|
|||||||
| داستان و داستان نویسی انجمن نویسندگان محلی برای تمام کسانی که از نوشتن لذت میبرند. |
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهاي موضوع | نحوه نمايش |
|
|
#346 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
|
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرك پرسید:«ببخشین خانم! شما كاغذ باطله دارین»
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم یك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپایى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیركاكائوى گرم براتون درست كنم.» آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم كنند. بعد یك فنجان شیركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زیر چشمى دیدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه كرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما پولدارین » نگاهى به روكش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!» دختر كوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.» آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یك شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپایى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم كه هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
__________________
عجب صبری خدا دارد! |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي shakila به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#347 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
|
دو همسفر کشتی در طوفان شکست و غرق شد . فقط دو مرد توانستند به سوي جزیره ی کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم . بنابراین دست به دعا شدند و براي این که ببینند دعاي کدا م بهتر مستجاب می شود به گوشه اي از جزیره رفتند. نخست، از خدا غذا خواستند . فردا مرد اول، درختی یافت و میوه اي بر آن، آن را خورد . اما مرد دوم چیزي براي خوردن نداشت. هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگري غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت. مرد اول از خدا خانه، لباس و غذاي بیشتري خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزها ییکه خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت. دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببر د . فردا کشتی اي آمد و درسمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیر ه برود و مرد دوم را همانجا رها کند . پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت هاي الهی را ندارد، چرا که درخواستهاي او پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است. زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟ پاسخ داد : این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام. درخواست هاي او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد. ندا، مرد را سرزنش کر د : اشتباه می کنی . زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها بهتو رسید. مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟ ندا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواسته هاي تو را اجابت کنم! باید بدانیم که نعمت هامان حاصل درخواست هاي خود ما نیست، نتیجه دعا ي دیگران برا ي ماست. |
|
|
|
|
|
#348 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Jan 2008
محل سكونت: دیار کریمان(کرمان)
ارسالها: 1,169
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 76
از ایشان 159 بار سپاسگزاري شده است
|
دو فرشته مسافر.
دو فرشته مسافر در منزل خانواده ثروتمندی توقف کردند تا شب را در انجا بگذرانند.ان خانواده گستاخی کردند واجازه ندادند فرشته ها شب را در مهمانخانه بگذرانند.بلکه به انها فضای کوچکی از زیرزمین خانه را اختصاص دادند.همان طور که فرشته ها مشغول اماده کردن بستر خود روی زمین سخت بودند،فرشته پیر تر سوراخی در دیوار دید و روی ان را پوشانید.فرشته جوانتر علت را پرسید و او گفت:چیزها همیشه ان طور که به نظر میرسند نیستند. شب بعد فرشته ها به خانه زوج کشاورز بسیار فقیر اما مهمان نوازی رفتند.پس از صرف غذای مختصری که داشتند،ان زوج رختخواب خود را در اختیار فرشته ها قرار دادند و خود روی زمین خوابیدند تا مهمانها راحت بخوابند.صبح روز بعد فرشته ها ان زن و شوهر را گریان دیدند.تنها گاوشان،که تنها ممر درامدشان بود،در مزرعه مرده بود.فرشته چوانتر به خشم امد و به فرشته پیر تر گفت:چه طور اجازه دادی چنین اتفاقی بیفتد؟مرد اولی همه چیز داشت با این حال تو کمکش کردی. خانواده دومی چیزی نداشت اما همان را هم با ما تقسیم کردند،و با این حال تو گذاشتی گاوشان بمیرد.فرشته پیر تر جواب داد:چیز ها همیشه انطور که به نظر میرسند نیستند. شبی که ما در زیر زمین ان عمارت بودیم متوجه شدم که در سوراخ دیوار طلا پنهان کرده بودند.از انجا که صاحب خانه طماع و بخیل بود و مایل نبود ثروتش را با کسی شریک شود من ان سوراخ را بستم و مهر و موم کردم تا دستش به ان طلا نرسد.شب گذشته که در رخت خواب ان کشاورز خوابیده بودیم،فرشته مرگ به سراغ همسرش امد.من در ازا گاو را به او دادم. چیزها همیشه انطور نیستند که به نظر میرسند.هنگامی که اوضاع نر وفق مراد نیست اگر ایمان داشته باشی،باید توکل کنی و بدانی که همواره هرچه پیش می اید به نفع شماست.فقط ممکن است تا مدت ها حکمتش را نفهمی. |
|
|
|
|
|
#349 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: May 2006
ارسالها: 16,370
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 8,259
از ایشان 9,465 بار سپاسگزاري شده است
|
گذشت
دو دوست با پاي پياده از جادهاي در بيابان ميگذشتند. آن دو در نيمههاي راه بر سر موضوعي دچار اختلاف نظر شدند و به مشاجره پرداختند و يكي از آنان از سر خشم، بر چهره ديگري سيلي زد. دوستي كه سيلي خورده بود سخت دل آزرده شد ولي بدون آنكه چيزي بگويد بر روي شنهاي بيابان نوشت: «امروز بهترين دوست من، بر چهرهام سيلي زد». آن دو در كنار يكديگر به راه خود ادامه دادند تا آنكه در وسط بيابان به يك آبادي كوچك رسيدند و تصميم گرفتند قدري بمانند و در بركه آب تني كنند. اما شخصي كه سيلي خورده بود در بركه لغزيد و نزديك بود غرق شود كه دوستش به كمك شتافت و نجاتش داد. او بعد از آنكه از غرق شدن نجات يافت، بر روي صخره سنگي نوشت: «امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داده». دوستي كه يكبار بر صورت او سيلي زده و بعد هم جانش را از غرق شدن نجات داده بود پرسيد: «بعد از آنكه من با حركت قلبم ترا آزردم، تو آن جمله را بر روي شنهاي صحرا نوشتي اما اكنون اين جمله را بر روي صخره سنگ حك كردهاي، چرا؟» و دوستش در پاسخ گفت: «وقتي كه كسي ما را ميآزارد بايد آنرا بر روي شنها بنويسيم تا بادهاي بخشودگي آنرا محو كند، اما وقتي كه كسي كار خوبي برايمان انجام ميدهد ما بايد آنرا بر روي سنگ حك كنيم تا هيچ بادي هرگز نتواند آنرا پاك نمايد».
__________________
می توان از میان فاصله ها را برداشت دل من با دل تو هر دو بیزار از این فاصله هاست ![]() |
|
|
|
|
|
#350 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Dec 2007
محل سكونت: CA
ارسالها: 8,088
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,326
از ایشان 2,242 بار سپاسگزاري شده است
|
سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند. یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟ برادر بزرگ تر جواب داد: بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده. سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم. نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چیزی لازم ندارم. هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود. کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟ در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست. وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است. کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد. نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.
__________________
![]() |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي toughi به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#351 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
|
دم دمای عید بود دلش نمی خواست بهار بیاد آخه می ترسید بهار بدون ترانه رو ببینه خیلی تلاش کرد به هر دری زد ولی نتونست هزینه ی عمل قلب ترانه ی کوچو لو رو جور کنه.
یه گوشه نشست چشماش به پسری افتاد که با لباس آبی و یه تنگ بلور که دو تاماهی توش بود داره با پدرش رد میشه یهو یاد اونروز افتاد همون روزیکه تو سرمای آخر اسفند دم خونه نشسته بود تا مادر بیاد اتفاقا اونروزم همون صحنه رو دیده بود وای که چقدر دلش لباس آبیو ماهی گلی خواسته بود تا مادر اومد دوید و گفت :مادر من لباس آبی و ماهی گلی می خوام اما یهو خودش شرمنده ی دستای پینه بسته و کمر تا شده ی مادر شد دلش به بزرگی همه ی بزرگیای دنیا گرفت یهو یه چیزی به ذهنش رسید مادر……….مادر…………خدا کجاست؟مادر گفت خدا بالاست……بالا….. بالاترین جای که سراغ داشت پشت بام ساختمان نیمه کاره ی سر خیابون بود ولی خوب الان کارگرا اونجا بودن باید تا شب صبر می کرد بالاخره شب شد با هر زحمتی بود خودشو به بالای ساختمون رسوند تا می خواست خدا رو صدا کنه چشمش به یه دست لباس آبی خورد ویه تنگ بلور و دو تا ماهی گلی! اره حالا خوب فهمیده بود که درمون درد قلب مریض ترانه ی کوچولو رو اونجای که باید جستجو نکرده با دل شکسته بلند شد تا بره بره به بالاترین بالایی که سراغ داره… |
|
|
|
|
|
#352 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
|
توی یه موزه ی معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود, مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بود که مردم از راه های دور و نزدیک برای دیدنش می اومدن و کسی نبود که اونو ببینه و لب به تحسین باز نکنه .
یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود؛ به مجسمه گفت: “این منصفانه نیست!چرا همه پا روی من می ذارن تا تو رو تحسین کنن؟!مگه یادت نیست ما هر دومون توی یه معدن بودیم؟این عادلانه نیست!” مجسمه لبخندی زد و آروم گفت:”یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه, چقدر سرسختی و مقاومت کردی؟” سنگ پاسخ داد:”آره ؛آخه ابزارش به من آسیب میرسوند.آخه گمون کردم می خواد آزارم بده.آخه تحمل اون همه دردو رنج رو نداشتم.” و مجسمه با همون آرامش ادامه داد:”ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه.به طور حتم من به یه شاهکار تبدیل میشم .به طور حتم در پی این رنج ؛گنجی هست.پس بهش گفتم :”هرچی میخوای ضربه بزن ؛بتراش و صیقل بده!”و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خریدم.و هر چی بیشتر می شدن؛بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم! و حالا تو نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور می کنن.” |
|
|
|
|
|
#353 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Feb 2008
محل سكونت: Tehran
ارسالها: 3,980
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 3,576
از ایشان 2,288 بار سپاسگزاري شده است
|
بيکاري براي سمت آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره با اون مصاحبه کرد و تميز کردن زمينش رو به عنوان نمونه کار ديد و گفت: «شما استخدام شدين، آدرس ايميلتون رو بدين تا فرمهاي مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنين و همينطور تاريخي که بايد کار رو شروع کنين..
مرد جواب داد: «اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!» رئيس هيئت مديره گفت : (( متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نميتونه داشته باشه.)) مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد. نميدونست با تنها 10 دلاري که در جيبش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجه فرنگي بخره. بعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگيها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايه اش رو دو برابر کنه. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد ميتونه به اين طريق زندگيش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه. در نتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر ميشد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت ... پنج سال بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين خرده فروشان امريکا بود. شروع کرد تا براي آينده ي خانواده اش برنامه ربزي کنه، و تصميم گرفت بيمه ي عمر بگيره. به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبت شون به نتيجه رسيد، نماينده بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: «من ايميل ندارم.» نماينده بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين. ميتونين فکر کنين به کجاها ميرسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت: آره! احتمالاً ميشدم يه آبدارچي در شرکت مايکروسافت. نتيجه هاي اخلاقي: 1. اينترنت چاره ساز زندگي نيست. 2. اگه اينترنت نداشته باشي و سخت کار کني، ميليونر ميشي. درجواب اين نوشته به من ميل نزن، من دارم ايميلم رو ميبندم تا برم گوجه فرنگي بفروشم!!!! |
|
|
|
|
|
#354 (permalink) |
|
رهگذر
![]() تاريخ عضويت: Mar 2008
ارسالها: 12
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 23
از ایشان 4 بار سپاسگزاري شده است
|
و چايي كه ميخورديم براي هر دو ما گفت كه ديشبكفترهاي اصغرآقا را كروپي دزد برده. كه اي داد و بيداد! بهدو رفتم سر پشت بام. حالا كه بابام رفته بود سفر و ديگرمانعي براي رفت و آمد با اصغرآقا نداشتم! همچه اوقاتم تلخبود كه نگو. هوا ابر بود و همان سوز تند ميآمد. لانههاهمه خالي بود و هيچ صدايي از بام همسايه بلند نميشد وفضلهي كفترها گله بگله سفيدي ميزد[/quote]
ممنون از این همه زحمت اگر ممکنه باز هم ادامه بده من خیلی مشتاقم و قول می دم سر فرصت همه را بخوانم ![]() |
|
|
|
|
|
#355 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
|
مادر
مردي مقابل گل فروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود. وقتي از گل فروشـي خارج شد، دختري را ديد که روي جـدول خيابان نشستـه بود و هق هق گريـه مي کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد: دختر خوب، چرا گريه مي کني؟ دختر در حالي که گريه مي کرد، گفت: مي خواستم براي مادرم يک شاخه گل رز بخرم ولي فقط 75 سنت دارم در حالي که گل رز 2 دلار مي شود. مرد لبخندي زد و گفت: با من بيا، من براي تو يک شاخه گل رز قشنگ مي خرم. وقتي از گل فروشي خارج مي شدند، مرد به دختر گفت: "مادرت کجاست؟ مي خواهي تو را برسانم؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به قبرستان آن طرف خيابان اشاره کرد. مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت. مرد دلش گرفت، طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مايل رانندگي کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد. |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي shakila به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#356 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
|
دست نوازش
روزي در يک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصويري از چيزي که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشي کنند. او با خود فکر کرد که اين بچه هاي فقير حتماً تصاوير بوقلمون و ميز پر غذا را نقاشي خواهند کرد. ولي وقتي داگلاس نقاشي ساده کودکانه خود را تحويل داد، معلم شوکه شد. او تصوير يک دست را کشيده بود، ولي اين دست چه کسي بود؟ بچه هاي کلاس هم مانند معلم از اين نقاشي مبهم تعجب کردند. يکي از بچه ها گفت: "من فکر مي کنم اين دست خداست که به ما غذا مي رساند. يکي ديگر گفت: شايد اين دست کشاورزي است که گندم مي کارد و بوقلمون ها را پرورش مي دهد.هر کس نظري مي داد تا اين که معلم بالاي سر داگلاس رفت و از او پرسيد: اين دست چه کسي است، داگلاس؟داگلاس در حالي که خجالت مي کشيد، آهسته جواب داد: خانم معلم، اين دست شماست. معلم به ياد آورد از وقتي که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه هاي مختلف نزد او مي آمد تا خانم معلم دست نوازشي بر سر او بکشد. |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي shakila به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#357 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
|
در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هماتاقيش روي تخت بخوابد.
آنها ساعتها با يكديگر صحبت ميكردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف ميزدند. هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مينشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره ميديد براي هماتاقيش توصيف ميكرد. بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه ميگرفت. اين پنجره ، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت مرغابيها و قوها در درياچه شنا ميكردند و كودكان با قايقهاي تفريحيشان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده ميشد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف ميكرد ، هماتاقيش چشمانش را ميبست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم ميكرد. روزها و هفتهها سپري شد. يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه با آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند. مرد ديگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد . بالاخره او ميتوانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند. در كمال تعجت ، او با يك ديوار مواجه شد. مرد ، پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هماتاقيش را وادار ميكرده چنين مناظر دلانگيزي را براي او توصيف كند ! پرستار پاسخ داد: شايد او ميخواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نميتوانست ديوار را ببيند |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي shakila به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#358 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
|
كودكي ده ساله كه دست چپش به دليل يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد... پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد!
استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاهها ببيند. در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از شش ماه خبر رسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود. استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روي آن تك فن كار كرد. سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در ميان اعجاب همگان ، با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد! سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاهها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود. وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد راز پيروزي اش را پرسيد. استاد گفت: "دليل پيروزي تو اين بود كه اولا به همان يك فن به خوبي مسلط بودي. ثانيا تنها اميدت همان يك فن بود و سوم اينكه تنها راه شناخته شده براي مقابله با اين فن، گرفتن دست چپ حريف بود، كه تو چنين دستي نداشتي! ياد بگير كه در زندگي، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده كني. راز موفقيت در زندگي، داشتن امكانات نيست، بلكه استفاده از "بي امكاني" به عنوان نقطه قوت است |
|
|
|
|
|
#359 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
|
انعکاس زندگی
پسری و پدری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد به زمین افتاد و داد کشید آآآی ی ی! صدایی از دور دست آمد آآآی ی ی ی! پسرک با کنجکاوی فریاد زد کی هستی ؟ پاسخ شنید کی هستی ؟ پسرک خشمگین شد و فریاد زد ترسو! باز پاسخ شنید ترسو! پسرک با تعجب از پدر پرسید په خبر است پدرد لبخند ی زد و گفت پسرم توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد تو یک فهرمان هستی صدا پاسخ داد تو یک قهرمان هستی پسرک باز بیشتر تعجب کرد. پدرش تو ضیح داد مردم می گویند که این انعکاس کوه است ولی این درحقیقت انعکاس زندگی است هر چیزی که بگویی یا انجام دهی زندگی عینا به تو جواب می دهد اگر عشق را بخواخی عشق بیشتر ی در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی آن را حتما به دست خواهی آورد هر چیزی را که بخواهی زندگی همان را به تو خواهد داد |
|
|
|
|
|
#360 (permalink) |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Jul 2007
محل سكونت: سیاره زمین
ارسالها: 874
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 2,252
از ایشان 1,680 بار سپاسگزاري شده است
|
اديسون در سنین پيري پس از كشف چراغ برق يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار مي رفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه ميكرد. اين آزمايشگاه بزرگترين عشق پيرمرد بود. هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموان فقط جلو گيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود . پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن پيرمرد منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با تعجب ديد كه پير مرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند. پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر ميبرد. ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: پسر تو اينجايي مي بيني چقدر زيباست!رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟حيرت آور است!من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده استواي ! خداي من، خيلي زيباست!كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي دید كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهدداشت. نظر تو چيه پسرم؟ پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟چطـور مي تواني؟ من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟ پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد. مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند .در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد. در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكــر مي كنيم. الان موقع اين كار نيست به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت! توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود. آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع نمود
__________________
![]() |
|
|
|