|
|||||||
| داستان و داستان نویسی انجمن نویسندگان محلی برای تمام کسانی که از نوشتن لذت میبرند. |
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهاي موضوع | نحوه نمايش |
|
|
#331 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
|
داستان كوتاه سرباز معلول
داستاني را كه مي خواهم برايتان نقل كنم درباره سربازي است كه پس از جنگ ويتنام مي خواست به خانه خود بازگردد. سرباز قبل از اين كه به خانه برسد، از نيويورك با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت:« پدر و مادر عزيزم، جنگ تمام شده و من مي خواهم به خانه بازگردم، ولي خواهشي از شما دارم. رفيقي دارم كه مي خواهم او را با خود به خانه بياورم.» پدر و مادر او در پاسخ گفتند:« ما با كمال ميل مشتاقيم كه او را ببينيم.» پسر ادامه داد:« ولي موضوعي است كه بايد در مورد او بدانيد، او در جنگ به شدت آسيب ديده و در اثر برخورد با مين يك دست و يك پاي خود را از دست داده است و جايي براي رفتن ندارد و من مي خواهم كه اجازه دهيد او با ما زندگي كند.» پدرش گفت:« پسر عزيزم، متأسفيم كه اين مشكل براي دوست تو بوجود آمده است. ما كمك مي كنيم تا او جايي براي زندگي در شهر پيدا كند.» پسر گفت:« نه، من مي خواهم كه او در منزل ما زندگي كند.»آنها در جواب گفتند:« نه، فردي با اين شرايط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسئول زندگي خودمان هستيم و اجازه نمي دهيم او آرامش زندگي ما را برهم بزند. بهتر است به خانه بازگردي و او را فراموش كني.» در اين هنگام پسر با ناراحتي تلفن را قطع كرد و پدر و مادر او ديگر چيزي نشنيدند.چند روز بعد پليس نيويورك به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان در سانحه سقوط از يك ساختمان بلند جان باخته و آنها مشكوك به خودكشي هستند. پدر و مادر آشفته و سراسيمه به طرف نيويورك پرواز كردند و براي شناسايي جسد پسرشان به پزشكي قانوني مراجعه كردند. با ديدن جسد، قلب پدر و مادر از حركت ايستاد. پسر آنها يك دست و پا داشت!
__________________
عجب صبری خدا دارد! |
|
|
|
| 3 نفر از کاربران ، از دوست گرامي shakila به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#332 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,270
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,071
از ایشان 1,665 بار سپاسگزاري شده است
|
ميگفتند روبهروي خانهاش ايستاده بوده و توي كيف كوچكش دنبال كليد در ورودي ميگشته كه موج انفجار سرش را پرت ميكند وسط خيابان. شايد آژير خطر را نشنيده بود، يا در همان چند ثانية آخر با خودش زمزمه كرده بود كه اين بار هم نوبت ديگري است و اينجا ـ در پايتخت ـ كسي با ما كار ندارد. هميشه از جايي آغاز ميشود كه انتظارش را نداري. يكمرتبه به خودت ميآيي و ميبيني وسط خاطرهاي افتادهاي كه همة روزهاي گذشته سعي كردهاي پنهانش كني. هرچه با خودت تكرار كني كه همهچيز تمام شده و دليلي براي بهياد آوردنش وجود ندارد، باز يك روز با بهانة خيلي كوچكي خودش را از گوشة ذهنت بيرون ميكشد و هجوم ميآورد به گذر دقيقههاي آن روزت.
بعضي از همسايهها ميگفتند سرش را چند متر دورتر از خانهشان ـ كنار باجة تلفن ـ ديدهاند؛ لابد وقتي سرش را پيدا كردهاند موهايش گوشهاي از كف خيابان را قهوهاي كرده بوده و چشمهايش به چيزي خيره مانده بوده كه هيچكس نفهميده بود چيست. موشك نزديك جايي كه او ايستاده بود فرود آمده بود؛ انگار كه هنگام شليك موشك او را نشانه گرفته باشند و نه ادارة كل توزيع برق منطقهاي را كه فقط دويست متر با خانة آنها فاصله داشت. گهگاه، وقتي با غزاله در خيابان بازي ميكرديم، گوشهاي ميايستاد و ما را تماشا ميكرد كه دنبال هم ميدويديم. توي محلة ما، تنها دختري بود كه ميشد موهاي لختش را ديد كه از زير آن روسري سفيد بيرون ريخته بود. ميگفتم: «غزاله، وقتي بزرگ بشي تو هم به همين خوشگلي ميشي؟» اخم ميكرد؛ هميشه وقتي موهاي شلال و چشمهاي عسلي دختر را ميديد اخم ميكرد. بعد ميدويد توي حياط و در را پشت سرش ميبست. به آژيرهاي خطر ديگر عادت كرده بوديم. ياد گرفته بوديم كه هر شب با كوچكترين صدا يا تكاني از جا بپريم و تا پناهگاه زير راهپله بدويم. كار هر شبمان شده بود كه با صداي گويندة راديو خوابمان ببرد و حواسمان هم باشد كه يك وقت خوابمان آنقدر سنگين نشود كه آژير خطر را نشنويم. ما در طبقة آخر يك آپارتمان چهار واحدي زندگي ميكرديم، غزاله و مادرش در طبقة اول. او هم در يك خانة حياطدار و تكطبقة قديمي. ميان آپارتمان ما و خانة آنها يك ساختمان دوطبقة نوساز فاصله انداخته بود. روزهاي تعطيل، بعد از ناهار، وقتي همه خواب بودند، ميرفتم روي پشتبام و نگاهش ميكردم كه وسط يك حياط كوچك روي تخت چوبي كوتاهي مينشست و سفيدي پاهايش را در آبيِ حوض تكان ميداد. سرم را كه برميگرداندم، غزاله را ميديدم كه به ديوار خرپشته تكيه داده و مرا نگاه ميكند... ساعت ده و چهلوپنج دقيقة روز بيستوششم تيرماه 1367 بود. كانال دوِ تلويزيون داشت كارتونِ جادوگر شهر زمرد را پخش ميكرد. غزاله توي اتاقخواب كنارم نشسته بود و گوجهسبزهايي را كه مادرم برايش گذاشته بود گاز ميزد. گردباد خانة دوروتي و خانوادهاش را خراب كرده بود و او را انداخته بود وسط دنيايي كه نميشناخت. و حالا دوروتي ـ با مترسكي كه مغز نداشت و آدمآهني قراضهاي كه دنبال قلب ميگشت و معني درد و خنده و گريه را نميدانست و شير پرحرفي كه شجاعتش را گم كرده بود ـ دنبال كسي ميگشت كه بتواند او را به دنياي خودش برگرداند. دوروتي هنوز شهر زمرد را پيدا نكرده بود كه تلويزيون آژير خطر حملة هوايي را پخش كرد. مادرم فاصلة آشپزخانه تا اتاقخواب را دويد. ميخواست مانتو و روسرياش را بردارد كه، از ميان نوارچسبهاي چسباندهشده بر شيشة پنجره، دود سياهي را ديد كه چند كيلومتر دورتر از خانهمان زمين و آسمان را بههم وصل ميكرد. گفت: «نترسيد! بهخير گذشت... ديگه با ما كاري ندارن.» موشك بهجاي خانة ما يك مهدكودك را خراب كرده بود، 24 دختربچه و پسربچه هم مرده بودند؛ اين را گويندة خبر ساعت هشت همان شب گفت. وقتي شيشههاي پنجره ريختند توي اتاق، مادرم هنوز جملهاش را تمام نكرده بود. غزاله دستهايش را گذاشته بود روي چشمهايش و دور اتاق ميدويد. شنيده بود كه موج انفجار چشمها را از حدقه درميآورد. جيغ ميزد و ميگفت: «كور شدم... كور شدم.» گوشة اتاق گيرش انداختم، دستهايش را از روي صورتش كنار زدم و گفتم: «اگه كور شدي، پس كو خونش؟» خون از لاي انگشتهاي مادرم ميزد بيرون. يك دستش را روي شكمش فشار ميداد و با دست ديگرش ما را دنبال خودش ميكشيد توي راهرو. جسدِ بدونِ سر دختر همسايه را هيچوقت نديدم. وقتي از خانه آمديم بيرون، بدنش را با پتوي سبزي پوشانده بودند. كف خيابان را، بيشتر از آدم، خردهشيشه پر كرده بود. غزاله صورتش را فرو برده بود توي سينة مادرش. پاگرد طبقة سوم را رد نكرده بوديم كه دستم را ول كرده بود و خودش را انداخته بود توي بغل مادرش كه دو طبقه را دويده بود بالا. خانم احمدي و دخترش هم، با حولة حمامي كه پيچيده بود دور خودش، كنار چارچوب در ورودي ايستاده بودند و ميلرزيدند. طبقة دوم آپارتمان مينشستند و هميشه نگران حملة شيميايي بودند. آقاي احمدي پسر يكسالهاش را بغل كرده بود و لخت مادرزاد وسط خيابان روي شيشهها ميدويد. توي آن شلوغي، ميان خانههاي انتهاي كوچه، دنبال خانة مادرزنش ميگشت. طاعون زده بود به محله انگار. همة كوچهها و خيابانهاي اطراف را بسته بودند، با نوارهاي زردي كه حالا شده بودند مرز ميان مردمي كه ديگر هيچ شباهتي به همديگر نداشتند. رهگذرها آن طرف نوارهاي زرد ايستاده بودند و به موجوداتي خيره شده بودند كه ميان شيشههاي خردشده و بلوكها و پارهآجرهاي پخششده بر كف خيابان ميلوليدند. تا پدرم خودش را از چهارراه پاركوي برساند به خيابان توانير، جمعيت را كنار بزند و مأمورهاي مقابل نوار زردرنگ را قانع كند كه از اهالي همين محله است و نگران زن و پسرش، مادرم را برده بودند به درمانگاهي كمي بالاتر از ميدان ونك، چسبيده به شهربازي كوچكي كه اسمش را گذاشته بوديم فانفار، و تكههاي كوچك شيشه را از شكمش بيرون كشيده بودند. همة اتاقهاي درمانگاه را دنبال دختر همسايه گشته بودم؛ نديده بودمش. از درمانگاه كه برگشته بوديم، پتوي سبز را با جسدِ زيرش برده بودند، راديوپخشهاي كوچك و بزرگ توي كوچه هم ديگر آژير سفيد را پخش كرده بودند. وقتي پدرم ما را ديد، قطرههاي روي سرش هم، مثل قطرههايي كه صورتش را پر كرده بودند، برق ميزدند. حتي يك كلمه هم نگفت، فقط خيسي صورت مادر را ميان بازوهايش گم كرد. بعد انگار چيزي يادش افتاده باشد، بيآنكه منتظر من بماند، پلههاي نيمطبقة اول را دو تا يكي رفت بالا و نگاه ما را توي خم پاگرد اول جا گذاشت. وقتي درِ واحد شمارة 4 را باز كردم، كارتون جادوگر شهر زمرد ديگر تمام شده بود. تلويزيون تصوير سربازهاي جواني را پخش ميكرد كه انگشتهاي اشاره و ميانيشان را به نشانة پيروزي به آدمهاي پشت دوربين نشان ميدادند. پدرم زل زده بود به قاليچة سوراخسوراخ كف اتاق. انگار ميان خردهشيشهها چشمهاي غزاله را پيدا كرده بود پدرام رضایی زاده
__________________
در انتظار بهار، عريانم! فقط همين! ![]() |
|
|
|
|
|
#333 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
|
یک شب در فرودگاه ، زنی منتظر پرواز بود و هنوز چندین ساعت به پروازش مانده بود .
زن برای اینکه یک جوری این وقت را پر کند به کتابفروشی فرودگاه رفت و کتابی گرفت ، سپس پاکتی کلوچه خرید و در گوشه ای از فرودگاه نشست . زن غرف مطالعه بود ، که ناگاه متوجه مردی شد که در کنار او نشسته بود و بدون هیچ شرم و حیایی ، یکی دو تا از کلوچه های او را برداشت و شروع به خوردن کرد . زن برای اینکه مشکل و ناراحتی ای پیش نیاید چیزی نگفت و اصلا به روی خود نیاورد و همچنان که به مطالعه ادامه میداد ، هر از چند گاهی ... کلوچه ای را هم برمیداشت و میخورد . زن به ساعتش نگاهی انداخت و متوجه شد که : " دزد " بی چشم و رو پاکت کلوچه اش را تقریبا خالی کرده است ... هرچه میگذشت زن خشمگین تر میشد . با خود اندیشید که اگر من آدم بخشنده و خوبی نبودم ، بی هیچ شک و تردیدی تا بحال چشمش را کبود کرده بودم . با هر کلوچه ای که زن از توی پاکت برمیداشت ، مرد نیز برمیداشت . وقتی که فقط یک کلوچه در داخل پاکت مانده بود ، زن ماند که چه کند ... که ناگهان متوجه شد آن مرد در حالیکه لبخندی بر چهره اش نقش بسته ، آخرین کلوچه را از پاکت برداشت ، آنرا نصف کرد و در حالیکه نصف کلوچه را بطرف زن دراز میکرد ، نصف دیگر را توی دهانش گذاشت و خورد . زن با عصبانیت نصف کلوچه را از دست مرد قاپید و پیش خود گفت : " اوه ، عجب آدم نفهمی !!! ... مردک خجالت نمیکشه ، دزدی که میکنه ... هیچ ... حتی یک تشکر خشک و خالی هم نکرد. " این زن در طول عمرش به خاطر نداشت که این چنین آزرده خاطر شده باشد ، به همین دلیل ، وقتی پرواز او را اعلام کردند ، از ته دل نفس راحتی کشید و وسایلش را جمع کرد و بدون آنکه حتی نیم نگاهی به دزد نمک نشناس بیفکند ، راه خود را گرفت و رفت . زن سوار هواپیما شد و در صندلی اش آرام گرفت . سپس دنبال کتابش گشت ، تا چند صفحه باقیمانده را نیز به اتمام برساند . دستش را که توی کیفش برد ، متوجه شد که چیز دیگری در کیفش ، غیر از کتاب هم هست . آنرا بیرون آورد . آنچه که او در جلوی چشمانش دید ، پاکت کلوچه سربسته ای بود که یکی دو ساعت پیش خریده بود . |
|
|
|
| 3 نفر از کاربران ، از دوست گرامي shakila به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#334 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
|
يه روز يه بچه وارد يه مغازه ميشه كه توي تعداد زيادي جوجه يه روزه بوده براي فروش
پسر بچه بين همه جوجه ها ميگرده و يه جوجه رو اتنخاب ميكنه كه از قضا حالت مريضي و فلج داشته بچه ميخاسته اونو از فروشنده بخره ولي فروشنده ميگه اين جوجه مرضه و به زودي ميميره بهتره يه جوجه ديگه اتنخاب كني ولي پسر بچه اسرار داشته كه اونو بخره بعد از اسرارهاي پسر بچه براي خريد اون فروشنده راضي ميشه و جوجه رو ميفروشه به پسر بچه و وقتي پسر بچه داشته از مغازه خارج ميشده ميبيه خود پسر بچه هم لنگان لنگان خارج ميشه فروشنده متوجه ميشه كه پسر بچه هم يه كودك فلج بوده |
|
|
|
| 3 نفر از کاربران ، از دوست گرامي shakila به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#335 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
|
روزي مرد کوري روي پله هي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده ميشد:
من کور هستم لطفاً کمک کنيد. روزنامه نگار خلاقي از کنار او ميگذشت، نگاهي به او انداخت؛ فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکهء ديگه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را کنار پي او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدي قدمهي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که آن تابلو را نوشته بگويد، که بر روي آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشتهء شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد: امروز بهار است ولي من نميتوانم آنرا ببينم! |
|
|
|
| 4 نفر از کاربران ، از دوست گرامي shakila به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#336 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Dec 2007
محل سكونت: CA
ارسالها: 8,088
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,326
از ایشان 2,242 بار سپاسگزاري شده است
|
سیرک یادم می آید وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند. شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. بچه ها همگی با ادب بودند. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد. وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید:? چند عدد بلیط می خواهید؟? پدر جواب داد: ? لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان.? متصدی باجه، قیمت بلیط ها را گفت. پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی پرسید:? ببخشید، گفتید چه قدر؟? متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد. پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟ ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: ? ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!? مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت:? متشکرم آقا.? پدر خانواده مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد. بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم.
__________________
![]() |
|
|
|
| 2 نفر از کاربران ، از دوست گرامي toughi به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |
|
|
#337 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
|
زنجیر عشق يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود. اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست .وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد:' من چقدر بايد بپردازم؟' و او به زن چنين گفت: ' شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!' چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود. . او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد. وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ، درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.در يادداشت چنين نوشته بود:' شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!'. همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت :'دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه.' __________________ |
|
|
|
|
|
#338 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
|
زندگي مانند قهوه است چند دوست دوران دانشجويي كه پس از فارغ التحصيلي هر يك شغل هاي مختلفي داشتند و در كار و زندگي خود نيز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان ديداري تازه كنند. آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بيشتر حرف هايشان هم شكايت از زندگي بود. استادشان در حين صحبت آنها قهوه آماده مي كرد. او قهوه جوش را روي ميز گذاشت و از دانشجوها خواست كه براي خود قهوه بريزند. روي ميز ليوان هاي متفاوتي قرار داشت; شيشه اي، پلاستيكي، چيني، بلور و ليوان هاي ديگر. وقتي همه دانشجوها قهوه هايشان را ريخته بودند و هر يك ليواني در دست داشت، استاد مثل هميشه آرام و با مهرباني گفت: بچه ها، ببينيد; همه شما ليوان هاي ظريف و زيبا را انتخاب كرديد و الان فقط ليوان هاي زمخت و ارزانقيمت روي ميز مانده اند. دانشجوها كه از حرف هاي استاد شگفت زده شده بودند، ساكت بودند و استاد حرف هايش را به اين ترتيب ادامه داد: «در حقيقت، چيزي كه شما واقعا مي خواستيد قهوه بود و نه ليوان. اما ليوان هاي زيبا را انتخاب كرديد و در عين حال نگاه تان به ليوان هاي ديگران هم بود. زندگي هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جايگاه اجتماعي ظرف آن است. اين ظرف ها زندگي را تزيين مي كنند اما كيفيت آن را تغيير نخواهند داد. البته ليوان هاي متفاوت در علاقه شما به نوشيدن قهوه تاثير خواهند گذاشت، اما اگر بيشتر توجه تان به ليوان باشد و چيزهاي با ارزشي مانند كيفيت قهوه را فراموش كنيد و از بوي آن لذت نبريد، معني واقعي نوشيدن قهوه را هم از دست خواهيد داد. پس، از حالا به بعد تلاش كنيد نگاه تان را از ليوان برداريد و در حاليكه چشم هايتان را بسته ايد، از نوشيدن قهوه لذت ببريد.» |
|
|
|
|
|
#339 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,270
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,071
از ایشان 1,665 بار سپاسگزاري شده است
|
پیرمرد نشست کنار سفره و گفت: پیرمرد جمله ی آخر را که گفت چند لحظه ای سکوت کرد اشک توی چشمهایش جمع شد و به قاب عکسی که پای سفره به دیوار تکیه داده بود نگاه کرد. روبان سیاهی گوشه عکس پیرزن نشسته بود.- آخه زن یه حرف رو چند بار باید بهت زد تا حالیت بشه مگه هزار بار بهت نگفتم من ما...کا...رو...نی دوست نـ...دا...رم. باید مثه دفعه ی قبلی بشقاب رو پرت کنم گوشه ی اتاق تا شیر فهم بشی؟ دفعه های قبلی حداقل شله نمی شد این دفعه که دیگه حسابی گند زدی. چرا چیزی نمی گی. همین جور نشستی منو نگاه می کنی که چی؟ مثلا می خوای مظلوم نمایی کنی نه؟ اه نمکم هم که نداره. آب هم که سر سفره نیست. پس تو چه غلطی می کنی توی این خونه. حامد ملحانی |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Sarvenaz به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#340 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,270
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,071
از ایشان 1,665 بار سپاسگزاري شده است
|
جنازه را که بلند کردند کسی گفت :" بلند بگو لا اله الا الله " زیر لب گفتم:" لااله الا الله" و خم شدم. آن قدر که دیگر جایی را نمی دیدم. از دور صدایی می آمد، کسی تلقین می گفت، کسی سنگ لحد را می گذاشت، کسی روی جنازه خاک می ریخت، کسی گریه می کرد، کسی ناله می کرد، کسی... کسی شبیه من دورتر از دیگران داشت می مرد.
به خانه که برگشتم مادرم پرسید:"کجا بودی؟" گفتم :"مراسم ختم کسی" گفت:" کی؟" گفتم :"یکی از همکلاسی هام" گفت:" می شناختمش ؟" گفتم:"نه اما اگه تصادف نمی کرد شاید بعد ها می شناختیش." و بعد رفتم توی اتاقم و دراز کشیدم روی تختم. حامد ملحانی |
|
|
|
|
|
#341 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: May 2006
ارسالها: 16,377
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 8,259
از ایشان 9,465 بار سپاسگزاري شده است
|
مهندسي و مدیريت
مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید: "ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟" مرد روی زمین : "بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی "۱٨'۲۴ﹾ۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱'۲۱ﹾ۳۷ هستید." مرد بالن سوار : " شما باید مهندس باشید." مرد روی زمین : "بله، از کجا فهمیدید؟؟" مرد بالن سوار : " چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟" مرد روی زمین : " شما باید مدیر باشید. " مرد بالن سوار : " بله، از کجا فهمیدید؟؟؟" مرد روی زمین : " چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا میخواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند. واقعیت این است که شما هنوز در موقعیت قبلی هستید ؛ هر چند ممکن است من در بیان موقعیت شما چند میلیمتر خطا داشته باشم!"
__________________
می توان از میان فاصله ها را برداشت دل من با دل تو هر دو بیزار از این فاصله هاست ![]() |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Hamid به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#342 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: May 2006
ارسالها: 16,377
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 8,259
از ایشان 9,465 بار سپاسگزاري شده است
|
كشتي در طوفان شكست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزيره كوچك بی آب و علفی شنا كنند و نجات يابند .دو نجات يافته ديدند هيچ نميتوانند بكنند،با خود گفتند بهتر است از خدا كمك بخواهيم
دست به دعا شدند .برای اين كه ببينند دعای كدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزيره رفتند. نخست از خدا غذا خواستند .فردا، مرد اول، درختی يافت و ميوه ای برآن، آن را خورد. سرزمين مرد دوم چيزی برای خوردن نداشت. هفته بعد، مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بيشتری خواست، فردا، به صورتی معجزه وار، تمام چيزهايی كه خواسته بود به اورسيد .مرد دوم هنوز هيچ نداشت. دست آخر مرد اول از خدا كشتی خواست تا او را با خود ببرد. فردا كشتی ای آمد و در سمت او لنگرانداخت، مرد خواست بدون مرد دوم، جزيره را ترک کند. پيش خود گفت: مرد ديگر ،حتما شايستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا كه در خواستهای او پاسخ داده نشد پس همين جا بماند بهتر است. زمان حركت كشتی، ندايی از آسمان پرسيد: چرا همسفر خود را در جزيره رها ميكنی؟ پاسخ داد: اين نعمت هايی كه به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست كرده ام. درخواستهای او كه پذيرفته نشد، پس لياقت اين چيزها را ندارد. ندا، مرد را سرزنش كرد: اشتباه می كنی. زمانی كه تنها خواسته او را اجابت كردم، اين نعمت ها به تو رسيد. مرد با حيرت پرسيد: از تو چه خواست كه بايد مديون او باشم؟ از من خواست كه تمام خواسته های تو را اجابت كنم. بايد بدانيم كه نعمت هامان حاصل درخواست های خود مانيست، نتيجه دعاي ديگران برای ماست. شاد و سلامت باشيد. |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Hamid به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#343 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
|
یک بستنی ساده
پسر بچهای وارد یک بستنیفروشی شد و پشت میزی نشست. پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد. پسر بچه پرسید: یک بستنی میوهای چند است؟" پیشخدمت پاسخ داد : " ۵۰ سنت". پسربچه دستش را در جیبش فرو برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسید:" یک بستنی ساده چند است؟" در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند. پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد: "۳۵ سنت". پسر دوباره سکههایش را شمرد و گفت: "لطفا یک بستنی ساده". پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک نیز پس از خوردن بستنی، پول را به صندوق پرداخت و رفت. وقتی پیشخدمت بازگشت، از آنچه دید حیرت کرد. آنجا در کنار ظرف خالی بستنی ، دو سکه پنج سنتی و پنچ سکه یک سنتی گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمت __________________ |
|
|
|
|
|
#344 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
|
کودک نجوا کرد:خدایا با من صحبت کن و یک چکاوک در چمنزار آواز خواند ولی کودک نشنید پس کودک فریاد زد:خدایا با من صحبت کن!و آذرخش در آسمان غرید ولی کودک متوجه نشد کودک فریاد زد :خدایا یک معجزه به من نشان بده و یک زندگی متولد شد ولی کودک نفهمید کودک در نا امیدی گریه کرد و گفت: خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم،پس خدا نزد کودک آمد و او را لمس کرد ولی کودک بالهای پروانه را شکست و در حالی که خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد |
|
|
|
|
|
#345 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
|
پیرمردی در ساحل دریا در حال قدم زدن بود، به قسمتی از ساحل رسید که هزاران ستاره دریایی به خاطر جزر و مد در آنجا گرفتار شده بودند و دخترکی را دید که ستارههای دریایی را میگرفت و یکی یکی آنها را به دریا میانداخت. پیر مرد به دخترک گفت: دختر کوچولوی احمق، تو که نمیتوانی همه این ستارههای دریایی را نجات بدهی، آنها خیلی زیاد هستند. دخترک لبخندی زد و گفت: میدانم ولی این یکی را که میتوانم نجات دهم و یک ستاره دریایی را به دریا انداخت و این یکی و به دریا انداخت و این یکی
|
|
|
|