کاربر میهمان به هم میهن خوش آمدید. جهت ثبت نام در هم میهن اینجا را کلیک کنید. با ثبت نام از تمامی مزایای کاربران عضو هم میهن بهره مند شوید

تالارهای بحث و گفتگوی هم میهن | Hammihan Forum

بازگشت   تالارهای بحث و گفتگوی هم میهن | Hammihan Forum > تالارهای ادبی > داستان و داستان نویسی

داستان و داستان نویسی انجمن نویسندگان محلی برای تمام کسانی که از نوشتن لذت میبرند.

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 07-10-2008   #421 (permalink)
Connoisseur
 
yalda-63's Avatar
 
تاريخ عضويت: Apr 2008
محل سكونت: شیراز
ارسالها: 1,724
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 317
از ایشان 786 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : سه داستان از فئودور داستایوفسکی

زمستان
در خيابان دانه هاي بزرگ پنبه مانند برف پايين مي ريخت. آنها بي صدا در نور زرد رنگ چراغ پايين مي آمدند و مثل يك لايه ضخيم همه جا را مي پوشاندند: جاده ها، خانه ها و درختان را. ميليونها دانه كوچك برف با احتياط از آسمان پايين مي آمدند. آنها ساكت و بي صدا دست يكديگر را گرفته بودند، زيرا زمين ناآشنا در انتظارشان بود و معلوم نبود با چه چيزي در آنجا روبرو خواهند شد. شب، آرام كنار هم دراز كشيدند و محكم به يكديگر چسبيدند، چون يكذره مي ترسيدند.
صبح زود آرامش آنها بهم خورد. ماشين هاي برف پاك كن حمله كردند و سر و كله رفتگر ها با جاروهاي بزرگشان پديدار شد. آنها تند و تند راهها و پياده روها را تميز مي كردند. كاميونها هم برفها را به خارج از شهر مي بردند. دانه هاي برف مقاومتي نكردند و فقط از چنين برخوردي سخت ناراحت شدند و با آه هاي سوزناكي گفتند:“ چه نامهربان هستند. ما فكر كرديم اينجا همه مهماننواز هستند. ولي پيداست ما مزاحم همه هستيم…”
اما خورشيد بامزه با آن صورت گرد و تپلش توي آسمان آمد و با اشعه هاي خود دانه هاي برف را نوازش كرد. آنها به برق افتادند، لبخند زدند و خيلي آرام شروع كردند به پچ پچ كردن، طوري كه صدايشان اصلاً شنيده نمي شد. بهم مي گفتند: شايد همه چيز آنقدرها هم بد نباشد؟
بعد دوباره ساكت شدند و ترس برشان داشت. اينبار سر و كله بچه ها پيدا شد. دانه هاي برف فكر كردند: نكنه آنها هم ما را از اينجا برانند؟ اما اينبار اشتباه كرده بودند. بچه ها با صداي بلند فرياد مي زدند : برف!برف!برف! آنها مي دويدند و خودشان را روي تپه هاي برف مي انداختند، دانه هاي برف را به بالا پرت مي كردند و آنها دوباره در هوا مي چرخيدند و مي چرخيدند و پايين مي آمدند. دانه هاي برف از چنين برخوردي دوباره خوشحال شدند و به رقص آمدند. معلوم بود بچه ها از آنها خوششان آمده است.
همان موقع دوتا از بچه ها كه دانه هاي برف از سر تا پايشان را پوشانده بود نزديك در خانه رفتند و سرشان را بلند كردند و فرياد زدند: “مامان، مامان! دانه هاي برف كنجكاوانه سعي كردند بفهمند آنها چه كسي را صدا مي كنند. پنجره طبقه پنجم باز شد و صورت كسي نمايان شد.دانه هاي برفي كه روي لبه پنجره جمع شده بودند خوب او را برانداز كردند، هيچ چيز غير عادي نديدند، يك صورت گرد، همين و بس.
- امان، مامان! سورتمه ما را بيار پايين!
صورت لبخند زد، تكان خورد و غيبش زد.
دانه هاي برف دوباره احساس خطر كردند: مامان؟ سورتمه؟
چند دقيقه بعد زن تپلي با همان صورت عادي از در خانه بيرون آمد. كتي روي لباس توي خانه اش پوشيده بود. او سورتمه و گالش هاي خشكي براي بچه ها آورد، هر چند آنها در فريادي كه زدند گالش نخواسته بودند. بچه ها شادمانه هورا كشيدند و شروع كردند يكديگر را سواري دادن. دانه هاي برف با مهارت تمام زير سورتمه ها چسبيده بودند. آنها هم فرياد مي زدند: سرسره بازي، سرسره بازي!
آنطرف محوطه، دو پسر با هم بازي مي كردند. يكي با بيل برف بلند مي كرد و روي ديگري مي ريخت. ديگري از پدرش و بيلي كه برايش درست كرده بود تعريف مي كرد.

روزهاي زمستان خيلي كوتاه هستند. هنوز چيزي نگذشته بود كه خورشيد غروب كرد. بچه ها خيلي وقت بود كه به خانه رفته بودند. فرش برف به رنگ كبود و تيره اي نشسته بود. اما چراغ ها روشن و پنجره هاي خانه ها نوراني شده بودند. بچه ها دوباره از خانه بيرون آمدند و داد و فرياد راه انداختند و سر و صدا كردند: سورتمه، بيل، مامان و بابا! دانه هاي برف مي دانستند سورتمه و بيل يعني چه، اما هنوز معني مامان، بابا را نفهميده بودند. معلوم نبود چرا دانه هاي برف غمگين شدند.
صبح روز بعد حتي غمگين تر از شب پيش بودند، خورشيد هم رفته بود پشت ابرهاي كبود قايم شده بود. ديگر هيچ كس نبود كه دانه هاي كوچولوي برف را نوازش كند. آنها آرام گريه مي كردند. مامان! بابا! آآآ! آنقدر گريه كردند كه خيس و سنگين شدند.
روز بعد بچه ها دوباره آمدند. نگاه كردند و گفتند: اوه، برف ها خيس هستند! مي شود با آنها گوله برفي درست كرد! و زود دست بكار درست كردن گوله هاي بزرگ برف شدن. دانه هاي كوچك برف حتي يادشان رفت گريه كنند: حالا ديگه چه نقشه اي دارند؟ بچه ها فرياد مي زدند و انگار خواسته باشند جواب آنها را بدهند گفتند: داريم خانم برفي درست مي كنيم!
چي؟ چي؟ خانم برفي يعني چي؟ يكي از دانه هاي برف حدس زد اين بايد مامان برفي و نه خانم برفي باشد. همه با هم فرياد زدند: هورا! مامان برفي درست مي كنند، مامان برفي!
يك گوله بزرگ برف را روي گوله ديگري گذاشتند و بزودي يك شكل سفيد با صورتي گرد و لبخندي شاد درست شد. دانه هاي برف بهم نگاه كردند و گفتند: پس مامان ما اينه! نزديك او يك آدم برفي ديگر ظاهر شد كه توي دستش بيل بود. “پس اين هم بايد بابا برفي با بيلش باشد! دانه هاي برف از شادي برق مي زدند و مثل ميليونها كريستال نازك و ظريف بصدا درآمده بودند. بچه ها دست يكديگر را گرفته و دور آنها مي چرخيدند و آواز مي خواندند.
بعد بچه ها گوله هاي كوچك برف را درست كردند و شروع كردن به برف بازي و خنديدن و جيغ زدن. دانه هاي برف پيش خود فكر كردند: اينجاهم جاي چندان بدي نيست. روي زمين خوش مي گذرد. بد نيست بقيه را هم صدا كنيم بيايند اينجا! آنها چشمكي به بابا برفي زدند و يك بوس هوايي براي مامان برفي فرستادند.
yalda-63 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي yalda-63 به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 07-13-2008   #422 (permalink)
Addict
 
aftab's Avatar
 
تاريخ عضويت: Jan 2008
محل سكونت: پايتخت
ارسالها: 12,656
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 5,386
از ایشان 3,458 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهای کوتاه جالب (بخون و عبرت بگير) :

به دنبال فلک


روزی بودو روزگاری،مردی هم بود از آن بدبخت ها و فلک زده های روزگار. به هر دری زده بود فایده ای نکرده بود. روزی با خودش گفت: این جوری که نمی شود دست روی دست بگذارم و بنشینم. باید بروم فلک را پیدا کنم و از او بپرسم که سرنوشت من چیست؟ برای خودم چاره ای بیاندیشم.

پا شد و راه افتاد.رفت و رفت تا رسید به یک گرگ. کرک جلویش را گرفت و گفت: آدمیزاد، کجا می روی،

مرد گفت: می روم فلک را پیدا کنم.

گرگ گفت: ترا خدا اگر پیدایش کردی به او بگو"گرگ سلام رساند و گفت: همیشه سرم درد می کند. دوایش چیست؟"

مرد گفت:باشد و راه افتاد.

باز رفت و رفت تا رسید به شهری که پادشاه آنجا در جنگ شکست خورده بود و داشت فرار می کرد. پادشاه تا چشمش به مرد افتاد،گفت: آهای مرد کجا میروی؟

مرد گفت: قربان می روم فلک را پیدا کنم و سرنوشتم را عوض کنم.

پادشاه گفت: حالا که تو این راه را می روی از قول من به او بگو:"برای چه من در همه جنگ ها شکست می خورم؟ تا حالا یک دفعه هم دشمنم را شکست نداده ام."

مرد راه افتاد و رفت. کمی که رفت رسید به کنار دریا.دید که نه کشتی ای هست نه راهی. حیران و سرگردان مانده بودکه چه کار بکند و چه کارنکند که ناگهان ماهی گنده ای سرش را از آب بیرون آورد و گفت: کجا می روی آدمیزاد؟

مرد گفت: کارم زار شده،می روم فلک را پیدا کنم.اما مثل اینکه دیگر نمی توانم جلوتر بروم.قایق ندارم.

ماهی گنده گفت: من تو را می برم به آن طرف به شرط آنکه که وقتی فلک را پیدا کردی از او بپرسی که چرا همیشه دماغ من می خارد؟

مرد قبول کرد. ماهی گنده او را کول کرد و برد آن طرف دریا.مرد به راه افتاد.آخر سر رسید به جایی، دید که مردی پاچه های شلوارش را بالا زده و بیلی روی کولش گذاشته و دارد باغش را آب می دهد. توی باغش هزارها کرت بود،بزرگ وکوچک. خاک خیلی از کرت ها از بی آبی ترک برداشته بود. اما یک چند تایی هم بودند که آب توی آنها لب پر می زد و باغبان باز توی آنها آب ول می کرد.

باغبان تا چشمش به مرد افتاد پرسید:کجا می روی؟

مرد گفت: میروم فلک را پیدا کنم .

باغبان پرسید: چه می خواهی به او بگویی؟

مرد گفت:اگر پیدایش کنم،می دانم به او چه بگویم؛هزار تا فحش نثارش می کنم.

باغبان گفت: فلک منم. حرفت را بزن.

مرد گفت:اول بگو ببینم این کرت ها چیست؟

باغبان گفت: این ها مال آدمهای روی زمین است.

مرد گفت: مال من کو؟

باغبان کرت کوچک و تشنه ای را نشان داد که از شدت عطش ترک برداشته بود.مرد با خشم زیاد بیل را از دوش فلک قاپید و سر آب را برگرداند به کرت خودش. حسابی که سیراب شد گفت: خوب،اینش درست شد. حالا بگو ببینم چرا دماغ آن ماهی گنده همیشه می خارد؟ فلک گفت: توی دماغ او یک تکه لعل، گیر کرده و مانده.اگر با مشت توی سرش بزنید،لعل می افتد و حال ماهی هم سر جایش می آید.

مرد گفت: پادشاه فلان شهر چرا همیشه شکست می خورد و تا حال اصلادشمن را شکست نداده؟

فلک جواب داد: آن پادشاه زن است،خود را به شکل مردها در آورده. اگر نمی خواهد شکست بخورد باید شوهر کند.

مرد گفت: خوب، آن گرگی که همیشه سرش درد میکند، دوایش چیست؟

فلک جواب داد: اگر مغزسر آدم احمقی را بخورد،سرش دیگر درد نمی گیرد.

مرد شاد وخندان از فلک جدا شد و برگشت. کناردریا ماهی گنده منتظرش بود.تا مرد را دید پرسید: پیدایش کردی؟

مرد گفت آره: اول مرا ببر آن طرف دریا بعد من بگویم.

ماهی گنده مرد را برد آنطرف دریا. مرد گفت: توی دماغت یک لعل گیر کرده و مانده.باید یکی با مشت توی سرت بکوبد تا لعل بیفتد و خلاص شوی.

ماهی گفت: پس تو بیا خودت بزن لعل هم مال خودت.

مرد گفت: من که دیگر احتیاجی به این چیزها ندارم. کرت خودم پر آب کرده ام.

هرچه ماهی گنده ی بیچاره التماس کرد، به خرج مرد نرفت.

پادشاه چشم براهش بود. مرد که پیشش رسید و قضیه را تعریف کرد، به او گفت: حالا که تو راز مرا دانستی بیا و بدون اینکه کسی بفهمد مرابگیرو بنشین به جای من پادشاهی کن.همه ی ثروتم هم مال تو.

مرد قبول نکرد.گفت: نه من کرت خود را پر از آب کردم. دیگر پادشاهی و ثروت را می خواهم چه کار؟

هر قد ردختر التماس و خواهش کرد مرد قبول نکرد. آمد و آمد تا رسید پیش گرگ. گرگ گفت: آدمیزاد انگار سر حالی!تعریف کن چه اتفاقاتی برایت افتاده؟ پیدایش کردی؟

مرد از سیر تا پیاز گذشته اش را برای گرگ تعریف کرد، که چطور لعل ماهی و پادشاهی و ثروت را قبول نکرده است.چون کرت خودش پر از آب بوده ونیازی به آنها نداشته.گرگ گفت: یک بار دیگر می گویی دوای درد من چه بود؟

مرد شمرده گفت: تو باید مغز سر انسان احمقی را بخوری تا سر دردت خوب شود.

گرگ ناگهان پرید و گردن مرد را به دندان گرفت ومغز سرش را در آورد و گفت: آخه من از تو احمق تر کجا می توانم گیر بیاورم؟


"از سری قصه های صمد بهرنگی"
__________________
آفتاب هم با همه بدي ها و خوبي هاش به خاطره ها پيوست.حلالم كنيد...
aftab آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 07-14-2008   #423 (permalink)
Addict
 
Hamid's Avatar
 
تاريخ عضويت: May 2006
ارسالها: 16,377
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 8,259
از ایشان 9,465 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض داستانك

از بلقيس سليماني
حسينقلي خان رازي

با دوستم مرضيه شرط كردم كه معلم باسواد و خوش زبان تاريخ را نيز مثل ديگر معلم ها سوسك كنم . درس در باره ي رجال دوره ي مشروطيت و بررسي نقش آنها در اين نهضت بود . مثل همه ي كلاسها با كنجكاوي يك دانش آموز اهل مطالعه از معلم تاريخ در باره ي نقش حسينقلي خان رازي در مشروطيت پرسيدم . معلم بي اندكي تامل از نقش حسينقلي خان در واسطه گري بين مجلس و دربار سخن ها گفت و امضاء حكم مشروطيت را به دست مظفرالدين شاه نتيجه ي رايزني هاي او دانست.در باره ي گذشته ي حسينقلي خان رازي داستانهائي شيرين نقل كرد و از دوران وزير مختاري اش در دربار عثماني و اقامتش در برلين و كمك به انتشار روزنامه ي قانون حرف زد . من گيج ومات به مرضيه نگاه مي كردم . حسينقلي خان رازي فقط همسايه ي مفنگي ما بود!
__________________
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست
Hamid آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 07-14-2008   #424 (permalink)
Addict
 
Hamid's Avatar
 
تاريخ عضويت: May 2006
ارسالها: 16,377
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 8,259
از ایشان 9,465 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانك

نیمه شرافتمندانه زندگی

هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول
ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم.

ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود، از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن . روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید نیمی از ماه سیگار برگ میکشید. نیمی از ماه مست بود و سرخوش. من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است روز آخر که من ازاداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کندزندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند. هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: «کدام وضع؟
بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم
همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی.
ويلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد: «تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟»
گفتم: «نه
گفت: «تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟
گفتم: «نه»
گفت: «تا حالا با یه دختر خوشگل قرار گذاشتی؟
گفتم: «نه»
گفت: «تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟
گفتم:«نه»
گفت: «تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟»
گفتم: «نه»

گفت: «خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟»
گفتم: «آره...نه...نمی دونم.»

ویلان همین طور نگاهم می کرد،
نگاهی تحقیر آمیز و سنگین، به نظر حالا که خوب نگاهش می کردم مردی جذاب بود و سالم.. به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت
که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد، ویلان پرسید: «می دونی تا کی زنده ای؟

جواب دادم: «نه»
ویلان گفت: «پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی

...
Hamid آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي Hamid به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 07-14-2008   #425 (permalink)
Addict
 
Hamid's Avatar
 
تاريخ عضويت: May 2006
ارسالها: 16,377
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 8,259
از ایشان 9,465 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانك

آرزو

به دنيا كه آمد پدرش النگوهاي عروسي مادرش را فروخت قوچ چاق و چله اي زمين زد و تمام در و همسايه و فك و فاميل را نذري داد.
وقتي سيزده سالش بود كيف پول مادرش را دزديد. پانزده سالش تمام نشده بود كه يك سيگاري تمام عيارشدو در هفده سالگي يك نفر را كشت .
خانواده اش تمام دار وندارشان را فروختند تا توانستند ديه دخترك مقتول را بدهند. وقتي بيست ودو سالش بود يك تزريقي خيابان خواب شده بودو مادرش دعا مي كرد كسي او را بكشد تا با پول ديه اش بتواند دختران دم بختش را شوهر بدهد.
در يك شب برفي زير يك پل به قتل رسيد. قاتلش جوان معتادي بود كه هفت روز بيشتر در زندان دوام نياورد .
نوشته "بلقيس سليماني "
Hamid آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 07-17-2008   #426 (permalink)
Addict
 
aftab's Avatar
 
تاريخ عضويت: Jan 2008
محل سكونت: پايتخت
ارسالها: 12,656
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 5,386
از ایشان 3,458 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهای کوتاه جالب (بخون و عبرت بگير) :

جوانمردی در صحرایی می گذشت . سنگی را دید که به سان قطره های باران پیوسته ازو همی چکید . ساعتی در آن نظر می کرد ... رب العالمین از کرامت آن دوست سنگ را به آواز آورد .

سنگ گفت : هزاران سال است که خداوند مرا بیافرید و از بیم قهر او و سیاست خشم او چنین می ترسم و اشک حسرت همی ریزم ...

آن جوانمرد گفت : بار خدایا ! این سنگ را ایمن گردان . جوانمرد برفت ، چون باز آمد همچنان قطره ها می ریخت . در دل او افتاد که مگر ایمن نگشت از قهر خدا !

سنگ به آواز آمد که : ای جوانمرد ! مرا ایمن کرد ، اما در اول اشک همی ریختم از حیرت و بیم عقوبت و اکنون همی ریزم از ناز و رحمت...
aftab آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 07-17-2008   #427 (permalink)
Addict
 
aftab's Avatar
 
تاريخ عضويت: Jan 2008
محل سكونت: پايتخت
ارسالها: 12,656
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 5,386
از ایشان 3,458 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهای کوتاه جالب (بخون و عبرت بگير) :

در خبر است که در بنی اسرائیل مردی بود ، گناه بسیار از وی در وجود آمده بود . آن مرد ، پیغمبر آن زمانه را گفت : گناه کرده ام . چه باشد که مرا شفیع باشی ؟

آن پیغمبر آن سخن را با حق سبحانه و تعالی بگفت . گفت : بگوی او را که بیامرزیدم . دیگر باره در گناه افتاد . بار دیگر نیز پیش آن پیمبر آمد و گفت : بار دیگر در گناه افتادم . دیگر باره بگفت . خدای عز و جل گفت : بیامرزیدم . چون دیگر باره گناه کرده آمد ، خود به صحرا بیرون آمد و گفت : ای بار خدای ! شرم می دارم که نیز عذر خواهم ، تا عمر باشد همین خواهم کرد که پیشه من است . ندایی شنید که گفت : چون پیشه تو گناه کردن است و پیشه من گناه آمرزیدن است و چون تو از پیشه خود توبه نمی کنی من با خدایی خود ، کی روا دارم که پیشه خویش بگذارم . تو گناه می کنی و من می آمرزم و می آمرزم......!
aftab آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 07-17-2008   #428 (permalink)
Addict
 
aftab's Avatar
 
تاريخ عضويت: Jan 2008
محل سكونت: پايتخت
ارسالها: 12,656
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 5,386
از ایشان 3,458 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهای کوتاه جالب (بخون و عبرت بگير) :

خدا گفت زمین سردش است . چه کسی می تواند زمین را گرم کند.؟
لیلی گفت من.

خدا شعله ای به او داد .لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت .سینه اش آتش گرفت .خدا لبخند زد .لیلی هم.

خدا گفت شعله را خرج کن .زمینم را به آتش بکش.

لیلی خودش را به آتش کشید . خدا سوختنش را تماشا می کرد . لیلی گر می گرفت .خدا حظ می کرد .

لیلی می ترسید آتش اش تمام شود . لیلی چیزی از خدا خواست .خدا اجابت کرد .

مجنون سر رسید .مجنون هیزم آتش لیلی شد .آتش زبانه کشید .آتش ماند زمین خدا گرم شد .

خدا گفت : اگر لیلی نبود، زمین من همیشه سردش بود!

لیلی نام تمام دختران زمین است .
aftab آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 07-17-2008   #429 (permalink)
Addict
 
aftab's Avatar
 
تاريخ عضويت: Jan 2008
محل سكونت: پايتخت
ارسالها: 12,656
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 5,386
از ایشان 3,458 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهای کوتاه جالب (بخون و عبرت بگير) :



دو خط موازی زاییده شدند . پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید . آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جا دادند . خط اولی گفت : ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم . و خط دومی از هیجان لرزید . خط اولی گفت : و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ . من روزها کار می کنم . می توانم بروم خط کنار یک جاده دورافتاده و متروک شوم ، یا خط کنار یک نردبان . خط دومی گفت : من هم می توانم خط کنار یک گلدان جهار گوش گل سرخ شوم ، یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت .

خط اولی گفت : چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت .

در همین لحظه معلم فریاد زد : دو خط موازی به هم نمی رسند . و بچه ها تکرار می کردند : دو خط موازی هیچوقت به هم نمی رسند .

دو خط موازی لرزیدند . به همدیگر نگاه کردند . و خط دومی زد زیر گریه . خط اول گفت : نه این امکان نداره . حتما یه راهی پیدا میشود . خط دومی گفت : شنیدی که چه گفتند ؟ هیچ راهی وجود ندارد . ما هیچ وقت به هم نمی رسیم . و دوباره زد زیر گریه . خط اول گفت : نباید نا امید شد . ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گیریم . بالاخره کسی پیدا می شود که مشکل ما را حل کند . خط دومی آرام گرفت . و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزید . از زیر در کلاس گذشتند . و وارد حیات شدند . و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد . آنها از دشتها ، صحراهای سوزان ، از کوههای بلند ، از دره های عمیق ، از دریا ها ، از شهرهای شلوغ ..... .

سالها گذشت ، و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند و ریاضیدان به آنها گفت : این محال است . هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چیز را خراب می کنید . فیزیکدان گفت : بگذارید از همین الان نا امیدتان کنم . اگر می شد قوغانین طبیعت را نادیده گرفت ، دیگر دانشی به نام فیزیک وجود ندارد . پزشک گفت : از من کاری ساخته نیست ، دردتان بی درمان است . شیمی دان گفت : شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید اگر قرار بود با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهید داد . ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترین موجود روی زمین هستید . رسیدن شما به هم مساوی است با نابودی جهان . سیارات از مدار خارج می شوند ، کرات با هم برخورد می کنند ، نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید . فیلسوف گفت : متاسفم جمع نقیضین محال است . و بالاخره به کودکی رسیدند . کودک فقط یک جمله گفت : گفت به هم می رسید .

یک روز به یک دشت رسیدند . یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و نقاشی می کرد . خط اول گفت : بیا وارد آن بوم نقاشی شویم در آن حتما آرامش خواهیم یافت . و آن دو وارد دشت شدند . روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد . و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتها می گذشت . و آن جا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم می رسید .
aftab آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 07-20-2008   #430 (permalink)
Expert
 
mahshad_khlove's Avatar
 
تاريخ عضويت: Mar 2007
محل سكونت: تهران زير اسمون آبی خداوند
ارسالها: 2,032
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 380
از ایشان 909 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستان های کوتاه اعضای هم میهن

دو مرد، در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند. یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست.

هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت، آنرا در ظرف یخی ای که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند، اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آنرا به دریاچه پرتاب می کرد.

ماهیگیر با تجربه، از اینکه می دید آن مرد چگونه ماهی ها را از دست می دهد بسیار متعجب بود. لذا پس از مدتی از او پرسید:

- چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا چه پرت می کنی؟
- مرد جواب داد: آخر تابه ی من کوچک است!

***
گاهی ما نیز همانند این مرد، شانس های بزرگ، شغل های بزرگ، رویاهای بزرگ و فرصت های بزرگی که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنیم. چون ایمانمان ضعیف است.

ما، به مردی که تنها نیازش، تهیه یک تابه ی بزرگتر بود می خندیم، اما نمی دانیم که تنها نیاز ما نیز، آنست که ایمانمان را افزایش دهیم.

خداوند هیچگاه چیزی را که شایسته آن نباشی به تو نمی دهد.

این بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل، از آنچه خداوند بر سر راهت قرار می دهد استفاده کنی.
هیچ چیز برای خدا غیر ممکن نیست.
__________________
-وقتی که تو را دیدم بذر عشقت در قلبم کاشته شد با محبت آن را آبیاری کردم و با لطافت آن را نورانی کردم و اینک عشقت در قلبم سر به فلک کشیده و جوانه های خاطره را به میوه های آرزو سپرده من با دستان انتظار میوه هایت را می چینم و لبریز از امید فریاد می کشم تک درخت عشق و آرزوی من با تمام وجود دوستت دارم
-گاهی اوقات آرزو می کنم ای کاش تک پرنده عاشقی بودم که میان صدها هزار پرنده بتوانم به قله بلند سرزمین هستی برسم و پرواز کان نغمه سر دهم که... من شیدای تو وعاشقانه دوستت دارم
-بيا با پاک ترين سلام عشق آشتي کنيم *بيا با بنفشه هاي لب جوب آشتي کنيم * بيا ازحسرت و غم ديگه باهم حرف نزنيم * بيا برخنده ي اين صبح بهار خنده کنيم
mahshad_khlove آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 07-20-2008   #431 (permalink)
Expert
 
mahshad_khlove's Avatar
 
تاريخ عضويت: Mar 2007
محل سكونت: تهران زير اسمون آبی خداوند
ارسالها: 2,032
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 380
از ایشان 909 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستان های کوتاه اعضای هم میهن

بهشت / دوزخ


مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو حیوانش پیش رفت.
پیاده‌روی طولانی را طی کردند. آفتاب تندبود و آنها عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده، دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود.
رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد:
- «روز به خیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان:
- «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت:
- «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید.»
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
- واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد.
پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت:
- روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت:
- میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهید بنوشید.

مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت:
- هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید اینجا بیایید.
مسافر پرسید:
- فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند:
-باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما سوء استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...
mahshad_khlove آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 07-24-2008   #432 (permalink)
کاربر
 
Raya's Avatar
 
تاريخ عضويت: Apr 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 148
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 70
از ایشان 117 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهای کوتاه جالب (بخون و عبرت بگير) :

سه اتاق در جهنم
مردي مرد و به جهنم رفت. ديو جهنم او را در محل ورود ديد و گفت: اينجا سه اتاق وجود دارد. شما مي‌توانيد هر كدام را كه مي‌خواهيد انتخاب كنيد و تا ابد در آن زندگي كنيد. ديو او را به اتاق اول برد جايي كه مردم در آن جا از مچ دست آويزان بودند و آشكار در عذاب بودند.
ديو او را به اتاق دوم برد جايي كه مردم در حال كتك خوردن با زنجيرهاي آهني بودند. ديو در سوم را باز كرد، و مرد به داخل نگاه كرد و ديد مردم زيادي دور هم نشسته‌اند و از كمر به بالا در زباله ، در حال خوردن چاي، مرد بي درنگ تصميم گرفت كه در كدام اتاق مي خواهد مادام العمر بماند و آخرين اتاق را انتخاب كرد. او به داخل اتاق سوم رفت، فنجان چايش را برداشت و ديو برگشت و گفت: خوب پسرا، وقت استراحت تموم، سراتونو برگردونيد تو آشغالا.
__________________

خدا نکنه تا آدم نشدیم دنیا بهمون رو بیاره ... !!
Raya آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 07-24-2008   #433 (permalink)
رهگذر
 
elham joon's Avatar
 
تاريخ عضويت: Mar 2008
محل سكونت: tehran
ارسالها: 16
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 16
از ایشان 10 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهای کوتاه جالب (بخون و عبرت بگير) :

thanks خيلي خوب بود
__________________
دادم بهانه به عشق بازرسان
فرياد بي جان از جان بازرسان
سياه دل ام اه مي كشد دوست
سيلاب اشك در نهان بازرسان

elham joon آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 07-26-2008   #434 (permalink)
ریشه در اندیشه دارم ...
 
Niyayesh's Avatar
 
تاريخ عضويت: Aug 2007
محل سكونت: ریشه ام در خاک, سر به آسمان دارم...
ارسالها: 9,460
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,905
از ایشان 3,621 بار سپاسگزاري شده است
Thumbs up پاسخ : داستانهای کوتاه جالب (بخون و عبرت بگير) :

ديد مثبت

پدر: «دوست دارم با دختري به انتخاب من ازدواج کني»
پسر: «نه! من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم.»
پدر: «اما دختر مورد نظر من، دختر بيل گيتس است.»
پسر: «آهان اگر اينطور است، قبول است.»
پدر به نزد بيل گيتس مي‌رود و مي‌گويد:
پدر: «براي دخترت شوهري سراغ دارم.»
بيل گيتس: «اما براي دختر من هنوز خيلي زود است که ازدواج کند.»
پدر: «اما اين مرد جوان قائم مقام مديرعامل بانک جهاني است.»
بيل گيتس: «اوه، که اينطور! در اين صورت قبول است.»
بالاخره پدر به ديدار مديرعامل بانک جهاني مي رود:
پدر: «مرد جواني براي سمت قائم مقام مديرعامل سراغ دارم.»
مديرعامل: «اما من به اندازه کافي معاون دارم!»
پدر: «اما اين مرد جوان داماد بيل گيتس است!»
مديرعامل: «اوه! اگر اينطور است، باشد.»
و معامله به اين ترتيب انجام مي‌شود.

نتيجه اخلاقي: حتي اگر چيزي نداشته باشيد باز هم مي توانيد چيزهايي بدست آوريد، اما بايد روش مثبتي برگزينيد
__________________
Niyayesh آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 07-28-2008   #435 (permalink)
عاشق بي دل
 
Sara's Avatar
 
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: به دنبال من اگر میایید پشت هيچستانم
ارسالها: 2,342
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 186
از ایشان 711 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهای کوتاه جالب (بخون و عبرت بگير) :

روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است .
تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد .
در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند .
اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:
گيرنده : همسر عزيزم
موضوع : من رسيدم
ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش آنها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم .
همه چيز براي ورود تو روبراهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه .
__________________
مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم جان
دو سه روزي قفسي ساخته اند از بدنم
اي خوش آن روز كه پرواز كنم تا بر دوست
به هواي سر كويش پر و بالي بزنم
Sara آفلاين است   پاسخ با نقل قول
پاسخ

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 01:14 AM با تنظيم GMT +3.5 مي باشد.


Powered by: vBulletin - © Jelsoft Enterprises Ltd
Copyright ©2005 - 2010, HamMihan
تمام حقوق محفوظ می باشد , پایگاه اینترنتی هم میهن
هم میهن - اخبار ایران و جهان  - کتابخانه -میهن نیوز - هواشناسی - تفریح و سرگرمیفیلم و سینما - حوادث - بیوگرافی شخصیت ها -  بازی آنلاینایرانگردی - فال حافظ - پزشکی و سلامتی - ورزش - تصاویر ماهوراه ای - دیدنی هاگالری تصاویر - تکنولوژی  -  ابزارهای موبایلجملات پندآموز - دیکشنری انگلیسی به فارسی - جستجوگر فارسی - درگاه تجاری لوکوپوک