کاربر میهمان به هم میهن خوش آمدید. جهت ثبت نام در هم میهن اینجا را کلیک کنید. با ثبت نام از تمامی مزایای کاربران عضو هم میهن بهره مند شوید

تالارهای بحث و گفتگوی هم میهن | Hammihan Forum

بازگشت   تالارهای بحث و گفتگوی هم میهن | Hammihan Forum > تالارهای ادبی > داستان و داستان نویسی

داستان و داستان نویسی انجمن نویسندگان محلی برای تمام کسانی که از نوشتن لذت میبرند.

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 05-05-2008   #376 (permalink)
Addict
 
shakila's Avatar
 
تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهای کوتاه جالب (بخون و عبرت بگير) :

پادشاهی حکيم شهرش را فرا خواند و از او خواست جمله ای برای او بنويسد که در همه لحظات آرامش بخش و سازنده روحش باشد. حکيم انگشتر پادشاه را خواست و نوشته ای را درون انگشتر پادشاه قرار داد و با او شرط کرد " فقط زماني آن را باز کن که احساس کردی به آن نيازمندی".
چندی بعد جنگی ميان آن شهر و شهر همسايه درگرفت .جنگی سخت که بايد به سختی از پس آن بر می آمدند. متاسفانه جنگ رو به شکست می رفت و پادشاه درگير جنگ خسته و درمانده بالای تپه ای به دام افتاد در اوج نا اميدی به ياد انگشترش افتاد آن را گشود و ديد که در آن نوشته:
" اين نيز بگذرد "
با خواندن اين جمله جان تازه ای گرفت و با تمام وجود به نبرد ادامه داد و سربلند و پيروز از جنگ بيرون آمد زمان بازگشت به شهرش مردم جشني برايش بر پا کردند و او را غرق در سرور و گل و شادی کردند. پادشاه در پوست خود نمي گنجيد و در همين حال که احساس بزرگی و غرور او را فراگرفته بود باز به ياد انگشترش افتاد آن را گشود و بار ديگر:
" اين نيز بگذرد
__________________
عجب صبری خدا دارد!
shakila آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي shakila به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 05-07-2008   #377 (permalink)
Addict
 
shakila's Avatar
 
تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهای کوتاه جالب (بخون و عبرت بگير) :

نقل است : كه شخصى را يك شبىاتفاقى حاجت به خانه دوستى افتاد دوست را آواز داد، اما چون صاحب خانه صداى يار خودشنيد و شناخت ، شمشيرى حمايل خود كرده ، و كيسه زرى در دست و كنيز زيبائى در پشت سر، در خانه اش بگشود و با او معانقه نمود رفيقش ‍ پرسيد كه كيسه زر و شمشير و كنيزبهر چيست ؟ گفت : با خود فكر كردم كه دوست من بى وقت بدرخانه من آمده خالى از سه حال نيست .
يا دشمنى با او آغاز خصومت كرده كه به حمايت من نيازمند است .
يافقر و فاقه بر او غلبه كرده كه به زر محتاج است .
يا از تنهائى دلتنگ شده به مونسى مشتاق است .
و من هر سه را قبل از طلب حاضر ساختم كه به هر كدام اشاره نمايد از عهده برآيم

__________________
shakila آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 05-07-2008   #378 (permalink)
Addict
 
shakila's Avatar
 
تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهای کوتاه جالب (بخون و عبرت بگير) :

کشاورزی الاغ پيری داشت که روزی به درون چاه بدون آبی افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از چاه بيرون بياورد. براي اين که حيوان بيچاره زياد زجر نکشد کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بميرد و زياد زجر نکشد. مردم با سطل روی سر الاغ خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را مي تکاند و زير پایش می ريخت و هنگامی که خاک زير پایش بالا می آمد سعی ميکرد بر روی خاک ها بایستد. روستايی ها به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه می دادند و الاغ هم به همین شیوه به بالا آمدن ادامه می داد، تا اين که به لبه ی چاه رسيد و بيرون آمد.
shakila آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 05-07-2008   #379 (permalink)
Addict
 
shakila's Avatar
 
تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهای کوتاه جالب (بخون و عبرت بگير) :

درویشی همراه جمعیتی به کشتی در آمد . او از مال و ثروت چیزی نداشت ، بلکه ثروت و توانگری او غنای روحی و معنوی بود . او در گوشه ای از کشتی به خواب رفته بود که ناگهان سر و صدایی بلند شد . کیسه زری به سرقت رفته بود . همه اهل کشتی را وارسی کردند و سپس به سراغ آن درویش آمدند . درویش از این گمان بد دلشکسته شد و به بارگاه الهی عرضه داشت: پروردگارا بنده ات را متهم کرده اند ، هر چه صلاح می بینی عمل کن . در این اثنا صدها هزار ماهی سر از آب دریا بیرون آوردند و هر یک مرواریدی گرانبها بر دهان داشتند . آن درویش ، چند دانه از آن مرواریدها را بگرفت و در کف کشتی انداخت و سپس بر هوا پرواز کرد . فضا برای او همچون تختی روان شده بود و به همان ترتیب از آن کشتی دور شد و همانطور که از آنها دور می شد به اهالی کشتی گفت : کشتی مال شما و حق از آنِ من .
shakila آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 05-07-2008   #380 (permalink)
Addict
 
shakila's Avatar
 
تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهای کوتاه جالب (بخون و عبرت بگير) :

پنجره های طلایی
پسر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگی می کرد . هر روز صبح قبل طلوع خورشید از خواب برمی خاست و تا شب به کار های سخت روزانه مشغول می شد . هم زمان با طلوع خورشید از نرده ها بالا می رفت تا اندکی استراحت کند . در دور دست ها خانه ای با پنجره های طلایی همواره نظرش را جلب می کرد و با خود فکر می کرد چقدر زندگی در آن خانه با وسایل شیک و مدرنی که باید داشته باشد لذت بخش و عالی خواهد بود . با خود می گفت : اگر آن ها قادرند پنجره های خانه خود را از طلا بسازند پس سایر اسباب خانه حتما بسیار عالی خواهد بود . بالا خره یک روز به آن جا می روم و از نزدیک آنرا می بینم .
یک روز پدر به پسرش گفت به جای او کار ها را انجام می دهد و او می تواند در خانه بماند .پسر هم که فرصت را مناسب دید غذایی برداشت و به طرف آن خانه و پنجره های طلایی رهسپار شد .
راه بسیار طولانی تر از آن بود که تصورش را می کرد .بعد از ظهر بود که به آن جا رسید با نزدیک شدن به خانه متوجه شد که از پنجره های طلایی هیچ خبری نیست و در عوض خانه ای بسیار رنگ و رو رفته و با نرده هایی شکسته دید . به سمت در قدیمی رفت و آن را به صدا در آورد . پسر بچه ای هم سن خودش در را گشود . سوال کرد که آیا او خانه پنجره طلایی را دیده است یا خیر ؟ پسرک پاسخ مثبت داد و او را به سمت ایوان برد . در حالی که آن جا می نشستند نگاهی به عقب انداختند و در انتهای همان مسیری که طی کرده بود و هم زمان با غروب آفتاب ، خانه خودشان را دید که با پنجره های طلایی می درخشد .
shakila آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 05-07-2008   #381 (permalink)
Addict
 
shakila's Avatar
 
تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهای کوتاه جالب (بخون و عبرت بگير) :

مردي کالسکه يک بچه شير خوار را در پياده رو حرکت مي داد. بچه مرتب گريه مي کرد و مرد مرتب مي گفت:
-ارام باش آلبر... الان به منزل مي رسيم آلبر...
زني که از کنار آنها مي گذشت رو به آنها کرد و گفت:
- ببخشيد آقا اما اين بچه شيرخوار حرف سرش نمي شود که با او صحبت مي کنيد و مي گوييد آرام باشد.
مرد جواب داد:
-بله خانم . اما من اين حرف ها را به او نمي گويم. آلبر خود من هستم.....
shakila آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 05-07-2008   #382 (permalink)
Addict
 
shakila's Avatar
 
تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهای کوتاه جالب (بخون و عبرت بگير) :

تمام توانش را جمع كرد تا از سنگ بالا برود. فقط چند قدم ديگر مانده بود... بالاخره رسيد...حالا در بالاترين نقطه ي دنيا ايستاده بود... با غرور پشتش را راست كرد و به دور و بر نگاهي انداخت... بله! اينجا بلندترين جاي جهان بود... بادي در غبغب انداخت و رو به جهان زير پايش فرياد كشيد:
«آهاي! به من نگاه كنيد! ديگر بالاتر از من چيزي مي بينيد؟ چه كسي را جز من ياراي اين كار بود؟ اين من هستم... تنهاي تنها ...در اوج!»
پرنده در حالي كه چوب كوچكي در منقار داشت با نگراني به پايين خيره شد. باز يك مزاحم ديگر روي لانه ي نيمه سازش ايستاده بود.
shakila آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 05-09-2008   #383 (permalink)
Addict
 
shakila's Avatar
 
تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهای کوتاه جالب (بخون و عبرت بگير) :

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:
پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.
سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .
پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.
پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.
پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.
پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش!
مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!
اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید!
مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!
زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛
در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!
shakila آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 05-10-2008   #384 (permalink)
Addict
 
shakila's Avatar
 
تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهای کوتاه جالب (بخون و عبرت بگير) :

در روزگاري كه هنوز بانك خون تشكيل نشده بود، دختر كوچكي بيمار شد و به طور اضطراري به انتقال خون نياز پيدا كرد.
پزشك معالج آن دختر به برادر دوازده ساله او گفت كه اگر خون بدهد ممكن است بتواند جان خواهرش را نجات دهد
پسرك لحظه اي ترديد كرد، چشمانش لبريز اشك شد و سپس تصميم خود را گرفت : "بله ، دكتر من آماده ام!"
وقتي كه انتقال خون صورت گرفت ، پسر بچه از دكتر پرسيد :"به من بگوئيد كه كي مي ميرم ؟"
فقط آن زمان بود كه دكتر متوجه شد ،‌چرا پسرك پس از شنيدن پيشنهاد او لحظه اي ترديد كرده است .
براي آن پسر بچه فقط آن يك لحظه كافي بود كه تصميم بگيرد جان خود را فداي خواهرش كند.
كسي كه در فدا كردن خود براي ديگري ترديد نمي كند همان كسي است كه بي گمان قدم هايش او را به پيش ، به سوي آينده اي روشن و به سوي خدا رهنمون مي شوند.....
shakila آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 05-12-2008   #385 (permalink)
Addict
 
shakila's Avatar
 
تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهای کوتاه جالب (بخون و عبرت بگير) :

همیشه گرفته بود. خیلی وقت بود کسی به او توجه نمی کرد. هر کسی در فکر کارهای خودش بود. انگار اصلاً او وجود نداشت.
بالاخره یک روز ابرهای سیاه آسمان شهر را پوشاندند. هوا سرد شد، سرد سرد! و برف شروع به باریدن کرد.
برف همه جا را فرا گرفت. حالا دیگر قامت سپیدپوش کوه از دور هم خودنمایی می کرد. مردمان شهرنشین از دیدن این منظره خوشحال بودند.
احساس غرور می کرد و خود را خوشبخت ترین کوه دنیا می دانست.
shakila آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 05-12-2008   #386 (permalink)
Addict
 
shakila's Avatar
 
تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,896
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,853
از ایشان 3,566 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهای کوتاه جالب (بخون و عبرت بگير) :

تنها بازمانده يك كشتی شكسته به جزيرهٌ كوچك خالی از سكنه ای افتاد. او با دلی لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد؛ اگر چه روزها افق را به دنبال ياری رسانی از نظر می گذراند؛ كسی نمی آمد. سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زيان بار محافظت كند و دارايی های اندكش را در آن نگه دارد. اما روزی كه برای جستجوی غذا بيرون رفته بود؛ به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود . متاسفانه بدترين اتفاق ممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد . فرياد زد: «خدايا چطور راضی شدی با من چنين كاری بكنی؟»
صبح روز بعد؛ با صدای بوق كشتی كه به ساحل نزديك می شد از خواب پريد. كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته؛ از نجات دهندگانش پرسيد: «شما از كجا فهميديد من در اينجا هستم؟ آن ها جواب دادند: ما متوجه علائمی كه با دود می دادی شديم.»
shakila آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 05-15-2008   #387 (permalink)
کاربر
 
Raya's Avatar
 
تاريخ عضويت: Apr 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 148
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 70
از ایشان 117 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهای کوتاه جالب (بخون و عبرت بگير) :

متشکرم پدر که نشان دادي ما چقدر فقير هستيم!
روزي از روزها پدري از يک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستايي برد تا او دريابد مردم تنگدست چگونه زندگي مي‌کنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ي خانواده‌اي بسيار فقير سر کردند و سپس به سوي شهر بازگشتند. در نيمه‌هاي راه پدر از فرزند پرسيد: خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟
- خيلي خوب بود پدر.
- پسرم آيا ديدي مردم فقير چگونه زندگي مي‌کنند؟
- بله پدر، ديدم...
- بگو ببينم از اين سفر چه آموختي؟
- من ديدم که:
ما در خانه ي خود يک سگ داريم و آنان چهار سگ داشتند. ما استخري داريم که تا نيمه‌هاي باغمان طول دارد و آنان برکه‌اي دارند که پاياني ندارد، ما فانوسهاي باغمان را از خارج وارد کرده‌ايم، اما فانوسهاي آنان ستارگان آسمانند. ايوان ما تا حياط جلوي خانه‌مان ادامه دارد، اما ايوان آنان تا افق گسترده است......
ما قطعه زمين کوچکي داريم که در آن زندگي مي‌کنيم، اما آنها کشتزارهايي دارند که انتهاي آنان ديده نمي‌شود. ما پيشخدمتهايي داريم که به ما خدمت مي‌کنند، اما آنها خود به ديگران خدمت مي‌کنند. ما غذاي مصرفي‌مان را خريداري مي‌کنيم، اما آنها غذايشان را خود توليد مي‌کنند. ما در اطراف ملک خود ديوارهايي داريم تا ما را محافظت کنند، اما آنان دوستاني دارند تا آنها را محافظت کنند.
آن پسر همچنان سخن مي‌گفت و پدر سکوت کرده بود و سخني براي گفتن نداشت. پسر سپس افزود:

متشکرم پدر که نشان دادي ما چقدر فقير هستيم !
__________________

خدا نکنه تا آدم نشدیم دنیا بهمون رو بیاره ... !!
Raya آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي Raya به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 05-15-2008   #388 (permalink)
چتر به دست
 
sajjad.m's Avatar
 
تاريخ عضويت: Sep 2007
محل سكونت: جايي گرمتر از خورشيد
ارسالها: 7,253
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 2,524
از ایشان 5,329 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهای کوتاه جالب (بخون و عبرت بگير) :

هنگامه اى از ساليان دور ، روح الامين به نزد خدا رفت

و با چشمان بصيرت بينش ديد كه خداوند بر زبان لبيك دارد

با خود گفت : او كيست كه خدا را اينگونه ميخواند و خداوند به او لبيك ميگويد ؟

پس تمام هفت آسمان را به جستجوى آن بنده ، گشت و گشت

چون از آسمان ها نا اميد شد

تمام دريا ها و خشكى ها را گشت

ولى هرچه گشت ، هيچ نيافت

به نزد خداوندگار بازگشت و سخن از سر عجز اينگونه گفت :

اى رازدان نهان ها ! چه كس تو را اينگونه ميخواند كه تو او را لبيك ميگويى ؟

خداوند گفت : برو به سوى زمين ، در ديرى كه تو را مينمايانم او را خواهى ديد

روح الامين شتاب كرد و به سوى دير رفت ، اما با صحنه اى شگفت رو به رو شد

ديد كه مردى بر پاى بتى افتاده است و به عجز و لابه مشغول است و زار و زار از

درماندگيش به پاى بت اشك ميريزد و ميگويد : خداوندا كمك كن مرا

روح الامين از جهل اين بنده به خشم آمد و بحالتى ا پر از خشم سمت خدا

رهسپار شد

چون به نزد خدا آمد اينگونه گفت : آن بنده ات بت ميپرستد و تو پروردگارم او را لبيك

ميگويى ؟ اين حالت چگونه است ؟

و خداوند رحيم اينگونه پاسخ داد :

او خدايش را گم كرده است ، اما من بندهء خود را گم نكرده ام
__________________
می نویسم تا بمانم و میمانم تا قلم بر پهنهء این روزگار برانم

حتی در خیال : خوش است ؛ رهایی ...




sajjad.m آفلاين است   پاسخ با نقل قول
3 نفر از کاربران ، از دوست گرامي sajjad.m به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند :
قديمي 05-16-2008   #389 (permalink)
Addict
 
siyavash_69's Avatar
 
تاريخ عضويت: Feb 2008
محل سكونت: in the God's hug
ارسالها: 10,291
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 3,089
از ایشان 2,852 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهای کوتاه جالب (بخون و عبرت بگير) :


لاينل واترمن داستان آهنگری را ميگويد که پس از گذراندن جوانی پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا کند.سال ها با علاقه کار کرد ، به ديگران نيکی کرد، اما با تمام پرهيزگاری،چيزی درست به نظر نميآمد. حتی مشکلاتش مدام بيشتر ميشد
يک روز عصر ، دوستی که به ديدنش آمده بود، از وضعيت دشوارش مطلع شد ،گفت :" واقعاً عجيب است ،درست بعد از اينکه تصميم گرفتی مرد خداترسی شوی ، زندگی ات بد تر شده. نميخواهم ايمانت را ضعيف کنم ، اما با وجود تمام تلاش هايت در مسير روحانی ،هيچ چيز بهتر نشده."
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد: او هم بار ها همين فکر را کرده بود و نفهميده بود چه بر سر زندگی اش آمده.
اما نميخواست دوستش را بی پاسخ بگذارد ، شروع کرد به حرف زدن، و سرانجام پاسخی را که ميخواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود:
"در اين کارگاه، فولاد خام برايم مياورند و بايد از آن شمشيری بسازم. ميدانی چطور اين کار را ميکنم؟اول تکه فولاد را به اندازه جهنم حرارت ميدهم تا سرخ شود .بعد با بی رحمی ، سنگين ترين پتک را بر ميدارم و پشت سر هم به آن ضربه ميزانم ، تا اينکه فولاد، شکلی را بگيرد که ميخواهم . بعد آن را در تشت آب سرد فرو ميکنم،و تمام اين کارگاه را بخار آب ميگيرد،فولاد به خاطر اين تغيير ناگهانی دما،ناله ميکند و رنج ميبرد.بايد اين کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشير مورد نظرم دست يابم. يک بار کافی نيست"
آهنگر مدتی سکوت کرد، سيگاری روشن کرد و ادامه داد:
"گاهی فولادی که به دستم ميرسد،نميتواند تاب اين عمل را بياورد. حرارت ، ضربات پتک و آب سرد،تمامش را ترک می اندازد. ميدانم از اين فولاد هرگز تيغه شمشير مناسبی در نخواهد آمد"
باز مکث کرد و بعد ادامه داد:
"ميدانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو ميبرد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده پذيرفته ام ،و گاهی به شدت احساس سرما ميکنم، انگار فولادی باشم که از ابديده شدن رنج ميبرد. اما تنها چيزی که ميخواهم اين است: خدای من ،از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو ميخواهی ، به خود بگيرم . با هر روشی که مي پسندی ، ادامه بده، هر مدت که لازم است ،ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولاد های بی فايده پرتاب نکن!"


" از کتاب پدران.فرزندان.نوه ها"
__________________
زیر باران ایستاده ام
چتر ندارم
احساس عاشقانه هم..
siyavash_69 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي siyavash_69 به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 05-16-2008   #390 (permalink)
کاربر
 
Raya's Avatar
 
تاريخ عضويت: Apr 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 148
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 70
از ایشان 117 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهای کوتاه جالب (بخون و عبرت بگير) :

در حوالي بساط شيطان :
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.
شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود
Raya آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي Raya به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
پاسخ

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 08:50 AM با تنظيم GMT +3.5 مي باشد.


Powered by: vBulletin - © Jelsoft Enterprises Ltd
Copyright ©2005 - 2010, HamMihan
تمام حقوق محفوظ می باشد , پایگاه اینترنتی هم میهن
هم میهن - اخبار ایران و جهان  - کتابخانه -میهن نیوز - هواشناسی - تفریح و سرگرمیفیلم و سینما - حوادث - بیوگرافی شخصیت ها -  بازی آنلاینایرانگردی - فال حافظ - پزشکی و سلامتی - ورزش - تصاویر ماهوراه ای - دیدنی هاگالری تصاویر - تکنولوژی  -  ابزارهای موبایلجملات پندآموز - دیکشنری انگلیسی به فارسی - جستجوگر فارسی - درگاه تجاری لوکوپوک