کاربر میهمان به هم میهن خوش آمدید. جهت ثبت نام در هم میهن اینجا را کلیک کنید. با ثبت نام از تمامی مزایای کاربران عضو هم میهن بهره مند شوید

تالارهای بحث و گفتگوی هم میهن | Hammihan Forum

بازگشت   تالارهای بحث و گفتگوی هم میهن | Hammihan Forum > تالارهای ادبی > داستان و داستان نویسی

داستان و داستان نویسی انجمن نویسندگان محلی برای تمام کسانی که از نوشتن لذت میبرند.

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 01-24-2008   #286 (permalink)
رهگذر
 
bahareaman2007's Avatar
 
تاريخ عضويت: Jan 2008
محل سكونت: شمال
ارسالها: 2
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 0
از ایشان 0 بار سپاسگزاري شده است
Icon17 پاسخ : داستان های کوتاه و زیبا

سلام پیشنهادت عالی بود منم واست داستان می نویسم
__________________
ستاره
bahareaman2007 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-26-2008   #287 (permalink)
Addict
 
setayesh_74's Avatar
 
تاريخ عضويت: Apr 2006
محل سكونت: همين نزديكيا
ارسالها: 5,459
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 863
از ایشان 2,000 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهای کوتاه جالب (بخون و عبرت بگير) :

پوست نارنج

نوشته صمد بهرنگی
آري گناه من بود. گناه من بود كه مجبور شدم روز جمعه در شهر بمانم. شايد هم گناه زن قهوه چي بود كه دل درد گرفته بود. اما نه، نه گناه من بود و نه گناه زن قهوه چي. قضيه به اين سادگي هم نيست. بهتر است اول ماجرا را براي شما نقل كنم تا خودتان بگوئيد كه گناه از كه بود، شايد هم گناهي در بين نباشد.
ظهر روز پنجشنبه بود. جلو قهوه خانه زير سايه ي درخت توت نشسته بودم. ديزي مي خوردم كه بعد بروم سر جاده. و از آنجا با اتوبوس به شهر. مدرسه را تازه تعطيل كرده بودم. طاهر، نمي دانم چه زود، كتابهايش را به خانه برده بود و گاري را آورده بود همانجا سر استخر و به اسب آب مي داد. از جيب هاي باد كرده اش مرتب نان در مي آورد و مي خورد. قهوه چي بساط ديزي را از جلوي من برداشت و به پسرش صاحبعلي گفت چايي و قليان براي من بياورد و پهلوي من نشست و گفت: آقا معلم خواهش كوچكي داشتم.
من گفتم: امر بكن، نوروش آقا.
صاحبعلي چاي آورد و رفت قليان چاق كند. قهوه چي گفت: «مادر صاحبعلي شب تا حال دل درد گرفته و آرام و قرار ندارد. عرق شاه اسپرم داديم خوب نشد، زنجبيل و نعناع دم كرديم داديم خوب نشد، ننه منجوق گفته كه اگر پوست نارنج دم بكند و بخورد خوب مي شود. اما توي ده پوست نارنج پيدا نمي شود. من خودم يك تكه داشتم كه چند روز پيش نمي دانم به كي دادم. خوب، آقا معلم، حالا كه تو مي خواهي بروي شهر، زحمت بكش يك كمي پوست نارنج براي ما بياور.»
صاحبعلي قليان را آورد و گذاشت جلو من و خودش سرپا كنار من ايستاد كه حرف هاي ما را بشنود. وقتي من گفتم: روي چشم نوروش آقا. حتماً مي آورم، صاحبعلي چنان خوشحال شد كه انگار مادرش را سالم و سرپا مي ديد.
صبح روز شنبه كه سر جاده از اتوبوس پياده شدم نارنج درشتي توي كيف دستيم داشتم. از قديم گفته اند دم كرده ي پوست نارنج براي دل درد خوب است. اما كدام دل درد؟
از سر جاده تا ده، تند كه مي رفتي، سه ربع ساعت طول مي كشيد. قدم زنان آمدم و به ده رسيدم. اول سري به منزل خودم زدم. نارنج و دو سه كتابي را كه سر كلاس لازم بود، برداشتم و بيرون آمدم. صاحبخانه در حياط جلوم را گرفت و پس از سلام و عليك گفت: خدا رحمتش كند. همه رفتني هستيم.
آخ!.. صاحبعلي بي مادر شد. طفلك صاحبعلي! حالا چه كسي صبح ها نان به دستمال تو خواهد بست كه بياوري سر كلاس بخوري؟
نارنج انگار در كف دستم تبديل به سنگ شده بود و سنگيني مي كرد.
پرسيدم: كي؟
صاحبخانه گفت: شب پنجشنبه، از نصف شب گذشته. ديروز خاكش كرديم.
دوباره به منزل برگشتم و نارنج را پشت كتاب ها قايم كردم. بعد، از آنجا درآوردم و توي رختخوابم تپاندم. نمي خواستم وقتي صاحبعلي يا قهوه چي به منزل من مي آيند، نارنج را ببينند.
قهوه خانه يكي دو روز تعطيل شد، بعد دوباره راه افتاد. اما صاحبعلي تا ده بيست روز هوش وحواس درست و حسابي نداشت، انگار خنديدن يادش رفته، بازي نمي كرد، هميشه تو فكر بود. با من اصلا حرف نمي زد. انگار سالهاست با هم قهريم. حتي به قهوه خانه هم كه مي رفتم زوركي جواب سلام مرا مي داد.
قهوه چي از رفتار سرد صاحبعلي نسبت به من خجالت مي كشيد و به من مي گفت: با همه اين جور رفتار مي كند، بخاطر شما نيست آقا معلم.
من مي گفتم: معلوم است ديگر. بچه تحملش را ندارد. چند ماهي بايد بگذرد تا كم كم فراموش كند.
از وقتي كه مادر صاحبعلي مرده بود، قهوه چي خانه و زندگي مختصرش را هم جمع كرده آورده بود به قهوه خانه و پدر و پسر شب و روزشان را آنجا مي گذراندند. من گاهي وقت ها نصفه هاي شب از قهوه خانه به منزلم برمي گشتم.
مدتي گذشت اما صاحبعلي به حال اولش برنگشت. روز به روز رفتارش با من بدتر مي شد. كمتر به درس گوش مي داد و كمتر ياد مي گرفت. البته در بيرون و با ديگران رفتارش مثل اول بود. فقط به من روي خوش نشان نمي داد.
من هر چه فكر كردم عقلم به جايي نرسيد. نتوانستم بفهمم كه صاحبعلي چرا بعد از مرگ مادرش از من بدش مي آيد. گاهي با خودم مي گفتم «نكند صاحبعلي فكر مي كند كه در مرگ مادرش من مقصرم؟» اما اين فكر آنقدر احمقانه و نامربوط بود كه اصلاً نمي شد اهميتي به آن داد.
پيش خود خيال مي كردم مادر صاحبعلي از آپانديسيت مرده است و احتياج به عمل جراحي فوري داشت تا زنده مي ماند.
روزي سر درس به كلمه ي نارنج برخورديم. من از بچه ها پرسيدم: كي نارنج ديده است؟
صدا از كسي بلند نشد. اما نوه ي ننه منجوق انگار مي خواست چيزي بگويد اما نگفت.
من باز پرسيدم: كي مي داند نارنج چي است؟
باز صدا از كسي بلند نشد. اما نوه ي ننه منجوق انگار دلش مي خواست چيزي بگويد ولي دهانش باز نمي شد.
من گفت: حيدرعلي. مثل اين كه مي خواهي چيزي بگويي، ها؟ هر چه دلت مي خواهد بگو جانم.
حالا همه چشم ها به طرف نوه ي ننه منجوق برگشته بود. غير از صاحبعلي كه راست تخته سياه را نگاه مي كرد كه مثلا به حرف هاي من گوش نمي دهد. از لحظه اي كه حرف نارنج پيش آمده بود صاحبعلي راست نشسته بود و تخته سياه را نگاه مي كرد.
نوه ي ننه منجوق با كمي ترس و احتياط گفت: آقا من نارنج دارم.
كسي از حيدرعلي انتظار چنين حرفي را نداشت. از اين رو همه يك دفعه زدند زير خنده. صاحبعلي هم برق از چشمانش پريد و بي اختيار به طرف نوه ي ننه منجوق برگشت. همه مي خواستند شكل و شمايل نارنج را زودتر ببينند.
علي درازه، شيطان ترين شاگرد كلاس، بلند شد و گفت: دروغ مي گويد آقا، اگر نارنج دارد نشان بدهد.
علي درازه را سر جايش نشاندم و گفتم: خودش مي خواهد نشان بدهد.
راستي هم نوه ي ننه منجوق كتاب علوم خود را درآورده بود و صفحه هايش را به هم مي زد و دنبال چيزي مي گشت اما پيدا نمي كرد و مرتب مي گفت: الان نشانتان مي دهم. گذاشته بودم وسط عكس قلب و عكس رگ ها.
من كتاب را از نوه ي ننه منجوق گرفتم. حالا همه ي چشم ها به دست هاي من دوخته شده بود حتي چشم هاي صاحبعلي. همه مي خواستند ببينند نارنج چه تحفه اي است. من از اين كه صاحبعلي را يواش يواش سر مهر و محبت مي آوردم، خوشحال بودم. اما نمي توانستم بفهمم كه كجاي كار باعث شده است كه صاحبعلي به من توجه كند. آيا فقط مي خواست شكل نارنج را ببيند؟
تصوير قلب و رگ هاي بدن را در كتاب حيدرعلي پيدا كردم و آن دو صفحه را به همه نشان دادم. البته نارنجي در كار نبود اما لكه ي زرد رنگي روي هر دو صفحه كتاب ديده مي شد.
قبل از همه صاحبعلي بلند شد وسط كتاب را نگاه كرد و بعد منتظر حرف زدن من شد. بوي نارنج از لاي كتاب مي آمد. يك دفعه چيزي به يادم آمد كه تا آن لحظه پاك فراموش كرده بودم.
چند روز بعد از مرگ مادر صاحبعلي من نارنج را برده بودم و به ننه منجوق داده بودم كه نگاه دارد تا اگر باز كسي احتياج پيدا كرد بيايد از او بگيرد.
ننه منجوق گيس سفيد ده بود. مردم مي گفتند كه همه جور دوا و درمان بلد است. مامايي هم مي كند.
ننه منجوق با نوه اش حيدرعلي زندگي مي كرد و ديگر كسي را توي دنيا نداشت. از اين رو حيدرعلي را خيلي دوست مي داشت. حيدرعلي هم غير از مادر بزرگش كسي را نداشت. توي ده همه به او «نوه ي ننه منجوق» مي گفتيم. كمتر اسم خودش را بر زبان مي آورديم. وقتي يادم آمد كه نارنج را به ننه منجوق داده بودم، فهميدم كه لكه ي زرد كتاب حيدرعلي هم مال تكه اي از پوست همان نارنج است كه ننه منجوق به نوه اش داده و او هم گذاشته لاي صفحه هاي كتابش.
من خودم هم وقتي به مدرسه مي رفتم پوست نارنج و پرتقال را لاي صفحه هاي كتابم مي گذاشتم كه كتاب خوشبو بشود.
نوه ي ننه منجوق وقتي ديد چيزي لاي كتاب نيست مثل اين كه چيز پرقيمتي را گم كرده باشد زد زير گريه و گفت: آقا نارنج ما را برداشته اند.
من به صورت يك يك بچه ها نگاه كردم. كدام يك ممكن بود نارنج حيدرعلي را برداشته باشد؟ علي درازه؟ طاهر؟ صاحبعلي؟ كدام يك؟
نوه ي ننه منجوق را ساكت كردم و گفتم: حالا گريه نكن ببينم چكارش كرده اي. شايد هم گم كرده باشي.
نوه ي ننه منجوق گفت: نه آقا. صبح نگاهش كردم، سر جاش بود. ظهر هم به خانه نرفتم.
راست مي گفت. ننه ي طاهر از شب پيش شكمش درد گرفته بود و مي خواست بزايد و ننه منجوق هم بالاي سر او بود و حيدرعلي ناچار ظهر در مدرسه مانده بود.
من گفتم: بچه ها، هر كي از نارنج حيدرعلي خبري دارد خودش بگويد. ما كه ديگر نبايد به هم دروغ بگوييم. ما با هم دوست هستيم. گفتيم دروغ را به كسي مي گوييم كه دشمن ما باشد و ما بهش اعتماد نداشته باشيم.
صاحبعلي دو چشم و دو گوش داشت و دو چشم و دو گوش ديگر هم قرض كرده بود و با دقت نگاه مي كرد و گوش مي كرد.
من دوباره گفتم: خوب، بالاخره معلوم نشد نارنج را كي برداشته؟
لحظه اي صدا از كسي بلند نشد. بعد علي درازه دست دراز كرد و گفت: آقا ما برداشتيم اما حالا ديگر پيش من نيست.
من گفتم: پس چكارش كردي؟
علي درازه گفت: آقا دادم به قهرمان كه كتابش را خوشبو كند، حالا مي گويد كه پيش من نيست، پس داده ام.
قهرمان از جا بلند شد و گفت: آقا راستش را بخواهي نصفش پيش من است.
من گفتم: پس نصف ديگرش؟
قهرمان گفت: آقا نصف ديگرش را دادم به طاهر.
قهرمان يك تكه ي كوچك پوست نارنج از وسط كتاب حسابش درآورد و آورد گذاشت روي ميز من. پوست نارنج مثل سفال خشك شده بود. همه ي نگاه ها از صورت طاهر برگشت به طرف ميز من. همه مي خواستند آن را بردارند و نگاه بكنند و بو كنند. من دفتر نمره را روي پوست نارنج گذاشتم و رويم را به طرف طاهر كردم. طاهر ناجار بلند شد و گفت: آقا من نصف نصفش را دارم. باقيش را دادم به دلال اوغلي.
طاهر هم تكه ي كوچكتري از پوست نارنج از وسط كتاب علوم درآورد و داد به من. به اين ترتيب پوست نارنج پنج شش بار نصف شده بود و به آخرين نفر فقط تكه ي بسيار كوچكي به اندازه ي نصف بند انگشت رسيده بود.
با پيدا شدن هر تكه ي پوست نارنج نوه ي ننه منجوق كمي بيشتر به حال اولش بر مي گشت. اما صاحبعلي بدون آن كه حرفي بزند يا بخندد با دقت تكه هاي پوست نارنج را مي پاييد و منتظر آخر كار بود.
وقتي تمام تكه ها جمع شد، همه را توي دستم گرفتم كه ببينم چكار بايد بكنم. مي خواستم اول از همه به بچه ها بگويم كه اين، خود نارنج نيست بلكه تكه اي از پوست آن است كه خشك شده. اما صاحبعلي مجالي به من نداد. يك دفعه از جايش بلند شد و با قهر و غضب با مشت به دست من زد، بطوري كه تكه هاي پوست نارنج به هوا پرت شد و هر كدام به طرفي افتاد.
چند نفري دنبال آن ها به زير نيمكت ها رفتند اما به صداي من همه بيرون آمدند و ساكت و بي صدا نشستند. خيال كرده بودند كه من عصباني شده ام و ممكن است كسي را بزنم. صاحبعلي رفت نشست سر جايش و زد زير گريه. چنان گريه اي كه نزديك بود همه را به گريه بيندازد.
***
شب آنقدر در قهوه خانه ماندم كه همه ي مشتري ها رفتند و فقط من و صاحب قهوه خانه و صاحبعلي مانديم.
مطمئن بودم كه سر نخ را پيدا كرده ام و با كمي دقت مي توانم همه چيز را بفهمم. منظورم اين است كه علت ترشرويي و قهر صاحبعلي از من حتماً يك جوري به قضيه ي نارنج مربوط مي شد، اما چه جوري؟ اين را هنوز ندانسته بودم.
صاحبعلي روي سكو نشسته بود و روي كتاب خم شده بود كه مثلا دارد درس مي خواند و كارهاي مدرسه اش را مي كند. اما من خوب ملتفت بودم كه منتظر حرف زدن من است. وقتي قهوه خانه خلوت شد من گفتم: حالت چطور است صاحبعلي؟
صاحبعلي جواب نداد. قهوه چي گفت: پسر، آقا معلم با تو است.
صاحبعلي سرش را كمي بلند كرد و گفت: حالم خوب است.
گفتم: صاحبعلي اگر دلت مي خواهد اين دفعه كه به شهر رفتم برايت نارنج بخرم بياورم، ها؟
من اين را گفتم كه صاحبعلي را به حرف بياورم و منظور ديگري نداشتم. قهوه چي مي خواست باز حرفي بزند كه من خواهش كردم كاري به كار ما نداشته باشد. صاحبعلي چيزي نگفت. من دوباره گفتم: صاحبعلي نارنج نمي خواهي؟
صاحبعلي ناگهان مثل توپ تركيد و گفت: اگر راست مي گويي چرا وقتي ننه ام مي مرد، نارنج نياوردي؟ اگر تو نارنج مي آوردي ننه ام زنده مي ماند.
صاحبعلي دق دلش را خالي كرد و زد زير گريه. نوروش آقا نمي دانست چكار بكند، پسرش را آرام كند يا از من بخشش بخواهد و جلو اشكي را كه چشمهايش را پر كرده بگيرد.
حالا لازم بود كه يك جوري صاحبعلي را قانع كنم كه پوست نارنج نمي توانست جلو مرگ مادرش را بگيرد. اما اين كار، كار بسيار مشكلي بود.

__________________
دیوانگی‌ات را جشن بگیر!... زیرا در این دنیا، جایی که تمام بشریت بیمار است، عاقل شدن چنان است که به نظر دیوانه خواهی رسید

setayesh_74 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي setayesh_74 به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 01-26-2008   #288 (permalink)
کاربر
 
امیر درخشان's Avatar
 
تاريخ عضويت: Jan 2008
ارسالها: 100
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 242
از ایشان 98 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهای کوتاه جالب (بخون و عبرت بگير) :

یک روز کارگرها شروع کردند به خراب کردن یک خانه قدیمی . آجرهای بالایی که میافتادند هورا می کشیدند و شادی می کردند .
آجرهای پایینی با غصه نگاه می کردند وافسوس می خوردند و تماشا می کردند . یکی از آنها به دیگری گفت : نه تا امروز جاییرو درست و حسابی دیدیم و نه لذت پرواز را این آخر سری تجربه کردیم . در این فکر هابودند که پتک کارگر زندگی شون را تمام کرد . وقتی همه هورا می کشیدند آنها با آهکشیدن زندگی را به پایان رساندند .
آنها فراموش کرده بودند که حداقل شاد ((آزادی)) شون باشند .


پارک سرشار بود از انرژی حیات ، درختان شاداب و با نشاط بودند . شاخه های نورس و سبز خبر از سیرابی ریشه ها می دادند .
پرندگان آواز زندگی سر داده بودند و از شاخه ای به شاخه دیگر می پریدند .
اما آدمها روی نیمکت های فلزی یا در حال خواندن روزنامه بودند و یا خوابشان برده بود .
فقط آنها بودند که از لذت زندگی بی خبر بودند .
__________________
نگاهم را تو بارانی مکن ای ابر تنهایی
که تا من مهر می جویم تو با لبخند می آیی
امیر درخشان آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-26-2008   #289 (permalink)
مدیران
 
Sarvenaz's Avatar
 
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,270
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,071
از ایشان 1,665 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهاي کوتاه... نويسندگان بزرگ....نویسندگان ناشناس

زن
از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای ؟
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.
بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود.
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.
-اين ترتيب، اين می شود يک الگوي متعارف برای آنها.
خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعی کرد جلوي خدا را بگيرد.
اين همه کار براي يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.
از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.
فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد.
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نيست، اشک است.
فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير می کنند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گريه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ايستند.
وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، نه نمی پذيرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قيد و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،
با اينحال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستيد.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند
خداوند گفت : اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد : چه عيبی ؟

خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند
__________________
در انتظار بهار، عريانم! فقط همين!
Sarvenaz آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-28-2008   #290 (permalink)
مدیران
 
Sarvenaz's Avatar
 
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,270
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,071
از ایشان 1,665 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهاي کوتاه... نويسندگان بزرگ....نویسندگان ناشناس

جاده های این دور و اطراف به مقصدهای دور و نزدیکی می رسند. یک بار کودکی راستِ یکی از همین جاده ها را گرفت و از ماه سر در آورد.
یادم هست،یک بار دیگر هم عموی پدرم که ساعت فروش بود در پیچ و خم های یکی از این جاده ها گم شد و هیچ وقت برنگشت.
حالا خودم را در حالی می یابم که روی یکی از همین جاده ها دراز کشیده ام و بدون اینکه بدانم این جاده به کجا خواهد رسید ، سوت می کشم و آواز می خوانم . به ماه نگاه می کنم که ردپاهای کودک روی صورت روشنش، جا مانده است. به تیک تاک ساعت هایی گوش می کنم که از جیب عموی پدرم در حاشیه جاده ها پراکنده شده اند، همین!


سعید رضایی
Sarvenaz آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 01-29-2008   #291 (permalink)
ریشه در اندیشه دارم ...
 
Niyayesh's Avatar
 
تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: ریشه ام در خاک, سر به آسمان دارم...
ارسالها: 9,460
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,905
از ایشان 3,623 بار سپاسگزاري شده است
16 پاسخ : داستان های کوتاه و زیبا

خسته بوديم ،بسيار خسته...تازه از راه طولاني سفر به خانه رسيده بوديم. نماز از اول وقت گذشته بود... گفتم : خيلي خسته ايم، استراحتي بکنيم و بعد نماز ...آخه آدم اينقدر خسته که اصلاً نمي فهمه چي داره ميگه تو نماز...
گفت : ميدوني حالا چي خيلي کيف ميده؟ خيلي حال ميده؟
گفتم : يه خواب آرام و عميق...
گفت : نه! الان، که خستگي از سر تا پامون مي باره... الان که ناي بلند شدن از زمين رو هم نداريم... الان که اين بدن، فقط و فقط به استراحت فکر ميکنه...
گفتم : خب؟
گفت : نمي دوني چقدر لذت بخشه که همين حالا، با همه اين خستگي ها...
بعد مکث کرد...
بعد گفت : آيا هيچ ميدوني در مقابل چشم محبوب، خودنمائي کردن چه لذتي داره؟
گفتم يعني چي؟
گفت : که زير نگاه محبوب، يه جوري، نشون بدي که خييييلييييي دوستش داري... که بدوني که معشوقت داره مي بينه که تو، در نهايت خستگي، بلند ميشي ومياي طرفش. ميدوني چه لذتي داره که با اين حال بي رمق، بلند بشي و يادش کني... ميدوني که محبوب، چقدر حظ مي کنه از اين خاطر خواهش؟
...
بعد، بلند شد، وضوئي گرفت و ايستاد به نماز...
و من ، در اين فکر غوطه ور ماندم که ... راستي!، چرا من عاشق نيستم... عجب قواعدي داره اين دنياي محبت...
اللهم ارزقنا...
__________________
Niyayesh آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي Niyayesh به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 02-06-2008   #292 (permalink)
Expert
 
kalaghshouresh's Avatar
 
تاريخ عضويت: Nov 2007
محل سكونت: world
ارسالها: 1,936
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 22
از ایشان 688 بار سپاسگزاري شده است
Icon17 پاسخ : داستانهاي کوتاه... نويسندگان بزرگ....نویسندگان ناشناس

امیدوارم کسی ناراحت نشه که داستان هامو اینجا هم گذاشتم.

نام : نمی دانم
وارد شد . هیچ چیز را نمی دید . یک عدد به او نزدیک شد . نتوانست تشخیص بدهد که چه عددی است ، اما می دانست روبرویش را عددی کوچک ، در عین حال حجیم پر کرده است . در چشمان آن عدد خیره شد . از دور ، که خیلی نزدیک بود ، صدایی به گوش می رسید . صدای فریاد تعدادی سنگریزه . آنها را می شنید . دعوا بر سر زیبائی و صیقلی بودن در گرفته بود . سرش را چرخاند . رودخانه ای بود طولانی . در آب ، تصویر کوه های بلندی به چشم می خورد . اما سرش را که بالا آورد ، خلاء بود و هیچ . تا دوردست ها . افق ، عمودی آشکار بود .بالای سرش ، طاق خاکستری رنگی بود که نقش های ملون بر آن به چشم می خورد . عدد ساکت بود. برگشت . سرش را چرخاند . دعوای سنگریزه ها تمام شده بود . رودخانه خاموش بود . خیلی آرام می رفت . افق بی رنگ به نظر می رسید و هیچ صدائی نمی آمد . دست خودش را به سوی عدد دراز کرد . خورشیدی سبز رنگ ، از زیر پایش ، طلوع کرد . یک بشقاب غذا در دست خورشید بود . گوشه دهانش ، دم یک دم جنبانک در حرکت بود . بشقاب را بالا آورد . دهانش را باز کرد .دم جنبانک ، خونین و زخمی داخل غذاها افتاد . حالش به هم خورد . روی خورشید بالا آورد و خورشید از ناراحتی و عصبانیت ، غروب کرد . او دستپاچه شد . اما عدد که برگشته بود و او را نگاه می کرد گفت بر می گردد ، او رفته است تا لباسهایش را که کثیف شدند تعویض کنداین را خطاب به من گفت . در همین هنگام یک بت ، با ماشینی آخرین سیستم از کنارشان گذشت. صدای ضبط اتومبیل را بلند کرده بود . خواننده یک اختاپوس بود که با صدای دو رگه ای آواز می خواند . عدد دوباره دور شد . او به جاده نگریست . ماشین کمی جلوتر متوقف شد . به طرفش دوید . بت پیاده شد . دستهایش چوبی و تنش از سنگ بود . دست دراز کرد . بت ترسید و سوار ماشین شد . پا را روی پدال گاز گذاشت و بی آنکه متوجه شود ، در دره ای سقوط کرد . سرش را با سماجت باز گرداند . حواسش متوجه بت و حادثه غم انگیز سقوط اش بود . اما عدد را دید. باز هم فضا تاریک به نظرش رسید . به نظرش رسید که دوست دارد بخوابد . برای همین چشمانش را باز کرد . از خواب بیدار شد . اتاقش نامرتب بود .
صدای تیک تیک ساعت به گوشش رسید . از روی تخت برخاست . شلوارش را درآورد به حمام رفت و پاهایش را زیر آب سرد گرفت . ریش هایش را تراشید . لباس پوشید .از خانه خارج شد . سوار اتومبیلش شد . با سرعت به محل کارش رفت . به منشی ها سلام داد . پشت میز کارش نشست . چشمانش روی برگه های مالیاتی چرخید . مگس بالای سرش وزوز می کرد. منشی پرسید که آیا می خواهد با شریکش آقای مهندس بانکی قرار ملاقات را به هم بزند ؟ پاسخ داد نه . و تا اوخر شب ، دفتر مرتب آقای بانکی و منشی اش پذیرای او بودند . خبری از آقای بانکی نشد . خسته و کوفته به خانه بازگشت . لباس هایش را درآورد . دوش گرفت ساعت را برای صبح زود کوک کرد . به اتاق خواب بچه ها رفت . دخترانش در خواب ناز بودند . آنها را بوسید . به اتاق خوابش رفت . هنوز مزه خوش بوسه ای که از دخترانش گرفته بود زیر لبش بود . خوابید . روی دریایی ، سوار بر یک برگ گردو ، به سرسبزی ته دریا می اندیشید . نگاهش روی بالهای پرنده ای متمرکز شد . زیر یکی از شاه پرهای بال پرنده ، با قلمی نوک تیز ، نوشته شده بود « شاد زی هلن مقدس ، ای ملکه آسمانها » . البته به ایتالیایی و او که ایتالیایی نمی دانست . اما فهمید که معنای «Ave Helena , Regina celi» چیست . بعد خفاشی خون آشام ، روی بینی اش نشست . بینی اش درد گرفت اما بی حوصله ، عکس العملی نشان نداد . خفاش خونش را می مکید که ناگهان صدای فریادی به گوشش رسید . دخترش با چهره ی هراسان بالای سرش ایستاده بود. برای دخترش آب آورد او را بوسید . در آغوش کشید و به تخت خوابش بازگرداند و خودش رفت روی صندلی پشت میز تحریرش نشست . نوشت : پسری بود با موهای بلند مشکی . پسرک خوش تیپ بود . خوشگل هم بود . خوش لباس هم بود و علاقه داشت به فهمیدن و دانستن . اسم او محمود بود . قرار عروسی گذاشته بود با دختری به نام هلن . او را دوست داشت . خانواده اش این را نمی دانست . به خواهرش گفته بود که هلن را دوست دارد . به مادرش ندا داده بود که هلن را به زنی می خواهد . نویسنده بود . شعر می گفت . ترانه های کردی و انگلیسی می سرایید و با ملودی می خواند . روی بام خانه می رفت و با ماه حرف می زد . ماه را خیلی دوست داشت . به پشت می خوابید . بی توجه به همه چیز ، در دنیای خودش قصه می بافت . » قلم را روی کاغذ رها کرد . دستش خسته شد . به سرش زد که با همسرش تماس بگیرد .
زن او یک خانم معلم بود که برای ادامه تحصیل و آموزش و ترفیع به مریخ رفته بود . الان به زمان مریخ صبح زود بود . تلفن را برداشت . همسرش هنوز به سر کار نرفته بود . کلی احوالپرسی و ابراز دل تنگی کردند . و از او قول گرفت که به زودی باز گردد به زمین ، چرا که بچه ها دلتنگ شده بودند. در همین هنگام پرنده ای خود را به شیشه پنجره کوباند . گویا راهش را گم کرده بود . برای همسرش داستانی که همین الان نوشته بود را توضیح داد. در همین حین، وقتی داستان را تعریف می کرد گوشی در دست خوابش برد . خودش را روبروی خدا دید . چشمان خدا از حدقه در آمده بود . به سرعت با موبایلش به یک پیتزافروشی آشنا تماس گرفت . سفارش دو تا یخ در بهشت داد و چند پیتزای سبزی و قارچ . با خدا نشستند پای میز مذاکره سفارش به موقع رسید . همین که خدا خواست حرف بزند ، فرشته ای سیه چرده و صورت چرکین با ناخن های بلند و موهای وزوزی ، فریاد زد : « پیتزاها رسیدند! » خدا بر آن شد که با چاقوی تیزش سرش را از تن جدا کند اما از کرده اش پشیمان شد . چون هرگز برای آن فرشته گردنی نتراشیده بود. او بی گردن خلق شده بود . پیتزاها را خوردند . گفت : « چرا غمگینی ؟ »
« - من غمگین نیستم ، عصبانی ام . »
« - از چی ؟»
« - از تو »
«- چرا ؟ »
فهمیدم که می خواهد دلیلش را بگوید . سریع گفتم : « آه ، من از آخوندها بیزارم . از خودم هم . اویی که بیزار است من هستم . و اکنون ، شاید دیگران نباشند و شاید من هم بعدها نباشم درهر حال ، آنها همه احمق هستند . نه همه شان اما بیشترشان . آنها دروغ می گویند . از چیزی حرف می زنند که خودشان هم نمی دانند . آنها مردم را احمق فرض می کنند و آنها را احمق تر بار می آوردند . من از پدرم هم بدم می آید من از آخوندها بیزار هستم . آنها هرگز فکر نمی کنند . آنها و پدرم فکر می کنند که همه چیز همان است که ایشان فکر می کنند . متعصب . آه . من می خواهم با یک غورباقه که دوستش دارم ازدواج کنم . » و خدا شیفته حرفهای او شده بود . مادامی که او حرف می زد ، خدا ساکت به دهان او خیره شده بود. بالاخره دستهایش را به حالت تسلیم بالا برد و گفت :«I give up » . یعنی من باختم. تسلیم می شوم . چند آخوند را که لای پاچه شلوارش خودشان را پنهان کرده بودند بیرون انداخت . هر دو خنده سر دادند و خدا قول دادکه دیگر ، این طور سریع قضاوت نکند. با هم گشتی در پاریس زدند . مردم فرانسه از دیدن آندو در کنار هم متعجب با دست به دیگران نشانشان می دادند . برج ایفل در برابر خدا از آسمان به زمین خم شد . روی دوش برج سوار شدند و سری به ایران زدند. اما این دیدار تعریفی نداشت . هیچ چیزی برای دیدن نبود . خفقان بود و حماقت . به سرعت به آسمان بازگشتند . خدا یک کیسه زر و دو کیسه نقره به او داد. کیسه را گشود . سکه ها قلابی بودند اما به روی خدا نیاورد . دستش را بوسید واز او جدا شد . در دلش گفت : « جدی که خیلی باحاله ! » فریادزد : « چی خیلی خوبه ؟ » چشمانش را گشود . همسرش را با چمدان روبرویش دید . گوشی در دستش بود . به خواب رفته بود .
همسرش عصبانی گفت : یعنی این قدر کسل شدی که خوابت برد ؟ بعد همدیگر را بوسیدند . اگر بچه هایش بیدار نمی شدند ، آندو قصد داشتند لباس هایشان را در آورند و همانجا روی زمین دراز بکشند و تلافی این مدت دوری را درآورند . بچه ها را خواباندند . همسرش دختران را بوسید . چراغ را خاموش کرد و آماده شد به اتاق خوابشان برود . یکی از دخترها ، از روی شیطنت گفت : مامان یک قصه بگو . و مادرش در حالیکه در هوس می سوخت ، خیلی مهربانانه کنارش نشست و قصه گفت اما خوابش برد ، چون تمام مسافت مریخ به زمین را با سرعت رانندگی کرده بود . او آمد . دختر و همسرش هر دو خواب بودند . همسرش را در آغوش کشید وبه اتاقشان برد . لباسهایش را درآورد کنارش دراز کشید . سرش را روی سینه زنش گذاشت . اما قبل از آنکه بخواهد و بتواند کاری کند ، یک بمب از سقف خانه شان بر سرش افتاد. سقف را شکافته بود و روی پای همسرش افتاده بود. اما منفجر نشد . فقط انگشتانش را سوزاند . همسرش از دست وی عصبانی شد . گفت : « چرا لباسم را درآورده ای ؟ اگر لباس تنم بود نمی سوختم . » در این هنگام ستاره ای از شکاف سقف ، از راه دور ، فریاد زد که : آهای ، صلوات بفرستید ، بَده ، بد موقع س . و آندو هم دیگر را بوسیدند . پرده ها را کشیدند رفتند زیر ملحفه و در هم لولیدند . پایش به بمب خورد و منفجر شد . همه جا سیاه شد اما آن بمب ، یک اسباب بازی بود . سرکاری بود . یک عده سنگ آواز خواندند . سنگریزه ها هم گروه کر بودند . آهوهایی می رقصیدند . آسمان کف می زد و خورشید شلوارش را پوشیده بود و با چند غزل ، سروده ی خودش ، پشت تریبون آماده ایستاده بود که بعد از مراسم آواز سنگ ها ، خودش را به شهرت برساند . آفتاب بر چشمان من می تابد . این صحنه ها را دیدم . چشمانم خسته شد . قلم سنگین شد . با خودم گفتم : «که چه ؟ فردا صبح خسته بیدار می شوی . می روی سرکار . یک عده احمق را می بینی که به پول و شب و لباس و کلاس و مد و الله و نماز وسفره و شکم و چند تا پیامبر و چندین امام و خلاصه یک سری عقاید احمقانه ... ،
آه
. خودت هم که دست کمی از آنها نداری . تو هم که اسیری . تو اسیر تری . تو عاشق آهنگ های زیبا هستی . و دختران خوش تراش را تحسین می کنی و دلت برای بانو می سوزد و دلت برای مهندس تنگ می شود . همه مثل هم هستید . سرو ته یک کرباس . باید بخوابم . باید بخوابم . چمدانم خالی است . خیلی خالی از صدای تو که می گفت : بیا . که می خواند : نمان
آری
: کفش هایم تنگ شده است و حوصله ام سر رفته ،
باید بمیرم
. باید ، اگر نمردم ، خودم را خلاص کنم . »
3/3/84
__________________
http://kalagheshoureshi.blogfa.com/
میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
میخواری و مستی ره و رسم دگری داشت
kalaghshouresh آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي kalaghshouresh به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 02-06-2008   #293 (permalink)
Expert
 
kalaghshouresh's Avatar
 
تاريخ عضويت: Nov 2007
محل سكونت: world
ارسالها: 1,936
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 22
از ایشان 688 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهاي کوتاه... نويسندگان بزرگ....نویسندگان ناشناس


پل
به نام مرگ ، پایان بخش نادانی ها و شک
پل طولانی ای بود که بایست از آن می گذشتم . هوای بسیار گرمی بود . از روی گرما زدگی بی علت و ناخودآگاه ، نگاهی به آسمان انداختم . هیچ آسمانی در کار نبود . فضای بالای سرم را کوه های وارونه ای پوشانده بود . هر لحظه از روی صخره ای ، تکه ای سنگ می افتاد.
مثل رگباری که از ابرهای آسمان می بارید ، سنگریزه ها می ریختند . هنوز خواب بودم و نیمه هشیار . به چند بار مالاندن چشم با پشت دست اکتفا کردم . و ادامه دادم ، در امتداد پل ، به جلو می رفتم اما احساس رسیدن یا طی کردن نداشتم . پل هم تمام نمی شد . پل بسیار عریضی هم بود . مدتی می شد که در آن مسیر قدم بر می داشتم اما هیچ کس را ندیدم . چون آفتاب نبود و حرکت نور نبود، گذشت زمان را حس نمی کردم . کنجکاو شدم که نگاهی به پایین پل ، دره یا رودخانه یا هر چیزی که بود ، بیاندازم . به کنار پل رفتم . با کمال تعجب ، وقتی روی نوک پنجه ی پا ایستادم تا ازدیوارک سنگی کناره پل که در هر دو سو و در امتداد پول ، بالا رفته بودند ، نگاهی به پایین بیاندازم ، متوجه امر عجیب و غریبی شدم . نه تنها خبری از دره و عمق نبود ، بلکه سطحی هموارتر از جاده پل ، همطراز با آن به چشم خورد . تا دوردست ها زمین همین گونه بود . اندکی تکیه به دیوارک پل دادم و اندیشیدم . با خود گفتم که کی و چگونه و چرا وارد این پل شده بودم ؟ بعد ، در نهایت تفکر ، به جائی نرسیدم . فقط یادم آمد که خواب آلوده بوده ام و پلک هایم سنگینی می کرده است . ابتدای داستان که به یاد می آورم همین بود . قبل ترش برمن پوشیده بود.از ایستادن و نرفتن . کسل شدم . این کسالت به همراه عدم احساس گذر زمان ، مرا به حرکت واداشت . تصمیم داشتم به اولین شخصی که می رسم ، همه چیز را از وی بپرسم و از این ندانستگی در آیم . چرخی به دور خود زدم .و متوجه شدم راه را گم کرده ام . راهم را ، راهی که آمده بودم و راهی که به آن سو می رفتم را تشخیص ندادم .
همه جا شبیه به هم بود . دو طرف جاده ، درست عین هم بود . دیگر با خود کلنجار نرفتم . راه افتادم به یک سو . اما کدام سو نمی دانم . شاید داشته ام بر می گشتم و شایددر مسیر درست بوده ام . هرگز آنرا نفهمیدم . نه بادی می وزید و نه نسیمی . و من نیاز به وزش هر دو را به شدت حس کردم . گرمم شده بود .دست بردم تا لباسم را در آورم . و آه از نهادم برخواست . خود را عریان یافتم . هیچ جامه ای دربر نداشتم عور مادر زاد. و سراسر دلهره و هراس. روی زمین به دور خودم می پیچیدم تا خود را با دستانم بپوشانم اما از چه ؟ نمی دانستم . به هر سو که می نگریستم گمان چشمی می رفت . اما نه عدم حضورش را ثابت کردم نه حضورش را . تنها علتش شرم و حیای شرطی شده بود. یک حس که از گذشته ام با من بود . مدتی گذشت . هیچ اتفاقی نیافتاد . هیچ چیز عوض نشد و من به آن وضعیت خو کردم. بالای سرم ، جای آبی آسمان ، و ابرها و خوشید و ستاره و ماه که شب و روز را نمایانند، و شب و روز و صبح و عصر ، اکنون کوه های وارونه که نوکشان نزدیکتر از دیگر نقاطشان به من بود آویزان بودند . برای رسیدن به نوک قله ها ، باید گاهی اندکی از زمین بالا می پریدم . دستم به نوک قله ها می خورد . نگاهم را متمرکز کردم . دیدم در دامنه یکی از کوه ها ، تعدادی موجود شبیه به گوسفند ، وارونه درحال چرخیدن هستند . عجیب آنکه آنها نمی افتادند . خیلی دور بودند . زیر سایه درختی کوتاه ، چوپانی راتشخیص دادم که چوبش را عصا کرده بود و تکیه بر آن ، به اطراف می نگریست همه چیز وارونه بود . فریاد زدم صدایم پیچید . اما به او نرسید . این عظمت وارونگی راتاب نیاوردم . خسته شده بودم . چشمانم را بستم . خیلی منتظر شدم تا خوابم ببرد اما هیچ اتفاقی رخ نداد . با عصبانیت و ناتوانی در فهم این رویدادها ، از جا برخاستم و در عرض پل ، به قدم زدن پرداختم . سنگریزه ها می باریدند . بر سر و رویم می خوردند و عجیب اینجا بودکه روی سطح پل و جاده اش ، هیچ سنگریزه ای نبود . دقیق شدم . سنگ ها از کوه های بالای سر ، روی سطح پل فرود می آمدند و درست مثل قطره های آب که در خاک فرو می روند و اثری ازشان باقی نمی ماند. در زمین فرو می رفتند . جنون زده خود را به دیوار کوبیدم . سرم را به شدت به دیوار کوتاه پل زدم . عجیب اینکه هر لحظه منتظر خونریزی و درد بودم اما نه درم می گرفت نه خونی می ریخت . از این همه حادثه غیر قابل تصور دیوانه شدم . سرم را بین دو دستانم گرفتم و چمباته زدم . بعد از روی بی هودگی ، وقتی دیدم هیچ حادثه ای رخ نمی دهد ، روی دیوار خزیدم . همینکه از بالای دیوار ، به آن سوی پل پریدم ، همه چیز عوض شد . خبری از پل نبود آسمان تیره و خاکستری ، سخت می بارید . باران تنم را خیس کرد لباس هایم را در آوردم . در کمال تعجب دیدم که لباس بر تن دارم. در افق ، کورسوئی از آفتاب به چشم می خورد . از پشت ابری که کم تر تیره بود ، اشعه ای بر من تابید . زیر پایم ، گل ها و سبزه ها تازه بودند . صدا بع بع گوسفندی را شنیدم . سرم را چرخاندم و گله ای برایم آشنا بود . کمی آنطرفتر ، مشغول چریدن بودند و چرخیدن . زیردرختی کوتاه در نزدیکی ام ، چوب شبانی پخته ای بود . آنرا برداشتم . حس کردم متعلق به من است . وقتی اندکی دقت کردم ، فهیدم در همان مکان هستم که چند لحظه پیش وارونه ، بر روی پل ، در بالای سرم دیده بودم . از خاطرم گذشت که چوپانی را نیز در کنار گوسفندان ، با یک چوب در دست ، دیده بودم . به سرعت به آسمان نگاه کردم . ابرهای تیره به هم بر می خوردند و رعد و برق ، آسمان را به زمین متصل می کرد . باران می بارید و من زیر باران ، روی تخته سنگی نشستم . قطرات باران بر زمین فرو می ریختند و جویباری شکل می گرفت . جویبارها کمی پایینتر ، در سراشیبی کوه ، به هم پیوسته و رودی خروشان را تشکیل می دادند. اندکی پایین تر ، پای کوه ، سیل در گرفته بود. صدای فریادی به گوشم رسید . صدای آشنایی که مبهم ، فریاد می زد : «آهای ، آهای ، صدای منو می شنوی ؟ آهای تو ! چوپون ! صدامو می شنوی، آهای .. » .
و این صدا چقدر شبیه صدای من بود . تا حدی که فکر کردم خودم هستم .
گمان بردم خودم دارم خودم را صدا می زنم . ناگهان گوسفندهای پراکنده ، مرا به خود آوردند .با چوب دست در پی شان دویدم تا دو باره گردشان بیاورم . و یادم رفت . ساعتی بعد ، به کلی از خاطرم بردم که صدایی شنیده ام . و مدتی بعد ، از خاطر بردم که در سرزمین غریبی بوده ام و روی پلی راه رفته ام و آسمان دیگری از نوع کوه های وارونه دیده بوده ام که عجیب بوده اند . فقط گاهی ، یک لحظه ، چیزی به ذهنم می آید ودر همان لحظه ، برای رهائی از دستش به خود نهیب می زنم که : « من ، وقتی زیر سایه آن درخت کوتاه ایستاده بوده ام ، خوابم برده است . و از فرط خستگی ، در خواب ، رویا دیده ام . » هنوز هم که مدتها از آن زمان می گذرد ، وقتی به آن فکر می کنم ، با اینکه می دانم رویا یا خواب نبوده است و فراتر از تصور بوده ، به خود نهیب می زنم که : « نه ! همه اش خواب بوده ، تصور بوده ، تو چوپانی . یک چوپان با گله ای گوسفند که هر روز به دامنه کوه می روی که قله اش بسیار مرتفع است و آرزوی رسیدن به آن همیشه در تو بوده است و بس . »
و هنوز که هنوز است با خود می گویم : « آیا همه چیز یک خواب نیست ؟»
دنیائی دیگر ، زندگی دیگر ، بودنی دیگر ، ابعادی دیگر ، ...
آه ، همه اش یک خواب خوش بیش نیست .
و بعد دوباره به خود می گویم : نه . نه . همه اش هست و هست و خواب نیست و نیست .
در انتها از پس این دو ، این دو من ، برنیامده و می گویم :
«
ممکن است باشد. » «ممکن است نباشد. »
25/2/84
kalaghshouresh آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي kalaghshouresh به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 02-06-2008   #294 (permalink)
Expert
 
kalaghshouresh's Avatar
 
تاريخ عضويت: Nov 2007
محل سكونت: world
ارسالها: 1,936
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 22
از ایشان 688 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهاي کوتاه... نويسندگان بزرگ....نویسندگان ناشناس

من در بازداشتگاه
سکوت عجیبی حکم فرماست
. این بنده خدا هم که اصلاً حرف نمی زند . شاید لال باشد . شاید هم منتظر است من شروع کنم .
:
ببخشید ، شما فندک دارید ؟ سیگارمو می خوام روشن کنم .
پس چرا جواب نمی دهد . مثل اینکه حرفم را نشنید . نکند او کر هم باشد . بگذار حرکتی بکنم تا حواسش را به خودم جلب کنم . نه . انگار نه انگار . دست تکان دادن های من افاقه نکرد . شاید او کر و لال است . و البته کور . امکان ندارد ! او دارد به یک چیز نگاه می کند . آهان او به دیوار روبرویش نگاه می کند. درست مثل لحظه هایی که من دیوانه میشوم و دیوانه وار به نقطه ای خیره می شوم . چه جالب ! دهانش مثل من وا مانده است . چقدر شبیه من است . مرا به یاد خودم می اندازد . همیشه با دهان باز نگاه می کنم . همه مسخره ام می کنند. شاید این طوری بهتر می فهمم یا می شنوم یا می بینم . بگذریم حوصله ام سر رفت . باید قدم بزنم . درست شد . حالا بهتر است . وقتی نشسته ام احساس بدی دارم . الان بهتر هستم . یک ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، شش و ....
همان شش قدم . تمام شد . روبرویم دیوار است . چقدر سریع رسیدم . چقدر کوتاه بود. شش قدم کوچک کوتاه و پایان . دوباره . یک دو سه چهار پنج شش . به هفت نرسیده تمام می شود .و دوباره دیوار بلند مرمرین . ببینم اینجا چه نوشته اند ؟ آهان . یادگاری از پلنگ قوشخانه . تاریخ هم دارد . ناخواناست . چه قدر عجیب ! همه جا اسامی هستند . هر کدام یک شعر یا نثر کوتاه دارند . اینرا ببین ! در تاریخ فلان ، جواد و حسن و غلام به خاطر مستی بازداشت شده اند . یک شعر هم پایین اش هست . نور کافی نیست . چشمانم درد گرفت . آهان . فکر تازه ای به سرم زد . باید بنویسم . آه . لعنت به این شانس . خودکارم را دادم به دست آن سرباز . اشکالی ندارد ، نباید عصبی بشوم . باید کنترلم را حفظ کنم . این هم سلولی احمق هم مثل خل و چل ها خیره مانده به دیوار . بگذار ببینم آنجایی که او خیره شده روی دیوار چه نوشته اند . نه . ولش کن . بی خیال . حوصله او را ندارم . شاید می فهمد و خودش را به گنگی زده است . اصلاً به من چه ؟ بگذار همانطور که هست مثل مرده ها بمیرد . راستی ساعت چند است ؟ ها ؟ کاش ساعتم را از من نمی گرفتند . چه فرقی می کند . خسته شدم . آنقدر راه رفتم که پاهایم خسته شدند . شش قدم در شش قدم . مدام قدمها و دیوار . همه ی اسم ها را خوانده ام . دیوار سرد است .
تکیه بر این سرما جایز نیست . بهتر است روی پتوها بنشینم . خب . نظرتان درباره ی خواب چیست ؟ خواب خوب است . آهان . حالا شد . این پتوها پر از کثافت اند . معلوم نیست چه تعداد بی گناه و گناهکار روی آنها خوابیده اند . وای بر من ! مدتی ست چشم را بسته ام و خوابم نمی برد . یک تاریکی مطلق اینجاحاکم است . حالا چشمانم را باز کردم . میان فضایی خاکستری رنگ خیره شده ام . در فاصله دو متری ، دیگر چیزی رویت نمی شود . دیوار ادامه دارد و سقف حضور دارد اما من به خاطر این تاریکی چیزی نمی بینم . یک پنجره مسدود ، درست در راستای عمودی سرم ، آن بالا روی دیوار نزدیک سقف وجود دارد . اما چه فایده؟ اکنون که دراز کشیده ام دیده نمی شود و هنگامی که برخاسته بودم ، دستهایم به آن نمی رسید . سقف بلندی است . و البته پنجره با میله های ریز آهن و توری فولادین محافظت می شود . باید ترتیبی بدهم تا بخوابم اما نمی شود . به هیچ روی ممکن نیست . هوا سرد است . پتوهایی که در اختیار ما قرار داده اند بد بو و کثیف هستند .
خوابیدن زیر پوشش آنها ، احساس بدی به من میدهد. خفقان آور است . کاش هوای گرمی بود تا نیاز به پتو نباشد . البته خیلی بهتر می شد که هیچ زندانی نبود تا نیاز به وسایل گرمایی باشد. حالا که دقیق تر می شوم می بینم باید آرزو می کردم ای کاش هرگز شرایطی پیش نمی آید که کسی مرتکب اشتباهی شود. البته این یکی اندکی غیر قابل دسترس است . بی شک در طولانی مدت قابل پذیرش . اما راه حلی هم وجود دارد که ارائه می دهم . وقتی برای رسیدن به شرایط مطلوب اجتماعی زمان بسیاری نیاز است و احساس تغییر و تصحیح در برخی شرایط وجود دارد باید دست به اقدام زد . در جریان سیستم های قانون گذار ، بایستی نهایت دقت به کار رود و البته مهمتر از آن مجریان قانون اند و فراتر از این دو ، قاضیان اجتماع . کسانی که بایستی قضاوت کنند. سخن به درازا کشید . ای کاش خانه ام بودم . احساس بدی دارم . بدون ارتکاب جرم و بی دلیل به زندان افتادن و حق آزادی را از دست دادن . آنهم به خاطر تشخیص کسی که معنایی از آزادی و قانون در ذهنش وجو د ندارد خیلی سخت است . هوا سرد است دارم می لرزم . این پتو مرا گرم نمی کند . این دیوانه حرف نمی زند . سکوت عجیبی است . اما نه . صدایی می آید . در با ز شد . صدای صحبت سربازها می آید . آهان . او اسم مرا صدا زد . پس من آزادم ؟ باید بروم . لحظه ای صبر کن . بگذار کفش هایم را بپوشم . خداحافظ.من آمدم .
kalaghshouresh آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي kalaghshouresh به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 02-06-2008   #295 (permalink)
Expert
 
kalaghshouresh's Avatar
 
تاريخ عضويت: Nov 2007
محل سكونت: world
ارسالها: 1,936
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 22
از ایشان 688 بار سپاسگزاري شده است
Icon17 پاسخ : داستانهاي کوتاه... نويسندگان بزرگ....نویسندگان ناشناس

یکی دیگه از همون داستانهای مسخره ی تخیلی
رنگین کمان زیبایی بود . روی کوه جریان داشت . پشت ابرها چند کلاغ بازی می کردند . کمی دورتر ، نوک قله ی کوهی بلند ، سرگرم گفتگو با آسمان بود . می خوابید . صدای ترانه خود را می شنید . دره ها همیشه سرسبز نیستند . و صبح تمام شد . خورشید با هر جان کندنی بود راه همیشگی و تکراری رسیدن به اوج آسمان را می پیمود .تازه زمین گرم شده بود و سرمای شب ، خود را برای رفتنی دوباره آماده می کرد . بارانی که از آسمان بر زمین نشسته بود میان رگهای خاک می چرخید . باید جستجو کرد و مکانی یافت برای استراحتی طولانی در دل زمین .استراحت گاههای خنکی بود تامسافران آسمان ، خوب بخوابند . سرخ ، سبز ، زرد ، بنفش ، آه چه با شکوه بود . هر قطره به رنگی در می آمد . رنگین کمان یکه بود . رنگین کمان در قوس آسمان ، سینه صافش را به زمین تکیه داده بود . و کلاغی شیطنت بار ، از میان او گذشت . چه زیبا بود صدای قار قار او . کلاغ یکی بود و از پیوستگی و اتحاد قطره ها شگفت زده شد . که چگونه خود را از یاد برده بودند و با هم ، یکی شده بودند . یک هماهنگی و پیوستگی شکوهمند . همه با هم ، رنگین کمانی بودند که چشمها را خیره می کرد. کلاغ از خود پرسید که راز این جلوه زیبا در چیست ؟ قطره ها تنها نبودند وگرنه ، به چشم نمی آمدند . وقتی آنها شانه به شانه هم ، به عبور تارهای طلائی اشعه خورشید از خویش ، لبخند می زدند ، یک مای ملون حیرت انگیز شکل می گرفت . آیا هر یک به تنهایی می توانستند چنین تصویری از جلال هستی به نمایش بگذارند ؟ آیا راز این زیبایی در با هم بودن قطره ها نبود ؟ راستی که چقدر پاک باید بود و چقدر از خود گذشته ؟! اگر ذره ای ناخالصی و آلودگی در وجود قطره ها بود و یا اندکی غرور و خود شیفتگی در آنها بود، هرگز تارهای نازک آفتاب از آنها نمی گذشت و انعکاس و شکست نور ، آن رنگهایی چشم نواز را نمی آفرید . هیچ آینه ی خاک گرفته ای تصویر را به وضوح آنچه هست نمی نمایاند . و کلاغ به درختی نشست . یک درخت سرماخورده ی بیمار . ریشه هایش می مردند و بر هر شاخه اش نقشی از یک نومیدی چنگ زده بود . زبان گشود و شکوه کرد . روزهای خوشِ عمرش را به فراموشی سپرده بود . چه مغرور و چه سرسبز ! و اکنون پیر و فرتوت و شکسته . کلاغ روی شاخه شکسته درخت به فکر فرو رفت . چرا نباید مغرور بود ؟ چرا نباید انعطاف داشت ؟ و ایا فردا ، بالهایش پر سیاه دارند ؟ پرهای خوشرنگ ، به رنگ شب یلدا . خورشید راهش را پیموده بود . به اوج آسمان رسیده بود . مدتی متوقف شد . ظهر داغ فرا رسید . و آفریدگار . خسته از خلق کهکشانی دیگر ، به کره زمین آمد و روی شبنمی فرود آمد و در آن فرو رفت . شبنم به روی برگی سبز آرام به خواب رفته بود . تصویر جنگل را در آینه صیقلی شبنم می دید . به خود خیره شده بود و از زیبایی پرهای سیاهش به وجد آمده بود و شروع به قارقار کردن کرد . ( شروع کرد به قارقارکردن ) آفریدگار از صدای آواز مخلوق خود حیرتزده از خواب خوش بیدار شد . از درون قطره ریز شبنم ، کلاغ را می دید که با دو چشم سیاهش زل زده است به او . و کلاغ ، در شبنم تصویر خود را می دید و آفریدگار را نمی دید . لبخندی زد . به غرور و نادانی کلاغ جوان لبخندی زد . او چگونه توانست آنهمه بزرگی را نبیند ؟ نفهمد ؟ از اینکه چنین موجودی آفریده بود به خنده افتاد . خود را محبوس در شبنمی دید که به بزرگی نیمی از قطره ی باران است و نمی توانست از آن خارج شود . مادامی که کلاغ در شبنم ، تصویر موجود سیاه با چشمان سیاه را می دید ، او توانایی خروج نداشت . راستی که چه زندانبان احمقی ! او چگونه می تواند مرا نبیند ؟ آفریدگار اینرا گفت و به خواب رفت . کلاغ منقارش را روی شبنم گذاشت . دهان گشود و آنرا بلعید . بی آنکه بداند آفریدگار خسته ی هستی را به درون خود فرستاد و آفریدگار اکنون میان معجونی از خوراکی های هضم شده و نشده با بوی بد گازهای موجود گرفتار شده بود . و می دانست که تنها راه رهایی از آن مخمصه ی بدبو ، راهی ست بی نهایت .. ، باید منتظر می ماند تا کلاغ جوان خود را تخلیه کند و امیدوار باشد که او هم میان ماده ی سفید و سیاه آبکی راهی به خارج بیابد .
پایان .
kalaghshouresh آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي kalaghshouresh به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 02-06-2008   #296 (permalink)
Expert
 
kalaghshouresh's Avatar
 
تاريخ عضويت: Nov 2007
محل سكونت: world
ارسالها: 1,936
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 22
از ایشان 688 بار سپاسگزاري شده است
Icon17 پاسخ : داستانهاي کوتاه... نويسندگان بزرگ....نویسندگان ناشناس

داستان
غول آواز می خواند ، ریش های بلندش را با انگشتان شانه می زد . گاهی عمامه از سرش سر می خورد و او بی توجه به دست های چرکین که به نظافت سوراخ های بینی مشغول بودند آنرا جابه جا می کرد. دخترک روی ایوان نشسته بود و سیب های سرخ را از میان ظرف میوه در می آورد و به دره پرتاب می کرد . روی بام خانه چند کلاغ نشسته بودند و درباره عقابی سخن می گفتند که به تازگی بر آسمان حاکم شده بود . غول آوازش را قطع کرد . نعره ای زد و وارد خانه شد . کاناپه ای که روی آن نشسته بود دردم ناپدید شد . از اتاق پذیرایی عبور کرد و به روی ایوان رفت . دخترک متوجه حضور او شد . چادرش را سرش کرد اما بی تفاوت دوباره روی زمین نشست. پاهایش را دراز و سر به روی ظرف میوه خم کرد . غول به اتاق بازگشت . روی صندلی نشست و گوشی تلفن را برداشت . شماره ای گرفت و منتظر شد . پس از لحظاتی خشمگین گوشی را به زمین کوبید . نگاهی به سقف بالای سرش انداخت . سایه شوم کلاغ ها روی سقف بود و او آنرا برنتافت . از قفسه کتاب ها ، اسلحه شکاری اش را برداشت . وقتی اسلحه را مسلح می کرد صدای پرواز پرندگان به گوشش خورد . به سرعت به روی ایوان رفت . دخترک هراسان از روی زمین بلند شد . ظرف میوه چپ شد و همه میوه ها سر خوردند و به سوی دره غلطیدند . اولین تیر را شلیک کرد . یکی از کلاغ ها زخمی شد . از آسمان به زمین سقوط کرد . دخترک عصبانی چادرش را از سر انداخت ، تفنگ را از دست غول گرفت و به سوی او نشانه رفت . غول ریش هایش را کندو دور انداخت. دختر عصبانی تر شد . غول عمامه اش را از سر برداشت و از لای پارچه های تا خورده اش یک انگشتر زمردین به سوی دخترک دراز کرد . دختر تفنگ را شکست و انگشتر را در انگشت کرد . غول به آرامی به او نزدیک شد ، در آغوشش کشید و بوسه ای بر پیشانی اش زد . در این هنگام صدای آژیر ماشین های پلیس به گوش رسید . هر دو از راه مخفی زیرزمین گریختند . پلیس مدتها به جستجوی آنها پرداخت و در نهایت هر دو را در آزمایشگاهی تحقیقاتی یافت . هر دو تبدیل به موش هایی شده بودند که برای کمک به محققان داوطلبانه خود را به آن مرکز معرفی کرده بودند . پلیس به دستور بازپرس کل آن سرزمین آنها را آزاد کرد و از آن موقع تا حالا ، آنها آزادانه بدون عمامه و ریش و چادر ، در سواحل شمالِ کشور ، درون یک ویلا ، خوشحال زندگی میکنند.





داستان
یکبار آمد . همیشه صحبت از آمدن او بود و من منتظر آمدن او و او ، هیچ وقت نمی آمد . درها را بسته بودم . کسی در قلعه نمانده بود . همه به تماشای باران ، به دشت رفته بودند . صدای غریوشان را می شنیدم اما هرگز آرزو نمی کردم که آنجا کنار آنها باشم . و در باز شد. وقتی نگاهم به سوی در چرخید دستی از پشت سر روی شانه ام نشست . نمی دانم به چه دلیلی اما حس کردم به من لبخند می زند . وقتی برگشتم او آنجا نبود .صدای بسته شدن در به گوشم رسید و من دویدم همه جا را جستجو کردم اما نه خبری از آمدن بود و نه از رفتن .
برای مدتی طولانی روی تنه بریده درختی نشستم . از بالای کوه قلعه خالی را نظاره گر بودم . در دوردست ، روی دشت را ابرهای تیره فرا گرفته بودند . نقطه های تاریک و دور نشانگر هستی نامعلومی بودند. درختها کوچک و آدمها کوچک بودند . وقتی از تماشای آنها فارغ گشتم به او اندیشیدم . آیا آمده بود ؟ آیا آن دست بر شانه ام خورده بود؟و یا همه را در خیالاتم ، میان رؤیاهایم متصور شده ام ؟ و ناگهان دستی روی شانه ام قرار گرفت . به سرعت سرم را به عقب چرخاندم . با لبخندی ملیح و شیرین و بسیار آرام مرا می نگریست . از جا برخاستم و به نشانه احترام اندکی سرم را پایین انداختم . دستم را گرفت و کنار خودش نشاند . روی تخته سنگی مجاور تنه درخت نشسته بودیم . با احترام و تشویش بسیار زیادی در فاصله کمی از او روی سنگ نشستم . لبخند بر لبانش بود و حتی یک لحظه هم چهره اش تغییر نکرد . سئوالات بسیاری داشتم اما همه چیز متوقف شده بود . هیچ حسی در من نمانده بود . همانند یک تماشاگر ، فقط نگاهش می کردم . یک رودخانه پرخروش بود که خیلی آرام و بی سر و صدا ، آرامش بخش به پیش می تاخت . رفتن او مرا به تشویش نمی انداخت . ساکن بود و می رفت . ایستاده بود و پرواز می کرد . نمی دانم چه مدتی به او خیره شدم اما وقتی به خود آمدم شب شده بود . فریاد مردم را می شنیدم که در پی من می گردند . از کوه پایین رفتم .با خود گفتم به اولین شخصی که برخوردم ماجرای ملاقات با او را خواهم گفت .
اما سالها می گذرد و من نتوانسته ام حتی به یک نفر بگویم که وی را دیده ام . هر بار که قصد می کنم جریان را به شخصی بگویم اتفاقی می افتد و من از گفتن بازداشته می شوم . به این نتیجه رسیدم که او نمی خواهد کسی بداند ما با هم دیدار داشته ایم . و آن اولین دیدار ، آخرین دیدار بود .اما من شک ندارم که او را دیده ام . درست وقتی باور او پایان می گرفت ، در لحظات خاموشی اعتقادم به او ، ظاهر شد و با رفتن خود ، مرا در خاطره ای ماندنی رها کرد . اکنون همه هستی ی من ملاقات با اوست . هر سال که باران می بارد و مردم به دشت می روند و سرمست سرود می خوانند و می رقصند من روی تخته سنگ روی کوه می روم و چشمانم را می بندم تا...
kalaghshouresh آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي kalaghshouresh به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 02-08-2008   #297 (permalink)
ریشه در اندیشه دارم ...
 
Niyayesh's Avatar
 
تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: ریشه ام در خاک, سر به آسمان دارم...
ارسالها: 9,460
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,905
از ایشان 3,623 بار سپاسگزاري شده است
16 پاسخ : داستان های کوتاه و زیبا

خاطرات بی رنگ


پشت پنجره ای روبه خیابون دختری تنها بود عکس قاب این پنجره شده بود آرام آرام گویی حتی پلک زدن هم از یادش رفته بود چشمهایی به راه این جاده بود در انتظار این جاده بود نسیم مهربان موهای سیاه و آشفته اش را نوازش میکرد باد بوسه های بی پروا به گونه هایش می زد پرندگان برای رفع دلتنگی تصویر این قاب پنجره دختر خیره سر آواز عشق خود را سر می دادند وقتی دلش شکست تو سیلاب اشک چشمهاش شادی و سرخی گونه هاش رفت همچون گل سرخی بود که یکشبه صاعقه ای بر او خورده باشه تکه پاره های قلبش با هر عق زدنی از دهانش خونین خارج می شد انتظار به سر رسید این پنجره قاب خالی شد فقط مسافر اومد اما دیر شده بود جای خالی دختر خیره سر فقط یه قاب عکس بدون عکس بود نه از اون انتظارهای طولانی نه از شبهای بیقراری نه از التماسهای بیکسی کنج دیوار هیچ خبر نبود دیر شده بود برای همه چیز تنها چیزی مانده بود رفتن بود دختر خیره سر همه چیز رو کنار همون قاب خالی گذاشت حتی پنجره هم یادش نمیاد چه تصویری زینت قاب پنجره شده بود خاطره بودن دختر خیره سر با رفتنش دیگه هیچ رنگی نداشت .....................
دیگه هیچوقت پنجره روبه خیابون باز نشد ولی همیشه سرهایی بودن که منتظر دوباره دیدن عکس قاب پنجره بودن حسرت دیدن مسافر حسرت بوسیدن و بوئیدن روی عزیزش همچون سنگ لحد بر قلب دخترخیره سر سنگینی می کند .
به یاد همه یادها ، به یاد کوچه هایی که دست در دست هم قدم میزدیم بیاد تمام گلهایی که بعد از من به سر مزارم می آوری بیاد شهرم ، به یاد تو به یاد روزهای بی خاطره ولی انگاری دختر خودش تکه ای از پنجره شده ولی یه چیزی پنجره قلب دختر خیره سر روبه آسمون باز شده بود
Niyayesh آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 02-08-2008   #298 (permalink)
ریشه در اندیشه دارم ...
 
Niyayesh's Avatar
 
تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: ریشه ام در خاک, سر به آسمان دارم...
ارسالها: 9,460
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,905
از ایشان 3,623 بار سپاسگزاري شده است
16 پاسخ : داستان های کوتاه و زیبا

این داستان رو یکی از کاربران"جناب عمار"توی تایپیک جملات زیبا و پر معنا گذاشته بودن منم خوندم و خوشم اومد برای همین توی این تایپیک میزارم به امید اینکه شمام خوشتون بیاد .

روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که رفته پیش فرشته ها و به کارهای آنها نگاه می کند.
هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها به زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند
.
مرد از فرشته پرسید: شما دارید چکار می کنید؟فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم
.
مرد کمی جلوتر رفت. باز دسته بزرگ دیگری از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می کنند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند
.
مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟کی از فرشتگان با عجله گفت: این بخش ارسال است، ما الطاف و رحمتهای خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم
.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته
.
مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما اینجا چه می کنید و چرا بیکارید؟فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند
.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟فرشته جواب داد: بسیار ساده، فقط کافی است بگویند: خدایا شکر.
Niyayesh آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 02-08-2008   #299 (permalink)
ریشه در اندیشه دارم ...
 
Niyayesh's Avatar
 
تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: ریشه ام در خاک, سر به آسمان دارم...
ارسالها: 9,460
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,905
از ایشان 3,623 بار سپاسگزاري شده است
16 پاسخ : داستان های کوتاه و زیبا

این داستان رو همین الان توی یه وب خوندم .


در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با يكديگر صحبت مي كردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند .
هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد ، براي هم اتاقيش توصيف مي كرد .بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي گرفت .

مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز مي شد مي گفت . اين پارك درياچه زيبايي داشت . مرغابي ها و قو ها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند . درختان كهن منظره زيبايي به آن جا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد. مرد ديگر كه نمي توانست آن ها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و احساس زندگي مي كرد.
روز ها و هفته ها سپري شد .
يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آن ها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .
مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را ترك كرد .
آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند .
هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد.
Niyayesh آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 02-11-2008   #300 (permalink)
ریشه در اندیشه دارم ...
 
Niyayesh's Avatar
 
تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: ریشه ام در خاک, سر به آسمان دارم...
ارسالها: 9,460
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,905
از ایشان 3,623 بار سپاسگزاري شده است
16 پاسخ : داستان های کوتاه و زیبا

فرشته فراموش کرد...
فرشته تصميمش را گرفته بود.پيش خدا رفت و گفت:"خدايا...مي خواهم زمين را از
نزديك ببينم.اجازه مي خواهم و مهلتي كوتاه.دلم بي تاب تجربه اي زميني است."

خداوند درخواست فرشته را پذيرفت...
فرشته گفت:"تا بازگردم...بال هايم را اينجا مي سپارم.اين بال ها در زمين چندان به
كار من نمي ايند."
خداوند بال هاي فرشته را بر روي پشته اي از بال هاي ديگر گذاشت و گفت:"بال
هايت را به امانت نگاه مي دارم...اما بترس كه زمين اسيرت نكند...زيرا خاك زمينم
دامنگير است..."فرشته گفت:"باز مي گردم...حتما باز مي گردم.اين قولي است كه
فرشته اي به خداوند مي دهد."
فرشته به زمين امد و از ديدن ان همه فرشته ي بي بال تعجب كرد.او هركه را كه مي
ديد...به ياد مي اورد...زيرا او را قبلا در بهشت ديده بود.اما نمي فهميد چرا اين
فرشته ها براي پس گرفتن بال هايشان به بهشت باز نمي گردند؟
روزها گذشت...و با گذشت هر روز فرشته چيزي از ياد برد...و روزي رسيد كه
فرشته ديگر چيزي از ان گذشته ي دور و زيبا به ياد نمي اورد...نه بالش را نه قولش
را...
فرشته فراموش كرد......فرشته در زمين ماند......

فرشته هرگز به بهشت بر نگشت...هرگز...
Niyayesh آفلاين است   پاسخ با نقل قول
2 نفر از کاربران ، از دوست گرامي Niyayesh به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند :
پاسخ

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 08:00 AM با تنظيم GMT +3.5 مي باشد.


Powered by: vBulletin - © Jelsoft Enterprises Ltd
Copyright ©2005 - 2010, HamMihan
تمام حقوق محفوظ می باشد , پایگاه اینترنتی هم میهن
هم میهن - اخبار ایران و جهان  - کتابخانه -میهن نیوز - هواشناسی - تفریح و سرگرمیفیلم و سینما - حوادث - بیوگرافی شخصیت ها -  بازی آنلاینایرانگردی - فال حافظ - پزشکی و سلامتی - ورزش - تصاویر ماهوراه ای - دیدنی هاگالری تصاویر - تکنولوژی  -  ابزارهای موبایلجملات پندآموز - دیکشنری انگلیسی به فارسی - جستجوگر فارسی - درگاه تجاری لوکوپوک