|
|||||||
| داستان و داستان نویسی انجمن نویسندگان محلی برای تمام کسانی که از نوشتن لذت میبرند. |
![]() |
|
|
LinkBack | ابزارهاي موضوع | نحوه نمايش |
|
|
#406 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Jan 2008
محل سكونت: پايتخت
ارسالها: 12,659
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 5,386
از ایشان 3,454 بار سپاسگزاري شده است
|
روزی روزگاری شیطان به فکر سفر افتاد. با خود عهد کرد تازمانی که انسانی نیابد که بتواند او را به حیرت وا دارد، از این سفر بر نگردد. نیم دو جین روح را در خورجین ریخت. نان جویی بر داشت و به راه افتاد. رفت و رفت و رفت. هزاران فرسنگ راه رفت تا اینکه تردید در دلش جوانه بست که شاد تصمیم غلطی گرفته باشد.
در هیچ کدام از جاده های دنیا به هیچ تنابنده ای که توجه او را جلب کند ویا حتی کنجکاوی او را بر انگیزد، بر نخورد. دیگر داشت خسته می شد. تصمیم گرفت به مکان مقدسی سر بزند؛ ولی حتی آنجا هم، که همیشه مبارزه ای ریشه دار از زمانهای دور، علیه او جریان داشت، هیچ چیز نتوانست حیرت زده اش کند. دلسرد و نا امید و افسرده در سایه درخت زان ایستاده بود که رهگذری گرما زده با کیفی بر دوش کنا او ایستاد. کمی که استراحت کرد خواست به رفتنش ادامه دهد. مرد قبل از اینکه به راه خود ادامه دهد، به او گفت:"تو شیطان هستی!" ابلیس حیرت زده پرسید:"از کجا فهمیدی؟!" " از روی تجربه ام گفتم. ببین من فروشنده دوره گردم. خیلی سفر می کنم و مردم را خوب می شناسم . در نتیجه در همین ده دقیقه ای که اینجا هستیم، تو را شنا ختم. چون: مثل کنه به من نچسبیدی، پس مزاحم یا گدا نیستی ! از آب و هوا شکایت نکردی، پس احمق نیستی ! به من حمله نکردی، پس راهزن نیستی ! به من حتی سلام نکردی، پس شخص محترمی نیستی ! از من نپرسیدی داخل کیفم چه دارم، پس فضول هم نیستی ! حالا که نه مزاحمی، نه احمق، نه راهزن، نه محترم، نه فضول پس آدمیزاد نیستی ! هیچ کس نیستی ! پس خود شیطانی !" شیطان با شنیدن این حرفها کلاه ازسر برداشت و کله اش را خاراند. مرد با دست به پاها یش زد و گفت:"خوبه! تازه، شاخ هم که داری!"
__________________
آفتاب هم با همه بدي ها و خوبي هاش به خاطره ها پيوست.حلالم كنيد... |
|
|
|
|
|
#407 (permalink) |
|
کاربر
![]() تاريخ عضويت: Apr 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 148
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 70
از ایشان 117 بار سپاسگزاري شده است
|
موفقیت و سقراط
مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید که چیست. سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد به نزدیکی رودخانه بیاید. هر دو حاضر شدند. سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود. وقتی وارد رودخانه شدند و آب به زیر گردنشان رسید سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان، او را شگفت زده کرد. مرد تلاش می کرد تا خود را رها کند اما سقراط قوی تر بود و او را تا زمانی که رنگ صورتش کبود شد محکم نگاه داشت. سقراط سر مرد جوان را از آب خارج کرد و اولین کاری که مرد جوان انجام داد کشیدن یک نفس عمیق بود. سقراط از او پرسید، " در آن وضعیت تنها چیزی که می خواستی چه بود؟" پسر جواب داد: "هوا" سقراط گفت:" این راز موفقیت است! اگر همانطور که هوا را می خواستی در جستجوی موفقیت هم باشی بدستش خواهی آورد" رمز دیگری وجود ندارد.
__________________
خدا نکنه تا آدم نشدیم دنیا بهمون رو بیاره ... !! |
|
|
|
|
|
#408 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Apr 2006
محل سكونت: همين نزديكيا
ارسالها: 5,459
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 863
از ایشان 1,999 بار سپاسگزاري شده است
|
همین چند روز پیش، یولیا واسیلیاِونا پرستار بچههایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم. به او گفتم: بنشینید، یولیا واسیلیاِونا! میدانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمیآورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سیروبل به شما بدهم این طور نیست؟ چهل روبل. نه من یادداشت کردهام، من همیشه به پرستار بچههایم سی روبل میدهم. حالا به من توجه کنید.. شما دو ماه برای من کار کردید. دو ماه و پنج روز. دقیقا دو ماه، من یادداشت کردهام. که میشود شصت روبل. البته بایدن نه تا یکشنبه از آن کسر کرد همان طور که میدانید یکشنبهها مواظب کولیا نبودید و برای قدم زدن بیرون میرفتید و سه تعطیلی… یولیا واسیلیاونا از خجالت سرخ شده بود و داشت با چینهای لباسش بازی میکرد ولی صدایش درنمیآمد. سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را میگذاریم کنار. کولیا چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب وانیا بودید فقط وانیا و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچهها باشید. دوازده و هفت میشود نوزده. تفریق کنید… آن مرخصیها… آهان… چهل ویکروبل، درسته؟ چشم چپ یولیا واسیلیاِونا قرمز و پر از اشک شده بود. چانهاش میلرزید. شروع کرد به سرفه کردنهای عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت. و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید. فنجان قدیمیتر از این حرفها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حسابها رسیدگی کنیم. موارد دیگر: به خاطر بیمبالاتی شما کولیا از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. 10 تا کسر کنید. هم چنین بیتوجهی تان باعث شد که کلفت خانه با کفشهای وانیا فرار کند شما میبایست چشمهایتان را خوب باز میکردید. برای این کار مواجب خوبی میگیرید. پس پنج تا دیگر کم میکنیم... در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید. یولیا واسیلیاِونا نجواکنان گفت: من نگرفتم امّا من یادداشت کردهام. خیلی خوب شما، شاید … از چهل ویک بیست و هفتا برداریم، چهارده تا باقی میماند. چشمهایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق میدرخشید. طفلک بیچاره ! من فقط مقدار کمی گرفتم. در حالی که صدایش میلرزید ادامه داد، من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم نه بیشتر. دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به کنار، میکنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما، سهتا، سهتا، سهتا … یکی و یکی. یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آن را گرفت و توی جیبش ریخت. به آهستگی گفت، متشکّرم. جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق. پرسیدم : چرا گفتی متشکرم؟ به خاطر پول. یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه میگذارم؟ دارم پولت را میخورم؟ تنها چیزی میتوانی بگویی این است که متشکّرم؟ در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند. آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد.. من داشتم به شما حقه میزدم، یک حقه کثیف حالا من به شما هشتاد روبل میدهم. همشان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده. ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرااعتراض نکردید؟ چرا صدایتان درنیامد؟ ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟ لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است. به خاطر بازی بیرحمانهای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم. برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت، متشکرم. پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکرکردم در چنین دنیایی چقدر راحت میشود زورگو بود. آنتوان چخوف
__________________
دیوانگیات را جشن بگیر!... زیرا در این دنیا، جایی که تمام بشریت بیمار است، عاقل شدن چنان است که به نظر دیوانه خواهی رسید |
|
|
|
|
|
#409 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Apr 2006
محل سكونت: همين نزديكيا
ارسالها: 5,459
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 863
از ایشان 1,999 بار سپاسگزاري شده است
|
شيخ بهايی
روزى شاه عباس به شیخ بهایى گفت : دلم مىخواهد ترا قاضى القضات كشور نمایم تا همانطور كه معارف را منظم كردى دادگسترى را هم سر و صورتى بدهی، بلكه احقاق حق مردم بشود. شیخ بهایى گفت: قربان من یك هفته مهلت مىخواهم تا پس از گذشته آن و اتفاقاتى كه پیش آمد خواهد كرد چنانچه باز هم اراده ی ملوكانه بر این نظر باقى باشد دست به كار شوم و الا به همان كار فرهنگ بپردازم. شاه عباس قبول كرد و فردا شیخ سوار بر الاغش شده و به محل مصلاى خارج از شهر رفت و افسار الاغش را به تنه درختى بست و وضو ساخت و عصایه خود را كنارى گذاشت و براى نماز ایستاد، در این حال رهگذرى كه از آنجا مىگذشت، شیخ را شناخت، پیش آمد سلامى كرد. شیخ قبل از عقد نماز جواب سلام را داد و گفت: اى بنده ی خدا من مىدانم كه ساعت مرگ من فرار رسیده و در حال نماز زمین مرا بلع مىكند تو اینجا بنشین و پس از مرگ من الاغ و عصاى مرا بردار و برو به شهر به منزل من خبر بده و بگو شیخ به زمین فرو رفت . لیكن چون قدرت و جرات دیدن عزرائیل را ندارى چشمانت را بر هم بگذار و پس از خواندن هفتاد مرتبه قل هو الله احد مجددا چشم هایت را باز كن و آن وقت الاغ و عصاى مرا بردار و برو. مرد با شنیدن این حرف از شیخ بهایى با ترس و لرز به روى زمین نشست و چشمان خود را بر هم نهاد و شیخ هم عمامه خود را در محل نماز به جاى گذاشته ، فوراً به پشت دیوارى رفت و از آنجا به كوچهاى گریخت و مخفیانه خود را به خانه خویش رسانیده و به افراد خانواده خود گفت : امروز هر كس سراغ مرا گرفت بگوئید به مصلا رفته و برنگشته فردا صبح زود هم من مخفیانه مىروم پیش شاه و قصدى دارم كه بعداً معلوم مىشود. شیخ بهایى فردا صبح قبل از طلوع آفتاب به دربار رفت و چون از مقربین بود هنگام بیدار شدن شاه اجازه تشرف حضور خواست و چون شرفیابى حاصل كرد عرض كرد : قبله گاها مىخواهم كوتاهى عقل بعضى از مردم و شهادت آنها را به راى العین از مد نظر شاهانه بگذرانم و ببینید مردم چگونه عقل خود را از دست مىدهند و مطلب را به خودشان اشتباه مىنمایند. شاه عباس با تعجب پرسید : ماجرا چیست ؟ شیخ بهایى گفت : من دیروز به رهگذرى گفتم كه چشمت را هم بگذار كه زمین مرا خواهد بلعید و چون چشم بر هم نهاد من خود را مخفى ساخته و به خانه رفتم و از آن ساعت تا به حال غیر از محارم خودم كسى مرا ندیده و فقط عمامه خود را با عصا و الاغ در محل مصلى گذاشتم ولى از دیروز بعدازظهر تا به حال در شهر شایع شده كه من به زمین فرو رفتم و این قدر این حرف به تواتر رسیده كه همه كس مىگوید من خودم دیدم كه شیخ بهایى به زمین فرو رفت . حالا اجازه فرمایید شهود حاضر شوند! به دستور شاه مردم در میدان شاه و مسجد شاه و عمارتهاى عالى قاپو و تالار طویله و عمارت مطبخ و عمارت گنبد و غیر اجتماع نمودند ، جمعیت به قدرى بود كه راه عبور بر هر كس بسته شد ، لذا از طرف رئیس تشریفات امر شد كه از هر محلى یك نفر شخص متدین و صحیح العمل و فاضل و مسن و عادل براى شهادت تعیین كنند تا به نمایندگى مردم آن محل به حضور شاه بیاید و درباره فقدان شیخ بهایى شهادت بدهند . بدین ترتیب 17 نفر شخص معتمد واجد شرایط از 17 محله ی آن زمان اصفهان تعیین شدند و چون به حضور رسیدند ، هر كدام به ترتیب گفتند : به چشم خود دیدم كه چگونه زمین شیخ را بلعید ! دیگرى گفت : خیلى وحشتناك بود ناگهان زمین دهان باز كرد و شیخ را مثل یك لقمه غذا در خود فرو برد . سومى گفت: به تاج شاه قسم كه دیدم چگونه شیخ التماس مىكرد و به درگاه خدا تضرع مىنمود . چهارمى گفت : خدا را شاهد مىگیرم كه دیدم شیخ تا كمر در خاك فرو رفته بود و چشمانش از شدت فشارى كه بر سینهاش وارد مىآمد از كاسه سر بیرون زده بود. به همین ترتیب هر یك از آن هفده نفر شهادت دادند. شاه با حیرت و تعجب به سخنان آنها گوش مىكرد . عاقبت شاه آنها را مرخص كرد و خطاب به آنها گفت: بروید و اصولاً مجلس عزا و ترحیم هم لازم نیست زیرا معلوم مىشود شیخ بهایى گناهكار بوده است ! وقتى مردم و شاهدان عینى رفتند ، شیخ مجدداً به حضور شاه رسید و گفت : قبله ی عالم . عقل و شعور مردم را دیدید؟ شاه گفت : آرى ، ولى مقصودت از این بازى چه بود؟ شیخ عرض كرد: قربان به من فرمودید، قاضى القضات شوم. شاه گفت : بله ولى چطور؟ شیخ گفت: من چگونه مىتوانم قاضى القضات شوم با علم به اینكه مردم هر شهادتى بدهند معلوم نیست كه درست باشد، آن وقت مظلمه گناهكاران یا بى گناهان را به گردن بگیرم. اما اگر امر مىفرمایید ناگریز به اطاعتم و آنگاه موضوع المامور و المعذور به میان مىآید و بر من حرفى نیست! شاه عباس گفت: چون مقام علمى تو را به دیده ی احترام نگاه كرده و مىكنم لازم نیست به قضاوت بپردازى ، همان بهتر كه به كار فرهنگ مشغول باشى. از آن پس شیخ بهایى براى ترویج علوم و معارف زحمت بسیار كشید و مقامه شامخه علما را به حدى به درجه تعالى رسانید كه همه كس آنان را مورد تكریم و تعظیم قرار مىداد. |
|
|
|
|
|
#410 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,889
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,830
از ایشان 3,534 بار سپاسگزاري شده است
|
مسافری با یک الاغ ، یک خروس و در دست داشتن چراغ روغنی مسافرت می کرد . شبی او در جنگل سکونت کرد . چراغ روغنی را روشن کرد , اما ناگهان باد تندی آمد و چراغ را خاموش کرد . در تاریکی حیوانات وحشی خروس را خوردند و الاغ نیز گم شد . مسافر بیچاره مانده بود و نمی دانست باید چکار کند . صبح روز بعد ، وی به دهکده ای رسید . روستاییان به وی گفتند که دیشب راهزنان در جنگل بودند ، اگر چراغ روغنی خاموش نمی شد ، راهزنان وی را می یافتند . اگر خروس توسط حیوانات خورده نمی شد ، بانگ خروس توجه راهزنان را جلب می کرد و ، اگر الاغ گم نمی شد ، صدایش پناهگاه مرد را مشخص می کند . مسافر بعد از شنیدن این خبر خود را خوشبخت ترین فرد دنیا دانست .
__________________
عجب صبری خدا دارد! |
|
|
|
|
|
#411 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,889
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,830
از ایشان 3,534 بار سپاسگزاري شده است
|
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم". |
|
|
|
|
|
#412 (permalink) |
|
انا الانسان لفی خسر
تاريخ عضويت: Jun 2008
محل سكونت: ایـــــــــــــــــــــــــــــران
ارسالها: 2,781
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 2,740
از ایشان 2,044 بار سپاسگزاري شده است
|
یک بستنی ساده
پسر بچهای وارد یک بستنیفروشی شد و پشت میزی نشست. پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد. پسر بچه پرسید: یک بستنی میوهای چند است؟" پیشخدمت پاسخ داد : " ۵۰ سنت". پسربچه دستش را در جیبش فرو برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسید:" یک بستنی ساده چند است؟" در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند. پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد: "۳۵ سنت". پسر دوباره سکههایش را شمرد و گفت: "لطفا یک بستنی ساده". پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک نیز پس از خوردن بستنی، پول را به صندوق پرداخت و رفت. وقتی پیشخدمت بازگشت، از آنچه دید حیرت کرد. آنجا در کنار ظرف خالی بستنی ، دو سکه پنج سنتی و پنچ سکه یک سنتی گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمت !!!
__________________
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ز هرچه بار تعلق پذیرد آزاد است ![]() کار گُل زار شــود گر تو به گلـــزار آیی نرخ یوسف شکند چون تو به بازار آیی الهم عجل لِولیّک الفرج
![]() |
|
|
|
|
|
#413 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,889
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,830
از ایشان 3,534 بار سپاسگزاري شده است
|
روزی پیر مردی با پسرش همراه با تمام دارایی خود یعنی یک اسب زندگی میکرد.
زندگی بر وفق مراد بود و زمان نیز میگذشت. روزی اسب پیر مر گریخت و رفت تمام اهل آبادی به پیر مرد میگفتند: پیر مرد بد شانسی آوردی اسبت که رفت دیگر چه کار می خواهی بکنی ؟ و پیر مرد با لبخند جواب میداد :همه چیز به خوبی پیش میرود توکل بر او . چند روز بعد اسب پیر مرد با یک گله اسب باز گشت همه اهل آبادی به پیر مرد میگفتند : چه خوش شانسی که یکی رفت و چند آمد و پیر مرد با لبخند جواب میداد :همه چیز به خوبی پیش میرود توکل بر او . چندی بعد پسر پیر مرد در حال تعلیم اسبها افتادو پایش شکست. و باز همان اهالی به اوگفتند: پیر مرد بد شانسی آوردی پای پسرت شکست دست تنها شدی . و باز همان جمله بود که:همه چیز به خوبی پیش میرود توکل بر او . چند روز بعد از طرف حاکم فرمان رسید که همه جوانان باید به جنگ بروند. در آن آبادی همه رفتند اما پسر پیر مرد ماند و کمک حال پدر شد . |
|
|
|
|
|
#414 (permalink) |
|
انا الانسان لفی خسر
تاريخ عضويت: Jun 2008
محل سكونت: ایـــــــــــــــــــــــــــــران
ارسالها: 2,781
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 2,740
از ایشان 2,044 بار سپاسگزاري شده است
|
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العملمردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت ازكنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط برنمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرارداد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آنسكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعي ميتواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد...
|
|
|
|
|
|
#415 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,889
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,830
از ایشان 3,534 بار سپاسگزاري شده است
|
به آسفالت ترک خورده ی کوچه خيره شدم
-خانوم چيزی گم کردين؟ -بله؟ -پرسيدم چيزی گم کردين؟ چيزی؟ چيزی گم کرده ام؟ درسته چيزی گم کرده ام -بله ، يه چيزی گم کردم -کی گم شده؟ هر چقدر فکر ميکنم چيزی به خاطرم نميرسه. با سردرگمی جواب ميدم: نميدونم -اينجا افتاده؟ -نميدونم تو همين کوچه بايد گمش کرده باشم ، واسه يه کاری اومدم اينجا ، سر کوچه که نگاه کردم بود اما الان ديدم نيست ببينم، اسم اينجا کوچه زندگيه ديگه نه؟ -بله اسمش همينه، حالا چی گم کردين؟ سرم رو بالا ميآرام و تو چشاش زل ميزنم از حالته نگاهم ميره عقب "خودم رو آقا، خودم رو گم کردم |
|
|
|
|
|
#416 (permalink) |
|
انا الانسان لفی خسر
تاريخ عضويت: Jun 2008
محل سكونت: ایـــــــــــــــــــــــــــــران
ارسالها: 2,781
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 2,740
از ایشان 2,044 بار سپاسگزاري شده است
|
مردي صبح از خواب بيدار شد وديد تبرش ناپديد شده، شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده باشد.براي همين تمام روز اورازير نظر گرفت.
متوجه شد كه همسايه اش در دزدي مهارت دارد مثل يك دزد راه مي رود، مثل دزدي كه مي خواهد چيزي را پنهان كند پچ پچ مي كند. آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه اش برگردد لباسش را عوض كند و نزد قاضي برود و از او شكايت كند. اما همين كه وارد خانه شد تبرش راپيدا كرد.زنش آن را جابه جا كرده بود.مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه اش را زير نظر گرفت و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه ميرود ،حرف ميزند و رفتار مي كند. !!!! |
|
|
|
|
|
#417 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Jan 2008
ارسالها: 3,422
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 626
از ایشان 1,184 بار سپاسگزاري شده است
|
يادتون باشه که همیشه عزیزانمون را در بهترین زمان فراموش نکنیم
.. مردی در مقابل گل فروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود. وقتی از گل فروشی خارج شد دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه می کرد . مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید :دختر خوب ، چرا گریه می کنی ؟ دختر در حالی که گریه می کرد گفت: می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی فقط 75 سنت دارم در حالی که گل رز 2 دلار می شود/ مرد لبخندی زد و گفت:با من بیا ، من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ می خرم . وقتی از گل فروشی خارج می شدند مرد به دختر گفت: مادرت کجاست ؟ می خوای برسونمت ؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت : آنجا و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد . مرد او را به قبرستان برد و دختر روی قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت. مرد دلش گرفت ، طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد. یادت نره یک مادری دارید که همیشه با شما بوده و هست. ![]() |
|
|
|
|
|
#418 (permalink) |
|
Addict
![]() تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: سرزمین آرزوها
ارسالها: 11,889
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,830
از ایشان 3,534 بار سپاسگزاري شده است
|
جوانمردي از بياباني مي گذشت . ازمسافتي دور آدمي را ديد نقش بر زمين. خواهان كمك. با سرعت تمام به سوي او شتافت . غريبي بود تشنه و گرسنه در حال جان كندن . از اسب پايين آمد ، مشك آب را بر لبهاي خشكيده او گذاشت . آنقدر آبش داد تا سيراب شد. او جاني دوباره گرفت و رمقي تازه پيدا كرد . اما تيغ بر جوانمرد كشيد و اورا به شدت وتا حد مرگ زخمی کردوسوار بر اسب او شد كه برود. جوانمرد در بی حالی او را صدا كرد و گفت : از كاري كه كردي در هيچ مجلسي سخن مگو مرد از سر شگفتي علت اين امر را جويا شد . او پاسخ داد و گفت : تو اكنون يك جوانمرد را كشتي. اما اگر بيان اين موضوع نقل مجالس شود فتوت و جوانمردي كشته خواهد شد . آنگاه هيچ مرد رشيدي را نخواهي يافت كه در بيابان دست افتاده اي را بگيرد. |
|
|
|
|
|
#419 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Apr 2008
محل سكونت: شیراز
ارسالها: 1,552
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 303
از ایشان 741 بار سپاسگزاري شده است
|
“وانكا”
پسربچهاي نه ساله به نام وانكا ژوكوف كه او را سه ماه پيش براي شاگردي به كفشدوزي آلياخين سپرده بودند شب جشن تولد عيسي مسيح خوابش نمي برد. او صبر كرد تا صاحب دكان همراه زن و كارگرانش براي دعاي شب عيد به كليسا بروند. آنوقت از گنجه صاحب دكان شيشه مركب، قلم و سرقلمي زنگزده برداشت و صفحهاي كاغذ مچاله را باز كرد و شروع به نوشتن كرد. - “ بابا بزرگ عزيز، كنستانتين ماكاريچ، من به تو كاغذ مي نويسم. عيد شما مبارك. خدا همه چيز به شما بده! من كه ننه بابا ندارم، تنها تو برام باقي موندي”. پدر بزرگ وانكا پيرمردي شصت و پنج ساله ، كوتاه و لاغر اما فوقالعاده چابك و فرز بود. صورتي هميشه خندان و چشماني مست داشت. او به عنوان نگهبان شبانه در خانواده ژيوارف خدمت ميكرد. روزها را يا در اتاق خدمتكاران مي خوابيد و يا به شوخي و خوشمزگي با كلفتها ميگذراند. شبها پوستين گشادي ميپوشيد، دور خانه و باغ ارباب ميگشت و قاشقهاي چوبيش را بصدا درميآورد. دو سگ يكي پير بنام “كاشتانكا” (بلوطي) و ديگري بواسطه رنگ سياهش “مشكي” هميشه با او بودند. وانكا تصور ميکرد كه لابد حالا پدربزرگ نزديك دروازه باغ ايستاده با چشم نيمه بسته پنجره هاي پشت گلي كليساي ده را تماشا مي كند از سرما پا به پا ميشود و با كلفتها بناي شوخي و خوشمزگي را گذاشته است. قاشقهايش را به كمربندش آويخته و از سرما دست به دست ميمالد و گرد وگمبله ميشود و گاه كلفت را و گاه زن آشپز را نيشگون ميگيرد و پيرمردانه قهقه ميزند. آنوقت كيسه توتونش را نزديك صورت زنها مي برد و مي گويد: - يكخورده تنباكو بو كن گرمت ميشه. زنها بو مي كنند و به عطسه مي افتند. شادي ناگفتني به بابابزرگ دست مي دهد و از خنده روده بر ميشود. وانكا به ياد آسمان ده افتاد. در سراسرآسمان ستارگان پخشند و شادمانه چشمك ميزنند و كهكشان چنان روشن و تابناك است كه گويي براي جشن آن را با برف شسته و ُرفتهاند. وانكا آهي كشيد، سرقلم را تر كرد و باز بنوشتن پرداخت: - ديروز من كتك خوردم. ارباب از موهام گرفت برد تو حيات اونوقت با تسمه كمرمو سيا كرد واسه اينكه وقتي بچهشو تو ننو تكون ميدادم یدفعه خوابم برد. هفته پيش زن ارباب گفت براش ماهي پاك كنم. من اول دم ماهي را پاك كردم.اونوقت ماهي را از دستم گرفت و كله ماهي رو زد بهصورتم. شاگردها سر بسرم ميگذارند. منو ميفرستن براشون عرق بخرم. بمن ميگن از ارباب براشان خيار شور بدزدم. اربابم با هر چي دستش مي رسد منو له و لورده مي كند. از خوراك هم خبري نيست. صبح يه تيكه نون، ناهار شيربرنج، عصر هم يه تيكه نون. چايي و آبگوشت حرفش را هم نزن، اين خوراك خود صاحبخانههاس. شبها جاي من تو دالونه. وقتي بچهشون گريه مي كند بالا سرش ميرم ننوش را تكون ميدم. من اصلاً نمي خوابم. بابا بزرگ عزيز، براي خدا بمن رحم كن. مرا از اينجا به دهمان، به خانه ببر. من ديگه طاقت ندارم.... پات رو مي بوسم. دعا مي كنم خدا عوضت بده، مرا از اينجا ببر، من ديگه مردم. وانكا با پشت دست سياه و كثيفش چشمش را پاك كرد و گريهكنان آهي كشيد و ادامه داد: - من برات توتون خرد مي كنم. دعات ميكنم. اگر كار بدي كردم هر قدر دلت خواست كتكم بزن، اگر هم خيال ميكني اونجا كاري برام پيدا نميشه از پيشكار استدعا مي كنم كه چكمههاشو پاك كنم، يا بجاي فدكا به كمك چوپان به گوسفند چراني ميرم. بابا بزرگ عزيز، من ديگر طاقت ندارم. اينجا تلف ميشوم. دلم مي خواد فراركنم پياده به ده بيام، اما كفش ندارم از سرما مي ترسم. من هم وقتي بزرگ بشم براي اين كار خيرت نان ترا مي دهم، نمي گذارم كسي به تو آزاری برسونه. بابا بزرگ عزيز، هر وقت در خونه ارباب درخت نوئل هست يك گردو طلايي براي من بردار تو صندوق سبز برام قايم كن. از خانم اولگا ايگناتوونا بگير بگو براي وانكا ميخوام. وانكا آه دردناکی كشيد و باز نگاهش را به پنجره دوخت و بياد آورد كه براي آوردن درخت نوئل براي اربابها هميشه پدر بزرگش به جنگل مي رفت و نوهاش را هم با خود مي برد. چه روزهاي خوشي بود! هم صداي حرف زدن بابابزرگ شنيده ميشد هم برف زير پا به قرچ قروچ مي افتاد و هم وانكا از خوشي فرياد ميكشيد. بابابزرگ پيش از آنكه كاجي را براي درخت نوئل ببرد چپقش را چاق ميكرد، مدتي توتون را بو ميكرد و به وانيوشكا كه از سرما به لرزه افتاده بود مي خنديد. بعد كاج را به خانه ارباب ميكشيدند و در آنجا آن را آرايش ميكردند. دوشيزه اولگا هم خيلي مهربان بود و براي سرگرمي به او خواندن و نوشتن و شمردن تا رقم صد را ياد ميداد. وقتي مادر وانكا مرد وانكا را به اطاق خدمتكاران پيش پدربزرگش فرستادند و از آن اطاق هم به كفشدوزي آلياخين در مسكو فرستاده شد... وانكا نوشتن را ادامه داد: - بابا بزرگ عزيز، پيش من بيا. ترا بخدا براي مسيح مرا از اينجا ببر. تو بمن يتيم بدبخت رحم كن، هر روز مرا كتك ميزنند، له و لورده مي كنند، براي خوراك چشمم دودو ميزند آنقدر دلم مي خواد كه نگو، آنقدر دلم تنگ شده كه نگو همش گريه ميكنم. همين روزها ارباب چنان با قالب كفش به كلهام زد كه افتادم زمين و به زور چشم واز كردم. زندگيم خيلي خرابه از زندگي سگ هم بدتره...به آلنا، به يگوركاي يك چشم و به كالسكه چي سلام برسان، گارمون مرا بهيچ كس نده. نوه تو ايوان ژوكوف. بابا بزرگ عزيز پيشم بيا. وانكا نامه را چهار تا كرد و در پاكتي كه روز پيش يك كوپك خريده بود گذاشت... و پس از كمي فكر سرقلم را تر كرد و نشاني را نوشت: به ده بابابزرگ. بعد سرش را خاراند كمي فكر كرد و افزود: كنستانتين ماكارويچ. و بسيار خوشدل از اينكه كسي نبود كه مانع نامه نوشتنش شود، كلاهش را سرش گذاشت و بي آنكه پوستينش را بدوش بيندازد يكتا پيراهن تا اولين صندوق پست دويد و نامه گرانبهايش را از شكاف صندوق بدرون انداخت. ساعتي بعد وانكا به آواز لالاي اميدهاي شيرين به خواب سنگيني فرو رفت...در خواب ميديد كه بابابزرگ روي بخاري آجري نشسته پاهايش آويزان است و نامه او را براي كلفت ها مي خواند... مشكي نزديك بخاري راه ميرود و دمشرا تکان مي دهد. |
|
|
|
|
|
#420 (permalink) |
|
Connoisseur
![]() تاريخ عضويت: Apr 2008
محل سكونت: شیراز
ارسالها: 1,552
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 303
از ایشان 741 بار سپاسگزاري شده است
|
زمین رنگارنگ
يكي بود، يكي نبود، اين اتفاق خيلي خيلي وقت پيش، وقتي افتاد که زمين ما كاملاً بي رنگ بود. در آن زمان 4 خواهر زندگي مي كردند، چهار استاد بزرگ. نام آنها، زمستان، بهار، تابستان و پاييز بود. زمستان بزرگترين و عاقل ترين خواهر بود ، بهار شاد و بي قرار، تابستان صبور و زيبا و پاييز غمگين ترين و گوشه گير ترين خواهر بود. خواهرها از پرندگان مهاجر دانستند كه زمين يك سياره بي رنگ است و تصميم گرفتند تمام مهارت و استادي خود را به نمايش بگذارند. قوطي هاي بزرگ رنگ و قلم مو ها را برداشتند تا بروند و زمين را رنگ بزنند. زمستان كتاب جادو را از صندوق بيرون آورد و جادويي خواند و بلافاصله خواهر ها روي زمين ما ظاهر شدند. واقعاً هم همه چيز بي رنگ بود. خواهر ها قلم مو ها را برداشتند و مشغول كار شدند. حتي خواهر تابستان تقريباً استراحت نكرد، بهار خودش را كنترل و زياد ورجه وورجه نكرد و پاييز هم غم خودش را فراموش كرد. اما آنها نمي توانستند با هم به توافق برسند كه كي چه چيزي را چه رنگي بزند. تا بهار گلي را آبي مي كرد، تابستان مي آمد و آن را قرمز مي كرد . صداي بهار درمي آمد که: “ای فضول، چرا كارهاي مرا خراب مي كني؟” تابستان مي گفت: “ خراب نكردم، رنگ كردم!”. داد و بيداد و دعواي آنها بلند مي شد. در اين موقع زمستان دوان دوان مي آمد و آنها را از هم جدا و آرام مي كرد. مثلاً تابستان از رنگي كه بهار به گلهاي سيب زده بود خوشش نمي آمد. زمستان از اين جر و بحث ها خسته شد و فكر كرد بايد راه چاره اي پيدا شود. فكر كرد و فكر كرد تا چاره اي انديشيد. آخر او عاقلترين خواهر بود و علاوه بر اين كتاب جادويي فقط مال او بود. يك روز عصر او همه را جمع كرد و گفت: “خواهر هاي عزيزم، شما از دعوا و جر و بحث خسته نشديد؟ همه يكصدا جواب دادند: “ نگو كه خيلي خسته شديم! در اين موقع زمستان گفت: “ پس گوش كنيد ببينيد من چي به شما مي گويم. ” زمستان به آنها پيشنهاد كرد سال را به چهار قسمت مساوي تقسيم كنند و هر يك از خواهر ها يك قسمت آن را در نوبت خود به هر رنگي كه بخواهد رنگ كند. به اين ترتيب ديگر دعوايشان نخواهد شد. آخر سال خواهيم ديد كار كدام يك از آنها بهتر بوده است. خواهر ها خوشحال شدند: بهار شروع كرد به بالا و پايين پريدن و دست زدن، تابستان با محبت زمستان را در بغل خود فشرد و حتي پاييز غمگين لبخند زد. رنگها و قلم موها را نيز بطور مساوي تقسيم كردند. بعد حساب كردند كه كي بعد از ديگري مشغول كار خواهد شد. اول نوبت بهار بود. بهار رنگ و قلم مو را برداشت و رفت كارش را شروع كند. تابستان پريد روي تخت تا استراحت كند، پاييز گوشه اي نشست و به فكر فرو رفت و زمستان تصميم گرفت بهار را زير نظر داشته باشد. زمستان خيلي خوب خواهر كوچكتر خود را مي شناخت و مي ترسيد به خاطر ناآرامي و بي قرار بودنش چيزي را خراب كند. حدسش درست بود. بهار شروع كرد به رنگ كردن درخت صنوبر. رنگ سبز روشن را انتخاب كرد و مشغول شد، اما هنوز نصف درخت را رنگ نزده بود كه توجهش را پروانه اي جلب كرد و دنبال پروانه دويد تا او را رنگ كند. صنوبر همينطور ايستاده بود، نصف بدنش بي رنگ بود و نصف ديگرش سبز. زمستان با صداي بلند گفت: “ هي، كجا رفتي؟ كجا؟ پس برگهاي اين درخت چي؟ اينها كه همه بي رنگ هستند! اما هيچ خبري از بهار نبود. فقط صداي خنده شادش از آن دور دورها شنيده مي شد. زمستان توي رنگهاي خودش گشت و گشت تا همان رنگ سبز را پيدا كرد و شروع كرد باقي بدنه درخت را رنگ زدن. بالاخره بهار به پروانه رسيد. با قلم مو بالش را رنگ زرد زد ، ولي باز كارش را ناتمام گذاشت و حواسش رفت پيش گلهاي كوچكي كه كنار كنده درخت قديمي باز شده بودند. زمستان صنوبر را رنگ كرد و رفت ببيند بهار چه دست گل ديگري به آب داده است. ديد پروانه هم وضعش خراب است، اما چون مسن تر از بهار بود نمي توانست دنبال پروانه بدود. اين بود كه صبر كرد تا پروانه روي درخت بنشيند تا بعد همه جايش را رنگ بزند. پروانه زيبا، ليمويي رنگ شد. زمستان در تمام وقتي كه به بهار تعلق داشت ناظر كار خواهر كوچك خود بود. زمستان از اين كار خسته شده بود و فكر كرد: خدا را شكر كه حالا نوبت تابستان است و من مي توانم استراحت كنم. تابستان خيلي جدي است و لازم نيست من مواظب كارهاي او باشم… تابستان قلم مو را برداشت و خيلي جدي و با دقت مشغول كار شد. هيچ برگي را از ياد نبرد و همه جا را آنطور كه دلش مي خواست رنگ زد. اما بعد از مدتي خسته شد و زير درختي دراز كشيد و خوابيد. زمستان وقتي اين وضع را ديد سعي كرد او را بيدار كند، اما نشد. تابستان فقط از يك پهلو به پهلوي ديگر مي چرخيد و چشم از خواب شيرين باز نمي كرد. مگر مي شد صبر كرد تا اين تنبل بيدار شود! اردكها همينطور بي رنگ مانده بودند! زمستان باز توي رنگهاي خودش گشت و دست به كار شد. بعد از مدتي تابستان بيدار شد، خميازه كشيد، كش و واكش كرد. گرمش شده بود این بود که دوباره دنبال جاي خنكي گشت و رفت آنجا دراز کشيد. در اينموقع توي جنگل تمشكها داشتند مي رسيدند، گلهاي زيادي همه جا شكوفه داده بودند، ولي همه آنها بي رنگ بودند. اين بود كه زمستان دوباره مشغول كار شد. وقت تابستان هم بسر رسيد و نوبت پاييز رسيد. پاييز با جديت زياد كار مي كرد و حتي لحظه اي هم استراحت نمي كرد. زمستان به كار خواهرش نگاه كرد و پيش خود فكر كرد:“ عاليه! بالاخره من مي توانم استراحت كنم. اما تا زمستان رفت و در صندلي راحتی لم داد و كتاب دوست داشتني اش را باز كرد، صداي داد و فرياد پر از خشم تابستان و بهار و گريه تلخ پاييز به گوشش رسيد. زمستان رفت ببيند چه خبر است:« چي شده؟ باز چي شده؟» دو خواهر او، تابستان و بهار يكصدا گفتند: ببين اين ديوونه چكار كرده؟ ما رنگهاي سبز زيبايي براي برگها انتخاب كرديم و آنها را رنگ زديم! ولي او همه چيز را خراب كرد! بيچاره پاييز گريه مي كرد و دو جويبار اشك روي گونه اش روان بود. زمستان عصباني شد و گفت: واي، واي، خواهر هاي من، مگر قول و قرارمان يادتان رفته است؟ وقتي شما زمين را رنگ مي زديد، مگر پاييز چيزي گفت؟ اگر بخواهيد دعوا كنيد و همديگر را اذيت كنيد، من در يك چشم برهم زدن شما را روانه خانه مي كنم و ديگر هيچوقت اجازه نمي دهم زمين را رنگ بزنيد! چشمان زمستان بطور وحشتناكي برق زد و او دست برد كتاب جادويي را برداشت. بهار و تابستان از حرفهاي عادلانه و درخشش سرد زمستان ترسيدند و شرمگينانه از زمستان و پاييز عذرخواهي كردند. پاييز كه همچنان مشغول گريه بود گفت: زمستان عزيزم، آنها قوطي هاي رنگ قرمز و زرد مرا خالي كردند. حالا من با چي رنگ كنم. زمستان موهاي طلايي پاييز را نوازش كرد و رنگهاي نارنجي و قرمز و زرد خود را به او داد. اينطور شد كه وقتي نوبت زمستان رسيد، فقط رنگ سفيد برايش باقي مانده بود. برف بي رنگ زيادي از آسمان پايين مي آمد. زمستان رنگ سفيد را برداشت و شروع كرد به رنگ كردن آنها. زمستان كار مي كرد و آواز مي خواند. خواهر ها تعجب كردند كه چرا همه چيز سفيد مي شود؟ بعد فهميدند موضوع از چه قراراست. هر كس هر قدر كه از رنگ خودش باقي مانده بود آورد و در مقابل زمستان تعظيم كرد و گفت: آه، خواهر عزيز، تو به ما كمك كردي و با حرفها و كارهاي خودت ما را سر عقل آوردي. بيا اين رنگها را هر چند كم هستند بگير شايد به دردت بخورد. زمستان لبخند زد و نگاه محبت آميزي به خواهرهايش انداخت. رنگها را گرفت و هر چيز كوچولويي را كه مي ديد آن را رنگ قرمز و زرد و نارنجي مي زد. فقط رنگ سبز را تماماً صرف كاج كرد. همينكه خواهر ها كاج را ديدند آهي كشيدند و دوستانه گفتند: آه، زمستان واقعاً كه تو بهترين استاد هستي! دست همديگر را گرفتند و آرام آرام دور كاج چرخيدند. به اين ترتيب بود كه زمين رنگارنگ شد. ويرايش توسط yalda-63 : 07-10-2008 در ساعت 09:10 PM. |
|
|
|
![]() |
| ابزارهاي موضوع | |
| نحوه نمايش | |
|
|