|
|
#16 (permalink) |
|
مدیر بازنشسته
تاريخ عضويت: Jun 2005
محل سكونت: هم میهن
ارسالها: 8,538
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,707
از ایشان 4,259 بار سپاسگزاري شده است
|
كو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟/كجاست؟
__________________
تاج و تخت شاه دیروز ، در قلعشون نمیشه به خیالشون که این تاج ، سرشونه تا همیشه یادشون رفته که اون شاه ، که به صد مهره نمیباخت تاج و از سرش تو میدون ، لشگر پیاده انداخت ... |
|
|
|
|
|
#17 (permalink) |
|
ساز مخالف
![]() تاريخ عضويت: Jan 1970
ارسالها: 1,905
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1
از ایشان 284 بار سپاسگزاري شده است
|
قايم شده ما نبينيمش
خجالت ميكشه
__________________
خیانت تنها این نیست که روزت را با دیگری بگذرانی خیانت می تواند دروغ دوست داشتن باشد |
|
|
|
|
|
#21 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,270
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,071
از ایشان 1,665 بار سپاسگزاري شده است
|
با دو تن از دوستان قرار گذاشته بوديم که روز تعطيل به گردش بريم. ولي بر خلاف عادت..ساعت ملاقات گذشت و من خواب بودم.دوستان که منو آدم خوش قولي ميشناختند...از تاخير من...نگران شدند و به خانه ام اومدن...من از جا پريدم..از تختخواب بيرون پريدم و به چيزي نمي انديشيدم...جز اينکه هر چه زودتر خودم رو آماده کنم.در روکه باز کردم...همه وحشت زده گفتند: « پشت سرت چي فرو رفته؟» وقتي از خواب بيدار شده بودم متوجه شدم يه چيزي پشت سرمه که نميتونم سرم رو به عقب خم کنم......با دست پشت گردنم رو لمس کردم.درست زماني که داشتم دسته شمشير رو از پشت سرم ميگرفتم.. فرياد زدند: «مواظب باش خودتو زخمي نکني..» بعد نزديک شدند و منو جلوي آينه بردند و تا نيمه بدن لخت کردند.... يک شمشير بزرگ...يک شمشير سلحشوران قديم..تا دسته در پشت سر من فرو رفته بود...ولي بي آنکه دليلش معلوم باشد..درست بين پوست و گوشت به نرمي داخل شده بود....بدون اينکه زخمي توليد کند.... همچنين روي گردن...جايي که شمشير فرو رفته بود...زخمي ديده نميشد....دوستانم منو مطمئن کردند که شکاف لازم براي عبور شمشير بي کمترين خونريزي باز شده .....سپس اونها روي صندلي وايستدند و شمشير رو ميليمتر ميليمتر بيرون کشيدند...حتي يک قطره خون جاري نشد....شکاف به هم اومد و جز يک درز کوچک که ديده نميشد چيزي با قي نموند.... دوستانم خندان شمشير رو به سوي من دراز کردند و گفتند...بگير اين شمشيرت.... صلاح گرانبهايي بود که شايد صليبي ها اونو براي جنگهاشون به کار برده باشند..... کي به سلحشوران قديم اجازه ميدهد که در عالم خواب کمين کنند....و بي احساس مسئوليتي شمشيرها را آخته در تن بي گناهان فرو برند؟؟؟اگر آنان زخم گران وارد نمي آورند...به اين دليل است که.....سلاحشان بر بدن زندگان مي لغزد و دوستان با وفا و مددکار پشت در هستند و به در مي کوبند... کافکا
__________________
در انتظار بهار، عريانم! فقط همين! ![]() |
|
|
|
| 4 نفر از کاربران ، از دوست گرامي Sarvenaz به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#22 (permalink) |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 857
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 367
از ایشان 362 بار سپاسگزاري شده است
|
به نظرم من خیلی زیبا تر و شیواتر مینویسم...
به نظرم اصلا چیز قابل ملاحظه ای نداره این داستان کافکا... اتفاقا چند روز پیش دو تا داستان از چخوف خوندم....اونا هم مسخره بود... اینا رو که میخونم بیشتر به خودم امیدوار میشم... آخه هر چیزی که آدم مینویسه رو که نباید چاپ کنه....
__________________
دیگر تاب تحمل این همه درد ورنج در من نیست...آیا پادشاه رستگاری توان بردن مرا به خانه ندارد؟!!!... |
|
|
|
|
|
#24 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,270
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,071
از ایشان 1,665 بار سپاسگزاري شده است
|
اينم نوشته نادر ابراهيمي:
از كتاب مكانهاي عمومي نسبتي با من داشت...پسر عموي پدرم بود که از سفر امريکا برگشته بود. زنم پرسيد ميريم؟ گفتم:دلم ميخاد اين پسر رو ببينم...۹ ساله که نديدمش. وقتي رسيديم هنوز خيليها نيامده بودند....پسر عموي پدرم سر پله ها ايستاده بود.دست دادم و گفتم خيلي از ديدنش خوشحالم که ديدم نگاهش روي زنم وامانده است. گفتم: اين هم زن منه خيلي بايد بگردي تا مثلش رو گير بياري.. با زنم دست داد و گفت: کم گير مياد... وقتي نشستيم از احوال و درسش در ايا لت خارجه پرسيدم...باز ديدم نگاهش را خلاصه کرده توي صورت مهري.....گفتم: زنم رو معرفي کردم..نکردم؟؟؟؟ گفت: آآه بله بله. گفتم: آنجا کسر زن نداشتي که؟ رنگ باخت.زنم هم کمي سفيد شد. عمو جان که آمد از پسرم پرسيد...گفتم گذاشتيم خونه مادر جون تا راحت بشينيم و حرف بزنيم. عاقبت گل انداخت..حرفمان را مي گويم. از سرزمين آزادي ميگفت و از اخلاق نو...ــ براساس آزادي کامل روابط ــ از آزادي معاشرت تا آزادي تعليم و تربيت گفت. پرسيدم:حالا فکر ميکني از ناراحتي روحي اونا کم شده؟؟ جوابش رو نفهميدم چون خواهرش اومد تا زنم رو براي کمک ببره....پسر عمو هم رفت برگشت..گفتم: خب از همون اخلاق نو بگو... کمي گيج بود...۴-۳ تا کتاب رو نام برد و رفت...بعد زنم اومد کنارم نشست...رنگش پريده بود با دستهايي که ميلرزيد...گفت: محمود..بيا بريم. پرسيدم چي شده؟ گفت: بريم..برات ميگم.. گفتم: نه.....اگه چيزي شده همين جا بگو... گفت: اين پسر عموي تو...خيلي پسته..خيلي کثيفه... گفتم: نه مهري!فقط مکتب ما با هم فرق داره...اون معتقد به اخلاق نو هست.. ــــ اين طور نگو...اون و اين خواهر فرانسويش..دوتايي.... ـــ عيب نداره مهري...صبور باش...خواهش ميکنم بنشين و آروم باش....به من واگذارش کن. آقاي مهندس دکتر فرنگي که اومد...من رفتم جاي ديگه نشستم...و اون با زنم تنها موند و باز شروع کرد به حرف زدن..تا جايي که يکي گفت: شام حاضره.... سر ميز...عمو جان در آمد که:..پسرم ۹ سال با سعي و کوشش بالاترين درجات رو کسب کرده..اون کار کرد...زحمت کشيد...و تحصيل کرد.. پرسيدم : اونجا چي کار ميکرد؟ظرف ميشست؟ همه آروم و خجل خنديدند. ناگهان حس کردم در نگاهم چيزي وحشي و غريب راه خواهد يافت.. گفتم:جدي ميپرسم...پسر عمو..تو اونجا ظرف ميشستي؟توي پمپ بنزين کار ميکردي .چه نوع کسبي داشتي که به تو اجازه ميده پي زن ديگران رو بگيري؟!!پي اين زن رو گرفتي که چه؟مگه نميدونستي که اون يک پسر ۳ ساله داره؟تو از قلب يک فرهنگ نو چي آوردي؟رزالت؟تو از زن من چي ميخاستي؟ سکوت را لمس کردم..تلخ..سرد..دردناک و نفرت انگيز... ــ من؟؟؟ زنم گفت: آره..تو لجن. ــ تو اومدي تا مبلغ اخلاق نو باشي؟فکر کردي ازدواج يک زناي مشروعه؟؟ميخام يادت نره که در سرزمين من «اعتقاد ما به خداست»..اينجا فلسفه ديگه اي وجود داره..سفره هرزگي ميان مردم متوسط پهن نيست. عمو گفت: محمود آقا..رعايت ديگران رو بکن.. فرياد زدم: عمو جان...اگه تو مکتب پسرت رو قبول داري..دخترتو بفرست چند روزي پيش همين.... شنيدم که گفتند: چه بي شرم..... موقع برگشت..ديدم زنم در نگاهم خنديد.. ـــ خوب يادش دادي..اگه اون موقع که گفتم ميومديم بيرون دلم از نفرت ميپوسيد.... ــ خوب بايد ياد بگيره....خيلي پرت وپلا گفتم مهري؟؟؟مثل بچه مکتبيا... و هردو وسط خيابان خنديديم. |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Sarvenaz به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#25 (permalink) |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 857
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 367
از ایشان 362 بار سپاسگزاري شده است
|
چی بگم والله؟!!!!
شاید من زیادی توقع دارم....ولی داستان خیلی مستقیمه...چیز تازه ای هم برای گفتن نداره... بیشتر من این داستانها رو گزارش میبینم یا دفتر خاطره تا داستان... امکان واقع بودن صحنه ها هم و درست تدوین اونها هم خیلی مشکل داره...بهتره بگم سراسر مشکل... در نهایت هم کوچکترین اهمیتی برای فهم خواننده قایل نشده و بسیار ابتدایی داستان تموم شده... باز هم من به این مساله معتقدم که هر چیزی که روی کاغذ میاد و مینویسیمو نباید نشرش بدیم... بارها و بارها باید بازخوانی بشه... اگر به این سادگی این نویسنده ها از قبیل کافکا و این نویسنده ی ایرانی باشه که فکر کنم بشه روزی 3 4 داستان بنویسم.... به هر حال کار،کار قشنگیه... چاپداستانهای دیگران.... لطفا ادامه بدید.... |
|
|
|
|
|
#26 (permalink) |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 857
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 367
از ایشان 362 بار سپاسگزاري شده است
|
دوست عزیز آقای بهرامی لطف کردند و 2 تا از داستانهای چخوف رو برام فرستادند...
منم از طرف ایشون و با کسب اجازه از آنتوان عزیز اونا رو کپی پیست میکنم... شاید خوشتون بیاد... |
|
|
|
|
|
#27 (permalink) |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 857
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 367
از ایشان 362 بار سپاسگزاري شده است
|
بي عرضه آنتوان چخف
چند روز پيش ، خانم يوليا واسيلی يونا ، معلم سر خانه ی بچه ها را به اتاق كارم دعوت كردم. قرار بود با او تسويه حساب كنم. گفتم: ــ بفرماييد بنشينيد يوليا واواسيلی يونا! بياييد حساب و كتابمان را روشن كنيم … لابد به پول هم احتياج داريد اما مشاءالله آنقدر اهل تعارف هستيد كه به روي مباركتان نمي آوريد … خوب … قرارمان با شما ماهي ۳۰ روبل … ــ نخير ۴۰روبل … ! ــ نه ، قرارمان ۳۰روبل بود … من يادداشت كرده ام … به مربي هاي بچه ها هميشه ۳۰ روبل مي دادم … خوب … دو ماه كار كرده ايد … ــ دو ماه و پنج روز … ــ درست دو ماه … من يادداشت كرده ام … بنابراين جمع طلب شما مي شود ۶۰روبل … كسر ميشود۹ روز بابت تعطيلات يكشنبه … شما كه روزهاي يكشنبه با كوليا كار نميكرديد … جز استراحت و گردش كه كاري نداشتيد … و سه روز تعطيلات عيد … چهره ي يوليا واسيلي يونا ناگهان سرخ شد ، به والان پيراهن خود دست برد و چندين بار تكانش داد اما … اما لام تا كام نگفت! … ــ بله ، ۳ روز هم تعطيلات عيد … به عبارتي كسر ميشود ۱۲ روز … ۴ روز هم كه كوليا ناخوش و بستري بود … كه در اين چهار روز فقط با واريا كار كرديد … ۳ روز هم گرفتار درد دندان بوديد كه با كسب اجازه از زنم ، نصف روز يعني بعد از ظهرها با بچه ها كار كرديد … ۱۲ و۷ ميشود ۱۹ روز … ۶۰ منهای ۱۹ ، باقي ميماند ۴۱روبل … هوم … درست است؟ چشم چپ يوليا واسيلي يونا سرخ و مرطوب شد. چانه اش لرزيد ، با حالت عصبي سرفه اي كرد و آب بيني اش را بالا كشيد. اما … لام تا كام نگفت! … ــ در ضمن ، شب سال نو ، يك فنجان چايخوري با نعلبكي اش از دستتان افتاد و خرد شد … پس كسر ميشود ۲ روبل ديگر بابت فنجان … البته فنجانمان بيش از اينها مي ارزيد ــ يادگار خانوادگي بود ــ اما … بگذريم! بقول معروف: آب كه از سر گذشت چه يك ني ، چه صد ني … گذشته از اينها ، روزي به علت عدم مراقبت شما ، كوليا از درخت بالا رفت و كتش پاره شد … اينهم ۱۰ روبل ديگر … و باز به علت بي توجهي شما ، كلفت سابقمان كفشهاي واريا را دزديد … شما بايد مراقب همه چيز باشيد ، بابت همين چيزهاست كه حقوق ميگيريد. بگذريم … كسر ميشود ۵ روبل ديگر … دهم ژانويه مبلغ ۱۰ روبل به شما داده بودم … به نجوا گفت: ــ من كه از شما پولي نگرفته ام … ! ــ من كه بيخودي اينجا يادداشت نمي كنم! ــ بسيار خوب … باشد. ــ ۴۱ منهاي ۲۷ باقي مي ماند ۱۴ … اين بار هر دو چشم يوليا واسيلي يونا از اشك پر شد … قطره هاي درشت عرق ، بيني دراز و خوش تركيبش را پوشاند. دخترك بينوا! با صدايي كه مي لرزيد گفت: ــ من فقط يك دفعه ــ آنهم از خانمتان ــ پول گرفتم … فقط همين … پول ديگري نگرفته ام … ــ راست مي گوييد ؟ … مي بينيد ؟ اين يكي را يادداشت نكرده بودم … پس ۱۴منهاي ۳ ميشود۱۱ … بفرماييد اينهم ۱۱ روبل طلبتان! اين۳ روبل ، اينهم دو اسكناس ۳ روبلي ديگر … و اينهم دو اسكناس ۱ روبلي … جمعاً ۱۱ روبل … بفرماييد! و پنج اسكناس سه روبلي و يك روبلي را به طرف او دراز كردم. اسكناسها را گرفت ، آنها را با انگشتهاي لرزانش در جيب پيراهن گذاشت و زير لب گفت: ــ مرسي. از جايم جهيدم و همانجا ، در اتاق ، مشغول قدم زدن شدم. سراسر وجودم از خشم و غضب ، پر شده بود . پرسيدم: ــ « مرسي » بابت چه ؟!! ــ بابت پول … ــ آخر من كه سرتان كلاه گذاشتم! لعنت بر شيطان ، غارتتان كرده ام! علناً دزدي كرده ام! « مرسي! » چرا ؟!! ــ پيش از اين ، هر جا كار كردم ، همين را هم از من مضايقه مي كردند. ــ مضايقه مي كردند ؟ هيچ جاي تعجب نيست! ببينيد ، تا حالا با شما شوخي ميكردم ، قصد داشتم درس تلخي به شما بدهم … هشتاد روبل طلبتان را ميدهم … همه اش توي آن پاكتي است كه ملاحظه اش ميكنيد! اما حيف آدم نيست كه اينقدر بي دست و پا باشد؟ چرا اعتراض نميكنيد؟ چرا سكوت ميكنيد؟ در دنياي ما چطور ممكن است انسان ، تلخ زباني بلد نباشد؟ چطور ممكن است اينقدر بي عرضه باشد؟! به تلخي لبخند زد. در چهره اش خواندم: « آره ، ممكن است! » بخاطر درس تلخي كه به او داده بودم از او پوزش خواستم و به رغم حيرت فراوانش ، ۸۰ روبل طلبش را پرداختم. با حجب و كمروئي ، تشكر كرد و از در بيرون رفت … به پشت سر او نگريستم و با خود فكر كردم: « در دنياي ما ، قوي بودن و زور گفتن ، چه سهل و ساده است! ». |
|
|
|
|
|
#28 (permalink) |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 857
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 367
از ایشان 362 بار سپاسگزاري شده است
|
یکی دیگر از آثار چخوف:
خوش اقبال آنتوان چخف قطار مسافری از ايستگاه بولوگويه كه در مسير خط راه آهن نيكولايوسكايا قراردارد به حركت در آمد. در يكی از واگنهای درجه دو كه « استعمال دخانيات » در آن آزاد است ، پنج مسافر در گرگ و ميش غروب ، مشغول چرت زدن هستند. آنما دقايقي پيش غذای مختصری خورده بودند و اكنون به پشتی نيمكتها يله داده و سعی دارند بخوابند. سكوت حكمفرماست. در باز میشود و اندامی بلند و چوب سان ، با كلاهی سرخ و پالتو شيك و پيكی كه انسان را به ياد شخصيتی از اپرت يا از آثار ژول ورن میاندازد ، وارد واگن میشود. اندام، در وسط واگن میايستد، لحظهای فس فس میكند ، چشمهای نيمه بستهاش را مدتی دراز به نيمكتها میدوزد و زير لب من من كنان میگويد: ــ نه ، اينهم نيست! لعنت بر شيطان! كفر آدم در میآيد! يكي از مسافرها نگاهش را به اندام تازه وارد میدوزد ، آنگاه با خوشحالی فرياد میزند: ــ ايوان آلكسي يويچ! شما هستيد؟ چه عجب از اين طرفها! ايوان آلكسي يويچ چوب سان يكه میخورد و نگاه عاری از هشياریاش را به مسافر میدوزد ، او را به جا میآورد، دستهايش را از سر خوشحالی به هم میمالد و میگويد: ــ ها! پتر پترويچ! پارسال دوست، امسال آشنا! خبر نداشتم كه شما هم در اين قطار تشريف داريد. ــ حال و احوالتان چطور است؟ ــ ای، بدك نيستم ، فقط اشكال كارم اين است كه، پدر جان، واگنم را گم كردهام. و من ابله هر چه زور میزنم نمیتوانم پيدايش كنم. بنده مستحق آنم كه شلاقم بزنند! آنگاه ايوان آلكسي يويچ چوبسان سرپا تاب میخورد و زير لب میخندد و اضافه میكند: ــ پيشامد است برادر، پيشامد! زنگ دوم را كه زدند پياده شدم تا با يك گيلاس كنياك گلويی تر كنم ، و البته تر كردم. بعد به خودم گفتم: « حالا كه تا ايستگاه بعدی خيلی راه داريم خوب است گيلاس ديگری هم بزنم » همين جور كه داشتم فكر میكردم و میخوردم ، يكهو زنگ سوم را هم زدند … مثل ديوانهها دويدم و در حالی كه قطار راه افتاده بود به يكی از واگنها پريدم. حالا بفرماييد كه بنده، خل نيستم؟ سگ پدر نيستم؟ پتر پترويچ میگويد: ــ پيدا است كه كمی سرخوش و شنگول تشريف داريد ، بفرماييد بنشينيد ؛ پهلوی بنده جا هست! افتخار بدهيد! سرافرازمان كنيد! ــ نه ، نه … بايد واگن خودم را پيدا كنم! خداحافظ! ــ هوا تاريك است، میترسم از واگن پرت شويد. فعلاً بفرماييد همين جا بنشينيد ، به ايستگاه بعدی كه برسيم واگن خودتان را پيدا میكنيد. بفرماييد بنشينيد. ايوان آلكسي يويچ آه میكشد و دو دل روبروی پتر پترويچ مینشيند. پيدا است كه ناراحت و مشوش است ، انگار كه روی سوزن نشسته است. پتر پترويچ میپرسد: ــ عازم كجا هستيد؟ ــ من؟ عازم فضا! طوري قاطی كرده ام كه خودم هم نمیدانم مقصدم كجاست … سرنوشت گوشم را گرفته و میبردم ، من هم دنبالش راه افتاده ام. ها ــ ها ــ ها … دوست عزيز تا حالا برايتان اتفاق نيفتاده با ديوانه های خوشبخت روبرو شويد؟ نه؟ پس تماشاش كنيد! خوشبخت ترين موجود فانی روبروی شما نشسته است! بله! از قيافه ی من چيزی دستگيرتان نمیشود؟ ــ چرا … پيدا است كه … شما … يك ذره … ــ حدس میزدم كه قيافه ام در اين لحظه بايد حالت خيلی احمقانه ای داشته باشد! حيف آينه ندارم وگرنه دك و پوزه ی خودم را به سيری تماشا میكردم. آره پدر جان، حس میكنم كه دارم به يك ابله مبدل میشوم. به شرفم قسم! ها ــ ها ــ ها … تصورش را بفرماييد ، بنده عازم سفر ماه عسل هستم. حالا باز هم میفرماييد كه بنده يك سگ پدر نيستم؟ ــ شما؟ مگر زن گرفتيد؟ ــ همين امروز، دوست عزيز! همين كه مراسم عقد تمام شد يكراست پريديم توی قطار! تبريك ها و تهنيت گويی ها شروع میشود و بارانی از سوال های مختلف بر سر تازه داماد میبارد. پتر پترويچ خنده كنان میگويد: ــ به ، به! … پس بی جهت نيست كه اينقدر شيك و پيك كرده ايد. ــ و حتی در تكميل خودفريبی ام كلي هم عطر و گلاب به خودم پاشيده ام! تا خرخره خوشم و دوندگی میكنم! نه تشويشی، نه دلهره اي ، نه فكری … فقط احساس … احساسی كه نمیدانم اسمش را چه بگذارم … مثلاً احساس نيكبختی ؟ در همه ی عمرم اينقدر خوش نبوده ام! چشم هايش را میبندد و سر تكان میدهد و اضافه میكند: ــ بيش از حد تصور خوشبخت هستم! آخر تصورش را بكنيد: الان كه به واگن خودم برگردم با موجودي روبرو خواهم شد كه كنار پنجره نشسته است و سراپايش به من تعلق دارد. موبور … با آن دماغ كوچولو و انگشت هاي ظريف … او جان من است! فرشته ي من است! عشق من است! آفت جان من است! خدايا چه پاهاي ظريفي! پاي ظريف او كجا و پاهاي گنده ي شماها كجا؟ پا كه نه ، مينياتور بگو ، سحر و افسون بگو … استعاره بگو! دلم ميخواهد آن پاهاي كوچولويش را بخورم! شمايي كه پابند ماترياليسم هستيد و كاري جز تجزيه و تحليل بلد نيستيد ، چه كار به اين حرف ها داريد؟ عزب اقلي هاي يبس! اگر روزي زن گرفتيد بايد به ياد من بيفتيد و بگوييد: « يادت بخير ، ايوان آلكسي يويچ! » خوب دوست عزيز ، من بايد به واگن خودم برگردم. آنجا يك كسي با بي صبري منتظر من است … و دارد لذت ديدار را مزه مزه میكند … لبخندش در انتظار من است … میروم در كنارش مینشينم و با همين دو انگشتم ، چانه ي ظريفش را میگيرم … سر میجنباند و با احساس خوشبختي میخندد و اضافه میكند: ــ بعد ، سرم ام را میگذارم روي شانه ي نرمش و بازويم را دور كمرش حلقه میكنم. میگيرم، در چنين لحظه اي سكوت برقرار میشود … تاريك روشني شاعرانه … در اين لحظه هاست كه حاضرم سراسر دنيا را در آغوش بگيرم. پتر پترويچ اجازه بفرماييد شما را بغل كنم! ــ خواهش میكنم. دو دوست در ميان خنده ي مسافران واگن ، همديگر را در آغوش میگیرند. سپس تازه داماد خوشبخت ادامه میدهد: ــ و اما آدم براي ابراز بلاهت بيشتر يا به قول رمان نويس ها براي خودفريبي افزونتر، به بوفه ي ايستگاه میرود و يك ضرب دو سه گيلاس كنياك بالا میاندازد و در چنين لحظه هاست كه در كله و در سينه اش اتفاق هايي رخ میدهد كه در داستان ها هم قادر به نوشتنش نيستند. من آدم كوچك و بي قابليتي هستم ولي به نظرم میآيد كه هيچ حد و مرزي ندارم … تمام دنيا را در آغوش میگيرم! نشاط و سرخوشي اين تازه داماد خوشبخت و شادان به ساير مسافران واگن نيز سرايت میكند و خواب از چشمشان میربايد، و به زودي بجاي يك شنونده ، پنج شنونده پيدا میكند. مدام انگار كه روي سوزن نشسته باشد ، وول میخورد و آب دهانش را بيرون میپاشد و دست هايش را تكان میدهد و يك بند پرگويي میدهدكند. كافيست بخندد تا ديگران قهقهه بزنند. ــ آقايان مهم آن است آدم كمتر فكر كند! گور پدر تجزيه و تحليل! … اگر هوس داري مي بخوري بخور و در مضار و فوايد مي و ميخوارگي هم فلسفه بافي نكن … گور پدر هر چه فلسفه و روانشناسي! در اين هنگام بازرس قطار از كنار اين عده میگذرد. تازه داماد خطاب به او گويد: ــ آقاي عزيز به واگن شماره ي ۲۰۹ كه رسيديد لطفاً به خانمي كه روي كلاه خاكستري رنگش پرنده ي مصنوعي سنجاق شده است بگوييد كه من اينجا هستم! ــ اطاعت میشود آقا. ولي قطار ما واگن شماره ي ۲۰۹ ندارد. ۲۱۹ داريم! ــ ۲۱۹ باشد! چه فرق میكند! به ايشان بگوييد: شوهرتان صحيح و سالم است ، نگرانش نباشيد! سپس سر را بين دست ها میگيرد و ناله وار ادامه میدهد: ــ شوهر … خانم … خيلي وقت است؟ از كي تا حالا؟ شوهر … ها ــ ها ــ ها! … آخر تو هم شدي شوهر؟! تو سزاوار آني كه شلاقت بزنند! تو ابلهي! ولي او! تا ديروز هنوز دوشيزه بود … حشره ي نازنازي كوچولو … اصلاً باورم نمیشود! يكي از مسافرها میگويد: ــ در عصر ما ديدن يك آدم خوشبخت جزو عجايب روزگار است ، درست مثل آن است كه انسان فيل سفيد رنگي ببيند. ايوان آلكسي يويچ كه كفش پنجه باريك به پا دارد پاهاي بلندش را دراز میكند و میگويد: ــ شما صحيح میفرماييد ولي تقصير كيست؟ اگر خوشبخت نباشيد كسي جز خودتان را مقصر ندانيد! بله ، پس خيال كرده ايد كه چي؟ انسان آفريننده ي خوشبختي خود است. اگر بخواهيد شما هم میتوانيد خوشبخت شويد، اما نمیخواهيد ، لجوجانه از خوشبختي احترازمیكنيد. ــ اينهم شد حرف؟ آخر چه جوري؟ ــ خيلي ساده! … طبيعت مقرر كرده است كه هر انساني بايد در دوره ي معيني يك كسي را دوست داشته باشد. همين كه اين دوران شروع میشود انسان بايد با همه ي وجودش عشق بورزد ولي شماها از فرمان طبيعت سرپيچي میكنيد و همه اش چشم به راه يك چيزهايي هستيد. و بعد … در قانون آمده كه هر آدم سالم و معمولي بايد ازدواج كند … انسان تا ازدواج نكند خوشبخت نمیشود … وقت مساعد كه برسد بايد ازدواج كرد ، معطلي جايز نيست .. ولي شماها كه زن بگير نيستيد! … همه اش منتظر چيزهايي هستيد! در كتاب آسماني هم آمده كه شراب ، قلب انسان را شاد میكند … اگر خوش باشي و بخواهي خوشتر شوي بايد به بوفه بروي و چند گيلاس مي بزني. انسان بجاي فلسفه بافي بايد از روي الگو پخت و پز كند! زنده باد الگو! ــ شما میفرماييد كه انسان خالق خوشبختي خود است. مرده شوي اين خالق را ببرد كه كل خوشبختي اش با يك دندان درد ساده يا به علت وجود يك مادرزن بدعنق ، معلق زنان به درك واصل میشود. الان اگر قطارمان تصادف كند ــ مثل تصادفي كه چند سال پيش در ايستگاه كوكويوسكايا رخ داده بود ــ مطمئن هستيم كه تغيير عقيده خواهيد داد و بقول معروف ترانه ي ديگري سر خواهيد داد … تازه داماد در مقام اعتراض جواب میدهد: ــ جفنگ میگوييد! تصادف سالي يك دفعه اتفاق میافتد. من شخصاً از هيچ حادثه اي ترس و واهمه ندارم زيرا دليلي براي وقوع حادثه نمیبينم. به ندرت اتفاق میافتد كه دو قطار با هم تصادم كنند! تازه گور پدرش! حتي حرفش را هم نمیخواهم بشنوم. خوب آقايان، انگار داريم به ايستگاه بعدي میرسيم. پتر پترويچ مي پرسد: ــ راستي نفرموديد مقصدتان كجاست. به مسكو تشريف میبريد يا به طرف هاي جنوب! ــ صحت خواب! مني كه عازم شمال هستم چطور ممكن است از جنوب سر در بياورم؟ ــ مسكو كه شمال نيست! تازه داماد میگويد: ــ مي دانم. ما هم كه داريم به طرف پتربورگ میرويم. ــ اختيار داريد! داريم به مسكو میرويم! تازه داماد ، حيران و سرگشته میپرسد: ــ به مسكو میرويم؟ ــ عجيب است آقا … بليت تان تا كدام شهر است؟ ــ پتربورگ. ــ در اين صورت تبريك عرض ميكنم! عوضي سوار شده ايد. براي لحظه اي كوتاه سكوت حكمفرما میشود. تازه داماد بر میخيزد و نگاه عاري از هشياري اش را به اطرافيان خودمیدوزد. پتر پترويچ به عنوان يك توضيح میگويد: ــ بله دوست عزيز ، در ايستگاه بولوگويه بجاي قطار خودتان سوار قطار ديگر شديد. از قرار معلوم بعد از دو سه گيلاس كنياك تدبير كرديد قطاري را كه در جهت عكس مقصدتان حركت میكرد انتخاب كنيد؟ رنگ از رخسار تازه داماد میپرد. سرش را بين دست ها میگيرد ، با بي حوصلگي در واگن قدم میزند و میگويد: ــ من آدم بدبختي هستم! حالا تكليفم چيست؟ چه خاكي بر سر كنم؟ مسافرهاي واگن دلداري اش میدهند كه: ــ مهم نيست … براي خانم تان تلگرام بفرستيد ، خودتان هم به اولين ايستگاهي كه میرسيم سعي كنيد قطار سريع السير بگيريد ، به اين ترتيب ممكن است بهش برسيد. تازه داماد كه « خالق خوشبختي خويش » است گريه كنان میگويد: ــ قطار سريع السير! پولم كجا بود؟ كيف پولم پيش زنم مانده! مسافرها خنده كنان و پچ پچ كنان ، بين خودشان پولي جمع میكنند و آن را در اختيار تازه داماد خوش اقبال میگذارند. |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي death blooms به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#29 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Dec 2005
ارسالها: 351
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 58
از ایشان 69 بار سپاسگزاري شده است
|
مرسي مهدي جان قشنگ بود و دومي زيبا تر از اولي من اثار چخوف رو دوست دارم (البته بايد بگم بيش تر از نويسندگان مشابهش...) ولي منم مثه خودت پرتوقع ام من قبلا هم گفته بودم كه نوشته هاي تو با مال كافكا قابل مقايسه نيستن كي گفته حرف شما دو تا يكيه؟ سرو ناز جونم در هر حال از شما هم ممنونم منم مي خوام اين جا همراه شماها باشم البته من كم تر از اونم كه بخوام داستان هاي نويسندگان بزرگي مثه چخوف رو مورد انتقاد قرار بدم چون مثه مهدی اعتماد به نفس ندارم در هر حال از همه ي شما ممنون ![]()
__________________
دل برای باختن است... ![]() . . . >>> كسي كه نيست! <<<
|
|
|
|
|
|
#30 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Dec 2005
ارسالها: 351
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 58
از ایشان 69 بار سپاسگزاري شده است
|
ولي داستان كافكا رو كه سرو ناز جون زحمت بازنويسيش رو كشيده بودند واقعا چيز مسخره اي بود
اين همه داستان ناباورانه ي بي خودي گفته بود كه تهش پيام بهداشتي بده خداييش اصلا جالب نبود يه موضوع تكراري با يه فضا سازي خيالي با اين حساب خيلي ها مي تونن نويسنده هاي بزرگي بشن.... و لابد منم اگه رمان هاي مسخره اي رو كه نوشتم به بقيه نشون بدم نوشته هام به چاپ مي رسه و نويسنده ي مشهوري مي شم ![]() |
|
|
|