود ايمي صداي ضعيفي را پايين پشت پنجره اتاقش شنيد انگار صداي يك كاميون سر بستة در حال حركت بود. شك داشت كه مال همسايههاي جديدشان باشد. به سرعت از پشت پردهها پايين را نگاه كرد. در عوض يك كاميون قهوهاي بزرگي را ديد كه جلوي خانهاشان پارك شده و انگار مربوط به كمپاني ترابري و حمل و نقل بود. مردي از كاميون خارج شد و زنگ درشان را به صدا درآورد. ايمي ميتوانست صداي قدمهاي مادرش را بشنود كه از اتاق نشيمن به سمت در در حركت بود.مادر، در را كه باز كرد مرد گفت: من بستهاي براي ايمي تاش دارم بايد اينجا را امضاء كنيد، مرد صداي بمي داشت مثل صداي پدرش اما كمي بمتر. ايمي فوراً به طبقة پايين دويد و مادرش را ديد كه در حال امضا كردن است. مادر برگشت و در حالي كه جعبة قهوهاي بزرگي را در دست داشت گفت، توكجايي ؟ اين بسته براي تو اومده " ايمي به بسته خيره شد ،تعجب برش داشته بود كه اين بسته از چه كسي برايش پست شده است.حتي نزديكيهاي سالروز تولدش هم نبود جشن كريسمس هم كه پنج ماه ديگر بود. از مامانش تشكر كرد، پلهها را بالا رفت و بسته را به اتاقش برد، با يك دستش بسته را گرفت كه بتواند با دست ديگر در را پشت سرش ببندد. كلمة (شكستني) كه پشت بسته به چشم ميخورد باعث شد كه او با احتياط بسته را تا تختش حمل كند. قيچياي را از كشوي ميزش در آورد و با احتياط نوار روي جعبه را بريد. به جعبه خيره شد. عروسك چيني زيبايي در كاغذ پيچيده شده بود. وقتي آن را بلند كرد، پلكهاي چشم عروسك باز شدند و چشمهاي آبياش درخشيدند. يك لحظه يادداشتي كه به عروسك سنجاق شده بود توجهش را جلب كرد. ميخواهم شما از نزديك با دوست من آشنا شويد او به وسايل اسباب بازي دم كردن چاي و رفتن به سينما علاقه دارد. نامهات در مورد دوست جديدت گلوريسا به دستم رسيد. برات آرزوي خوشوقتي ميكنم. شايد وقتي كه دوباره همديگر را ببينيم بتوانيم با عروسكهايمان به سينما برويم. ايمي با احساس عذاب وجدان نامه را از سنجاق در آورد و آنرا روي ميز كنار تختش گذاشت. سپس به سرعت عروسك مورد علاقهاش سارا، قوري برنجي و پتوي اميلي و عروسك چيني جديد را قاپيد، و همچنان كه به سرعت از پلهها پايين ميرفت فرياد زد: مامان! من چند دقيقه ميرم بيرون زودي بر ميگردم، و قبل از اينكه مادرش وظيفة تميز كردن برخي چيزها را به او محول كند از خانه بيرون زد. با عروسكها از وسط چمنزار عبور كرد ، جست و خيز ميكرد و هواي تازه صبح را به درون ريه هايش ميفرستاد. به در خانة قديمي ايملي كه رسيد ، هنوز نفسنفس مي زد، كلون را باز كرد، و با عجله به سمت حياط پشتي به راه افتاد ، به سرعت سنگي را كه اسباب بازيهاي دم كردن چاي را روي آن ميگذاشتند و مدت زمان زيادي با هم روي آن بازي كرده بودند پيدا كرد. پتوي كوچك را پهن كرد و سارا و عروسك جديد را كنار هم نشاند و با چهرهاي شاد و خندان گفت: سارا! ميخوام با دوست جديدت مادلين آشنا بشي. |
|
|
|