|
|
#31 (permalink) | |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 857
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 367
از ایشان 362 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
به هر حال من نظرمو گفتم...متاسفم که از دید بعضیها اینا خیلی جالبن... ولی من به این نکته هم معتقدم که هر هنرمندی میتونه آثار ضعیفی هم داشته باشه... همین........... ![]()
__________________
دیگر تاب تحمل این همه درد ورنج در من نیست...آیا پادشاه رستگاری توان بردن مرا به خانه ندارد؟!!!... |
|
|
|
|
|
|
#32 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Dec 2005
ارسالها: 351
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 58
از ایشان 69 بار سپاسگزاري شده است
|
خب نبايد كسي رو به خاطر ديدش سرزنش كرد
در هر حال از همه ممنون ![]()
__________________
دل برای باختن است... ![]() . . . >>> كسي كه نيست! <<<
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي hellish به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#33 (permalink) |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,283
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,116
از ایشان 1,672 بار سپاسگزاري شده است
|
(در نهايت..يک روز همه خود کشي خواهند کرد.......
من ديگر باور آن را ندارم که انسان به بيرون کشيدن خود از اين مرداب شوم ..قيام کند!!آنچه در حال توسعه يافتن است اراده آگاه ملتها در جهت خشک کردن اين گنداب وسيع شونده نيست..بلکه ذات گنداب است.من باور کرده ام هرچه زودتر خودکشي کنم..کمتر مردابي شده ام....) اين چند خط از سومين نامه اش براي من بود.روزنامه نويس جواني بود که تازه ؛مدرسه ارتباطات ؛ را تمام کرده بود.ميگفت : در قلمم به جاي جوهر...زهر ريخته اند.... در نامه سومش نهايي ترين نظراتش را بيان کرده بود.کلامش بوي مرگ گرفته بود.ميگفت: ديگر فايده اي ندارد... آنروز که براي نهار با هم بيرون رفتيم... قبل از رفتن گفت: من هنوز يک چيز را به شما نگفته ام.... وقت نهار ..عاقبت آن يک چيز را هم گفت: ـــ من شبها خواب وحشت انگيزي ميبينم.همه شب...يک فيلم کوتاه است که مکرر ميبينم.هيچ صدايي ندارد....همين خواب است که تمام بيداري مرا لگد کرده..و ديگر هيچ کاري در مقابلش نميتوانم بکنم... خواب ميبينم يک شليل کرم گذاشته ــــ که کرمها نيمي از آن را خورده اند ــــ از درختي پر از شليل کرم گذاشته بر زمين باغ مي افتد.کرمها الباقي اين شليل را به سرعت ميخورند و ميخورند....تا ديگر هيچ چيز باقي نميماند.بعد..کرمها..ورم کرده و زشت....روي خاک باغ من ميلولند..نه به شليل ديگري ميرسند نه پروانه ميشوند...روي خاک باغ من ولو ميشوند..و به ذلت...خود را روي زمين ميکشند و ميکشند..تا..يکي يکي ميميرند و ميگندند...با شکمهايي پر از شليل..پر از شيريني...پر از شهوت...پر از آنچه که دزديده اند.... در اين لحظه..من باز درخت شليل را ميبينم..و شليل کرم گذاشته ديگري را...شليل باز هم از درخت جدا ميشود و درست زماني که بايد با صدايي مرده بر زمين بخورد من از خواب ميپرم...شليل دوم هرگز در خواب من به زمين نمي رسد...شايد شب بعد اين شليل دوم است و شليل هزارم که به زمين مي افتد.... وقتي قدرت تکان خوردن پيدا ميکنم ديگر چيزي از شليل باقي نمانده است که نجاتش دهم..ديگر هيچ چيز باقي نمانده..... پرسيدم: کرمها در خواب تو هسته شليل را هم ميخورند؟ ـــ من هسته را خواب نديدم... ــــ شليل بدون هسته؟ ـــ من هسته را خواب نديده ام... ــ فقط براي اينکه نخواسته اي ببيني... ــ در خواب من هسته وجود ندارد. فرياد زدم : به حقيقت هسته بينديش نه به آنچه که در اين کابوس ميبيني.... او باور هسته را از دست داده بود..... وقتي ميرفتيم گفت:دست کم يک بار ديگر بايد خواب باغم را ببينم....شايد که من بد نگاه کرده ام؟؟؟؟؟؟ گفته بوده اند که من بيش از ديگران با او آشنا بوده ام.....به همين دليل هم مرا خبر کردند...هيچ کس را نداشت..يا اگر داشت..کسي خبر نداشت...هيچ نوشته اي را هم از خودش باقي نگذاشته بود...وقتي وارد اتاقش شدم غم داشتم اما گريه نداشتم.... رفتم و به او نگاه کردم...روي تخت دراز کشيده بود...گفتم: مراسم تدفينش را به عهده ميگيرم.....به دور و برش نگاه کردم....برهنه زندگي کرده بود..بالاي تختش يک ۴پايه کوچک بود..يک ليوان خالي و يک بشقاب کوچک که در آن چند شليل درسته بود و يک شليل نيم خورده کرمو..به شليل نگاه کردم و به هسته شليل..وحشتناک بود..هسته شليل از پهلو باز شده بود و مقدار زيادي تخم سفيد کرم از آن شکاف بيرون ريخته بود...و چند کرم سفيد کوچک هم در آن ميلوليدند.... تنها در اين لحظه بود که بغضم شکست و اشکم بيرون ريخت....در اين لحظه بود که دريافتم او براي يافتن هسته سالم نا اميدانه تلاش کرده بود... خم شدم و به چهره جوانش نگاه کردم گفتم: عزيز من فقط بعضي هسته ها به اين روز مي افتند..... يکي از هسته ها را که تني کرم زده داشت..برداشتم..باز کردم و نشانش دادم..جدار هسته مثل سنگ بود...آن را زير پا شکستم و درون هسته را نشانش دادم...سفيد . سالم و محکم.. اما او ديگر نبود تا ببيند.... اشک ريزان گفتم:چرا به هسته اول قناعت کردي؟چرا تمام باغ را به خاطر يک هسته سالم زير و رو نکردي؟حتي يک هسته سالم کافيست تا صد باغ تازه داشته باشي.... حتي يک هسته... اما او ديگر نبود تا بشنود...................... نادر ابراهيمي
__________________
یک فیلسوف هرگز یک روحانی را نکشته است در حالیکه روحانیون فلاسفه زیادی را از دم تیغ گذرانده اند.... "دنيس ديروت" ![]() |
|
|
|
|
|
#34 (permalink) | |
|
كناره گرفته از مديريت
تاريخ عضويت: May 2005
ارسالها: 6,608
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 4,264
از ایشان 4,792 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
به خودت اميدوار باش ولي غره نشو. هميشه خودت را باخودت قياس كن و هميشه كارهاي قبلت را بد فرض كن تا بتواني به اوج برسي. اين هم دو كلام از مادر عروس ! يكي بايد خودم را نصيحت كنه. |
|
|
|
|
|
|
#35 (permalink) | |
|
مدیران
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: همسايه ي پاييز
ارسالها: 6,283
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,116
از ایشان 1,672 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
یکی از داستانهاي انتزاعي لذت ميبره و دوست داره مفاهيمي سخت و محيطي نا آشنا ايجاد كنه.... و ه از فلسفه مفاهيم استفاده كنه..خب اين خوبه...زيباست... یکی هست که متفاوت از اینه منم جز داستان مسخ...و مفهوم زيباي داستان سرزمين محكومين به بقيه داستانهاي كافكا اعتقاد ندارم. به نادر ابراهيمي معتقدم..... كاش اهل مطالعه بودي تا بهت پيشنهاد ميدادم... چهل نامه كوتاه به همسرم..اثر همين نويسنده رو بخوني..... نوشته هاش سراسر درد من و توئه... واقعيتهاييه كه خيليها نميبينند... داستان خيلي زيبا فرهنگ جديد رو نشون ميده..... من از داستان دفاع نميكنم چون داستان روشنيه.... فقط مشكل ما اينه كه هرکس به دنبال چیزی در داستان میگرده..... اين رسالت نويسنده است كه با كلماتي آشنا زخم رو به خواننده نشون بده...تلنگر بزنه كه شايد داري خطا ميري.. اگر بتوني روزي 3 4 تا از اين داستانها رو بنويسي بهت تبريك ميگم.... اگر دردآشناي دیگرانی نه درد آشناي خودت..... روزي كه بار سنگين زندگي رو بردوشت بگذارند... روزيكه چشمهات سياهي حقيقي رو ببينند... روزيكه آرزو كني كاش همه رنجها مثل رنج داستان نويسي باشه.... روزيكه بشكننت..... روزيكه بي دانستن حقيقت...قضاوتت كنند..... اون زمان از حصار واژه ها بيرون ميايي... عزيزم برات آرزو ميكنم كه نبيني هيچ كدومشونو.... دردآشناي ديگران بودن سختتر از دردآشناي خود بودنه.... وما...شايد آتش پرستيم که تن خويش به چنان آتشي بستيم..... |
|
|
|
|
|
|
#36 (permalink) | |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 857
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 367
از ایشان 362 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
ولی داستان نه موضوع جالبی داره و نه واقعیت پذیره... ولی سعی میکنم از این به بعد به امثال کافکا بیشتر احترام بذارم... امیدوارم... |
|
|
|
|
|
|
#37 (permalink) | |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 857
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 367
از ایشان 362 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
خب حقایق از دید دیگران دروغند از دید من!!! اینکه گفتی بار سنگین زندگی ..من زندگی ای نمیبینم...من هر روز بودنو میبینم...من دردو می بینم... ضمنا من فقط همین اثری که چاپ کردو گفتم...کاری به رزومه کاری ابراهیمی ندارم... هر کار باید در جای خود تفسیر بشه و نمیشه به خاطر یه کار قوی یه کار ضعیفو توجیه کرد... در ضمن تا درک درستی از خودت نداشته باشی نمیتونی درک درستی از جامعه داشته باشی... به زمان احتیاج داره... منتظر کارای بعدی اجتماعی من باش.. خیلی زود... |
|
|
|
|
|
|
#38 (permalink) | |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 857
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 367
از ایشان 362 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
که اصلا با کار قبلی که اینجا چاپ شده بود شبیه نبود...البته نباید داستانهای ایشون به نتیجه گیری مستقیم ختم بشه... چون اونموقع به یاد جمله ی معروف داستانها که میگه قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید میرسیم... به هر حال هم موضوع جالب بود و هم نتییجه پایانی ... |
|
|
|
|
|
|
#39 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Dec 2005
ارسالها: 351
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 58
از ایشان 69 بار سپاسگزاري شده است
|
سلام
داستانی از" مریم پناهی" رو براتون می نویسم با عنوان: اشباح تمام تنش مي سوخت ، انگار ميان ديوارهاي سنگي محبوسش كرده بودند ، صداي باد و صداي غرّش مردي كه در ميان صداي باد به زوزه ي گرگ مي مانست و صداي به هم خوردن شاخه هاي درختان كه در ميان همهمه گم مي شد ، سرش را به زحمت چرخاند ، چيزي دور سرش مي چرخيد و مي رقصيد ! اشباح … اشباح … اشباح … انگار خواب مي ديد ، سرش سنگين شده بود . صداي جيغ و هياهوي شاخه ها در يك لحظه قطع شد ، سفيدي مه را در اطرافش احساس كرد ، اما زمين سراسر گل بود و او در ميان گلها دست و پا مي زد ، با صدايي كه حتي خودش هم نمي شنيد به گوش مردم شهر فرياد مي زد : " كمك ، كمكم كنيد … شما را به هر آنچه مي پرستيد كمكم كنيد ! " سوزش بدن ، زوزه ي مرد و صداي باد فريادش را خفه كرده بود . چشمانش را به آن سمت كه مرد ايستاده بود لغزاند ، او را ديد كه با چشماني دريده و خون آلود ، لباني گوشتالو كه كف سفيد كشداري از آن تراوش مي شد و شلاّق بلندي در دست جلو مي آيد ، خود ابليس مي نمود ، يا نه نگهبان جهنم ، با همان هيبت و دژخيمي . زن از ترس قالب تهي كرده ، كم مانده بود از شدت وحشت نفسش قطع شود ، ناله هايش به خس خس تبديل شده بود ، ياراي حركت نداشت و احساس مي كرد كمي بعد خواهد مرد ! مرد به سراغش آمد ، يك قدم مانده بود به او برسد ، آن يك قدم را هم برداشت ، قصد حمله داشت … همهمه در يك لحظه خوابيد و صداي كرنش اتومبيل گران قيمتي كه سر چهار راه ترمز كرد او را به خود آورد ، صداها در گوشش زنگ مي زدند ، حال خودش را نمي فهميد ، حالتي گنگ و از خود بيخود ؛ جمعيّت اما دور مي شد ، دورتر و دورتر ، كمي بعد دوباره آنها را ديد ، اشباح سياه شناور در سفيدي مه ، خيلي دير وقت بود ، سرش را از روي پله ي سنگي خانه ي مجللي كه مي گفتند از آن يكي از نمايندگان مجلس است بلند كرد ، سرش پر از باد شده بود ، پر از نكبت بود ، از خودش و از تمام آدمهايي كه مي شناخت يا حتي نمي شناخت بيزار و منزجر بود . تك و توك اتومبيلي از آن خيابان رد مي شد . مثل يك دلمه ي كلم پيچ خودش را دور ملحفه اي تكه پاره كه تنها دار و ندارش بود ، لوله كرده بود ، اوايل پاييز بود و هوا سوز داشت ، تنش مي لرزيد. پلكهايش داشت سقوط مي كرد ، اما مي ترسيد كه دوباره كابوس ببيند . اين كابوس و هزاران كابوس از اين بدتر نشخوار هر شبش بود . ديگر از شب ماندن توي خيابان وحشت زده نبود . سالهاي زيادي بود كه سنگفرش خيابان نقش قالي زير پايش و آسمان سقف رنگين خانه اش شده بود و آب و نانش را هوسبازان شهر در ازاي مشتي هوس تامين مي كرند . روزي كه به خيابان پا گذاشت ، چهارده سال بيشتر نداشت . مادرش مرده بود و پدرش ترياكي شش دانگي بود كه شب و روزش را در بيقوله ها سپري مي كرد ، يك خواهر بزرگتر هم داشت كه پدر او را در قبال چندرغاز براي كلفتي فرستاده بود به يك خانه ي بزرگ در شمالي ترين نقطه ي شهر و بعد همه ي آن كاغذها را صرف آتش زدن زندگي نكبت بارش كرده بود . و حالا بعد از سه سال نوبت او بود كه دستش را در دست يك پيرمرد شست ساله كه بغير از زن اولش ، چهار زن صيغه اي ديگر داشت بگذارد و براي هميشه شر او را از سرش كم كند . همه كاري كرد تا پدر پشيمان شود ، به پايش افتاد و تا صبح التماسش كرد ، در عوضش مشت و لگد بود كه از پدر پاسخ گرفت . پدرش چند روز بود كه مواد استعمال نكرده بود ، گيج گيج بود ، نه چيزي مي شنيد و نه چيزي مي فهميد . فردا صبح وقتي كوفته از مشت و لگد ديشب پدر چشم باز كرد ، صداي او را شنيد كه با كسي حرف مي زند ، تن خسته و كوفته اش را تا جلوي پنجره كشيد . از صحنه اي كه ديد قلبش فرو ريخت ، پدر دم در خانه داشت او را در ازاي يك مشت پول معاوضه مي كرد و خريدار پيرمرد شكم گنده اي بود كه با چشماني هوسباز كه حتي گرد پيري هم چيزي از آتش شهوتش كم نكرده بود ، به داخل خانه سرك مي كشيد . پدر در حالي كه از شدت خماري روي پا بند نبود ، با عزّت و احترام او را به خانه راهنمايي كرد . دخترك تنها كاري كه توانست انجام دهد اين بود كه چادر كهنه و رنگ و رو رفته اش را به سر كند تا تمام آنچه از زيبايي و جواني نصيب داشت زير آن مدفون كند ، درست مثل آرزويي كه براي هميشه حفر شود ! مرد با ديدن دخترك لبخندي موذي و برنده روي لبان كلفت و قاچ قاچش نشست ، چرا كه خوب مي دانست در اين معامله ي پر سود چه كالاي گران قيمتي نصيبش شده … صورت دخترك گرگرفت و گونه ي برجسته اش سرخ شد ، چشمان معصومش آبستن اشك شد ، ولي غم راه گلويش را مسدود كرده بود . احساس نفرت سراسر وجودش را پر كرد ، اما راه گريزي نداشت ، پدر دستش را در دست پيرمرد گذاشت و او را روانه ي ماتم سرا كرد ؛ پيرمرد پشت فرمان وانت نيسان قديمي اش نشست ، شكم ورقلمبيده اش به قدري بزرگ بود كه به زور پشت فرمان جا گرفت و دخترك مثل نوعروسان بخت برگشته با چادر كهنه و سياهي كه همرنگ بختش بود ، مات و مبهوت از بازي سرنوشت كنار دست داماد نشست . ماشين كه حركت كرد ، تصوير پدر را در آيينه ي بغل ديد كه در هم شكست ، مثل يك چيني شكسته و خرد شده و بعد در هجوم سايه ها متلاشي شد ، و از همان وقت بود كه " پدر " ديگر هيچ معنايي را در ذهن او متبادر نكرد و او براي هميشه اين واژه را فراموش كرد. هنوز مسافتي نرفته بودند كه مرد ماشين را متوقف كرد ، هنوز همان خنده ي موذي را به لب داشت ، بي هيچ حرفي رفت و تمام درها را پشت سرش قفل كرد . وقتي برگشت يك مشت خرت و پرت زده بود زير بغلش كه معلوم بود خريد عروسي اش است ، چند خيابان جلوتر او را پيش يك محضر دار آشنا برد ، يك بسته اسكناس روي ميز گذاشت و حاج آقا صيغه ي محرميت را جاري كرد ! شب سياه و تاري بود ، چشمان پر اشك دخترك قلب پيرمرد را به رحم نمي آورد ، تنش هنوز از ضرب دستان پدر درد آلود بود كه گرفتار دستان خشن و بازيگوش پيرمرد شد ، راه فراري نبود و تا صبح هم راه درازي مانده بود … خروس خوان بين گرگ و ميش هوا ، كه صداي نعره ي خرناسه ي پيرمرد تمام فضاي اتاق را پر كرده بود ، دامن لگدمال شده اش را به همراه چادر كهنه و تمام پولي كه در جيب پيرمرد بود ، برداشت و به سمت سرنوشتي نامعلوم راهي شد … حالا پس از گذشت اين همه سال و دردي كه سراسر وجودش را پر كرده بود ، در بيداري هم آن اشباح را مي ديد . مه سفيدي همه جا را پر كرده بود و باز صداي همهمه به گوش مي رسيد . دلش مي خواست اينبار به جاي آن اشباح سياه و آن مرد جهنمي ، شبه نوراني يك زن پاك از جنس خودش را ببيند كه براي او بال پرواز به ارمغان مي آورد ؛ ولي باز هم اشباح سياه بودند كه او را در خود مي فشردند ، و آنقدر او را فشردند كه گفت : " اينبار خواهم مرد ! " كم كم صبح شد ، اشباح ناپديد شدند . مردم از خانه هاشان به بيرون سرازير مي شدند . خيابان شلوغ شد . چند سرباز با باتومي كه در دست داشتند ، او را از جلوي در خانه ي مرد سرشناس شهر دور كردند ، مثل مگسي كه از روي شيريني مي پرانند . ضعف شديدي بر بدنش چيره شده بود . ضعف از پيري و سوء هاضمه ناتوان و خميده اش كرده بود . جمعيت او را به جلو هل مي داد و او بي هدف با نگاهي كه در نور صبحگاهي رنگ مي باخت اطرافش را مي نگريست و پيش مي رفت ، كمي جلوتر ته مانده ي سيگار روشني را از كف خيابان برداشت ، چند پك زد و دود آنرا قيلاج قيلاج در هوا نقاشي كرد ، ديگر ياراي ايستادن نداشت ، خودش را به گوشه ي ديواري رساند . همانجا كنار ديوار چمباتمه زد و بي حركت ماند . صداي ضربان قلب خسته اش را مي شنيد كه مثل يك ساعت زنگ زده ي قديمي كار مي كرد ، صدا هر بار كندتر و كندتر و ضعيفتر و ضعيفتر مي شد ، تا اينكه ؛ سكوت ! … سيگار مصرف شده از گوشه ي لب ورم كرده اش به زمين افتاد و او مات و بي حركت به سنگفرش كف خيابان زل زد ! رهگذران سكه هاي پنج توماني و ده توماني به دامانش مي ريختند ، آنها نمي دانستند كه اشباح او را با خود برده اند … |
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي hellish به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#40 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Dec 2005
ارسالها: 351
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 58
از ایشان 69 بار سپاسگزاري شده است
|
"فاصله رخوتناک دو هماغوشي"
بيرون هوا تاريک شده بود . دخترک با تني برهنه روي تخت دراز کشيده بود و نور قرمز سيگارش توي فضاي تاريک اتاق ميلرزيد . در اتاق باز شد و پسرک اومد تو و همزمان چراغ خواب بالاي تخت رو روشن کرد . _ هفــــــش . گه ات بگيرن . خودتو بپوشون . _ جلوي کي ؟ تو ؟!! پسرک با اخم دوباره تکرار کرد : آره جلوي من ! دخترک در حالي که سعي ميکرد سيگارش به جايي نخوره با کمک پاش ملافه رو کشيد رو خودش . پسرک نگاهي به بيرون پنجره انداخت و نشست پايين تخت . صداي عبور دوچرخه اي که قژ قژ کنان از زير پنجره عبور ميکرد سکوت اتاق رو بهم زد . دخترک همونطور که دود سيگار رو بيرون ميداد با صداي خفه اي گفت : صد بار بهت گفتم اين لامپ آباژور رو عوض کن . از رنگ سبز افق ام ميگيره . _ ولش کن . حوصله زر زر داداشم رو ندارم . _ ازش ميترسي ؟! پسرک دوتا انگشتش رو به علامت خواستن سيگار به پشت سرش دراز کرد و با بيحوصلگي گفت : گفه خوريش به تو نيومده . دخترک با ناراحتي دود رو به بيرون فوت کرد و گفت : صبر کن خوره ، نمير الان روشنش کردم . پسرک در حالي که با ولع سيگاري رو که گرفته بود پک ميزد گفت : کارم تو هفته آينده رديف ميشه . _ دخترک نيم خيز شد و گفت : يعني چي ؟ رفتني شدي ؟ _ اوهوم ._ من چي ؟ _ يعني چي من چي ؟ خوب تو هم با اون پسره اي ديگه ._ کي ؟! اون بچه قرتي ؟ من بميرم زن اون بچه ... نميشم . _ خوب منو سَننَه ؟ حتما ميخواي زن من شي ؟ دخترک دوباره با بيحالي خودش رو روي تخت ول کرد و گفت : بمير بابا . الاغ . پسرک ته سيگار رو توي جاسيگاري فشار داد و از جاش بلند شد و گفت : زود جمع و جور کن بزن بيرون . نميخوام اين دفعه آخري داداشم برسه . همينجوريش دهن من رو گا... يه شب با تو باشه . اينجا ببينتت ضايع ميشيم . دختر ملافه رو از روي خودش کنار زد و از روي تخت بلند شد ... پسرک با چرق چرق صداي دمپاييش دنبال دختر تا جلوي در ميره و نگاهي به بيرون ميکنه . دخترک با خشونت ميگه : هو ! قتل که نکردم . اين بار هم که بار آخره . لازم نيست اين کارهارو بکني . خودم ميرم . و از در ميزنه بيرون . صداي بسته شدن در پشت سرش مياد . همينکه پسرک برميگرده بالا صداي زنگ در مياد . اف اف رو برميداره و ميگه بله ؟ صداي دخترک رو ميشنوه که با بغض ميگه : هو عوضي . بهت گفته باشم ، پاتو از اين قبرستون بذاري بيرون اولين کاري که ميکنم اينه که شب صاف ميام اينجا و با اون داداش هيزت ميخوابم ! .. و شروع ميکنه به دويدن . پسرک با عجله ميدود طرف پنجره و از چارچوب خم ميشه و بلند داد ميزنه : تو غلط ميکني ... بيرون هوا تاريک شده و باد شديدي ميوزه . دخترک لب هره پنجره نشسته و با زحمت سعي ميکنه دود سيگار رو از لاي پنجره بده بيرون . تلفن که زنگ مي زنه عين جن زده ها ميپره پايين و گوشي رو برميداره و ميگه : بله ؟ _ ببين . من فردا دارم ميرم . با من مياي ؟ _ آره . _ نميترسي ؟ _ نه . _ خوب . فردا ساعت 6 صبح جلوي درتون باش . فقط لباسهاتو بردار . _ خوب . باشه .. دخترک گوشي رو ميذاره و کمي مکث ميکنه و ناگهان جيغ ميزنه . صداي مادرش رو ميشنوه که داره به طرف اتاق ميدود . دخترک سعي ميکنه آروم سيگارش رو از لاي پنجره بندازه بيرون ... زندگي شايد سيگاري ست ... لوركا ياري |
|
|
|
|
|
#41 (permalink) | |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 857
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 367
از ایشان 362 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
از شما ستاره ی عزیز ممنونم... ![]() |
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي death blooms به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#42 (permalink) | |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 857
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 367
از ایشان 362 بار سپاسگزاري شده است
|
نقل قول:
البته نه به خوبیه قبلی... بازم ممنون ستاره جون... |
|
|
|
|
| کاربران زير از دوست گرامي death blooms به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند : |
|
|
#43 (permalink) |
|
Aficionado
![]() تاريخ عضويت: Aug 2005
ارسالها: 857
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 367
از ایشان 362 بار سپاسگزاري شده است
|
این یکی از بهترین تایپیک های تالاره...چرا ادامه نمیدین بچه ها؟...
ستاره خانوم...شما که زیاد سر میزدید اینجا؟.... و البته سروناز خانوم.... من خودم خیلی حال میکردم با داستانهای چاپی اینجا... این میتونه شیوه های مختلف و سبکهای مختلف داستانم نویسی رو به بچه ها نشون بده و البته خودم... منتظرم... |
|
|
|
|
|
#45 (permalink) |
|
Enthusiast
![]() تاريخ عضويت: Dec 2005
ارسالها: 351
جنسيت: سپاس هاي ايشان از ديگران: 58
از ایشان 69 بار سپاسگزاري شده است
|
یک روز عالی برای موز ماهی
97 روزنامه نگار نیویورکی در ان هتل جمع شده بودند و چون خطوط تلفنی را به انحصار در اورده بودند زن جوان اتاق شماره ی 507 می بایست از ظهر تا دو ساعت و نیم بعد از ظهر صبر می کرد تا خط ازاد برای شماره ی درخواستی او پیدا می شد. با این حال زن جوان بیکار نماند . مقاله ای از یک مجله ی جیبی بانوان خواند تحت عنوان " غریزه ی جنسی , راهی به بهشت یا به جهنم!" شانه و ماهوت پاک کن خود را برداشت . دامن پیراهن شکلاتی اش را که لک افتاده بود پاک کرد. جای دکمه ی نیم تنه ی مارک "ساکس" خود را تغیر داد. دو تا موی نازک را که روی خال صورتش در امده بود کند . هنگامیکه بالاخره زنگ تلفن به صدا در امد , روی لبه ی پنجره نشسته بود و داشت لاک زدن ناخن دستش را تمام می کرد . ولی او زنی نبود که به خاطر یک زنگ تلفن دست و پایش را گم کند . رفتارش طوری بود که گویی تلفن از زمانی که او به سن بلوغ رسیده بی وقفه زنگ می زند . به کمک یک قلم موی کوچک در همان حال که تلفن زنگ می زد , لاک ناخن کوچکش را تمام کرد و دور هلال ماهک ان را هم سر فرصت خط کشید . بعد در شیشه ی لاک ناخن را بست و در حالیکه دست خود را در هوا تکان می داد , از جا بلند شد . با دست ازا دش – دست راست – یک زیر سیگاری پر از روی لبه ی پنجره برداشت و ان را روی میز عسلی کنار تلفن گذاشت . روی یکی از دو تخت مانند هم نشست و – دفعه ی پنجم یا ششم بود که تلفن زنگ می زد- گوشی را برداشت. - الو ناخن دست چپش را دور از پیراهن ابریشمی سفید یقه باز خود گرفته9 بود . این پیراهن با کفش های دم پاییش تنها پوشش او بود . انگشترهایش در اتاق حمام جا مانده بود ..صدای متصدی تلفن هتل از ان طرف سیم بلند شد - خانم گلاس می توانید با نیویورک صحبت کنید. زن جوان گفت" متشکرم" و روی میز پا تختی جایی برای زیر سیگاری باز کرد. . صدای زنانه ای از ان طرف سیم بلند شد: -موریل؟ تویی؟ زن جوان گوشی را کمی از صورت خود دور کرد - بله مامان.حالت چطور است؟ - دیوانه شدم! چرا تلفن نکردی؟ خوبی؟ - دیروز و پریروز سعی کردم خبری به تو بدهم . ولی اینجا تلفن.... - اوضاع مرتب است موریل؟ زن جواان فاصله ی گوشی را با صورت خود بیش تر کرد - بد نیست ! هوا گرم است ! امروز گرم ترین روزی است که تا به حال در فلوریدا دیده شده ... - چرا تلفن نکردی؟ عجیب نگران بودم. - مامان جان این طور داد نکش . صدایت را خوب می شنوم . دو دفعه دیروز تلفن کردم . دفعه ی اول درست بعد از... - من می گفتم, به پدرت می گفتم که تو حتما تلفن می کنی. اما نه, می بایست ... ولی بگو ببینم , موریل , وضعت خوب است؟ راستش را بگو!... - حالم خوب است . تو را به خدا اینقدر دیگر نپرس ! - کی رسیدید؟ - درست یادم نیس . روز چهارشنبه صبح زود... - کی اتومبیل را می راند؟ - خودش. خواهش می کنم ناراحت نشو! او مثله ماه اتومبیل می راند. باور نمی کردم - باز هم اتومبیل را دادی دست او؟اخر تو به من قول داده بودی موریل زن جوان صحبت او را قطع کرد - من که برایت گفتم . مامان. متل ماه اتومبیل می راند.در تمام طول راه سرعت کم تر از 80 بود, باور کن. - ان مسخره بازی هایش را با درخت ها تکرار نکرد؟ - مامان چقدر بگویم که مثل ماه اتومبیل می برد.ترا به خدا گوش کن .. به او گفتم که مواظب خط های زرد و چیزهای دیگر باشد و او هم خوب می فهمید و عمل می کرد.حتی تمام سعی خودش رابه کار می برد که به درخت ها نگاه نکند. باور کن. راستی پاپا اتومبیل را داد تعمیر؟ - نه هنوز چهارصد دلار پول می خواهند بگیرند ان هم برای .... - مامان سیمور به پاپا گفته که خرج تعمیر را می پردازد.دلیلی ندارد که... - خیلی خب. یک طوری می شود . در طول راه حالش چطور بود؟ درست بگو ببینم - خیلی خوب! - ایا هنوز هم این اسم لعنتی را روی تو.... - نه , حالا یک چیز دیگر اختراع کرده ! - چی؟ - اخ..مامان. این به چه درد تو می خورد؟ - موریل , من باید بدانم.پدرت... زن جوان با یک خنده ی کوتاه و عصبی گفت: - خیلی خوب, خیلی خوب! اسم مرا گذاشته " خانم اس و پاس مدل 1948!" - واقعا هم خنده دارد . واقعا حرف مزخرفی است . همین قدر می دانم که این جریان اسف انگیز است . وقتی فکر می کنم که .... زن جوان دوباره حرف او را قطع کرد. - - مامان یادت می اید که یک کتاب از المان برای من فرستاده بود؟نمی دانم چه کارش کرده ام. هر چه فکر می کنم.... - - پهلوی خودت است - - مطمئنی؟ - - کاملا! یعنی اینکه پهلوی من است . توی اتاق فردی است. تو ان را گذاشته بودی ان جا و من هم به خاطر تنگی جا...حالا چرا؟ کتاب را از تو خواسته؟ - - نه! فقط ضمن مسافرت از من پرسید که چکارش کرده ام . می خواست بداند ان را خوانده ام یا نه . - - اخر این کتاب المانی است! زن جوان در حالیکه پای خود را روی پای دیگر می انداخت گفت: - - بله مامان جان ولی تفاوت نمی کند . به من می گفت که این اشعار به وسیله ی "یگانه شاعر قرن ما " سرودی شده و حق بود که من ترجمه ی ان ها را می خریدم و نمی دانم چهع چیزهای دیگر می گفت,مثلا حتی من زبان المانی را یاد می گرفتم. فکرش را می کنی؟ - - این یک بدبختی است, بدبختی ! واقعا که اسف انگیز است. واقعا!....دیشب باز پدرت به من می گفت.... - - کمی صبر کن. زن جوان رفت پاکت سیگارش را از روی لبه ی پنجره برداشت یک سیگار اتش زد و دوباره امد روی لبه ی تخت نشست و در حالیکه یک توده ی دود از دهانش بیرون می داد گفت: - - مامان؟ - - موریل حالا خوب گوش کن ببین چه می گویم - - گوش می کنم - - پدرت با دکتر سیو تسکی صحبت کرده ... - - راستی؟ - - تو که پدرت را می شناسی همه چیز را برایش تعریف کرده : ماجرای درخت ها,جریان پنجره, مزخرفاتی که راجع به نقشه های خودش در عالم بالا که به مادر بزرگ می گفت , بلایی که سر ان عکس های قشنگ برمودا اورد خلاصه هرچه بود و نبود.... - - خوب ان وقت؟ - - اولا دکتر گفته بود که این یک جرو بزرگ است که ارتش به او اجازه داده که از بیمارستان مرخص شود . قسم می خورم دکتر به پدرت گفته – خیلی جدی- که خیلی خیلی احتمال دارد – می فهمی؟ گفته که خیلی خیلی احتمال دارد – که به کلی عقل از کله ی سیمور بپرد . قسم می خورم! زن جوان گفت:این جا در هتل یک پزشک امراض روحی هست ! - کی ؟ اسمش؟ - - درست نمی دانم. رایزر . یا یک همچین چیزهایی . این طور که می گویند خیلی دکتر خوبی است. - - موریل اینقدر سبکسر نباش اخر دلمان برای تو خیلی شور می زند. حتی باغید به تو بگویم که دیشب پدرت می خواست تلگراف یزند که برگردی... - مامان محال است من برگردم ! دیگر اینقدر اذیت نکن ! - موریل قسم می خورم دکتر گفته که ممکن است سیمور پاک عقلش را.... - اخر مامان من تازه این جا رسیده ام . پس از سال ها این اولین بار است که کنار دریا امده ام حالا نمی شود که من تمام اسباب و اثاثیه ام را دوباره جمع کنم و برگردم . در هر صورت وضعم برای مسافرت مناسب نیست . تمام بدنم زیر افتاب سوخته و اذیتم می کند! به زور می توانم تکان بخورم - تنت سوخته؟ چرا از روغن مخصوص که در چمدانت گذاشته بودم استفاده نکردی؟ ان را من با.... - به تنم مالیدم , ولی با وجود این خورشید تنم را سوزاند. - وحشتناکه . کجای تنت سوخته؟ - همه جای تنم. مامان . همه جا! - وحشتناک است - ناراحت نباش پوستم کلفت است - بگو ببینم. تو با ان پزشک روان شناس هم حرف زده ای؟ - تقریبا با گوشه و کنایه... - چه می گف؟ وقتی تو با او حرف می زدی سیمور کجا بود؟ - در کافه ی "سالن اقیانوس" پیانو می زد. در تمام مدت این دو شبی که این جا هستیم او پیانو زده - خوب دکتر چه گفت؟ -چیز مهمی نگفت! اول او سر صحبت را باز کرد . در موقع بازی " بینگو" دیشب . من پهلوی او نشسته بودم و در ضمن بازی ازم پزسید که ایا کسی که در سالن مجاورپیانو مکی زند شوهر من است؟من برایش گفتم که درست فهمیده و بعد ازم پرسید که ایا سیمور مریض بوده؟یا نمی دانم چه چیز های دیگر . ان وفت من گفتم که.... - چرا این سوال را کرد؟ - نمی دانم مامان شاید برای اینکه سیمور خیلی رنگ پریده است و همین چیزها . چه می دانم؟ خلاصه بعد از بازی خودش و زنش از من دعوت کردند که با هم مشروبی بنوشیم و من هم قبول کردم . زنش موجود مزخرفی است . ان پیراهن اشغال شبی را که پشت ویترین بونویت دیدیم یادت است؟ همان که می گفتی اگر کسی بخواهد تنش کند باید یک چیز خیلی کوچولو.خیلی کوچولو... - پیراهن سبزه را می گی؟ - اره. و زن دکتر ان را تنش کرده بود . با ان بر و کمر وحشتناک! و مرتب از من می پرسید که ایا سیمور با سوزان گلاس طراح مد ان خیاط خانه خیابان مدیسون قوم و خویش است یا نه . - خوب خود دکتر چی گفت؟ - اخرش هیچ چی! توی بار بودیم و سز و صدا انقدر زیاد بود که .... - تو هم چیزی به او نگفتی؟نگفتی که می خواست با صندلی بابا بزرگ چی کنه؟ زن جوان پاسخ داد: نه مامان دیگه زیاد تو نخ جزئیات نرفتم ! حتما باز هم او را خواهم دید . صبح تا شب توی بار است . - ایا دکتر نگفت که سیمور ممکن است یک طوری بود؟ می دانی , مثلا خل و دیوانه یا یک طور های دیگر ؟ یا مثلا بلایی سر تو بیاورد؟ - - نه مامان دکتر فقط او را از دور دیده . برای اینکه بتواند چنین چیزهایی بگوید باید بداند که زمان بچه گی اش چطور بوده ... و چه می دانم از این قبیل چیزها . برایت که گفتم , مامان انقدر جنجال بود که ادم به زحمت می توانست حرف بزند. - خوب مانتوی ابیت در چه حال است؟ - - خیلی خوب است! دادم یه کم زیر شانه هاش رو برداشتن - - پیراهن ها امسال چه طورد؟ - - عالی . ولی برای زنان کره ی مریخ . تا دلت بخوان قر و فر دارن و هزار جور دوز و کلک دیگر - اتاقتان چه طور است؟ - بد نیست . تقریبا بد نیست . نتوانستیم اتاقی را که قبل از جنگ یک بار گرفته بودیم بگیریم. ادم ها امسال مزخرف اند . دلم می خواست می دیدی توی رستوران چه جور ادم هایی پیش ما نشسته اند . درست مثله اینکه همین حالا از یک قطار حمل حیوانات پیاده شان کرده باشند. - می دانی , همه جا همین جور است. راستی پیراهن رقصت؟ - خیلی بلند است. به تو می گفتم که خیلی دراز می شود - خوب, موریل , یک دفعه ی دیگر ازت می پرسم , ولی این دفعه ی اخر است : ایا واقعاوضعت خوب است؟ زن جوان گفت: - بله مامان , بله , هزار بار بله!.... - دلت نمی خواهد برگردی؟ - - نه مامان - پدرت همین دیشب به من می گفت که اگر بخواهی تنها برگردی و فکری به حال خودت کنی با کمال میل مخارج سفر تو را خواهد پرداخت . بعد می توانی بروی یک طرف دیگر . ما هر دو فکر کرده ایم که ... زن جوان گفت: - ممنونم مامان شما هر دو به من خیلی محبت می کنید و یک پای خود را از روی پای دیگر برداشت: - این گفت و گوی تلفنی.و می دانی مامان چقدر خرج .... - وقتی مهن فکر می کنم که در تمام مدت جنگ تو منتظر این پسر مانید ... می خواهم بگویم وقتی ادم به این همه عروس های جوان و دیوانه فکر می کند که ... - مامان بهتر است مکالمه را قطع کنیم . سیمور همین موقع ها پیدایش می شود - کجاست؟ - کنار دریا - روی پلاژ ؟ تنهت؟ایا رفتارش روی پلاژ عادی است؟ - مامان تو جوری از او حرف می زنی گکه انگار او یک دیوانه ی حطرناک است. - من چنین چیزی نگفتم. موریل! - ولی از حرفهایت ادم این طور می فهمد.می دانی تنها کارش این است که ان جا دراز می کشد. روپوش حوله ای را هم نمی خواهد از تنش دربیاورد - نمی خواهد؟چرا؟ - نمی دانم. شاید برای این که رنگ پوستش خیلی سفید است - وای خدای من. اخر باید کمی افتاب به تنش بخورد ! نمی توانی راضی اش کنی که ان را از تنش در اورد؟ زن جوان در حالیکه دوباره پاهای خود را روی هم می انداخت گفت: - تو که سیمور را می شناسی می گوید خوشش نمی اید یک مشت ادم احمق دورش جمع شوند و خالکوبی های او را تماشا کنند - - او که خالکوبی نداشت. توی ارتش این کار را کرده؟ - زن جوان در حالیکه از جا بلند می شد گفت: - - نه مامان. گوش کن. شاید فردا دوباره به تو تلفن بزنم - - موریل حالا خوب گوش کن زن جوان در حالیکه تمام سنگینی خود را روی پای راست میانداخت گفت: گوش می کنم مامان - اگر کاری کرد یا حرفی زد که کمی غیر عادی بود فوری به من تلفن بزن. ... می فهمی چه می خواهم بگویم . می شنوی؟ -مامان. من از سیمور نمی ترسم - موریل باید قول بدهی. - بسیار خوب. قول می دهم . به امیذ ذیذار مامان! بابا را از طرف من ببوس زن جوان گوشی را می گذارد .................................................. .................................................. .................. سی بیل کارپانتر که با مادرش در هتل اقامت داشت گفت: من باز هم مقدار زیادی کرم می بینم. ایا تو هم زیاد کرم دیدی؟ - - اینقدر این حرف را نزن عزیزم بالاخره مامان را بااین حرفت دیوانه می کنی . ترا به خدا ارام بگیر - خانم کارپانتر مشغول چرب کردن پشت سی بیل بود . روغن را با احتیاط روی تیغه ی استخوان ها ی کتف او که مثل یک جفت بال ظریف بود می مالید.سی بیل با تعادل ناپایدار روی یک توپ بزرگ کنار دریا رو به اقیانوس نشسته بود . یک لباس شنای زرد روشن تنش بود . یک لباس دو تکه که یک تکه ی ان تا 10 سال دیگر هم تقریبا بی فایده خواهد ماند. - - از نزدیک خوب معلوم بود که یک دستمال ابریشمی ساده است . فقط دلم می خواست بدانم ان را چطور گره زده . واقعا خوشکل بود . - زنی که روی صندلی راحت ساحلی کنار خانم کارپانتر دراز کشیده بود این حرف را می زد. . خانم کارپانتر حرف او را تصدیق کرد : - - بله چیز جالبی بود. سی بیل ارام بگیر جانم - سی بیل پرسید: - - تو باز هم خیلی کرم دیدی؟ خانم کارپانتر اهی کشید و بعد افزود: - خیلی خوب تمام شد. حالا بدو برو . عزیزم مامان می ره هتل یک گیلاس مارتینی با خانم هوبل بنوشد . روغن زیتون برایت می اورم . سی بیل که ازاد شده بود به حال دو به طرف کناره ی مسطح پلاژ رفت و به جانب محل اقامت ماهی گیران به راه افتاد. در ضمن راه فقط یک بار متوقف شد, ان هم برای اینکه پنجه ی پایش را در یک قلعهی شنی ویران فروکند . پس از کمی راهپیمایی به پلاژ مخصوص ساکنین هتل رسیده بود. چند صد متر دیگر هم به راهپیمایی ادامه داد, بعد ناگهان راه خود را کج کردو دوان ذوان به ان طرف پلاژ که شن های نرم تری داشت رفت و صاف رو در روی مرد جوانی که دراز کشیده بود ایستاد و گفت: - نمی یایی توی اب باز هم کرم ها را ببینیم؟ مرد جوان کمی یکه خورد. دست راستش را به دامن روپوش حوله ای خود برد . روی پشت غلتید و حوله ی لوله شده ای را که روی چشمانش قرار داده بود , کنار کشید و زیر چشم به سی بیل نگریست. - سلام, سی بیل! - نمی یای توی اب؟ مرد جوان گفت: - منتظرت بودم . تازه چه خبر؟ - - چی؟ - - تازه چه خبر؟ سی بیل در حالیکه ذرات شن را به او می پاشید گفت: - بابا فردا با هواپیما می رسد. - - توی صورتم نپاش بچه کوچولو. با گفتن این حرف مرد جوان مچ یکی از پاهای سی بیل را چسبید. - -خوب خوب وقتش بود که پدرت بالاخره بیاد. من ساعت ها منتظرت بودم. ساعت ها! سی بیل پرسید: - خانم کجاست؟ - - خانم؟ مرد جوان موهای نرمش را از شن پاک کرد: - گفتنش مشکل است,سی بیل. خانم ممکن است در این لحظه هزار جای مختلف باشد. پیش سلمانی . مثلا برای اینکه موهایش را به رنگ بز کوهی در اورد یا تو ی اتاقش مشغول عروسک درست کردن برای بچه های فقیر باشد... در این موقع مرد جوان درحالیکه درراز کشیده بود مشت هعای خود را روی هم گذاشت و چانه اش را روی ان ها قرار داد. - سی بیل از چیزهای دیگر حرف بزن لباس شنای قشنگی داری . اگر در دنیا از یک چیز خوشم بیاید یک لباس شنای ابی است. سی بیل بهت زده به او نگاه کرد . بعد چشم های خود را روی شکم کوچک برامده اش دوخت - مایوی من که زرد است. زرد! - نه؟بیا جلو تر ببینم . سی بیل یک قدم جلوتر رفت. - کاملا حق داری!من به کلی منگ شده ام.... سی بیل پرسید: - نمی یایی تو اب؟ - دارم به همین موضوع فکر می کنم . نمی دانی سی بیل چقدر در فکرش هستم. نمی دانی! سی بیل دستی به حلقه ی لاستیکی که مرد جوان به جای متکا زیر سرش گذاشته بود کشید. - باید بادش کنیم - حق با توست . خیلی بیش تر از انچه که من دلم می خواهد احتیاج به باد دارد - مرد جوان مشت های خود را برداشت و چانه اش را روی شن ها گذاشت. - سی بیل . رنگ و رویت خیلی دلنشین است. ادم از دیدنت خوشش می اید . از خودت برایم حرف بزن. مرد جوان با دو دست هر دو مچ پای سی بیل را گرفت و گفت: - من در زیر صورت فلکی راس الجدی به دنیا امدم . تو چی؟ سی بیل گفت: - شارون لیپ شولتز می گفت که تو گذاشتی روی صندلی پیانو کنارت بنشیند. - شارون لیپ شولتز این حرف را زده؟ سی بیل سرش را به علامت تائید تکان داد. مرد جوان مچ پاهای او را ول کرد و سرش را روی بازوی زاستش گداشت و گفت: - بله . می دانی که این قبیل چیزها چطور پیش می اید. سی بیل من داشتم پیانو می زدم و از تو هم ان دور و بر ها خبری نبود . شارون لیپ شولتز سر رسید و کنار من نشست , من که نمی توانستم بگویم نشین . نه؟ - چرا؟ - آه . نه نه من نمی توانستم این کار را بکنم!... - حالا من برایت می گویم چه فکری کردم - چه فکری؟ - فکر کردم که تو بهش گفتی سی بیل چمباته زد و مشغول شد به خط خطی کردن شن ها -پاشو بریم توی اب . - خیلی خوب . به نظرم می توانم . سی بیل گفت: - دفعه ی بعد ردش کن - - کی را رد کنم؟ - - شارون لیپ شولتزرا - آه , شارونلیپ شولتز. چقدر این اسم بعضی چیزها را قاطی پاطی یاد ادم می اندازد. خاطرات , هوس ها,... مرد جوان ناگهان به پا خواست و نگاهی به دریا انداخت. - سی بیل. می دانی الان چه کار می کنیم؟می رویم ببینیم می توانیم یک موز ماهی گیر بیاوریم یا نه؟ - یک چی؟ - یک موز- ماهی!... با گفتن این حرف مرد جوان کمر روپوش حوله ای خود را باز کرد . روپوش را از تنش در اورد . شانهع هایش سفید بود. سفید و باریک, بارگ های ابی. روپوش را یک بار در امتداد طول ان و سپس سه بار در جهت دیگر تا زد . حوله ای را که چند لحظه قبل روی چشم خود گذاشته بود روی شن ها پهن کرد و روپوشش را روی ان گذاشت . خم شد. حلقه ی لاستیکی را برداشت و ان را زیر بغل راستش گذاشت بعد با دست چپ دست سی بیل را گرفت و هر دو به طرف دریا راه افتادند - به نظرم در عمرت موز ماهی ندیده ای ؟ سی بیل به علامت نفی سرش را تکان داد . - ندیدی؟ هان ؟ راستی, خانه تان کجاست؟ سی بیل جواب داد: - نمی دانم - می دانی1 شارون لیپ شولتز می داند خانه سان کجاست. سه سال و نمیش هم بیش تر نیست سی بیل باز ایستاد و دست خود را از دست مرد جوان بیرون کشید . یک گوش ماهی از زمین برداشت و با توجه زیاد مشغول تماشا کردن ان شد . بعد ان را به زمین انداخت - وایرلی وود کنکتیکوت! دخترک پس از گفتن این حرف د.باره با شکم کوچک و برامده اش به راه افتاد . مرد جوان گفت: - وایرلی وود کنکتیکوت! اتفاقا جایی نزدیک وایرلی وود کنکتیکوت نیست؟ سی بیل نگاهی به او اداخت و با بی حوصلگی گفت : خانه مان ان جاست . خانه مان در وایرلی وود کنکتیکوت است. چند قدم به طرف جلو دوید . ساق پای چپش را با دست چپ گرفت و دو سه دفعه روی یک پا لی لی کرد . مرد جوان گفت: - نمی توانی بفهمی چقدر بعضی چیزها ناگهان روشن می شود . سی بیل ساق پای خود را رها کرد و پرسید : - ایا تو کتاب "سامبوی کوچولوی سیاه " را خوانده ای؟ - راستی خیلی با مزه است که تو این را می پرسی . من درست دیشب ان را تمام کردم . مرد جوان دوباره دست سی بیل را گرفت و گفت : - به نظر تو چطور است؟ - - یادت هست وقتیکه ببر ها همه پریدند دور درخت؟ - آه ! چقدر جالب بود! فکر می کردم تمام شدنی نیستند . من هرگز این همه ببر ندیده بودم. سی بیل گفت - فقط شش تا بودند! مرد جوان گفت: -فقط شش تا؟ تو اسم این را می گذاری فقط ؟ سی بیل پرسید : -تو از موم خوشت می اید؟ -از چی خوشم میاد؟ از موم؟ خیلی. تو چطور؟ سی بیل با سر جواب داد"بله" بعد پرسید: - زیتون دوست داری؟ - خیلی! نمی شود من جایی بروم و زیتون و موم با خودم نبرم - تو شارون لیپ شولتز را دوست داری؟ -دوسش دارم . مخصوصا توی خانه شان . او هچ وقت توله سگ های توی راهروی هتل را اذیت نمی کند. مثلا ان بچه " بول دوگ" کگه مال ان خانم کانادایی است . شاید باور نکنی ولی بعضی از دختر بچه ها هستند که چوب اب نباتشان را توی تن این حیوان زبان بسته فرو می کنند. ولی شارون ,نه! این دختر هیچ وقت شرارت نمی کند. برای همین است که من اینقدر دوستش دارم. صدای سی بیل در نمی امد. اما بالاخره گفت: - من دوست دارم شمع بجوم. - کی دوست ندارد؟ مرد جوان در حال گفتن این حرف نوک پاهای خود را در اب فرو برد. - ای...مثل یخ است ... مرد جوان حلقه ی لاستیکی را دراب انداخت.سی بیل گفت: - نه . یک دقیقه صبر کن. بگذار کمی دور برویم. -در اب به راه افتادند و انقدر جلو رفتند که اب تا کمر سی بیل رسید.ان جا مرد جوان او را بلند کرد و روی حلقفه ی لاستیکی خواباند و پرسید: - تو هیچ وقت سربند و این جور چیزها نمی بندی؟ سی بیل دستور داد: مواظب باش اب مرا نبرد. محکم بگیر مرد جوان گفت: - مادموازل کارپانتر , خواهش می کنم. من وظیفه ی خودم را بلدم . کاری که تو باید بکنی این است که چشم هایت را خوب باز کنی تا بتوانی موز_ماهی ها را ببینی . امروز برای موزماهی ها یک روز عالی است. سی بیل گفت: من که چیزی نمی بینم. - بعید نیست . این موجودات عادات عجیب و غریبی دارند. خیلی عجیب و غریب! مرد جوان حلقه ی لا ستیکی را جلو تر راند. اب تا سینه اش رسیده بود . گفت: - این موجودات سرنوشت درد ناکی دارند . می دانی چرا؟ سی بیل با سر پاسخ منفی داد. - هان! ان ها می روند توی سوراخی که از موز پر است . وقتی وارد می شوند مثل همه ی ماهی های دیگرند. ولی همچون که رفتند تو . مثل یک خوک رفتار می کنند . می دانی , یک دفعه من به چشم خودم دیدم که یک موز ماهی رفت توی یک سوراخ پر از موز و دست کم هفتاد کیلو موز خورد. مرد جوان حلقهی لاستیکی و مسافر آن را کمی بیش تر به طرف قلب دریا پیش راند . - البته بعد از خوردن موز ها به قدری ورم می کنند که دیگر نمی توانند از سوراخ خارج شوند . دیگر نمی توانند از در عبور کنند. سی بیل گفت: - دیگر دورتر نرویم ... خوب, انوقت چه می شوند؟ - کی ها؟ - موز ماهی ها! - اهان, منظورت این است که بعد از خوردن ان همه موز و گیر کردن در سوراخ؟ سی بیل جواب مثبت می دهد. - راستش را بخواهی سی بیل دلم نمی اید به تو بگویم . ولی چاره ای نیست . باید بگویم . همه شان می میرند. - چرا؟ -چون به تب موز دچار می شوند. بیماری وحشتناکی است. سی بیل با حالت عصبی گفت: - مواظب باش. یک موج دارد می اید. مرد جوان گفت:نمی گذارم موج مارا ببرد. مچ پاهای سی بیل را می گیرد و با یک حرکت او را به جلو می راند. حلقه ی لاستیکی پشت موج لغزید. اب موهای اورا به کلی خیس کرد. ولی جیغش با لذت همراه بود. وقتی حلفه دوباره ارام گرفت با دست موهای خیس را از جلوی چشمان خود کنار زد و گفت: - یکی دیدم - یک چی؟ - یک موز ماهی مرد جوان گفت: - ترا به خدا! موز هم توی دهانش بود؟ سی بیل جواب داد: آره , شش تا! مرد جوان ناگهان یکی از پاهای کوچک را که از لبه ی حلقه ی لاستیکی اویزان بود گرفت و ان را بوسید. صاحب پا درحالیکه سر خود را برمی گرداند گفت: - اوهو! - اوهو که چی؟ حالا دیگه بر می گردیم . امروز برایت بس است . - نه! - متاسفم! مرد جوان این را گفت و حلقه را به طرف ساحل راند. تا ان جا که سی بیل توانست در اب راه برود.مرد جوان حلقه را برداشت که از اب بیرون برود. سی بیل گفت: خداحافظ! و دوان دوان بی پشیمانی به طرف هتل حرکت کرد. مرد جوان روپوش خود را پوشید. کمر ان را محکم بست و حوله ی خود را در جیبش چپاند. حلقه ی لاستیکی مرطوب و مزاحم را برداشت و زیر بغل خود گرفت. بعد تنها روی شن های نرم و سورانبه طرف هتل به راه افتاد. در محوطه ی در ورودی مخصوص که بنا به دستور مدیر هتل فقط مورد استفاده ی مسافرینی که به استحمام می رفتند قرار می گرفت , یک زن با بینی روغن مالی شده همراه مرد جوان وارد اسانسور شد. هنگامیکه اسانسور به راه افتاد مرد جوانگفت: - از قرار معلوم دارید به پاهای من نگاه می کنید؟ زن جوان با تعجب گفت: بله؟ -می گویم: از قرار معلوم دارید به پاهای من نگاه می کنید!... معذرت می خواهم داشتم کف زمین را نگاه می کردم! زن پس از گفتن این حرف سر خود را به طرف در اسانسور برگرداند. ولی مرد جوان ادامه داد: - اگر دلتان می خواهد پاهای مرا تماشا کنید. رک و راست بگویید و با این چشم های لعنتی دزدکی به ان نگاه نکنید.زن جوان به مامور اسانسور گفت: - همین جا مرا پیاده کنید! و بدون اینکه سر خود را برگرداند از اسانسور خارج شد. مرد جوان گفت: - من یک جفت پا دارم . مثل همه ی ادم های دیگر ... دلیلی ندارد که بی خود به پاهای من نگاه کنند. کلید اتاقش را از جیب بیرون اورد . در طبقه ی پنجم از اسانسور خارج شد و در امتداد راهرو به طرف اتاق شماره ی 507 راه افتاد . بوی چرم چمدان های نو و محلول پاک کننده ی لاک ناخن در اتاق استشمام می شد. مرد نگاهی به زن جوانی که روی یکی از دو تخت مانند هم خوابیده بود انداخت. بعد طرف یکی از چمدان ها رفت. ان را باز کرد و از زیر یک مشت زیر شلواری و پیراهن زیر یک اسلحه ی 65/7 خودکار بیرون کشید . خشاب را بیرون اورد. ان را بررسی کرد و دوباره سر جایش گذاشت . ضامن را خلاص کرد و بعد روی تخت اشغال نشده نشست . نگاهی به زن جوان انداخت. سلاح را میزان نمود. و یک گلوله در شقیقه ی راست خود خالی کرد. |
|
|
|
| 2 نفر از کاربران ، از دوست گرامي hellish به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کرده اند : |