کاربر میهمان به هم میهن خوش آمدید. جهت ثبت نام در هم میهن اینجا را کلیک کنید. با ثبت نام از تمامی مزایای کاربران عضو هم میهن بهره مند شوید

تالارهای بحث و گفتگوی هم میهن | Hammihan Forum

بازگشت   تالارهای بحث و گفتگوی هم میهن | Hammihan Forum > تالارهای ادبی > داستان و داستان نویسی

داستان و داستان نویسی انجمن نویسندگان محلی برای تمام کسانی که از نوشتن لذت میبرند.

پاسخ
 
LinkBack ابزارهاي موضوع نحوه نمايش
قديمي 07-31-2008   #436 (permalink)
کاربر
 
Raya's Avatar
 
تاريخ عضويت: Apr 2008
محل سكونت: تهران
ارسالها: 148
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 70
از ایشان 117 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهای کوتاه جالب (بخون و عبرت بگير) :

تصمیم گرفت زنده بماند

مدرسه‌ی کوچک روستایی بود که به‌وسیله‌ی بخاری زغالی قدیمی، گرم می‌شد. پسرکی موظف بود هر روز زودتر از همه به مدرسه بیاید و بخاری را روشن کند تا قبل از ورود معلم و هم‌کلاسی‌هایش، کلاس گرم شود. روزی، وقتی شاگردان وارد محوطه‌ی مدرسه شدند، دیدند مدرسه در میان شعله‌های آتش می‌سوزد. آنان بدن نیمه بی‌هوش هم‌کلاسی خود را که دیگر رمقی در او باقی نمانده بود، پیدا کردند و بی‌درنگ به بیمارستان رساندند.
پسرک با بدنی سوخته و نیمه جان روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود ، که ناگهان شنید دکتر به مادرش می‌گفت: «هیچ امیدی به زنده ماندن پسرتان نیست، چون شعله‌های آتش به‌طور عمیق، بدنش را سوزانده و از بین برده است». اما پسرک به هیچوجه نمی‌خواست بمیرد. او با توکل به خدا و طلب یاری از او تصمیم گرفت تا تمام تلاش خود را برای زنده ماندن به کار بندد و زنده بماند و ... چنین هم شد.
او در مقابل چشمان حیرت زده‌ی دکتر به راستی زنده ماند و نمرد. هنگامی که خطر مرگ از بالای سر او رد شد، پسرک دوباره شنید که دکتر به مادرش می‌گفت: «طفلکی به خاطر قابل استفاده نبودن پاهایش، مجبور است تا آخر عمر لنگ‌لنگان راه برود».
پسرک بار دیگر تصمیم خود را گرفت. او به هیچ‌وجه نخواهد لنگید. او راه خواهد رفت، اما متاسفانه هیچ تحرکی در پاهای او دیده نمی‌شد. بالاخره روزی فرا رسید که پسرک از بیمارستان مرخص شد. مادرش هر روز پاهای کوچک او را می‌مالید، اما هیچ احساس و حرکتی در آنها به چشم نمی‌خورد. با این حال، هیچ خللی در عزم و اراده‌ی پسرک وارد نشده بود و همچنان قاطعانه عقیده داشت که روزی قادر به راه رفتن خواهد بود.
یک روز آفتابی، مادرش او را در صندلی چرخ‌دار قرارداد و برای هواخوری به حیاط برد. آن روز، پسرک بر خلاف دفعه‌های قبل، در صندلی چرخ‌دار نماند. او خود را از آن بیرون کشید و در حالی که پاهایش را می‌کشید، روی چمن شروع به خزیدن کرد. او خزید و خزید تا به نرده‌های چوبی سفیدی که دور تا دور حیاط‌شان کشیده شده بود، رسید.
با هر زحمتی که بود، خود را بالا کشید و از نرده‌ها گرفت و در امتداد نرده‌ها جلو رفت و در نهایت، راه افتاد. او این کار را هر روز انجام می‌داد، به‌طوری که جای پای او در امتداد نرده‌های اطراف خانه دیده می‌شد. او چیزی جز بازگرداندن حیات به پاهای کوچکش نمی‌خواست.
سرانجام، با خواست خدا و عزم و اراده‌ی پولادینش، توانست روی پاهای خود بایستد و با کمی صبر و تحمل توانست گام بردارد و سپس راه برود و در نهایت، بدود. او دوباره به مدرسه رفت و فاصله‌ی بین خانه و مدرسه را به خاطر لذت، می‌دوید. او حتی در مدرسه یک تیم دو تشکیل داد.
سال‌ها بعد، این پسرکی که هیچ امیدی به زنده ماندن و راه رفتنش نبود، یعنی دکتر «گلن گانینگهام» موفق به شکستن رکورد دوی سرعت در مسافت یک مایلی شد!
منبع: بر گرفته از کتاب «سوپ جوجه برای روح»«جک کنفیلد» - «مارک ویکتورهنسن
__________________

خدا نکنه تا آدم نشدیم دنیا بهمون رو بیاره ... !!
Raya آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-01-2008   #437 (permalink)
عاشق بي دل
 
Sara's Avatar
 
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: به دنبال من اگر میایید پشت هيچستانم
ارسالها: 2,342
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 186
از ایشان 717 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهای کوتاه جالب (بخون و عبرت بگير) :

یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود...

روزی روزگاری یه سرو داشت با یه نی حرف میزد.

بهش گفت: من دلم خیلی برای تو میسوزه. آخه تو به این نحیفی و لاغری و ضعیفی، چرا باید همیشه کنار رودخونه ها سبز بشی، که وقتی یه نسیم کوچولو هم بوزه تو اذیت بشی و همش در هراس و تب و تاب باشی؟
ولی من با قد بلند و ریشه های محکمم در مقابل شدید ترین طوفان ها مقاومت میکنم و خم به ابرو نمیآرم.
ای کاش که تو به جای رودخونه و دریا، یه جایی زیر سایه ی من رشد میکردی تا شاید من میتونستم ازت محافظت کنم.

نی لبخندی زد و گفت: تو به من محبت داری، ولی من اصلا مشکلی ندارم. بادها هر چی هم که قوی باشند، من در مقابلشون خم میشم و هیچ اتفاقی برام نمی افته. پس تو دلواپسم نباش.

سرو گفت: آخه...

نی گفت: آخه نداره، زمان همه چیز رو روشن میکنه.

چند وقتی گذشت یه روز یه طوفان خیلی خیلی شدید آغاز شد. طوفانی که هیچ کس تا اون موقع، نظیرشو ندیده بود.

تا اولین باد های طوفان وزیدن گرفت، نی خم شد و تا سطح آب اومد پایین. طوفان شدید و شدیدتر شد و نی از جاش تکون نخورد.

سرو مرتب به این سو و اون سو کشیده میشد. طوفان شدیدتر شد و باد اونقدر قدرتمند به تنه ی سرو خودش رو کوبید، که سرو بیچاره رو با تموم ریشه هاش از جا کند...

نتیجه های این قصه:

1- اون کسایی که میبینید خیلی قدرتمند هستند و به نظر میاد که حتی بلای آسمونی هم نمیتونه اونها رو از جاشون تکون بده، ممکنه عاقبتی نظیر سرو در انتظارشون باشه. آدم هارو در مکان نبینید، در زمان ببینید.

2- چه قدر نظامی زیبا تموم قصه منو تو یه بیت شعر گفته که: ز بادی کو کلاه از سر کند دور، گیاه آسوده باشد، سرو رنجور. واقعا خدا رحمتش کنه!

3- راست میگن که از اون نترس که های و هو داره، از اون بترس که سر به تو داره !!!!

4- اینم راست میگن که : فلفل نبین چه ریزه ، بشکن ببین چه تیزه!!!

5- آخه سرو به این دل رحمی و با محبتی اونوقت چه جوری با این نی بد اخلاق بد بین دوست شده؟ حیف سرو نبود؟ طفلکی. شرط میبندم وقتی هم دیده که سرو از ریشه کنده شده کلی تو دلش خوشحال شده. در انتخاب دوست همیشه دقت کنید
__________________
مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم جان
دو سه روزي قفسي ساخته اند از بدنم
اي خوش آن روز كه پرواز كنم تا بر دوست
به هواي سر كويش پر و بالي بزنم
Sara آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-01-2008   #438 (permalink)
Addict
 
shadab's Avatar
 
تاريخ عضويت: Nov 2007
محل سكونت: زیر اسمان خدا
ارسالها: 14,423
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 3,410
از ایشان 4,603 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهای کوتاه جالب (بخون و عبرت بگير) :

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت. دخترک به بیماری سختی مبتلا شد، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد.

پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد و سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند ولی موفق نشدند.

شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند.

هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود. مرد وقتی جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است. پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد، از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟

دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم.

پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.
اشکهایش را پاک کرد، انزوا را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.
__________________
به یادگار دردی از دوست دارم
shadab آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-01-2008   #439 (permalink)
Addict
 
shadab's Avatar
 
تاريخ عضويت: Nov 2007
محل سكونت: زیر اسمان خدا
ارسالها: 14,423
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 3,410
از ایشان 4,603 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهای کوتاه جالب (بخون و عبرت بگير) :

روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.

در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!
در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.

او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.

پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.

کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.

همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!
منبع.farsicrc.com
shadab آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-03-2008   #440 (permalink)
عاشق بي دل
 
Sara's Avatar
 
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: به دنبال من اگر میایید پشت هيچستانم
ارسالها: 2,342
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 186
از ایشان 717 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهای کوتاه جالب (بخون و عبرت بگير) :

سعي كنيد مهربان باشيد..

مهربانی همیشه ارزشمندتر است

بانوى خردمندى در كوهستان سفر مى كرد كه سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا كرد. روز بعد به مسافرى رسید كه گرسنه بود.

بانوى خردمند كیفش را باز كرد تا در غذایش با مسافر شریك شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در كیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست كه آن سنگ را به او بدهد....
زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این كه شانس به او روى كرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست كه جواهر به قدرى با ارزش است كه تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى كند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا كند..

بالاخره هنگامى كه او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فكر كردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید كه چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده كه به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى
Sara آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي Sara به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 08-03-2008   #441 (permalink)
عاشق بي دل
 
Sara's Avatar
 
تاريخ عضويت: Nov 2005
محل سكونت: به دنبال من اگر میایید پشت هيچستانم
ارسالها: 2,342
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 186
از ایشان 717 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهای کوتاه جالب (بخون و عبرت بگير) :

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .
من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.
من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران fbiو افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم
Sara آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي Sara به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 08-03-2008   #442 (permalink)
Connoisseur
 
Aimable's Avatar
 
تاريخ عضويت: Jul 2008
محل سكونت: در کنج قلب همسرم
ارسالها: 1,062
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 618
از ایشان 626 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهای کوتاه جالب (بخون و عبرت بگير) :

چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رونديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشونبراي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تايديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون...
اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توييه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيسشركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديهداد...
دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار وسرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند وسهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شدكه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديهداد.
سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخارمن شده... اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الانيه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تأسيس كرده و ميليونر شده... پسرم اونقدر وضعشخوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديهداد.
هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك ميگفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگهگفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم. راستي تو درمورد فرزندت چي داري تعريف كني؟
چهارمي گفت: دختر من رقاص كاباره شده وشبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهءخجالته! چه افتضاحي! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و مندوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقاً همين دو هفته پيش به مناسبت تولدشاز سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي۳۰۰۰متري هديه گرفت!
نتيجهء اخلاقي: هيچوقت بهچيزي كه كاملا" در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن!
__________________
je t'adore toujours
Aimable آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي Aimable به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 08-03-2008   #443 (permalink)
Connoisseur
 
Aimable's Avatar
 
تاريخ عضويت: Jul 2008
محل سكونت: در کنج قلب همسرم
ارسالها: 1,062
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 618
از ایشان 626 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهای کوتاه جالب (بخون و عبرت بگير) :

توي اتاق رختكن كلوپ گلف، وقتي همهءآقايون جمع بودند يهو يه موبايل روي يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن. مردي كه نزديكموبايل نشسته بود دكمهء اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع مي كنه به صحبت. بقيهءآقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن....
مرد: الو؟
صداي زن اون طرف خط: الو سلام عزيزم. توهنوز توي كلوپ هستي؟
مرد: آره.
زن: من توي يه فروشگاه بزرگ هستم. اينجايه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره. اشكالي داره اگهبخرمش؟
مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالينداره.
زن: من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنززدم و مدلهاي جديد ۲۰۰۶ رو ديدم. يكيشون خيلي قشنگ
بود. قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلاربود.
مرد: باشه.. ولي با اين قيمت سعي كن ماشينرو با تمام امكانات جانبي بخري.
زن: عاليه. اوه… يه چيز ديگه… اون خونه اي رو كهقبلاً مي خواستيم بخريم دوباره توي بنگاه گذاشتن براي فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰دلاره.

مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولي سعي كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندي.
زن: خيلي خوبه. بعداً مي بينمت عزيزم... خداحافظ.

مرد: خداحافظ.
بعدش مرد يه نگاهي به آقايوني كه با حسرتنگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسي نميدونه كه اين موبايل مال كيه؟!
نتيجهء اخلاقي: هيچوقتموبايلتونو جايي جا نذارين!
Aimable آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي Aimable به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 08-03-2008   #444 (permalink)
Connoisseur
 
Aimable's Avatar
 
تاريخ عضويت: Jul 2008
محل سكونت: در کنج قلب همسرم
ارسالها: 1,062
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 618
از ایشان 626 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهای کوتاه جالب (بخون و عبرت بگير) :

يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمينسالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتي توي پاركزير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشتهء كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطراينكه شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين منبراي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم.
زن از خوشحالي پريد بالا و گفت: اوه! چهعالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم. فرشته چوب جادوييش رو تكونداد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زنظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چندلحظه فكر كرد و گفت: خب… اين خيلي رمانتيكه. ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار تويزندگي آدم پيش مياد. بنابراين خيلي متأسفم عزيزم… آرزوي من اينه كه يه همسري داشتهباشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه!
زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰سالش شد!
نتيجهء اخلاقي: مردهاممكنه زرنگ و بدجنس باشند، ولي فرشته ها زن هستند!
Aimable آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي Aimable به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 08-03-2008   #445 (permalink)
Connoisseur
 
Aimable's Avatar
 
تاريخ عضويت: Jul 2008
محل سكونت: در کنج قلب همسرم
ارسالها: 1,062
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 618
از ایشان 626 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهای کوتاه جالب (بخون و عبرت بگير) :

يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چكآپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جوابميده:
هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يهدختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرتچيه دكتر؟
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خببذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اونهيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار ازبس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كهميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتررو به طرف پلنگ نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته رويزمين!
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتماً يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!
دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقاًمنظور منم همين بود!
نتيجهء اخلاقي: هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجهء كار خودته ادعا نداشته نباش
Aimable آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي Aimable به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 08-03-2008   #446 (permalink)
Addict
 
Emreh021's Avatar
 
تاريخ عضويت: Aug 2008
محل سكونت: اتاق بغلي امينم جووووووون!!
ارسالها: 4,636
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 1,575
از ایشان 1,966 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهای کوتاه جالب (بخون و عبرت بگير) :

مرسي!!!!!!!!
__________________

Emreh021 آفلاين است   پاسخ با نقل قول
کاربران زير از دوست گرامي Emreh021 به دليل اين نوشته سودمند سپاسگزاري کردند :
قديمي 08-03-2008   #447 (permalink)
Connoisseur
 
Aimable's Avatar
 
تاريخ عضويت: Jul 2008
محل سكونت: در کنج قلب همسرم
ارسالها: 1,062
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 618
از ایشان 626 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهای کوتاه جالب (بخون و عبرت بگير) :

يه روز مسوول فروش، منشي دفتر و مديرشركت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي كنن وروي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من براي هر كدوم از شما يكآرزو برآورده مي كنم… منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!… من مي خوام كهتوي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيك باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيانداشته باشم....
پوووف! منشي ناپديد ميشه
بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالامن، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي كنار ساحل لم بدم، يه ماساژور شخصي و يه منبعبي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال كنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديدميشه
بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئهمدير ميگه: <من مي خوام كه اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شركتباشن>
نتيجهء اخلاقي: هميشهاجازه بده كه رئيست اول صحبت كنه.
Aimable آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-03-2008   #448 (permalink)
Connoisseur
 
Aimable's Avatar
 
تاريخ عضويت: Jul 2008
محل سكونت: در کنج قلب همسرم
ارسالها: 1,062
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 618
از ایشان 626 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهای کوتاه جالب (بخون و عبرت بگير) :

يه روز يه كشيش به يه راهبه پيشنهاد ميكنه كه با ماشين برسوندش به مقصدش… راهبه سوار ميشه و راه ميفتن… چند دقيقه بعدراهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و كشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازهراهبه ميگه: پدر روحاني، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… كشيش قرمز ميشه و به جادهخيره ميشه… چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و كشيش موقع عوض كردن دنده،بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده… راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ روبه خاطر بيار!… كشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش ميرسونه… بعد از اينكه كشيش به كليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي كتاب روايت مقدس۱۲۹رو پيدا مي كنه و مي بينه كه نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيري كن… كارخود را ادامه بده و بدان كه به جلال و شادماني كه مي خواهي ميرسي
نتيجهء اخلاقي: اگه تويشغلت از اطلاعات شغلي خودت كاملاً آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دستميدي.
Aimable آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-03-2008   #449 (permalink)
Connoisseur
 
Aimable's Avatar
 
تاريخ عضويت: Jul 2008
محل سكونت: در کنج قلب همسرم
ارسالها: 1,062
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 618
از ایشان 626 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهای کوتاه جالب (بخون و عبرت بگير) :

بلافاصله بعد از اينكه زن پيتر از زيردوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد… همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد… زنپيتر يه حوله رو دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز كنه… همسايه شون -رابرت- پشت درايستاده بود… تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اونحوله رو بندازي زمين!… بعد از چند لحظه تفكر، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چندثانيه تماشا مي كنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره… زن دوباره حوله رو دورخودش پيچيد و به حمام برگشت… پيتر پرسيد: كي بود زنگ زد؟
زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود… پيترگفت: خوبه… چيزي در مورد ۱۰۰۰ دلاري كه به من بدهكار بود نگفت؟!
نتيجهء اخلاقي: اگهاطلاعات حساس مشترك با كسي داريد كه به اعتبار و آبرو مربوط ميشه، هميشه بايد دروضعيتي باشيد كه بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيريكنيد!
Aimable آفلاين است   پاسخ با نقل قول
قديمي 08-03-2008   #450 (permalink)
Connoisseur
 
Aimable's Avatar
 
تاريخ عضويت: Jul 2008
محل سكونت: در کنج قلب همسرم
ارسالها: 1,062
جنسيت:
سپاس هاي ايشان از ديگران: 618
از ایشان 626 بار سپاسگزاري شده است
پيش فرض پاسخ : داستانهای کوتاه جالب (بخون و عبرت بگير) :

من خيلي خوشحال بودم… من و نامزدم قرارازدواجمون رو گذاشته بوديم… والدينم خيلي كمكم كردند… دوستانم خيلي تشويقم كردند ونامزدم هم دختر فوق العاده اي بود… فقط يه چيز من رو يه كم نگران مي كرد و اون همخواهر نامزدم بود… اون دختر باحال، زيبا و جذابي بود كه گاهي اوقات بي پروا با منشوخي هاي ناجوري مي كرد و باعث مي شد كه من احساس راحتي نداشته باشم… يه روز خواهرنامزدم با من تماس گرفت و از من خواست كه برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسيسوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رك و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو …………….! من شوكه شده بودم و نميتونستم حرف بزنم… اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين كار هستيبيا پيشم… وقتي كه داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنشچند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… يهو باچهرهء نامزدم و چشمهاي اشك آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوشگرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي… ما خيلي خوشحاليم كه چنين داماديداريم… ما هيچكس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا كنيم… به خانوادهء ماخوش اومدي.
نتيجهء اخلاقي: هميشه كيفپولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد.
Aimable آفلاين است   پاسخ با نقل قول
پاسخ

ابزارهاي موضوع
نحوه نمايش

قوانين ارسال
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


ساعت جاري 09:35 PM با تنظيم GMT +3.5 مي باشد.


Powered by: vBulletin - © Jelsoft Enterprises Ltd
Copyright ©2005 - 2010, HamMihan
تمام حقوق محفوظ می باشد , پایگاه اینترنتی هم میهن
هم میهن - اخبار ایران و جهان  - کتابخانه -میهن نیوز - هواشناسی - تفریح و سرگرمیفیلم و سینما - حوادث - بیوگرافی شخصیت ها -  بازی آنلاینایرانگردی - فال حافظ - پزشکی و سلامتی - ورزش - تصاویر ماهوراه ای - دیدنی هاگالری تصاویر - تکنولوژی  -  ابزارهای موبایلجملات پندآموز - دیکشنری انگلیسی به فارسی - جستجوگر فارسی - درگاه تجاری لوکوپوک