|
|||||||
| داستان و داستان نویسی انجمن نویسندگان محلی برای تمام کسانی که از نوشتن لذت میبرند. |
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهاي موضوع | نحوه نمايش |
|
|
#391 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Apr 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 148
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 70
از ایشان 117 بار سپاسگزاري شده است
|
خدايش با او صحبت كرد ....
خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟» پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد» خدا لبخندي زد و پاسخ داد: « زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟» من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟» خدا جواب داد.... « اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند» «اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند» «اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند» «اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند» دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت.... سپس من سؤال كردم: «به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟» خدا پاسخ داد: « اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند» « اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند» «اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند» « اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند» « ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است» « اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند» « اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند» « اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند» باافتادگي خطاب به خدا گفتم: « از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم» و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟» خدا لبخندي زد و گفت... «فقط اينكه بدانند من اينجا هستم» « هميشه»
__________________
خدا نکنه تا آدم نشدیم دنیا بهمون رو بیاره ... !! |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Raya به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#393 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Dec 2007
ارسالها: 8,575
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 3,977
از ایشان 5,809 بار سپاسگزاري شده است
|
پست های اضافی رو میتونید برید به قسمت ویرایش هر پست و پاکشون کنید....
حالا خود انشا کو بلاخره؟!
__________________
. ...... ![]() راهنمایـی وبلاگ نویسـان|تست سـرعت اينتـرنت|سفر به رویا|معرفی سایت/وبلاگ|اعلام آپدیت وبلاگ|درخواست سايت . .
|
|
|
|
|
|
#394 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Feb 2008
محل سكونت: in the God's hug
ارسالها: 10,291
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 3,089
از ایشان 2,852 بار سپاسگزاري شده است
|
فردي از پروردگار درخواست كرد
تا بهشت و جهنم را به او نشان دهد خداوند پذيرفت. او را وارد اطاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف ديگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه ، نااميد و در عذاب بودند. هر كدام قاشقي داشت كه به ديگ مي رسيد ولي دسته قاشقها بلندتر از بازوي آنها بود به طوري كه نمي توانستند قاشق را به دهانشان برسانند. عذاب آنها وحشتناك بود! آنگاه خداوند فرمود: اكنون بهشت را به تو نشان مي دهم. او به اطاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد ديگ غذا... جمعي از مردم... همان قاشقهاي دسته بلند... ولي در آنجا همه شاد و سير بودند آن مرد گفت: نمي فهمم!!! چرا مردم در اينجا شادند؟ در حالي كه در اطاق ديگر بدبختند؟ با آنكه همه شرايط يكسان است؟ خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است در اينجا ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري مي گذارد چون ايمان دارد كه كسي هست كه در دهانش غذائي بگذارد
__________________
زیر باران ایستاده ام چتر ندارم احساس عاشقانه هم.. |
|
|
|
|
|
#396 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Apr 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 148
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 70
از ایشان 117 بار سپاسگزاري شده است
|
اگر خدا هست پس .....؟
مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت. در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت. آرايشگر گفت: من باور نميكنم خدا وجود داشته باشد. مشتري پرسيد چرا؟ . آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروي و ببيني مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي و درد و رنج وجود داشته باشد؟ مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت. به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد. مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به آرايشگاه برگشت و به آرايشگر گفت: مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند. آرايشگر با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟ من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم. مشتري با اعتراض گفت: پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند. آرايشگر گفت:" آرايشگرها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند " مشتري گفت دقيقا همين است. " خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند. " براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد! |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي Raya به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#397 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Apr 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 148
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 70
از ایشان 117 بار سپاسگزاري شده است
|
کودکی که آماده تولد بود ...
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از پرسید می گویند که فردا مرا به زمین می فرستی اما من به این کوچکی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد از میان فرشتگان بیشمارم یکی را برای تو در نظر گرفته ام او در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد بود. کودک همچنان مردد بود و ادامه داد : اما من اینجا در بهشت جز خندیدن و آواز و شادی کاری ندارم. خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود. کودک ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند در حالی که زبان آنها را نمی دانم؟ خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی راکه ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی. کودک با ناراحتی گفت: اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم چه کنم؟ و خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دستهای تو را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو می آموزد که چگونه دعا کنی . کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسانهای بد هم زندگی می کنند؛ چه کسی از من محافظت خواهد کرد. خدا گفت فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش هم تمام شود. کودک ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که نمی توانم تو را ببینم غمگین خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد، اگر چه من همشه در کنار تو هستم. در آن هنگام، بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین به گوش می رسید. کودک می دانست که بزودی باید سفر خود را آغاز کند. پس سوال آخر را به آرامی از خداوند پرسید: خدایا، اگر باید هم اکنون به دنیا بروم لااقل نام فرشته ام را به من بگو. خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیئت ندارد ولی می توانی او را مادر صدا کنی ... |
|
|
|
|
|
#398 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Feb 2008
محل سكونت: in the God's hug
ارسالها: 10,291
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 3,089
از ایشان 2,852 بار سپاسگزاري شده است
|
دو خطّ موازي زاييده شدند. پسركي در كلاس درس آنها را روي كاغذ كشيد. آن وقت دو خطّ موازي چشمشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند.
خطّ اوّلي گفت: ما ميتوانيم زندگي خوبي داشته باشيم. و خطّ دومي از هيجان لرزيد. خط اوّلي گفت: و خانهاي داشته باشيم در يك صفحهي دنج كاغذ. من روزها كار ميكنم. ميتوانم بروم خطّ كنار يك جادهي دورافتاده و متروك شوم، يا خطّ كنار يك نردبان. خط دومي گفت: من هم ميتوانم خطّ كنار يك گلدان چهارگوش گل سرخ شوم، يا خطّ يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت. خط اوّلي گفت: چه شغل شاعرانهاي! حتماً زندگي خوشي خواهيم داشت... در همين لحظه معلّم فرياد زد: دو خطّ موازي هرگز به هم نميرسند... و بچّهها تكرار كردند: دو خطّ موازي هيچوقت به هم نميرسند. دو خطّ موازي لرزيدند. به همديگر نگاه كردند... و خط دومي زد زير گريه... خط اوّل گفت: نه، اين امكان ندارد. حتماً يك راهي پيدا ميشود. خط دومي گفت: شنيدي كه چه گفتند؟ هيچ راهي وجود ندارد. ما هيچ وقت به هم نميرسيم! ...و دوباره زد زير گريه. خط اوّلي گفت: نبايد نااميد شد. ما از اين صفحهي كاغذ خارج ميشويم و دنيا را زير پا ميگذاريم. بالاخره كسي پيدا ميشود كه مشكل ما را حل كند. خط دومي آرام گرفت... و اندوهناك از صفحهي كاغذ بيرون خزيد. ... از زير در كلاس گذشتند و وارد حياط شدند... و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خطّ موازي شروع شد. آنها از دشتها گذشتند...، از صحراهاي سوزان...، از كوههاي بلند...، از درّههاي عميق...، از درياها...، از شهرهاي شلوغ... سالها گذشت... و آنها دانشمندان زيادي را ملاقات كردند. رياضيدان به آنها گفت: اين محال است. هيچ فرمولي شما را به هم نخواهد رساند. شما همهچيز را خراب ميكنيد. فيزيكدان گفت: بگذاريد از همين الآن نااميدتان كنم. اگر ميشد قوانين طبيعت را ناديده گرفت، ديگر دانشي به نام فيزيك وجود نداشت. پزشك گفت: از من كاري ساخته نيست، دردتان بيدرمان است. شيميدان گفت: شما دو عنصر غير قابل تركيب هستيد. اگر قرار باشد با يكديگر تركيب شويد، همهي مواد خواصّ خود را از دست خواهند داد. ستارهشناس گفت: شما خودخواهترين موجودات روي زمين هستيد. رسيدن شما به هم مساوي است با نابودي جهان! سيّارات از مدار خارج ميشوند، كرات با هم برخورد ميكنند، نظام دنيا از هم ميپاشد. چون شما يك قانون بزرگ را نقض كردهايد. فيلسوف گفت: متأسفم. جمع نقيضين محال است. ... و بالاخره به كودكي رسيدند. كودك فقط يك جمله گفت: شما به هم ميرسيد! يك روز به يك دشت رسيدند. يك نقّاش ميان سبزهها ايستاده بود و نقّاشي ميكرد. خط اوّلي گفت: بيا وارد بوم نقّاشي شويم. در آن حتماً آرامش خواهيم يافت. و آن دو وارد شدند. روي دست نقّاش رفتند و بعد روي قلمش... نقّاش فكري كرد و قلمش را حركت داد... ... و آنها دو ريل قطار شدند كه از دشتي ميگذشت ... و آنجا كه خورشيد سرخ آرامآرام پايين ميرفت، سر دو خطّ موازي عاشقانه به هم ميرسيد! (برگرفته از داستان دو خط، نوشتهي نرگس آبيار) ويرايش توسط siyavash_69 : 05-20-2008 در ساعت 06:45 PM. |
|
|
|
|
|
#399 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Apr 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 148
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 70
از ایشان 117 بار سپاسگزاري شده است
|
اميد
تنها بازمانده يک کشتي شکسته به جزيره کوچک خالي از سکنهاي افتاد. او با دلي لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال ياريرساني از نظر ميگذراند کسي نميآمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پارهها کلبهاي بسازد تا خود را از عوامل زيانبار محافظت کند و داراييهاي اندکش را در آن نگه دارد. اما روزي که براي جستجوي غذا بيرون رفته بود، به هنگام برگشت ديد که کلبهاش در حال سوختن است و دودي از آن به آسمان ميرود. متأسفانه بدترين اتفاق ممکن افتاده و همه چيز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه درجا خشکش زد و فرياد زد: خدايا چطور راضي شدي با من چنين کاري کني؟ صبح روز بعد با صداي بوق کشتياي که به ساحل نزديک ميشد از خواب پريد. کشتياي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسيد: شما از کجا فهميديد من در اينجا هستم؟ آنها جواب دادند، ما متوجه علائمي که با دود ميدادي شديم.! وقتي که اوضاع خراب ميشود، نا اميد شدن آسان است ولي ما نبايد دلمان را ببازيم، چون حتي در ميان درد و رنج، دست خدا در کار زندگيمان است.پس به ياد داشته باش دفعه ديگر اگر کلبهات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهاي برخاسته از آن علائمي باشد که عظمت و بزرگي خدا را به کمک ميخواند. برگرفته ازکتاب آتش اميد،نوشته پريسابهرامي ويرايش توسط Raya : 05-23-2008 در ساعت 11:28 AM. |
|
|
|
|
|
#400 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Apr 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 148
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 70
از ایشان 117 بار سپاسگزاري شده است
|
مایه ننگ ؛ مایه افتخار
چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توی يه مهمونی همديگه رو می بينن و شروع می كنن در مورد زندگی هاشون برای همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكی از اونا بلند ميشه ميره دستشويی. سه تای ديگه صحبت رو می كشونن به تعريف از فرزندانشون… اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی يه كار عالی وارد شد و خيلی سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توی يه شركت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتی برای تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد. دومی: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازی منه. توی يه شركت هواپيمايی مشغول به كار شد و بعد دورهء خلبانی گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه برای تولد صميمی ترين دوستش يه هواپيمای خصوصی بهش هديه داد. سومی: خيلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده. اون توی بهترين دانشگاههای جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه برای تولد بهترين دوستش يه ويلای ۳۰۰۰ متری بهش هديه داد. هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك می گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تای ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت كرديم. راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعريف كنی؟ چهارمی گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توی يه كلوپ مخصوص كار ميكنه. سه تای ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحی! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضی نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره. اتفاقا" همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمی ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيمای خصوصی و يه ويلای ۳۰۰۰ متری هديه گرفت! |
|
|
|
|
|
#401 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Apr 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 148
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 70
از ایشان 117 بار سپاسگزاري شده است
|
پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.
مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد." پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است. پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود". پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم" پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه". ويرايش توسط Raya : 06-06-2008 در ساعت 09:43 PM. |
|
|
|
|
|
#402 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Apr 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 148
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 70
از ایشان 117 بار سپاسگزاري شده است
|
گویند: صاحبدلی ، برای اقامه ی نماز به مسجدی رفت .
نمازگزاران،همه اورا شناختند؛پس ازاوخواستندکه پس ازنماز، بر منبر رود و پند گوید . او پذیرفت . نماز جماعت تمام شد . چشم ها همه به سوی او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله ی نخست منبر نشست . بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود . آن گاه خطاب به جماعت گفت : مردم ! هر کس از شما که می داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد ، برخیزد ! کسی برنخاست . گفت: حالا هر کس از شما که خود را آماده مرگ کرده است ، برخیزد ! بازکسی برنخاست . گفت : شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید؛اما برای رفتن نیز آماده نیستید ! ويرايش توسط Raya : 06-08-2008 در ساعت 02:01 PM. |
|
|
|
|
|
#403 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Jan 2008
ارسالها: 3,422
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 626
از ایشان 1,184 بار سپاسگزاري شده است
|
ريشه زندگي روزي تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم. شغلم را دوستانم را ، مذهبم را زندگي ام را ! به جنگلي رفتم تا براي آخرين بار با خدا صحبت كنم.به خدا گفتم : آيا ميتواني دليلي براي ادامه زندگي برايم بياوري؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد.او گفت :آيا سرخس و بامبو را ميبيني؟پاسخ دادم :بلي . فرمود : هنگامي كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم ، به خوبي ازآنها مراقبت نمودم .به آنها نور و غذاي كافي دادم.دير زماني نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا گرفت اما از بامبو خبري نبود.من از او قطع اميد نكردم. در دومين سال سرخسها بيشتر رشد كردند وزيبايي خيره كنندهاي به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبري نبود. من بامبوها را رها نكردم . در سالهاي سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند.اما من باز از آنها قطع اميد نكردم . در سال پنجم جوانه كوچكي از بامبو نمايان شد. در مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشه هاي بامبو به اندازه كافي قوي شوند. ريشه هايي كه بامبو را قوي ميساختند و آنچه را براي زندگي به آن نياز داشت را فراهم ميكردند. خداوند در ادامه فرمود: آيا ميداني در تمامي اين سالها كه تو درگير مبارزه با سختيها و مشكلات بودي در حقيقت ريشه هايت را مستحكم ميساختي . من در تمامي اين مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبو ها را رها نكردم. هرگز خودت را با ديگران مقايسه نكن و بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايي جنگل كمك ميكنند. زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد ميكني و قد ميكشي! از او پرسيدم : من چقدر قد ميكشم. در پاسخ از من پرسيد : بامبو چقدر رشد ميكند؟ جواب دادم : هر چقدر كه بتواند. گفت : تو نيز بايد رشد كني و قد بكشي ، هر اندازه كه بتواني. به ياد داشته باش كه من هرگز تو را رها نخواهم كرد. ... ![]() |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي مهتاجون به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#404 (permalink) |
|
Expert
![]() تاريخ عضويت: Apr 2006
محل سكونت: تهران
ارسالها: 2,051
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 460
از ایشان 822 بار سپاسگزاري شده است
|
آش کشک ـداستانک خدمت شما عارضم که قضیه ما از پس از خدمت شریف سربازی با مدرک لیسانسی در دست آغاز گردید که هنوز به سرانجام چندانی نرسیده ست وبا مدرکی دردست وجیبی خالی وهزار امید پوشالی به امید خبرنگار شدن وچه میدانم کاری ونانی با لیسانس ما، خبر دست اول فامیل شده بودیم و همچنىن درخدمت تاکسی رانان محترم که بادویست تومان کرایه ، راهی جز صراط مستقیم نمی شناختند . شبانه ها نیز با پیکان پدر ِادیب ودبیر بازنشسته ام که میان دیوان های شعربزرگان روزوشبی میگذراند وگاه دوبیتی ها و اشعار کوتاه وبلند من درآوردی خود را، به فردوسی نامدارورستم ازهمه جا بی خبر نسبت میداد( که هرچه میگشتی اثری از چنین آثاری درشاهنامه که یافت نمی شد،هیچ!... ماهم با یک نمه قریحه شعر، شبها نیز جهت تهىه کرایه تاکسی براى فردائی دیگر بدنبال کار همچنان دربدر کوچه های تهران بودیم! ...و خود نىز یکی از صدهزار تاکسی شخصی های شب !... وگاه گداری هم دوبیتی های وکوتاه بیتی هائی ، به تمسخر زندگی خود میسرودیم! وحالازشما چه پنهان که شبی از این هزار ویکشب که شهرزاد قصه گو قصه دربدری ما را میگفت، دست از پا دراز تر وبا جیبی از دیروز خالی تر وارد بقالی حاج آقا شدیم که با داشتن ۵ پسر همیشه بدلیل" نمیدانم چرا" میگفت تو عین پسر خودم میمانی ! به رسم ادب یاد گرفته از پدر، سلامی بلند ادعا کرده وتشنه لب گفتیم : حاج آقا یک نوشایه برای ما باز کن لطفا. که صدای خنده او در فضای خالی شب پیچید که پسرجان چه گلی به سر ما زدی که حالانوشابه هم برایت باز کنیم! هاج وواجی برجامانده سوال نمودیم حاج اقا اتفاقی افتاده است؟! ـ مگر میخواستی ازاین بیشتراتفاقی هم بیافتد ، شیرینی خوران راه می اندازی ومارا بی خبر میگذاری باریکلا پسر ! آفرین!!! شوک خورده ومبهوت پرسیدم شیرینی ؟ من کجا ؟ کی؟ گفت همین مانده بود که انکار هم بکنی ، میدانی که پسر بزرگم قاسم هم مدرکش را گرفته وبا سرمایه کوچکی ازمن برای خودش کار فراهم کرده میخواستم فاطمه دختر همسایه شما را برایش خواستگاری کنم که دخترم گفت : فاطمه شیرینی خورده رسول اقاست لبخندی زده گفتم حاج اقا میدانی که مادر فاطمه دوست صمیمی مادرم است ومادر گاهی فاطمه را عروس من خطاب میکند همین وبس! ما نه حرف زده ایم نه شیرینی خورده ایم ـ برو پسر جان تا جائی که من میدانم فاطمه خیلی هم دوستت دارد ومنتظر پیدا کردن کارجنابعالی تمامی خواستگارانش را هم جواب کرده وهمه درمحل میداند او شیرینی خورده توست چنان گیج شده بودم که تشنگی که هیچ زندگی را هم از سر پرانده نمیدانم چگونه بخانه رسیدم صدای شیر باز آب داخل حوض وسبزیجات شسته شده کنار آن تشنگی را به خاطر مشوش بازگردانیده با سلام و یاالله... وارد شدیم و صدای چندین خانم ودرمیان آنها صدای فاطمه نیز بگوشم خورد نیم نگاهی به تخت چوبی مفرش کنار حیاط انداخته دیدم چند همسایه وهمچنین فاطمه در کنار سماور مادر نشسته اند و دریافتیم که باید سبزی های شسته شده کار همین ایل همسایه ها بوده باشدکه مادر گفت خسته نباشی پسر جان ... هروقت خستگیت در رفت آن دیگهای بزرگ آش را از زیرزمین برایم بیاور بشورم که فردا آش نذری پزان داریم! زمان آش رشته مادر که محبوب همسایه ها هم بود ونذر داشتن گل پسر بیکارو دربدری مثل من کار هرسال مادر درروز تولد حضرت محمد بود ومادر افزوده نذرآش کشکی هم کرده ام که انشالله تا تولد حضرت فاطمه الزهرا انشالله بامید خدا، تو کار پیداکنی وفاطمه عروسم را دیگر بخانه بیاوری صدای انشالله انشالله وضربه مغزی وارده برمن نگاهم را به چهره فاطمه انداخت که چهره گلگون با لبخند وامیدی درنگاه مرا نگاه میکرد نگاه دزدیده سر به پائین انداختم وگفتم : با اجازه ...و وارد اتاق گردیم.. دیگر کارم درآمده بود حسابی... حالا دیگر خر بیاروباقالی بار کن واز بخت بد باقالی هم برای فروش نداشتیم که نانی بما بدهد تازه شیرینی خورده هم شده بودیم!!! با ورود بداخل واتاق دیدن پدردرمیان کتابهای بسیار وآن عینک سیاه با سلام رسای همیشگی ما اما به سرایش شعر دیگری منجر شد که: چنین گفت رستم به افراسیاب.... دنباله حرفش را گرفته گفتم بعله پدر جان: چنین گفت رستم به افراسیاب برو جان من کشک خود را بساب تو هرچه بگردی دراین روزگار نگیرد تقاضای کارت جواب چو نذری شده آش کشکى کنون رسیده دگر کار ما بر جنون شده فاطمه همسر م تا ابد چه گویم که دل شد سرائی ز خون! پدر قهقه ای سر داد و وگفت بازهم نشد؟! پسر جان تاافراسیاب داردکشک آش رشته شما را می سابد فکری بحال خودت بکن که تا جائی که شنیدم علنا الان فاطمه را بنا مت زدند و شیرینی خورده هم شدی! بچه زرنگ چک وچانه نزده بهترین دختر محل راهم بنام خودش کرد!! عجب!!! وخندىد . پدر بااینکه همیشه دراتاق بود اما گوشهای سنگینش درمواقع لازمه بخوبی می شنید جواب دادم بعله پدرجان در جریان این امر خطیر خانمان برانداز هستم یکی نیست بمادر بگوید آخر مادرجان ، دوسالى هست که ماهمه ى تهران وخارج وداخل شهر را زیر ورو کردیم بدنبال کار! آخردیگر شیرینی خورانت چه بود! وجلوى دروهمساىه ،دختر مردم را بنام ما مى کند .آى روزگار ...وباز طبع شعرم گل کرد که: عجب دیدم از پهنه روزگار که ویلان بگردم پی کار و کار کنون مادرم شد به گُردم سوار نپرسیده ازمن نهاده قرار گذارم من آن آش کشکی به بار بیا نام دختر بنامت گذار !!! پدر همچنان میخندید ....وزیر لب گفت خیلی هم دلت بخواهد ،دختربه این خوبی کجا گیرت می آمد!!! .... قضیه زندگانی سرشار از فاجعه ى ما باین ختم نگردید که به روزی روزنامه ای مارا بکار دعوت کرد وآش کشک مادر هم بر پا شد ودختر به خانه بخت رسیده وبدبختی به خانه ی من قدوم مبارکه اى داشت و ما همچنان با اجازه جمع در حال سائیدن کشک آشی هستیم که مادر مکرمه محترمه برایمان بار گذاشتندوبا دوسر عائله هم، نشد ختم این معامله! وآخر به اندوهی کتاب متبرکه حافظ گشوده ونیت کردیم بگو چه خاکی بر سر بریزم که بسیار جیبم خالی وروزگار برمن تنگ است وجواب بیآمد: مزرع سبز فلک دیدم وماه مه نو یادم از کشته خویش امد وهنگام درو گفتم ای بخت بخفتید ی وخورشید دمید گفت بااینهمه از سابقه نو مید مشو! ... به زبان امده گفتم به حافظ عزىز زمان: مزرع سبز فلک دیدم وداس مه نو یادم از کشته خویش آمد وهنگام درو آش کشکی شده بر هستى من همچو علّو پول کارم شده خرج زن ونانی وپلو ! صاحب خانه که امروز بیامد به جلو گفته از خانه ما بر سر این ماه برو ! هشت ما در پی نه ...روز و شبی مانده گرو ته جبیبم که نماند ... نه یکی دانه جو خسته شد جانم... وتن ، گشته چه بیمار ولو باز گوئی که تو از سابقه نومید مشو؟!! ... درنهایت هم از آنهمه اشعار ناب شاعران کهن دیروز وامروز سرانجام رسیدیم به همان ضرب المثلهای عامیانه قرن که آش کشکه خالته بخوری پاته نخوری پاته! بماند که این آش کشک با یه من روغن بروی آن ...دروغ چرا؟... کار کسی جز مادر عزیزوارم نبود ! بروم که فاطمه عزیز به غر زدنى افتاده ودوقلو هایم نیز گریانند! ... از همه دوستان معذرت این داستان طنز بود . نویسنده : ف.ه ش تاریخ نگارش:پنجشنبه ۱۶ خرداد
__________________
من از خاک آمده ام گويی
و به خاک بازمي گردم بی ادعا دور باطلی است اين زمين گرد جفا نمی کنم تا مزد وفا بستانم |
|
|
|
|
|
#405 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Jan 2008
محل سكونت: پايتخت
ارسالها: 12,656
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 5,386
از ایشان 3,458 بار سپاسگزاري شده است
|
نميدونم عبرتي توشداره يا نه!ولي قشنگه به نظر من!
روزی پسر کوچکی در خیابان، سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن سکه آن هم بدون زحمت خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که او بقیه روزهای عمرش هم با چشم های باز سرش را به سمت پایین بگیرد و به دنبال سکه بگردد! او در مدت زندگی اش، 296 سکه 1 سنتی، 48 سکه 5 سنتی، 19 سکه 10 سنتی، 16 سکه 25 سنتی، 2 سکه نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده پیدا کرد، یعنی جمعا 13 دلار و 26 سنت. اما در برابر به دست آوردن این ثروت! او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید، درخشش 157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد. او هیچگاه ابرهای سفیدی را که بر فراز آسمان ها در حرکت بودند، ندید. و پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزیی از خاطرات او نشد...
__________________
آفتاب هم با همه بدي ها و خوبي هاش به خاطره ها پيوست.حلالم كنيد... |
|
|
|