|
|||||||
| داستان و داستان نویسی انجمن نویسندگان محلی برای تمام کسانی که از نوشتن لذت میبرند. |
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهاي موضوع | نحوه نمايش |
|
|
#317 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
|
جبران خلیل جبران
میان کلبه و قصر شب فرا رسید و چراغها در قصر مرد ثوتمند روشنشدند و خادمان با جامعه هایی مخملی کنار در ایستادند و منتظر آمدن مدعوین شدند.نوازندگان بر سازها نواختند و فضای قصر را طنین انداز نمودند و مردها با زنان رقصیدند و در نیمه های شب سفره های رنگین بر پا گردید و همگی با نوشیدن شراب مست گشتند. صبح آمد و اشرافزادگان پیش تر شراب عقلشان را ربوده بود و به سبب رقص خسته شده و متفرق گشتن و هر یک به شوی تخت نرمشان رفتن. خورشید غروب کرد. مردی که لباس کار بر تن داشت درِ کلبه اش را زد و در حالی که لبخند می زند به فرزندانش که کنار آتش نشسته بودند سلام کرد. اندکی بعد همسرش سفره ی شام را مهیّا نمود و همگی مشغول خوردن غذا شدند سپس در آرامش بسر بردند و به خواب رفتند. پیش از طلوع آفتاب مرد فقیر از خواب بیدار شد و با همسر و فرزندانش اندکی نان و شیر تناول نمود و به سوی کشتزار رفت تا آن را با عرق جبین آبیاری کند و حاصل دسترنج خود را به ثروتمندان قدرتمند بدهد که شب قبل را با پست ترین کارها گذرانیده بودند. خورشید از پشت کوه نمایان شد و گرمای شدید سر آن مرد فقیر را سوزاند در حالی که ثروتمندان هنوز در خواب عمیقی بسر می برند. این تراژدی انسان در عرصه ی زمان است و تماشاگران چه بسیارند اما آنان که تأمل و تفکّر می کنند، چه اندکند!
__________________
عجب صبری خدا دارد! |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي shakila به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#318 (permalink) |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Feb 2008
ارسالها: 761
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 190
از ایشان 329 بار سپاسگزاري شده است
|
صورت حساب
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد. دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم» سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند. دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت. سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد. آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود. زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند: «بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است» ويرايش توسط فرشته78 : 02-13-2008 در ساعت 03:44 PM. |
|
|
|
|
|
#319 (permalink) |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Feb 2008
ارسالها: 761
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 190
از ایشان 329 بار سپاسگزاري شده است
|
کوهنورد
كوهنوردي ميخواست به قلهای بلندی صعود كند. پس از سالها تمرين و آمادگي، سفرش را آغاز كرد. به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد. سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه و ستارهها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند. كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگياش را به ياد ميآورد. داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابی که به دور كمرش حلقه خورده بود بين شاخه های درختی در شيب کوه گير کرد و مانع از سقوط كاملش شد. در آن لحظات سنگين سكوت، که هيچ اميدی نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا كمكم كن !ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي؟ - نجاتم بده خدای من! - آيا به من ايمان داري؟ - آري. هميشه به تو ايمان داشتهام - پس آن طناب دور كمرت را پاره كن! كوهنورد وحشت كرد. پاره شدن طناب يعني سقوط بيترديد از فراز كيلومترها ارتفاع. گفت: خدايا نميتوانم. خدا گفت: آيا به گفته من ايمان نداري؟كوهنورد گفت: خدايا نمي توانم. نميتوانم. روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شده كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت... |
|
|
|
| 2 نفر از کاربران ، از دوست گرامي فرشته78 به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#320 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,283
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,116
از ایشان 1,672 بار سپاسگزاري شده است
|
ماهی بیچاره تمام اقیانوس را به خاطر او گشت.اما دلش گیر کرده بود توی چشم های دختر همسایه که صبح ها در راه مدرسه به تمام بسران همسایه چشمک می زد.و بعد اطرافش را نگاه می کرد تا کسی نفهمیده باشد..ولی او/با وجود این همه عشق/فهمیده بود.انگشتر را که بیدا کرد با کلی دو دلی گذاشت توی یک جعبه و روی یک ورق نوشت"دل من بیش شما شدیدا گیر کرده....دیوونه!"دختر وقتی جعبه را باز کرد منتظر یک اتفاق بود.چیزی شبیه دوستت دار م یاهر جمله ی دیگری.//////...............روزها می گذشتند و او به هیچ چیزفکر نمی کرد.حتی به خودش با این همه قرار ملاقات و مشغله....خدا هم اخراجش کرده بود بس که دل نازک شده بود...//زندگی شده بود مثل فیلمی که منتظر تمام شدن است ولی نویسنده ها ماجرایی نمی توانند بسازند و کار خوابیده....بله/درست مثل فیلم های فارسی.....//
هر روز صبح عشق بازی دختر همسایه را می دید و خودش را گول می خوراند که به هیچ کس جز او فکر نمی کند.../دوباره می گویم...بیشترش مرد بود.یک مرد با یک دنیا ارزو برای تور کردن....تورش اما باره بود و هر کس می افتاد تو.یش در می رفت.../././اتاق عزرائیل یک بنجره داشت.یک بنجره که مشرف بود به خانه ی تمام ادم ها و اگر کمی بیشتر دقت می کرد خانه ی خدا هم دیده می شد...نه خانه ای که بوی ابراهیم و اسماعیل می دهد....نه/خانه ای که تمام اطرافش بخار اب فشرده بود..قطره های خجالتی اسمان.../حاصل سال های سال خدا بودن.../حالا موقع باز نشستگی خدا بود.موقع ان ب.ود که البوم ورق بزند و عکس های یادگاری را با فرشته ها و بهشتی ها ببیند..عزرائیل هم در یکی صفخه ها با خدا عکس داشت..//از جوانی هایش بود.موقعی که هنوز سنش سه رقمی نشده بود.بارها فکر کرد .بارها فکر کرد که چطور به دنیا امده بود.از فرشته های مسن تر که می برسید همه می گفتند تو را خدا مستقیم افریده...بی واسطه!/./....منتظر لقاح دو بار نا همنام نبود....منتظر یک مادر بود که مثل برنده های عاشق بسوزد و او به دنیا بیاید....بار ها فکر کرد که چرا خدا هیچوقت از خانه اش بیرون نمی اید.چرا همیشه در عکس ها خوب نمیفتد...چرا همیشه حرفش را در گوش فرشته ها می زند///.بزرگ ترها می گفتند قبل از تو هم خیلی ها فکر کردند.بی نتیجه ست. یک روز که داشت همشهری می خواند عجیب زمین گیر شد...دیگر نشد که بلند شود /نشد که باشد.../از این خسته شد که همیشه خدا ادم ها را خوشحال کند و او بهشت زهرا را بر کند.../دوباره می گویم..بیشترش مرد بود.مردی که از گرفتن جان زن ها بدش می امد...جاهای زیادی رفت /.کارهای زیادی کرد...فرشته ی مرگ حالا شده بود یک ماهی نر توی اقیانوس صورتش///سال ها بعد در اعماق اقیانوس...در جایی که هیچ بوی مرگ نمی داد.../استینش را بالا زد...طوری که دیگر بایین نیامد../یک ماهی ماده ی تازه بالغ گیر کرد به قلابشو دیگر رها نشد...../ نویسنده
__________________
یک فیلسوف هرگز یک روحانی را نکشته است در حالیکه روحانیون فلاسفه زیادی را از دم تیغ گذرانده اند.... "دنيس ديروت" ![]() |
|
|
|
|
|
#321 (permalink) |
|
ریشه در اندیشه دارم ...
تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: ریشه ام در خاک, سر به آسمان دارم...
ارسالها: 9,460
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,905
از ایشان 3,623 بار سپاسگزاري شده است
|
چه کسی واقعا خدا را دوست دارد؟
مردي در عالم رويا فرشته اي را ديد که در يک دستش مشعل و در دست ديگرش سطل آبي گرفته بود و در جاده اي روشن و تاريک راه مي رفت. مرد جلو رفت و از فرشته پرسيد:« اين مشعل و سطل آب را کجا مي بري؟» فرشتـه جواب داد:« مي خواهم با اين مشعـل بهشت را آتش بـزنم و با اين سطل آب، آتش هاي جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببينم چه کسي واقعاً خدا را دوست دارد!»
__________________
![]() |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Niyayesh به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#322 (permalink) |
|
ریشه در اندیشه دارم ...
تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: ریشه ام در خاک, سر به آسمان دارم...
ارسالها: 9,460
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,905
از ایشان 3,623 بار سپاسگزاري شده است
|
یادش بخیر نویسنده: راحيل فرمهينيتوي كلاس ما آمد قبلا تعريفش را شنيده بودم. دانش آموز خيلي خوبيبود بر خلاف تمامي دانش آموزان درسخوان كتابهاي غير درسي هم مطالعه مي كرد خيليخيلي زياد اسم نويسندگان معروف جهان و ايران را مي دانست از انواع كتابهاي ادبيگرفته تا انواع رمان ها را مي خواند خيلي زود شروع به خواندن كرده بود چيزي در حدودسن 11 سالگي انواع مجله ها را مي خواند خيلي جلوتر از سنش در 13 و14 سالگي انواعكتابهاي ادبي را ميخواند. خيلي هم خوب مي نوشت ومقاله هاي تند و ساده اش واقعا قشنگبود حتي بي ذوق ترين افراد را هم سر شوق مي آورد حالا وارد دبيرستان نمونه شده بود . فكرمي كرد در اينجا مي تواند فعاليت انجام دهد و قدر او را مي دانند. اماافسوس كه باز هم در اينجا كسي ارزش واقعي او را نمي دانست فقط عده كمي از دانشآموزان آن هم فقط براي تنوع اطرافش را مي گرفتند. همان روز اول خودش را نشان دادخيلي فصيح صحبت مي كرد. عالي بود ولي نمي دانستم كه چرا هيچ كس با اودوست نمي شد. فكر مي كردم كه تقصير خودش است اما بعد از گذشت يكسال متوجه شدم كه نه تنها تقصيراز او نيست بلكه تقصير از ماست. اين ما هستيم كه اشتباه مي كنيم . اين ماهستيم كه از كتاب متنفر شده ايم با آنها قهر كرده ايم. ولي اوبا كتاب ها دوست بود. خيلي از صحبت ها يش در مورد نويسندگان بزرگ جهان بود، در مورد خيلي از شيمي دان هاوفيزيكدان هاي مشهور اطلاعاتي داشت اما افسوس كه هيچ كس منظور او را متوجه نمي شد. حتي معلم ادبيات نيز او را درك نمي كرد غالبا با اودعوا مي كرد و مي گفت: تونمي فهمي توهيچ چيز نمي داني. اما با اين وجود او به راهش همچنانادامه ميداد ومن با آن كه اصلا اهل كتاب واز اين حرفها نبودم متوجه بودم كه اوخيليخوب مي دانست. البته ما در كلاس خودمان چندين دانش آموز داشتيم كه ادعا كردند كهخيلي خوب مي دانند ولي من متوجه بودم كه آن ها اصلا هيچ چيز نمي دانند وفقط براياينكه از او عقب نيفتند آن حرف ها را مي زنند مدتي كه از سال تحصيلي گذشت متوجه شدكه ديگر نميتواند ادامه بدهد ونظراتش را ابزار كند . پس مجبور شد كه سكوتكند بارها و بارها من ديدم كه مي خواهد نظرش را بگويد اما يكدفعه سكوت مي كند وآنگاه غمي عظيم بر چهره اش پديدار مي شد كه نمي توان آن را با زييبا ترين واژه هاتوصيف كرد چرا كه آن غم و ناراحتي دروني بود كه در صورت وي نقش مي بست. وبه راستيچرا ما قدر اين سرمايه هاي ارزشمند را نمي دانيم. ديگر سعي ميكرد كه شيوه اش را عوضكند . ديگر هيچ جا حرف نمي زد. ديگر در مورد كسي صحبت نمي كرد .بعد از مدتياو كاملا عوض شد. او مثل ما شد گنجينه اي از لغات كلمات ومعلومات را در وجودش پنهانكرداو آن اطلاعات را در وجودش مدفون كرد ديگر اوآن فردي نبود كه من مي شناختم . اوتغيير كرده بود بعد از گذشت زماني نه چندان زياد او را تنها در گوشه اي از حياطمدرسه ديدم نزديكش رفتم وپرسيدم :چرا اينطوري شد؟ گفت كه برواز آنها بپرس. |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Niyayesh به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#323 (permalink) |
|
ریشه در اندیشه دارم ...
تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: ریشه ام در خاک, سر به آسمان دارم...
ارسالها: 9,460
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,905
از ایشان 3,623 بار سپاسگزاري شده است
|
مردي با اسب و سگش درجادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها راكشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيشرفت. گاهي مدتها طول ميكشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پيببرند.
پيادهروي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و بهشدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني باسنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذررو به مرد دروازهبان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگاست؟» دروازهبان: «روز به خير، اينجا بهشت است.» - «چه خوب كه به بهشترسيديم، خيلي تشنهايم.» دروازهبان به چشمه اشاره كرد و گفت: «ميتوانيد واردشويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بوشيد.» - اسب و سگم هم تشنهاند. نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است. مرد خيلي نااميد شد، چون خيليتشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اينمزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأخوابيده بود. مسافر گفت: روز به خيرمرد با سرش جواب داد. - ما خيليتشنهايم.، من، اسبم و سگم. مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگهاچشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيد بنوشيد. مرد، اسب و سگ، به كنارچشمه رفتند وتشنگيشان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوستداشتيد، ميتوانيد برگرديد. مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجاچيست؟ - بهشت - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است! - آنجا بهشت نيست، دوزخ است. مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا ازنام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! - كاملأبرعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهتريندوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند... بخشي از كتاب «شيطان و دوشيزهپريم»، پائولو كوئيلو |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Niyayesh به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#324 (permalink) |
|
ریشه در اندیشه دارم ...
تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: ریشه ام در خاک, سر به آسمان دارم...
ارسالها: 9,460
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,905
از ایشان 3,623 بار سپاسگزاري شده است
|
روزي مردي مستجاب الدعوه پاي كوهي نشسته بودكه بهكوه نظري انداخت و از اونجا كه با خدا خيلي دوست بودگفت: خدايا اين كوه روبرام تبديل به طلا كن. در يك چشم بر هم زدن كوه تبديل به طلا شد.
مرد از ديدناين همه طلا به وجد آمد و دعا كرد: خدايا كور بشه هر كسي كه از تو كم بخواد. درهمان لحظه هر دو چشم مرد كورشد |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Niyayesh به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#325 (permalink) |
|
ریشه در اندیشه دارم ...
تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: ریشه ام در خاک, سر به آسمان دارم...
ارسالها: 9,460
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,905
از ایشان 3,623 بار سپاسگزاري شده است
|
عقاب
مردی تخم عقابی پیدا کرد و ان را در لانه ی مرغی گذاشت. عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون امد و با انها بزرگ شد. در تمام زندگیش،او همان کارهایی را انجام داد که مرغها میکردند،برای پیدا کردن کرم ها و حشرات ،زمین را می کند و قدقد میکرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسیار ،کمی درهوا پرواز می کرد . سالها گذشت و عقاب پیر شد. روزی پرنده ی باعظمتی را بالای سرش بر فرازآسمان دید. او با شکوه تمام ،با یک حرکت ناچیز بالهای طلاییش،برخلاف جریان شدید باد پرواز میکرد. عقاب پیر، بهت زده پرسید:<<این کیست؟>> همسایه اش پاسخ داد:<<این عقاب است سلطان پردگان.او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم>> عقاب مثل مرغ زندگی کرد و مثل مرغ مرد.زیرا فکر می کرد مرغ است. |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Niyayesh به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#326 (permalink) |
|
ریشه در اندیشه دارم ...
تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: ریشه ام در خاک, سر به آسمان دارم...
ارسالها: 9,460
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,905
از ایشان 3,623 بار سپاسگزاري شده است
|
گنجشك به خدا گفت: لانه ي كوچكي داشتم، آرامگاه خستگيم،پناه بي كسيم،طوفان تو آن را از من گرفت،كجاي دنياي تو را گرفته بود؟؟؟؟؟؟؟؟
خدا گفت: ماري در راهه لانه ات بود،باد را گفتم لانه ات را واژگون كند،آنگاه تو ازكمينه مار پر گشودي . چه بسيار بلاها كه از تو به واسطهء محبتم دور كردم و تو ندانسته به دشمنيم برخواستي...... |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Niyayesh به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#327 (permalink) |
|
Expert
![]() تاريخ عضويت: Nov 2007
محل سكونت: world
ارسالها: 1,936
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 22
از ایشان 688 بار سپاسگزاري شده است
|
متاسفم که تا حالا هیچ کدوم از داستان های دوستان رو نخوندم.
به نظر میرسه نویسنده های خوبی اینجا داریم. کاش بتونم بخونمشون.
__________________
http://kalagheshoureshi.blogfa.com/ میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشتمیخواری و مستی ره و رسم دگری داشت
|
|
|
|
|
|
#328 (permalink) |
|
ریشه در اندیشه دارم ...
تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: ریشه ام در خاک, سر به آسمان دارم...
ارسالها: 9,460
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,905
از ایشان 3,623 بار سپاسگزاري شده است
|
نياز
لوئيز رفدفن ، زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس ، و نگاهي مغموم . وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند وشش بچه شان بي غذا ماندهاند. جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بي اعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند. زن نيازمند در حالي كه اصرار ميكردگفت: «آقا شما را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را ميآورم .» جان گفت نسيه نميدهد. مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت : «ببين اين خانم چه ميخواهد خريد اين خانم با من .» خواربار فروش گفت: لازم نيست خودم ميدهم ليست خريدت كو ؟لوئيز گفت : اينجاست. - « ليستات را بگذار روي ترازو به اندازه ي وزنش هر چه خواستي ببر . » !! لوئيز با خجالت يكل حظه مكث كرد، از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند كفه ي ترازو پايين رفت. خواربارفروش باورش نميشد. مشتري از سر رضايت خنديد. مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه يديگر ترازو كرد كفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا كفه ها برابرشدند. در اين وقت ، خواربار فروش با تعجب و دلخوري تكه كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است. كاغذ ليست خريد نبود ، دعاي زن بود كه نوشته بود : « اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري، خودت آن را برآورده كن » |
|
|
|
|
|
#329 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
|
مردي براي اصلاح سر وصورتش به آرايشگاه رفت ، در حال کار گفتگوي جالبي بين آنها در گرفت آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند ، وقتي به موضوع «خدا» رسيدند آرايشگر گفت: «من باور نمي کنم خدا وجود داشته باشد» !!؟؟؟؟؟ مشتري گفت: !!! کافي به اطرافت نگاه کني تا ببيني که خدا وجود داره.... «چرا باور نمي کني »ارايشگرگفت : به من بگو .اگر خدا وجود داشت آيا اين همه مريض مي شدند ؟ بچه هاي بي سرپرست پيدا مي شد ؟ اگر خدا وجود مي داشت ، نبايد درد ورنجي وجود داشت ، نمي توانم خداي مهرباني را تصور کنم که اجازه مي دهد، اين چيزها وجود داشته باشد!! مشتري لحظه اي فکر کرد اما جوابي نداد ، آرايشگر کارش را تمام کرد و مشتري از مغازه بيرون رفت ، به محض اينکه از آرايشگاه بيرون آمد .در خيابان مردي ديد با موهاي بلند و کثيف و به هم تاييده و ريش اصلاح نکرده ظاهرش کثيف و ژوليده بود. مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت : «مي داني چيست . به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند »؟؟!! آرايشگر با تعجب گفت : چرا چنين حرفي را مي زني من اينجا هستم.من آرايشگرم!! من همين الان موهاي تو را کوتاه کردم. مشتري با اعتراض گفت : نه آرايشگرها وجود ندارند. چون اگر وجود داشتند هيچ کس مثل مردي که آن بيرون است با موي بلند و کثيف و ريش اصلاح نکرده پيدا نمي شد ،،ارايشگر هم گفت : نه بابا.آرايشگرها وجود دارند ، موضوع اين است که مردم به ما مراجعه نمي کنند.. مشتري تاييد کرد، دقيقاٌ نکته همين است ، خداهم وجود دارد ، فقط مردم به او مراجعه نمي کنند و دنبالش نمي گردند، براي همين است که اين همه درد ورنج در دنيا وجود دارد . |
|
|
|
| 2 نفر از کاربران ، از دوست گرامي shakila به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#330 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
|
روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم» سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند. دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت. سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید. آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود. زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند: «بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است». |
|
|
|